متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«و لا تقدیر تشکیک فی انصراف المذکور، یمکن التمسک بالاطلاق المقامی.» اگر در این انصراف تشکیک کنیم، یعنی اگر انصراف داشته باشد به این بیّنه خاصی که شهادت دو مرد عادل است، اگر این باشد، تمسک میکنیم به چه چیزی آقا؟ به اطلاق مقامی.
اطلاق مقامی اینجا چه میگوید؟ میگوید حضرت که فرمودند: «البینة علی من ادعا»، میدانستند که ما از «بیّنه» دو مرد عادل میفهمیم، همه این را میفهمند. آنچه رایج بوده، همان دو مرد عادل بوده. چرا حضرت، اگر مدنظرشان معنای دیگری برای «بیّنه» بوده، چرا نگفتند؟ حضرت که میدانستند ما همچین برداشتی میکنیم. اگر معنای دیگری داشته، اگر برداشت ما غلط بوده، چرا اصلاح نکردند؟ اگر چیزهای دیگر به عنوان «بیّنه» میشود باشد، چرا نفرمودند؟
بله، «فإن الوسیله» که توضیح دادیم اطلاق مقامی را و گفتیم غالباً اطلاق مقامی شکل نمیگیرد؛ چون احراز اینجور مقام بیانی برای نگفتنها، برای گفتن احراز مقام بیانش راحت است، چون اصل عقلایی است. برای نگفتن، که البته بعضی از اساتید معاصر مخالف بودند. ایشان قائلند که اصل ندارد که در مقام بیان باشد و اینها. بله، همهچی را احراز میکنند. اصطلاحمان با همدیگر یک کم جور نبود وگرنه حرفهامان یکی است. «ما با عبارات و أنش و حسنک واحد.» هرچند که ما همیشه از زیبایی تو بگوییم، عبارتهامان با هم فرق میکند ولی معنایش یکی است.
اطلاق مقامی شد: «فإن الوسیله المعروفة للاثبات، هی شهاده رجلین عدلین»؛ چون آن چیزی که، آن وسیلهای که شناخته شده است برای اثبات، شهادت دو مرد عادل است. «و سکوته عن تحدید البینة لابد ان یکون اعتماد علی ذلک.» وقتی که حضرت بیان نمیفرمایند محدوده بیّنه را، وقتی تعریف نمیکنند بیّنه را، وقتی چیزهای دیگری را اضافه نمیکنند به بیّنه، وقتی اینی که ما تصور میکنیم را اصلاح نمیکنند، درباره بیّنه، تصوری که ما داریم را اصلاح نمیکنند، این سکوت حضرت میشود اطلاق مقامی. پس «سکوت علامت رضاست، مال اینجاست.»
سکوت علامت رضاست! علامت رضایت که در قضیه خواستگاری حضرت زهرا (سلام الله علیها) این قضیه بود دیگر. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمدند خواستگاری، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به حضرت زهرا (سلام الله علیها)، صلوات الله علیهما، فرمودند که: «پسرعمویت آمده خواستگار.» اگر امیرالمؤمنین ازدواج نمیکرد با حضرت زهرا، کفری نداشت. حضرت اینکه بخواهد با کسی تا ابد مجرد بماند. اما کسی نبود که بخواهد با او ازدواج کند (مثلاً، پسر مؤمنم که هست، آدم خوبی هم که هست، پدر فرزندان من هم بعد از نسل من هم که مثلاً قرار است به دنیا بیایند از امیرالمؤمنین و امامان و اینها). کفرِ من هم در این عالم دیگر نمیماند. باید تا فهمیدند میگفتند: «ای جان! آخ جون! فلان!» هیچی نگفتند، سکوت کردند. پیامبر فرمودند که: «آمده خواستگاری، درخواست دارد اینها. شما موافقی؟» میگویند حضرت زهرا (سلام الله علیها) مثلاً رنگشان عوض شد و سکوت کردند. این حیا. خیلی زیباست! الله اکبر! سکوتها، سکوتها، اقرارها. سکوت و اقرارها.
این میشود اطلاق مقامی. نگفتنش دال بر رضایت میشود. چون اگر مخالف بود، میگفت. همهجا که آدم جایش نیست که بخواهد مثلاً عرض کنم که همهچیز را بگوید. بعضی جاها با نگفتن آدم بعضی چیزها را میفهماند. بله آقا، همیشه اطلاق مقامی است. حالا خدمت شما عرض کنم که مشکل را به همکارم واگذار میکنم، توضیح بدهد برایتان.
آخرین نظریاتی که در این حوزه کارشناسان... بله، عرض ما همین بود که اگر لفظ باشد، لفظ شمول داشته باشد و با قرائن کشف نشود که حضرت در مقام بیان نیستند، یا قدر متیقنی باشد در مقام تخاطب، قدر جامعی باشد بین من و شما، انصراف بخواهد شکل بگیرد و اینها. بعضی وقتها بله، در بحث تقیه و اینها بعضی بزرگان، مثل مرحوم صاحب حدائق و اینها خیلی در این فضاها زیاد غَور میکنند، یعنی زیاد میدانند موارد تقیهای را.
برخی بزرگان، من در درسهای رهبر انقلاب چند سالی که مطالعه کردم و اینها، تا به حال ندیدهام جایی مثلاً ایشان بحث تقیه و مثلاً روایتی را حمل بر تقیه و اینها کرده باشند. تا حالا ندیدهام. از آقای بهجت هم خیلی یادم نمیآید که حمل بر تقیه کرده باشند. اما عرض کنم خدمت شما که ولی برخی بزرگان تا یک نگاه میکنند یک فتوایی اهل سنت دارد. با اینکه خوب معمولاً اونوری هم دارد و اینوری هم دارد. یعنی در هر مسئله، فتوای اهل سنت زیاد است. این باید آنقدر زیاد بشود، یک فتوا باشد، قالب بشود. بعد تازه کدام شهر بوده؟ کوفه بوده؟ مدینه بوده؟ کجا بوده؟
بله، مثلاً یک جایی حضرت به یکی از اینها که به یکی از اصحاب که ساکن کوفه بوده میفرماید: «نماز تو فلان وقت.» این برای این بوده که در کوفه مثلاً اهل سنت اینطور بوده. حضرت هم میخواستند که اینها خیلی ممتاز نباشند در آن فضا. شیعه خیلی زیاد آن مثلاً انگشتنما نشود که بگویند آقا این شیعهها حسابشان فرق میکند در مسجد و نماز و اینها. بعضی موارد اینجوری بوده، جنبه تقیهای داشته.
آن نامه معروف امام کاظم (علیه السلام) به علی بن یقطین را شنیدید دیگر. علی بن یقطین، معاون هارون الرشید. خیلی یک شیعه درستوحسابی بود. معاون هارون الرشید! شما تصور کنید، نمیدانم الان مثلاً مُعادلش را کی باید بگوییم. مثلاً مثلاً حاج قاسم معاون نتانیاهو بوده! مثلاً. یا مثلاً رئیس دفتر بن سلمان! بعد این بزرگوار خیلی هم حق دارد به گردن شیعه، انصافاً که بعد از رحلت، شیعه آسیب جدی خورد. خیلی هم برایش سخت بود در آن دَمودستگاه دربار کار کردن. آدم گاهی با دو تا اصلاحطلب میخواهد...
رشوت! عرض کنم خدمت شما، یکی از این معاونان هارون آمد با هارون گفتش که: «بابا این علی بن یقطین که رافضیه! چقدر بهش بها میدهی! کافر! رافضی! من خبر دارم رافضی است. اگر توانستی اثبات بکنی که علی بن یقطین و اعدام بشه، وگرنه نتوانستی، تو را اعدام میکنم!» گفت: «باشه! بیا من مخفیانه توی اتاقش که میرود وضو میگیرد من از این بالا بهت نشان میدهم. الان نیم ساعت دیگر اذان است، مثلاً یک ساعت دیگر اذان است. میبرمت، نشانت میدهم چه شکلی وضو میگیرد، توی خلوتش چه شکلی وضو میگیرد.»
همان لحظه نامه رسید دست علی بن یقطین که: «از الان که نامه من، موسی بن جعفر، دستت میرسد، تا اطلاع ثانوی مدل اهل سنت وضو میگیری.» از همین لحظه. قضیه مشخص است، تقیه است. ولی توی خلوت هم دیگر برای چی؟ توی همهجا اطلاق هم دارد دیگر. رفت توی خلوت. توی حیاط. حالا ما باشیم میگوییم: «نه. این مال آن وقتی است که این ترس رفت توی وضوخانه، خانهاش اندرونی. هیچکس نبود. تک و تنها وایستاد و مدل اهل سنت کله را اینجوری اینجوری چیز گرفت و پاها را گرفت و همان لحظه هارون و آن یارو آمدند و این نشانش...» این هارون: «نگاه کردی! اینکه مدل ما دارد وضو میگیرد! فلان فلانشده!» خلاصه خیلی هارون علاقهاش بیشتر شد سر این قضیه.
بعد دوباره مثلاً بعدازظهرش نامه رسید به علی بن یقطین: «از الان تا آخر عمرت مثل شیعه وضو بگیر.» مدیریت حضرت چه شکلی! امام کاظم (علیه السلام)!
غرض اینکه موارد نادری است که جنبه تقیهای داشته باشد وگرنه در مقام بیان، همینجا هم نسبت به بقیهاش هم در مقام بیان است. «انجام بدی بیان نیست.» نسبت به آن حکم همیشگی در مقام بیان نیست. بله سکوتشان. آنجایی که معصوم، امام مجتبی (علیه السلام) توی کسی که بالای منبر معاذ الله سب امیرالمؤمنین (علیه السلام) میکرد و خطبه نماز جمعه بوده، تقریر معصوم است.
یعنی مثلاً مصلحت خیلی فراوان داریم چیزهای اینجوری که معصوم سکوت کرده. منکرهای بزرگی که آمدند. واقفیها، فتنه بزرگی بود دیگر. فتنه واقفیه. یونس بن عبدالرحمن جزو افرادی بود که واقفیها، سران واقفیها هرچه تلاش کردند نتوانستند یونس بن عبدالرحمن را بخرند. پول کلان آمدند به ایشان پیشنهاد دادند، قبول نکرد. شروع کردند تهمتهای سنگین زدن به یونس بن عبدالرحمن. تو در دفاع از امام رضا (علیه السلام) منزل امام رضا مهمان آمد. حضرت فرمودند: «تو برو پشت پرده.» روایت معروف که خیلی روایت زیبایی هم هست. رفت پشت پرده. بعد اهل بصره بودند، آمده بودند. شروع کردند بد و بیراه گفتن به یونس بن عبدالرحمن. و «آقا تهمت بود که میزدند.» سکوت کرد. الله اکبر! سکوت و اقرارها.
رفت پشت پرده. میگوید یونس بن عبدالرحمن پرده را زد کنار با گریه و ناله آمد محضر امام که: «آقا دیدی چی میگویند در مورد ما!» حضرت نوازشی کردند. فرمودند که جمله معروف: «اذا کان امامک عنک راضی.» چه نگرانی، چه ناراحتی داری وقتی امام تو از تو راضی است؟ بگذار همه عالم از تو بد بگویند. بگذار بقیه ناراضی باشند. تو دیگر از چی ناراحتی؟ از چی نگرانی؟ چیز این مطلب توی کافی هست. جاهای دیگر هم هست. آن تیکه کاملش را بخوانید.
بله! حضرت در تیکه سکوتش را کار داشتم. برای خود بنده آن تیکه خیلی جالب است. در حدیث یک کلمه ازت دفاع نکردن، از یونس بن عبدالرحمن. بعضیها مثلاً یک عده نشستند صحبت میکنند، به رهبری توهین میکنند. خب میدانی اگر یک کلمه دفاع کنی، ۱۰ تا توهین میکند. اینکه سکوت، حمل بر پذیرش و اطلاق مقامی که ندارد.
بخوان! همان تیکه آخر قبل از «اذا کانَت» بغل: «سلام علیکم! یقولونَ.» چه کار داری چی میگویند در موردت؟ امامت وقتی از تو راضی است، میخواهم هرچه بگویند. خیلی جمله قشنگی است. «هدف الناس بما.» یک بخشی از مشکلاتی هم که ما داریم همین است. دریافت از امام، معرفت از امام خیلی بالاست. معصوم. خدا میداند شما را. خدا میداند. توی دهان تُندرو. همه وقتی ول کردند، شک دارند، مرددند. یک نفر که وایساده دارد دفاع میکند، میشود تُندرو.
اندازه فهم مردم حرف بزن، که نتوانند یک انگ تُندرو بهت بچسبانند. اینجوری تو را متهم کنند. بقیه کلمات. اکثر الواقفیه در حق یونس بن عبدالرحمن خیلی بد و بیراه گفتند وقیعه. کسی بد و بیراه گفتن. «وقیعه کسی بد و بیراه گفتن.» مَتَلک انداختن، تیکه انداختن. واقع کردن، پرت کردن، انداختن.
پس حضرت میدانستند که ما «بیّنه» را این شکلی تعریف میکنیم، در عین حال سکوت کردند. سکوت را اقرار دانستند. یعنی اینجا اطلاق مقامی دارد. از همین سکوت حضرت که میدانند و امام و پیامبر میدانستند که ممکن است ما به مفسده بیفتیم. جایی هم ندارد برای تقیه و مصلحتسنجی و این حرفها. بلکه مصلحت دقیقاً برعکسش است. یعنی آقا، این همه خون ریخته میشود! مصلحت دیگر چی دیگر؟ سکوت کردن معنایش این است که اعتماد کردهاند «علی ذلک» بر همین چیزی که توی همه ذهنها بوده، از تعریف بیّنه.
و اما القسامه. بهبه! این چیزها را دیدید! قسامه! میگویند. لشکرهای فلسطینیها کتائب میگویند، قسامه میگویند. مثلاً ما میگوییم گردان و دسته و لشکر و... فلسطین «کتائب قسامه». آقا، این پایین گفته که به فتح قاف، آن قسمهایی است که یک جماعتی میخورند یا جماعتیاند که قسم به جا میآورند، یعنی یا به جماعت میگوییم قسامه یا به آن قسمهای آن جماعت میگوییم قسم و ممکن است که بر هردو صادق باشد.
یک عده هم گفتند که آقا قسامه در زمان جاهلیت بوده، اسلام امضا کرده. ولی در بعضی روایات فهمیده میشود که این سنتی بوده که پیامبر تشریع کرده. در روایت ابوبصیر دارد که از امام صادق (علیه السلام) پرسید: «عن القسامه، عن کان بدعها؟» از کی شروع شد قسامه؟ «کانت من قبل رسول الله. کانت من قبل رسول الله.» چقدر قشنگ! اگر «من قبل رسول الله» باشد خیلی معنا نمیدهد. چرا؟ چون بعدش میگوید: «لما کان بعد فتح خیبر.» از قبل پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود ولی بعد از فتح خیبر. خیلی پیچیده!
بعد بگوییم از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود، بعد از فتح خیبر. «تخلف رجل من الانصار» که حالا قضیهای دارد که حالا توی روایت بالا انشاءالله میرسد.
پس از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود این تشریع قسامه. «فالاتکال علیها» اتکال دیگر چی؟ یعنی «چی بود؟» از چی میآید؟ از وکیل. وکالت. وکیل گرفتن. یعنی پشتوانه قرار دادن. «علیها که وسیله للاثبات.» اینی که بخواهی به قسامه تکیه کنی به عنوان یک وسیلهای برای اثبات قتل عمد، «مخالف القاعده الاولیه» است. خیلی کار بدی است قسامه قرار دادن. چرا مخالف قاعده اولیه است؟ «مقتضی قاعده البینة علی من ادعا و الیمین علی من ادعی علیه.» بخاطر اینکه مقتضای قاعدهای که میگوید: «بیّنه» را باید مدعی بیاورد و «یمین» را باید مدعی علیه بیاورد، مقتضای این قاعده این است که: «ان کل من ادعا شیئا» مقتضای قاعده این است که اگر کسی ادعای چیزی را داشت «دعواه لا تثبت الا باقامه البینة علیها.» دعوایش ثابت نمیشود مگر وقتی که «بیّنه» اقامه کند بر آن.
یعنی چه؟ یعنی چه آقا؟ اینهایی که گفتم چیایند؟ نه اینکه میگوید آقا این چرا مخالف این قاعده است؟ یک طرف میخواهد بگوید آقا قسامه که «بیّنه» نیست. «بیّنه» شرعی یعنی شهادت دو مرد عادل. قسامه که لزوماً مرد عادل نیست. ۵۰ نفر مرد عادل؟ زن عادل؟ مرد غیر عادل؟ زن غیر عادل؟ بچه؟ بزرگ؟ کوچک؟ درشت؟ تک سایز؟ هرچیزی باشد فرق نمیکند. میگوید اگر مدعی هستی باید «بیّنه» بیاوری. پس مخالف قاعده است.
بیرون از این نداریم. یا «بیّنه» یا «یمین». قسامه دیگر نداریم. توی روایت قاعده اولیه میگوید: «آقا کسی اگر ادعا دارد، ادعایش را باید با بیّنه ثابت کند.» ولی ما در یک مورد خاصی یک قاعده ثانویه داریم. آن مورد خاص چه چیزی است؟
آقای قتل! خیلی جنایی! جواب!
آن مورد خاص، مورد دم و بازدم! دم یعنی خون. در مورد خون، قضیه فرق میکند. «و لایکون شیء من ذلک مورد الدم.» ولی یک مورد، آقا ، شاذ است. نادر است. استثناست از این قاعده و آن مورد خون است. «فان ولی المقتول» اینجا ولی مقتول که در واقع چی به حساب میآید؟ مدعی. ولی مقتول که مدعی به حساب میآید، «ادعا ان القاتل فلان.» ادعا میکند قاتل فلانی است.
بچه من را پلیس کشته. حالا بچه اصلاً سه ماه خانه نمیرفته. کلاً خانه خالهاش بوده. بعد پریشب هم رفته طبقه چهار. تیرچه لبه لب خوابیده. غذای دختر نیکا شاکرمی! مادر آمده گفته: «بچه من را پلیس کشته.» حالا بچه مثلاً سه ماه بوده اصلاً خانه نمیرفته، خانه خالهاش بوده. آن شب خانه خالهاش هم نرفته. رفته دو تا کوچه آنورتر از خانه خالهاش. بعد بچهام کسی بوده که خیلی علاقه داشته به اینکه توی ارتفاع روی این آهنهای آن لبه دیوار بخوابد، عکس بگیرد. آره. رفته آنجا و هم توی گوشیاش عکسهایش بوده هم کیفش را لبه آهن طبقه بالا، طبقه آخر پیدا کرده. یعنی کیف پولش، کیفی که پشتش میانداخته، آهن طبقه بالای بالا، طبقه چهار اگر بوده، آن آهن بغلش کیفش بغل آهن افتاده. صدای پرت شدنیش هم که همه شنیدند. پلیس وظیفهشناس. ۱۲ شب وظیفه را انجام میدهد.
حالا غیر از این است که آقا ولی مقتول ادعا میکند یک کسی بچه من را کشته. این باید «لوث» داشته باشد. بدون «لوث» که نمیشود که. قرائنی باید باشد که دلالت بکند. «لوث». حالا میرسیم بهش که چرا بهش میگویند «لوث». این «لوث» یکی از معایب آلودگی است. تلویح. امیرالمؤمنین (علیه السلام) توی جنگ از کنار کسی رد نمیشد مگر اینکه طرف «لغوث فی نفسه». خودش، خودش را نجس میکرد. وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) توی جنگ از جلوی کسی عبور میکرد، تلویح میکرد. خوب.
پس جایی نوبت به قصاص میرسد که من «بیّنه» ندارم ولی «لوث» هست. آقا آمدیم بالا سرش. حالا دوربین هست. آن که میشود حالا بحث علم قاضی. آن که بحثش هم جداست. اصلاً به «لوث» و قسامه نمیرسد. دوربین دیده کی آمده و فلان. این توی این خانه بود و با تفنگ آمده و بعد رفته بود. دقیقاً همان ساعتی که مرده. و دیگر میخورد. چون عین مثلاً اگر آمدند اثر انگشت طرف را گرفتند، بعد مثلاً دیدند که این خونی که روی تن این قاتل الان پیدا کردند خون مقتول است. بعد مثلاً اثر انگشت قاتل روی مقتول است. اینها میشود علم قاضی.
افتاده مثلاً یک کسی حالا مثال خیلی بارزش که البته ما این را دیگر خیلی چیز به حساب نمیآوریم. با چاقوی خونی بالا سرش وایستاده. میگویند: «لوث». دوباره فرو کن. بکش. قتلی که باید شرعاً میتوانی نسبت بدهی همین است. به هیچی دیگر نمیشود گفت. آقا صدا آمد، جیغ و داد، سروصدا توی اتاق دعوا شد. این هم چاقو داشته. بعد با چاقو خونی آمد بیرون. بعد رفتیم توی اتاق افتاده مرده. «قاتل سکته کرد.» آنجا چاقویش مثلاً ممکن است که نه. چاقویش رفته توی یخچال ظرف رب وا کند. تکرار. هم خلاصه قرائن همش قابل دلالت ندارد. ممکن است این دعوا کردند، آن هم سکته کرده از عصبانیت. که چرا تا نبیند، نمیتواند حکم بکند. دعوا میشود. هر چیزی که مثلاً پلیسی بیاید. آفرین. آفرین. قرائنی که همین تعبیری که میگویند امارهای که موجب ظن میشود. قرائنی که نشان میدهد که میتواند تأیید بکند حرف مدعی را. که اینجا مدعی کیست؟ ولی مقتول. آفرین. آفرین. آفرین. باریکلا.
یا توی فیلمهایی که مثلاً بوده. پلیس دنبالش بوده. پلیس دستگیرش کرده. مثلاً از پلیس داشته فرار میکرده. میترسیده. آنجا مثلاً پلیس کمین کرده. دوربین نشان میدهد پلیس توی آن ساختمان وارد شده. هیچی نیست. ولی مقتول ادعا میکند که: «ان القاتل فلان.» حالا کی ترتیب اثر داده میشود؟ «لوث» باید داشته باشد که حکم به صدق دعوا... دکتر شاهد عدل تمام میشود. حکم میکنند به اینکه دعوا... حالا بیّنه بیچاره میشوند که کدام قتلی که دو تا شاهد فقط نگاه کردهاند عادل باشند. زن هم که نمیشود. غیر عادل هم که نمیشود. تقریباً هیچ قتلی را نمیشود اعدام کرد هیچ کسی را. چون پیدا نمیشود همچین کسی. من که خود مقتول هستم. آن گوساله حضرت موسی (علیه السلام) را باید بزنید به مقتول. پشت. شهادت دوباره. بره.
«فلمناسب للقاعده المتقدمه.» مناسب آن قاعده که گذشت این است: «وصول النوبه الی یمین المدعا علیه.» براساس آن روایت مدعی که یمین ندارد باید چکار کند؟ مدعی بدبخت خدا خیلی نشانه دارد برای اینکه قاتل فلانی است. اینکه بیّنه ندارد. میرود کنار. آن هم قسم میخورد. تمام شد و رفت.
«ولاکن لاجل النصوص الخاصه.» ولی اینجا ما روایت خاصهای داریم. «انعکست القاعده فی ذلک.» اینجا قاعده برعکس شده. معکوس شده. «فالمدعا علیه لایمکن دفع دعواه عن نفسه بالیمین.» اینجا دیگر نمیتواند قسم بخورد از خودش دفع بکند. «بل ینحصر دفعها بالبینة التی تشهد به نفی النسبه.» مدعی اگر بیّنه داشت... نه نه! چی میشود؟ اول مدعی نمیآورد. «او قاتل.» اگر نداشت بیّنه میآورد که قاتل نیست. اگر نداشت «اثبات دعوا من خلال حلف خمسین رجلاً.» دوباره برمیگردد به مدعی. میگوید: «۵۰ نفر بیار قسم بخورند که ادعای تو را تصدیق کند.» «من اقاربه او غیرهم.» فرق نمیکند فامیلهایت باشند یا دیگران. «علی صدق دعوا.» آنجا دیگر شهادت «عن حسّ» و اینها هم دیگر نیستش دیگر. چون دو تا هم نداشتیم. شهادت دروغ نمیگویند. راست میگویند. بله ۵۰ نفر میآیند قسم «علی ذلک».
در مورد «عده» چند تا روایت داریم که دلالت بر این مطلب دارد. «کصحیحت بریده برید بن معاویه». جان؟ چرا بعد از اینکه باز این قسامش اینگونه شد، حالا یا بعد قسامه است این یا بعد از اینکه این بیّنه بود. هر دو تا بعد قسامه هر چیزی باشد.
«بریده بن معاویه عن ابی عبدالله (علیه السلام) فی القسامه.» «فرمود: الحقوق کلها». ببین آقا قاعده اولیه و اصلی در در همه حقوق این است: «البینة علی المدعی و الیمین علی المدعا علیه.» همه حقوق این شکلی است. مدعی بیّنه میآورد، مدعی علیه یمین. «الا فی الدم خاصه.» پس همه حقوق این شکلی است، دم قضیهاش فرق میکند دیگر. یمین بر علیه نیست. اول بیّنه بر مدعی. ثم بیّنه و مدعی. دوباره قسامه بر مدعی. ثم قسم. «فان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بین ما هو به خیبر.» پیغمبر (صلی الله علیه و آله) وقتی که در خیبر بودند «اذ فقدت الانصار رجلاً منهم.» آن وقتی که انصار یکی از خودشان را گم کردند. این «فقدت» هم چرا گفته میشود؟ به اعتبار قبیله. الان انصار. قوم در تقدیر بگیریم. قبیله را در تقدیر بگیریم. ملت. امت. «رجلاً منهم.» یکی از خودشان را گم کردند. «فوجدوه قتیلا.» پیدا کردند جنازهای.
وقتی پیدایش کردند، اینطور نبود که نمرده. کشته شده. فرق میکند. یک وقت هست یک کسی جنازهاش را پیدا میکنند، نمیدانند کشته شده یا نه. آن یک حکمی دارد. حکمش از جهت دیهای که بیتالمال باید بدهد. که مسئولیت دارد یا ندارد. که آنجا قاعدتاً بیتالمال مسئولیتی ندارد. ولی یک نفر قطعاً کشته شده، معلوم نیست کی کشتش. آنجا بیتالمال دیهاش را پرداخت میکند. این را به عنوان مسئله مهم یادم باشد انشاءالله توی امتحان فقهی.
«فقالت الانصار.» یکی از انصار گفت: «ان فلان الیهودی قتل صاحبنا.» از آن موقع معلوم میشود که بوده. زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کار کار صهیونیستهاست. کار یهودیهاست. اسرائیلیها کشتهاند. «آقا فلان یهودی کشت». این را. جنگ خیبر هم بود و درگیری با یهودیها بوده. «فقال رسول الله صلی الله علیه و آله لطالبین: اقیمو رجلین عدلین من غیرکم عقده برمته.»
حضرت به اینها که طلب دم داشتند فرمودند که: «اقیمو رجلین عدلین من غیرکم برمته.» فرمود: «دو تا مرد عادل از غیر خودتان. شما که نه. شما که شهادت حسی ندارید. دو تا از غیر این جماعت بردارید، بیاورید، شهادت بدهند، من قصاص جاری میکنم. برمته.» این «عقده» از «قمد» میآید. قاعدتاً «بند». حقیقتاً نفهمیدم. یعنی حالا رویش کار بشود. خیلی فرصتی هم نداشتم. دیشب سؤال بود برایم. میخواستم یک کم تحقیق کنم. وقت نمیشد. یعنی یک کمی کار زیادی میخواهد روی این کار کردن. بعد کتب ادبیات و اینها بررسی کرد. رو قاعده اعلال. این نباید بشود «عقد». برای اینکه اعلال این اجوف واوی مثل «قوله» و «قال» و «یقول» است. درست است. و اگر بخواهد اینجا «قمد» جاری بشود میشود «عقود». «عقوده بزمته.» به چی میخورد؟ به مثال واوی مجزوم باشد. عقده برمته. احادیث، جامع الاحادیث اِعْرابگذاری این شکلی کرده. یک نگاه بکنیم. میشود جزای شرط. «تقیمو، اعقدها.» گفته همه منتظر ظهور شماییم. (روحانی) احسنت.
اگر رهبر هم نشدم که یک انگشتر بهت هدیه بدهم. یک انگشتر. «اقیمو رجلین عدلین من غیرکم برمته.» احسنت! خیلی خوب شد. جزای شرط باشد. در واقع «اقیمو» را در موضع شرط بگیریم. یعنی «تقیمو عقده». اگر شما اقامه کنید برای من دو تا مرد عادل از غیرتان، من هم قوّاد میکنم. قوّات را جاری میکنم. قصاص را جاری میکنم بر این قاتل.
حالا چرا «برمته»؟ «رمت» چند تا معنا دارد. یکیش معنای پایین هم نوشته. طنابی که میاندازند گردن قاتل که درنرود، فرار نکند.
تشدید دارد آخه. اینجا چیز گفته: «برمته.» «برمته» گفتند که اگر «برمته» باشد میشود رم. و در واقع انگار باید طبق قاعده از «ریمه» یا «رم». اگر رمته باشد از «رممه» مضاعف ناقص. معنایش که براساس اینکه پایین نوشته فرقی نمیکند ولی من چون دیدم تشدید نذاشته به ذهنم آمد که «رومته» «رومه» را گفتند یعنی جمیل. «کلٌ اخذته بزمّته». یعنی من همهاش را میگیرم. یعنی همهاش را قصاص میکنم. همه جوریش را ازش میگیرم. درست شد. «فان لم تجدوا شاهدین.» اگر دو تا شاهد پیدا نکردید «فأقیموا قسامة خمسین رجلاً.» چی بیاور؟ ۵۰ نفر. چکار کنند آقا؟ «قسا» را «عُقده برمته.» من براساس این ۵۰ تا قسامه اینها این بابا را دوباره، قاتل را قصاص میکنم.
«فقالوا یا رسول الله ما عندنا شاهدان من غیرنا.» گفتند آقا ما که از غیر خودمان دو تا شاهد نداریم. «و انا لنکره.» حالا اینجا هم نکتهای است توی این روایتها. نکته چیست؟ ببینم کی میگوید. یک تأملی بکنید. یک نکته فنی توی روایت هست. ظریف! براساس همین مطالبی که تا حالا گفتیم. حالا آن یک بخش است. این هم چیز خوبی است. دیگر چی؟
بتمن! اینکه خیلی نکته فنی جالبی بود وقتی من میگویم دو نفر شاهد که نداریم، قسم هم که خوشمان نمیآید بخوریم ۳۰ درصد. درست. نکته فنیش به این است که مگر ما نگفتیم که «لوث» پذیرفته نمیشود؟ قضیه کجاست؟ موضوع «فلان الیهودی». یهودیها کشتند. میگوید: «فلان یهودی کشته.» آهنگ یک نه. ما میگفتیم که آقا اگر ولی مقتول، اولاً که بحث ولی مقتول بود. اگر ولی مقتول ادعا میکرد که فلانی کشته یا باید «بین» یا باید «لوث» باشد. «لوث»ی باشد که نوبت برسد به قسامه. نداشتند. مسلمان. تا ببخشد.
جالب این است چون براساس اطلاق این روایت اگر این باشد که اصلاً کار به «لوث» نمیرسد که. یا «بیّنه» بیاور یا قسم. «فلان یهودی». چه قرائن و شواهدی؟ ماشین از پشت بهم زده بود. پیاده شدم نگاه کنم چی بود. توی شهریار تهران! از پشت زده بود. ماشین. یعنی آن «مقص». پیاده شدم ببینم که چقدر زده. دیدم ماشین آخوند است. مقصر. گفتم: «بشین برو! فقط برو. الان این بعد از فتح خیبر است یا نه؟» در زمان قاتلش کیست؟ اول معلوم بشود قاتل است. آقا تمامش کنم.
«آقا ما خوشمان نمیآید بابت چیزی که ندیدیم قسم بخوریم.» بعد جلو میگویند: «ما قسم بخوریم.» اینها هرچقدر تو آدم قوی بشود اصل این تفاوت فتواها که میبینید ما کراهت داریم قسم بخوریم. شاهد که نداریم. خوشمان نمیآید قسم بخوریم. بابت چیزی که ندیدیم قسم خوردن در مورد چیزی که ندیدی. خوشم نمیآید. «یهودی. رسول الله.» یعنی چه؟ «والله رسول.» پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفتند: «خیلی دوست دارم. حیف که کشته شدی.» پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیه او را پرداخت کردند.
مینویسد: «و قال.» کی گفت؟ امام صادق (علیه السلام). چه روایتی! اصلاً جان میدهد برای امتحان این رعایت. «قال: انما حقنه دماء المسلمین.» حضرت فرمودند: «به قسامه خون مسلمین حفظ شده با قسامه. لکی اذا رأى الفاسق.» دقت توی ترجمه روایت خیلی مهم است. امتحان شفاهی بگیرم. دختر بزرگ ما چند روز پیش یک چیزی توی مدرسهاش مشکل پیش آمده بود. خیلی ناراحت بود و اینها. بعد بهش گفتم: «چی شده؟» گفت: «بابا من مطمئنم شاید اینطوری بشود.» «اذا رأى الفاسق، فرصة من عدوِّه» برای اینکه وقتی یک فاجر فاسقی یک فرصتی از دشمنش دید، فرصت برای چه چیزی؟ برای کشتن. «حجزه مخافه القسامه.» «حجزه» مانع. «حجاز» دربرگرفتن. «حاجز»، «حاجب»، مانع. «حجزه» «منعه» مخافت قسامه. فرصت پیدا کرد دشمنش را بکشد. نگوید: «آقا کسی نیست. شاهد نیست. بیّنه نیست.» از چی بترسد؟ از قسامه بترسد. از ترس قسامه کسی را نکُشد.
«و صلی الله علی سیدنا محمد.» این کار را کرد که او این کار را نکند. خدا خون مسلمین را با قسامه حفظ کرده که هر وقت فاجر فاسقی از یکی بدش میآمد، فرصت کشتنش را پیدا کرد، برندارد، بگیرد، بکشد. از قسامه بترسد، نکشد. روشن شد؟
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
«و لا تقدیر تشکیک فی انصراف المذکور، یمکن التمسک بالاطلاق المقامی.» اگر در این انصراف تشکیک کنیم، یعنی اگر انصراف داشته باشد به این بیّنه خاصی که شهادت دو مرد عادل است، اگر این باشد، تمسک میکنیم به چه چیزی آقا؟ به اطلاق مقامی.
اطلاق مقامی اینجا چه میگوید؟ میگوید حضرت که فرمودند: «البینة علی من ادعا»، میدانستند که ما از «بیّنه» دو مرد عادل میفهمیم، همه این را میفهمند. آنچه رایج بوده، همان دو مرد عادل بوده. چرا حضرت، اگر مدنظرشان معنای دیگری برای «بیّنه» بوده، چرا نگفتند؟ حضرت که میدانستند ما همچین برداشتی میکنیم. اگر معنای دیگری داشته، اگر برداشت ما غلط بوده، چرا اصلاح نکردند؟ اگر چیزهای دیگر به عنوان «بیّنه» میشود باشد، چرا نفرمودند؟
بله، «فإن الوسیله» که توضیح دادیم اطلاق مقامی را و گفتیم غالباً اطلاق مقامی شکل نمیگیرد؛ چون احراز اینجور مقام بیانی برای نگفتنها، برای گفتن احراز مقام بیانش راحت است، چون اصل عقلایی است. برای نگفتن، که البته بعضی از اساتید معاصر مخالف بودند. ایشان قائلند که اصل ندارد که در مقام بیان باشد و اینها. بله، همهچی را احراز میکنند. اصطلاحمان با همدیگر یک کم جور نبود وگرنه حرفهامان یکی است. «ما با عبارات و أنش و حسنک واحد.» هرچند که ما همیشه از زیبایی تو بگوییم، عبارتهامان با هم فرق میکند ولی معنایش یکی است.
اطلاق مقامی شد: «فإن الوسیله المعروفة للاثبات، هی شهاده رجلین عدلین»؛ چون آن چیزی که، آن وسیلهای که شناخته شده است برای اثبات، شهادت دو مرد عادل است. «و سکوته عن تحدید البینة لابد ان یکون اعتماد علی ذلک.» وقتی که حضرت بیان نمیفرمایند محدوده بیّنه را، وقتی تعریف نمیکنند بیّنه را، وقتی چیزهای دیگری را اضافه نمیکنند به بیّنه، وقتی اینی که ما تصور میکنیم را اصلاح نمیکنند، درباره بیّنه، تصوری که ما داریم را اصلاح نمیکنند، این سکوت حضرت میشود اطلاق مقامی. پس «سکوت علامت رضاست، مال اینجاست.»
سکوت علامت رضاست! علامت رضایت که در قضیه خواستگاری حضرت زهرا (سلام الله علیها) این قضیه بود دیگر. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمدند خواستگاری، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به حضرت زهرا (سلام الله علیها)، صلوات الله علیهما، فرمودند که: «پسرعمویت آمده خواستگار.» اگر امیرالمؤمنین ازدواج نمیکرد با حضرت زهرا، کفری نداشت. حضرت اینکه بخواهد با کسی تا ابد مجرد بماند. اما کسی نبود که بخواهد با او ازدواج کند (مثلاً، پسر مؤمنم که هست، آدم خوبی هم که هست، پدر فرزندان من هم بعد از نسل من هم که مثلاً قرار است به دنیا بیایند از امیرالمؤمنین و امامان و اینها). کفرِ من هم در این عالم دیگر نمیماند. باید تا فهمیدند میگفتند: «ای جان! آخ جون! فلان!» هیچی نگفتند، سکوت کردند. پیامبر فرمودند که: «آمده خواستگاری، درخواست دارد اینها. شما موافقی؟» میگویند حضرت زهرا (سلام الله علیها) مثلاً رنگشان عوض شد و سکوت کردند. این حیا. خیلی زیباست! الله اکبر! سکوتها، سکوتها، اقرارها. سکوت و اقرارها.
این میشود اطلاق مقامی. نگفتنش دال بر رضایت میشود. چون اگر مخالف بود، میگفت. همهجا که آدم جایش نیست که بخواهد مثلاً عرض کنم که همهچیز را بگوید. بعضی جاها با نگفتن آدم بعضی چیزها را میفهماند. بله آقا، همیشه اطلاق مقامی است. حالا خدمت شما عرض کنم که مشکل را به همکارم واگذار میکنم، توضیح بدهد برایتان.
آخرین نظریاتی که در این حوزه کارشناسان... بله، عرض ما همین بود که اگر لفظ باشد، لفظ شمول داشته باشد و با قرائن کشف نشود که حضرت در مقام بیان نیستند، یا قدر متیقنی باشد در مقام تخاطب، قدر جامعی باشد بین من و شما، انصراف بخواهد شکل بگیرد و اینها. بعضی وقتها بله، در بحث تقیه و اینها بعضی بزرگان، مثل مرحوم صاحب حدائق و اینها خیلی در این فضاها زیاد غَور میکنند، یعنی زیاد میدانند موارد تقیهای را.
برخی بزرگان، من در درسهای رهبر انقلاب چند سالی که مطالعه کردم و اینها، تا به حال ندیدهام جایی مثلاً ایشان بحث تقیه و مثلاً روایتی را حمل بر تقیه و اینها کرده باشند. تا حالا ندیدهام. از آقای بهجت هم خیلی یادم نمیآید که حمل بر تقیه کرده باشند. اما عرض کنم خدمت شما که ولی برخی بزرگان تا یک نگاه میکنند یک فتوایی اهل سنت دارد. با اینکه خوب معمولاً اونوری هم دارد و اینوری هم دارد. یعنی در هر مسئله، فتوای اهل سنت زیاد است. این باید آنقدر زیاد بشود، یک فتوا باشد، قالب بشود. بعد تازه کدام شهر بوده؟ کوفه بوده؟ مدینه بوده؟ کجا بوده؟
بله، مثلاً یک جایی حضرت به یکی از اینها که به یکی از اصحاب که ساکن کوفه بوده میفرماید: «نماز تو فلان وقت.» این برای این بوده که در کوفه مثلاً اهل سنت اینطور بوده. حضرت هم میخواستند که اینها خیلی ممتاز نباشند در آن فضا. شیعه خیلی زیاد آن مثلاً انگشتنما نشود که بگویند آقا این شیعهها حسابشان فرق میکند در مسجد و نماز و اینها. بعضی موارد اینجوری بوده، جنبه تقیهای داشته.
آن نامه معروف امام کاظم (علیه السلام) به علی بن یقطین را شنیدید دیگر. علی بن یقطین، معاون هارون الرشید. خیلی یک شیعه درستوحسابی بود. معاون هارون الرشید! شما تصور کنید، نمیدانم الان مثلاً مُعادلش را کی باید بگوییم. مثلاً مثلاً حاج قاسم معاون نتانیاهو بوده! مثلاً. یا مثلاً رئیس دفتر بن سلمان! بعد این بزرگوار خیلی هم حق دارد به گردن شیعه، انصافاً که بعد از رحلت، شیعه آسیب جدی خورد. خیلی هم برایش سخت بود در آن دَمودستگاه دربار کار کردن. آدم گاهی با دو تا اصلاحطلب میخواهد...
رشوت! عرض کنم خدمت شما، یکی از این معاونان هارون آمد با هارون گفتش که: «بابا این علی بن یقطین که رافضیه! چقدر بهش بها میدهی! کافر! رافضی! من خبر دارم رافضی است. اگر توانستی اثبات بکنی که علی بن یقطین و اعدام بشه، وگرنه نتوانستی، تو را اعدام میکنم!» گفت: «باشه! بیا من مخفیانه توی اتاقش که میرود وضو میگیرد من از این بالا بهت نشان میدهم. الان نیم ساعت دیگر اذان است، مثلاً یک ساعت دیگر اذان است. میبرمت، نشانت میدهم چه شکلی وضو میگیرد، توی خلوتش چه شکلی وضو میگیرد.»
همان لحظه نامه رسید دست علی بن یقطین که: «از الان که نامه من، موسی بن جعفر، دستت میرسد، تا اطلاع ثانوی مدل اهل سنت وضو میگیری.» از همین لحظه. قضیه مشخص است، تقیه است. ولی توی خلوت هم دیگر برای چی؟ توی همهجا اطلاق هم دارد دیگر. رفت توی خلوت. توی حیاط. حالا ما باشیم میگوییم: «نه. این مال آن وقتی است که این ترس رفت توی وضوخانه، خانهاش اندرونی. هیچکس نبود. تک و تنها وایستاد و مدل اهل سنت کله را اینجوری اینجوری چیز گرفت و پاها را گرفت و همان لحظه هارون و آن یارو آمدند و این نشانش...» این هارون: «نگاه کردی! اینکه مدل ما دارد وضو میگیرد! فلان فلانشده!» خلاصه خیلی هارون علاقهاش بیشتر شد سر این قضیه.
بعد دوباره مثلاً بعدازظهرش نامه رسید به علی بن یقطین: «از الان تا آخر عمرت مثل شیعه وضو بگیر.» مدیریت حضرت چه شکلی! امام کاظم (علیه السلام)!
غرض اینکه موارد نادری است که جنبه تقیهای داشته باشد وگرنه در مقام بیان، همینجا هم نسبت به بقیهاش هم در مقام بیان است. «انجام بدی بیان نیست.» نسبت به آن حکم همیشگی در مقام بیان نیست. بله سکوتشان. آنجایی که معصوم، امام مجتبی (علیه السلام) توی کسی که بالای منبر معاذ الله سب امیرالمؤمنین (علیه السلام) میکرد و خطبه نماز جمعه بوده، تقریر معصوم است.
یعنی مثلاً مصلحت خیلی فراوان داریم چیزهای اینجوری که معصوم سکوت کرده. منکرهای بزرگی که آمدند. واقفیها، فتنه بزرگی بود دیگر. فتنه واقفیه. یونس بن عبدالرحمن جزو افرادی بود که واقفیها، سران واقفیها هرچه تلاش کردند نتوانستند یونس بن عبدالرحمن را بخرند. پول کلان آمدند به ایشان پیشنهاد دادند، قبول نکرد. شروع کردند تهمتهای سنگین زدن به یونس بن عبدالرحمن. تو در دفاع از امام رضا (علیه السلام) منزل امام رضا مهمان آمد. حضرت فرمودند: «تو برو پشت پرده.» روایت معروف که خیلی روایت زیبایی هم هست. رفت پشت پرده. بعد اهل بصره بودند، آمده بودند. شروع کردند بد و بیراه گفتن به یونس بن عبدالرحمن. و «آقا تهمت بود که میزدند.» سکوت کرد. الله اکبر! سکوت و اقرارها.
رفت پشت پرده. میگوید یونس بن عبدالرحمن پرده را زد کنار با گریه و ناله آمد محضر امام که: «آقا دیدی چی میگویند در مورد ما!» حضرت نوازشی کردند. فرمودند که جمله معروف: «اذا کان امامک عنک راضی.» چه نگرانی، چه ناراحتی داری وقتی امام تو از تو راضی است؟ بگذار همه عالم از تو بد بگویند. بگذار بقیه ناراضی باشند. تو دیگر از چی ناراحتی؟ از چی نگرانی؟ چیز این مطلب توی کافی هست. جاهای دیگر هم هست. آن تیکه کاملش را بخوانید.
بله! حضرت در تیکه سکوتش را کار داشتم. برای خود بنده آن تیکه خیلی جالب است. در حدیث یک کلمه ازت دفاع نکردن، از یونس بن عبدالرحمن. بعضیها مثلاً یک عده نشستند صحبت میکنند، به رهبری توهین میکنند. خب میدانی اگر یک کلمه دفاع کنی، ۱۰ تا توهین میکند. اینکه سکوت، حمل بر پذیرش و اطلاق مقامی که ندارد.
بخوان! همان تیکه آخر قبل از «اذا کانَت» بغل: «سلام علیکم! یقولونَ.» چه کار داری چی میگویند در موردت؟ امامت وقتی از تو راضی است، میخواهم هرچه بگویند. خیلی جمله قشنگی است. «هدف الناس بما.» یک بخشی از مشکلاتی هم که ما داریم همین است. دریافت از امام، معرفت از امام خیلی بالاست. معصوم. خدا میداند شما را. خدا میداند. توی دهان تُندرو. همه وقتی ول کردند، شک دارند، مرددند. یک نفر که وایساده دارد دفاع میکند، میشود تُندرو.
اندازه فهم مردم حرف بزن، که نتوانند یک انگ تُندرو بهت بچسبانند. اینجوری تو را متهم کنند. بقیه کلمات. اکثر الواقفیه در حق یونس بن عبدالرحمن خیلی بد و بیراه گفتند وقیعه. کسی بد و بیراه گفتن. «وقیعه کسی بد و بیراه گفتن.» مَتَلک انداختن، تیکه انداختن. واقع کردن، پرت کردن، انداختن.
پس حضرت میدانستند که ما «بیّنه» را این شکلی تعریف میکنیم، در عین حال سکوت کردند. سکوت را اقرار دانستند. یعنی اینجا اطلاق مقامی دارد. از همین سکوت حضرت که میدانند و امام و پیامبر میدانستند که ممکن است ما به مفسده بیفتیم. جایی هم ندارد برای تقیه و مصلحتسنجی و این حرفها. بلکه مصلحت دقیقاً برعکسش است. یعنی آقا، این همه خون ریخته میشود! مصلحت دیگر چی دیگر؟ سکوت کردن معنایش این است که اعتماد کردهاند «علی ذلک» بر همین چیزی که توی همه ذهنها بوده، از تعریف بیّنه.
و اما القسامه. بهبه! این چیزها را دیدید! قسامه! میگویند. لشکرهای فلسطینیها کتائب میگویند، قسامه میگویند. مثلاً ما میگوییم گردان و دسته و لشکر و... فلسطین «کتائب قسامه». آقا، این پایین گفته که به فتح قاف، آن قسمهایی است که یک جماعتی میخورند یا جماعتیاند که قسم به جا میآورند، یعنی یا به جماعت میگوییم قسامه یا به آن قسمهای آن جماعت میگوییم قسم و ممکن است که بر هردو صادق باشد.
یک عده هم گفتند که آقا قسامه در زمان جاهلیت بوده، اسلام امضا کرده. ولی در بعضی روایات فهمیده میشود که این سنتی بوده که پیامبر تشریع کرده. در روایت ابوبصیر دارد که از امام صادق (علیه السلام) پرسید: «عن القسامه، عن کان بدعها؟» از کی شروع شد قسامه؟ «کانت من قبل رسول الله. کانت من قبل رسول الله.» چقدر قشنگ! اگر «من قبل رسول الله» باشد خیلی معنا نمیدهد. چرا؟ چون بعدش میگوید: «لما کان بعد فتح خیبر.» از قبل پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود ولی بعد از فتح خیبر. خیلی پیچیده!
بعد بگوییم از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود، بعد از فتح خیبر. «تخلف رجل من الانصار» که حالا قضیهای دارد که حالا توی روایت بالا انشاءالله میرسد.
پس از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود این تشریع قسامه. «فالاتکال علیها» اتکال دیگر چی؟ یعنی «چی بود؟» از چی میآید؟ از وکیل. وکالت. وکیل گرفتن. یعنی پشتوانه قرار دادن. «علیها که وسیله للاثبات.» اینی که بخواهی به قسامه تکیه کنی به عنوان یک وسیلهای برای اثبات قتل عمد، «مخالف القاعده الاولیه» است. خیلی کار بدی است قسامه قرار دادن. چرا مخالف قاعده اولیه است؟ «مقتضی قاعده البینة علی من ادعا و الیمین علی من ادعی علیه.» بخاطر اینکه مقتضای قاعدهای که میگوید: «بیّنه» را باید مدعی بیاورد و «یمین» را باید مدعی علیه بیاورد، مقتضای این قاعده این است که: «ان کل من ادعا شیئا» مقتضای قاعده این است که اگر کسی ادعای چیزی را داشت «دعواه لا تثبت الا باقامه البینة علیها.» دعوایش ثابت نمیشود مگر وقتی که «بیّنه» اقامه کند بر آن.
یعنی چه؟ یعنی چه آقا؟ اینهایی که گفتم چیایند؟ نه اینکه میگوید آقا این چرا مخالف این قاعده است؟ یک طرف میخواهد بگوید آقا قسامه که «بیّنه» نیست. «بیّنه» شرعی یعنی شهادت دو مرد عادل. قسامه که لزوماً مرد عادل نیست. ۵۰ نفر مرد عادل؟ زن عادل؟ مرد غیر عادل؟ زن غیر عادل؟ بچه؟ بزرگ؟ کوچک؟ درشت؟ تک سایز؟ هرچیزی باشد فرق نمیکند. میگوید اگر مدعی هستی باید «بیّنه» بیاوری. پس مخالف قاعده است.
بیرون از این نداریم. یا «بیّنه» یا «یمین». قسامه دیگر نداریم. توی روایت قاعده اولیه میگوید: «آقا کسی اگر ادعا دارد، ادعایش را باید با بیّنه ثابت کند.» ولی ما در یک مورد خاصی یک قاعده ثانویه داریم. آن مورد خاص چه چیزی است؟
آقای قتل! خیلی جنایی! جواب!
آن مورد خاص، مورد دم و بازدم! دم یعنی خون. در مورد خون، قضیه فرق میکند. «و لایکون شیء من ذلک مورد الدم.» ولی یک مورد، آقا ، شاذ است. نادر است. استثناست از این قاعده و آن مورد خون است. «فان ولی المقتول» اینجا ولی مقتول که در واقع چی به حساب میآید؟ مدعی. ولی مقتول که مدعی به حساب میآید، «ادعا ان القاتل فلان.» ادعا میکند قاتل فلانی است.
بچه من را پلیس کشته. حالا بچه اصلاً سه ماه خانه نمیرفته. کلاً خانه خالهاش بوده. بعد پریشب هم رفته طبقه چهار. تیرچه لبه لب خوابیده. غذای دختر نیکا شاکرمی! مادر آمده گفته: «بچه من را پلیس کشته.» حالا بچه مثلاً سه ماه بوده اصلاً خانه نمیرفته، خانه خالهاش بوده. آن شب خانه خالهاش هم نرفته. رفته دو تا کوچه آنورتر از خانه خالهاش. بعد بچهام کسی بوده که خیلی علاقه داشته به اینکه توی ارتفاع روی این آهنهای آن لبه دیوار بخوابد، عکس بگیرد. آره. رفته آنجا و هم توی گوشیاش عکسهایش بوده هم کیفش را لبه آهن طبقه بالا، طبقه آخر پیدا کرده. یعنی کیف پولش، کیفی که پشتش میانداخته، آهن طبقه بالای بالا، طبقه چهار اگر بوده، آن آهن بغلش کیفش بغل آهن افتاده. صدای پرت شدنیش هم که همه شنیدند. پلیس وظیفهشناس. ۱۲ شب وظیفه را انجام میدهد.
حالا غیر از این است که آقا ولی مقتول ادعا میکند یک کسی بچه من را کشته. این باید «لوث» داشته باشد. بدون «لوث» که نمیشود که. قرائنی باید باشد که دلالت بکند. «لوث». حالا میرسیم بهش که چرا بهش میگویند «لوث». این «لوث» یکی از معایب آلودگی است. تلویح. امیرالمؤمنین (علیه السلام) توی جنگ از کنار کسی رد نمیشد مگر اینکه طرف «لغوث فی نفسه». خودش، خودش را نجس میکرد. وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) توی جنگ از جلوی کسی عبور میکرد، تلویح میکرد. خوب.
پس جایی نوبت به قصاص میرسد که من «بیّنه» ندارم ولی «لوث» هست. آقا آمدیم بالا سرش. حالا دوربین هست. آن که میشود حالا بحث علم قاضی. آن که بحثش هم جداست. اصلاً به «لوث» و قسامه نمیرسد. دوربین دیده کی آمده و فلان. این توی این خانه بود و با تفنگ آمده و بعد رفته بود. دقیقاً همان ساعتی که مرده. و دیگر میخورد. چون عین مثلاً اگر آمدند اثر انگشت طرف را گرفتند، بعد مثلاً دیدند که این خونی که روی تن این قاتل الان پیدا کردند خون مقتول است. بعد مثلاً اثر انگشت قاتل روی مقتول است. اینها میشود علم قاضی.
افتاده مثلاً یک کسی حالا مثال خیلی بارزش که البته ما این را دیگر خیلی چیز به حساب نمیآوریم. با چاقوی خونی بالا سرش وایستاده. میگویند: «لوث». دوباره فرو کن. بکش. قتلی که باید شرعاً میتوانی نسبت بدهی همین است. به هیچی دیگر نمیشود گفت. آقا صدا آمد، جیغ و داد، سروصدا توی اتاق دعوا شد. این هم چاقو داشته. بعد با چاقو خونی آمد بیرون. بعد رفتیم توی اتاق افتاده مرده. «قاتل سکته کرد.» آنجا چاقویش مثلاً ممکن است که نه. چاقویش رفته توی یخچال ظرف رب وا کند. تکرار. هم خلاصه قرائن همش قابل دلالت ندارد. ممکن است این دعوا کردند، آن هم سکته کرده از عصبانیت. که چرا تا نبیند، نمیتواند حکم بکند. دعوا میشود. هر چیزی که مثلاً پلیسی بیاید. آفرین. آفرین. قرائنی که همین تعبیری که میگویند امارهای که موجب ظن میشود. قرائنی که نشان میدهد که میتواند تأیید بکند حرف مدعی را. که اینجا مدعی کیست؟ ولی مقتول. آفرین. آفرین. آفرین. باریکلا.
یا توی فیلمهایی که مثلاً بوده. پلیس دنبالش بوده. پلیس دستگیرش کرده. مثلاً از پلیس داشته فرار میکرده. میترسیده. آنجا مثلاً پلیس کمین کرده. دوربین نشان میدهد پلیس توی آن ساختمان وارد شده. هیچی نیست. ولی مقتول ادعا میکند که: «ان القاتل فلان.» حالا کی ترتیب اثر داده میشود؟ «لوث» باید داشته باشد که حکم به صدق دعوا... دکتر شاهد عدل تمام میشود. حکم میکنند به اینکه دعوا... حالا بیّنه بیچاره میشوند که کدام قتلی که دو تا شاهد فقط نگاه کردهاند عادل باشند. زن هم که نمیشود. غیر عادل هم که نمیشود. تقریباً هیچ قتلی را نمیشود اعدام کرد هیچ کسی را. چون پیدا نمیشود همچین کسی. من که خود مقتول هستم. آن گوساله حضرت موسی (علیه السلام) را باید بزنید به مقتول. پشت. شهادت دوباره. بره.
«فلمناسب للقاعده المتقدمه.» مناسب آن قاعده که گذشت این است: «وصول النوبه الی یمین المدعا علیه.» براساس آن روایت مدعی که یمین ندارد باید چکار کند؟ مدعی بدبخت خدا خیلی نشانه دارد برای اینکه قاتل فلانی است. اینکه بیّنه ندارد. میرود کنار. آن هم قسم میخورد. تمام شد و رفت.
«ولاکن لاجل النصوص الخاصه.» ولی اینجا ما روایت خاصهای داریم. «انعکست القاعده فی ذلک.» اینجا قاعده برعکس شده. معکوس شده. «فالمدعا علیه لایمکن دفع دعواه عن نفسه بالیمین.» اینجا دیگر نمیتواند قسم بخورد از خودش دفع بکند. «بل ینحصر دفعها بالبینة التی تشهد به نفی النسبه.» مدعی اگر بیّنه داشت... نه نه! چی میشود؟ اول مدعی نمیآورد. «او قاتل.» اگر نداشت بیّنه میآورد که قاتل نیست. اگر نداشت «اثبات دعوا من خلال حلف خمسین رجلاً.» دوباره برمیگردد به مدعی. میگوید: «۵۰ نفر بیار قسم بخورند که ادعای تو را تصدیق کند.» «من اقاربه او غیرهم.» فرق نمیکند فامیلهایت باشند یا دیگران. «علی صدق دعوا.» آنجا دیگر شهادت «عن حسّ» و اینها هم دیگر نیستش دیگر. چون دو تا هم نداشتیم. شهادت دروغ نمیگویند. راست میگویند. بله ۵۰ نفر میآیند قسم «علی ذلک».
در مورد «عده» چند تا روایت داریم که دلالت بر این مطلب دارد. «کصحیحت بریده برید بن معاویه». جان؟ چرا بعد از اینکه باز این قسامش اینگونه شد، حالا یا بعد قسامه است این یا بعد از اینکه این بیّنه بود. هر دو تا بعد قسامه هر چیزی باشد.
«بریده بن معاویه عن ابی عبدالله (علیه السلام) فی القسامه.» «فرمود: الحقوق کلها». ببین آقا قاعده اولیه و اصلی در در همه حقوق این است: «البینة علی المدعی و الیمین علی المدعا علیه.» همه حقوق این شکلی است. مدعی بیّنه میآورد، مدعی علیه یمین. «الا فی الدم خاصه.» پس همه حقوق این شکلی است، دم قضیهاش فرق میکند دیگر. یمین بر علیه نیست. اول بیّنه بر مدعی. ثم بیّنه و مدعی. دوباره قسامه بر مدعی. ثم قسم. «فان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بین ما هو به خیبر.» پیغمبر (صلی الله علیه و آله) وقتی که در خیبر بودند «اذ فقدت الانصار رجلاً منهم.» آن وقتی که انصار یکی از خودشان را گم کردند. این «فقدت» هم چرا گفته میشود؟ به اعتبار قبیله. الان انصار. قوم در تقدیر بگیریم. قبیله را در تقدیر بگیریم. ملت. امت. «رجلاً منهم.» یکی از خودشان را گم کردند. «فوجدوه قتیلا.» پیدا کردند جنازهای.
وقتی پیدایش کردند، اینطور نبود که نمرده. کشته شده. فرق میکند. یک وقت هست یک کسی جنازهاش را پیدا میکنند، نمیدانند کشته شده یا نه. آن یک حکمی دارد. حکمش از جهت دیهای که بیتالمال باید بدهد. که مسئولیت دارد یا ندارد. که آنجا قاعدتاً بیتالمال مسئولیتی ندارد. ولی یک نفر قطعاً کشته شده، معلوم نیست کی کشتش. آنجا بیتالمال دیهاش را پرداخت میکند. این را به عنوان مسئله مهم یادم باشد انشاءالله توی امتحان فقهی.
«فقالت الانصار.» یکی از انصار گفت: «ان فلان الیهودی قتل صاحبنا.» از آن موقع معلوم میشود که بوده. زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کار کار صهیونیستهاست. کار یهودیهاست. اسرائیلیها کشتهاند. «آقا فلان یهودی کشت». این را. جنگ خیبر هم بود و درگیری با یهودیها بوده. «فقال رسول الله صلی الله علیه و آله لطالبین: اقیمو رجلین عدلین من غیرکم عقده برمته.»
حضرت به اینها که طلب دم داشتند فرمودند که: «اقیمو رجلین عدلین من غیرکم برمته.» فرمود: «دو تا مرد عادل از غیر خودتان. شما که نه. شما که شهادت حسی ندارید. دو تا از غیر این جماعت بردارید، بیاورید، شهادت بدهند، من قصاص جاری میکنم. برمته.» این «عقده» از «قمد» میآید. قاعدتاً «بند». حقیقتاً نفهمیدم. یعنی حالا رویش کار بشود. خیلی فرصتی هم نداشتم. دیشب سؤال بود برایم. میخواستم یک کم تحقیق کنم. وقت نمیشد. یعنی یک کمی کار زیادی میخواهد روی این کار کردن. بعد کتب ادبیات و اینها بررسی کرد. رو قاعده اعلال. این نباید بشود «عقد». برای اینکه اعلال این اجوف واوی مثل «قوله» و «قال» و «یقول» است. درست است. و اگر بخواهد اینجا «قمد» جاری بشود میشود «عقود». «عقوده بزمته.» به چی میخورد؟ به مثال واوی مجزوم باشد. عقده برمته. احادیث، جامع الاحادیث اِعْرابگذاری این شکلی کرده. یک نگاه بکنیم. میشود جزای شرط. «تقیمو، اعقدها.» گفته همه منتظر ظهور شماییم. (روحانی) احسنت.
اگر رهبر هم نشدم که یک انگشتر بهت هدیه بدهم. یک انگشتر. «اقیمو رجلین عدلین من غیرکم برمته.» احسنت! خیلی خوب شد. جزای شرط باشد. در واقع «اقیمو» را در موضع شرط بگیریم. یعنی «تقیمو عقده». اگر شما اقامه کنید برای من دو تا مرد عادل از غیرتان، من هم قوّاد میکنم. قوّات را جاری میکنم. قصاص را جاری میکنم بر این قاتل.
حالا چرا «برمته»؟ «رمت» چند تا معنا دارد. یکیش معنای پایین هم نوشته. طنابی که میاندازند گردن قاتل که درنرود، فرار نکند.
تشدید دارد آخه. اینجا چیز گفته: «برمته.» «برمته» گفتند که اگر «برمته» باشد میشود رم. و در واقع انگار باید طبق قاعده از «ریمه» یا «رم». اگر رمته باشد از «رممه» مضاعف ناقص. معنایش که براساس اینکه پایین نوشته فرقی نمیکند ولی من چون دیدم تشدید نذاشته به ذهنم آمد که «رومته» «رومه» را گفتند یعنی جمیل. «کلٌ اخذته بزمّته». یعنی من همهاش را میگیرم. یعنی همهاش را قصاص میکنم. همه جوریش را ازش میگیرم. درست شد. «فان لم تجدوا شاهدین.» اگر دو تا شاهد پیدا نکردید «فأقیموا قسامة خمسین رجلاً.» چی بیاور؟ ۵۰ نفر. چکار کنند آقا؟ «قسا» را «عُقده برمته.» من براساس این ۵۰ تا قسامه اینها این بابا را دوباره، قاتل را قصاص میکنم.
«فقالوا یا رسول الله ما عندنا شاهدان من غیرنا.» گفتند آقا ما که از غیر خودمان دو تا شاهد نداریم. «و انا لنکره.» حالا اینجا هم نکتهای است توی این روایتها. نکته چیست؟ ببینم کی میگوید. یک تأملی بکنید. یک نکته فنی توی روایت هست. ظریف! براساس همین مطالبی که تا حالا گفتیم. حالا آن یک بخش است. این هم چیز خوبی است. دیگر چی؟
بتمن! اینکه خیلی نکته فنی جالبی بود وقتی من میگویم دو نفر شاهد که نداریم، قسم هم که خوشمان نمیآید بخوریم ۳۰ درصد. درست. نکته فنیش به این است که مگر ما نگفتیم که «لوث» پذیرفته نمیشود؟ قضیه کجاست؟ موضوع «فلان الیهودی». یهودیها کشتند. میگوید: «فلان یهودی کشته.» آهنگ یک نه. ما میگفتیم که آقا اگر ولی مقتول، اولاً که بحث ولی مقتول بود. اگر ولی مقتول ادعا میکرد که فلانی کشته یا باید «بین» یا باید «لوث» باشد. «لوث»ی باشد که نوبت برسد به قسامه. نداشتند. مسلمان. تا ببخشد.
جالب این است چون براساس اطلاق این روایت اگر این باشد که اصلاً کار به «لوث» نمیرسد که. یا «بیّنه» بیاور یا قسم. «فلان یهودی». چه قرائن و شواهدی؟ ماشین از پشت بهم زده بود. پیاده شدم نگاه کنم چی بود. توی شهریار تهران! از پشت زده بود. ماشین. یعنی آن «مقص». پیاده شدم ببینم که چقدر زده. دیدم ماشین آخوند است. مقصر. گفتم: «بشین برو! فقط برو. الان این بعد از فتح خیبر است یا نه؟» در زمان قاتلش کیست؟ اول معلوم بشود قاتل است. آقا تمامش کنم.
«آقا ما خوشمان نمیآید بابت چیزی که ندیدیم قسم بخوریم.» بعد جلو میگویند: «ما قسم بخوریم.» اینها هرچقدر تو آدم قوی بشود اصل این تفاوت فتواها که میبینید ما کراهت داریم قسم بخوریم. شاهد که نداریم. خوشمان نمیآید قسم بخوریم. بابت چیزی که ندیدیم قسم خوردن در مورد چیزی که ندیدی. خوشم نمیآید. «یهودی. رسول الله.» یعنی چه؟ «والله رسول.» پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفتند: «خیلی دوست دارم. حیف که کشته شدی.» پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیه او را پرداخت کردند.
مینویسد: «و قال.» کی گفت؟ امام صادق (علیه السلام). چه روایتی! اصلاً جان میدهد برای امتحان این رعایت. «قال: انما حقنه دماء المسلمین.» حضرت فرمودند: «به قسامه خون مسلمین حفظ شده با قسامه. لکی اذا رأى الفاسق.» دقت توی ترجمه روایت خیلی مهم است. امتحان شفاهی بگیرم. دختر بزرگ ما چند روز پیش یک چیزی توی مدرسهاش مشکل پیش آمده بود. خیلی ناراحت بود و اینها. بعد بهش گفتم: «چی شده؟» گفت: «بابا من مطمئنم شاید اینطوری بشود.» «اذا رأى الفاسق، فرصة من عدوِّه» برای اینکه وقتی یک فاجر فاسقی یک فرصتی از دشمنش دید، فرصت برای چه چیزی؟ برای کشتن. «حجزه مخافه القسامه.» «حجزه» مانع. «حجاز» دربرگرفتن. «حاجز»، «حاجب»، مانع. «حجزه» «منعه» مخافت قسامه. فرصت پیدا کرد دشمنش را بکشد. نگوید: «آقا کسی نیست. شاهد نیست. بیّنه نیست.» از چی بترسد؟ از قسامه بترسد. از ترس قسامه کسی را نکُشد.
«و صلی الله علی سیدنا محمد.» این کار را کرد که او این کار را نکند. خدا خون مسلمین را با قسامه حفظ کرده که هر وقت فاجر فاسقی از یکی بدش میآمد، فرصت کشتنش را پیدا کرد، برندارد، بگیرد، بکشد. از قسامه بترسد، نکشد. روشن شد؟
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دهم
دروس تمهیدیه
جلسه یازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه دوازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه سیزدهم
دروس تمهیدیه
تعارض روایات و سرنوشت حکم اذن
دروس تمهیدیه
جلسه شانزدهم
دروس تمهیدیه
مرزهای نگاه
دروس تمهیدیه
جلسه هجدهم
دروس تمهیدیه
جلسه نوزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه بیستم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...