دروس تمهیدیه

جلسه دوازدهم

00:48:56
14

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. سؤالی که دارید این است که بحث‌هایی که کار نشده، چه بحث‌هایی بوده که باید کار شود؟ یا مثال‌هایی برای آن گفته شود؟ بیشتر یکی از ضعف‌های جدی در حوزه، کمبود فعالیت‌های میان‌رشته‌ای است. میان‌رشته‌ای، یعنی مباحثی که باید دو یا سه رشته با همدیگر عهده‌دار تحقیق آن باشند. در واقع ما مثلاً در دانش تفسیر کار کرده‌ایم و جلو رفته‌ایم. هرچه هم که پیشرفت کرده، خود تفسیر پیشرفت، مثلاً فقه، خود فقه پیشرفت، اصول، کلام. باید کار شود.

مثلاً ما می‌گوییم: آقا! تجسم اعمال. تجسم، یک بخشش برمی‌گردد به مباحث هستی‌شناسی (بعد از فلسفه)، یک بخشش برمی‌گردد به بحث‌های معادشناسی (بعد از کلام)، یک بخشش برمی‌گردد به استظهار از آیات و روایات (روال فقهی). از طرفی، مبنا وقتی شکل گرفت، آن وقت باید در بحث‌های اصولیتان لحاظ بکنید که نظام ثواب و عقاب این است. نرویم دوباره ثواب و عقاب را عرفی بگیریم. در کلام یک ثواب می‌گوییم، می‌رویم در اصول ثواب و عقاب را عرفی می‌گیریم. در عرف کی می‌زنند؟ چه‌طور می‌زنند؟ بابا! عرف چیست؟ این مگر عرفی است؟ نظام خودش را دارد.

بعضی مثال‌های خنده‌داری که ما می‌زنیم (که آقا! همچین از دین بیشتر خارجتان کنم)، می‌گوید: «آقا! لقمه شبهه‌ناک، اثر وضعی دارد.» بعد می‌گوید: «مثل این می‌ماند که سم را، چه بدانی چه ندانی بخوری، اثر می‌کند.» این مغالطه است. این چه ربطی به سم دارد؟ شما یک اثر مادی را داری با یک اثر ملکوتی قیاس می‌کنی. اصلاً نظام ماده، اثرگذاری خاص خودش را دارد. عالم ملکوت، اثرگذاری یک نظام دیگری دارد! این اول بحث هستی‌شناسی‌اش مشکل دارد، مبانی فلسفی‌اش مشکل، مبانی کلامی‌اش مشکل دارد. ثانیاً، اصول نخوانده «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی مَا لَا یَعْلَمُونَ». این رفع از ادله برائت است. «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی مَا لَا یَعْلَمُونَ» را در رسائل مفصل بحث کرده‌ایم. چه رفع شده؟ دقیقاً آثارش رفع شده. آثارش رفع شده. این قدر متیقن‌اش این است. آثار کجایش رفع شده؟ آثار ملکوتی‌اش رفع شده. حالا آثار مادی‌اش ممکن است رفع نشود. شما شراب بخوری، بدانی یا ندانی، روی کبدت اثر دارد، ولی روی ملکوتت، روی شاکله‌ات که بدانی یا ندانی، نمی‌شود گفت قیاس مغالطه آمیز است.

حالا یک بحث دیگر داریم که آقا! پس چطور بعضی بزرگان بودند، لقمه شبهه‌ناک این‌طور می‌خوردند، رویش اثر می‌گذاشته و این‌ها؟ دو تا عمل داریم. همه‌چیز اثر عمل است. دو تا عمل داریم: یک عمل، خوردن لقمه حرام است که اینجا حقیقتاً صادق نیست؛ برای اینکه قطع موضوعی خوردن لقمه حرام، حرمت است. حرمت روی چه موضوعی آمده است؟ می‌گوید: آقا! معلوم‌الطهارة، معلوم‌النجاسة، معلوم‌الحرمة. اکل چیزی حرام است که معلوم‌الحرمة باشد. پس قطع، موضوعی است. اصلاً حکم، به این موضوع آمده. تا وقتی موضوع نباشد، نسبت موضوع و حکم چیست؟ علت و معلول. تا وقتی موضوع نباشد، اصلاً حکم نیست. تا وقتی معلوم‌الحرمة نباشد، علم به حرمت نباشد، اصلاً حرمت نیست. این یک عمل است که اثر این را ندارد. اثر ملکوتی‌اش، اگر حالش بد شده، نماز شب خواب مانده، فلان شده، این‌طور شده، اثر این نیست. اثر چیست؟

یک عمل دیگر داریم: ورع. آن ورع، ورع نیست نسبت به این لقمه. روح احتیاط، همه‌جوانب را سنجیدن، دقت کردن. او! این هم یک عمل است. عملی لطیف‌تر است. واجب شرعی هم نیست. برای آن فردی که لطیف‌تر، مرتبه وجودی بالاتری دارد، احوال قلبی‌اش لطیف‌تر، شفاف‌تر، او چوب لقمه حرام را نمی‌خورد. او چوب بی‌احتیاطی‌اش را می‌خورد.

فرض کن یک بچه پشت فرمان نشسته، پسر ۲۰ ساله، دارد با ضبط وَر می‌رود. بابایش بغلش نشسته، رانندگی می‌کند. از لاین هم خارج نشده، خطر تصادف هم ندارد. سرش به این ضبط است. فرمان را گرفته، رانندگی می‌کند. هی نگاه می‌کند. آخر، بابا! این‌جوری نمی‌شود. جاده را نگاه کن. توبیخ چی کرد؟ توبیخ کرد بابت تصادف؟ توبیخ کرد بابت خروج از ریل؟ به تصادف نزدیک شد؟ ماشین دیگر می‌زد، بغلی می‌زد؟ هیچی نبود. بابایش گوش این را پیچاند بابت اینکه یک وقت این بی‌احتیاطی درش ملکه نشود، حواس‌پرتی‌اش درش نماند، عادت نکند. ربطی به تصادف نداشت. دو تا عمل است: رانندگی بد به خاطر تصادف، یا به خاطر بی‌احتیاطی. دو تا عمل.

لقمه شبهه‌ناک، اصلاً شبهه‌ناک، در آن معنای اول معنا ندارد. وقتی به حد معلومیت نرسد، که اصلاً شبهه معنا ندارد، اثر ندارد. سعادت پروند. از علامه سؤال می‌کنند. دیگر علامه، سیره خود حاج‌آقا عجایب دیدیم. یعنی هر دوتاش، چیزهای جالب. حالا وقت کلاس می‌رود. یک بار هم یک عمل جراحی حاج‌آقا داشتند، بیمارستان عماری. با این حقیر از قبلش هماهنگ کردند و با هم رفتیم. پذیرش شدند و صبح رفتیم و دوتایی بودیم. از صبح تا ظهر، خدمت شما عرض کنم که بنده رفتم از خانه نان آوردم و پنیر و این‌ها. تخت بیمارستان صبحانه خوردند و این‌ها. آماده شدند که بروند برای جراحی. رفتند جراحی. و حالا خاطرات زیاد است. آن این قضیه. عرض کنم خدمت شما که بعد آمدند. من رفتم آبمیوه خریدم. هر چه می‌گرفتم حاج‌آقا میل می‌کرد. آمدم توی بخش. یک بنده خدایی شیرینی پخش می‌کرد. از این شیرینی‌های به قول ما دانمارکی! آقا! خودم را کُشتم. حاج‌آقا نخورد. توی پلاستیک گذاشتم ببرم. باز بردم. باز برگرداندم. تا از کجا آورد؟ من بیشتر اصرار می‌کردم. می‌خواستم ببینم قضیه چیست. دیدم نه، ایشان مقید به اینکه این را نخورد. یک چیزی بود. ولی خب خیلی جاهای دیگر هم، عرض کنم خدمت شما که خیلی پیش می‌آمد. یعنی افراد متعدد دعوت می‌کردند. مثلاً، مهمانی فلان چیزی. حالا شاید همین قضیه بوده. یعنی ایشان خواسته مثلاً جنبه احتیاط را در نظر بگیرد یا هرچه.

به هر حال، دو تا عمل با دو تا اثر. این ورش، اینکه می‌گوید: آقا! فلان آقا رفت مهمانی فلان کس و این‌ها. بحث اثبات صانع را که ایشان درس می‌داد، یک حالات خوشی پیدا کرد. یک مدتی توی آسمان‌ها بود. بعد چند روز حالش گرفته شد. آمد خانه. «فلان کس خوردی؟ از همان جا حالت خوب!» این الان چیست؟ یعنی اثر چیست؟ اثر آن بی‌احتیاطی است. لقمه که مشکل ندارد. چوب بی‌احتیاطی. خدا این کار را کرد که حواست را جمع کنی. مشکل دارد.

دو تا قضیه میان‌رشته‌ای: اگر بحث کلامی را خوب کار کردی، بحث اصولی را خوب کار کردی، بحث فقهی را از مسیرش رفتی، مباحث فلسفی را بهش توجه داشتی، در همه مباحث که آن بدیهیات و واضحات عقلی و فلسفی انکار نشود، احراز نشود، پشت گوش انداخته نشود، متفاوت است. متأسفانه، معمولاً کارهای ما این شکلی نیست، الا ماشاءالله. هم مباحثی که داریم، این‌جوری باید توجه کرد. در مسیر.

مثلاً بحثی را پارسال داشتیم با رفقا (خارج غیبت را مباحثه‌ای شروع کرده بودیم). خیلی مفصل شد. یعنی اصلاً نصفمان این‌قدر دیدیم، هر بحثی وارد شویم، این‌قدر ابعاد دارد که باید کار شود. بعد یک بحثی بود سر اینکه حرمت غیبت را از آیات بخواهیم استفاده کنیم. خب معمولاً آقایان گفتند که از هیچ‌کدام از آیات، استفاده دلالتی ندارد. چون معادله غیبت، معمولاً توی بحث استنباطی‌اش که آمدند گفتند که این آقا، از «ویل لکل همزة لمزة» حرمت فهمیده. دلالت بر حرمت نیست. مرجوحیت فهمیده می‌شود. یا ممکن است مثلاً حتی عقوبت اخروی هم فهمیده بشود، ولی لزوماً هر چیزی که در عالم آخرت مثلاً آثار بدی دارد، به معنای این نیستش که حرام است.

هنر مبانی‌اش هم باید خوب کار شود. بحث‌هایی، بحثی که حالا شده. آنجا گفتیم: بابا! این اصلاً خیلی ساده است؛ دو دوتا چهارتاست. «لمزة»، خدای متعال یکسان‌انگاری کرده بین «همزة» و «لمزة». گفته: این‌ها یک «همزة» و «لمزة» از یک عقوبت مشترک برخوردارند. این‌ها را با همدیگر یکی کرد. قاعده فلسفی، عقلی، واضح، بدیهی، برهانی چیست؟ «حکم الامثال واحد». از آن ور هم آیه دیگر توی قرآن داریم که «لمز» نهی کرده و حرام است. «الامثال یجوز واحد». خب این هم که داستان دیگر ندارد. این همه داستان! چقدر بحث: آقا! این دلالت… آقا! دیگر این‌قدر خودمان را بکشیم روی دلالت؟ حالا وحید دلالت دارد. بابا! امثال لمز را نهی کردیم. خب همزه هم نهی شده دیگر. با همه تفسیری. غالباً بخشی از بحث‌های تفسیر قرآن به قرآن همین است. امثال این را پیدا کنیم کجاها. این را یکسان‌انگاری کرده با یک سری مفاهیمی، با یک سری اعمالی. این دو تا فعل را یکی دانسته.

میان‌رشته‌ای، بحث‌های تفسیری و بحث‌های کلامی. او! چقدر این را باید با همدیگر کار شود که یک سری بحث‌ها داریم که از یک طرف کلامی، از یک طرف تفسیری. از یک طرف تفسیری، یک طرف اصولی است. کار نشده. خیلی مفصل‌تر از این است. تمام نمی‌شود. ولی ماشاءالله! مباحثی که توی اصول تنقیه نشده، عرف یعنی چی؟ تنقیح گردید ایستاده. عقلا، آن سیره متشرعه از فلان ضوابط دارد برای کشف معنایش، دلالتش. خب عرف چیست؟ مصلحت چیست؟ آقا! دوست داریم. دانلود مصلحت. یک کتاب دیگر باز شاید از ایشان، عرف نوشته. فضای حوزه نیامده مباحثه بشود. گفت‌وگو بشود. اضافه بشود به این دو روز. حالا این کتاب «الفائق» که پارسال اضافه کرده، بحث‌های اصولی خارجش را دارند می‌گویند. آره! برخی آقایان، آقای عراقی، خارج این کتاب را دارند.

حالا در مورد اعراض چند تا نکته عرض بکنم. توی درس خارج رهبر انقلاب. نکته اول این است که این اعراض، آقا! احرازی که می‌کنند اصحاب از روایت، معمولاً چند صورت، چند وجه دارد: چند دلیل. صورت اول این است که ممکن است که علت اعراضشان این باشد که سند را قبول ندارند. مثلاً بحث سر سکونی. موثق نمی‌دانند. لذا به روایتش عمل نمی‌کنند. این‌جور اعراض موجب تضعیف و حجت نیست. مگر اینکه (دقت بحث): مگر اینکه به نحوی باشد که از عدم اعتماد اصحاب به سکونی برای ما عدم وثوق حاصل بشود. به هر حال یک عدم وثوقی باید یک جایی حاصل شود. یا عدم وثوق به روایت، یا عدم وثوق به راوی. یا احراز همه این‌ها باعث می‌شود که روایت از چشممان بیفتد، راوی از چشممان بیفتد. ولی صرف اینکه مثلاً ممکن است همه این‌ها یک مبنای رجالی داشتند. بر اساس آن مبنای رجالی سکونی را موثق نمی‌دانستند. صرف اینکه موثق نمی‌دانستند، دلیل نمی‌شود که بگوییم اعراض کردند، پس تمام. قبول داشته باشیم، قبول نداشته باشیم، روشن است. اگر ما آمدیم تحقیق کردیم، تفحص کردیم، رسیدیم به اینکه ایشان ثقه است، دیگر اینجا این اعراض اصحاب برای ما روایت را تضعیف نمی‌کند. باز ما به روایت عمل می‌کنیم.

نکته دوم: گاهی علت اعراض این است که قبلی‌ها مضمون روایت را یک طور دیگر فهمیدند. بحث سند نیست؛ دلالت است. این‌ها ازش استحباب فهمیدند. این‌ها ازش در فلان وقت فهمیدند. مثلاً مطلق نفهمیدند، خاص فهمیدند، مقید فهمیدند. یک طور دیگری فهمیدند. استظهار کردند از این روایت. خوبی این هم برایمان موجب تضعیف روایت نمی‌شود. استظهار. ما خودمان نگاه می‌کنیم، شاید ما چیز دیگر فهمیدیم. چه‌کار می‌گوید؟ بقیه چی فهمیدند؟ هیچ‌کس از این روایت این را نفهمیده. هیچ‌کس از این آیه این را نفهمیده. همه وجوب فهمیدند. همه استحباب فهمیدند. ما وجوب می‌فهمیم. این هم، اینجا هم اعراضشان اعتباری ندارد. فهم یک فقیه از یک روایت، دلیل نمی‌شود که یک فقیه دیگری هم بخواهد از روایت همینو بفهمد. حجت نیست برای مانع فهم دیگری. احراز است دیگر. آره دیگر. اعراض کردن از این روایت به عنوان دلیل وجوب. این هم از این. آن بر مبنای وثاقت صدوری است دیگر. بله.

یک نوع دیگر از اعراض این است که این مهم است. این است که یک وقت هستش که روایت مشکل سندی ندارد. موثق است. از لحاظ دلالت هم دلالتش واضح است. باز مثل همین که توی درس داشتیم. علتشم واضح است. با این حال اصحاب اعراض کردند. خب این نشان می‌دهد که این فقهای بزرگمان مطلع بودند از مفاد ائمه. متبحر بودند توی کلمات ائمه. مبانی اصول اهل بیت را می‌شناختند. حتماً این روایت را دیدند. در عین حال، یک ضوابطی دست این‌ها بوده. روایاتی در سینه‌شان بوده. اصولی دست این‌ها بوده که با آن اصول و ضوابط و این‌ها می‌فهمیدند که به این روایت نباید عمل کرد. یا این‌ها را تقیه می‌دانستند. بیا! به هر نحوی. ما خبر نداریم که چی پیش این‌ها بوده و واضح بوده که به خاطر همان احراز کردند از این روایات.

ببینید! باید هم در اجماع، هم در این قضیه اعراض و شهرت و این‌ها، برسیم به یک نقطه کور و مبهمی که به دردمان بخورد. معلوم نباشد تا حجت بشود. حدس جدی زده می‌شود. حدس قوی زده می‌شود که احتمالاً از معارف، مبانی، روایات، ادله، چیزی پیش این‌ها بوده. اعتباری برای ما ندارد. احتمال جدی داده می‌شود که این دیگر حرف فقها نیست، کلام معصوم بوده. یک چیزی پشتش بوده. یک دلیلی داشتند که به ما نرسیده. چون خیلی هم بعید است که این همه آدم عالم با تقوا، این‌ها بخواهند مخالفت با شریعت کرده باشند. یا همه با هم اشتباه کرده باشند. همان در اجماع ملاک همین است، همان در این اعراض ملاک.

خب اینجا بر اساس این اعتمادی که به فقها داریم (بعد این‌ها همزمان بودند با اهل بیت، اصحاب متصل بودند؛ آنهایی که فاصله دارند کار نداریم). می‌دانیم که این‌ها روایات در دسترسشان بوده. چون از طریق این‌ها به ما رسیده. روایات عمل شده. عمل نکرده. می‌فهمیم که یک عیبی توی این‌ها بوده. آنها می‌دانستند این عیب. ما نمی‌دانیم. به این علم آن‌ها که پشتوانه‌اش دسترسی به معصوم و کلام معصوم است، اعتماد می‌کنیم. و ما هم احراز می‌کنیم از این روایات. این باعث می‌شود که دیگر ما وثوق به این روایات نداشته باشیم. با توجه.

جای... ببینید! این اصل حرف درست است، ولی بر اساس آن ضوابط. ببینید! مثلاً یک کسی با آقای بهجت بوده. مثلاً بر ضوابطی دستش می‌آید. حالا همه حرفهای بهجت را نمی‌داند. نرم‌افزار شد، این‌ها می‌شود دسترسی داشت، ولی یک روحی حاکم است. یک ضوابطی حاکم است. یک چیزهایی از آقای بهجت یاد می‌گیرم. یک ادبیاتی از آقای بهجت. به رفقا می‌گفتم. می‌گفتم که: نماز، نماز اول وقت. نماز مثل لیمو شیرین است. اگر اول وقت خواندی، شیرین. اگر بگذاری عقب... گفتم: اصلاً من قسم جلاله می‌خورم. بهجت این حرفها را نزده. استفاده آشنا باشد. ادبیاتشان. بیان. آن شیرینی که یک کم بشناسد، می‌فهمد این ادبیات مال ایشان نیست. تشخیص بدهی آن درست است. ولی خب آقای بهجت بالاخره یک آشنایی با ادبیاتش، با آن ضوابطش...

نه، دیگر نه، نه. حالا ببینید! اصلش این‌ها متصل بودند به زمان معصوم. چرا می‌شود گفت؟ بیشتر از آن نباشد. چرا با... نه! این یکی‌اش است. یکی دیگر این است که... یکی دیگر این است که آن فرهنگ... ببینید! باز با همین مثال آقای بهجت. آنی که دائم با آقای بهجت رفت و آمد دارد، می‌رود، می‌آید، مثلاً دمخور است با ایشان و این‌ها. این ممکن است که اصلاً خبر ندارد. این مثلاً بعداً که کتاب‌های آقای بهجت، سخنان ایشان از جوانی تا الان چاپ شد، چقدر! ولی آن چیزی که از آقای بهجت فهمیده، دریافت کرده، به عنوان ارتکاز برایش شکل گرفته. این البته فعلاً بحث ارتکاز. یک بخش شناختی که دارد از روحیات.

مثال‌هایی که حالا هست، بخواهم برایتان بگویم. واژه. آقا! مشهد که بودیم این سری. بعد، خانواده‌شان یک کم راه هتل، یک کم دور بود از سخنرانی که داشتند. ما با حاج‌آقا می‌رفتیم و این‌ها. از یک طرف هم راننده مثلاً آماده بود که ایشان را بیاورد برای جلسات. از یک طرف هم حاج‌خانم، راه زیاد بود برای اینکه بخواهند تا حرم بروند و این‌ها. حالا مثلاً با تاکسی و این‌ها باید می‌رفتند. راننده می‌خواست بیاید. حاج‌آقا داشتند تلفنی بهش می‌گفتند که: «شما نیا. اگر چیز است، می‌خواهید بگویید که راننده حالا اگر می‌خواهد بیاید، بیاید، ولی حاج‌خانم را ببرد حرم.» حاج‌آقا ناراحتی گفتند که: مثلاً منظورتان این است که تو که می‌دانی من مثلاً این‌جوری نیستم که بخواهم همچین چیزی بگویم. نه من همچین درخواست‌هایی می‌کنم. نه آنها همچین کاری می‌کنند. آن هم پا نمی‌شود بیاید. استفاده ویژه. مثلاً این‌قدر کسی که مواظبت نسبت به بیت المال و حلال و حرام و فلان، راننده پاشو مثلاً زن من را ببر حرم. معلوم است که این کار را نمی‌کند. دقت می‌کنی؟ این همش هم که لازم نیست عین کلمات و عبارات باشد. یک چیزی را او تلقی کرده. آقا! معلوم است که معصوم این حرف را نمی‌زند. اگر کسی آمد به من گفت که تحریری به راننده گفته: «بچه من را مثلاً از مدرسه وردار ببر خانه.» توی دهنش! واضح است برایم. اگر هم گفتی، منظورش یک چیز دیگر بوده. تو غلط فهمیدی. یا برایت غلط نقل کردند. یا منظور چیز دیگر بوده. یا نقل قول از یکی دیگر داشته می‌کرده. تا نصفه شنیدی. واضح است برای من. ایشان همچین حرفی نمی‌زند.

نه، ببینید! نرسیده. اولاً که روایت به اینها. جمله سنگینی است. نکته. این‌ها مثل الان زمان ما نبوده که هزار تا کتاب بنشینند بخوانند. این‌ها همش متمزّج توی روایات بودند. متمرکز، نه. هر چه بوده، روایت بوده. بله. این مقدار از روایات ممکن است مثلاً دستشان نبوده. آن هم تازه فقط. ولی این‌ها سروکار داشتند. کتابخانه شیخ طوسی بوده که آتش زدند. این اشرافی که این‌ها به روایات داشتند، تسلطی که داشتند، دائماً با روایت، مثل صدوقی اصلاً فتوا نمی‌دهد، روایت را فقط نقل می‌کند. این اشراف و تسلط و اُنس این‌ها با روایات، روایت بوده. دورهمی‌هایشان روایت. دور هم نشستن حرف می‌زنند، روایت می‌خواندند. امالی‌هایی که مثلاً نوشته شده و این‌ها، با شاگردشان کلاس درس که می‌گذاشتند، روایت یادداشت می‌کردند. امالی بوده. املاء. همه اُنس این‌ها به روایت بوده. مثل الان که نبوده که مثلاً بگوییم آقا! آنها مثلاً مشغول تفریحات بودند. آروم آروم جمع شده به ما رسیده. میزانی که الان دست ما هست وسیع‌تر است. خیلی بیشتر است. و درست است که معصوم را ندیدند، ولی خب مثلاً این‌ها نواب اربعه را که دیدند. که با نواب اربعه حشر و نشر داشتند. یا مثلاً با یک واسطه، دو واسطه شاگردی کردند. الان مثلاً بنده علامه طباطبایی را ندیده بودم (بلاتشبیه). ولی خب مثلاً این همه شاگردان ایشان، کتاب‌های ایشان، مطالب ایشان، معارف ایشان. خب آدم شاید احساس کند. گاهی آن هم که علامه را دیده، گاهی هم پیش آمده. اساتید بودند، ما یکی از اساتید شاگرد علامه نبوده ولی به شدت متمرکز توی آثار علامه بوده. یکی از شاگردان علامه هر از گاهی خانه‌مان (یک بحث دیگری است). این‌ها مسلط بودند. متمرکز بودند. خلاصه‌اش این است که این آشنایی به خاطر روایات و یکی هم به خاطر ارتکازی که این‌ها از معصوم درشان شکل گرفته. شناخت. بله. باشد.

نه، ببینید! کلاً توی یک آره. بله. نه خب ببینید! این مجموعه معارف همین‌جور آمده جلو و این معارف منتقل شده. ببینید! مثل اینکه بگوییم آقا! مثلاً ما علامه طباطبایی ملاصدرا را که ندیدیم. ما علامه طباطبایی را که دیدیم. ملاصدرا را دیدیم. حاجی سبزواری را دیدیم. بوعلی را دیدیم. خواجه نصیر. همه را دیدیم. یک فردی، یک سلسله عرضی که نیستش که مثلاً از نقطه الف به نقطه ب منتقل شده. یک سلسله طولی است. این معارف هی آمده جلوتر. علامه طباطبایی همه قبلی‌ها را دارد. به علاوه یک سری چیزهای جدیدتر با نوآوری‌های جدیدتر. هم صدرا را دارد. هم اشراق را دارد. هم مشاء را دارد. همه را در اوج دارد. همه را در اوج بلد است. البته قبول دارم ممکن است کسانی باشند که متمرکز روی یکی‌اش باشند. دلیل نمی‌شود.

فرهنگی که توی شیعه شکل گرفته، منتقل شده، آمده جلو. این شیعه متدینین، متشرعین، این‌ها از قبلی‌ها می‌گرفتند. درست است که معصوم قبلی را ندیدند، ولی تمام آن معارف، آن آموزه‌هایی که آن امام یاد می‌داده، فرهنگی که القاء می‌کرده، آن احکام و آداب و سننی که توی جامعه پایه‌گذاری می‌شود، می‌رسد به نسل. مثلاً امام عسکری علیه السلام. ما از ایشان روایت کمی در باب زیارت داریم. زیارت اربعین و این‌ها خیلی به ندرت. یا مثلاً زیارت‌نامه بخواهند یاد داده باشند. خب زیارت‌نامه را معمولاً از امام هادی علیه السلام داریم. بخش وسیع‌ترش را از امام صادق علیه السلام. امام هادی زیارت‌نامه‌ها را یاد دادند. دیگر الان به امام عسکری رسیده‌ای، اصلاً دیگر مردم زیارت‌نامه ندارند؟ نه! زیارت‌نامه‌ها دیگر آمده توی شیعه، منتقل شده، مانده. نسل معاصر با امام عسکری آن معارفی که از امام هادی بوده را همه دارند. شبهات و مسائل جدیدتری هم هست. آن را هم دارند از ما می‌گیرند. امام از جهت معارفی هم یک دوره جدیدی دارند ایجاد می‌کنند.

پراکنده. پراکنده اگر باشد ما اصطلاحاً می‌گوییم مثلاً مدرسه بغداد، مدرسه کوفه. اهل بیت یک جوری اصحابشان را جمع کردند و تعلیم دادند. عملاً مدرسه شکل گرفت. زمان امام رضا علیه السلام. دو تا مدرسه اصلی (سه تا مدرسه اصلی مادرش). یکی مدرسه بغداد رو داشتیم (آن هم به خاطر اینکه باز خود امام کاظم علیه السلام هم آنجا بودند و این‌ها). یکی مدرسه کوفه رو داشتیم. مدرسه کوفه از قبل شکل گرفته بود. از زمان تقریباً امام صادق علیه السلام جدی شده بود. قبلش هم بود. شیعیان بودند. ولی مدرسه امام صادق دیگر با هشام و این‌ها مثلاً کامل. کوفه فضایش عوض شده بود. مدرسه مدینه هم که دیگر پایگاه خود اهل بیت بود و بنی‌هاشم. پراکنده‌ای نبود که مثلاً بگوییم آقا! یک نفر توی آذربایجان بوده. مثلاً آذربایجان مرکز شیعه نبوده که بخواهد این‌جور مثلاً توش متمرکز باشند. باشند. مدرسه. به این اصحاب قبلی، شاگردان نسل بعد را تربیت بکنند. این فضای تربیت و تعلیم. بله. الان پراکنده است ولی اینترنت هم هست. یک نقطه‌ای هست که همه پراکندگی‌ها را جمع می‌کند. جمع بکند. پراکندگی به این نحو نبوده که یکی ممکن است یک بخشی از آقا کلاً یک راوی بوده. متمرکز بوده. توی بخش دیاد گذاشته رفته مثلاً سبزوار دارد زندگی می‌کند. با خودش برده. متمرکز بوده. این‌ها بعدی‌ها را یاد می‌دادند. مجموعه معارف. ممکن است یکی هم مثلاً فقهی می‌پرسیده. ابوبصیر و این‌ها فضاشان فضای فقهی بوده. آن یکی هشام مثلاً فضای کلامی داشته. ولی همه این‌ها یک جا جمع می‌شده. مدرسه کوفه که بوده، کوفه‌ای بوده که ابوبصیر فقیه‌اش بوده. همان کوفه بوده که هشام متکلمش بوده. و این نسل بعد می‌گرفته این‌ها را. ولو معاصر امام بعدی بوده. امام بعدی ممکن است توی این حوزه‌ها کمتر. هرچه جلوتر آمده، این شکلی جلو آمده. بعد مدرسه بغداد رسیده به شیخ طوسی. شیخ طوسی نماینده رئیس حوزه بغدادی است که همچین سابقه‌ای دارد. بوده از قدیم. تمامش کنیم.

روشی که معمولاً گفته نمی‌شود. اصلاً بحث روش‌شناسی همین است دیگر. البته آنی که توی درس خارج می‌رود، کم کم دستش می‌آید. ولی معمولاً این آقایان کمتر کسی بوده که بخواهد این روش‌ها را تعلیم داده باشد، یاد داده باشد. چرا؟ البته آن خودش استفاده می‌کند. در استفاده. مثل اینکه شما مثلاً می‌روید شاگرد یک نفر می‌شوید. مثلاً تعمیرکار ماشین. این از آن پیچ و مهره و چه می‌دانم آن ابزار و ادوات استفاده‌ای که می‌کند، کم کم شما یاد می‌گیری. پای تخته بهت توضیح می‌دهد. تقریباً تعمیرگاه این‌جوری نیست که بخواهد یکی آنجا پای تخته توضیح بدهد. این می‌رود سر وقت ماشین. «بچه! آن پیچو بده. آن پیچ‌گوشتی را بده. آن نمی‌دانم آچار فرانسه را بده.» مطالب بروجردی را که می‌خوانی، دست همین از آقای بهجت. مطالبی که عرض کردم، آره دیگر. استنباط که می‌کند. وقتی روایت را می‌آورد، به چه نحوی قبول می‌کند، به چه نحوی رد می‌کند. تسهیل شده دیگر. مثلاً می‌گویند: «وسائل الشیعه» تقریباً انسان یک طمأنینه‌ای دارد که توی این موضوع همه روایاتی که بوده جمع است. البته خب «وسائل» یک مستدرک دارد. مستدرک «وسائل» که گفتند نه، یک سری روایت توی این ابواب بوده، جا مانده. مستدرک «وسائل» نوشتند. ولی خب بامزگی‌اش به این است که آن مستدرک. اگر طلبه‌ای بخواهد اجتهاد و استنباط بکند، به «وسائل» و «جواهر» توی همان موضوع مراجعه کند، دیگر دستش می‌آید مطلب چیست. دیگر اعمال نظر بکند. یا قبول می‌کند یا رد می‌کند.

عرض کنم خدمتتون که یک نکته می‌فرمایند. می‌فرمایند که فرمودید اینجا اشاره کرد. فرض کنید شما از عده‌ای از افرادی که در اطراف مرحوم آیت الله بروجردی بوده و با ایشان حشر و نشر داشتند و با آنان اطمینان داشته باشید، مطلب را بشنوید. حالا مثال آقای بهجت را وثوق به آن مطلب برای شما پیدا می‌شود. حال اگر از دو یا سه نفر کلامی برخلاف آن مطلب شنیدید، دیگر به آن کلام مخالف توجه...

آیا کسی که همیشه با حاج‌آقا بوده، سیره حاج‌آقا، سبک حاج‌آقا، روش حاج‌آقا را می‌داند، مسیر تربیتی و این‌ها؟ سخت‌گیری‌های خاصی. یعنی شاید مثلاً شما ۱۰ سال بروید مرتبه بعدی که باید ایشان از آن سفارشات و دستورات و این‌ها را بگویند، نمی‌گویند. خیلی از آقایان شما توی ۶ ماه قدم سوم هم. یکی آمد گفتش که مثلاً من یکی را می‌شناسم. طلبه فلان جا. مدرسه معصومیه. حالا من دیده بودم حاج‌آقا چه شکلی به این تشر می‌زند. اصلاً محل ماشین در را ببندم با یک عصبانی. یکی آمد گفتش که من خبر دارم که این آقا دستورات خاص از حاج‌آقا. گفتم: «من یقین دارم که این‌طور نبوده.» بپرسم. برایم واضح است. مثل روز.

این قرائن کنار همدیگر، آن سبک ایشان، این روش برخوردشان با این آدم. مسلم است که آن آدم نمی‌تواند این شکلی باشد که نه، ایشان فلان شده. واضح است برای من که این‌جوری نیست. ولو این افراد مورد وثوق باشند. این‌طور می‌گویید که شاید قرینه‌ای حالیه یا مقالیه در کلام وجود داشته که بر این افراد مخفی مانده است. فلان جمله را مثلاً یک نقل قولی بنده شنیده بودم از این داستان زیاد داریم. خیلی این‌ها جالب است ها! توی بحث‌های فقهی خیلی به درد می‌خورد.

یک آقایی داشت نقل قول می‌کرد از منبرهای معروف در مورد مرحوم آیت الله ابوترابی. که این آقای علی اکبر ابوترابی، آزادگان (اسرای ایران در عراق) که سید این‌ها بود. نمی‌دانم می‌شناسید یا نه. انسان خیلی باصفا. توی این اسرایی که توی عراق (ایرانی‌هایی که اسیر شده بودند توی عراق)، ایشان توی آن اسارتگاه‌ها در واقع بزرگ‌تر این‌ها بود و بعد هم آزاد می‌شوند و می‌آیند ایران و ایشان خیلی آدم. پدرش مجتهد. یک کسی نقل می‌کرد، می‌گفت که: پسر آقای ابوترابی، بهجت. پدر چطور است، فلان این‌ها؟ گفته بود که مثلاً خوبند، فلان و این‌ها. آقای بهجت گفته بودند که مثلاً (این آقا که نقل می‌کرد می‌گفت) این نشان می‌دهد که آیت الله سید عباس ابوترابی «طی الارض» دارد. آقای بهجت این جمله را تحلیل می‌کرد. بعد بر اساس همین که این از اینکه مفروض مقام ایشان در «طی الارض». با همین مفروض حالا می‌رویم مرحله بعدی. شوخی‌اش این بود. مقصود او نبود؛ برای اینکه اصلاً این‌قدر این آدم کتمان‌کننده بود، آن‌قدر که بخواهد جلوی تو بیاید بگوید مثلاً من خبر دارم که مثلاً پدرت استفاده کند. یک قولی به این بنده خدا رسیده. آقای بهجت هم نمی‌شناخته. روشن.

مثال خیلی خوبی است ها. نقل قول بشود. دو تا، سه تا، پنج تا، ده تا. همه این‌ها را ما گفته. پسر ایشان است. باتقوا. ۵ تا دیگر گفتند. این‌ها همه باتقوا. منظورشان این نبوده. بابا! اصلاً قضیه این نیست. شوخی آقای بهجت بوده. این تکیه کلام ایشان بوده. این اصلاً از یک چیز دیگر بوده. اراده استعماری نداشته نسبت به این قضیه. یک چیز دیگر بوده. اصلاً داستان این بحث خیلی خوبی است. و این هم از اینکه حالا پس ما توی اعراض این بخش.

یک خط دیگر بخوانم. دو دقیقه. بعد از آن می‌روی خانه. مثلاً خانواده ازت می‌پرسند که: خب! امروز دو ساعت صبح. این ۶ را بخوانیم تعزیه را. ان شاء الله شنبه عرض می‌کنم.

و أما لزوم و دفع دیه لُو کان المقتول ذمّیاً. اما اینکه اگر کسی را که کشته شده، اگر مقتول ذمی باشد باید دیه پرداخت کنی، این از کجاست که باید دیه پرداخت کنی؟ حالا پرداخت بشود. «فلسفه محمد بن قیس المتقدمة» که داشتیم. فرمود: «ولکن یؤخذ من المسلم» که آنجا بحث دیه را مطرح کرده بود. خب یک هفتم بخوانیم که شهریه حلال بشود. و هم اعتبار «ان لا یکون القاتل للمقتول فهو مما لا خلاف لِصحیحته عمران عن احدهما علیهم السلام». اما اینکه می‌گوییم آقا! قاتل اگر پدر مقتول باشد، قصاص نمی‌شود. اگر قرار است قصاص شود، نباید پدرش... پدر هم به همین معنای والد فقهی. دیگر نه آن قرآنی که آزر مثلاً پدر حضرت ابراهیم. «فهو مما لا خلاف فیه.» از چیزهایی است که هیچ اختلافی درش نیست. «صحیحه عمران فرمود لایقاد والد بولده». پدری را به خاطر پسرش قصاص نمی‌کنند. «و یَقْتَلُ الوَلَدُ اذا قَتَلَ والدَه عمداً». هیچی دیگر. اگر بچه برداشت بابایش را به نحو عمدی کُشت، اعدامش می‌کنند. و غیرها. غیر از این هم داریم البته.

حالا یک وقت‌هایی ممکن است که پدره قصاصش هم واجب باشد. یعنی قتلش واجب باشد. بچه می‌کشد. این را قصاص ندارد بچه. ولی توی قضیه امام هادی علیه السلام دارد که متوکل خب خیلی صبر می‌کرد. امیرالمؤمنین. خدا لعنت کند متوکل را. یک دلقکی را درست می‌کردند، سرش را مثلاً می‌تراشیدند. امیرالمؤمنین هیکل درشتی داشتند و سرشان هم مو نداشت این جلوها. و خاطره کلاه‌خود که توی جنگ، موهای جلو ریخته بود. بعد این مثلاً سیمای امیرالمؤمنین را درست می‌کرد. این‌جوری دستش را می‌گرفت با شکم گنده‌ای می‌آمد جلو و توی دربار متوکل این را می‌آوردند. شب‌نشینی. می‌خندیدند. مسخره می‌کرد. و این هم توهین می‌کرد به امیرالمؤمنین. تعبیر زشتی به پسر متوکل. آمد خدمت امام هادی. گفت: «من نمی‌توانم دیگر این را تحمل کنم. این حرف‌هایی که می‌زند و کارهایی که می‌کند. قتلش هم واجب است. می‌خواهم بکُشمش. اشکال ندارد؟ حساب بده، حساب امیرالمؤمنین، حساب اهل بیت.» حضرت فرمودند که: «درست است که این قتلش واجب است، ولی تو این کار را نکن.» یعنی قتل پدر، حتی اگر جایی باشد که به حق باشد، باز هم اثر وضعی. اثر وضعی فرق می‌کند. اثر وضعی دارد. این فل... گفتش که: «آقا! من عمرم هم کوتاه بشود، این کار را انجام می‌دهم. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم.»

بعد ظاهراً شبش هم خواب می‌بیند امیرالمؤمنین که حضرت می‌فرماید: «با ۱۸ ضربه فردا شب پدرت را می‌کشی.» با ۱۸ ضربه کشته می‌شود. ۱۸ ضربت به خاطر توهینی که به حضرت زهرا سلام الله علیها کرده بوده. به ۱۸ ضربه که فردا می‌ریزند این ضربات را می‌زنند. این داد می‌زند. می‌گوید که: «بس است!» این پسرش توی تاریکی می‌کشد متوکل را. می‌گوید: «چراغ را روشن کن. بشماریم جراحات.» ۱۸ جراحت به تنه وارد. حالا غیر از اینکه پسر اگر قاتل پدر شد و به حق بود، باز هم اثر وضعی برایش دارد.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه