دروس تمهیدیه

جلسه هشتم

00:53:02
16

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

تبریک عرض می‌کنیم میلاد حضرت ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی و امام صادق علیهما آلاف التحیه و الثناء را خدمت آقا و مولایمان حضرت بقیةالله الاعظم و همه شیعیان و محبین این ذوات مقدسه در عالم. ان‌شاءالله که این عید مبارک باشد برای همه مسلمانان.

**حکم قتل عمدی قصاص است، مگر با تراضی بر دیه**

«حکم القتل العمدی القصاص الا مع التراضی»
(چراغ صفحه ۳۱۳ قبل ۲)
حکم قتل عمدی، قصاص است، مگر همراه با تراضی. تراضی، یعنی «الا مع التراضی علی الدیه»؛ دو طرف راضی باشند که این دیه بگیرد و آن هم دیه. آن فرمود: «فهو کفاره»؛ این هم کفاره گناهانش می‌شود.

«فیهین ان حکم القتل فی النحوین الاخیرین هو الدیه»
البته اصلاً در همین دو قسم اخیر (قد کشی، چی بود و خطر مغفول) حکم دیه است. آنجا که اصلاً قصاص ندارد که بخواهد تراضی بر دیه کند.

«غایه فی القتل شبیه بالعم» (نهایتاً در قتل شبیه به عمد)
«یتحمله القاتل و لکنها فی القتل الخطأ» (فقط یک تفاوتی دارد)
دیه را که در این دو تای اخیر دیه باید بدهند، فقط در قتل عمده که قصاص است، تفاوت این دو تا با همدیگر چیست؟ شبه عمد و خطای محض. تفاوتشان این است که دیه را در شبه عمد، قاتل پرداخت می‌کند. در قتل خطای محض، دیه را چه کسی پرداخت می‌کند؟ عاقله: «تتحملها عاقله الجانی». عاقله جانی، بله که مشخص است دیگر. توضیح آقایان روشن است. آقای محمدکاظم جواب ندی.

شبه عمد؟ قصد فعل گفتند، به مفعولش هم باید نگاه کرد، دوباره خطای محض. گفتم: شبه عمد. همون گفتند: شبه عمد. خب، این شبه عمد را عرض کردم، این را طبق نظر رهبر انقلاب گفتم و نوشتم. ایشان بر اساس (حالا اگر خواستید فردا آن توضیحاتی که ایشان می‌دهند، دسته‌بندی که ایشان دارند – البته کاغذش اینجا همراهم هست – مرتبش بکنم)، دسته‌بندی ایشان و تعریف ایشان را دقیق از قتل عمد و شبه عمد و خطا بگویم که آره این را معمولاً شبه عمد به حساب می‌آورند.

**قصاص حر و عبد در برابر هم**

«و اما ان الحر یقتل بالحر و العبد بالعبد فمن ما لا اشکال فیه»
اما اینکه حر را قصاص می‌کنند، اگر قاتل حر باشد؛ و عبد را هم قصاص می‌کنند، اگر قاتل عبد باشد؛ از چیزهایی است که هیچ اشکالی در آن نیست. «و هو القدر المتیقن من مورد تشریع القصاص». این دیگر از آن جاهای واضح است. یکی دیگر، اصلاً قصاص برای همین جا وضع شده است دیگر. حر در برابر حر، عبد در برابر عبد.

«قال تعالی» (خدا هم فرموده)
«کتب علیکم القصاص فی القتلی» در قتل
«خدا بر شما قصاص نوشته: الحر بالحر والعبد بالعبد» این هم از این.

**قصاص حر در برابر عبد**

«و اما ان الحر لا یقتل بالعبد» (حقوق بشر چرا، وقتی که حر، عبد را بکشد، قصاصش نمی‌کنند؟)
«فلم یعرف فیه خلاف» (در آن اختلافی نیست). گور پدر حقوق بشر!

روایت داریم: «لروایات الکثیره»؛ یکی دو تا نداریم، زیاد است. «که صحیحة أبی بصیر عن احدهما علیهم السلام». ابوبصیر نقل کرده است از اهل بیت. «قلت له»؛ می‌گوید: محضر امام عرض کردم، حالا یا امام باقر یا امام صادق. عرض کردم: «قول الله عز و جل» ... ابوبصیر. نگاه می‌کنی به آن شخص. اگر خیلی (چیز) باشد، بعضی وقت‌ها بله، خیلی مهم است. بحث‌های روایات معرفتی. نگاه می‌کنیم به راوی. معمولاً خیلی. البته آن هم مهم است، در همان رابطه فقهی‌اش هم. که گاهی مثلاً طرف اهل کوفه بوده، بعضی وقت‌ها اهل مدینه بوده. جوابی که حضرت دادند، ناظر بوده به اینکه این تو کوفه است، درگیر مسائلی است، وقت نماز و اینها، یک تفاوت‌هایی در روایات است. یعنی به خاطر اینکه آن راوی تو کوفه بوده.

گفتم: «قول الله عز و جل»... آقا این آیه چیست؟ «کتب علیکم القصاص فی القتلى الحر بالحر و العبد بالعبد و الانثی بالانثی» (حالا انثی را حضرت نپرسیده، گفتم.)
حضرت فرمودند: «لا یقتل حر بالعبد». یعنی چه؟ خیلی اصلاً متأثر شدم. دوست دارم بروم توی خلوت بنشینم. خب حالا واقعاً یعنی چه؟ آفرین! اگر حر قاتل بود، مقتول بود در قصاص، اینها حر را قصاص نکنند. آقا ما شوخی می‌کنیم. اینها اثر محبت و صمیمیت و اینها. احسنت! چه انرژی بود تو این جمله! من لذت بردم شدیداً.

«و یضرب العبد»
بچه‌های این کلاس خیلی با انرژی و با صفا و با محبتند. فرمودند که این را قصاص نمی‌کنند، ولی می‌زنندش «ضرباً شدیداً» (مثلا صدای بوق بدهد) و غرامت پرداخت می‌کند. دیه عبد را می‌دهد به عنوان دیه. «عبد جان». «بیت المال»؛ اگر مال خودش نباشد، پول این را به صاحبش می‌دهد، که همین می‌شود دیه. کتک و هم پول. «و غیرها». غیر از این صحیحه‌ای هم داریم.

پس اینجا حضرت فرمودند که این قصاص نمی‌شود. اعدام حر در ازای قتل، در برابر قتل عبد اعدام نمی‌شود، ضرب شدید دارد و پرداخت اجل. «و فی بعض الروایات». خیلی دیگر واقعاً دیگر جالب شد. می‌فرمایند: بله، حالا ما یک چند تا روایت داریم، آنها خیلی داستان را جالب می‌کند. حالا آنها می‌گوید که نه آقا، بگیر بکش. حالا داستان شد، چکار کنیم؟

«ورد فی بعض الروایات ما یدلّ علی الخلاف». روایاتی داریم، چیزهای دیگر می‌گوید. می‌گوید: نه آقا، زده کشته، غلط کرده کشته. حر، عبد، هر چی هست، می‌گیرند می‌کشنش. خب حالا این صحیحه بود. سه تا داریم. هر سه تایش چیست؟

**روایات موثقه دال بر قصاص حر در برابر عبد**

«موثقة اسماعیل بن أبی زیاد، که همان جناب سکونی است» (سکونی معروف)
«عن جعفر عن ابیه عن آبائه عن علی علیهم السلام انه قتل حرا بعبد قتله عمدا» (یه حر، عبدی را کشته بود)
«گرفتن اعدامش کردن اگه یه عبدی قتل عمد کرد روی یه حوری میکشنش»
موثقه اول. موثقه دوم و «موثقة زید بن علی عن ابائه عن علی علیهم السلام». زید بن علی پسر امام سجاد(ع)، شهید. از پدرش. باز این هم سلسله ذهب است دیگر. این روایت هم معصومین نقل می‌کند تا مثلاً امیرالمومنین.
«لیس بین الرجال و النساء قصاص الا فی النفس» (بین مردها و زنها قصاصی نیست، مگر قصاص نفس). یعنی چی؟ قصاص جراحت را مرد و زن اگر باشد، جاری نمی‌کنند. قصاص جراحت جاری نمی‌کند. دیگر چون معادل هم نیستند دیگر. دیه پرداخت می‌شود، ولی قصاص نفس جاری می‌کند. بین زن و مرد، مرد زنی را کشته، زنی مرد را کشته. خب، زن مرد را کشته باشد که قصاصش می‌کنند. مرد هم زن را کشته باشد، نصف دیه را می‌دهند، بعد قصاص. خلاقیت خیلی زیادی می‌خواسته که هنوز قفل بوده روی...

«بین الأحرار و الممالیک قصاص» (خب، بین حر و مملوک هم قصاصی نیست)
«الا فی النفس». خیلی جالب شد! یعنی مرد و زن را تشبیه کردند به حر و عبد. منتشر نشه.
«تحریم دوباره ملک زاده» رو می‌شناسید دیگر. «ملک زاده با چهارشنبه تهران مدرسه مشکات در ملک زاده که کتاب شهید صدر نو درس مجتهد آیت الله ملک زاده»
درس حلقاتش و روش اجتهاد و اینهاش خب خیلی شناخته شده است. چهارشنبه با هم بودیم و صحبت شد و اینها. نظرات جدید در بحث‌های اصولی و اینها هم دارم. یکیش «تقریر القرآن». قرآن که خود قرآن هم اگر تغییر کند، حجت است. بعد گفتم جالب است، بنده هم به ذهنم رسیده بود، در سوره یوسف «انکیداً کن عظیم». بحث‌هایی که داشتیم و اینها. گفتم: خب همه خیلی آقایان گفتند که آقا این نقل قول از عزیز مصر به درد نمی‌خورد که قرآن بیاید نقل یک چیزی، القای جهل بکند، القای مفسده بکند، قرآن نقل بکند، بعد نه به نحو متصل، نه به نحو منفصل. نمی‌شود این، اصلاً خلاف روال قرآن است. گفتم بنده آنجا هم بحث را گفتم، آن تقریر معصوم را همانجا بحث کردم. گفتم: «خدا هم معصوم است». وقتی دارد می‌گوید... لبخندی زد، گفت: البته این مسئله اصلاً نیاز به تغییر ندارد. هر کی جنس نثر را بشناسد، نمی‌فهمد. نیاز به تقریر جنس متفاوت.

فرماید: «لیس بین الأحرار و الممالیک قصاص الا فی النفس». اینجا هم قصاصی نمی‌شود، مگر قصاص نفس. خب، این روایت که گفت آقا قصاص نفس می‌شود، که ای بابا! شما که گفتید قصاص نمی‌کنند حر را در برابر... اینجا که گفت: بین حر و عبد قصاص جاری می‌شود. تعارض پیدا کرد، مگر نه؟

«و موثقة السکونی الاخری». خیلی زرنگی معلم! یک جا می‌گوید اسماعیل بن أبی زیاد، یک جا می‌گوید سکونی، که تو فکر کنید خیلی روایت موثقه دیگر است.
«سکونی عن جعفر عن أبیه عن علی علیه السلام لیس بین العبید و الأحرار قصاص فی مادون النفس». در مادون نفس. مادون نفس را قبلاً بحث کردیم دیگر. همان جراحات اعضا. در مادون نفس بین حر و عبد قصاص جاری نمی‌شود. مفهومش چیست؟ آفرین! در نفس قصاص جاری می‌شود. آقا، سه تا موثقه داشتیم که گفت قصاص جاری می‌شود. پس چرا شما گفتی که قصاص، اگر حر عبدی را کشت، قصاص جاری نمی‌شود؟ یک صحیحه است، انصافه. حالا بخش‌های سندی اگر بخواهم بگویم که، می‌گویم: به هر حال آن صحیح است، این موثق است. ولی هنوز فعلاً بحث سر مراجعات سندی نمی‌رود.

این بحث‌های تعارض و اینها خیلی بحث‌های خوبی است. خیلی خوب. اصلاً می‌گویند: فقیه کسی است که از پس تعادل و تراجیح برآید. استاد ما حیدری، فضایی... من بخش اصلی اصول را تعادل و تراجیح می‌دانم. اگر کسی می‌خواهد مجتهد بشود، در اصول درس خارج هم از اینجا شروع کردم. دارم آنجا را چندین دور، بیشتر از همه جای اصول درس می‌دهم. بخش سختی هم است. یکی دیگر از اساتید ما فرمود که از ظاهراً نظر به بهجت هم بر این بوده. بهجت بود، جزء هیئت استخدام. به گفته فقیه کسی است که از پس تعارض بربیاید. فقیه کسی است که بین روایات تعارض نبیند. حتی آنجایی که تعارض بین می‌بیند، می‌فهمد منظور معصوم چیست. آنش. یعنی چی؟ اینش یعنی: تعارض و تعادل و تراجیح تمام بین روایات ظاهراً متعارض. اونی که می‌فهمد.

**طرح بحث: ملاک‌های رد روایات معارض**

حالا روال در بحث تعارض به این شکل نرفته است. موضوع منتفی کرده. موضوع تعارض به چه شکلی است؟ می‌گوید که می‌فرماید: «الا إن الروایات الثلاث المذکوره». این سه تا روایتی که ذکر شد و «و إن کانت دلاله‌ی بعدها واضحه»... عین چی بود آقای محمدکاظم؟ هر چند دلالت بعضی‌هایش واضح است، «غیر انها ساقطت عن الاعتبار». خیلی قشنگ شد! اصلاً کار به تعارض نکشید. اصلاً این سه تا از اعتبار ساقط است. درست شد؟ درسته دلالتش خیلی خوب است ها، ولی اعتبار ندارد. اعتبار ندارد چرا؟

اما خیلی قشنگ‌تر شد: به دو دلیل اعتبار ندارد.
۱. «اما لهجران الأصحاب لمضمونها». که امروز و فردا در مورد این بحث می‌کنیم. بسیار مهم.
یا به خاطر اینکه اصحاب هجران کرده‌اند از مضمون این روایات. یعنی اعراض، که می‌گویند: اعراض اصحاب، اعراض مشهور، اعراض فقها. «کاسر حجیة». حجیت را از بین می‌برد.
نکرده‌ام راست کرده‌ام. چون احراز کرده‌ام از حجیت افتاده است. حتی حدیث صحیحه را گفتند: صحیحه ای که مشهور ازش اعراض کردند، نادر است. اونی که شاذ و نادر است. چون حضرت امر کرده‌اند، و شاذ نادر رها کن. یکی بگوید آن شاذ و نادر را از دست بدارد، از رویشان پایین. جلوتر از مشهور بیا. از این در نیار.

فرمود: اگر شاذ و نادر بود، رها کن. اونی که «مجتمع علیه» بگیر. «حوض» به «مشتی» متعجب! بین اصحاب، «مجتمع علیه». اونی که «مجتبی» اونی که مشهور بین اصحاب است. شاذ و نادر. حالا شاذ و نادر را ول کن. چون حضرت به ما دستور داده‌اند. در واقع این دلیل حاکم می‌شود دیگر. شاذ نادر، شاذ نادر را رها کن. اینها هم شده شاذ نادر. چون اصحاب اعراض کرده‌اند ازش. اعراض اصحاب هم به این است که کسی عمل نکرده است. کسی فتوا نداده است. که حالا چون رها کرده‌اند، عمل نکرده‌اند، اعتنا نکرده‌اند، شده شاذ نادر! را رها کن! این یکی. این یک دلیل برای اینکه اینها از حجیت بیفتد. فاقد اعتبار باشد.

۲. دلیل دوم: «او لمخالفها للکتاب الکریم». خیلی قشنگ شد اصلاً. یعنی دیگر اصلاً مرگ بر ضد ولایت فقیه. الان می‌شود بهش «ضد قرآن» حرف زد. درست شد؟
به خاطر اینکه مخالفت دارد با قرآن کریم این روایات. «حيث يستفاد من الآیه المتقدمه»! حالا اینی که ما عرض می‌کنیم، مبانی کلامی، مبانی فقهی، مبانی اصولی، مبانی تفسیری، به این چیزها کی اهمیت می‌دهد؟ این قدر زنگ می‌زنند، چرا آخه واقعاً؟ احسنت!

**اهمیت مبانی کلامی، فقهی و اصولی**

عرض کنم خدمت شما که این مبانی آقا! خیلی مهم است. دیروز تهران می‌رفتیم. تو مسیر، یکی از رفقا از فضلا، همین بحث، بحث همین بود که بحث‌های فقهی اصولی مبانی دارد که «الی ماشاءالله»! مبانی‌اش هنوز تقریر و تنقیح نشده. در نیامد. چهار تا چیز تُهباً گرفتیم، مبانی خیلی‌هایش محل سؤال است.

مخالفت با کتاب. مخالفت با کتاب یعنی چی؟ مثال‌های متعدد دارد. ما وقتی چندین سال پیش اینجا رسائل بحث می‌کردیم، اینجا البته آنجا به بحث برائت که رسیدیم، رفقا! گفتم که اینها کلاً مبانی کلامی‌اش مشکل دارد. آنها خیلی مشتاق شدند، گفتند: باید یک دور، اگر می‌خواهی این بحث خوب جا بیفتد، یک دور مبانی کلامی اصول، وقتی بحث مشهد بودیم و آره، مشغول شدند دیگر. الحمدلله.

خلاصه اینکه اصلاً مبنایی که اینجا هست، در مورد ثواب عقاب، عقوبت، اصلاً مشکل دارد. که بعد بر اساس آن شما می‌گویی که مثلاً این کار را بکنی، خدا می‌زند. آن کار را بکنی... حالا در مورد تجری نمی‌دانم. آنجا بحث کردم. تجری، اونی که ما می‌گوییم بر اساس همین مبنای غلط در مورد ثواب عقابد. مثلاً خدا یک طرف وایساده، شما یک طرف. بعد این کار را بکنی، می‌زند تو گوشت. بابا! «بسیط الحقیقة کل الاشیاء». خدا مگر یک فردیت و جزئیت منحاز از تو دارد؟ «بسیط الحقیقة کل الاشیاء». من چقدر مشکلات اعتقادی را با هم یک جمله حل... «بسیط الحقیقة کل الاشیاء». ماژیک یکی، تخته پاک کن یکی، این پسره سوئیچ درباره او، این میز یکی. کدام یکی؟ درب و تخته و دیوار و میز و صندلی خدا؟ بحث تجلی و اینها باید بحث بشود. اینها مشکلات اعتقادی ماست. مبانی کلامی‌مان می‌لنگد. بعد از آن مبانی کلامی، ما مبانی دیگر درست می‌کنیم. می‌شود مبانی اصولی. بعد از آن مبانی اصولی، مبانی فقهی. همین. آنها را وقتی داریم درس می‌خوانیم، تو طلبگی‌مان آن دو سه مرحله را همه را اصلاً ندید می‌گیریم. از مرحله ۴ شروع می‌کنیم، می‌رویم جلو. بابا! این سه تا چی شد پس؟

باید برگردی اینها را یاد بگیری. بعد دوباره از نو. این مسئله خیلی مهم است. ریکاوری بشود، کار بشود، دوباره تولید بشود. اینجا یکی از بحث‌های این است. اصلاً خود بحث‌های قرآنی، از آن مشکلات جدی بحث‌های اصول ماست. که باز این هم دیروز بحث می‌کردیم. می‌گفت: بحث کتاب که رسیدم، تو ادله اربعه، عمده بحث «ظواهر الکتاب» بوده. ظواهر کتاب حجت. عنایات اصول. بابا! هزار و یک مسئله ما در مورد قرآن داریم. مبانی‌اش در بیاید. تو اصول بحث‌های متعدد... مرغ پارسال، یک کمی وارد یک سری بحث‌ها شدیم، دیدم او! اصلاً جمع نمی‌شود. این فقط بحث فقه القرآن. اگر ما بخواهیم کار بکنیم. به یک مناسبتی، پارسال یک مقایسه خارجی با رفقا داشتیم. فقط به این مناسبتی گفتم یک کوچولو یک بحثی را بگویم براتون.

بحث غیبت بود از آیات قرآن. که آنهایی که مثلاً دال بر حرمت غیبت است، آیا حرمت غیبت فهمیده می‌شود یا نمی‌شود؟ همین را خواستیم بحث بکنیم که معمولاً یکی دو جلسه درس می‌شود، خود همین شد بیست سی جلسه درس خارج. گفتگویی که بحثی که داشتیم. بعد همین مبنایش را خواستم به اینها توضیح بدهم که حالا اینجا اصلاً نسبت آیات، این حجیت آیات، استنباط، جایش کجاست؟ یک سال بحث شد. پنج سال. یک بحث مفصل فقط دارد تو بحث قرائت قرآن. قرائت سبعه درسته یا غلط؟ علوم قرآنی که یک بحث فرعی است، که کتاب‌های معرفت را می‌خوانند و نمی‌دانم، حالا شما می‌خوانید نمی‌خوانید؟ تابستان می‌خواند. خود خانه خودت می‌خواند، امتحان می‌دهد. خیلی قشنگ. آن هم شب امتحان، جزوه از این دم پاساژ قدس. جزوه‌های کیست؟ اسمش مسجدقلی‌پور بود. خدا رحمتش کند. دم حرم می‌گیری می‌خوانی، امتحان می‌دهی، قبول می‌شوی. بعد خیلی هم خوشحالی. الان طلبه فاضل، درس خارج می‌رود، علوم قرآنی بلد! یک جزوه ۳۰ صفحه‌ای شب امتحان در مورد علوم قرآنی خوانده و امتحان نمره آورده. سؤالات رایجی که تو امتحان قبلش مطالعه کرده، جوابش را هم حفظ کرده. الان مسلط است به علوم قرآنی. شما ازش بپرس که مثلاً این قرائت سبعه چیست، تخصصی ۱۰ ساله دارد بحث می‌کند. بیشتر، ۱۱، ۱۲ ساله دارد بحث می‌کند در مورد این قرائت. یعنی یک دورانی هر روز جلسه بود. الان مثلاً شده هفته‌ای یک جلسه. هنوز تموم نشده. «نزل علی سبعه احرف» یعنی چی؟ بعد «الی ماشالله» ثمره فقه اصولی دارد. اصلاً یک آیه بر اساس این قرائت، یک فتوای دیگر ازش درمی‌آید. بر اساس آن قرائت، یک فتوای دیگر درمی‌آید. مبانی اصولی، اگر استعمال لفظ مشترک را قبول داشته باشی، یک چیز می‌شود. قبول نداشته باشی، یک چیز می‌شود. بعد این مبانی کلامی می‌خواهد برای پشتوانه‌های تاریخی. کلی بحث تاریخی می‌خواهد که اصلاً قضیه قرائت چی بوده؟ این قرائت سبعه چی بوده؟ قرآن اصلاً سیر تاریخی که اصلاً قرآن توضیح به حساب نمی‌آوریم. کلاً قرآن که مفروض! هیچی. آن که هیچی اصلاً کلاً هیچی. منابع ماست: قرآن بحث بشود، قرآن جایگاهش کجاست؟ چیست؟ بعد اصلاً مخالف قرآن یعنی چی؟ مگر قرآن ظواهر نیست؟ مگر قرآن شما نمی‌گویید نص ندارد؟ چه شکلی شما با این ظواهر می‌خواهی محکم بگویی که این قرآن است.

این از آن بحث محکمی است که عرض می‌کنم. فقط می‌خواهم ذهنتان حساس بشود نسبت به این بحث‌ها. یک کمی بروید سراغ این قضایا. محدود نشود درس‌تان اینها. ببین! اینها که می‌گویم برای این نیست که آخه بعضی‌ها فکر می‌کنند که ما طلب‌ها را چیز می‌کنیم، فراری می‌دهیم از این درس‌ها. مدرسه می‌رفتیم: فلانی نیاد. این می‌آید طلب‌های ما را به شور می‌آورد. گفتند: تو گوشش وحی منزل است. باور کند! همین را بگیرد بخواند. اینها را خوب هم بخواند. درس بخواند. کار کند. بدون اینکه هزار تا مسئله داریم، هزار تا گره هست که باید باز بشود. برود سراغ آنها. خودش را محدود به اینها نکند. خب شما می‌گویید: آقا قرآن ظواهر دارد. چه شکلی از این ظواهر «الحر بالحر و العبد بالعبد» این را درآوردی که این روایت مخالفش است؟ کجایش مخالف قرآن است که صاف همان اول می‌گوید فاقد اعتبار است؟ یا به خاطر اعراض اصحاب که در مورد اعراض اصحاب باید صحبت بکنیم؟ یا به خاطر مخالفت با قرآن؟ این روایت مخالف قرآن است. هر چند که مخالف قرآن است «فضبو علی الجدار»؛ بکوبون تو دیوار! بابا، مخالف قرآن، قرآن هم قرآن است! قرآن ظواهری دارد، قرآن محکمات دارد، متشابهات دارد. اونی که به شما گفته به دیوار، آن خلاف محکمات قرآن است.

یک بحث بسیار مفصلی است که این از آن بحث‌هایی بود که بنده دیدم پارسال بخواهم بحث بکنم، خود همین یک سال می‌شود. نسبت روایت تفسیری با قرآن. مرحوم علامه طباطبایی تفسیر قرآن به قرآن را قبول داریم. روایات را هم قبول دارد، حتی گاهی تو تفسیر آیه یک جوری پیش می‌برد که روایات تفسیری که هست، از تو تفسیر ایشان دربیاید. «الی ماشالله» روایات صحیح السند. براتون بیست سی تا روایت می‌آورم: صحیح السند. علی بن ابراهیم نقل کرده. تفسیر قمی. تفسیر قمی می‌دانید دیگر. اینقدر حضرت سندش قوی است که طبق نظر خیلی از آقایان، تو سلسله سندش اگر کسی آمده باشد، موثق می‌شود. روایت تفسیری، صحیح السند.

علامه می‌گوید که یا به معارف عقلی نمی‌خورد، یا به قرآن نمی‌خورَد. حالا به قرآن نمی‌خورَدش را هم با مکانیزمی که علامه خودش معرفی می‌کند. یا با شواهد تاریخی نمی‌خورد. این با جایگاه عصمت انبیا جور در نمی‌آید. مثلاً یوسف، یس. این نبوده که این مخلص است. اصلاً این غذا، این حرفها چیست که آقا روایت سندش هم خوب است. خوب باشد! مخلصین یوسف است دیگر. قرآن دارد می‌گوید جزء مخلصین است. حالا روایت! اینجا دیگر بحث ظواهر کتاب نیست، این بحث محکمات کتاب است. این «الحر بالحر» که جزء محکمات نیستش که. این جزء ظواهر است. می‌خواهد بگوید: آقا، این دسته‌بندی این شکلی است که این سه طیف را من قصاص برایش تعیین کرده‌ام. حر در ازای حر، عبد در ازای عبد، انثی در ازای انثی. مخالف کتاب.

مبانی کلامی گاهی سست می‌شود. چقدر بحث آسیب می‌بیند! مبانی اصولی مثلاً. آفرین! خب، «انثی بذكر». «انثی بذكر» هم نگفت مخالف قرآن. هر جایی که گفته آقا، «ذكر را به انثی»، «انثی به ذكر» مخالف کتاب است و مشکلش چیست؟ «استفاده متقدم ان الحره لا یقتل بالعبد». استفاده می‌شود که از کجایش استفاده می‌شود که حر در برابر عبد کشته نمی‌شود؟ گفته حر در برابر حر کشته می‌شود. عبد هم در برابر عبد کشته می‌شود. لقب است دیگر. لقب هم که مفهوم ندارد. ظواهر درس خارجه‌ها. درس‌های دیگر. اینها ببین چقدر این بحث همین مخالفت کتاب را چند نفر پیدا می‌کنیم ۵ جلسه بحث کرده باشیم.

۵ جلسه پارسال تحریری درس خارج اخلاق شروع کرده بودم. جلسه اولش بحث روایت اخلاقی و ارشادی. بعد تو ماشین بی ادبی راحت. بعد خیلی صریح مورد قبول نیست. تعریف درستی نشده است از ارشاد. بحث ارشادی مثل همین که طبیب می‌گوید: اینها گفتند: خب نه دیگر. دقیقاً ارشادی این نیست. مولوی. امری که طبیب می‌کند به مریض مثلاً: آقا فلان دارو را بخور. مثلاً. گفتم برای اینکه وقتی که مریض می‌رود، حرف را گوش می‌دهد، نمی‌گوید که خودم فهمیدم که باید این دارو را بخورم. می‌گوید: می‌خورم چون دکتر گفت. دقیقاً عین تعبد است. ارشادی ندارد.

بعد گفتم: برخلی تازگی آمده‌اند مقالات را کار کرده‌اند. این بحث ارشاد مولوی ۲۰۰ ۳۰۰ فقها اصولیون اصطلاحش را استفاده می‌کنند. یک بزرگواری تا حالا ننشسته یک بار تعریفش بکند. یک مقاله، یکی از آقایان تازگی کار کرده است. گفتم که این مقاله، یک کمی همین را خوب توضیح داده. مقاله ۳۰ ۴۰ صفحه‌ای. دیگر همان بحث را ارائه دادیم و عرض کردیم اینها. بعد حاج آقا نکاتی گفتند و مقاله کن جواب آن مقاله. بعد هفته بعد که آمدند، کل جلسه شد ارشادی و مولوی. البته بحث خیلی خوبی شد که همین را کامل توضیح دادم. هم این مبنا حل شد و هم بحثشان در واقع غنی‌تر شد. که حالا اینکه همه عوامل اخلاقی، احکام اخلاقی ارشادی است، یعنی چی؟ ارشاد به عقل یعنی چی؟ که حالا آنجا بحثش این بود. بحث ایشان این بود که یعنی عقل می‌فهمد حسن قبیح اینها را درک می‌کند. که باز البته بنده عرض کردم که کدام عقل می‌فهمد؟ عقل عرفی که نمی‌فهمد. خیلی از این احکامی که ما در بحث‌های اخلاقی هم حتی داریم. مثلاً می‌گوید: حب مدح. تو دوست داشته باشی ازت تعریف کنند. حب ثنا، حب جاه. خوب قطعاً، بلکه برعکس می‌فهمد.

تو روانشناسی می‌گویند: آدم دوست دارد مثلاً اسمش این ور آن ور به زبانها جاری باشد، اعتبار اجتماعی داشته باشد، موقعیت داشته باشد، تعریفش را بکنند، کف بزنند. خب چون تو اخلاق اینها همه رذایل اخلاقی است. بله. این تو این مرتبه عقلش فعال نشده. این اگر کار بکند، عقلش بیاید بالاتر، نورانی بشود، آن وقت می‌فهمد همه اینها را. بحث این بود که عقل قابلیت درک همه این حُسن را دارد. حالا غرضم این است که این بحث‌ها خیلی‌هایش تنقیح نشده است. عقل متصل به نفس امّاره است دیگر. که حکم می‌کند که «هذا حَسَنٌ». به این عمل می‌کنیم. بین مردم تو جامعه موقعیت داشته باشم، تعریف بکنند، خوب است. دوست من، حکم ندارم. فقط دوست دارم به دوست داشتن. عقل عملی وقتی بهش می‌گویی که این حالا خوب است یا بد؟ چی می‌گوید؟ آدم تو جامعه معتبر باشد، دوستش داشته باشند، برایش کف بزنند، جایگاه داشته باشد، خوب است یا بد؟ خوب است یا بد؟ نقل نظریه. ولی خوب بشود.

**پرداخت قیمت عبد در روز قتل**

خودش رفتن روابط زن و شوهر مثال بزنیم. حقوق بشری و اینها. این آقا در آن مرتبه نازله‌ای که عقلش اسیر هوای نفس تحت هوای امیر است. امیرالمؤمنین. این عقلش اسیر هوای امیرش است. این عقل الان اینجا تشخیصش غلط است. این اگر از این امارت این هوا درآمد... ولی عقل آخر حکم می‌کند. این عقلش دارد می‌گوید خوب است. این عقل جمعی دارد می‌گوید: آقا، این خیلی خوب است. فالورهایت برود بالا که خیلی خوب است. ولی روایت می‌آید می‌گوید: آقا، این صدای کفشی که پشت سرت می‌آید، این دینت را به باد می‌دهد. هر کی هلاک شده است، از این کسانی بوده که دنبالش راه افتاده‌اند، از این فالورها بوده. مفاسدی را دارد تو این قضیه می‌بیند که این عقل ابتدایی بشری که تحت حواس این ادراک نمی‌کند. غرضم این است. حالا این دیگر یکم به درازا کشید. غرض اینکه خیلی از این بحث‌ها هستش که تنقیح نشده. مخالفت با کتاب، بحث احراز. احراز اصحاب گفتند که آقا این از آیه استفاده می‌شود که حر کشته نمی‌شود در مقابل عبد.

فلا ملاحظه سوم را هم بخوانیم: آن اعراض مشهور را بگذاریم فردا ان‌شاءالله توضیح بدهیم.

و اما ان الم... الان قیمت العبد یوم قتله. اینی که گفتیم مدار این است که اگر خواستند پول این عبد را حساب کنند، گفتیم چی؟ کشتار روز دیگر. بله. کشتار روز، روز کشتار را حساب می‌کند. خب، روز کشتار چرا حساب می‌شود؟ چرا روز قتل را حساب می‌کنند؟ «فلّنه الیوم الذی تشتغل فیه ذمه القاتل» به قیمت... قیمه نیستا. قیمت. این جوری نیست که یک قیمت برای این خصوصیت خاص را دارد که خیلی خوب است، ویژگی‌هایی که دارد که خب به همان قیمت پیدا می‌کند. درست شد؟ این خواننده است، آن فلان. اینکه قیمت خودش است. این تو قیمت خودش مثلاً آقا، کنیزی که رقاص است، بابت رقاصگی مثلاً دو میلیون قیمتش است. آن یکی که مثلاً خطاط است، یک و هفتصد و پنجاه. آن یکی که مثلاً راننده است، دو میلیون و دویست و پنجاه. درست؟ این مثلاً الان چطور شما می‌گویید: آقا مثلاً L90 قیمتش این است؟ مثلاً چرا رانا این... رانا چی چی است اینها؟ پراید این است. رنج قیمتی دارند. تو همان رنج قیمتش نوسان دارد. مثلاً L90 امروز ۲۰۰ تومان کم شده، فردا ۵۰۰ تومان می‌رود بالا. هی بالا پایین دارد. تو همان رنج خودش. قیمتش با پراید که قاطی نمی‌شود که. آن جداست، این جداست. این عبد با آن عبد قیمتش فرق می‌کند. ولی حالا مثلاً دیروز ۵۰ تومان کمتر شده، امروز ۱۰۰ تومان بیشتر شد. یک بحثی داریم توی بیع که مثلاً این مابین این‌ها که فاصله می‌افتد، تلف شده. می‌گویند: اهل القیم. بالاترین قیمت که تو این ایام بوده را حساب می‌کنند. می‌خواهد بگوید: که اینجا حساب نمی‌کنند که بگوییم از آن روزی که کشته شده تا روزی که می‌خواهیم دیه بدهیم، نگاه کنیم آقا کدام روز گران است، حساب کنیم؟ نه. «یوم القتل» حساب می‌کنیم. روزی که کشتندش. قیمت. چرا این کار را می‌کنیم؟ چون به محض اینکه کشت، مشغول شد قاتل. ذمّه‌اش مشغول شد. این پول این ثمن این چیز شد دیگر. این عبد شد. درست است. مشغول همان است. ذمّه‌ی قاتل «تشتغل فیه»... فیه تو چی؟ آن یوم ال... تو روز قتل. ذمّه‌اش مشغول شد به قیمت آن روز قتل. قیمت چقدر بود؟ این عبد مثلاً ۲ میلیون بود، این هم همان روز کشت. همان روز مشغول شد. الان این گردنش ۲ میلیون است. آقا فردا ارزان‌تر شده. قیمت امروز فقط حساب می‌کند. یا روز قبلش گران‌تر بوده. این ولی دم، مالک عبد می‌گوید: نه، ما شما سه‌شنبه کشتی، ولی تو غیر ساعت اداری. چون کشتی و به قیمت دوشنبه. کشتار روز. همان روز حساب می‌شود.

وصلی الله علی سیدنا محمد و آله. احسنت. همه منکر بود یا معید بود؟ من نفهمیدم. آره. بعد حاج آقا فرمودند که من این را از مرحوم علامه دارم. گفتند: از مرحوم آیت الله مصباح و مرحوم علامه. فرمودند حالت خاصی. خدا رحمتش کند. این سید علامه. همین جور می‌نشست. من البته بهشون عرض کردم، گفتم که ویژگی علامه این بود که تعبدی‌ترین چیزها را به تعقلی‌ترین بیان می‌گفت. گفتند: آره. خدا رحمتش کند. این سید همین جور... دستش همین جوری می‌کرد. شروع می‌کرد. همه دین را یک جوری با... عقل ندارد. همش واضح است. مصاحبه پیش آیت الله مصباح می‌خواستم بدهم. بحث چی هم بوده؟ گفتم: من خاطرم نیست. گفتند: که فلان بحث را از من سؤال کردند. جواب دادم. من شروع کردم با یک بیان عقلی این را توضیح دادم. اینها به وجد آمدند. بحث تعبدی را به بیان عقلی خوب. تو ماشین که بودیم، گفتند: الان وقتش نیست وگرنه همین حب ثنا را هم برات توضیح می‌داد.

بیان عقلی یعنی این ارشادی‌تش. اونی که تو فقه می‌گوییم ارشاد به عقل است که همین عرف ادراک دارد. شما می‌گویید ارشاد به عقل است که باید رشد بکند. هر چقدر رشد بکنیم، همه‌اش برایش واضح می‌شود که همه آمدند. جلسه بعد کامل توضیح دهد. تخم‌هایی که محل... کل پیغمبر نمی‌فهمد. برای پیغمبر این حکم تعبدی یا ارشادی؟ «تولد». آن یک بحثی است. حالا حتی در مورد انبیا هم بعضی چیزها هست، جنبه تعقل دارد. یعنی خدا می‌خواهد تعبد اینها را محک بزند. البته آنجا تعقلی که می‌گوییم تعقل به این نیست که لزوماً من می‌فهمم مصلحت که تو این است چیست؟ ها. برای من عقلاً واضح است که این همه‌اش مصلحت است. اینکه این دقیقاً مصلحتش چیست، ممکنه من نفهمم. اصلاً اگر همه چیز بخواهد اینقدر مصلحتش... باب امتحان تا یک حدی بسته می‌شود. عقل کامل. این اگر رشد بکند، با همین دستورات دین، عقلش هر چقدر نورانی‌تر بشود، با همین عقل خودش تأیید می‌کند که همه این احکام عین مصلحت است. بحث اخلاق توی فقه. تشریح کردیم. حالا عمل بکنند. خانم با حجابی که این دستور شریعت را گرفته، عمل کرده. یک باوری پیدا کرده، یک ادراکی پیدا کرده. وقتی بهش می‌گویند: حجاب بد است. برو بابا! خب دو دقیقه در مورد حجاب. ولی با همه وجودش باور کرده که این مصلحت است. این خوب است. این خیر است. ادراک مصدر پیدا می‌کند. به این معنا نیست که یعنی لزوماً می‌تواند بگوید: الف، ب، جیم. یعنی با همه وجودش این را ادراک کرده. این باهاش اتحاد پیدا کرده. با عقلش یکی شده. عین مصلحت است. این خوب است. این لازم است. این ضروری است. این واجب است. همه عالم را هم که بهش بدهند، حاضر نیست دست از این بردارد. اینقدر مصلحت این را باور کرده است. این می‌شود نورانیت عقل. این می‌شود رشد کرد. تو بحث اخلاقی هم همین است. هر چه بالاتر می‌رود این عقلش رشد می‌کند و همچنین درکش.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه