متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث جدیدی را محضر دوستان آغاز میکنیم، «کتاب وکالت» که دو بُعد و دو بخش دارد: یکی بخش «حقیقت وکالت» است، و یکی هم بخش «احکام وکالت». در بخش اولش در مورد خود وکالت بحث میکند که وکالت چیست و چه ویژگیهایی دارد؛ و در مورد احکام وکالت بحث میکند.
در بخش حقیقت وکالت، بحثی که مطرح است این است که اولاً وکالت عقد است و ایقاع نیست؛ یعنی دوطرفه ادا میشود و ایجاب و قبول با هم میخواهد. این نکته اولی است که باید به آن توجه داشت. نکته دوم این است که در وکالت، داریم دیگری را مسلط میکنیم بر یکچیزی؛ یعنی بنده وقتی شما را وکیل میکنم، مثلاً در قضیه ازدواج، این آقایی که میخواهد عقد را بخواند، از مرد میپرسد که «شما به من وکالت میدهید که خانم فلانی را به عقد شما درآورم؟»؛ از خانم بپرسد که «شما به من وکالت میدهید که من شما را به عقد آقای فلانی درآورم؟». این خانم هم میگوید وکیل یا وکالت دادم، بله. این «بله»، بله ازدواج نیست؛ این «بله»، بله وکالت است. این با قضیه ازدواج فرق میکند. در ازدواج، خانم صیغه را میخواند و آقا میگوید پذیرفتم.
اینجا وکالت (وکالتی که اول بلهاش را آقا میگوید) معمولاً در ایران این شکلی است: از خانم سه بار هی میپرسند «زیرلفظی میخواند؟ نمیدانم چی میخواهد؟ شیرینی میخواهد؟ رفته گل بچیند و اینها؟» بعد آخرش خانم «بله» میگوید. این «بله»، بله وکالت است؛ بله عقد نیست؛ این «بله»، بله ازدواج نیست؛ این صیغه نکاح نیست؛ این صیغه وکالت است.
و درخواست وکالت را وکیل دارد میکند. او دارد ایجاب میکند، درخواست وکالت میکند و این قبول میکند. در واقع این ایجاب هم برعکس است؛ یعنی قبول او را این دارد قبول میکند. یعنی اول این وکیلی که دارد وکیل میشود، اعلام قبولی میکند که «من میتوانم وکالت بپذیرم، قبوله، من پذیرفتم وکالت را»، بعد آن موکل میگوید «بله، قبول». قبول میکند. قبول، قبول میشود. ایجاب از یک جهت، ایجاب و قبول این شکلی میشود. یعنی از یک جهت من وکیل دارم قبول میکنم، شما ای موکل دارید ایجاب میکنید؛ از یک جهت دیگر، من دارم ایجاب میکنم، شما ای موکل دارید قبول میکنید. جفتش درست است.
خب، وقتی که وکالت میدهید، یعنی چه؟ یعنی اینکه دارید من را مسلط میکنید بر معامله. معامله به معنای اعم که شامل نکاح هم میشود. «من را وکیل کنید که برای شما اجاره کنم»، «وکیل کنید برای شما بخرم»، «وکیل کنید برای شما رهن بدهم»، «وکیل برای نکاح کنید»، «وکیل برای طلاق کنید» (وکیل برای طلاق هم میشود، آن هم درست است). این خانمی که حق طلاق میگیرد، یعنی چهکار میکند؟ یعنی حق وکالت میگیرد از این آقا اول ازدواج که توی عقدنامه مینویسند. یعنی از این آقا دارد وکالت میگیرد، وکیلش میشود که «من از جانب تو بتوانم صیغه طلاق را اجرا کنم، ولو در مورد خودم دارم اجرا میکنم، ولی از جانب تو دارم اجرا میکنم». این میشود حق طلاق. حق طلاق به معنای چیست؟ به معنای وکالت است. وکالت میدهد بر اینکه بتواند صیغه طلاق را جاری کند.
پس اینجا میشود «دیگری را مسلط کردن بر معامله» یا «چیزی که از شئون معامله است». حالا خود معامله نیست. یک وقت وکیلش میکنم برای معامله، یک وقت وکیلش میکنم برای شئون معامله. مثلاً معامله قبض دارد، اِقباض دارد، جنس را باید تحویل دهند، جنس را بروند بگیرند، چهمیدانم، گمرک ببرند، خلافیاش را بروند بدهند، فلان کنند. یک ماشینی که میخواهند بخرند؛ خود خرید و فروش ماشین یک چیز است، تحویل گرفتن ماشین یک چیز است، سند زدن ماشین یک چیز است، خلافیهای ماشین یک چیز است. خب، یک وقت وکیلش میکنم برای خود معامله، میگویم: «از طرف من برو ماشین را بفروش». یک وقت من ماشین را فروختهام، وکیلش میکنم برای شئون معامله. «این ماشینی که من فروختم را برو سند بزن، برو خلافیاش را بگیر و مانند این...» اینها میشود چی؟ میشود شئون معامله.
وکالت، اذن و نیابت هم تفاوت دارند که حالا ان شاء الله جلوتر تفاوتهایش را خواهیم گفت. ما یک «اذن» داریم، یک «نیابت» داریم. و نکته بعدی هم این است که وکالت قطعاً مشروع است. یعنی در نگاه شریعت، همچین چیزی جایز، روا و درست است. صحیح است. شارع مقدس این را پذیرفته است. امر شرعی است، یک کار خلاف شرع نیست اینی که من به شما وکالت بدهم؛ درست است.
این تا اینجا. متنش را بخوانیم و برویم توضیحاتی که در مورد این سه چهار خط گفتند را عرض کنیم:
«حقيقة الوكالة الوكالة عقد يتضمن تسليط الغير على معاملة.»
«وکالت عقدی است که متضمن این است»؛ یعنی مضمون این عقد چیست؟ «اینه که دیگری را مسلط میکند بر معاملهای.»
«اون دیگری کیه؟ وکیله. کی مسلط میکنه؟ موکل. من موکل، شمای وکیل را مسلط میکنم بر معاملهای.»
«او ما هو من شؤونها.»
«مسلط میکنم بر چیزی که از شئون معامله است.»
«کالقبض و الإقباض.»
«مثل قبض و اقباض.»
«و هي أمر يغاير الإذن و النيابة.»
«این وکالت امری است که غیر از اذن و نیابت است. مغایرت دارد با اذن و نیابت. چیز دیگری است. اذن با وکالت تفاوت دارد. نیابت با وکالت تفاوت دارد.»
«و لا شک فی مشروعيتها.»
«و تردیدی هم نیست در اینکه وکالت مشروع است و شرعی.”
خب، بحث اول، آقایان عزیزان، در مورد این است که وکالت عقد است، وکالت ایقاع نیست. وکالت عقد است. خب، این اینکه وکالت عقد است، مشهور است؛ یعنی آن چیزی که مشهور بین فقها است، همین است که وکالت را جزء عقود به حساب آوردهاند.
در این قضیه، مرحوم صاحب عروه، سید یزدی (صاحب عروه) در «ملحقات عروه الوثقی»، آنجا ایشان خدشه کردهاند، یعنی عقد بودن را نپذیرفتهاند. قائلاند به اینکه وکالت عقد نیست، وکالت ایقاع است. چرا؟ ایشان میفرمایند وکالت ایقاع است. ایشان میفرماید که اول، حرفش چیست؟ ایشان میفرمایند که وکالت لازم نیست که قبول تویش باشد تا وکالت درست باشد؛ یعنی بدون قبول هم درست است. «من شما را وکیل میکنم، میخواهی قبول کنی، میخواهی قبول نکنی. همینی که من گفتم شما وکیل شدی.» این ایقاع متوقف بر قبول شما نیست. اگر قرار است وکالت محقق شود، متوقف بر این نیست که شما قبول کنید.
دلیلشان حالا چیست؟ دلیلشان این است که اگر موکل برگردد به وکیل. وکیل را میگویم: «برمیگردم به شما، میگویم که وکلتک فی بیع داری. تو را در فروش خانهام وکیل گرفتم. تو وکیل منی برای فروش این خانه.» خب، بعد این آقای وکیل که شما باشی، برمیداری این خانه را میفروشی. اینجا این خرید و فروش، این بیع، درست است یا درست نیست؟ اصلاً شما برمیداری میفروشی، آن وقتی هم که میفروشی، غافلی از اینکه قصد نیابت کنی؛ یعنی بهجای اینکه از طرف من بفروشی، حواست باشد که داری از طرف من میفروشی و برمیداری خودت میفروشی. برمیداری بیع و انشاء قبول میکنی از طرف... یعنی خودت انشایی، قبول میکنی، یا اینجور انشاء قبول بیعی به این معنا (توی متن کتاب)؛ یا به این معنا که قبول وکالت نکردی، یعنی انشاء قبول نکردی؛ ولی برمیداری بیع را انجام میدهی. یعنی نگفتی که «آقا من قبول کردم از طرف تو بیع انجام دهم.» ظاهراً این دومی هم باید درست باشد؛ یعنی اصلاً حواست نبوده و قبول هم نگفتی. از طرف من میفروشی. حواست هم نیست که داری از طرف من میفروشی. حواست هم نیست که به وکالت داری میفروشی و قبول هم نکردی قبلاً. چی را؟ وکالت را. انشاء قبول نکردی. من که بهت گفتم: «تو از طرف من وکیلی»، نگفتی: «قبول.» تو نگفتی: «من قبول کردم که وکیل تو در بیع باشم.» انشاء قبول نکردی به این بیع. یعنی وکیل شدن در... که بهنظر میرسد این معنایش باید بهتر و درستتر باشد از متن کتاب.
پس نتیجهگیریاش این است که اگر بنده شما را وکیل گرفتم که خانهام را بفروشی، شما هم حواست نبود که وکیلی و قبول هم نکرده بودی، انشاء نکرده بودی قبول را و رفتی خانه من را فروختی، این بیع صحیح است. این یک دلیل.
دلیل دومی که مرحوم سید مطرح میکند، این است: میفرماید که اگر قرار باشد وکالت عقد باشد، تالی فاسد میخواهد بگوید. قیاس استثنایی میگوید: «من که میگویم عقد نیست. اگر شما میگویید عقد هست...» اگر قرار است که وکالت عقد باشد، لازمهاش این است که باید همان وقتی که من ایجاب میکنم، تو قبول کنی. باید ملازمت داشته باشد. همان وقتی که ایجاب صورت میگیرد، باید همان وقت هم قبول بیاید. درحالیکه جایز است که شما یک نفری که اصلاً در صحنه نیست و غایب است را وکیل کنی.
ما در بحث وکالت، یک امر شرعی داریم که فقها گفتهاند که میشود غایب را به وکالت گرفت. کسی که اصلاً حضور ندارد، غایب را وکالت بگیریم. حالا مگر نمیگویی که عقد است؟ اگر قرار است عقد باشد، باید همان لحظهای که من ایجاب میکنم، وکیل هم قبول کند. ملازمت لازم بین ایجاب... مقارنت لازم است بین ایجاب و قبول. اگر باید مقارنت باشد، چهشکلی غایب را ما میخواهیم وکیل بگیریم؟ پانصد کیلومتر آن طرفتر. بعد دو هفته... باخبر میشود وکیلش گرفتم. قبول میکند. مقارنت چی میشود؟ پس نمیشود عقد باشد؛ چون لازمه عقد این است که باید بین ایجاب و قبول مقارنت باشد. از طرفی هم میگوییم غایب را میشود به وکالت گرفت که اگر غایب را به وکالت بگیریم، بین ایجاب و قبول مقارنت نیست. پس نتیجهاش این است که وکالت عقد نیست و نیاز به قبول ندارد. این هم مطلب بعدی.
بعد مرحوم سید صاحب عروه، حالا البته بیان مرحوم صاحب عروه را هم اینجا داریم، توضیحات ایشان را که حالا نکاتی هم هست، ان شاء الله عرض میشود. از «تحریر الوسیله» امام خمینی (رحمتالله علیه) و حاشیهای که... و شرحی که مرحوم آیتالله فاضل لنکرانی در این کتاب نوشتهاند، مطالب خوبی آنجا مطرح شده که حالا باید اشاره هم بشود. ان شاء الله. غرض این است که این تا اینجا فعلاً این بخش از کلام مرحوم سید صاحب عروه است.
بعد مرحوم سید صاحب عروه میفرماید که البته «اینهایی که من گفتم به معنای این نیستش که اگر وکیل قبول کرد، دیگه اینجا عقد نیست.» دقت بکن. تا الان سید میفرمود که «آقا وکالت عقد نیست، وکالت ایقاع است. در وکالت لازم نیست که اگر منِ موکل ایجاب کردم، تو ای وکیل هم حتماً پشتش قبول بیاوری. این لازم نیست و با ایجاب خالی درست میشود، کفایت میکند، میشود ایقاع.»
بعد حالا میفرماید که «اگر موکل ایجاب کرد و وکیل قبول کرد، چی میشود؟» منِ صاحب عروه نمیگویم که این حالت اگر صورت گرفت، این عقد نیست. من میگویم لازم نیست. اگر قرار است وکالت درست باشد بهصورت عقدی باشد که درست بشود، من که نمیگویم اگر بهصورت عقدی بود، غلط است. یا نمیگویم اصلاً وکالت بهصورت عقدی واقع نمیشود، یعنی عقد نمیشود. چرا، عقد میشود. بهصورت عقدی هم اگر واقع شد، درست میباشد. ولی لازم نیست که وکالت برای درست بودنش حتماً عقد باشد. ایقاع هم اگر باشد، درست است. ایشان میفرماید: «میخواهم بگویم ممکن است یک وقت بهصورت ایقاع واقع بشود، بهصورت عقد. میخواهم بگویم جفتش است. میخواهم بگویم برخی وکالتها عقدی است، برخی وکالتهای ایقاییاست.» من این را میخواهم بگویم. این حرف سید است. این تا اینجای مطلب.
البته متن کلام سید در عروه را اگر میخواهید ملاحظه بفرمایید، در «ملحقات عروه الوثقی»، جلد ۲، صفحه ۱۱۹. عبارتشان این است:
«و لذا ذکروا أنه لو قال: برمیگردد به این، میگوید: برای همین گفتند که اگر موکل بگوید وکلتک فی بیع داری...»
«موکل به وکیل بگوید: «من تو را وکیل گرفتم برای اینکه خانهام را بفروشی.» این وکیل هم برداشت رفت خانه را فروخت. «صَحّ البیع.» بیعش صحیح است.»
«و الظاهر ذلک.»
«و ظاهرم هم همین است؛ یعنی من هم نظرم به همین است که این درست است.»
«و إن غفل عن قصد النيابة و إنشاء القبول بالبیع.»
«دقت بکنید این عبارت: انشاء القبول بالبیع، یک بیان... الآن متن خود عروه را که میخوانیم، به یک چیز خاصی میرسیم. این را خوب دقت بکنید. این انشاء القبول بالبیع... کشف بکنیم چی؟ آن دوتایی که عرض کردم، کانَهُو این احتمالی که الآن میخواهم عرض بکنم، جفتمان (دو تا احتمال) از بین میبرد. اصلاً همین درستش میکند. و ان غفل عن قصد النيابة...»
«یعنی اگر شما ای وکیل برداشتی رفتی این خانه را فروختی، ولو غافل بودی که الآن نیابت کنی، قصد نیابت کنی، از طرف من بفروشی. ولو غافل بودی. فضولی انجام دادی. حواست نبود که وکیلی. فضولتاً رفتی فروختی، بعداً یادت آمد که راستی اصلاً وکالت داشتی. ولو غافل از این بودی که قصد نیابت کنی، وکالت این درست است. این بیع درست است. این یک نکته.»
«نکته بعدی: ولو غافل بودی از اینکه ان کو... کنونهی؟ قبول لإیجابِهِ...»
«دقت، دقت. غافل بودی از اینکه این فعلی که داری انجام میدهی، خودش قبول بهحساب میآید. غافل بودی از اینکه آنجا قبول نگفتی، ولی این کاری که الآن اینجا انجام میدهی، قبول بهحساب میآید. این میشود قبول. دقت کردی چی شد؟»
«غافل بودی از اینکه اینجا داری قبول فعلی انجام میدهی. با این بیع داری انشاء قبول میکنی. پس این احتمال شد احتمال درستتر و اصح که همین هم از این به بعد توی این متن میپذیریم: غافل بود از قصد نیابت و غافل بود از اینکه با فعلی که دارد انجام میدهد، با بیعی که دارد در عمل انجام میدهد، دارد قبول را در عمل انشاء میکند. در عمل انشاء فعلی دارد میکند قبول را با عملش. ولو از این غافل بود و رفت بیع انجام داد، اینجا این بیعش درست است. چرا درست است؟ چون وکالتش درست بوده که بیعش درست است. پس اینجا تو همچین موردی هم وکالت درست درحالیکه اصلاً قبولی صورت نگرفته، فقط چی بوده؟ فقط ایجاب خالی بوده. پس وکالت لزوماً عقد نیست. وکالت گاهی ایجاب خالی است. ایجاب تنهاست. با صرف ایجاب، وکالت محقق میشود.»
ادامه کلام سید در ادامه آن:
«لو کانت من العقود لزم عدم صحة البیع.»
«درحالیکه اگر این عقد بود، لازمهاش این بود که این عقدش، بیعش درست نباشد. چرا؟ چون قبلش وکالتش درست نبوده. از طرف کی برداشتی فروختی؟ از طرف خودت؟ از طرف موکلت؟ از طرف خودت که خب، هیچی میشود فضولی. او باید قبول کند. اینکه پس هنوز بیع صحیح نیست. اگر از طرف موکلت فروختی که وکالت داری یا نداری؟ وکالتی که داری ایجاب و قبول با هم داری یا نداری؟ وکالتی که داری فقط ایجاب دارد، قبول ندارد. پس معلوم میشود که وکالت بدون قبول هم درست است.»
بعد در ادامه، مرحوم سید میفرماید: «و ما أَنَ العلامة...»
یک نقل قولی از علامه ایشان میآورد، علامه حلی که ایشان فرموده که رضایت باطنی کافی است در قبول، کُنجام حاصل یعنی همین که قلباً راضی بوده ولو به کلام نگفت. ایشان فرمود:
«لا وجه له.»
«این هم وجه ندارد. این کلام علامه وجه ندارد.»
«إذ هو لا یخرج فضولی.»
«چون این رضایت باطنی، باعث نمیشود که این از حد فضولی دربیاید. آخرش هم اینجا معامله، معامله فضولی است.»
این کلام مرحوم سید عروه در ملحقات عروه الوثقی. اشکالاتی شده به این کلام سید در عروه. ما فعلاً متن را میخوانیم و ان شاء الله احتمالاً جلسه بعد، پاسخهایی که به سید داده شده را عرض خواهیم کرد. ان شاء الله.
«و المستند فی ذلک أما أن الوکالة عقد فهو المشهور.»
«مستند این بحث، اما اینکه میگوییم وکالت عقد است، اینکه مشهور است.»
«و خالف فی ذلک السید الیزدی، صاحب العروة.»
«در این قضیه سید یزدی مخالفت کرده، صاحب عروه.»
«فاختار عدم توقف تحققها علی القبول.»
«نظریه مختار ایشان چیست؟ چون قائل به چی هستند؟ قائل هستند که وکالت اگر میخواهد محقق شود، متوقف بر قبول نیست. وکالت بدون قبول هم محقق میشود با ایجاب خالی.»
«بدلیل: خب به دلیل یکی و ایضاً دو تا. این دو تا دلیلی که مرحوم سید اینجا اشاره میکنند.»
«لأنه لو قال الموکل للوکیل: وکلتک فی بیع داری. صح البیع.»
«بدلیل اینکه اگر موکل به وکیل بگوید: «تو را در فروش خانهام وکیل گرفتم»، بعد این وکیل بردارد خانه را بفروشد، اینجا این بیع صحیح است.»
«حتی مع الغفلة عن قصد النيابة و إنشاء القبول.»
«حتی اگر غافل باشد از اینکه قصد نیابت کند و غافل باشد از اینکه با بیعی که دارد انجام میدهد، با عملی که دارد انجام میدهد، دارد انشاء قبول میکند. انشاء عملی به چه معنا؟ گرفتیم معنایش را. خوب دقت.»
«و أيضاً لو کانت عقداً لزم مقارنة القبول.»
«و ایضاً دلیل دوم این است که اگر وکالت عقد باشد، لازمهاش این است که باید قبول با ایجاب مقارن باشد. باید همزمان باشد.»
«والحال أن من الجائز توکیل الغائب.»
«درحالیکه جایز است (یکی از چیزهایی که جایز است) این است که میشود شخص غایب را وکیل گرفت.»
«الذی یصله خبر الوکالة بعد فترة.»
«یک غایبی که اصلاً بعد از مدتها باخبر میشود که وکیل شده، خبر وکالت بعد از به مدت طولانی یا مدت کوتاهی، خلاصه مدتی میگذرد تا این باخبر بشود که وکیل شده.»
«ثم ذکر قدس سره أن هذا لا یعنی أن القبول لو تحقق بعد الإیجاب فلا تکون عقداً.»
«بعد مرحوم سید میفرماید: «اینکه گفتم معنایش این نیست که اگر قبول بعد از ایجاب محقق شد، دیگر این عقد نمیشود. دیگر این وکالت...» دیگر اینجا این وکالت عقد نیست. «نه، میخواهم بگویم که گاهی عقدی است، گاهی ایقاعی.»»
«بل المقصود أن بالامکان وقوعها بنحو الإیقاع تارة و بنحو العقد أخری.»
«بلکه مقصود این است که یعنی ممکن است وقوع پیدا کند وکالت. یک وقت به نحو ایقاع و یک وقت به نحو عقد. گاهی وکالت عقدی داریم، گاهی وکالت ایقایی داریم. خب، این کلام مرحوم سید.»
پاسخهای گفته شده. حالا چون فرصت داریم تا چند دقیقهای عرض میکنم. پاسخ. پاسخی که آقای ایروانی در این کتاب دادهاند، این است که وکالت، عقد ایقاع نیست. یعنی وکالت عقد است، ایقاع نیست. به خاطر اینکه ارتكاز عقلایی حکم میکند به اینکه اگر شما کسی را وکیل گرفتی، او هم باید قبول کند. یعنی شما وقتی میگویی: «من یکی را وکیل گرفتم»، به هر که میگویی، او ازت سؤال میکند که «او هم قبول کرد؟» وکیل درجه یک را میگویی: «من رفتم برای فلان کار...» مثلاً فرض کنید که آقای دکتر حسینی بهترین وکیلی که اینجا داریم، برای مثلاً برای کسانی که حق و حقوقشان پایمال شده است. مثلاً آپارتمانشان را چیز کردند، چپاول کردند، غارت کردند و تصرف عدوانی کردند. دیگران به قول ماها کلاه سرش گذاشتهاند. خب، هر که آپارتمانش این شکلی شده، پیش آقای دکتر حسینی رفته. آقای دکتر حسینی حقش را گرفته. حقوقدان واردی است. وکیل خیلی قدری است و اینجا شما میگویید که «من رفتم با دکتر حسینی؛ ایشان را وکیل گرفتم. قرار شد ایشان رایگان وکالت من را به عهده بگیرد.» اولین سؤالی که همه میکنند، این است: «میگویند قبول کرد؟ دکتر حسینی قبول کرد؟ یا فقط تو گفتی بهش؟ فقط بهش گفتی که آقای دکتر، شما وکیل من باش، رایگان؟» او هم قبول کرد؟ این ارتكاز عقلایی بین ماها، همه این را میگویند که اگر تو گفتی، او هم قبول کرد یا قبول نکرد؟ او هم باید قبول کند. وابسته است به قبول وکیل. این اولین نکته که همه حکم میکنند به اینکه باید قبول... البته اگر اذن باشد، آن دیگر نیاز به قبول ندارد. بنده به شما اذن دادم از این گوشیام استفاده کنید. شما قبول نکردی. خب، اینکه اذن من را ساقط نمیکند. من اذنم را دادم، حالا اولش قبول نکردی، بعداً قبول میکنی. به شما میگویم: «این گوشی اینجا گذاشتم، هر وقت خواستی بردار زنگ بزن.» اولش میگویی: «نه، من نمیخواهم. ممنون و اینها.» بعد یک ساعت... اصلاً اول رد کردی، قبول نکردی، بعد قبول میکنی. اصلاً نیاز به قبول ندارد. اذن نیاز به قبول... و خود همین هم میشود شاهدی بر اینکه اذن و وکالت تفاوت دارند. بنده که شما را وکیل نگرفتم در اینکه از این گوشی استفاده کنی. به شما اذن دادم. معاملهای نیست و شئون معاملهای نیست که بخواهم شما را بر آن مسلط کنم.
این یک بحثی است در مورد تعریف وکالت که حضرت امام هم در تحریر الوسیله این را مطرح کردهاند. امام در طرح بصره میفرمایند که امری را واگذار کنیم به دیگری که در زمان حیات ما انجام بدهد. این تعریفی که امام در عروه مطرح میکنند که خب با این تعریف دیگر بحث فقط معامله نیست. با تعریف آقای ایروانی بحث فقط معامله است. یعنی او را مسلط کنیم برای اینکه معاملهای انجام بدهد یا معامله را انجام... هر امری. میخواهد معامله باشد، میخواهد معامله شما را وکیل بگیرم برای اینکه این خانه را... امور رنگ کردن این آپارتمان و این ساختمان با شما باشد. این معامله هم نیست. البته ممکن است کسی بگوید که او که خودش یا خودت را داری اجیر میکنی؛ یعنی مستأجرت میشود، به اجرت داری میگیری، اجاره داری میکنی (اینکه خودش یک معامله است). یا داری وکالت بهش میدهی که برود کسی را به اجاره بگیرد، بیاورد (که این هم دوباره میشود وکالت بر معامله). ممکن است همچین اشکالی شود که آخرش از عقد و معامله خالی نیست. آخر شما داری معامله انجام میدهی، یا خودت مستقیم داری با او معامله میکنی. یا او را داری مسلط بر یک معاملهای میکنی، یا داری او را مسلط بر شئون معامله میکنی. این اختلاف نظری است که حالا اینجا دیده میشود.
تعریف امام خمینی این است که در حال حیاتش هم باید کار کند. چون اگر بعد از مرگم باشد، میشود وصیت. وکالت فرقش با وصیت، زمان حیات من کار کند یا تمشیت امور من را به عهده بگیرد در زمان حیات خودم. امورم را راه ببرم، کارهایم را راه بندازم، پیش ببرم، این میشود تمشیت امور. یکی از امور من را تمشیت... که حالا در صیغهاش هم به ما میفرمایند که باید محتوا را برساند یا «وکلتُک» بگوید یا «أنت وکیلی فی کذا» بگوید یا «فوضتُ الیک» بگوید یا مثلاً بگوید: «خانهام را بفروش» منظورش این باشد که به وکالت بفروش یا هر چیزی که ازش این فهمیده بشود. ایجابی که البته امام میفرمایند که به معاطات هم واقع میشود. یعنی وکالت اثر میشود. بدون صیغه باشد. همان که قبلاً هم گفتی؛ معاطات همه معاملات را دربرمیگیرد که یکیاش وکالت است و میشود کسی را با معاطات وکیل کرد. با حرکت دست، با حرکت چشم. اصلاً بله نمیخواهد بگوید. همینجور سر تکان میدهد، چشم. چشم تک... من با حرکت چشم درخواست میکنم که مثلاً برو انجام بده، برو بخر. نان میخواهم. شما را وکیل نان خریدنم با حرکت چشم اشاره بهت میکنم که... نترسم؟ برو از طرف من برو مثلاً پول فلانی را بده، از طرف من برو لامپ آنجا را درست کن. مثلاً ولو با حرکت چشم باشد، میشود معاطاتی. شما را وکیل میگیرم، شما با حرکت چشمت میگویی: «چشم». شما با معاطات میپذیری وکالت را. حتی گفتند اگر با نوشتن باشد هم، امام در تحریر میفرمایند که درست است؛ این از طرف موکل بنویسد، کتابت بشود و وکیل هم همینقدر فقط راضی باشد و بین ایجاب و قبول هم لازم نیستش که مقارنت در این قضیه باشد.
یک عبارتی اینجا هست از امام (رحمتالله علیه). این عبارت، عبارت مهمی است. در تحریر الوسیله: «فیها مالا یتسع فی غیرها.» در وکالت یک وسعت امری داریم که در غیر وکالت همچین وسعت امری نداریم. حتی اگر مثلاً وکیل برگردد با حالت سؤال به موکل بگوید: «آقا، به من وکالت میدهی خانهات را بفروشم؟» او هم بگوید: «بله.» همین هم درست است و تمام است. کیوان میفرماید: «این را در بقیه عقود ما معمولاً قائل نیستیم.» که شاهدش هم همین عقد نکاح بود که وکیل از موکل میپرسد که «به من وکالت میدهی عقد این خانم را بخوانم؟» او هم میگوید: «بله.» جاهای دیگر همچین کاری نمیشود کرد؛ یعنی خیلیها قائلاند که نمیشود کرد. خب، این میشود تفاوت وکالت و جاهای دیگر و خود تعریف وکالت و صیغههای وکالت.
خب، این بحث ما بود فعلاً و متنی هم که حالا یک توضیحی ازش عرض کردیم. میماند فقط یک توضیح بیشتری باید عرض بکنیم: وکالت با وصیت و وصایت تفاوت دارد که عرض کردیم اگر در دوران حیاتش، من هنوز زندهام و کاری به شما واگذار میکنم، این میشود وکالت. اگر برای بعد از مرگم به شما واگذار میکنم، این میشود وصایت. این یک نکته.
یک نکته دیگر هم اینکه وکالت با عاریه و ودیعه هم تفاوت دارد. یعنی به شما امانت نمیدهم. نه به شما این اسم را میدهم که از طرف من و به نفع من این کار را انجام بدهید. من که دست خودت باشد، خودت منفعتش را ببری. پس با عاریه و ودیعه هم تفاوت دارد. با مضاربه هم تفاوت دارد. چون اینجا وقتی وکیل میگیرم، تمام سودش به من برسد. در مضاربه ما با هم شریک میشویم در یک فعالیتی. شما از طرف من میروی فعالیت را انجام میدهی، در سودش با همدیگر... سود و ضررش با همدیگر شریک میشویم. از طرف من معامله انجام میدهی، ولی سود و ضررش را شراکت نمیکنی. اینجا از طرف من انجام میدهی، برای من، برای من میخری، برای من میفروشی. حالا من حقالوکاله بهت میدهم، آن یک بحث دیگری است، ولی در سود و زیان با من شریک نیستی. اینجا وکیل هستی.
خب، پس این هم شد بحثهای دیگری که در وکالت مطرح است و معاطاتش را هم که گفتیم درست است و تعلیقی فقط نباید باشد این صیغه وکالت که البته اینها را که عرض کردم را از عروه گفتم که در ادامه متن بود، ولی ما این را در ادامه متن خود چیز هم داریم، در خود متن دروس تمهیدیه هم این بخش را داریم که ان شاء الله جلسات بعد بهش خواهیم رسید. تا اینجا حالا یک توضیحی از متن عرض کردیم که متنش را بخوانیم و توضیحات بیشتر را هم ان شاء الله با هم داشته باشیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث جدیدی را محضر دوستان آغاز میکنیم، «کتاب وکالت» که دو بُعد و دو بخش دارد: یکی بخش «حقیقت وکالت» است، و یکی هم بخش «احکام وکالت». در بخش اولش در مورد خود وکالت بحث میکند که وکالت چیست و چه ویژگیهایی دارد؛ و در مورد احکام وکالت بحث میکند.
در بخش حقیقت وکالت، بحثی که مطرح است این است که اولاً وکالت عقد است و ایقاع نیست؛ یعنی دوطرفه ادا میشود و ایجاب و قبول با هم میخواهد. این نکته اولی است که باید به آن توجه داشت. نکته دوم این است که در وکالت، داریم دیگری را مسلط میکنیم بر یکچیزی؛ یعنی بنده وقتی شما را وکیل میکنم، مثلاً در قضیه ازدواج، این آقایی که میخواهد عقد را بخواند، از مرد میپرسد که «شما به من وکالت میدهید که خانم فلانی را به عقد شما درآورم؟»؛ از خانم بپرسد که «شما به من وکالت میدهید که من شما را به عقد آقای فلانی درآورم؟». این خانم هم میگوید وکیل یا وکالت دادم، بله. این «بله»، بله ازدواج نیست؛ این «بله»، بله وکالت است. این با قضیه ازدواج فرق میکند. در ازدواج، خانم صیغه را میخواند و آقا میگوید پذیرفتم.
اینجا وکالت (وکالتی که اول بلهاش را آقا میگوید) معمولاً در ایران این شکلی است: از خانم سه بار هی میپرسند «زیرلفظی میخواند؟ نمیدانم چی میخواهد؟ شیرینی میخواهد؟ رفته گل بچیند و اینها؟» بعد آخرش خانم «بله» میگوید. این «بله»، بله وکالت است؛ بله عقد نیست؛ این «بله»، بله ازدواج نیست؛ این صیغه نکاح نیست؛ این صیغه وکالت است.
و درخواست وکالت را وکیل دارد میکند. او دارد ایجاب میکند، درخواست وکالت میکند و این قبول میکند. در واقع این ایجاب هم برعکس است؛ یعنی قبول او را این دارد قبول میکند. یعنی اول این وکیلی که دارد وکیل میشود، اعلام قبولی میکند که «من میتوانم وکالت بپذیرم، قبوله، من پذیرفتم وکالت را»، بعد آن موکل میگوید «بله، قبول». قبول میکند. قبول، قبول میشود. ایجاب از یک جهت، ایجاب و قبول این شکلی میشود. یعنی از یک جهت من وکیل دارم قبول میکنم، شما ای موکل دارید ایجاب میکنید؛ از یک جهت دیگر، من دارم ایجاب میکنم، شما ای موکل دارید قبول میکنید. جفتش درست است.
خب، وقتی که وکالت میدهید، یعنی چه؟ یعنی اینکه دارید من را مسلط میکنید بر معامله. معامله به معنای اعم که شامل نکاح هم میشود. «من را وکیل کنید که برای شما اجاره کنم»، «وکیل کنید برای شما بخرم»، «وکیل کنید برای شما رهن بدهم»، «وکیل برای نکاح کنید»، «وکیل برای طلاق کنید» (وکیل برای طلاق هم میشود، آن هم درست است). این خانمی که حق طلاق میگیرد، یعنی چهکار میکند؟ یعنی حق وکالت میگیرد از این آقا اول ازدواج که توی عقدنامه مینویسند. یعنی از این آقا دارد وکالت میگیرد، وکیلش میشود که «من از جانب تو بتوانم صیغه طلاق را اجرا کنم، ولو در مورد خودم دارم اجرا میکنم، ولی از جانب تو دارم اجرا میکنم». این میشود حق طلاق. حق طلاق به معنای چیست؟ به معنای وکالت است. وکالت میدهد بر اینکه بتواند صیغه طلاق را جاری کند.
پس اینجا میشود «دیگری را مسلط کردن بر معامله» یا «چیزی که از شئون معامله است». حالا خود معامله نیست. یک وقت وکیلش میکنم برای معامله، یک وقت وکیلش میکنم برای شئون معامله. مثلاً معامله قبض دارد، اِقباض دارد، جنس را باید تحویل دهند، جنس را بروند بگیرند، چهمیدانم، گمرک ببرند، خلافیاش را بروند بدهند، فلان کنند. یک ماشینی که میخواهند بخرند؛ خود خرید و فروش ماشین یک چیز است، تحویل گرفتن ماشین یک چیز است، سند زدن ماشین یک چیز است، خلافیهای ماشین یک چیز است. خب، یک وقت وکیلش میکنم برای خود معامله، میگویم: «از طرف من برو ماشین را بفروش». یک وقت من ماشین را فروختهام، وکیلش میکنم برای شئون معامله. «این ماشینی که من فروختم را برو سند بزن، برو خلافیاش را بگیر و مانند این...» اینها میشود چی؟ میشود شئون معامله.
وکالت، اذن و نیابت هم تفاوت دارند که حالا ان شاء الله جلوتر تفاوتهایش را خواهیم گفت. ما یک «اذن» داریم، یک «نیابت» داریم. و نکته بعدی هم این است که وکالت قطعاً مشروع است. یعنی در نگاه شریعت، همچین چیزی جایز، روا و درست است. صحیح است. شارع مقدس این را پذیرفته است. امر شرعی است، یک کار خلاف شرع نیست اینی که من به شما وکالت بدهم؛ درست است.
این تا اینجا. متنش را بخوانیم و برویم توضیحاتی که در مورد این سه چهار خط گفتند را عرض کنیم:
«حقيقة الوكالة الوكالة عقد يتضمن تسليط الغير على معاملة.»
«وکالت عقدی است که متضمن این است»؛ یعنی مضمون این عقد چیست؟ «اینه که دیگری را مسلط میکند بر معاملهای.»
«اون دیگری کیه؟ وکیله. کی مسلط میکنه؟ موکل. من موکل، شمای وکیل را مسلط میکنم بر معاملهای.»
«او ما هو من شؤونها.»
«مسلط میکنم بر چیزی که از شئون معامله است.»
«کالقبض و الإقباض.»
«مثل قبض و اقباض.»
«و هي أمر يغاير الإذن و النيابة.»
«این وکالت امری است که غیر از اذن و نیابت است. مغایرت دارد با اذن و نیابت. چیز دیگری است. اذن با وکالت تفاوت دارد. نیابت با وکالت تفاوت دارد.»
«و لا شک فی مشروعيتها.»
«و تردیدی هم نیست در اینکه وکالت مشروع است و شرعی.”
خب، بحث اول، آقایان عزیزان، در مورد این است که وکالت عقد است، وکالت ایقاع نیست. وکالت عقد است. خب، این اینکه وکالت عقد است، مشهور است؛ یعنی آن چیزی که مشهور بین فقها است، همین است که وکالت را جزء عقود به حساب آوردهاند.
در این قضیه، مرحوم صاحب عروه، سید یزدی (صاحب عروه) در «ملحقات عروه الوثقی»، آنجا ایشان خدشه کردهاند، یعنی عقد بودن را نپذیرفتهاند. قائلاند به اینکه وکالت عقد نیست، وکالت ایقاع است. چرا؟ ایشان میفرمایند وکالت ایقاع است. ایشان میفرماید که اول، حرفش چیست؟ ایشان میفرمایند که وکالت لازم نیست که قبول تویش باشد تا وکالت درست باشد؛ یعنی بدون قبول هم درست است. «من شما را وکیل میکنم، میخواهی قبول کنی، میخواهی قبول نکنی. همینی که من گفتم شما وکیل شدی.» این ایقاع متوقف بر قبول شما نیست. اگر قرار است وکالت محقق شود، متوقف بر این نیست که شما قبول کنید.
دلیلشان حالا چیست؟ دلیلشان این است که اگر موکل برگردد به وکیل. وکیل را میگویم: «برمیگردم به شما، میگویم که وکلتک فی بیع داری. تو را در فروش خانهام وکیل گرفتم. تو وکیل منی برای فروش این خانه.» خب، بعد این آقای وکیل که شما باشی، برمیداری این خانه را میفروشی. اینجا این خرید و فروش، این بیع، درست است یا درست نیست؟ اصلاً شما برمیداری میفروشی، آن وقتی هم که میفروشی، غافلی از اینکه قصد نیابت کنی؛ یعنی بهجای اینکه از طرف من بفروشی، حواست باشد که داری از طرف من میفروشی و برمیداری خودت میفروشی. برمیداری بیع و انشاء قبول میکنی از طرف... یعنی خودت انشایی، قبول میکنی، یا اینجور انشاء قبول بیعی به این معنا (توی متن کتاب)؛ یا به این معنا که قبول وکالت نکردی، یعنی انشاء قبول نکردی؛ ولی برمیداری بیع را انجام میدهی. یعنی نگفتی که «آقا من قبول کردم از طرف تو بیع انجام دهم.» ظاهراً این دومی هم باید درست باشد؛ یعنی اصلاً حواست نبوده و قبول هم نگفتی. از طرف من میفروشی. حواست هم نیست که داری از طرف من میفروشی. حواست هم نیست که به وکالت داری میفروشی و قبول هم نکردی قبلاً. چی را؟ وکالت را. انشاء قبول نکردی. من که بهت گفتم: «تو از طرف من وکیلی»، نگفتی: «قبول.» تو نگفتی: «من قبول کردم که وکیل تو در بیع باشم.» انشاء قبول نکردی به این بیع. یعنی وکیل شدن در... که بهنظر میرسد این معنایش باید بهتر و درستتر باشد از متن کتاب.
پس نتیجهگیریاش این است که اگر بنده شما را وکیل گرفتم که خانهام را بفروشی، شما هم حواست نبود که وکیلی و قبول هم نکرده بودی، انشاء نکرده بودی قبول را و رفتی خانه من را فروختی، این بیع صحیح است. این یک دلیل.
دلیل دومی که مرحوم سید مطرح میکند، این است: میفرماید که اگر قرار باشد وکالت عقد باشد، تالی فاسد میخواهد بگوید. قیاس استثنایی میگوید: «من که میگویم عقد نیست. اگر شما میگویید عقد هست...» اگر قرار است که وکالت عقد باشد، لازمهاش این است که باید همان وقتی که من ایجاب میکنم، تو قبول کنی. باید ملازمت داشته باشد. همان وقتی که ایجاب صورت میگیرد، باید همان وقت هم قبول بیاید. درحالیکه جایز است که شما یک نفری که اصلاً در صحنه نیست و غایب است را وکیل کنی.
ما در بحث وکالت، یک امر شرعی داریم که فقها گفتهاند که میشود غایب را به وکالت گرفت. کسی که اصلاً حضور ندارد، غایب را وکالت بگیریم. حالا مگر نمیگویی که عقد است؟ اگر قرار است عقد باشد، باید همان لحظهای که من ایجاب میکنم، وکیل هم قبول کند. ملازمت لازم بین ایجاب... مقارنت لازم است بین ایجاب و قبول. اگر باید مقارنت باشد، چهشکلی غایب را ما میخواهیم وکیل بگیریم؟ پانصد کیلومتر آن طرفتر. بعد دو هفته... باخبر میشود وکیلش گرفتم. قبول میکند. مقارنت چی میشود؟ پس نمیشود عقد باشد؛ چون لازمه عقد این است که باید بین ایجاب و قبول مقارنت باشد. از طرفی هم میگوییم غایب را میشود به وکالت گرفت که اگر غایب را به وکالت بگیریم، بین ایجاب و قبول مقارنت نیست. پس نتیجهاش این است که وکالت عقد نیست و نیاز به قبول ندارد. این هم مطلب بعدی.
بعد مرحوم سید صاحب عروه، حالا البته بیان مرحوم صاحب عروه را هم اینجا داریم، توضیحات ایشان را که حالا نکاتی هم هست، ان شاء الله عرض میشود. از «تحریر الوسیله» امام خمینی (رحمتالله علیه) و حاشیهای که... و شرحی که مرحوم آیتالله فاضل لنکرانی در این کتاب نوشتهاند، مطالب خوبی آنجا مطرح شده که حالا باید اشاره هم بشود. ان شاء الله. غرض این است که این تا اینجا فعلاً این بخش از کلام مرحوم سید صاحب عروه است.
بعد مرحوم سید صاحب عروه میفرماید که البته «اینهایی که من گفتم به معنای این نیستش که اگر وکیل قبول کرد، دیگه اینجا عقد نیست.» دقت بکن. تا الان سید میفرمود که «آقا وکالت عقد نیست، وکالت ایقاع است. در وکالت لازم نیست که اگر منِ موکل ایجاب کردم، تو ای وکیل هم حتماً پشتش قبول بیاوری. این لازم نیست و با ایجاب خالی درست میشود، کفایت میکند، میشود ایقاع.»
بعد حالا میفرماید که «اگر موکل ایجاب کرد و وکیل قبول کرد، چی میشود؟» منِ صاحب عروه نمیگویم که این حالت اگر صورت گرفت، این عقد نیست. من میگویم لازم نیست. اگر قرار است وکالت درست باشد بهصورت عقدی باشد که درست بشود، من که نمیگویم اگر بهصورت عقدی بود، غلط است. یا نمیگویم اصلاً وکالت بهصورت عقدی واقع نمیشود، یعنی عقد نمیشود. چرا، عقد میشود. بهصورت عقدی هم اگر واقع شد، درست میباشد. ولی لازم نیست که وکالت برای درست بودنش حتماً عقد باشد. ایقاع هم اگر باشد، درست است. ایشان میفرماید: «میخواهم بگویم ممکن است یک وقت بهصورت ایقاع واقع بشود، بهصورت عقد. میخواهم بگویم جفتش است. میخواهم بگویم برخی وکالتها عقدی است، برخی وکالتهای ایقاییاست.» من این را میخواهم بگویم. این حرف سید است. این تا اینجای مطلب.
البته متن کلام سید در عروه را اگر میخواهید ملاحظه بفرمایید، در «ملحقات عروه الوثقی»، جلد ۲، صفحه ۱۱۹. عبارتشان این است:
«و لذا ذکروا أنه لو قال: برمیگردد به این، میگوید: برای همین گفتند که اگر موکل بگوید وکلتک فی بیع داری...»
«موکل به وکیل بگوید: «من تو را وکیل گرفتم برای اینکه خانهام را بفروشی.» این وکیل هم برداشت رفت خانه را فروخت. «صَحّ البیع.» بیعش صحیح است.»
«و الظاهر ذلک.»
«و ظاهرم هم همین است؛ یعنی من هم نظرم به همین است که این درست است.»
«و إن غفل عن قصد النيابة و إنشاء القبول بالبیع.»
«دقت بکنید این عبارت: انشاء القبول بالبیع، یک بیان... الآن متن خود عروه را که میخوانیم، به یک چیز خاصی میرسیم. این را خوب دقت بکنید. این انشاء القبول بالبیع... کشف بکنیم چی؟ آن دوتایی که عرض کردم، کانَهُو این احتمالی که الآن میخواهم عرض بکنم، جفتمان (دو تا احتمال) از بین میبرد. اصلاً همین درستش میکند. و ان غفل عن قصد النيابة...»
«یعنی اگر شما ای وکیل برداشتی رفتی این خانه را فروختی، ولو غافل بودی که الآن نیابت کنی، قصد نیابت کنی، از طرف من بفروشی. ولو غافل بودی. فضولی انجام دادی. حواست نبود که وکیلی. فضولتاً رفتی فروختی، بعداً یادت آمد که راستی اصلاً وکالت داشتی. ولو غافل از این بودی که قصد نیابت کنی، وکالت این درست است. این بیع درست است. این یک نکته.»
«نکته بعدی: ولو غافل بودی از اینکه ان کو... کنونهی؟ قبول لإیجابِهِ...»
«دقت، دقت. غافل بودی از اینکه این فعلی که داری انجام میدهی، خودش قبول بهحساب میآید. غافل بودی از اینکه آنجا قبول نگفتی، ولی این کاری که الآن اینجا انجام میدهی، قبول بهحساب میآید. این میشود قبول. دقت کردی چی شد؟»
«غافل بودی از اینکه اینجا داری قبول فعلی انجام میدهی. با این بیع داری انشاء قبول میکنی. پس این احتمال شد احتمال درستتر و اصح که همین هم از این به بعد توی این متن میپذیریم: غافل بود از قصد نیابت و غافل بود از اینکه با فعلی که دارد انجام میدهد، با بیعی که دارد در عمل انجام میدهد، دارد قبول را در عمل انشاء میکند. در عمل انشاء فعلی دارد میکند قبول را با عملش. ولو از این غافل بود و رفت بیع انجام داد، اینجا این بیعش درست است. چرا درست است؟ چون وکالتش درست بوده که بیعش درست است. پس اینجا تو همچین موردی هم وکالت درست درحالیکه اصلاً قبولی صورت نگرفته، فقط چی بوده؟ فقط ایجاب خالی بوده. پس وکالت لزوماً عقد نیست. وکالت گاهی ایجاب خالی است. ایجاب تنهاست. با صرف ایجاب، وکالت محقق میشود.»
ادامه کلام سید در ادامه آن:
«لو کانت من العقود لزم عدم صحة البیع.»
«درحالیکه اگر این عقد بود، لازمهاش این بود که این عقدش، بیعش درست نباشد. چرا؟ چون قبلش وکالتش درست نبوده. از طرف کی برداشتی فروختی؟ از طرف خودت؟ از طرف موکلت؟ از طرف خودت که خب، هیچی میشود فضولی. او باید قبول کند. اینکه پس هنوز بیع صحیح نیست. اگر از طرف موکلت فروختی که وکالت داری یا نداری؟ وکالتی که داری ایجاب و قبول با هم داری یا نداری؟ وکالتی که داری فقط ایجاب دارد، قبول ندارد. پس معلوم میشود که وکالت بدون قبول هم درست است.»
بعد در ادامه، مرحوم سید میفرماید: «و ما أَنَ العلامة...»
یک نقل قولی از علامه ایشان میآورد، علامه حلی که ایشان فرموده که رضایت باطنی کافی است در قبول، کُنجام حاصل یعنی همین که قلباً راضی بوده ولو به کلام نگفت. ایشان فرمود:
«لا وجه له.»
«این هم وجه ندارد. این کلام علامه وجه ندارد.»
«إذ هو لا یخرج فضولی.»
«چون این رضایت باطنی، باعث نمیشود که این از حد فضولی دربیاید. آخرش هم اینجا معامله، معامله فضولی است.»
این کلام مرحوم سید عروه در ملحقات عروه الوثقی. اشکالاتی شده به این کلام سید در عروه. ما فعلاً متن را میخوانیم و ان شاء الله احتمالاً جلسه بعد، پاسخهایی که به سید داده شده را عرض خواهیم کرد. ان شاء الله.
«و المستند فی ذلک أما أن الوکالة عقد فهو المشهور.»
«مستند این بحث، اما اینکه میگوییم وکالت عقد است، اینکه مشهور است.»
«و خالف فی ذلک السید الیزدی، صاحب العروة.»
«در این قضیه سید یزدی مخالفت کرده، صاحب عروه.»
«فاختار عدم توقف تحققها علی القبول.»
«نظریه مختار ایشان چیست؟ چون قائل به چی هستند؟ قائل هستند که وکالت اگر میخواهد محقق شود، متوقف بر قبول نیست. وکالت بدون قبول هم محقق میشود با ایجاب خالی.»
«بدلیل: خب به دلیل یکی و ایضاً دو تا. این دو تا دلیلی که مرحوم سید اینجا اشاره میکنند.»
«لأنه لو قال الموکل للوکیل: وکلتک فی بیع داری. صح البیع.»
«بدلیل اینکه اگر موکل به وکیل بگوید: «تو را در فروش خانهام وکیل گرفتم»، بعد این وکیل بردارد خانه را بفروشد، اینجا این بیع صحیح است.»
«حتی مع الغفلة عن قصد النيابة و إنشاء القبول.»
«حتی اگر غافل باشد از اینکه قصد نیابت کند و غافل باشد از اینکه با بیعی که دارد انجام میدهد، با عملی که دارد انجام میدهد، دارد انشاء قبول میکند. انشاء عملی به چه معنا؟ گرفتیم معنایش را. خوب دقت.»
«و أيضاً لو کانت عقداً لزم مقارنة القبول.»
«و ایضاً دلیل دوم این است که اگر وکالت عقد باشد، لازمهاش این است که باید قبول با ایجاب مقارن باشد. باید همزمان باشد.»
«والحال أن من الجائز توکیل الغائب.»
«درحالیکه جایز است (یکی از چیزهایی که جایز است) این است که میشود شخص غایب را وکیل گرفت.»
«الذی یصله خبر الوکالة بعد فترة.»
«یک غایبی که اصلاً بعد از مدتها باخبر میشود که وکیل شده، خبر وکالت بعد از به مدت طولانی یا مدت کوتاهی، خلاصه مدتی میگذرد تا این باخبر بشود که وکیل شده.»
«ثم ذکر قدس سره أن هذا لا یعنی أن القبول لو تحقق بعد الإیجاب فلا تکون عقداً.»
«بعد مرحوم سید میفرماید: «اینکه گفتم معنایش این نیست که اگر قبول بعد از ایجاب محقق شد، دیگر این عقد نمیشود. دیگر این وکالت...» دیگر اینجا این وکالت عقد نیست. «نه، میخواهم بگویم که گاهی عقدی است، گاهی ایقاعی.»»
«بل المقصود أن بالامکان وقوعها بنحو الإیقاع تارة و بنحو العقد أخری.»
«بلکه مقصود این است که یعنی ممکن است وقوع پیدا کند وکالت. یک وقت به نحو ایقاع و یک وقت به نحو عقد. گاهی وکالت عقدی داریم، گاهی وکالت ایقایی داریم. خب، این کلام مرحوم سید.»
پاسخهای گفته شده. حالا چون فرصت داریم تا چند دقیقهای عرض میکنم. پاسخ. پاسخی که آقای ایروانی در این کتاب دادهاند، این است که وکالت، عقد ایقاع نیست. یعنی وکالت عقد است، ایقاع نیست. به خاطر اینکه ارتكاز عقلایی حکم میکند به اینکه اگر شما کسی را وکیل گرفتی، او هم باید قبول کند. یعنی شما وقتی میگویی: «من یکی را وکیل گرفتم»، به هر که میگویی، او ازت سؤال میکند که «او هم قبول کرد؟» وکیل درجه یک را میگویی: «من رفتم برای فلان کار...» مثلاً فرض کنید که آقای دکتر حسینی بهترین وکیلی که اینجا داریم، برای مثلاً برای کسانی که حق و حقوقشان پایمال شده است. مثلاً آپارتمانشان را چیز کردند، چپاول کردند، غارت کردند و تصرف عدوانی کردند. دیگران به قول ماها کلاه سرش گذاشتهاند. خب، هر که آپارتمانش این شکلی شده، پیش آقای دکتر حسینی رفته. آقای دکتر حسینی حقش را گرفته. حقوقدان واردی است. وکیل خیلی قدری است و اینجا شما میگویید که «من رفتم با دکتر حسینی؛ ایشان را وکیل گرفتم. قرار شد ایشان رایگان وکالت من را به عهده بگیرد.» اولین سؤالی که همه میکنند، این است: «میگویند قبول کرد؟ دکتر حسینی قبول کرد؟ یا فقط تو گفتی بهش؟ فقط بهش گفتی که آقای دکتر، شما وکیل من باش، رایگان؟» او هم قبول کرد؟ این ارتكاز عقلایی بین ماها، همه این را میگویند که اگر تو گفتی، او هم قبول کرد یا قبول نکرد؟ او هم باید قبول کند. وابسته است به قبول وکیل. این اولین نکته که همه حکم میکنند به اینکه باید قبول... البته اگر اذن باشد، آن دیگر نیاز به قبول ندارد. بنده به شما اذن دادم از این گوشیام استفاده کنید. شما قبول نکردی. خب، اینکه اذن من را ساقط نمیکند. من اذنم را دادم، حالا اولش قبول نکردی، بعداً قبول میکنی. به شما میگویم: «این گوشی اینجا گذاشتم، هر وقت خواستی بردار زنگ بزن.» اولش میگویی: «نه، من نمیخواهم. ممنون و اینها.» بعد یک ساعت... اصلاً اول رد کردی، قبول نکردی، بعد قبول میکنی. اصلاً نیاز به قبول ندارد. اذن نیاز به قبول... و خود همین هم میشود شاهدی بر اینکه اذن و وکالت تفاوت دارند. بنده که شما را وکیل نگرفتم در اینکه از این گوشی استفاده کنی. به شما اذن دادم. معاملهای نیست و شئون معاملهای نیست که بخواهم شما را بر آن مسلط کنم.
این یک بحثی است در مورد تعریف وکالت که حضرت امام هم در تحریر الوسیله این را مطرح کردهاند. امام در طرح بصره میفرمایند که امری را واگذار کنیم به دیگری که در زمان حیات ما انجام بدهد. این تعریفی که امام در عروه مطرح میکنند که خب با این تعریف دیگر بحث فقط معامله نیست. با تعریف آقای ایروانی بحث فقط معامله است. یعنی او را مسلط کنیم برای اینکه معاملهای انجام بدهد یا معامله را انجام... هر امری. میخواهد معامله باشد، میخواهد معامله شما را وکیل بگیرم برای اینکه این خانه را... امور رنگ کردن این آپارتمان و این ساختمان با شما باشد. این معامله هم نیست. البته ممکن است کسی بگوید که او که خودش یا خودت را داری اجیر میکنی؛ یعنی مستأجرت میشود، به اجرت داری میگیری، اجاره داری میکنی (اینکه خودش یک معامله است). یا داری وکالت بهش میدهی که برود کسی را به اجاره بگیرد، بیاورد (که این هم دوباره میشود وکالت بر معامله). ممکن است همچین اشکالی شود که آخرش از عقد و معامله خالی نیست. آخر شما داری معامله انجام میدهی، یا خودت مستقیم داری با او معامله میکنی. یا او را داری مسلط بر یک معاملهای میکنی، یا داری او را مسلط بر شئون معامله میکنی. این اختلاف نظری است که حالا اینجا دیده میشود.
تعریف امام خمینی این است که در حال حیاتش هم باید کار کند. چون اگر بعد از مرگم باشد، میشود وصیت. وکالت فرقش با وصیت، زمان حیات من کار کند یا تمشیت امور من را به عهده بگیرد در زمان حیات خودم. امورم را راه ببرم، کارهایم را راه بندازم، پیش ببرم، این میشود تمشیت امور. یکی از امور من را تمشیت... که حالا در صیغهاش هم به ما میفرمایند که باید محتوا را برساند یا «وکلتُک» بگوید یا «أنت وکیلی فی کذا» بگوید یا «فوضتُ الیک» بگوید یا مثلاً بگوید: «خانهام را بفروش» منظورش این باشد که به وکالت بفروش یا هر چیزی که ازش این فهمیده بشود. ایجابی که البته امام میفرمایند که به معاطات هم واقع میشود. یعنی وکالت اثر میشود. بدون صیغه باشد. همان که قبلاً هم گفتی؛ معاطات همه معاملات را دربرمیگیرد که یکیاش وکالت است و میشود کسی را با معاطات وکیل کرد. با حرکت دست، با حرکت چشم. اصلاً بله نمیخواهد بگوید. همینجور سر تکان میدهد، چشم. چشم تک... من با حرکت چشم درخواست میکنم که مثلاً برو انجام بده، برو بخر. نان میخواهم. شما را وکیل نان خریدنم با حرکت چشم اشاره بهت میکنم که... نترسم؟ برو از طرف من برو مثلاً پول فلانی را بده، از طرف من برو لامپ آنجا را درست کن. مثلاً ولو با حرکت چشم باشد، میشود معاطاتی. شما را وکیل میگیرم، شما با حرکت چشمت میگویی: «چشم». شما با معاطات میپذیری وکالت را. حتی گفتند اگر با نوشتن باشد هم، امام در تحریر میفرمایند که درست است؛ این از طرف موکل بنویسد، کتابت بشود و وکیل هم همینقدر فقط راضی باشد و بین ایجاب و قبول هم لازم نیستش که مقارنت در این قضیه باشد.
یک عبارتی اینجا هست از امام (رحمتالله علیه). این عبارت، عبارت مهمی است. در تحریر الوسیله: «فیها مالا یتسع فی غیرها.» در وکالت یک وسعت امری داریم که در غیر وکالت همچین وسعت امری نداریم. حتی اگر مثلاً وکیل برگردد با حالت سؤال به موکل بگوید: «آقا، به من وکالت میدهی خانهات را بفروشم؟» او هم بگوید: «بله.» همین هم درست است و تمام است. کیوان میفرماید: «این را در بقیه عقود ما معمولاً قائل نیستیم.» که شاهدش هم همین عقد نکاح بود که وکیل از موکل میپرسد که «به من وکالت میدهی عقد این خانم را بخوانم؟» او هم میگوید: «بله.» جاهای دیگر همچین کاری نمیشود کرد؛ یعنی خیلیها قائلاند که نمیشود کرد. خب، این میشود تفاوت وکالت و جاهای دیگر و خود تعریف وکالت و صیغههای وکالت.
خب، این بحث ما بود فعلاً و متنی هم که حالا یک توضیحی ازش عرض کردیم. میماند فقط یک توضیح بیشتری باید عرض بکنیم: وکالت با وصیت و وصایت تفاوت دارد که عرض کردیم اگر در دوران حیاتش، من هنوز زندهام و کاری به شما واگذار میکنم، این میشود وکالت. اگر برای بعد از مرگم به شما واگذار میکنم، این میشود وصایت. این یک نکته.
یک نکته دیگر هم اینکه وکالت با عاریه و ودیعه هم تفاوت دارد. یعنی به شما امانت نمیدهم. نه به شما این اسم را میدهم که از طرف من و به نفع من این کار را انجام بدهید. من که دست خودت باشد، خودت منفعتش را ببری. پس با عاریه و ودیعه هم تفاوت دارد. با مضاربه هم تفاوت دارد. چون اینجا وقتی وکیل میگیرم، تمام سودش به من برسد. در مضاربه ما با هم شریک میشویم در یک فعالیتی. شما از طرف من میروی فعالیت را انجام میدهی، در سودش با همدیگر... سود و ضررش با همدیگر شریک میشویم. از طرف من معامله انجام میدهی، ولی سود و ضررش را شراکت نمیکنی. اینجا از طرف من انجام میدهی، برای من، برای من میخری، برای من میفروشی. حالا من حقالوکاله بهت میدهم، آن یک بحث دیگری است، ولی در سود و زیان با من شریک نیستی. اینجا وکیل هستی.
خب، پس این هم شد بحثهای دیگری که در وکالت مطرح است و معاطاتش را هم که گفتیم درست است و تعلیقی فقط نباید باشد این صیغه وکالت که البته اینها را که عرض کردم را از عروه گفتم که در ادامه متن بود، ولی ما این را در ادامه متن خود چیز هم داریم، در خود متن دروس تمهیدیه هم این بخش را داریم که ان شاء الله جلسات بعد بهش خواهیم رسید. تا اینجا حالا یک توضیحی از متن عرض کردیم که متنش را بخوانیم و توضیحات بیشتر را هم ان شاء الله با هم داشته باشیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه ششم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...