متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
کتاب وصیت مشتمل بر چهار بخش است: (۱) وصیت با دو قسمِ تملیکی و عهدی، (۲) بحث ایقاع بودن وصیت (یعنی عقد نیست)، (۳) احکام وصی (یعنی وصی کیست و چه ویژگیهایی باید داشته باشد)، و (۴) احکام وصیت (مثلاً در مورد اینکه چقدر از مالش را میتواند وصیت کند و دیون او چه میشود). اینها احکامی هستند که دمِ مرگ واجب میشوند و مسائلی از این قبیل پیش میآید.
**بخش اول: «الوصیه بقسمیها» (وصیت با دو قسم خود)1**
وصیت دو قسم است: وصیت تملیکی و وصیت عهدی.
**«الوصیة انشاءً یتضمن تملیکاً او عهداً بتصرف معین بعد الوفات.»**
وصیت انشایی است که متضمّن تملیک یا عهدی است به تصرف معین بعد از وفات. یعنی من انشاء میکنم که چیزی را به دیگری تملیک کنم؛ یا اینکه انشایی است که در ضمن آن یک عهد وجود دارد؛ که این عهد به تصرف معین بعد از وفات، یعنی نسبت به تصرف شخصی است. «تصرف معین» یعنی من یک عهدی دارم که آقا بعد از مرگ من فلانی بتواند در یک چیز مشخصی —در خانه من، در ماشین من، در زمین من— تصرف کند. این هم عهد است. پس یکوقت تملیک میکنم، یکوقتی عهدیه به تصرف. تملیکش نمیکنم؛ میگویم که مادر شما وقتی من مُردم، تا وقتی که مادرت زنده است، از این خانه استفاده بکند. تصرف حق انتفاع؛ نمیگویم بعد از اینکه من مُردم همهچیز مال مادرتان باشد.
**وصیت تملیکی**
وصیت تملیکی احکامی دارد. احکامش: «و هی علی قسمین: تملیکیه و عهدیه». وصیت دو قسم است: وصیت تملیکی و وصیت عهدی.
وصیت تملیکی این است که همینطور که گفتیم برای بعد از مرگ خودش به یکی تملیک میکند. میگوید: «فلان بچه من مالک ماشینم بشود»، «مالک ماشینم بشود»، نه اینکه از ماشین استفاده کند. «ماشین مال فلانی»، «خانه مال فلانی».
«و اما ما تضمن انشا ملکیت عین او اختصاص حق بعد الوفات، کل وصیه بکل قسم من المال لشخص معین او لجهه.»
اوّلاً که وصیت تملیکیه بود، آن چیزی است که متضمن انشای ملکیت عین است (یعنی در وصیت تملیکی انشاء میکند چه چیزی را؟ ملکیت عینی را، نه ملکیت منفعت را؛ ملکیت عینی را)؛ یا انشاء میکند اختصاص حقی را. میگوید: «فلانی این حق را داشته باشد» (حق تصرف، حق بیع، حق اجاره) «بعد از مرگ من فلانی حق داشته باشد اینجا را اجاره بدهد، حق اجارهاش با فلانی است.» یک حقی را برای کسی قائلم؛ در کدام؟ در تملیکی. برای بعد از وفات، مثل وصیت به اینکه یک قسمتی از مالش برای شخص معینی باشد یا اینکه برای یک جهت معینی باشد، برای مصارفی در یک جهت معینی باشد؛ مثل فقرا.
«و ارکانُها ثلاثه.» ارکان وصیت تملیکی سه تاست: «الموصی» و «الموصیله» و «الموصیبه».
* موصی: وصیتکننده.
* موصیبه: آن چیزی که مورد وصیت قرار گرفته. (این خانه)
* موصیله: آن امری که قرار شده خانه را در اختیارش قرار بدهیم. وصیت تملیکی به نفعش صورت گرفت. (بچهها، آن مثلاً مادر بچهها، هرچه.)
**وصیت عهدی**
«و ثانیها: ما تضمنت العهد بتولی تصرف معین بعد الوفات.»
دومی که چه بود؟ وصیت عهدی بود. آن چیزی است که متضمّن عهد است؛ عهد را به توّلی تصرف معین (به اینکه به عهده بگیرد تصرف معینی را بعد از وفات). یعنی من دارم قبول میکنم یا به عهده میگیرم یا به عهده میگذارم که بعد از مرگ من یک حق انتفاع برای کسی باشد.
**«کالوصیه بتملیکٍ شخصٍ او جههٍ مقدارَ.»**
مثل اینکه وصیت میکنم به اینکه تملیک کنند شخصی را. فرق کرد. آنجا در بالا وصیت تملیکی میگفتش که وصیت به اینکه این مال برای فلانی باشد. اینجا نمیگویم که این مال، مال فلانی است؛ میگویم: «فلانی تملیک کند.» یعنی عمل را دارم وصیت میکنم. وصیت میکنم به عمل شما، نه وصیت میکنم به عین. یکوقت میگویم: «این ماژیک را بعد از مرگ من این ماژیک مال زید.» اما وصیت عهدی یعنی: «بعد از مرگ من شما ماژیک را ببر، بده به زید.» یعنی وصیت میکنم به عمل شما.
وصیت عهدی (وصیت میکنم به تملیک شخصی یا جهتی) فقرا مقدار را وصیت میکند که: «از این مازندران من زمین دیدم، وصیت میکنم که آقا از این شالیزار، یک قفیزشان میگذارید شام شب عاشورای حسینیه فلان جا از برنج این زمین مازندران.» یا مثلاً: «وصیت میکنم که مثلاً سالی یکبار حرم امام رضا، مثلاً از سفره به این مقدار مثلاً غذا، پانصد نفر مثلاً غذا.» این میشود وصیت عهدی، تملیکی نیست؛ مصرفی با خود عمل من کار دارد.
من مُوصی، من وصی؛ در وصیت عهدی موسی که من میشوم، وصیش خادمهای حرم امام رضا که قرار است بهشان غذا بدهیم، میشوند موصیله؛ برنج میشود موصیبه.
**«او الدفن فی مکان معین.»**
آقا: «من را میبرید نجف دفن میکنید.» وصیت به کار دارم میکنم؛ دیگر ملکیت نیست.
**«او ولایه شخصٍ علی الاطفال القاصرین.»**
بچههای کوچک دارند. وصیت میکنم که یک شخصی بیاید ولایت اینها را به عهده بگیرد.
**«او تصرف المال ببناء مسجد او حسینیه و ما شاکل ذالک.»**
یا وصیت میکنم به تصرف در مال به بنای مسجد؛ یعنی در مال من تصرف کنند با آن مسجد بسازند، حسینیه بسازند و آنچه شبیه آن است.
«و ارکانها ثلاثه.» ارکان وصیت عهدی سه تا چیز است عزیزم؛ «الموصی»، باز هم سه تا: «الموصی» که دارد از دنیا میرود، «الوصی» کسی که بهموجب وصیت ولی میشود، «الموصیبه» مشابهاش چیزی که (برنج و...).
**«و مع تعلق الموصیبه بالغیر کالوصیه بتملیک الوصی مقداراً من المال شخصٍ. تکون اطرافُها اربعةً باضافه المصال.»**
وقتی که موصیبه تعلق بگیرد به دیگری، بله. مثل اینکه به وصی وصیت میکند که این مقدار از مال من را بدهد به فلانی. خودش موصیله نیست دیگر؛ یکی دیگر موصیله است. وصی، موصیبه را مال یکی دیگر (موصیله) است. وصی باید برساند به یکی دیگر. اینجا موصیله هم اضافه میشود؛ میشود چهار تا رکن.
مثل اینکه وصیت کند به تملیکِ وصی، مقداری از مال را برای شخص. یعنی من وصیت میکنم که: «بعد از مرگ من شما ای وصی، ماژیک را میدهی به زید.» الان اینجا زید که شد موصیله، یکی از ارکان وصیت عهدی شد.
پس اصل ارکان وصیت سه تاست: تملیکی (چه در وصیت، سه تای تملیکی چه بود؟ وصی، موصی، موصیله). وصیت عهدی چی؟ که با این فرض که تعلق بگیرد موصیبه به دیگری، اطراف وصیت (یعنی ارکان وصیت عهدی) چهار تا میشود؛ به اضافه موصیله (یعنی موصیله هم اضافه میشود) میشوند چهار رکن.
**استحباب وصیت**
مشروع و بلکه مستحب هم هست که انسان وصیت بکند. «احیاناً» (و بلکه یک وقتهایی هم واجب) «به نحو الوجوب».
و «المستند فی ذالک». سی و دو سال از دنیا رفتن، هیچ وصیتنامهای ازشان نیست. ارکان و در هر صورت صداشان هست. میگوید: «بعد از مرگم فلان خانهای که دارم بفروش، پولش را برای خودت بردار.» این (وصی و موصیله) «بفروش، پولش را بده به زن اکبر آقا.»
«و امّا انه تقسیمها الی ما ذکر فهو من واضحات الفقه.»
همانطور که وصیت آن چیزی است که گذشت، خب، این از واضحات فقه است. و «و امّا انها مشروعه فکذالک.» و اما اینکه وصیت را تقسیم میکنیم به آنچه که ذکر شد، فکذالک. این هم از موضوعات فقه است. همانطور که اصل وصیت از واضحات فقه است، این دو قسمبودن وصیت هم از واضحات فقه است.
چرا؟ «من آن جهت که متعلق الوصیه یکون هو ملکیت او اختصاصاً بنحو شرط النتیجه و اخری و تملیک اختصاصاً بنحو شرط الفعل او تصرفً آخر غیر تملیک.»
چون آن چیزی که وصیت به آن تعلق گرفته، یکوقت ملکیت یا اختصاص به نحو شرط نتیجه است، یکوقت تملیک یا اختصاص به نحو شرط فعل. یعنی چه؟ یک شرط فعل داریم، یک شرط نتیجه. اینها فرقش با هم چیست؟ یکوقت میگوییم که آقا تملیک و اختصاص (اختصاص منفعت) یعنی منفعتی به یک کسی اختصاص داده شود. مالکش نمیکنمها. میگویم: «فلانی تو این خانه بماند بعد از مرگ من.» (در مورد خادمان، نوکرانشان میگویند.) یکوقت میگویم: «این مش قنبری که پنجاه سال خادم ما بوده، بعد از مرگم این آپارتمان نقلی را صاحب بشود.» میشود اختصاص منفعت.
حالا این تملیک و اختصاص به نحو شرط نتیجه است. یکوقت به نحو شرط فعل یا تصرف دیگری غیر از تملیک. اینجا شرط فعل اگر باشد یعنی اینکه این تملیک، این اختصاص منفعت توسط موصی انجام نمیشود. یعنی منِ موصی در شرط فعل که حالت دومش بود، منِ موصی، تملیک نمیکنم، اختصاص منفعت نمیکنم. موصی موصی به وصی واگذار میکند. ببین، از این تایمی که الان من گفتم، فلانی مالک نشد که بعداً بگوید آقا من میخواهم بفروشمش دو هفته بعد. من الان وصیت کردم، وصیت میکنم، میگویم که: «بعد از من فلانی در اینجا بماند.» خانه مال فلانی؛ نتیجه باشد. از همین الان مال او میشود، درست شد؟ ولی اگر به شرط فعل باشد، وقتی من مُردم، شما ای وصی، مالک میکنید. یعنی من قید موضوع (یعنی باید پسر من حسین آقا، مش قنبر را مالک کند. پسر من حسین آقا اختصاص منفعت بدهد به مش قنبر) این در کدام است؟ در شرط فعل. ولی در شرط نتیجه چی؟ پسر محسن آقا کارهای نیست؛ فقط بهعنوان او شاهد باشد که من به او گفتم، خودم انگار مالک کردم یا حق بهش اختصاص دادم. ولی اصطلاحش هم روشن است. یعنی اینکه من نتیجه برایم موضوعیت دارد، نه کار حسین پسرم. تو در شرط فعل کار حسین پسرم برایم موضوعیت دارد، تو در شرط نتیجه برایم موجودیت دارد.
پس میشود تملیک اختصاص به نحو شرط فعل یا تصرف دیگری غیر از تملیک. یعنی حالا یا اختصاص یا تصرف دیگر. میوههایش مال... میوههای باغ نمیگویم: «اینجا بماند من که مُردم.» ولی با اجازه شما میشود به شرط... خودم دارم میگویم. یعنی تو فقط شاهد باش. میشود به شرط برخلاف عطف به اختصاص. «تارتا یکون هو الملکیت عمل اختصاصاً و اخرا هو تملیک اختصاصاً او تصرف آخر.»
وصیت در اول تملیکیه بود، توی آن ملکیت اختصاص به نحو شرط نتیجه؛ این میشد وصیت تملیکیه. توی دومی که به نحو شرط الفعل بود، میشد وصیت عهدیه.
**«واما انها مشروعه فهو من ضروریات الدین.»**
اما اینکه وصیت مشروع است، یعنی شرعی است، «من ضروریات دین» است. «کُتبَ عَلَیکُم إذا حَضَرَ اَحَدِکُمُ الموتُ ان تَرَکَ خَیراً الْوَصِیَّهُ لِلوالدَینِ و الاَقرَبِین بِالمَعروفِ حَقّاً عَلَى المُتَّقِین.»
کتب: از ایات دین، دلالت دارد بر شما نوشته شده، وقتی که بر یکی وقتی مرگ برای کیتان حاضر میشود، یعنی محتضر میشود، که اگر خیری بهجا میگذارد، (اینجا مال را تبدیل به خیر کرد.) اگر خیری بهجا میگذارد، وصیت بر شما نوشته شده. وصیت برای والدین و نزدیکان. وصیتی باشد که به معروف باشد. و این هم که به شما نوشته شده، حقی است بر متقین. تکلیف بر متقین.
«فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإنَّما إثمُهُ عَلَى الذین یُبَدِّلُونَهُ.»
پس کسی که تغییر دهد آن وصیت را، بعد از آنکه آن را شنید، پس گناهش فقط بر کسانی است که تغییرش میدهند، خدا سمیع و علیم است. یعنی منِ موصی دیگر گناهی بابت این به فلانی ندهم. اوصیا و مسیرهایی که من دارم، اینها کوتاهی کردند در این.
در مورد «و امکنّ الوصیه للوالدین و العقربین» درست است که فرمود وصیت برای والدین و اقربا باشد. به پدر مادرت وصیت کن، به نزدیکانت وصیت کن. درست است والدین و اقربین را گفته.
«الا ان فقرته «فمن بدله بعد ما سمعه» تدل علی امضا.»
اما اینی که این بخش از آیه که فرمود: «هرکس بعد از اینکه شنید، تغییرش بدهد»، دلالت دارد بر اینکه مطلقاً امضا شده است. یعنی حالا اگر من به کسی (نه جزو والدین من است، نه جزو اقربای من) هممباحثه من، اقربای من، ولی میتواند وصی شود. چرا؟ چون آیه اطلاق دارد. مطلق وصیت را امضا کرده است. «هرکی وصیت کردی و بعداً تغییرش داد.»
**«لوصیته بالوالدین و لاقربین»**
درست است، وصیت بکند، وصیت کند «للاستشهاد بها». بهخاطر اینکه استشهاد شده به آن فقره. «فقره در بعضی از روایات علی نفوذ مطلق الوصیه.» چون تو بعضی از روایات میبینیم به همین تیکه از آیه استشهاد کردند برای اینکه بگویند هر وصیتی درست است.
«محمد بن مسلم در صحیح محمد بن مسلم ابوجعفر علیه السلام عن رجلٍ اوصا بماله فی سبیل الله.»
امام باقر (علیه السلام) از مردی سؤال کردم که وصیت میکند به مالش در راه خدا. «قال: اَعطِ لِمَن اوصا له به.» حضرت فرمودند: «عطا کن»، دقت توی ضمیرها، «عطا کن آن مال را به کسی که وصیت شده برای آن. (که «لهو» به «من» برمیگردد.) لمن به، عنوان، یعنی مال را بده به موصیله. «اعطی لمن اوصا له به.»
«او وصیت نصارانی یهودی، ان الله عزوجل یقول: «فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإنَّما إثمُهُ عَلَى الذین یُبَدِّلُونَهُ». »
که آیه میفرماید: «هرکه بعد از آنکه شنید، تغییرش بدهد، گناهش بر کسانی است که او را تغییرش دادند.» پس حضرت استشهاد کردند به این بخش از آیات برای اینکه مطلق وصیت را نافذ بدانند. درست شد؟ نه فقط وصیت برای اقربا و والدین. والدین، وصیله حالا دیگر وصی درست است؛ اینکه وصی باشد، کتاب این را گرفته. ولی میشود موصیله.
از آن فهمید مشروعیت. «اییضاً از سیرت القطعیه بین المتشرعه المتصل به زمان معصوم علیه السلام.» دلالت دارد بر مشروعیت. مشروعیت چه چیزی؟ مشروعیت وصیت. دلالت دارد بر مشروعیت. همچنین سیرۀ قطعیه بین متشرعه، که آن سیره متصل است به زمان؛ یعنی یک سیرۀ متشرع هم داریم اینجا که اگر بخواهیم بگوییم که وصیت مشروع است، میگوییم که آقا از باب متشرع هم هست که معصوم علت دارد که اینها وصیت میکردند. در زمان معصوم جلوی چشم معصوم هم بود، امضا میخواست. متشرع است و قطعاً از معصوم یاد گرفتند این کارهایی را. قاعدتاً این منظور است؛ یعنی اینکه از ضروریات هست. جداً این هم دلالت میکند. گاهی از کثرت دلیل لفظی که به مضامین مختلف، فضاهای مختلف، اینقدر در مورد این گفته شده که دیگر جزو واضحات شد. نه با یک آیه و یک روایت. کشف زمان معصوم هم بوده و معصوم یا امضا کرده، یا رد نکرده و بعدش شکل گرفته. چون طبق مبنای شهید صدر، اصل در سیره عقلایی این است که متصل به زمان معصوم، تغییر سیره عقلا را خیلی سخت میداند.
**«واما انها مشروعه بکلّ قسمیها.»**
اما اینکه وصیت به هر دو قسمش مشروع است، «متسالَمٌ علیه آیه کریمه و سیره فسیرت الغطیه.» امری است که بر آن اجماع است. اطلاق آیه کریمه اقتضا دارد آن را. سیرۀ قطعی هم (اختصاص هم، تملیکی هم).
**استحباب**
«و اما انها مشروعه و مستحبٌّ هم، فهو من واضحات التفات.»
«ما ینبغی لامری مسلمٍ ان یبیت لیله الا وصیته تحت راسه.»
برای مرد مسلمان شایسته نیست که شبی بخوابد، مگر اینکه وصیتش زیر سرش باشد. «من مات بغیر وصیه مات میتهً الجاهلیه.» کسی که بدون وصیت بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است. هیچچیزی ندارد. نه نمازی، نه روزهای، نه... «بعد از مرگم با هم خوب باشیم، دعوا نکنیم، برایم زیارت عاشورا بخوانیم، برایم نماز شب بخوانیم، برایم نماز بخوانیم، صدقه بدهید، برایم قرآن.»
وصیت النبی «لـ امیرالمومنین علیهالسلام». یا علی: «موصی خیر. دائماً در خیر». یا علی: «من لم یحسن وصیته عند موته کان نقصاً فی مروته و لم یملک شفاعه علی».
کسی که وصیتش نیکو نباشد هنگام مردنش، یعنی وقتی که میمیرد وصیت درستوحسابی نداشته باشد، این یک نقصی است در مروتش، در مردانگیاش. و مالک شفاعت هم نمیشود. نه شفاعت خدا نصیبش نمیشود. جمله شرطیه و مفهوم دارد. «کسی که وصیتش نیکو نباشد، کان نقصا فی مروته» یعنی «من یحسن وصیته کان کمالاً فی مروته.» کسی که وصیت شایسته میکند تمیز، مرتب، شستهرفته. وقتی میمیرد، وصیت شستهرفته ازش باشد.
«تتعرض لاحکام الوصیه انشاء الله تعالی.»
اما اینکه گاهی واجب میشود. گفتیم وصیت فینفسه مستحب است، گاهی واجب میشود که بیانش میآید. وقتی متعرض احکام وصیت بشویم، میگوییم کجا واجب میشود، انشاءالله.
**الوصیه ایقاع**
وصیت در مورد اینکه وصیت ایقاع یا عقد است، اختلافی است. خیلیها عقد گرفتند وصیت را، خیلیها هم ایقاع گرفتند. خود مؤلف کتاب وصیت را چه گرفته؟
فرق عقد و ایقاع چیست؟
عقد احتیاج به قبول دارد. تعهد یکنفره یا چند نفر در برابر یک یا چند نفر. و من باید متعهد بشوم، طرفم هم متعهد بشود بر همین ایجاب و قبول با هم.
ایقاع با اراده و انشاء یک نفر واقع میشود، مثل طلاق. همینقدر که شوهر اراده کرد، دیگر جداست. دیگر زن قبولش شرط نیست. اینجا شرط یا بدهکار که طلبکار. همینقدر که ابراء کرد، دیگر قبول بدهکار شرط نیست.
طلاق و وقف را هم...
«صحه الوصیه العهدی لا تقف علی القبول.»
صحت وصیت عهدی متوقف بر قبول نیست؛ یعنی جزو ایقاعات است.
«ولاکن لا یلزم من ذالک بطلان الوصیه راساً بل بطلان وصایته.»
بله، وصی میتواند وصیت را چه کند؟ آقا حق رد دارد، حق قبول ندارد. حق قبول ندارد به این معنی که این قبولش نافذ نیست. من وصی خودم کردم و وصی بعد از مرگ من این زمینهای من را تقسیم کند. بچهها دعوا میشود، مشکل پیدا میشود در حیات موسی، در دوران زندهبودن موسی باشد. ولی لازم نمیآید از آن، از آن رد وصیت، بطلان وصیت راساً. حالا اگر من رد کردم، به این معنا نیست که تمام این وصیت دیگر رفت روی هوا. بلکه فقط وصایت من باطل شد. طرف میگوید: «آقا آقای اکبر آقا شما را وصی میکنم، این زمینهای من را به این شکل بین این و این و این و این تقسیم کنید بعد از مرگم.» من هم میگویم: «قبول نمیکنم.» کل وصیت که رفت روی هوا که بچهها بدوند بیایند و بگویند این هم دیگر ندارد. و آن ام آن بخش وصیاش جابجا میشود. وصایت فقط باطل شد و اصل وصیت باطل نشد. وصایت وصیت. پس وصیت باطل نیست، وصایت به شرطین. البته دو تا شرط لازم است که البته یک شرطی را هم برخی گفتند لازم است.
دو یا سه شرط میخواهد که دو تا از آنها حتمی است:
1. «حیات موسی»؛ اگر میخواهی رد بکنی، در چه دورهای رد کنی؟ وقتی که موسی زنده است.
2. بلوغ؛ رد تو به موسی «بلغد».
«بل قد یضاف الی ذالک» بلکه گاهی اضافه شده به آن، امکان اعساء الی شخص آخر. اضافه کردن که آقا موسی بتواند به یک شخص دیگری وصیت بکند. یعنی رد تو به درد بر تو متعین شد. اگر تو دو هفته قبل به من گفته بودی، سه هفته قبل گفته بودی، تو این دو سه هفته میتوانستم یکی انتخاب بکنم. این درست است.
**«هذا اذا لم یکن العمل بها حرجیاً حتی من اختلال هذه الشروط.»**
این شروطی که گفتیم، گفتیم با این شروط میتواند رد بکند مال جایی است که عمل به وصیت «حرجی» نباشد. اگر عمل به وصیت برای من وصی موجب حرج بشود، مطلقاً میتوانم ردش کنم؛ حتی اگر در زمان زندهبودن موسی نباشد، به موسی خبر نرسد، یا امکان تعویض نداشته باشد. در هر صورت، چون حکم حرج است، حرج نباشد، روشن است دیگر. اصل کتابش سخت است، با این توضیحات آسان میشود. مطلب تو همه وصایت وصیت، وصیت (این ماژیک مال فلانی است)، وصایت شما (ماژیک را میدهی به فلانی)؛ وصایت در مورد وصی، وصی کردن شما، این چه وصایتی است؟ جفتش مسخره است.
«اجل فی خصوص الولد قد یقال بوجوب القبول.»
گفتیم میتواند رد بکند. پسر من باشد چی؟ در خصوص ولد، گاهی گفته شده به اینکه قبولش واجب است، باید وصیت را بپذیرد، وقتی که پدرش او را به آن وصیت دعوت کرده است.
**وصیت تملیکیه**
در مورد وصیت عهدیه که روشن بود که ایقاعی است و متوقف بر قبول نیست. تملیکیه چی؟
«فالمشهور ذهب الی اعتبار قبول المصاله فی صحته.»
در وصیت تملیکی مشهور گفتند که قبول موصیله شرط است. پس وصیت تملیکیه شد ایقاع یا عقد؟ طبق نظر مشهور، طبق نظر مشهور وصیت تملیکی جزو عقود است. بهخلاف وصیت عهدیه که جزو ایقاعات است. «فی صحتها فصاحت چی؟» وصیت. «فتکون علی رایح اهم عقداً.» پس طبق نظر مشهور، وصیت، وصیت تملیکی از همین بخش است.
بسم الله الرحمن الرحیم.
کتاب وصیت مشتمل بر چهار بخش است: (۱) وصیت با دو قسمِ تملیکی و عهدی، (۲) بحث ایقاع بودن وصیت (یعنی عقد نیست)، (۳) احکام وصی (یعنی وصی کیست و چه ویژگیهایی باید داشته باشد)، و (۴) احکام وصیت (مثلاً در مورد اینکه چقدر از مالش را میتواند وصیت کند و دیون او چه میشود). اینها احکامی هستند که دمِ مرگ واجب میشوند و مسائلی از این قبیل پیش میآید.
**بخش اول: «الوصیه بقسمیها» (وصیت با دو قسم خود)1**
وصیت دو قسم است: وصیت تملیکی و وصیت عهدی.
**«الوصیة انشاءً یتضمن تملیکاً او عهداً بتصرف معین بعد الوفات.»**
وصیت انشایی است که متضمّن تملیک یا عهدی است به تصرف معین بعد از وفات. یعنی من انشاء میکنم که چیزی را به دیگری تملیک کنم؛ یا اینکه انشایی است که در ضمن آن یک عهد وجود دارد؛ که این عهد به تصرف معین بعد از وفات، یعنی نسبت به تصرف شخصی است. «تصرف معین» یعنی من یک عهدی دارم که آقا بعد از مرگ من فلانی بتواند در یک چیز مشخصی —در خانه من، در ماشین من، در زمین من— تصرف کند. این هم عهد است. پس یکوقت تملیک میکنم، یکوقتی عهدیه به تصرف. تملیکش نمیکنم؛ میگویم که مادر شما وقتی من مُردم، تا وقتی که مادرت زنده است، از این خانه استفاده بکند. تصرف حق انتفاع؛ نمیگویم بعد از اینکه من مُردم همهچیز مال مادرتان باشد.
**وصیت تملیکی**
وصیت تملیکی احکامی دارد. احکامش: «و هی علی قسمین: تملیکیه و عهدیه». وصیت دو قسم است: وصیت تملیکی و وصیت عهدی.
وصیت تملیکی این است که همینطور که گفتیم برای بعد از مرگ خودش به یکی تملیک میکند. میگوید: «فلان بچه من مالک ماشینم بشود»، «مالک ماشینم بشود»، نه اینکه از ماشین استفاده کند. «ماشین مال فلانی»، «خانه مال فلانی».
«و اما ما تضمن انشا ملکیت عین او اختصاص حق بعد الوفات، کل وصیه بکل قسم من المال لشخص معین او لجهه.»
اوّلاً که وصیت تملیکیه بود، آن چیزی است که متضمن انشای ملکیت عین است (یعنی در وصیت تملیکی انشاء میکند چه چیزی را؟ ملکیت عینی را، نه ملکیت منفعت را؛ ملکیت عینی را)؛ یا انشاء میکند اختصاص حقی را. میگوید: «فلانی این حق را داشته باشد» (حق تصرف، حق بیع، حق اجاره) «بعد از مرگ من فلانی حق داشته باشد اینجا را اجاره بدهد، حق اجارهاش با فلانی است.» یک حقی را برای کسی قائلم؛ در کدام؟ در تملیکی. برای بعد از وفات، مثل وصیت به اینکه یک قسمتی از مالش برای شخص معینی باشد یا اینکه برای یک جهت معینی باشد، برای مصارفی در یک جهت معینی باشد؛ مثل فقرا.
«و ارکانُها ثلاثه.» ارکان وصیت تملیکی سه تاست: «الموصی» و «الموصیله» و «الموصیبه».
* موصی: وصیتکننده.
* موصیبه: آن چیزی که مورد وصیت قرار گرفته. (این خانه)
* موصیله: آن امری که قرار شده خانه را در اختیارش قرار بدهیم. وصیت تملیکی به نفعش صورت گرفت. (بچهها، آن مثلاً مادر بچهها، هرچه.)
**وصیت عهدی**
«و ثانیها: ما تضمنت العهد بتولی تصرف معین بعد الوفات.»
دومی که چه بود؟ وصیت عهدی بود. آن چیزی است که متضمّن عهد است؛ عهد را به توّلی تصرف معین (به اینکه به عهده بگیرد تصرف معینی را بعد از وفات). یعنی من دارم قبول میکنم یا به عهده میگیرم یا به عهده میگذارم که بعد از مرگ من یک حق انتفاع برای کسی باشد.
**«کالوصیه بتملیکٍ شخصٍ او جههٍ مقدارَ.»**
مثل اینکه وصیت میکنم به اینکه تملیک کنند شخصی را. فرق کرد. آنجا در بالا وصیت تملیکی میگفتش که وصیت به اینکه این مال برای فلانی باشد. اینجا نمیگویم که این مال، مال فلانی است؛ میگویم: «فلانی تملیک کند.» یعنی عمل را دارم وصیت میکنم. وصیت میکنم به عمل شما، نه وصیت میکنم به عین. یکوقت میگویم: «این ماژیک را بعد از مرگ من این ماژیک مال زید.» اما وصیت عهدی یعنی: «بعد از مرگ من شما ماژیک را ببر، بده به زید.» یعنی وصیت میکنم به عمل شما.
وصیت عهدی (وصیت میکنم به تملیک شخصی یا جهتی) فقرا مقدار را وصیت میکند که: «از این مازندران من زمین دیدم، وصیت میکنم که آقا از این شالیزار، یک قفیزشان میگذارید شام شب عاشورای حسینیه فلان جا از برنج این زمین مازندران.» یا مثلاً: «وصیت میکنم که مثلاً سالی یکبار حرم امام رضا، مثلاً از سفره به این مقدار مثلاً غذا، پانصد نفر مثلاً غذا.» این میشود وصیت عهدی، تملیکی نیست؛ مصرفی با خود عمل من کار دارد.
من مُوصی، من وصی؛ در وصیت عهدی موسی که من میشوم، وصیش خادمهای حرم امام رضا که قرار است بهشان غذا بدهیم، میشوند موصیله؛ برنج میشود موصیبه.
**«او الدفن فی مکان معین.»**
آقا: «من را میبرید نجف دفن میکنید.» وصیت به کار دارم میکنم؛ دیگر ملکیت نیست.
**«او ولایه شخصٍ علی الاطفال القاصرین.»**
بچههای کوچک دارند. وصیت میکنم که یک شخصی بیاید ولایت اینها را به عهده بگیرد.
**«او تصرف المال ببناء مسجد او حسینیه و ما شاکل ذالک.»**
یا وصیت میکنم به تصرف در مال به بنای مسجد؛ یعنی در مال من تصرف کنند با آن مسجد بسازند، حسینیه بسازند و آنچه شبیه آن است.
«و ارکانها ثلاثه.» ارکان وصیت عهدی سه تا چیز است عزیزم؛ «الموصی»، باز هم سه تا: «الموصی» که دارد از دنیا میرود، «الوصی» کسی که بهموجب وصیت ولی میشود، «الموصیبه» مشابهاش چیزی که (برنج و...).
**«و مع تعلق الموصیبه بالغیر کالوصیه بتملیک الوصی مقداراً من المال شخصٍ. تکون اطرافُها اربعةً باضافه المصال.»**
وقتی که موصیبه تعلق بگیرد به دیگری، بله. مثل اینکه به وصی وصیت میکند که این مقدار از مال من را بدهد به فلانی. خودش موصیله نیست دیگر؛ یکی دیگر موصیله است. وصی، موصیبه را مال یکی دیگر (موصیله) است. وصی باید برساند به یکی دیگر. اینجا موصیله هم اضافه میشود؛ میشود چهار تا رکن.
مثل اینکه وصیت کند به تملیکِ وصی، مقداری از مال را برای شخص. یعنی من وصیت میکنم که: «بعد از مرگ من شما ای وصی، ماژیک را میدهی به زید.» الان اینجا زید که شد موصیله، یکی از ارکان وصیت عهدی شد.
پس اصل ارکان وصیت سه تاست: تملیکی (چه در وصیت، سه تای تملیکی چه بود؟ وصی، موصی، موصیله). وصیت عهدی چی؟ که با این فرض که تعلق بگیرد موصیبه به دیگری، اطراف وصیت (یعنی ارکان وصیت عهدی) چهار تا میشود؛ به اضافه موصیله (یعنی موصیله هم اضافه میشود) میشوند چهار رکن.
**استحباب وصیت**
مشروع و بلکه مستحب هم هست که انسان وصیت بکند. «احیاناً» (و بلکه یک وقتهایی هم واجب) «به نحو الوجوب».
و «المستند فی ذالک». سی و دو سال از دنیا رفتن، هیچ وصیتنامهای ازشان نیست. ارکان و در هر صورت صداشان هست. میگوید: «بعد از مرگم فلان خانهای که دارم بفروش، پولش را برای خودت بردار.» این (وصی و موصیله) «بفروش، پولش را بده به زن اکبر آقا.»
«و امّا انه تقسیمها الی ما ذکر فهو من واضحات الفقه.»
همانطور که وصیت آن چیزی است که گذشت، خب، این از واضحات فقه است. و «و امّا انها مشروعه فکذالک.» و اما اینکه وصیت را تقسیم میکنیم به آنچه که ذکر شد، فکذالک. این هم از موضوعات فقه است. همانطور که اصل وصیت از واضحات فقه است، این دو قسمبودن وصیت هم از واضحات فقه است.
چرا؟ «من آن جهت که متعلق الوصیه یکون هو ملکیت او اختصاصاً بنحو شرط النتیجه و اخری و تملیک اختصاصاً بنحو شرط الفعل او تصرفً آخر غیر تملیک.»
چون آن چیزی که وصیت به آن تعلق گرفته، یکوقت ملکیت یا اختصاص به نحو شرط نتیجه است، یکوقت تملیک یا اختصاص به نحو شرط فعل. یعنی چه؟ یک شرط فعل داریم، یک شرط نتیجه. اینها فرقش با هم چیست؟ یکوقت میگوییم که آقا تملیک و اختصاص (اختصاص منفعت) یعنی منفعتی به یک کسی اختصاص داده شود. مالکش نمیکنمها. میگویم: «فلانی تو این خانه بماند بعد از مرگ من.» (در مورد خادمان، نوکرانشان میگویند.) یکوقت میگویم: «این مش قنبری که پنجاه سال خادم ما بوده، بعد از مرگم این آپارتمان نقلی را صاحب بشود.» میشود اختصاص منفعت.
حالا این تملیک و اختصاص به نحو شرط نتیجه است. یکوقت به نحو شرط فعل یا تصرف دیگری غیر از تملیک. اینجا شرط فعل اگر باشد یعنی اینکه این تملیک، این اختصاص منفعت توسط موصی انجام نمیشود. یعنی منِ موصی در شرط فعل که حالت دومش بود، منِ موصی، تملیک نمیکنم، اختصاص منفعت نمیکنم. موصی موصی به وصی واگذار میکند. ببین، از این تایمی که الان من گفتم، فلانی مالک نشد که بعداً بگوید آقا من میخواهم بفروشمش دو هفته بعد. من الان وصیت کردم، وصیت میکنم، میگویم که: «بعد از من فلانی در اینجا بماند.» خانه مال فلانی؛ نتیجه باشد. از همین الان مال او میشود، درست شد؟ ولی اگر به شرط فعل باشد، وقتی من مُردم، شما ای وصی، مالک میکنید. یعنی من قید موضوع (یعنی باید پسر من حسین آقا، مش قنبر را مالک کند. پسر من حسین آقا اختصاص منفعت بدهد به مش قنبر) این در کدام است؟ در شرط فعل. ولی در شرط نتیجه چی؟ پسر محسن آقا کارهای نیست؛ فقط بهعنوان او شاهد باشد که من به او گفتم، خودم انگار مالک کردم یا حق بهش اختصاص دادم. ولی اصطلاحش هم روشن است. یعنی اینکه من نتیجه برایم موضوعیت دارد، نه کار حسین پسرم. تو در شرط فعل کار حسین پسرم برایم موضوعیت دارد، تو در شرط نتیجه برایم موجودیت دارد.
پس میشود تملیک اختصاص به نحو شرط فعل یا تصرف دیگری غیر از تملیک. یعنی حالا یا اختصاص یا تصرف دیگر. میوههایش مال... میوههای باغ نمیگویم: «اینجا بماند من که مُردم.» ولی با اجازه شما میشود به شرط... خودم دارم میگویم. یعنی تو فقط شاهد باش. میشود به شرط برخلاف عطف به اختصاص. «تارتا یکون هو الملکیت عمل اختصاصاً و اخرا هو تملیک اختصاصاً او تصرف آخر.»
وصیت در اول تملیکیه بود، توی آن ملکیت اختصاص به نحو شرط نتیجه؛ این میشد وصیت تملیکیه. توی دومی که به نحو شرط الفعل بود، میشد وصیت عهدیه.
**«واما انها مشروعه فهو من ضروریات الدین.»**
اما اینکه وصیت مشروع است، یعنی شرعی است، «من ضروریات دین» است. «کُتبَ عَلَیکُم إذا حَضَرَ اَحَدِکُمُ الموتُ ان تَرَکَ خَیراً الْوَصِیَّهُ لِلوالدَینِ و الاَقرَبِین بِالمَعروفِ حَقّاً عَلَى المُتَّقِین.»
کتب: از ایات دین، دلالت دارد بر شما نوشته شده، وقتی که بر یکی وقتی مرگ برای کیتان حاضر میشود، یعنی محتضر میشود، که اگر خیری بهجا میگذارد، (اینجا مال را تبدیل به خیر کرد.) اگر خیری بهجا میگذارد، وصیت بر شما نوشته شده. وصیت برای والدین و نزدیکان. وصیتی باشد که به معروف باشد. و این هم که به شما نوشته شده، حقی است بر متقین. تکلیف بر متقین.
«فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإنَّما إثمُهُ عَلَى الذین یُبَدِّلُونَهُ.»
پس کسی که تغییر دهد آن وصیت را، بعد از آنکه آن را شنید، پس گناهش فقط بر کسانی است که تغییرش میدهند، خدا سمیع و علیم است. یعنی منِ موصی دیگر گناهی بابت این به فلانی ندهم. اوصیا و مسیرهایی که من دارم، اینها کوتاهی کردند در این.
در مورد «و امکنّ الوصیه للوالدین و العقربین» درست است که فرمود وصیت برای والدین و اقربا باشد. به پدر مادرت وصیت کن، به نزدیکانت وصیت کن. درست است والدین و اقربین را گفته.
«الا ان فقرته «فمن بدله بعد ما سمعه» تدل علی امضا.»
اما اینی که این بخش از آیه که فرمود: «هرکس بعد از اینکه شنید، تغییرش بدهد»، دلالت دارد بر اینکه مطلقاً امضا شده است. یعنی حالا اگر من به کسی (نه جزو والدین من است، نه جزو اقربای من) هممباحثه من، اقربای من، ولی میتواند وصی شود. چرا؟ چون آیه اطلاق دارد. مطلق وصیت را امضا کرده است. «هرکی وصیت کردی و بعداً تغییرش داد.»
**«لوصیته بالوالدین و لاقربین»**
درست است، وصیت بکند، وصیت کند «للاستشهاد بها». بهخاطر اینکه استشهاد شده به آن فقره. «فقره در بعضی از روایات علی نفوذ مطلق الوصیه.» چون تو بعضی از روایات میبینیم به همین تیکه از آیه استشهاد کردند برای اینکه بگویند هر وصیتی درست است.
«محمد بن مسلم در صحیح محمد بن مسلم ابوجعفر علیه السلام عن رجلٍ اوصا بماله فی سبیل الله.»
امام باقر (علیه السلام) از مردی سؤال کردم که وصیت میکند به مالش در راه خدا. «قال: اَعطِ لِمَن اوصا له به.» حضرت فرمودند: «عطا کن»، دقت توی ضمیرها، «عطا کن آن مال را به کسی که وصیت شده برای آن. (که «لهو» به «من» برمیگردد.) لمن به، عنوان، یعنی مال را بده به موصیله. «اعطی لمن اوصا له به.»
«او وصیت نصارانی یهودی، ان الله عزوجل یقول: «فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإنَّما إثمُهُ عَلَى الذین یُبَدِّلُونَهُ». »
که آیه میفرماید: «هرکه بعد از آنکه شنید، تغییرش بدهد، گناهش بر کسانی است که او را تغییرش دادند.» پس حضرت استشهاد کردند به این بخش از آیات برای اینکه مطلق وصیت را نافذ بدانند. درست شد؟ نه فقط وصیت برای اقربا و والدین. والدین، وصیله حالا دیگر وصی درست است؛ اینکه وصی باشد، کتاب این را گرفته. ولی میشود موصیله.
از آن فهمید مشروعیت. «اییضاً از سیرت القطعیه بین المتشرعه المتصل به زمان معصوم علیه السلام.» دلالت دارد بر مشروعیت. مشروعیت چه چیزی؟ مشروعیت وصیت. دلالت دارد بر مشروعیت. همچنین سیرۀ قطعیه بین متشرعه، که آن سیره متصل است به زمان؛ یعنی یک سیرۀ متشرع هم داریم اینجا که اگر بخواهیم بگوییم که وصیت مشروع است، میگوییم که آقا از باب متشرع هم هست که معصوم علت دارد که اینها وصیت میکردند. در زمان معصوم جلوی چشم معصوم هم بود، امضا میخواست. متشرع است و قطعاً از معصوم یاد گرفتند این کارهایی را. قاعدتاً این منظور است؛ یعنی اینکه از ضروریات هست. جداً این هم دلالت میکند. گاهی از کثرت دلیل لفظی که به مضامین مختلف، فضاهای مختلف، اینقدر در مورد این گفته شده که دیگر جزو واضحات شد. نه با یک آیه و یک روایت. کشف زمان معصوم هم بوده و معصوم یا امضا کرده، یا رد نکرده و بعدش شکل گرفته. چون طبق مبنای شهید صدر، اصل در سیره عقلایی این است که متصل به زمان معصوم، تغییر سیره عقلا را خیلی سخت میداند.
**«واما انها مشروعه بکلّ قسمیها.»**
اما اینکه وصیت به هر دو قسمش مشروع است، «متسالَمٌ علیه آیه کریمه و سیره فسیرت الغطیه.» امری است که بر آن اجماع است. اطلاق آیه کریمه اقتضا دارد آن را. سیرۀ قطعی هم (اختصاص هم، تملیکی هم).
**استحباب**
«و اما انها مشروعه و مستحبٌّ هم، فهو من واضحات التفات.»
«ما ینبغی لامری مسلمٍ ان یبیت لیله الا وصیته تحت راسه.»
برای مرد مسلمان شایسته نیست که شبی بخوابد، مگر اینکه وصیتش زیر سرش باشد. «من مات بغیر وصیه مات میتهً الجاهلیه.» کسی که بدون وصیت بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است. هیچچیزی ندارد. نه نمازی، نه روزهای، نه... «بعد از مرگم با هم خوب باشیم، دعوا نکنیم، برایم زیارت عاشورا بخوانیم، برایم نماز شب بخوانیم، برایم نماز بخوانیم، صدقه بدهید، برایم قرآن.»
وصیت النبی «لـ امیرالمومنین علیهالسلام». یا علی: «موصی خیر. دائماً در خیر». یا علی: «من لم یحسن وصیته عند موته کان نقصاً فی مروته و لم یملک شفاعه علی».
کسی که وصیتش نیکو نباشد هنگام مردنش، یعنی وقتی که میمیرد وصیت درستوحسابی نداشته باشد، این یک نقصی است در مروتش، در مردانگیاش. و مالک شفاعت هم نمیشود. نه شفاعت خدا نصیبش نمیشود. جمله شرطیه و مفهوم دارد. «کسی که وصیتش نیکو نباشد، کان نقصا فی مروته» یعنی «من یحسن وصیته کان کمالاً فی مروته.» کسی که وصیت شایسته میکند تمیز، مرتب، شستهرفته. وقتی میمیرد، وصیت شستهرفته ازش باشد.
«تتعرض لاحکام الوصیه انشاء الله تعالی.»
اما اینکه گاهی واجب میشود. گفتیم وصیت فینفسه مستحب است، گاهی واجب میشود که بیانش میآید. وقتی متعرض احکام وصیت بشویم، میگوییم کجا واجب میشود، انشاءالله.
**الوصیه ایقاع**
وصیت در مورد اینکه وصیت ایقاع یا عقد است، اختلافی است. خیلیها عقد گرفتند وصیت را، خیلیها هم ایقاع گرفتند. خود مؤلف کتاب وصیت را چه گرفته؟
فرق عقد و ایقاع چیست؟
عقد احتیاج به قبول دارد. تعهد یکنفره یا چند نفر در برابر یک یا چند نفر. و من باید متعهد بشوم، طرفم هم متعهد بشود بر همین ایجاب و قبول با هم.
ایقاع با اراده و انشاء یک نفر واقع میشود، مثل طلاق. همینقدر که شوهر اراده کرد، دیگر جداست. دیگر زن قبولش شرط نیست. اینجا شرط یا بدهکار که طلبکار. همینقدر که ابراء کرد، دیگر قبول بدهکار شرط نیست.
طلاق و وقف را هم...
«صحه الوصیه العهدی لا تقف علی القبول.»
صحت وصیت عهدی متوقف بر قبول نیست؛ یعنی جزو ایقاعات است.
«ولاکن لا یلزم من ذالک بطلان الوصیه راساً بل بطلان وصایته.»
بله، وصی میتواند وصیت را چه کند؟ آقا حق رد دارد، حق قبول ندارد. حق قبول ندارد به این معنی که این قبولش نافذ نیست. من وصی خودم کردم و وصی بعد از مرگ من این زمینهای من را تقسیم کند. بچهها دعوا میشود، مشکل پیدا میشود در حیات موسی، در دوران زندهبودن موسی باشد. ولی لازم نمیآید از آن، از آن رد وصیت، بطلان وصیت راساً. حالا اگر من رد کردم، به این معنا نیست که تمام این وصیت دیگر رفت روی هوا. بلکه فقط وصایت من باطل شد. طرف میگوید: «آقا آقای اکبر آقا شما را وصی میکنم، این زمینهای من را به این شکل بین این و این و این و این تقسیم کنید بعد از مرگم.» من هم میگویم: «قبول نمیکنم.» کل وصیت که رفت روی هوا که بچهها بدوند بیایند و بگویند این هم دیگر ندارد. و آن ام آن بخش وصیاش جابجا میشود. وصایت فقط باطل شد و اصل وصیت باطل نشد. وصایت وصیت. پس وصیت باطل نیست، وصایت به شرطین. البته دو تا شرط لازم است که البته یک شرطی را هم برخی گفتند لازم است.
دو یا سه شرط میخواهد که دو تا از آنها حتمی است:
1. «حیات موسی»؛ اگر میخواهی رد بکنی، در چه دورهای رد کنی؟ وقتی که موسی زنده است.
2. بلوغ؛ رد تو به موسی «بلغد».
«بل قد یضاف الی ذالک» بلکه گاهی اضافه شده به آن، امکان اعساء الی شخص آخر. اضافه کردن که آقا موسی بتواند به یک شخص دیگری وصیت بکند. یعنی رد تو به درد بر تو متعین شد. اگر تو دو هفته قبل به من گفته بودی، سه هفته قبل گفته بودی، تو این دو سه هفته میتوانستم یکی انتخاب بکنم. این درست است.
**«هذا اذا لم یکن العمل بها حرجیاً حتی من اختلال هذه الشروط.»**
این شروطی که گفتیم، گفتیم با این شروط میتواند رد بکند مال جایی است که عمل به وصیت «حرجی» نباشد. اگر عمل به وصیت برای من وصی موجب حرج بشود، مطلقاً میتوانم ردش کنم؛ حتی اگر در زمان زندهبودن موسی نباشد، به موسی خبر نرسد، یا امکان تعویض نداشته باشد. در هر صورت، چون حکم حرج است، حرج نباشد، روشن است دیگر. اصل کتابش سخت است، با این توضیحات آسان میشود. مطلب تو همه وصایت وصیت، وصیت (این ماژیک مال فلانی است)، وصایت شما (ماژیک را میدهی به فلانی)؛ وصایت در مورد وصی، وصی کردن شما، این چه وصایتی است؟ جفتش مسخره است.
«اجل فی خصوص الولد قد یقال بوجوب القبول.»
گفتیم میتواند رد بکند. پسر من باشد چی؟ در خصوص ولد، گاهی گفته شده به اینکه قبولش واجب است، باید وصیت را بپذیرد، وقتی که پدرش او را به آن وصیت دعوت کرده است.
**وصیت تملیکیه**
در مورد وصیت عهدیه که روشن بود که ایقاعی است و متوقف بر قبول نیست. تملیکیه چی؟
«فالمشهور ذهب الی اعتبار قبول المصاله فی صحته.»
در وصیت تملیکی مشهور گفتند که قبول موصیله شرط است. پس وصیت تملیکیه شد ایقاع یا عقد؟ طبق نظر مشهور، طبق نظر مشهور وصیت تملیکی جزو عقود است. بهخلاف وصیت عهدیه که جزو ایقاعات است. «فی صحتها فصاحت چی؟» وصیت. «فتکون علی رایح اهم عقداً.» پس طبق نظر مشهور، وصیت، وصیت تملیکی از همین بخش است.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نهم
دروس تمهیدیه
جلسه دهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...