متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«والمستند فی ذلک» (یعنی) این نکاتی که گفتیم که وصیت ایقاع است و متوقف بر قبول نیست و اینها، مستنداتش کجاست؟
**۱. اما صحت الوصیه العهدیه لا تتوقف علی القبول.**
صحت وصیت عهدیه متوقف بر قبول نیست. «فَهُوَ رأی غیر واحد من الفقهاء»، این نظر تعداد زیادی از فقهاست.
«فَتَدل علیه الروایات الداله علی وجوب عمل الوصی بالوصیه». این مطلب را روایاتی تأیید میکند که بر وجوب عمل وصی به وصیت دلالت دارند. «عالم یرد ذلک»، (یعنی) اگر من بهعنوان وصی وصیت را رد نکردم، «أو ردّت ولکن لم تصل إلی الموصی»، یا رد کردم ولی به موصی نرسید، در اینجا روایت گفته که باید چه کار کنیم؟ باید به وصیت عمل کنیم.
«منصور بن حازم عن ابی عبدالله علیه السلام». امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: «رجلٌ اوصی الی أخیه»، وقتی مردی به برادرش وصیت میکند (یعنی «من این رجال» میشود موصی و «آن اخیک» میشود وصی)، «و هو غائب». آن وصی غایب، «بله نمیتواند آن وصیت او را رد کند»، یعنی باید عمل کند.
چرا باید عمل کند؟ «لِأنّه لو کان شاهداً»، به خاطر اینکه اگر موصی حاضر بود و وصی وصیت را قبول نمیکرد، «الطَلَب غیره»، موصی فرد دیگری را وصی خود انتخاب میکرد.
بله، ما حکم حرجی نداریم؛ و غیر از این هم، «فإن القبول کان معتبراً، جائزٌ مطلقا». اگر قبول معتبر بود و در صحت وصیت شرط بود، (یعنی) صحت وصیت منوط به این بود، «ردٌّ مطلقاً جاز»، مطلقاً رد جایز بود؛ چه طرف حاضر بود، چه غایب بود. «بل لم یتوقف بطلانها علی الرد، و یکفی عدم القبول». بلکه بطلان آن بر رد متوقف نیست و عدم قبول کفایت میکند. لازم نیست حتماً رد بکنی تا باطل شود، همینقدر که قبول نکردی کفایت میکند.
ببینید، اگر قبول شرط بود (ما گفتیم که وصیت عهدیه قبول لازم ندارد، ایقاع است)؛ اگر قبول شرط بود، طرف میتوانست رد کند. (حضرت حق ندارد رد بکند). مطلقاً میتوانست رد بکند، اگر قبول شرط بود. چه طرف حاضر بود، چه حاضر نبود، من میتوانستم رد کنم، چون قبول یک رکن بود.
بلکه بطلانش بر رد متوقف نبود. اینجا گفتهاند که اگر خواستی وصیت را باطل کنی، باید ردش کنی. آن هم وقتی طرف حاضر است، نه وقتی غایب است. باید رد کنی، در حالی که در عقد، معامله را عدم قبول باطل میکرد، نه رد. همین که قبول نمیکردی تمام بود. اینجا میگوید که وصیت قبول ندارد، اگر میخواهی باطلش کنی، باید ردش کنی. با عدم قبول چیزی ثابت نمیشود. قبول و رد وصی اینجا هیچ اثری در صحت وصیت ندارد.
«ولیمکن التمسک باطلاق قول تعالی: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإنَّمَا إثْمُهُ عَلَی الَّذینَ یُبَدِّلُونَهُ﴾». برای اینکه بگوییم این ایقاع است و عقد نیست، میشود به اطلاق این آیه تمسک کرد که هرکس او را تغییر دهد یا تبدیل کند بعد از آنکه آن را شنید، پس گناهش فقط بر عهده کسانی است که آن را تغییرش داده و تبدیلش کردهاند.
«بعد تفسیرِه إلی مطلق الوصایا علی ما تقدم». بعد از اینکه آیه را به مطلق وصایا تفسیر کنیم، هر وصیتی را شامل میشود؛ چه وصیت عهدی، چه وصیت تملیکی، چه وصیت به والدین، چه وصیت به دوست و آشنا، هر چیزی. اطلاقش این است. از اطلاق فهمیده میشود که وصیت متوقف بر قبول نیست. «بَدَّلَه بعد ما سَمِعَه». هرکه شنید، اگر تغییرش دهد، دیگر گناه به گردن این است. وگرنه باید میگفت هرکه قبول کرد، اگر انجام ندهد، گناه به گردنشه.
**اما جواز الرد، بالشروط الثلاثه المتقدمه.**
گفتیم با آن سه شرطی که گفتیم، میشود وصیت را رد کرد. «استفاده من صحیحه المنصور المتقدم و غیرها». میشود این جواز رد را از همین صحیحه منصوری که گذشت، استفاده کرد. اگر طرف حاضر باشد، مشکل ندارد. و غیر آن، «جواز الرد مع الحرج». اینی که گفتیم اگر حرج بود که باید ردش بکنی، حکم از «جواز رد حرج» ناشی میشود.
«المستفاد من قول تعالی: ﴿مَا جَعَلَ عَلَیکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾». که استفاده میشود از این آیه در دین هیچ حرجی خدا قرار نداده است. هیچ حکم حرجی نداریم، دینی نیست، شرعی نیست. اگر من واقعاً نمیتوانم بیایم، چون «متعذر» است. ما یک «متأثر» داریم، یک «متعذر». «متأثر» یعنی انجام آن سخت است. «متعذر» یعنی اصلاً نمیشود. طرف معلول است، مثلاً.
«و فی مورد جوازه لا یلزم بطلان الوصیه راساً». اما اگر وصی رد کرد، در مورد جوازش، خب حالا اگر منِ وصی رد کردم، جایی که میتوانستم رد کنم، جایز بود رد کنم، آیا وصیت از بیخ باطل میشود؟ نه، فقط در مورد من، آن بخش مربوط به منش برداشته میشود. «راساً» باطل نمیشود. «لأن الأقصى ما یتستلزم الردّ خلو الوصیه من الوصی و بطلانها». زیرا نهایتاً آنچه که استلزام دارد آن رد این است؛ آخر ته چیزی که رد میرساند، این را، این است که وصیت از وصی خالی میشود، فقط. نظام از بین نمیرود. اگر مثلاً رئیسجمهورش مُرد، نظام ساقط نمیشود.
«و الولده الی انه واجبٌ و قبول وصیه والده لما یمتم». و اما اینکه واجب است بچه وصیت پدرش را بپذیرد، وقتی که پدر او را دعوت به وصیت میکند.
به امام رضا (علیه السلام) نامه نوشتند: «رجلٌ دعاه والده الی قبول وصیه مِن علی بن ریان من اصحابه». مردی پدرش او را دعوت کرده به قبول وصیتش. «هل له ان یمتنع من قبول وصیته؟» آیا حق دارد که از قبول وصیت خودداری کند؟ «توقّع حضرت»، (توقیع کردند، نامه نوشتند): «بَنَاءً عَلَی التسامح فی امر سهل الوارد». یک «سهلی» توی سلسله سند داریم. آقای سهلیه. اگر در مورد سند روایت تسامح کنیم، این تصاویر را در مورد صحن سند تام میشود، یعنی سند صحیح میشود.
**تملیکیه.**
اما اعتبار مشهور برای قبول در وصیت تملیکیه. مشهور گفتهاند در وصیت تملیکی قبول، «فقط یستدل له بالوجهین التالین». استدلال شده برای آن به دو وجه که میآید.
**الف -** «ان تحقق الملک بدون قبول الموصی له مخالف لقاعده سلطنه الانسان علی نفسه الثابته بسیره العقلاء». اینکه آقا اگر ملکی بخواهد بدون قبول موصی له محقق شود (یعنی من یک چیزی بیاید در مالم، خودم راضی نیستم، قبول نکنم). مثلاً موارد برای خادم. «این خادم ۲٠ سال اینجا زحمت کشیده، فلان باغ را بعد از مرگ بدهیم بهش!» مصالحه شخص معین. (ارکان). من کی گفتم؟ فرزند عزیز دلم. وارث کجا، وصیت کجا، ارث کجا، وصیت کجا؟ خود به خود مال منتقل میشود به پسرعمو، پسرخاله؟ اینطور نمیرسد تا وقتی عمو و داداش و برادر و اینها هستند. «موصی له وارث نیست»، در این صورت دیگر مخالف با قاعده سلطنت انسان بر خودش است که «الناس مسلطون علی اموالهم» و اینها. «مَنْ که اختیار مال خودشو داره، اختیار خودشو داره». آقا من نمیخواهم، به زور میخواهید به من بدهید؟ نمیخواهم باشد. تضاد دارد دیگر.
شما تولیت این آستانه شریفه باشید. وصیت کرده مرحوم آقای طبسی: «بعد از من فلانی تو داشته باشد». قبول. بعد میگوید: «ایکبیری بیشعور، خودت»! اینی که بخواهد یک چیزی در ملک دیگری وارد شود، "قهراً" منافی با آن قاعده است. چون رضایت خودش نیستش. اگر میخواهد چیزی به مال من اضافه شود، از مال من کم شود، باید همهاش با اراده مالک باشد. اگر شما بگویید میشود بدون اراده من یک چیزی به مال من اضافه کرد، دیگر من خودم سلطنت نسبت به خودم ندارم. انگار اختیارم دست خودم نیست. سلطنت من نقض شده. آقا، من نمیخواهم به من اضافه شود. آقا، من به زور آمدم بهت میگویم که ۸٠ تا کبوتر مال شما. آقا، من نمیخواهم! غلط کردی نمیخواهی؟ مال شما. نمیخوا هردوتون صدایش در نمیآید. نه، چون دلیل خاص داریم. زمین فلان، چه کارش کنم؟ ارث دلیل خاص دارد و جای این نیست که از آن تعدی کنیم به موارد دیگر. نباید از ارث تعدی کنیم مثلاً به وصیت بدون قبول.
«التمسک باصطحاب عدم الانتقال الی الموصی له بدون قبول الموصی له». تمسک میکنیم به استصحاب عدم انتقال به موصی له بدون قبول موصی له. تا وقتی که موصی له قبول نکرده، شک میکنیم به مال او منتقل شد یا نشد؟ استصحاب میکنیم عدم انتقال. کسی که مال بهش میرسد مثل بند میت شماره میشود وارث ایشان، موصی له. حالا شما ۵ میلیونش مال خودته، ١٠ میلیونم وصیت کردم، قبول کنه. قبل از اینکه وصیت بشه.
**ب-** هر دو وجه قابل تحمل است. «بعد اطلاق آیه کریمه». چون آیه اطلاق دارد: «فمن بدله بعد ما سمعه». نگفته قبول کنه کفش، (یعنی) موصی له شنید. بشنوه. قبول بکنه. آیا حرفی از قبول زده؟ آیا اطلاق، آیا اطلاق دارد؟ میخواهد موصی له قبول بکند، میخواهد قبول نکند. شمایی که وصی منی. بله. استدلال بالا (در الف و ب) قابل تحمل است.
**۲. در این مسئله ادعای اجماع شده برای اینکه قبول شرط است.** «و هو أنت مکان هو المد». بعد میپرسد: خود اجماع چی میشود؟ و پاسخ میدهد: «مُدرِکَ مجمع المدرکی». اجماع مدرکی میشود. مدرک باید تام باشد. بحث محتمل المدرک. اگر تام باشد، مدرک میشود. اگر تام نباشد، مدرک نمیشود. چرا تام نباشد؟ مدرک یعنی چی بوده باشد؟ وقتی خودش مدرک است. «و علیه فاعتبار القبول»، قبول را برای موصی له شرط بدانیم. مشکل اعتبار قبول از میان چیزهایی که پشتیبانی میکند، عدم اعتبار قبول است. قبول شرط نیست.
«عن امیرالمومنین فی رجلٍ اوصى لاخر». امیرالمومنین فرمودند: «در مورد مردی که برای دیگری وصیت کرده بود». «و الموصی له قائمٌ». و موصی له زنده بود. «فَتُوَفّی الموصی». موصی از دنیا رفت. «الذی اوصى له قبل الموصی». همان کسی که موصی برایش وصیت کرده بود یعنی موصی له، قبل از موصی از دنیا رفت. موصی له زودتر از موصی از دنیا رفت. امیرالمومنین قضاوت کردند، فرمودند: «الوصیه لوارث الذی اوصی له». وصیت مال وارث است. «لوارث الذی اوصی له». الان رسید به کی؟ وارث موصی له. قبول بکند؟ قبول بکند. انگار رفت تو ملکش، از آن منتقل شد به ورثه.
«قال: و من أوصى لاحدٍ، شاهداً کان او غائباً». و کسی که برای کسی وصیت کند، چه شاهد باشد و چه غایب. «فتوفی الموصی له قبل الموصی». موصی له قبل از موصی بمیرد، «فالوصیه لوارثه الذی أوصی له». وصیت مال وارث اوست که برایش وصیت شده بود. «الا أن یرجع الموصی من وصیته قبل موت الموصی له بوفات». مگر اینکه موصی برگردد از وصیتش قبل از مرگ موصی له. «فأی وصیه کانت قبل موته للموصی فی وصیته قبل موت رسالت اعتراض و بانک». این بخش مبهم است. مضمون این روایت این است: «فان مقتضى اطلاقها لزوم الدفع الی الورثه». از اطلاق این روایت حمله میشود که میشود باید وصیت را پرداخت کرد. «الی الوارث حتی عدم قبول الموصی له». آقا پدر من موصی له بود، مدرسه اینم مالی که میدهند به من وارث. این مورد هیچ وجهی ندارد، مگر اینکه ملکیت برای پدر من محقق شده و الانتقال منه الیه. انتقال از موصی له به وارث.
«نعم آیه کریمه نفیها». بله، «گاهی التزام دایمی ملتزم است به مانعیت رد». (یعنی) موصی له رد بکند از تحقق ملک. «بُرم اینکه اطلاق آیه کریمه نفی می کند مانعیت رو». با وجود اینکه اطلاق آیه کریمه مانعیت را نفی میکند. همچنین باز اطلاق آن آیه که دارد، همین هم رد میکند مانعیت رد را. اطلاق دارد. میخواهد رد بکند، میخواهد رد قبول کرده بودی. گفتی موصی له. موصی له اگر رد کرد، آیا گفته بود موصی له رد بکند؟ این تخصیصی که اینجا خورده، تغییری که زدیم، فقط بابت چی است؟ اجماع، مسئله ادعا شده.
«قال سید یزدی: قبول فیها هذا احتمال قویاً أنه القبول فی صحه الوصیه التملیکیه القبول شرطٌ، و لکن ردّ مانعٌ مانعُ الصحه». سید یزدی فرمودند که: قبول در آن، این احتمال قویاً میرود که قبول در صحت وصیت تملیکی شرط نیست، ولی رد مانع صحت میشود. چرا این را گفتیم؟ اجماع و ادعای اینکه «یستلزم الملک القهری» و این قول مستلزم ملک قهری است، «و هو باطلٌ فی غیر مثل الارث». درحالیکه ملک قهری باطل است در غیر مثل ارث. فقط یک جا ملک قهری اتفاق میافتد، آن هم ارث. در غیر ارث ملک قهری اتفاق نمیافتد. این ادعا رد شده به اینکه «لا مانع منه عقلاً» مانع عقلی ندارد. «و مقتضى عمومات الوصیه ذلک»، عمومات وصیت هم اقتضای این را دارد. این مسئله را اثبات بکند. ما توی وقف هم این را داریم، وقف هم ملک قهری داریم. پس لزوماً ملک قهری چیز غلطی، یک چیز بدی نیست. اینجوری نیست که فقط توی ارث، ملک قهری اتفاق میافتد.
الحمدلله رب...
بسم الله الرحمن الرحیم.
«والمستند فی ذلک» (یعنی) این نکاتی که گفتیم که وصیت ایقاع است و متوقف بر قبول نیست و اینها، مستنداتش کجاست؟
**۱. اما صحت الوصیه العهدیه لا تتوقف علی القبول.**
صحت وصیت عهدیه متوقف بر قبول نیست. «فَهُوَ رأی غیر واحد من الفقهاء»، این نظر تعداد زیادی از فقهاست.
«فَتَدل علیه الروایات الداله علی وجوب عمل الوصی بالوصیه». این مطلب را روایاتی تأیید میکند که بر وجوب عمل وصی به وصیت دلالت دارند. «عالم یرد ذلک»، (یعنی) اگر من بهعنوان وصی وصیت را رد نکردم، «أو ردّت ولکن لم تصل إلی الموصی»، یا رد کردم ولی به موصی نرسید، در اینجا روایت گفته که باید چه کار کنیم؟ باید به وصیت عمل کنیم.
«منصور بن حازم عن ابی عبدالله علیه السلام». امام صادق (علیه السلام) فرمودند که: «رجلٌ اوصی الی أخیه»، وقتی مردی به برادرش وصیت میکند (یعنی «من این رجال» میشود موصی و «آن اخیک» میشود وصی)، «و هو غائب». آن وصی غایب، «بله نمیتواند آن وصیت او را رد کند»، یعنی باید عمل کند.
چرا باید عمل کند؟ «لِأنّه لو کان شاهداً»، به خاطر اینکه اگر موصی حاضر بود و وصی وصیت را قبول نمیکرد، «الطَلَب غیره»، موصی فرد دیگری را وصی خود انتخاب میکرد.
بله، ما حکم حرجی نداریم؛ و غیر از این هم، «فإن القبول کان معتبراً، جائزٌ مطلقا». اگر قبول معتبر بود و در صحت وصیت شرط بود، (یعنی) صحت وصیت منوط به این بود، «ردٌّ مطلقاً جاز»، مطلقاً رد جایز بود؛ چه طرف حاضر بود، چه غایب بود. «بل لم یتوقف بطلانها علی الرد، و یکفی عدم القبول». بلکه بطلان آن بر رد متوقف نیست و عدم قبول کفایت میکند. لازم نیست حتماً رد بکنی تا باطل شود، همینقدر که قبول نکردی کفایت میکند.
ببینید، اگر قبول شرط بود (ما گفتیم که وصیت عهدیه قبول لازم ندارد، ایقاع است)؛ اگر قبول شرط بود، طرف میتوانست رد کند. (حضرت حق ندارد رد بکند). مطلقاً میتوانست رد بکند، اگر قبول شرط بود. چه طرف حاضر بود، چه حاضر نبود، من میتوانستم رد کنم، چون قبول یک رکن بود.
بلکه بطلانش بر رد متوقف نبود. اینجا گفتهاند که اگر خواستی وصیت را باطل کنی، باید ردش کنی. آن هم وقتی طرف حاضر است، نه وقتی غایب است. باید رد کنی، در حالی که در عقد، معامله را عدم قبول باطل میکرد، نه رد. همین که قبول نمیکردی تمام بود. اینجا میگوید که وصیت قبول ندارد، اگر میخواهی باطلش کنی، باید ردش کنی. با عدم قبول چیزی ثابت نمیشود. قبول و رد وصی اینجا هیچ اثری در صحت وصیت ندارد.
«ولیمکن التمسک باطلاق قول تعالی: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإنَّمَا إثْمُهُ عَلَی الَّذینَ یُبَدِّلُونَهُ﴾». برای اینکه بگوییم این ایقاع است و عقد نیست، میشود به اطلاق این آیه تمسک کرد که هرکس او را تغییر دهد یا تبدیل کند بعد از آنکه آن را شنید، پس گناهش فقط بر عهده کسانی است که آن را تغییرش داده و تبدیلش کردهاند.
«بعد تفسیرِه إلی مطلق الوصایا علی ما تقدم». بعد از اینکه آیه را به مطلق وصایا تفسیر کنیم، هر وصیتی را شامل میشود؛ چه وصیت عهدی، چه وصیت تملیکی، چه وصیت به والدین، چه وصیت به دوست و آشنا، هر چیزی. اطلاقش این است. از اطلاق فهمیده میشود که وصیت متوقف بر قبول نیست. «بَدَّلَه بعد ما سَمِعَه». هرکه شنید، اگر تغییرش دهد، دیگر گناه به گردن این است. وگرنه باید میگفت هرکه قبول کرد، اگر انجام ندهد، گناه به گردنشه.
**اما جواز الرد، بالشروط الثلاثه المتقدمه.**
گفتیم با آن سه شرطی که گفتیم، میشود وصیت را رد کرد. «استفاده من صحیحه المنصور المتقدم و غیرها». میشود این جواز رد را از همین صحیحه منصوری که گذشت، استفاده کرد. اگر طرف حاضر باشد، مشکل ندارد. و غیر آن، «جواز الرد مع الحرج». اینی که گفتیم اگر حرج بود که باید ردش بکنی، حکم از «جواز رد حرج» ناشی میشود.
«المستفاد من قول تعالی: ﴿مَا جَعَلَ عَلَیکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾». که استفاده میشود از این آیه در دین هیچ حرجی خدا قرار نداده است. هیچ حکم حرجی نداریم، دینی نیست، شرعی نیست. اگر من واقعاً نمیتوانم بیایم، چون «متعذر» است. ما یک «متأثر» داریم، یک «متعذر». «متأثر» یعنی انجام آن سخت است. «متعذر» یعنی اصلاً نمیشود. طرف معلول است، مثلاً.
«و فی مورد جوازه لا یلزم بطلان الوصیه راساً». اما اگر وصی رد کرد، در مورد جوازش، خب حالا اگر منِ وصی رد کردم، جایی که میتوانستم رد کنم، جایز بود رد کنم، آیا وصیت از بیخ باطل میشود؟ نه، فقط در مورد من، آن بخش مربوط به منش برداشته میشود. «راساً» باطل نمیشود. «لأن الأقصى ما یتستلزم الردّ خلو الوصیه من الوصی و بطلانها». زیرا نهایتاً آنچه که استلزام دارد آن رد این است؛ آخر ته چیزی که رد میرساند، این را، این است که وصیت از وصی خالی میشود، فقط. نظام از بین نمیرود. اگر مثلاً رئیسجمهورش مُرد، نظام ساقط نمیشود.
«و الولده الی انه واجبٌ و قبول وصیه والده لما یمتم». و اما اینکه واجب است بچه وصیت پدرش را بپذیرد، وقتی که پدر او را دعوت به وصیت میکند.
به امام رضا (علیه السلام) نامه نوشتند: «رجلٌ دعاه والده الی قبول وصیه مِن علی بن ریان من اصحابه». مردی پدرش او را دعوت کرده به قبول وصیتش. «هل له ان یمتنع من قبول وصیته؟» آیا حق دارد که از قبول وصیت خودداری کند؟ «توقّع حضرت»، (توقیع کردند، نامه نوشتند): «بَنَاءً عَلَی التسامح فی امر سهل الوارد». یک «سهلی» توی سلسله سند داریم. آقای سهلیه. اگر در مورد سند روایت تسامح کنیم، این تصاویر را در مورد صحن سند تام میشود، یعنی سند صحیح میشود.
**تملیکیه.**
اما اعتبار مشهور برای قبول در وصیت تملیکیه. مشهور گفتهاند در وصیت تملیکی قبول، «فقط یستدل له بالوجهین التالین». استدلال شده برای آن به دو وجه که میآید.
**الف -** «ان تحقق الملک بدون قبول الموصی له مخالف لقاعده سلطنه الانسان علی نفسه الثابته بسیره العقلاء». اینکه آقا اگر ملکی بخواهد بدون قبول موصی له محقق شود (یعنی من یک چیزی بیاید در مالم، خودم راضی نیستم، قبول نکنم). مثلاً موارد برای خادم. «این خادم ۲٠ سال اینجا زحمت کشیده، فلان باغ را بعد از مرگ بدهیم بهش!» مصالحه شخص معین. (ارکان). من کی گفتم؟ فرزند عزیز دلم. وارث کجا، وصیت کجا، ارث کجا، وصیت کجا؟ خود به خود مال منتقل میشود به پسرعمو، پسرخاله؟ اینطور نمیرسد تا وقتی عمو و داداش و برادر و اینها هستند. «موصی له وارث نیست»، در این صورت دیگر مخالف با قاعده سلطنت انسان بر خودش است که «الناس مسلطون علی اموالهم» و اینها. «مَنْ که اختیار مال خودشو داره، اختیار خودشو داره». آقا من نمیخواهم، به زور میخواهید به من بدهید؟ نمیخواهم باشد. تضاد دارد دیگر.
شما تولیت این آستانه شریفه باشید. وصیت کرده مرحوم آقای طبسی: «بعد از من فلانی تو داشته باشد». قبول. بعد میگوید: «ایکبیری بیشعور، خودت»! اینی که بخواهد یک چیزی در ملک دیگری وارد شود، "قهراً" منافی با آن قاعده است. چون رضایت خودش نیستش. اگر میخواهد چیزی به مال من اضافه شود، از مال من کم شود، باید همهاش با اراده مالک باشد. اگر شما بگویید میشود بدون اراده من یک چیزی به مال من اضافه کرد، دیگر من خودم سلطنت نسبت به خودم ندارم. انگار اختیارم دست خودم نیست. سلطنت من نقض شده. آقا، من نمیخواهم به من اضافه شود. آقا، من به زور آمدم بهت میگویم که ۸٠ تا کبوتر مال شما. آقا، من نمیخواهم! غلط کردی نمیخواهی؟ مال شما. نمیخوا هردوتون صدایش در نمیآید. نه، چون دلیل خاص داریم. زمین فلان، چه کارش کنم؟ ارث دلیل خاص دارد و جای این نیست که از آن تعدی کنیم به موارد دیگر. نباید از ارث تعدی کنیم مثلاً به وصیت بدون قبول.
«التمسک باصطحاب عدم الانتقال الی الموصی له بدون قبول الموصی له». تمسک میکنیم به استصحاب عدم انتقال به موصی له بدون قبول موصی له. تا وقتی که موصی له قبول نکرده، شک میکنیم به مال او منتقل شد یا نشد؟ استصحاب میکنیم عدم انتقال. کسی که مال بهش میرسد مثل بند میت شماره میشود وارث ایشان، موصی له. حالا شما ۵ میلیونش مال خودته، ١٠ میلیونم وصیت کردم، قبول کنه. قبل از اینکه وصیت بشه.
**ب-** هر دو وجه قابل تحمل است. «بعد اطلاق آیه کریمه». چون آیه اطلاق دارد: «فمن بدله بعد ما سمعه». نگفته قبول کنه کفش، (یعنی) موصی له شنید. بشنوه. قبول بکنه. آیا حرفی از قبول زده؟ آیا اطلاق، آیا اطلاق دارد؟ میخواهد موصی له قبول بکند، میخواهد قبول نکند. شمایی که وصی منی. بله. استدلال بالا (در الف و ب) قابل تحمل است.
**۲. در این مسئله ادعای اجماع شده برای اینکه قبول شرط است.** «و هو أنت مکان هو المد». بعد میپرسد: خود اجماع چی میشود؟ و پاسخ میدهد: «مُدرِکَ مجمع المدرکی». اجماع مدرکی میشود. مدرک باید تام باشد. بحث محتمل المدرک. اگر تام باشد، مدرک میشود. اگر تام نباشد، مدرک نمیشود. چرا تام نباشد؟ مدرک یعنی چی بوده باشد؟ وقتی خودش مدرک است. «و علیه فاعتبار القبول»، قبول را برای موصی له شرط بدانیم. مشکل اعتبار قبول از میان چیزهایی که پشتیبانی میکند، عدم اعتبار قبول است. قبول شرط نیست.
«عن امیرالمومنین فی رجلٍ اوصى لاخر». امیرالمومنین فرمودند: «در مورد مردی که برای دیگری وصیت کرده بود». «و الموصی له قائمٌ». و موصی له زنده بود. «فَتُوَفّی الموصی». موصی از دنیا رفت. «الذی اوصى له قبل الموصی». همان کسی که موصی برایش وصیت کرده بود یعنی موصی له، قبل از موصی از دنیا رفت. موصی له زودتر از موصی از دنیا رفت. امیرالمومنین قضاوت کردند، فرمودند: «الوصیه لوارث الذی اوصی له». وصیت مال وارث است. «لوارث الذی اوصی له». الان رسید به کی؟ وارث موصی له. قبول بکند؟ قبول بکند. انگار رفت تو ملکش، از آن منتقل شد به ورثه.
«قال: و من أوصى لاحدٍ، شاهداً کان او غائباً». و کسی که برای کسی وصیت کند، چه شاهد باشد و چه غایب. «فتوفی الموصی له قبل الموصی». موصی له قبل از موصی بمیرد، «فالوصیه لوارثه الذی أوصی له». وصیت مال وارث اوست که برایش وصیت شده بود. «الا أن یرجع الموصی من وصیته قبل موت الموصی له بوفات». مگر اینکه موصی برگردد از وصیتش قبل از مرگ موصی له. «فأی وصیه کانت قبل موته للموصی فی وصیته قبل موت رسالت اعتراض و بانک». این بخش مبهم است. مضمون این روایت این است: «فان مقتضى اطلاقها لزوم الدفع الی الورثه». از اطلاق این روایت حمله میشود که میشود باید وصیت را پرداخت کرد. «الی الوارث حتی عدم قبول الموصی له». آقا پدر من موصی له بود، مدرسه اینم مالی که میدهند به من وارث. این مورد هیچ وجهی ندارد، مگر اینکه ملکیت برای پدر من محقق شده و الانتقال منه الیه. انتقال از موصی له به وارث.
«نعم آیه کریمه نفیها». بله، «گاهی التزام دایمی ملتزم است به مانعیت رد». (یعنی) موصی له رد بکند از تحقق ملک. «بُرم اینکه اطلاق آیه کریمه نفی می کند مانعیت رو». با وجود اینکه اطلاق آیه کریمه مانعیت را نفی میکند. همچنین باز اطلاق آن آیه که دارد، همین هم رد میکند مانعیت رد را. اطلاق دارد. میخواهد رد بکند، میخواهد رد قبول کرده بودی. گفتی موصی له. موصی له اگر رد کرد، آیا گفته بود موصی له رد بکند؟ این تخصیصی که اینجا خورده، تغییری که زدیم، فقط بابت چی است؟ اجماع، مسئله ادعا شده.
«قال سید یزدی: قبول فیها هذا احتمال قویاً أنه القبول فی صحه الوصیه التملیکیه القبول شرطٌ، و لکن ردّ مانعٌ مانعُ الصحه». سید یزدی فرمودند که: قبول در آن، این احتمال قویاً میرود که قبول در صحت وصیت تملیکی شرط نیست، ولی رد مانع صحت میشود. چرا این را گفتیم؟ اجماع و ادعای اینکه «یستلزم الملک القهری» و این قول مستلزم ملک قهری است، «و هو باطلٌ فی غیر مثل الارث». درحالیکه ملک قهری باطل است در غیر مثل ارث. فقط یک جا ملک قهری اتفاق میافتد، آن هم ارث. در غیر ارث ملک قهری اتفاق نمیافتد. این ادعا رد شده به اینکه «لا مانع منه عقلاً» مانع عقلی ندارد. «و مقتضى عمومات الوصیه ذلک»، عمومات وصیت هم اقتضای این را دارد. این مسئله را اثبات بکند. ما توی وقف هم این را داریم، وقف هم ملک قهری داریم. پس لزوماً ملک قهری چیز غلطی، یک چیز بدی نیست. اینجوری نیست که فقط توی ارث، ملک قهری اتفاق میافتد.
الحمدلله رب...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...