متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در متن به این بخش رسیدیم. اول اینکه عرض تبریک داشته باشیم میلاد امام مجتبی علیه السلام را. اگر این مباحثه ما امروز ثوابی هم داشته باشد، هدیه میکنیم به ساحت قدسیه امام دوم، حضرت حسن بن علی علیهما السلام. انشاءالله که از عنایات و توجهات خاصشان در دنیا و آخرت بهرهمند باشیم همه ما. و صلواتی هم محضر امام مجتبی تقدیم: اللهم صل علی محمد و آل محمد.
در متن به اینجا رسیدیم: «والوکالت تنفسخ بفسخ الوکیل.»؛ وکالت با فسخ وکیل منفسخ میشود، یعنی بهخودیخود فسخ میشود. همینقدر که وکیل فسخ بکند، دیگر یک طرف قرارداد وقتی فسخ میکند، قرارداد فسخ میشود. «به خلاف الاذن»؛ ولی در اذن این شکلی نیست. «فانه لا یرتفع او لا یرتفع برد المعزون.»؛ اگر معزون، کسی که به او اذن دادهاند، پس زد، کنار زد، قبول نکرد، اذن با این پس زدن او خراب نمیشود، برداشته نمیشود و آسیب نمیبیند؛ اذن سر جایش است. ولی وکالت فسخ میشود اگر وکیل فسخ بکند.
«و تصرف الوکیل یقع صحیحاً و ان عزله الموکل مادام لم یبلغه خبر العزل.»؛ تصرفی که وکیل میکند، صحیح واقع میشود، هرچند موکل او را عزل کرده باشد، تا وقتی که به وکیل خبر عزل نرسیده باشد. «به خلافه فی الاذن»؛ ولی در اذن این شکلی نیست. میخواهد خبر رسیده باشد و نرسیده باشد، تصرف او جایز نیست و باطل است. «فان تصرفه یقع باطلاً مع التراجع»؛ اگر تراجع صورت گرفته و اونی که اذن داده، از اذن خودش برگردد، اینجا تصرف معزون باطل است. «و ان لم یبلغ المعزون ذلک»؛ ولو به این معزون خبر نرسیده باشد، ولو در جریان نباشد، همینکه او برمیگردد، این را باطل میکند.
خب، بحث بعدی که داریم این است که وکالت با نیابت تفاوت دارد. این تفاوت هم واضح و روشن است. تفاوت به چه نحوی است؟ چون در وکالت، فعل به موکل نسبت داده میشود، یعنی موکل دارد این کار را انجام میدهد و کأنّه وکیل خودش از خودش استقلالی ندارد، کارهای نیست. آنی که کار است، موکل است، وکیل انگار حکم دست و پای موکل را پیدا میکند؛ حکم دست و بازو و زبان موکل را پیدا میکند. انگار من موکل باید میگفتم که این را انشا کردم، این بیع را انشا کردم، این نکاح را انشا کردم. الان این وکیل دارد زبان من میشود و میگوید. من باید میگفتم، او دارد میگوید؛ این شکلی میشود و وکیل استقلالی ندارد. موکل که دارد انجام میدهد، فعل به موکل نسبت داده میشود.
ولی در نیابت چه شکلی است؟ فعل به نایب نسبت داده میشود. حکم دست و زبان ندارد، کأنّه مستقل در این فعل است، ولی دارد هدیه میکند یا دارد میفرستد فعل خودش را، آنی که کار خود اوست، دارد مثلاً ثوابش را میدهد به آن کسی که دارد برایش انجام میدهد؛ به این شکل است، دیگر نیابت اینجوری است و به یک نحوی میشود گفت نیابت معمولاً در امور معنوی است و وکالت معمولاً در امور مادی است. شاید این شکلی بهتر و درستتر باشد، ولی حالا این تعبیر اینجا در کتاب به کار نرفته. به نظر میرسد که این تعبیر دقیقتری است. در نیابت کأنّه یک حیثیت معنوی مطرح است، ثوابی، اثر معنوی که نایب دارد، آن را در واقع میفرستد برای منوبعنه خودش، آنی که از جانب او نیابت دارد؛ نایب دارد این اثر را برای او کسب میکند، برای او میفرستد. ولی در وکالت کأنّه اثر مادی است، اثر معنوی نیست؛ اینطور بیشتر به ذهن میرسد، شاید بهتر باشد همچین قضیهای.
و برای همین باید بگوییم که وکالت به موکل نسبت داده میشود، برای اینکه اثر مادی دارد که همینجاست. و کأنّه وکیل کارهای نیست، همین کار مادی که من زندهام و بابت انجام بدهم را، انگار تو به وکالت من داری انجام میدهی و به من نسبت داده میشود. در نیابت خب اینطور نیست. مثلاً حجی که نایب بهجا میآورد، فرض بفرمایید که نایب به حج میرود از طرف منوبعنه، این حج را دیگر به منوبعنه نسبت نمیدهند. اینجا به خود این نایب میگویند حاجی. هیچکس نمیگوید چون ایشان به نیابت آمده، پس این حاجی نیست، آن منوبعنه حاجی است. نه، خودش حاجی است و همه محرمات حاجی مال خودش است. محرمات حج برای آن منوبعنه نیست، خود این نایب محرمات حج به عهدهاش است، محرمات احرام به عهدهاش، وظایف احرام و حج و اینها به عهدهاش است. ولی کأنّه این اثر معنوی و ملکوتی مال آن منوبعنه است. ولی در بیعی که مثلاً وکیل انجام میدهد، این دیگر نسبت به موکل داده میشود، به وکیل نسبت داده نمیشود.
و تفاوت دومی هم که میگویند این است که نیابت گاهی تبرعی است. «تبرایی» معمولاً در زبان ما به کار رایگان گفته میشود، یعنی تبرعاً انجام دهد، هیچ پولی توقع ندارد، کسی رایگان کاری را انجام دهد. اینجا در کتاب احتمالاً منظور این نیست؛ در فضای فقه، تبرع معمولاً به معنای داوطلبانه است، از جانب خود میگویند. جمع تبرعی، جمع عرفی داریم؛ یعنی عرف این جمع را میپذیرد. در تعارض دو تا روایت، «جمعاً جمع تبرعی» که میگویند، یعنی انگار از پیش خودت درآوردهای، لذا جمع تبرعی حجّت نیست و درست نیست در فقه، از پیش خودش درآورده، از خودش است، از جانب خودش است، مخترع خودش است، تولید خودش است، داوطلبانه است. داوطلبانه یعنی از جانب خودم، بدون اینکه کسی به من بگوید، خودم این را ساختم، خودم پیشنهاد دادم، خودم طراحی کردم. نمیشود جمع تبرعی.
خب، نیابت گاهی تبرعی واقع میشود، یعنی داوطلبانه واقع میشود، یعنی از جانب خودم انجام میدهم. ولی وکالت اینطور نیست. وکالت را که نمیتوانم از جانب خودم وکیل شوم؟ بنده میتوانم به نیابت بروم، به نیابت از امام عسکری بروم حج، به نیابت از امام رضا علیه السلام بروم فرض بفرمایید کربلا. حالا به نیابت زنده یا به نیابت مرده؛ البته در مورد زنده بحث است، مرده بحث است، هر کدامشان بحثهایی دارند. مثلاً یکیاش را باید هدیه کنند به او، ثوابش را هدیه کنند، نیابت از او داشته باشم. حالا بحثهای فقهی که به چه نحوی میشود بحث نیابت و هدیه و اینها. مثلاً الان ما زیارتی که میرویم، نایبالزیاره میشویم. میگوییم من به نیابت از پدر و مادرم میروم، میروم زیارت امام رضا علیه السلام. مثلاً به شما میگوییم ما اینجا در حرم امام رضا علیه السلام نایبالزیاره شما هستیم، انشاءالله که باشیم. خب در مورد کسی که از دنیا رفته، شاید نگوییم به نیابت از او دارم میروم زیارت. ثوابش را هدیه میکنم به روح فلانی. نیابت این جور وقتها معمولاً در مورد زنده گفته میشود، نه در مورد مرده؛ معمولاً ثوابش هدیه میشود.
حالا اینجا بحثهایی است، کار نداریم. فرض بفرمایید به نیابت از امام زمان میرویم پیادهروی اربعین. خب اینجا حضرت باید قبول بگویند، من ایجاب بگویم، حضرت قبول بگویند تا این درست باشد. نه، از جانب خودم قبول میکنم، به عهده میگیرم، داوطلبانه و تبرعی میروم انجام میدهم. ولو اصلاً نیاز هم نیست به اینکه اصلاً خبر ندارم حضرت این را قبول میکنند یا نمیکنند، نایب میپذیرند یا نمیپذیرند، هیچ خبری هم ندارم، هیچ چیزی هم نگفتم. این را انجام میدهم، این میشود نیابت. ولی وکالت چی؟ میتوانم من به وکالت از امام زمان بروم یک خانهای بخرم؟ بگویم من وکیل امام زمانم، این خانه را آمدم برای حضرت بخرم؟ اینجا را مثلاً نمیشود که به نیابت از شما الان من زیارت امام رضا میروم، ولی به نیابت از شما میتوانم بروم اینجا الان خرید بکنم، خصوصاً با پولی که مثلاً از جانب شما نیست، همینجور خودم از جانب خودم نایب شوم، نایب شما شوم در خرید این لباس، در خرید این مغازه، در خرید این زمین، در خرید این ماشین. اینجور نمیشود. اگر میخواهم وکیل شما شوم، شما باید اجازه بدهید، شما باید انشا کنید ایجاب و قبول را. پس نیابت را داوطلبانه میشود انجام داد، ولی وکالت را داوطلبانه نمیشود؛ اصلاً تصور ندارد در وکالت داوطلبانه باشد، یک نفر بردارد از جانب خودش برود وکیل یک کسی بشود و یک کاری را انجام بدهد.
«و اما مغایرة الوکالة للنیابة»؛ اما مغایرت وکالت با نیابت، این هم واضح است، یعنی روشن است که وکالت با نیابت تفاوت دارد. «فال وکالة تنتسب الفعل الی الموکل بخلافه فی النیابة.»؛ به خاطر اینکه در وکالت، فعل به موکل نسبت داده میشود، ولی در نیابت این شکلی نیست. فعل به منوبعنه نسبت داده نمیشود، به نایب نسبت داده میشود. «فالحج الاّتی به النائب لا ینتسب الی المنوبعنه.»؛ آن حجی را که نایب بهجا میآورد، به منوبعنه نسبت نمیدهند، این حج مال خود نایب است، به خود نایب نسبت داده میشود. «بخلافه فی مثل البیع الذی یأتی به الوکیل»؛ این اختلاف، با این تفاوت، یعنی تفاوت دارد، اختلاف دارد این قضیه با مثلاً بیعی که وکیل انجام میدهد. «ینتسب الی الموکل.»؛ اینجا به موکل نسبت میدهند، نسبت نمیدهند به نایب.
«و النیابة تقع تبرعاً.»؛ که این هم میشود دومیاش. نیابت گاهی داوطلبانه واقع میشود؛ داوطلبانه واقع میشود، از جانب خودم وکیل میشوم. «بخلاف الوکالة»؛ ولی در وکالت تبرعی نداریم. «فانه لا یتصور فیها ذلک.»؛ اصلاً تصوری ندارد، تصور نمیشود درش همچین چیزی که یک کسی داوطلبانه وکیل بشود.
خب، بحث بعدی در مورد این است که آقا، وکالت مشروعیت دارد یا ندارد؟ اصلاً شرعی هست یا نه؟ نظر شارع نسبت به وکالت چیست؟ قبول دارد یا قبول ندارد؟ میگوییم که شارع قبول دارد وکالت را؛ مشروع است. خب، میدانی، نسبت دادن چیزی به شارع کار بسیار سختی است. این میشود افترا علی الله: «الله ازن لکم علی الله تفترون؟»؛ خدا به شما اذن داده یا به خدا افترا میبندید؟ کدامش است؟ اگر اذن از جانب خدای متعال نداشته باشیم، میشود افترا علی الله. کارهای دشواری است یک چیزی را بگوییم این شرعی است، اینطور هست، اینطور نیست، جزء دین است، جزء دین نیست. این اینطور هست، این اینطور نیست. اینها کار دشواری است. میگوییم که شرعی است، یعنی خدای متعال اذن داده. خب، اذنش را به چه نحوی به ما داده؟
میگوییم که این از بدیهیات است که همه به آن اقرار دارند، سیره عقلا مستقر بر این قضیه است، نظام عقلا مبتنی بر همین است، همه عقلا این شکلی عمل میکنند. خب، سیره عقلا که بهتنهایی کفایت نمیکند. سیره متشرعه اگر بود، بهتنهایی کفایت میکرد. سیره عقلا اذن شارع را میخواهد کنار خودش. اولاً باید معاصرتش معلوم بشود که در زمان شارع، در زمان تشریع، در دوران ائمه معصومین همچین قضیهای بوده، بعد هم باید معلوم بشود که شارع تأیید کرده. ما این دو تا را از کجا میخواهیم بگوییم بوده در زمان معصوم، تأیید هم کرده؟ میگوییم بله، برخی روایات هست که دلالت بر این میکند. پس اولاً جزء بدیهیات در جامعه عقلایی است، در سیره عقلا که برای همه واضح است؛ این از بدیهیات است. ثانیاً، ما امضای شارع را هم پایش داریم. مثلاً صحیحه معاویة بن وهب را داریم، صحیحه جابر بن یزید که این دو تا نقل کردهاند از امام صادق علیه السلام. حضرت فرمودند که: «من وکل رجلاً علی امضاء امر من الامور»؛ اگر کسی کسی را وکیل کند برای اینکه یک امری از امور را از جانب او امضا کند، اینجا ببینید، بحث امری از امور آمده که حضرت امام هم در تحریر همینجور تعبیر کرده بودند به حرف. از معامله نیست اینجا، بحث امری از امور است. کسی کسی را وکیل کند بر امضای یک امری از امور: «فالوکالة ابداً»؛ وکیل کرد دیگر، تا ابد ثابت است، زماندار نیست، ابدی است. تا این زنده است و تا او زنده است، این وکالت برقرار است، این حق دارد که این کار را برای او انجام دهد. «حتى أن یعلمه بالخروج منها»؛ تا اینکه بیاید این را آگاه کند، موکل وکیلش را آگاه کند که او را از این وکالت خارج کرده، به او بگوید آقا دیگر شما وکیل ما نیستی. «کما إعلمه بالدخول فیها»؛ همانجور که موکل آمد به وکیل اعلام کرد که وکیل داخل شد در وکالت، همانگونه که به او اعلام کرد که داخل در وکالت شد، بیاید به او اعلام کند که از وکالت خارج شد. «فقد یستدل علی ذلک...» خب، اول آن پس آن خط هم بخوانیم دیگر، حالا عربی که خواندیم: «و اما مشروعیة الوکالة فهی من البدیهیات.»؛ اما اینکه وکالت مشروع است، این جزء بدیهیات است. «لاستقرار سیرة العقلاء و نظامهم علیها.»؛ به خاطر اینکه سیره عقلا و نظام عقلا بر این قضیه مستقر است، سیره عقلا بر این است، نظامشان هم مبتنی بر همین است.
خب، یک استدلالی که گاهی مطرح میشود این است: آمدهاند به برخی آیات استناد کردهاند و استدلال کردهاند برای اینکه اینها هم دارد وکالت را میگوید. حالا این روایت که صریح بود در اینکه وکیل بگیری و وکیل را امام صادق دارند امضا میکنند. این رویه را دارند، تازه میگویند تا ابد هم این ثابت است. فقط دارند بیان میکنند قیدی را، ارشاد میکنند به یک شرطی که حتماً به او خبر بده اگر دیگر وکیلش نیست، همانجور که اولم که وکیلش شد به او خبر داده بودیم که ارشاد به همان چیزی است که عقلا بنا شده، یعنی حضرت تشریع نمیکنند از حیث مولوی، همان برنامه عقلا را دارند بیان میکنند که عقلا وقتی کسی را وکیل میگیرند به او خبر میدهند، اول خبر میدهند، آخر هم که وکالت خارج میشود به او خبر میدهند، میفرمایند که به او خبر بده.
گاهی استدلال شده بر این آیه: «فَلیأتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ.» در سوره مبارکه کهف. این اصحاب کهف وقتی که از خواب بیدار شدند، سیصد و نه سال خوابیده بودند، برگشتند، گفتند که یک کسی برود خرید کند. به یکیشان مأموریت دادند که این از جانب همه خرید کند. این را برخی خواستهاند به آن استناد کنند برای اینکه این دارد مشروعیت وکالت را میرساند، از این مشروعیت وکالت فهمیده میشود وکیل. یا مثلاً حضرت یوسف علیه السلام به برادرانش فرمود: «اذهبوا بِقَمِیصِی هذا»؛ فرمود این پیراهنم را بردارید برای پدرم ببرید. «اذهبوا بقمیصی هذا.» خب اینجا گفتند وکیل گرفته، انگار وکالتی که اینجا مثلاً که یک کسی این پیراهن را به پدرش برساند. آنجا وکالت یا وکیل گرفتن که کسی برود ارزاقشان را تهیه کند از بازار. «فقد یستدل علی ذالک بقوله تعالی: فلیأتکم برزق منه.»؛ گاهی به این آیه استدلال میشود. فرمود در آیه سوره کهف، از قول اینها که: «یکیتون که بروید از این رزق، خلاصه باید بروید شما را به رزقی از جانب او.» یعنی یکیتان پاشد برود با پولی که دارد یک چیزی بردارد، بخرد، بیاورد. «یا اذهبوا بقمیصی هذا.»؛ یکیتان بردارید این پیراهن من را، پیراهنم را بردارید ببرید به پدرم. وکیل گرفت برای بردن پیراهن.
«و لکن کما تری هی کُبوت.»؛ ولى، همانطور که میبینی، اینها ضعیف است. اینها قابل استناد و استدلال نیست، نمیشود به اینها استناد کرد. چرا؟ برای اینکه خب اینجا وکیل نگرفته، معنای واقعی به آن معنای دقیق فقهیاش. اینها وکالت و ودیعه باشد، شاید حالا عاریه باشد. توی آن قضیه اولش که ودیعه و عاریه هم نیست. حالا توی قضیه پیراهن حضرت یوسف، ودیعه و عاریه باشد. این پیراهنم شما امانت تا برسانید به پدر. هبه دارد میکند که از نوع پدر، اینها واسطهاند که هبه را برسانند. امانت دارند در اینکه این هبه را برسانند. آنجا هم که اصلاً اینها درخواست میکنند: «یکیتون برود یک چیزی بخرد.» یعنی خودش از جانب خودش بیعی انجام دهد و بیاورد. «یک چیزی بخر به ما بده بخوریم.» خب، این اصلاً دیگر جزء این عقود نیست، جزء اصلاً معامله اینجا کأنّه صورت نمیگیرد. اینجا استطعام دارد میشود، درخواست طعام دارند میکنند، چون کسی اینجا خوراک همراهش نیست. میگویند یکی باشد یک چیزی بخرد، هم خودش بخورد، هم به ما بدهد. وکالتی نیست که وکیل بگیرم که بعد حالا یکی مثلاً قبول کند، قبول نکند، یکی انتخاب بکند، نکند. به او خبر بدهند، از جانب بقیه، حقالوکاله به او تعلق بگیرد، نگیرد. اینها نیست. پس این آیات نمیتواند دلالت داشته باشد بر قضیه وکالت.
به آیه «اوفوا بالعقود» استدلال کردند، به عموم این آیه که فرموده هر آنچه که عقد هست به آن وفا کنید و بگوییم که اینجا هم همین است دیگر. این هم یک عقد است در بین عقلا. آنی هم که دارد میفرماید عقود، یعنی هر چیزی که بین شما متعارف به عقد بودن است که وکالت هم متعارف میشود و عقد بودن است. این به این نحو دلیل بگیریم برای وکالت. بگوییم عموم «اوفوا بالعقود» دارد اثبات میکند وکالت. گفتند که این هم نمیشود در اینجا به آن تمسک کرد، به خاطر اینکه وکالت جوازی است، لزومی نیست. اجماع داریم برای اینکه وکالت جزء عقود لازمه نیست، جزء عقود جایز است. مشکلی که اینجا هست این است که، خب گیرم ما بحث عقد بودنش را درست کردی، گفتیم که وکالت عقد است، یعنی آن چیزی که متعارف این است که عقد میگیرند، وکالت هم همین است. وقتی گفته میشود یعنی باید وفادار بمانیم از «اوفوا»، لزوم فهمیده میشود. قبلاً هم بحث کردیم، سابق اگر دوستان یادشان باشد، در مورد اینکه اصل در عقود لازم بودنشان است. یکی از ادله همین «اوفوا بالعقود» است که اگر عقدی جایز باشد دلیل میخواهد، اصلی که همه عقود لازم است. شما گفتید خب، از این طرف ما اجماع داریم که وکالت عقد جایز است، یعنی میشود یک طرفه فسخش کرد، لازم نیست دو طرفه فسخ بشود. پس وقتی من یک طرفه میتوانم فسخ بکنم، یعنی میتوانم وفا به این عقد نکنم. «اوفوا بالعقود» یعنی متعهد و پایبند باش به این عقد، تا وقتی که طرف مقابلت پایبند به این عقد است، تو هم پایبند باش. ولی در وکالت میشود طرف مقابل پایبند است، ولی من دیگر نمیخواهم پایبند به این عقد باشم، من یک طرفه فسخش میکنم. خب، اگر قرار باشد که از «اوفوا بالعقود» استفاده بکنیم که وکالت از جانب خدای متعال دستور داده شده که وفا کنید به عقد وکالت، آن وقت دیگر باید وکالت بشود عقد لازم. در حالی که ما اجماع داریم که وکالت عقد جایز است. وقتی که عقد جایز شد، وقتی که لازم بودنش تناسب ندارد.
«و اما عموم اوفوا بالعقود فلا یمکن التمسک به فی المقام.»؛ اما به عموم آیه «اوفوا بالعقود» نمیشود تمسک کرد در این مقام، در این بحث، برای اینکه بگوییم دارد مشروعیت میبخشد به وکالت. چرا؟ «لتسالم تسالم»؛ یعنی اجماع. «لتسالم علی جواز الوکالة و عدم لزومها.»؛ چون اجماع داریم بر اینکه وکالت عقد جایز است و عقد لازم نیست. «لزومها» همان وکالت است. اجماع بر این است که وکالت جایز است، نه لازم. این با آن «اوفوا» جور درنمیآید.
خب، این هم شد بخش اول کتاب وکالت که لطف خدا، تمامش کردیم. بحث بعدی که آغاز میشود، چون دیگر مبحث جدید است، دیگر ما فعلاً در همین حدش اکتفا میکنیم و دیگر دوستان هم انشاءالله با مطالعه و مباحثه این بخش را برسانند تا فردا انشاءالله بحث احکام وکالت را آغاز کنیم.
از همه دوستان التماس دعا داریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در متن به این بخش رسیدیم. اول اینکه عرض تبریک داشته باشیم میلاد امام مجتبی علیه السلام را. اگر این مباحثه ما امروز ثوابی هم داشته باشد، هدیه میکنیم به ساحت قدسیه امام دوم، حضرت حسن بن علی علیهما السلام. انشاءالله که از عنایات و توجهات خاصشان در دنیا و آخرت بهرهمند باشیم همه ما. و صلواتی هم محضر امام مجتبی تقدیم: اللهم صل علی محمد و آل محمد.
در متن به اینجا رسیدیم: «والوکالت تنفسخ بفسخ الوکیل.»؛ وکالت با فسخ وکیل منفسخ میشود، یعنی بهخودیخود فسخ میشود. همینقدر که وکیل فسخ بکند، دیگر یک طرف قرارداد وقتی فسخ میکند، قرارداد فسخ میشود. «به خلاف الاذن»؛ ولی در اذن این شکلی نیست. «فانه لا یرتفع او لا یرتفع برد المعزون.»؛ اگر معزون، کسی که به او اذن دادهاند، پس زد، کنار زد، قبول نکرد، اذن با این پس زدن او خراب نمیشود، برداشته نمیشود و آسیب نمیبیند؛ اذن سر جایش است. ولی وکالت فسخ میشود اگر وکیل فسخ بکند.
«و تصرف الوکیل یقع صحیحاً و ان عزله الموکل مادام لم یبلغه خبر العزل.»؛ تصرفی که وکیل میکند، صحیح واقع میشود، هرچند موکل او را عزل کرده باشد، تا وقتی که به وکیل خبر عزل نرسیده باشد. «به خلافه فی الاذن»؛ ولی در اذن این شکلی نیست. میخواهد خبر رسیده باشد و نرسیده باشد، تصرف او جایز نیست و باطل است. «فان تصرفه یقع باطلاً مع التراجع»؛ اگر تراجع صورت گرفته و اونی که اذن داده، از اذن خودش برگردد، اینجا تصرف معزون باطل است. «و ان لم یبلغ المعزون ذلک»؛ ولو به این معزون خبر نرسیده باشد، ولو در جریان نباشد، همینکه او برمیگردد، این را باطل میکند.
خب، بحث بعدی که داریم این است که وکالت با نیابت تفاوت دارد. این تفاوت هم واضح و روشن است. تفاوت به چه نحوی است؟ چون در وکالت، فعل به موکل نسبت داده میشود، یعنی موکل دارد این کار را انجام میدهد و کأنّه وکیل خودش از خودش استقلالی ندارد، کارهای نیست. آنی که کار است، موکل است، وکیل انگار حکم دست و پای موکل را پیدا میکند؛ حکم دست و بازو و زبان موکل را پیدا میکند. انگار من موکل باید میگفتم که این را انشا کردم، این بیع را انشا کردم، این نکاح را انشا کردم. الان این وکیل دارد زبان من میشود و میگوید. من باید میگفتم، او دارد میگوید؛ این شکلی میشود و وکیل استقلالی ندارد. موکل که دارد انجام میدهد، فعل به موکل نسبت داده میشود.
ولی در نیابت چه شکلی است؟ فعل به نایب نسبت داده میشود. حکم دست و زبان ندارد، کأنّه مستقل در این فعل است، ولی دارد هدیه میکند یا دارد میفرستد فعل خودش را، آنی که کار خود اوست، دارد مثلاً ثوابش را میدهد به آن کسی که دارد برایش انجام میدهد؛ به این شکل است، دیگر نیابت اینجوری است و به یک نحوی میشود گفت نیابت معمولاً در امور معنوی است و وکالت معمولاً در امور مادی است. شاید این شکلی بهتر و درستتر باشد، ولی حالا این تعبیر اینجا در کتاب به کار نرفته. به نظر میرسد که این تعبیر دقیقتری است. در نیابت کأنّه یک حیثیت معنوی مطرح است، ثوابی، اثر معنوی که نایب دارد، آن را در واقع میفرستد برای منوبعنه خودش، آنی که از جانب او نیابت دارد؛ نایب دارد این اثر را برای او کسب میکند، برای او میفرستد. ولی در وکالت کأنّه اثر مادی است، اثر معنوی نیست؛ اینطور بیشتر به ذهن میرسد، شاید بهتر باشد همچین قضیهای.
و برای همین باید بگوییم که وکالت به موکل نسبت داده میشود، برای اینکه اثر مادی دارد که همینجاست. و کأنّه وکیل کارهای نیست، همین کار مادی که من زندهام و بابت انجام بدهم را، انگار تو به وکالت من داری انجام میدهی و به من نسبت داده میشود. در نیابت خب اینطور نیست. مثلاً حجی که نایب بهجا میآورد، فرض بفرمایید که نایب به حج میرود از طرف منوبعنه، این حج را دیگر به منوبعنه نسبت نمیدهند. اینجا به خود این نایب میگویند حاجی. هیچکس نمیگوید چون ایشان به نیابت آمده، پس این حاجی نیست، آن منوبعنه حاجی است. نه، خودش حاجی است و همه محرمات حاجی مال خودش است. محرمات حج برای آن منوبعنه نیست، خود این نایب محرمات حج به عهدهاش است، محرمات احرام به عهدهاش، وظایف احرام و حج و اینها به عهدهاش است. ولی کأنّه این اثر معنوی و ملکوتی مال آن منوبعنه است. ولی در بیعی که مثلاً وکیل انجام میدهد، این دیگر نسبت به موکل داده میشود، به وکیل نسبت داده نمیشود.
و تفاوت دومی هم که میگویند این است که نیابت گاهی تبرعی است. «تبرایی» معمولاً در زبان ما به کار رایگان گفته میشود، یعنی تبرعاً انجام دهد، هیچ پولی توقع ندارد، کسی رایگان کاری را انجام دهد. اینجا در کتاب احتمالاً منظور این نیست؛ در فضای فقه، تبرع معمولاً به معنای داوطلبانه است، از جانب خود میگویند. جمع تبرعی، جمع عرفی داریم؛ یعنی عرف این جمع را میپذیرد. در تعارض دو تا روایت، «جمعاً جمع تبرعی» که میگویند، یعنی انگار از پیش خودت درآوردهای، لذا جمع تبرعی حجّت نیست و درست نیست در فقه، از پیش خودش درآورده، از خودش است، از جانب خودش است، مخترع خودش است، تولید خودش است، داوطلبانه است. داوطلبانه یعنی از جانب خودم، بدون اینکه کسی به من بگوید، خودم این را ساختم، خودم پیشنهاد دادم، خودم طراحی کردم. نمیشود جمع تبرعی.
خب، نیابت گاهی تبرعی واقع میشود، یعنی داوطلبانه واقع میشود، یعنی از جانب خودم انجام میدهم. ولی وکالت اینطور نیست. وکالت را که نمیتوانم از جانب خودم وکیل شوم؟ بنده میتوانم به نیابت بروم، به نیابت از امام عسکری بروم حج، به نیابت از امام رضا علیه السلام بروم فرض بفرمایید کربلا. حالا به نیابت زنده یا به نیابت مرده؛ البته در مورد زنده بحث است، مرده بحث است، هر کدامشان بحثهایی دارند. مثلاً یکیاش را باید هدیه کنند به او، ثوابش را هدیه کنند، نیابت از او داشته باشم. حالا بحثهای فقهی که به چه نحوی میشود بحث نیابت و هدیه و اینها. مثلاً الان ما زیارتی که میرویم، نایبالزیاره میشویم. میگوییم من به نیابت از پدر و مادرم میروم، میروم زیارت امام رضا علیه السلام. مثلاً به شما میگوییم ما اینجا در حرم امام رضا علیه السلام نایبالزیاره شما هستیم، انشاءالله که باشیم. خب در مورد کسی که از دنیا رفته، شاید نگوییم به نیابت از او دارم میروم زیارت. ثوابش را هدیه میکنم به روح فلانی. نیابت این جور وقتها معمولاً در مورد زنده گفته میشود، نه در مورد مرده؛ معمولاً ثوابش هدیه میشود.
حالا اینجا بحثهایی است، کار نداریم. فرض بفرمایید به نیابت از امام زمان میرویم پیادهروی اربعین. خب اینجا حضرت باید قبول بگویند، من ایجاب بگویم، حضرت قبول بگویند تا این درست باشد. نه، از جانب خودم قبول میکنم، به عهده میگیرم، داوطلبانه و تبرعی میروم انجام میدهم. ولو اصلاً نیاز هم نیست به اینکه اصلاً خبر ندارم حضرت این را قبول میکنند یا نمیکنند، نایب میپذیرند یا نمیپذیرند، هیچ خبری هم ندارم، هیچ چیزی هم نگفتم. این را انجام میدهم، این میشود نیابت. ولی وکالت چی؟ میتوانم من به وکالت از امام زمان بروم یک خانهای بخرم؟ بگویم من وکیل امام زمانم، این خانه را آمدم برای حضرت بخرم؟ اینجا را مثلاً نمیشود که به نیابت از شما الان من زیارت امام رضا میروم، ولی به نیابت از شما میتوانم بروم اینجا الان خرید بکنم، خصوصاً با پولی که مثلاً از جانب شما نیست، همینجور خودم از جانب خودم نایب شوم، نایب شما شوم در خرید این لباس، در خرید این مغازه، در خرید این زمین، در خرید این ماشین. اینجور نمیشود. اگر میخواهم وکیل شما شوم، شما باید اجازه بدهید، شما باید انشا کنید ایجاب و قبول را. پس نیابت را داوطلبانه میشود انجام داد، ولی وکالت را داوطلبانه نمیشود؛ اصلاً تصور ندارد در وکالت داوطلبانه باشد، یک نفر بردارد از جانب خودش برود وکیل یک کسی بشود و یک کاری را انجام بدهد.
«و اما مغایرة الوکالة للنیابة»؛ اما مغایرت وکالت با نیابت، این هم واضح است، یعنی روشن است که وکالت با نیابت تفاوت دارد. «فال وکالة تنتسب الفعل الی الموکل بخلافه فی النیابة.»؛ به خاطر اینکه در وکالت، فعل به موکل نسبت داده میشود، ولی در نیابت این شکلی نیست. فعل به منوبعنه نسبت داده نمیشود، به نایب نسبت داده میشود. «فالحج الاّتی به النائب لا ینتسب الی المنوبعنه.»؛ آن حجی را که نایب بهجا میآورد، به منوبعنه نسبت نمیدهند، این حج مال خود نایب است، به خود نایب نسبت داده میشود. «بخلافه فی مثل البیع الذی یأتی به الوکیل»؛ این اختلاف، با این تفاوت، یعنی تفاوت دارد، اختلاف دارد این قضیه با مثلاً بیعی که وکیل انجام میدهد. «ینتسب الی الموکل.»؛ اینجا به موکل نسبت میدهند، نسبت نمیدهند به نایب.
«و النیابة تقع تبرعاً.»؛ که این هم میشود دومیاش. نیابت گاهی داوطلبانه واقع میشود؛ داوطلبانه واقع میشود، از جانب خودم وکیل میشوم. «بخلاف الوکالة»؛ ولی در وکالت تبرعی نداریم. «فانه لا یتصور فیها ذلک.»؛ اصلاً تصوری ندارد، تصور نمیشود درش همچین چیزی که یک کسی داوطلبانه وکیل بشود.
خب، بحث بعدی در مورد این است که آقا، وکالت مشروعیت دارد یا ندارد؟ اصلاً شرعی هست یا نه؟ نظر شارع نسبت به وکالت چیست؟ قبول دارد یا قبول ندارد؟ میگوییم که شارع قبول دارد وکالت را؛ مشروع است. خب، میدانی، نسبت دادن چیزی به شارع کار بسیار سختی است. این میشود افترا علی الله: «الله ازن لکم علی الله تفترون؟»؛ خدا به شما اذن داده یا به خدا افترا میبندید؟ کدامش است؟ اگر اذن از جانب خدای متعال نداشته باشیم، میشود افترا علی الله. کارهای دشواری است یک چیزی را بگوییم این شرعی است، اینطور هست، اینطور نیست، جزء دین است، جزء دین نیست. این اینطور هست، این اینطور نیست. اینها کار دشواری است. میگوییم که شرعی است، یعنی خدای متعال اذن داده. خب، اذنش را به چه نحوی به ما داده؟
میگوییم که این از بدیهیات است که همه به آن اقرار دارند، سیره عقلا مستقر بر این قضیه است، نظام عقلا مبتنی بر همین است، همه عقلا این شکلی عمل میکنند. خب، سیره عقلا که بهتنهایی کفایت نمیکند. سیره متشرعه اگر بود، بهتنهایی کفایت میکرد. سیره عقلا اذن شارع را میخواهد کنار خودش. اولاً باید معاصرتش معلوم بشود که در زمان شارع، در زمان تشریع، در دوران ائمه معصومین همچین قضیهای بوده، بعد هم باید معلوم بشود که شارع تأیید کرده. ما این دو تا را از کجا میخواهیم بگوییم بوده در زمان معصوم، تأیید هم کرده؟ میگوییم بله، برخی روایات هست که دلالت بر این میکند. پس اولاً جزء بدیهیات در جامعه عقلایی است، در سیره عقلا که برای همه واضح است؛ این از بدیهیات است. ثانیاً، ما امضای شارع را هم پایش داریم. مثلاً صحیحه معاویة بن وهب را داریم، صحیحه جابر بن یزید که این دو تا نقل کردهاند از امام صادق علیه السلام. حضرت فرمودند که: «من وکل رجلاً علی امضاء امر من الامور»؛ اگر کسی کسی را وکیل کند برای اینکه یک امری از امور را از جانب او امضا کند، اینجا ببینید، بحث امری از امور آمده که حضرت امام هم در تحریر همینجور تعبیر کرده بودند به حرف. از معامله نیست اینجا، بحث امری از امور است. کسی کسی را وکیل کند بر امضای یک امری از امور: «فالوکالة ابداً»؛ وکیل کرد دیگر، تا ابد ثابت است، زماندار نیست، ابدی است. تا این زنده است و تا او زنده است، این وکالت برقرار است، این حق دارد که این کار را برای او انجام دهد. «حتى أن یعلمه بالخروج منها»؛ تا اینکه بیاید این را آگاه کند، موکل وکیلش را آگاه کند که او را از این وکالت خارج کرده، به او بگوید آقا دیگر شما وکیل ما نیستی. «کما إعلمه بالدخول فیها»؛ همانجور که موکل آمد به وکیل اعلام کرد که وکیل داخل شد در وکالت، همانگونه که به او اعلام کرد که داخل در وکالت شد، بیاید به او اعلام کند که از وکالت خارج شد. «فقد یستدل علی ذلک...» خب، اول آن پس آن خط هم بخوانیم دیگر، حالا عربی که خواندیم: «و اما مشروعیة الوکالة فهی من البدیهیات.»؛ اما اینکه وکالت مشروع است، این جزء بدیهیات است. «لاستقرار سیرة العقلاء و نظامهم علیها.»؛ به خاطر اینکه سیره عقلا و نظام عقلا بر این قضیه مستقر است، سیره عقلا بر این است، نظامشان هم مبتنی بر همین است.
خب، یک استدلالی که گاهی مطرح میشود این است: آمدهاند به برخی آیات استناد کردهاند و استدلال کردهاند برای اینکه اینها هم دارد وکالت را میگوید. حالا این روایت که صریح بود در اینکه وکیل بگیری و وکیل را امام صادق دارند امضا میکنند. این رویه را دارند، تازه میگویند تا ابد هم این ثابت است. فقط دارند بیان میکنند قیدی را، ارشاد میکنند به یک شرطی که حتماً به او خبر بده اگر دیگر وکیلش نیست، همانجور که اولم که وکیلش شد به او خبر داده بودیم که ارشاد به همان چیزی است که عقلا بنا شده، یعنی حضرت تشریع نمیکنند از حیث مولوی، همان برنامه عقلا را دارند بیان میکنند که عقلا وقتی کسی را وکیل میگیرند به او خبر میدهند، اول خبر میدهند، آخر هم که وکالت خارج میشود به او خبر میدهند، میفرمایند که به او خبر بده.
گاهی استدلال شده بر این آیه: «فَلیأتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ.» در سوره مبارکه کهف. این اصحاب کهف وقتی که از خواب بیدار شدند، سیصد و نه سال خوابیده بودند، برگشتند، گفتند که یک کسی برود خرید کند. به یکیشان مأموریت دادند که این از جانب همه خرید کند. این را برخی خواستهاند به آن استناد کنند برای اینکه این دارد مشروعیت وکالت را میرساند، از این مشروعیت وکالت فهمیده میشود وکیل. یا مثلاً حضرت یوسف علیه السلام به برادرانش فرمود: «اذهبوا بِقَمِیصِی هذا»؛ فرمود این پیراهنم را بردارید برای پدرم ببرید. «اذهبوا بقمیصی هذا.» خب اینجا گفتند وکیل گرفته، انگار وکالتی که اینجا مثلاً که یک کسی این پیراهن را به پدرش برساند. آنجا وکالت یا وکیل گرفتن که کسی برود ارزاقشان را تهیه کند از بازار. «فقد یستدل علی ذالک بقوله تعالی: فلیأتکم برزق منه.»؛ گاهی به این آیه استدلال میشود. فرمود در آیه سوره کهف، از قول اینها که: «یکیتون که بروید از این رزق، خلاصه باید بروید شما را به رزقی از جانب او.» یعنی یکیتان پاشد برود با پولی که دارد یک چیزی بردارد، بخرد، بیاورد. «یا اذهبوا بقمیصی هذا.»؛ یکیتان بردارید این پیراهن من را، پیراهنم را بردارید ببرید به پدرم. وکیل گرفت برای بردن پیراهن.
«و لکن کما تری هی کُبوت.»؛ ولى، همانطور که میبینی، اینها ضعیف است. اینها قابل استناد و استدلال نیست، نمیشود به اینها استناد کرد. چرا؟ برای اینکه خب اینجا وکیل نگرفته، معنای واقعی به آن معنای دقیق فقهیاش. اینها وکالت و ودیعه باشد، شاید حالا عاریه باشد. توی آن قضیه اولش که ودیعه و عاریه هم نیست. حالا توی قضیه پیراهن حضرت یوسف، ودیعه و عاریه باشد. این پیراهنم شما امانت تا برسانید به پدر. هبه دارد میکند که از نوع پدر، اینها واسطهاند که هبه را برسانند. امانت دارند در اینکه این هبه را برسانند. آنجا هم که اصلاً اینها درخواست میکنند: «یکیتون برود یک چیزی بخرد.» یعنی خودش از جانب خودش بیعی انجام دهد و بیاورد. «یک چیزی بخر به ما بده بخوریم.» خب، این اصلاً دیگر جزء این عقود نیست، جزء اصلاً معامله اینجا کأنّه صورت نمیگیرد. اینجا استطعام دارد میشود، درخواست طعام دارند میکنند، چون کسی اینجا خوراک همراهش نیست. میگویند یکی باشد یک چیزی بخرد، هم خودش بخورد، هم به ما بدهد. وکالتی نیست که وکیل بگیرم که بعد حالا یکی مثلاً قبول کند، قبول نکند، یکی انتخاب بکند، نکند. به او خبر بدهند، از جانب بقیه، حقالوکاله به او تعلق بگیرد، نگیرد. اینها نیست. پس این آیات نمیتواند دلالت داشته باشد بر قضیه وکالت.
به آیه «اوفوا بالعقود» استدلال کردند، به عموم این آیه که فرموده هر آنچه که عقد هست به آن وفا کنید و بگوییم که اینجا هم همین است دیگر. این هم یک عقد است در بین عقلا. آنی هم که دارد میفرماید عقود، یعنی هر چیزی که بین شما متعارف به عقد بودن است که وکالت هم متعارف میشود و عقد بودن است. این به این نحو دلیل بگیریم برای وکالت. بگوییم عموم «اوفوا بالعقود» دارد اثبات میکند وکالت. گفتند که این هم نمیشود در اینجا به آن تمسک کرد، به خاطر اینکه وکالت جوازی است، لزومی نیست. اجماع داریم برای اینکه وکالت جزء عقود لازمه نیست، جزء عقود جایز است. مشکلی که اینجا هست این است که، خب گیرم ما بحث عقد بودنش را درست کردی، گفتیم که وکالت عقد است، یعنی آن چیزی که متعارف این است که عقد میگیرند، وکالت هم همین است. وقتی گفته میشود یعنی باید وفادار بمانیم از «اوفوا»، لزوم فهمیده میشود. قبلاً هم بحث کردیم، سابق اگر دوستان یادشان باشد، در مورد اینکه اصل در عقود لازم بودنشان است. یکی از ادله همین «اوفوا بالعقود» است که اگر عقدی جایز باشد دلیل میخواهد، اصلی که همه عقود لازم است. شما گفتید خب، از این طرف ما اجماع داریم که وکالت عقد جایز است، یعنی میشود یک طرفه فسخش کرد، لازم نیست دو طرفه فسخ بشود. پس وقتی من یک طرفه میتوانم فسخ بکنم، یعنی میتوانم وفا به این عقد نکنم. «اوفوا بالعقود» یعنی متعهد و پایبند باش به این عقد، تا وقتی که طرف مقابلت پایبند به این عقد است، تو هم پایبند باش. ولی در وکالت میشود طرف مقابل پایبند است، ولی من دیگر نمیخواهم پایبند به این عقد باشم، من یک طرفه فسخش میکنم. خب، اگر قرار باشد که از «اوفوا بالعقود» استفاده بکنیم که وکالت از جانب خدای متعال دستور داده شده که وفا کنید به عقد وکالت، آن وقت دیگر باید وکالت بشود عقد لازم. در حالی که ما اجماع داریم که وکالت عقد جایز است. وقتی که عقد جایز شد، وقتی که لازم بودنش تناسب ندارد.
«و اما عموم اوفوا بالعقود فلا یمکن التمسک به فی المقام.»؛ اما به عموم آیه «اوفوا بالعقود» نمیشود تمسک کرد در این مقام، در این بحث، برای اینکه بگوییم دارد مشروعیت میبخشد به وکالت. چرا؟ «لتسالم تسالم»؛ یعنی اجماع. «لتسالم علی جواز الوکالة و عدم لزومها.»؛ چون اجماع داریم بر اینکه وکالت عقد جایز است و عقد لازم نیست. «لزومها» همان وکالت است. اجماع بر این است که وکالت جایز است، نه لازم. این با آن «اوفوا» جور درنمیآید.
خب، این هم شد بخش اول کتاب وکالت که لطف خدا، تمامش کردیم. بحث بعدی که آغاز میشود، چون دیگر مبحث جدید است، دیگر ما فعلاً در همین حدش اکتفا میکنیم و دیگر دوستان هم انشاءالله با مطالعه و مباحثه این بخش را برسانند تا فردا انشاءالله بحث احکام وکالت را آغاز کنیم.
از همه دوستان التماس دعا داریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
جلسه دوم
دروس تمهیدیه
جلسه چهارم
دروس تمهیدیه
جلسه پنجم
دروس تمهیدیه
جلسه ششم
دروس تمهیدیه
جلسه هفتم
دروس تمهیدیه
جلسه هشتم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...