متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«أَمِنَ عِقَادِ إِيجَابِ الْوَصِيَةِ بِكُلِّ مَا يَدُلُّ عَلَيْهَا»؛ آیت کریمه: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ... فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ».
گفتیم که وصیت با هرچه ایجاب شود و با هرچه دلالت بر آن داشته باشد، منعقد میشود؛ وصیت منعقد میشود به خاطر اطلاق این آیه «الدال علی امضا عنوان الوسیله مستصدق»؛ چه آیه دارد میگوید: هرجا عنوان وصیت، خدا وصیت را امضا کرده است. «کتب علیکم البصیة»؛ عنوان وصیت، آن قسمت آیه است، قبلش «بعد ما سمعه»؛ هرچه که طرف دارد به گوشش میرسد و طرف دارد ابراز میکند.
واما تضييق الواجبات الموسعه عند ظهور امارات الموت: اما اینکه واجباتی که وسعت دارد را گفتیم وقتی امارات موت ظهور کند، این واجبات را تضییق میکنیم. «بعد ما سمعه»؛ منی که دارم میشنوم وصیت را، باید عمل کنم چه وصیتی؟ هر وصیتی فقط دلالت به وصیت داشته باشد.
واجبات موسعه تضییق میشود وقتی نشانههای مرگ ظاهر شد و به اعتبار آن جواز تأخیر امتثال منوط به سعه وقت است. چون ما کی میتوانستیم امتثال را عقب بیندازیم؟ وقتی وقت داشتی، اما «مع ظن به عدمها»؛ وقتی گمان داریم که دیگر وقت نداریم. ظهور امارات الموت؛ چرا این گمان پیش آمده؟ چون نشانههای مرگ آمده است. دیگر معنایی برای تأخیر امتثال، برای جواز تأخیر امتثال باقی نمیماند.
«جواز تأخیر کم ادعاه بعض الاعلام المشهور وجیه است با فرض قیام اجماع قولی یا عملی بر اینکه جواز تأخیر منوط باشد به عدم ظن ضیق». یعنی کی میشود تأخیر انداخت؟ وقتی گمان به ضیق وقت نداشتیم. اگر اجماعی قائم شد، چه اجماع قولی باشد، چه اجماع عملی، بر اینکه وقتی میشود تأخیر انداخت که گمان به ضیق وقت نداشتیم (یعنی وقت تنگ است)، اگر این اجماع قیام کرد، این حرفی که زدید درست است؛ که این اجماع را هم بعضی از اعلام ادعا کردهاند، در «مستمسک محسن حکیم». والا اگر این اجماع نباشد، «فالمناسب جعل المدار»؛ بحث سر اَنات و اَنات منوط بودن، مدار حکم در مدار چی باشد؟ محور حکم چیست؟ بله، میگوید: آقا، اَنات در حرمت شرب الخمر بالمسکریه؛ مثلاً چرا خوردن شراب حرام است؟ اَناتَش چیست؟ «مسکریته». درست است، باشد. حالا اَنات اینی که میشود اینها را عقب انداخت (تأخیر در واجبات موقّت)، اَناتش به چیست؟ به اینکه ظن به ضیق (تنگی وقت) و اجماع باید بر این باشد. یعنی اَنات جواز تأخیر به ظن به ضیق وقت است. اگر اجماع داشت که ما اینجا میگوییم اَنات؛ اجماع اگر نبود، مناسب این است که مدار را «جعل المدار علی العلم و الا طمئنان به التمکن من امتثال و عدمه». ملاک نیست که گمان داریم (به اینکه ملاک عدم ظنّ ضیق نیست)؛ ملاک علم یا اطمینان به تمکن از امتثال است. نگو ملاک این است که ظن نداشته باشی به تنگی وقت؛ نه، ملاک این است که علم داری به اینکه وقت داری و بتوانی امتثال کنی، علم یا اطمینان داری بر اینکه میتوانی امتثال کنی یا نه. «و لیس علی الظن بالتمکن و عدمه»؛ بحث سر این نیست که ظنّ به تمکن و عدمش نیست؛ بلکه علم به تمکن از امتثال است.
امارات الموت: حالا اگر کسی اطمینان نداشت به اینکه نمیتواند امتثال را انجام دهد، الان شما مطمئنی که میتوانی انجام دهی تا عقب بیندازی؟ اگر مطمئن نیستی که میتوانی امتثال را انجام دهی (فقط هم بحث مرگ نیست، کاری پیش بیاید، مسافرتی پیش بیاید، مانعی پیش بیاید). من میدانم که از ساعت چهار به بعد یک کارهایی پیش میآید و نمیتوانم نماز بخوانم، دیگر نباید بگذارم به چهار برسد. ظهور امارات مرگ نیست؛ بحث علم به تمکن امتثال است. درست شد؟ که اگر تأخیر بیندازد، لازم میآید او را به آن مبادرت و اقدام کند. آفرین! هرچند امارات موت هم ظاهر نشود. چون هر تکلیفی عقلاً ناگزیر است از اینکه مبادرت شود به امتثالِ آن. باید تکلیف اقدام بکنی به امتثال آن، مگر با علم یا اطمینان به تمکن اولاً. میدانم اگر الان اقدام نکردم، علم دارم یا اطمینان دارم که اگر الان اقدام نکردم، بعداً میتوانم. و «جعل المدار علی ظهور امارات الموت و عدمه بلا وجه»؛ بحث مدار را نه بر اینکه نشانههای مرگ (تمکن امتثال داری یا نه) روشن باشد؛ مدار را بخواهیم قرار بدهیم بر اینکه امارات مرگ ظاهر شود یا نشود، وجهی ندارد.
و اما وجوب الايصاح بها (اما اینکه باید وصیت کند به آن واجبات): عدم تمکن، وقتی که نمیتواند خودش امتثال کند، وجوبش واضح است. «بعد عدم سقوط»؛ بعد از اینکه ساقط نمیشود (یعنی با مرگ که تکالیف، واجبات از گردن شما ساقط نمیشود)؛ مُردی، هرچه به گردنت بود تمام شد، صفر شد. نه! پس تا زندهای وصیت کن به آن، که بعد تو انجام دهند.
«و لا محذورة في اعتبار اشتغال الذمه بشیء بعد الموت»؛ محذوری نیست در اینکه ذمه آدم بعد از مرگ هم مشغول باشد. و ثمره ثمره اینکه وصیت لازم باشد (لزوم و تفریقها تسبیبا قبل الموت)؛ اگر وصیت لازم بود، حالا باید ذمهاش را این آقا قبل از مرگ فارغ کند. «یعنی آن لزوم التفریق ضمانة تصیب للزوم الوصیة». چون باید ذمهات را فارغ کنی؛ باید وصیت کنی. من خلال وصیت فارغ کنی. با وصیت به آن واجبات، «رد ناس من الودیعه»؛ حالا هرچه امانتی از مردم دستت است را برگردانی و غیرش، هرچه هست از اموال مردم. «عند ظهور امارات الموت الی اهلها»؛ وقتی نشانههای مرگ ظاهر میشود، به این اعتباری که برگرداندن امانت به اهلش واجب است. «هذا ما علیه المشهور»؛ این آنی است که مشهور است، «ان ردها واجب»؛ برگرداندن آن مال وقتی واجب است که اطمینان نداشته باشی که وارث آن را ادا میکند. درست شد؟ والا اگر اطمینان داشته باشد که وارث ادا میکند، دیگر «فان اللازم فی باب الامانة حفظها و ادائها للوارث»؛ وقتی میدانم که وارث این اموال را برمیگرداند به صاحبش، دیگر این حفظ اموال اینجا محقق است؛ اما «ردها عند عدم مطالبه صاحبها بها فلیس واجبا». حالا اگر صاحب آن اموال، آن اموال را مطالبه نکرده برگرداند؛ حالا من دارم میمیرم، صاحبش هم فعلاً نمیخواهد. باید حتماً به صاحبش برگردانم؟ نه، واجب نیست. «مقدم ولو عقلاً شایسته»؛ توجه به اینکه وقتی که وارث آن اموال را ادا میکند، اگر این ادای وارث موقوف باشد بر وصیت به آن اموال و شاهد گرفتن بر آن (یعنی من اینکه بخواهد وارث این پول را تحویل صاحبش بدهد، متوقف بر این است که من وصیت کنم و شاهد بگیرم)، «وجب ذلک»؛ اینجا باید هم وصیت کنم هم شاهد بگیرم. از باب اینکه مقدمه واجب است (اگر مقدمه واجب را هم واجب شرعی ندانی، واجب عقلی بدانی، باز هم بالاخره این کار الان... ).
«ادائها عند ظهور امارات الموت اذا کانت حالا»؛ بدهکاریها را باید وقتی نشانههای مرگ ظاهر میشود، ادا کنی به شرط اینکه آن بدهکاریها چی باشد؟ حال باشد، «معجل» چیست؟ مدتدار، «حال» چیست؟ سهام. «مذکوره فی کلمات غیر واحد من الاعلام»؛ خیلی از بزرگان این را همراه مطالبه مالک به آن میگویند. چی؟ آن دین. اگر مالک، دین را میخواهد، اگر دینش حال است، همین الان باید بهش بدهی؛ واجب وقتی دین حال باشد. «ثم ظهرت امارات الموت ام لا»؛ حالا نشانههای مرگ در شما ظاهر شده یا نشده. «مطالبه»؛ اگر مالک دینش را مطالبه نکرده، دلیلی نداریم که بگوییم واجب است که الان ادا بکند و آن دین را برگرداند. «فجعل الامر دائر المدار ظهور امارات الموت و عدمه بلا وجه»؛ اینکه امر را دائرمدار این قرار بدهیم که امارات موت و امارات ما ظاهر شود یا نشود، این وجه ملاک این است که طرف (مالک) مطالبه کرده یا حال است یا معجل. معجل باشد بعد از مرگ. من وصیت میکنم. واجب نیست، واجب نیست الان.
«الا به مقدار ثلث»؛ گفتیم وصیت درست نیست مگر به مقدار ثلث. «فهو المعروف بین الاصحاب و قد دلت علیه روایات متعدده»؛ خیلی روایت، «کما فی ثقه عمار بن سباطی عن أبی عبدالله علیه السلام» که عمار از امام صادق علیه السلام نقل کرده: «المیت احق بماله مادام فیه الروح یبینون فیه»؛ میت به مال خودش شایستهتر است تا وقتی که روح در او هست و ظهور دارد این روح در او، یعنی زنده است. «فان قال بعدی»؛ اگر این میت (یعنی کسی که زنده است و دارد میمیرد) گفت بعدی (یعنی بعد از من) این کار را بکنی، دلش بخواهد؛ برای بعد از خودش فقط یک سوم.
در این مسئله اختلافی داریم؛ آن هم شیخ علی بن بابویه، که ایشان فرمودهاند: وصیت در همه متروکه (فکر کنم پدرشان) پدر شیخ ورثه بعد از وفات (شاید برادر)؛ نفوذ وصیت همراه اجازه ورثه بعد از مرگ و به اعتبار آن حق لایعدوهم؛ چون این حق اجازه در مورد بیش از یک سوم، فقط شامل اینها است و دیگران حقی ندارند. این حق از اینها تجاوز نمیکند.
اما اگر وقتی که مورث زنده بود، ورثه اجازه دادند (یعنی بابایی میآید میگوید: آقا، من میخواهم بعد از مرگم این مقداری که بیش از یک سوم است را بدهم به فلانی، همه گفتند باشند)، «فالقاعدة تقتضی عدمها»؛ اگر طبق قاعده بخواهیم پیش برویم، باید بگوییم که اجازه اینها آن موقع نافذ نیست. چرا؟ «زنده است، اینها هم صاحب حق نیستند». روایت گفته که اگر آن موقع اجازه دادند، بعد از مرگ مورث هم اجازه چیست؟ آقا، قاعده اصلی، قاعده اولیه را اگر بخواهیم بگیریم، قاعده اولیه این است که قاعده اقتضا دارد عدم کفایت این اجازه را، چون اینها در آن وقت صاحب حق نیستند تا اینکه بتوانند اسقاطش بکنند. «ولی روایات دلالت دارد بر نفوذ اجازه»؛ اجازه عقلی محمد بن مسلم ابی عبدالله علیه السلام: محمد بن مسلم (یوصی) وصیتی کرد. حاضر بودند و اجازه دادند. وقتی مُرد، «جایزه» به معنای واجب، به معنای جواز و لزوم نیست. وصیت بر اینها جایز است؛ یعنی باید بهش عمل کنند. اگر در دوران حیات بابایی بهش اقرار کرد و غیره.
و بعد در روایت به عدم نفوذ، وقتی روایت جایی برای حرف نمیماند که بگوییم اجازه اینها نافذ نیست. شیخ مفید اصل اینکه شما درگیر سر این بود که هنوز طرف صاحب حق نشده، میخواهد حق را اثبات کند (حق نشده) و اسقاط کرده یک سوم بعد مرگ. وقتی هم اجازه دادی، دیگر حق برگشت از اجازه وقتی اجازه بعد از وفات باشد؛ قبل وفات میتوانی از اجازه برگردی، ولی وفات دیگر اجازه به صورت صحیح منعقد شده است. دلیلی اینکه بخواهد این اجازه انقلاب پیدا کند به سمت بطلان با عدول از اجازه، احتیاج به چی دارد؟ احتیاج به دلیل دارد که اینجا دلیلی نداریم که بخواهد بگوید این باطل است.
فقط وقتی بعضی از ورثه اجازه بدهند، بعضی دیگر اجازه ندهند، آنهایی که اجازه دادند در موردشان نافذ است. این هم یک امر واضحی است به خاطر اینکه این حق منحل میشود؛ یعنی هر کدام یک سهمی از حق دارند. و آن حق هم بعید است که واحد ارتباطی باشد. واحد ارتباطی یعنی همه اجزا با هم یکی محسوب شوند؛ مثل کفایت نماز، رکوع و تشهد و سلام و قیام و اینها همه با هم یکی محسوب میشوند. هزار تومان به شما بدهکار بودم، اگر الان ۲۰۰ تومانش را دادم، ۳۵۰ تومان، ۶۵۰ مانده؛ نمیشود گفت که آقا یا همه یا هیچ. واحد ارتباطی اینجوری است: یا همه یا هیچ. واحد استقلالی نه؛ همین قدرش را انجام دادی. پس چون بعید است که این واحد ارتباطی باشد، نسبت به حق خودش اجازه داده و اجازهاش نافذ است. آن یکی اجازه نداده است، روشن است.
گفتیم که معیار در ثلث چیست؟ مقداری که موقع وصیت یا مقدار موقع مرگ؟ موقع مرگش هرچه یک سوم بوده، ملاک در یک سوم ملاحظه حین الوفات. «فالعلة المنصرف عرفا من فقرته». به خاطر اینکه این چیزی که انصراف عرفی دارد از این روایت: «فان قال بعدی»، بعدی یعنی از لحظه مرگش حساب میشود. از لحظه مرگ انصراف به این دارد که از لحظه مرگش یک سوم هرچه از آن لحظه یک سوم بود. «به حساب وفاته نیست برای او مگر ثلث بعد از وفاتش». پس ملاک در یک سوم وفات است، نه.
«و هذا مضاف»؛ اونی که داشته باش. این را هم بهش اضافه کنید «الی امکان استفاده محمد بن قیس رجل اوصاه رجل بشیء من ماله»؛ به حضرت گفتم یه بابایی برای مردی وصیت کرده است از مالش به یک سوم از مالش یا یک چهارم. این آقایی که وصیت کرده، کشته میشود. «فقال: یجوز لهذا الوصی من ماله و من دیاته». حالا چون کشته شده و دیه میدهند، دیگر این دیه هم در واقع مال آن میت محسوب میشود. بعد بین ورثه تقسیم میشود دیگر. حضرت فرمودند که از وقتی کشته شد، مال و اموالی که داشت و دیهای که داشت، از آن یک سوم را ملاک (نیامده که لحظه مرگ) «خلاف القرائن ارادت ما هو ثلث حین الوصیه». با این تفاوت که این مسئله وقتی اجرا میشود که (واضح نباشد از خلال قرائن) اینکه موسی اراده کرده است؛ آنچه بر آنچه که (اراده است) «ما هو ثلث واضحه». اراده موسی چیست؟ اگر این را فهمیدیم که معنای (یعنی مقصود اصلی موسی این است که الآن که دارم میگویم، یک سوم الآنم. یعنی انگار در کلام او این قید هست که تا الآن هرچه داشتم و یک سوم بعدش بدهیم به فلانی). اگر این را نفهمیدیم، گفت از اموالم یک سوم بدهیم به فلانی. از حین الموت حساب میشود، روشن است.
واجبات غیر مالیه مثل نماز و روزه و اینها را باید چکار کنیم؟ «فقط و فقط محل للخلاف»؛ این محل اختلاف تغییر به لزوم اخراج حامل العصر. یه عده گفتند از اصل باید اینها را بیرون کرد «قبل الارث ايضا کدٌّیون المالية»، همانطور که بدهکاری مالیاش را قبل از اینکه ارث تقسیم بشود، اول بدهکاری را (اینها هم که بابت نماز و روزهاشم)، قبل از تقسیم ارث سوا کنم، بعد ارث را تقسیم کنند. «و قیل باخراجها من الثلث»؛ گفتند: نه، اینها در واقع وصیت محسوب میشود؛ باید از همان یک سوم خارج کرد. دلیل برای قول اول که میگوید که از اصل مال باید خارج بشود، استدلال شده که این دین است و کل دین «لابد من اخراجه من الاصل». و هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد نه که بعداً اگر اینها از یک سوم بیشتر شد، بگوییم دیگر بیشتر نمیخواهد بدهد. نماز روزههای قضایش بر روی ۱۵ سال، ۱۵ سالم ۵۰ میلیون، در حالی که یک سوم مال این ۴۰ میلیون است، ولی همه مالش ۱۲۰ میلیون است. ۱۲۰ میلیون ازش مانده. چکار کنیم؟ از یک سوم اگر بخواهیم بدهیم فقط ۴۰ میلیون باید بدهیم. از کل مال بدهیم همه ۵۰ میلیون. تفاوت دو قول اول این بود.
حالا استدلال شیعه: صغرا داری، کبرا. شیخ: این دین است و هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد. اینی که این دین را از کجا آوردی؟ شیخ صدوق نقل کرده به اسنادش از سلیمان بن داوود منقری از حماد بن عیسی از امام صادق علیه السلام قال: «لقمان ابن ... وقتی وقت نماز شد عقبش نینداز، صلها». «و تو نماز کبری». پس اینی که نماز دین است، با این اثبات شد. اما هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد، کبرا اینجاست. دلیل: آیت کریمه «من بعد وصیة یوصی بها أو دین». گفتند که بعد از (یعنی میخواهند ارث را خارج کنند، کی خارج میکنند؟) بعد از اینکه وصیت را عمل کردند و دین هم جدا کردند. «الدالة علی لزوم اخراج دین من الترکة قبل…» که باید قبل از اینکه ارث را تقسیم کنند، دین را از ترکه جدا کنند. و «القصه الخطمیه التی اتت الی رسول الله»؛ یه خانم آمد پیش پیغمبر. «فقالت: یا رسول الله، ان فریضه حج شیخ»؛ یا رسول الله، فریضه حج بر پدرم واجب شده است. این هم پیرمرد است، قدرت ندارد برود سوار مرکب بشود، من میتوانم جایش بروم؟ حضرت فرمودند: «یجوز» میشود بری. «قال: یا رسول الله ینفعه ذالک»؛ خاصیت برایش دارد من به جایش بروم؟ حضرت: «لو کان علی ابیک دین، فقویته اما کان یجزء؟» اگر بابات یه بدهکاری داشت، تو به جایش میدادی کفایت نمیکرد برایش؟ «فدین الله احق». دین خدا که شایستهتر است. پس این را هم دین الله گرفتند و باید اخراج کرد از اصل مال. «هکذا استدل جماعت منهم سید»؛ این صغری کبرا را یه جماعت از علما گفتند که یکی از اینها کی بوده؟ صاحب عروه.
«تأمل فی ذالک من ناحیه الکبر»؛ یعنی کبرا شکمی مشکل دارد. «به اعتبار انصراف لفظ دین فی الایت الکریمه الی الدین المالی»؛ چون که این لفظ دینی که در آیه کریمه آمد، انصراف دین مالی دارد؛ بدهی مالی، نه مطلق دین. «ان انصراف دیگر نمیگذارد اطلاقگیری کنیم». «و احادیثنا اخراج من اصل». اولاً در احادیث ما نیامده. ثانیاً دلالت به این نداری که بعد از اصل مال خارج کرد. خیلی خب، بر فرض اینکه باید بدهد، بر فرض اینکه اصلاً دین باشد، کجایی ازش فهمیده میشود که از اصل مال خارج کند؟ خارج کنیم. پس دلالتی به آنی که مد نظر اینها بود، نداشت.
کتاب وصیت هم الحمدلله به پایان رسید، الحمدلله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«أَمِنَ عِقَادِ إِيجَابِ الْوَصِيَةِ بِكُلِّ مَا يَدُلُّ عَلَيْهَا»؛ آیت کریمه: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ... فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ».
گفتیم که وصیت با هرچه ایجاب شود و با هرچه دلالت بر آن داشته باشد، منعقد میشود؛ وصیت منعقد میشود به خاطر اطلاق این آیه «الدال علی امضا عنوان الوسیله مستصدق»؛ چه آیه دارد میگوید: هرجا عنوان وصیت، خدا وصیت را امضا کرده است. «کتب علیکم البصیة»؛ عنوان وصیت، آن قسمت آیه است، قبلش «بعد ما سمعه»؛ هرچه که طرف دارد به گوشش میرسد و طرف دارد ابراز میکند.
واما تضييق الواجبات الموسعه عند ظهور امارات الموت: اما اینکه واجباتی که وسعت دارد را گفتیم وقتی امارات موت ظهور کند، این واجبات را تضییق میکنیم. «بعد ما سمعه»؛ منی که دارم میشنوم وصیت را، باید عمل کنم چه وصیتی؟ هر وصیتی فقط دلالت به وصیت داشته باشد.
واجبات موسعه تضییق میشود وقتی نشانههای مرگ ظاهر شد و به اعتبار آن جواز تأخیر امتثال منوط به سعه وقت است. چون ما کی میتوانستیم امتثال را عقب بیندازیم؟ وقتی وقت داشتی، اما «مع ظن به عدمها»؛ وقتی گمان داریم که دیگر وقت نداریم. ظهور امارات الموت؛ چرا این گمان پیش آمده؟ چون نشانههای مرگ آمده است. دیگر معنایی برای تأخیر امتثال، برای جواز تأخیر امتثال باقی نمیماند.
«جواز تأخیر کم ادعاه بعض الاعلام المشهور وجیه است با فرض قیام اجماع قولی یا عملی بر اینکه جواز تأخیر منوط باشد به عدم ظن ضیق». یعنی کی میشود تأخیر انداخت؟ وقتی گمان به ضیق وقت نداشتیم. اگر اجماعی قائم شد، چه اجماع قولی باشد، چه اجماع عملی، بر اینکه وقتی میشود تأخیر انداخت که گمان به ضیق وقت نداشتیم (یعنی وقت تنگ است)، اگر این اجماع قیام کرد، این حرفی که زدید درست است؛ که این اجماع را هم بعضی از اعلام ادعا کردهاند، در «مستمسک محسن حکیم». والا اگر این اجماع نباشد، «فالمناسب جعل المدار»؛ بحث سر اَنات و اَنات منوط بودن، مدار حکم در مدار چی باشد؟ محور حکم چیست؟ بله، میگوید: آقا، اَنات در حرمت شرب الخمر بالمسکریه؛ مثلاً چرا خوردن شراب حرام است؟ اَناتَش چیست؟ «مسکریته». درست است، باشد. حالا اَنات اینی که میشود اینها را عقب انداخت (تأخیر در واجبات موقّت)، اَناتش به چیست؟ به اینکه ظن به ضیق (تنگی وقت) و اجماع باید بر این باشد. یعنی اَنات جواز تأخیر به ظن به ضیق وقت است. اگر اجماع داشت که ما اینجا میگوییم اَنات؛ اجماع اگر نبود، مناسب این است که مدار را «جعل المدار علی العلم و الا طمئنان به التمکن من امتثال و عدمه». ملاک نیست که گمان داریم (به اینکه ملاک عدم ظنّ ضیق نیست)؛ ملاک علم یا اطمینان به تمکن از امتثال است. نگو ملاک این است که ظن نداشته باشی به تنگی وقت؛ نه، ملاک این است که علم داری به اینکه وقت داری و بتوانی امتثال کنی، علم یا اطمینان داری بر اینکه میتوانی امتثال کنی یا نه. «و لیس علی الظن بالتمکن و عدمه»؛ بحث سر این نیست که ظنّ به تمکن و عدمش نیست؛ بلکه علم به تمکن از امتثال است.
امارات الموت: حالا اگر کسی اطمینان نداشت به اینکه نمیتواند امتثال را انجام دهد، الان شما مطمئنی که میتوانی انجام دهی تا عقب بیندازی؟ اگر مطمئن نیستی که میتوانی امتثال را انجام دهی (فقط هم بحث مرگ نیست، کاری پیش بیاید، مسافرتی پیش بیاید، مانعی پیش بیاید). من میدانم که از ساعت چهار به بعد یک کارهایی پیش میآید و نمیتوانم نماز بخوانم، دیگر نباید بگذارم به چهار برسد. ظهور امارات مرگ نیست؛ بحث علم به تمکن امتثال است. درست شد؟ که اگر تأخیر بیندازد، لازم میآید او را به آن مبادرت و اقدام کند. آفرین! هرچند امارات موت هم ظاهر نشود. چون هر تکلیفی عقلاً ناگزیر است از اینکه مبادرت شود به امتثالِ آن. باید تکلیف اقدام بکنی به امتثال آن، مگر با علم یا اطمینان به تمکن اولاً. میدانم اگر الان اقدام نکردم، علم دارم یا اطمینان دارم که اگر الان اقدام نکردم، بعداً میتوانم. و «جعل المدار علی ظهور امارات الموت و عدمه بلا وجه»؛ بحث مدار را نه بر اینکه نشانههای مرگ (تمکن امتثال داری یا نه) روشن باشد؛ مدار را بخواهیم قرار بدهیم بر اینکه امارات مرگ ظاهر شود یا نشود، وجهی ندارد.
و اما وجوب الايصاح بها (اما اینکه باید وصیت کند به آن واجبات): عدم تمکن، وقتی که نمیتواند خودش امتثال کند، وجوبش واضح است. «بعد عدم سقوط»؛ بعد از اینکه ساقط نمیشود (یعنی با مرگ که تکالیف، واجبات از گردن شما ساقط نمیشود)؛ مُردی، هرچه به گردنت بود تمام شد، صفر شد. نه! پس تا زندهای وصیت کن به آن، که بعد تو انجام دهند.
«و لا محذورة في اعتبار اشتغال الذمه بشیء بعد الموت»؛ محذوری نیست در اینکه ذمه آدم بعد از مرگ هم مشغول باشد. و ثمره ثمره اینکه وصیت لازم باشد (لزوم و تفریقها تسبیبا قبل الموت)؛ اگر وصیت لازم بود، حالا باید ذمهاش را این آقا قبل از مرگ فارغ کند. «یعنی آن لزوم التفریق ضمانة تصیب للزوم الوصیة». چون باید ذمهات را فارغ کنی؛ باید وصیت کنی. من خلال وصیت فارغ کنی. با وصیت به آن واجبات، «رد ناس من الودیعه»؛ حالا هرچه امانتی از مردم دستت است را برگردانی و غیرش، هرچه هست از اموال مردم. «عند ظهور امارات الموت الی اهلها»؛ وقتی نشانههای مرگ ظاهر میشود، به این اعتباری که برگرداندن امانت به اهلش واجب است. «هذا ما علیه المشهور»؛ این آنی است که مشهور است، «ان ردها واجب»؛ برگرداندن آن مال وقتی واجب است که اطمینان نداشته باشی که وارث آن را ادا میکند. درست شد؟ والا اگر اطمینان داشته باشد که وارث ادا میکند، دیگر «فان اللازم فی باب الامانة حفظها و ادائها للوارث»؛ وقتی میدانم که وارث این اموال را برمیگرداند به صاحبش، دیگر این حفظ اموال اینجا محقق است؛ اما «ردها عند عدم مطالبه صاحبها بها فلیس واجبا». حالا اگر صاحب آن اموال، آن اموال را مطالبه نکرده برگرداند؛ حالا من دارم میمیرم، صاحبش هم فعلاً نمیخواهد. باید حتماً به صاحبش برگردانم؟ نه، واجب نیست. «مقدم ولو عقلاً شایسته»؛ توجه به اینکه وقتی که وارث آن اموال را ادا میکند، اگر این ادای وارث موقوف باشد بر وصیت به آن اموال و شاهد گرفتن بر آن (یعنی من اینکه بخواهد وارث این پول را تحویل صاحبش بدهد، متوقف بر این است که من وصیت کنم و شاهد بگیرم)، «وجب ذلک»؛ اینجا باید هم وصیت کنم هم شاهد بگیرم. از باب اینکه مقدمه واجب است (اگر مقدمه واجب را هم واجب شرعی ندانی، واجب عقلی بدانی، باز هم بالاخره این کار الان... ).
«ادائها عند ظهور امارات الموت اذا کانت حالا»؛ بدهکاریها را باید وقتی نشانههای مرگ ظاهر میشود، ادا کنی به شرط اینکه آن بدهکاریها چی باشد؟ حال باشد، «معجل» چیست؟ مدتدار، «حال» چیست؟ سهام. «مذکوره فی کلمات غیر واحد من الاعلام»؛ خیلی از بزرگان این را همراه مطالبه مالک به آن میگویند. چی؟ آن دین. اگر مالک، دین را میخواهد، اگر دینش حال است، همین الان باید بهش بدهی؛ واجب وقتی دین حال باشد. «ثم ظهرت امارات الموت ام لا»؛ حالا نشانههای مرگ در شما ظاهر شده یا نشده. «مطالبه»؛ اگر مالک دینش را مطالبه نکرده، دلیلی نداریم که بگوییم واجب است که الان ادا بکند و آن دین را برگرداند. «فجعل الامر دائر المدار ظهور امارات الموت و عدمه بلا وجه»؛ اینکه امر را دائرمدار این قرار بدهیم که امارات موت و امارات ما ظاهر شود یا نشود، این وجه ملاک این است که طرف (مالک) مطالبه کرده یا حال است یا معجل. معجل باشد بعد از مرگ. من وصیت میکنم. واجب نیست، واجب نیست الان.
«الا به مقدار ثلث»؛ گفتیم وصیت درست نیست مگر به مقدار ثلث. «فهو المعروف بین الاصحاب و قد دلت علیه روایات متعدده»؛ خیلی روایت، «کما فی ثقه عمار بن سباطی عن أبی عبدالله علیه السلام» که عمار از امام صادق علیه السلام نقل کرده: «المیت احق بماله مادام فیه الروح یبینون فیه»؛ میت به مال خودش شایستهتر است تا وقتی که روح در او هست و ظهور دارد این روح در او، یعنی زنده است. «فان قال بعدی»؛ اگر این میت (یعنی کسی که زنده است و دارد میمیرد) گفت بعدی (یعنی بعد از من) این کار را بکنی، دلش بخواهد؛ برای بعد از خودش فقط یک سوم.
در این مسئله اختلافی داریم؛ آن هم شیخ علی بن بابویه، که ایشان فرمودهاند: وصیت در همه متروکه (فکر کنم پدرشان) پدر شیخ ورثه بعد از وفات (شاید برادر)؛ نفوذ وصیت همراه اجازه ورثه بعد از مرگ و به اعتبار آن حق لایعدوهم؛ چون این حق اجازه در مورد بیش از یک سوم، فقط شامل اینها است و دیگران حقی ندارند. این حق از اینها تجاوز نمیکند.
اما اگر وقتی که مورث زنده بود، ورثه اجازه دادند (یعنی بابایی میآید میگوید: آقا، من میخواهم بعد از مرگم این مقداری که بیش از یک سوم است را بدهم به فلانی، همه گفتند باشند)، «فالقاعدة تقتضی عدمها»؛ اگر طبق قاعده بخواهیم پیش برویم، باید بگوییم که اجازه اینها آن موقع نافذ نیست. چرا؟ «زنده است، اینها هم صاحب حق نیستند». روایت گفته که اگر آن موقع اجازه دادند، بعد از مرگ مورث هم اجازه چیست؟ آقا، قاعده اصلی، قاعده اولیه را اگر بخواهیم بگیریم، قاعده اولیه این است که قاعده اقتضا دارد عدم کفایت این اجازه را، چون اینها در آن وقت صاحب حق نیستند تا اینکه بتوانند اسقاطش بکنند. «ولی روایات دلالت دارد بر نفوذ اجازه»؛ اجازه عقلی محمد بن مسلم ابی عبدالله علیه السلام: محمد بن مسلم (یوصی) وصیتی کرد. حاضر بودند و اجازه دادند. وقتی مُرد، «جایزه» به معنای واجب، به معنای جواز و لزوم نیست. وصیت بر اینها جایز است؛ یعنی باید بهش عمل کنند. اگر در دوران حیات بابایی بهش اقرار کرد و غیره.
و بعد در روایت به عدم نفوذ، وقتی روایت جایی برای حرف نمیماند که بگوییم اجازه اینها نافذ نیست. شیخ مفید اصل اینکه شما درگیر سر این بود که هنوز طرف صاحب حق نشده، میخواهد حق را اثبات کند (حق نشده) و اسقاط کرده یک سوم بعد مرگ. وقتی هم اجازه دادی، دیگر حق برگشت از اجازه وقتی اجازه بعد از وفات باشد؛ قبل وفات میتوانی از اجازه برگردی، ولی وفات دیگر اجازه به صورت صحیح منعقد شده است. دلیلی اینکه بخواهد این اجازه انقلاب پیدا کند به سمت بطلان با عدول از اجازه، احتیاج به چی دارد؟ احتیاج به دلیل دارد که اینجا دلیلی نداریم که بخواهد بگوید این باطل است.
فقط وقتی بعضی از ورثه اجازه بدهند، بعضی دیگر اجازه ندهند، آنهایی که اجازه دادند در موردشان نافذ است. این هم یک امر واضحی است به خاطر اینکه این حق منحل میشود؛ یعنی هر کدام یک سهمی از حق دارند. و آن حق هم بعید است که واحد ارتباطی باشد. واحد ارتباطی یعنی همه اجزا با هم یکی محسوب شوند؛ مثل کفایت نماز، رکوع و تشهد و سلام و قیام و اینها همه با هم یکی محسوب میشوند. هزار تومان به شما بدهکار بودم، اگر الان ۲۰۰ تومانش را دادم، ۳۵۰ تومان، ۶۵۰ مانده؛ نمیشود گفت که آقا یا همه یا هیچ. واحد ارتباطی اینجوری است: یا همه یا هیچ. واحد استقلالی نه؛ همین قدرش را انجام دادی. پس چون بعید است که این واحد ارتباطی باشد، نسبت به حق خودش اجازه داده و اجازهاش نافذ است. آن یکی اجازه نداده است، روشن است.
گفتیم که معیار در ثلث چیست؟ مقداری که موقع وصیت یا مقدار موقع مرگ؟ موقع مرگش هرچه یک سوم بوده، ملاک در یک سوم ملاحظه حین الوفات. «فالعلة المنصرف عرفا من فقرته». به خاطر اینکه این چیزی که انصراف عرفی دارد از این روایت: «فان قال بعدی»، بعدی یعنی از لحظه مرگش حساب میشود. از لحظه مرگ انصراف به این دارد که از لحظه مرگش یک سوم هرچه از آن لحظه یک سوم بود. «به حساب وفاته نیست برای او مگر ثلث بعد از وفاتش». پس ملاک در یک سوم وفات است، نه.
«و هذا مضاف»؛ اونی که داشته باش. این را هم بهش اضافه کنید «الی امکان استفاده محمد بن قیس رجل اوصاه رجل بشیء من ماله»؛ به حضرت گفتم یه بابایی برای مردی وصیت کرده است از مالش به یک سوم از مالش یا یک چهارم. این آقایی که وصیت کرده، کشته میشود. «فقال: یجوز لهذا الوصی من ماله و من دیاته». حالا چون کشته شده و دیه میدهند، دیگر این دیه هم در واقع مال آن میت محسوب میشود. بعد بین ورثه تقسیم میشود دیگر. حضرت فرمودند که از وقتی کشته شد، مال و اموالی که داشت و دیهای که داشت، از آن یک سوم را ملاک (نیامده که لحظه مرگ) «خلاف القرائن ارادت ما هو ثلث حین الوصیه». با این تفاوت که این مسئله وقتی اجرا میشود که (واضح نباشد از خلال قرائن) اینکه موسی اراده کرده است؛ آنچه بر آنچه که (اراده است) «ما هو ثلث واضحه». اراده موسی چیست؟ اگر این را فهمیدیم که معنای (یعنی مقصود اصلی موسی این است که الآن که دارم میگویم، یک سوم الآنم. یعنی انگار در کلام او این قید هست که تا الآن هرچه داشتم و یک سوم بعدش بدهیم به فلانی). اگر این را نفهمیدیم، گفت از اموالم یک سوم بدهیم به فلانی. از حین الموت حساب میشود، روشن است.
واجبات غیر مالیه مثل نماز و روزه و اینها را باید چکار کنیم؟ «فقط و فقط محل للخلاف»؛ این محل اختلاف تغییر به لزوم اخراج حامل العصر. یه عده گفتند از اصل باید اینها را بیرون کرد «قبل الارث ايضا کدٌّیون المالية»، همانطور که بدهکاری مالیاش را قبل از اینکه ارث تقسیم بشود، اول بدهکاری را (اینها هم که بابت نماز و روزهاشم)، قبل از تقسیم ارث سوا کنم، بعد ارث را تقسیم کنند. «و قیل باخراجها من الثلث»؛ گفتند: نه، اینها در واقع وصیت محسوب میشود؛ باید از همان یک سوم خارج کرد. دلیل برای قول اول که میگوید که از اصل مال باید خارج بشود، استدلال شده که این دین است و کل دین «لابد من اخراجه من الاصل». و هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد نه که بعداً اگر اینها از یک سوم بیشتر شد، بگوییم دیگر بیشتر نمیخواهد بدهد. نماز روزههای قضایش بر روی ۱۵ سال، ۱۵ سالم ۵۰ میلیون، در حالی که یک سوم مال این ۴۰ میلیون است، ولی همه مالش ۱۲۰ میلیون است. ۱۲۰ میلیون ازش مانده. چکار کنیم؟ از یک سوم اگر بخواهیم بدهیم فقط ۴۰ میلیون باید بدهیم. از کل مال بدهیم همه ۵۰ میلیون. تفاوت دو قول اول این بود.
حالا استدلال شیعه: صغرا داری، کبرا. شیخ: این دین است و هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد. اینی که این دین را از کجا آوردی؟ شیخ صدوق نقل کرده به اسنادش از سلیمان بن داوود منقری از حماد بن عیسی از امام صادق علیه السلام قال: «لقمان ابن ... وقتی وقت نماز شد عقبش نینداز، صلها». «و تو نماز کبری». پس اینی که نماز دین است، با این اثبات شد. اما هر دینی را باید از اصل مال خارج کرد، کبرا اینجاست. دلیل: آیت کریمه «من بعد وصیة یوصی بها أو دین». گفتند که بعد از (یعنی میخواهند ارث را خارج کنند، کی خارج میکنند؟) بعد از اینکه وصیت را عمل کردند و دین هم جدا کردند. «الدالة علی لزوم اخراج دین من الترکة قبل…» که باید قبل از اینکه ارث را تقسیم کنند، دین را از ترکه جدا کنند. و «القصه الخطمیه التی اتت الی رسول الله»؛ یه خانم آمد پیش پیغمبر. «فقالت: یا رسول الله، ان فریضه حج شیخ»؛ یا رسول الله، فریضه حج بر پدرم واجب شده است. این هم پیرمرد است، قدرت ندارد برود سوار مرکب بشود، من میتوانم جایش بروم؟ حضرت فرمودند: «یجوز» میشود بری. «قال: یا رسول الله ینفعه ذالک»؛ خاصیت برایش دارد من به جایش بروم؟ حضرت: «لو کان علی ابیک دین، فقویته اما کان یجزء؟» اگر بابات یه بدهکاری داشت، تو به جایش میدادی کفایت نمیکرد برایش؟ «فدین الله احق». دین خدا که شایستهتر است. پس این را هم دین الله گرفتند و باید اخراج کرد از اصل مال. «هکذا استدل جماعت منهم سید»؛ این صغری کبرا را یه جماعت از علما گفتند که یکی از اینها کی بوده؟ صاحب عروه.
«تأمل فی ذالک من ناحیه الکبر»؛ یعنی کبرا شکمی مشکل دارد. «به اعتبار انصراف لفظ دین فی الایت الکریمه الی الدین المالی»؛ چون که این لفظ دینی که در آیه کریمه آمد، انصراف دین مالی دارد؛ بدهی مالی، نه مطلق دین. «ان انصراف دیگر نمیگذارد اطلاقگیری کنیم». «و احادیثنا اخراج من اصل». اولاً در احادیث ما نیامده. ثانیاً دلالت به این نداری که بعد از اصل مال خارج کرد. خیلی خب، بر فرض اینکه باید بدهد، بر فرض اینکه اصلاً دین باشد، کجایی ازش فهمیده میشود که از اصل مال خارج کند؟ خارج کنیم. پس دلالتی به آنی که مد نظر اینها بود، نداشت.
کتاب وصیت هم الحمدلله به پایان رسید، الحمدلله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...