متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
حاجآقای صیادی را میشناختید شما؟ آقای صیادی از دوستان خیلی خوب ما بود و از شاگردان خیلی خوب ما؛ تحریری، جوان و فاضل و متأسفانه به رحمت خدا رفتند. امروز هم تشییع ایشان ساعت ده است؛ یک فاتحه برایشان بخوانیم. بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله سوره حمد. بله پریشب تصادف کردند. امروز تشییعشان است. خدا رحمتشان کند، خودم خیلی ناراحت بودم.
در جمله «فقیموا قسامة خمسین رجلاً» عرض کردیم که دو تا از رهبران انقلاب در درس خارج بحثی را مطرح میکنند؛ میفرمایند عبارت را دو صورت میتوان خواند که بنا بر هر یک، معنا تفاوت پیدا میکند. گرچه در حکم اختلافی پیدا نمیشود. یکی اینکه «قسامة» به «خمسین رجلاً» اضافه شود. اینجا «قسامه» معنای «یمین» را پیدا میکند، یعنی سوگند پنجاه نفر را اقامه کنید. یکی دیگر اینکه «قسامه» را به غیر اضافه و با تنوین بخوانیم؛ «قسامةً» بشود مفعول «اقیموا» و «خمسین رجلاً» بشود تمیز. «قسامه» اینجا معنای «حالِف» را پیدا میکند. حال گاهی «قسامه» به معنای «حلف» میآید، گاهی به معنای «حالِف». یعنی پنجاه مرد سوگندخورنده را اقامه کنید که آخر و الا «حَلَفَ المدّعی علیه قسامةً خمسین رجلاً». این عبارت را هم باز دو نوع خواندهاند که باز اینجا دومیاش (که متن کتاب نبود) در کیفیت و حکم هم اثر میگذارد. این کیفیت است؛ چون هم «حلفُهُ» و هم «حلفَهُ» خوانده شده. اگر «حلفُن» خوانده شود، یعنی اگر مدعی بینه اقامه نکرد، قسم هم نخورد، خود مدعیعلیه باید پنجاه قسم بخورد. اگر «حلفَة» باشد، آنجا دیگر نمیتوانیم بگوییم قسم معنای «حلفه» و نمیتوانیم مضاف بگیریم؛ بلکه به معنای «حالِفه» و «خمسین رجلاً» تمیز است. یعنی مدعی علیه «قسامه» تحلیف میکند؛ آن «قسامه»، پنجاه مردند. علیه آنها را بهشان میگوید که قسم بخورند. این هم تز الثانی.
سؤال را خواندیم: «هَل یَلزَمُ فِی الأَیمَانِ الخَمسِین أن تَکُونَ مِن خَمسِین رَجُلاً أَو یَجُوزُ تَکرَارُهَا مِن الرَّجُلِ الوَاحِدِ إذَا کَانَ العَدَدُ أَقَلَّ مِن ذَلِکَ؟» پنجاه نفر نیستند، بیست نفرند. پنجاه قسم را چهکار کنیم؟ آیا باید پنجاه نفر باشند و پنجاه قسم بخورند یا میشود این بیست نفر را تقسیم کرد بینشان و نفری دو و نیم قسم بخورند که پنجاه تا قسم جور شود؟ «مُقتَضی صَحِیحَةِ بُرَیدٍ المُتَقَدِّمَةِ هُوَ الأَوَّلُ». مقتضای صحیح برید که گذشت، چیست؟ اول، یعنی چه؟ باید پنجاه نفر باشد. «إلَّا أَنَّ المَنسُوبَ إلَی المَشهُورِ هُوَ الثَّانِی». ولی آنی که به مشهور نسبت داده شده، دومی است. مشهور چه گفتند؟ میشود کمتر از پنجاه نفر، به اندازه پنجاه تا قسم را تکرار کنند.
بله، «دَاعِیه تَسَالُمِ الأَصحَابِ عَلَیهِ بَل لِإدّعَاءِ أَجمَاعٌ». بلکه ادعا شده که اصحاب بر این مسئله اجماع دارند. منسوب به مشهور، بلکه ادعای اجماع. یعنی از مشهور و اجماع نه منسوب و مشهور، بلکه ادعای اجماع آنجا میشود. «وَ یَدَعِّمُ ذَلِکَ» یدعمون یعنی چه؟ یعنی پشتیبانی. اخبار عربی را اگر دیده باشید، از کلماتی که جمهوری اسلامی و رسانههای دیگر از کلماتی که خیلی استفاده میکنند: «یدعم». مثلاً میگویند: «ایران از تروریستها حمایت میکند عن الارهاببین» مثلاً «یدعم» یعنی حمایت میکند، پشتیبانی میکند. «وَ یَدَعّمُ ذَلِکَ»؛ این مطلب را حمایت میکند، پشتیبانی میکند. «إنَّ النُّصوُصَ قَد دَلَّت». پشتیبانی میکند اینکه آقا روایات دلالت دارد. «و الْعِلَّهِ الَّتِی تُذکَرُ فِی الرِّوَایَاتِ». یعنی علتی که در روایات ذکر شده را اگر بهش توجه کنیم، آن علت میتواند از این مطلب، یعنی از این قول مشهور، از این ادعای اجماع حمایت کند. چه علتی ذکر شده در روایات؟ «قَد دَلَّتْ عَلَی أَنَّ الْعِلَّةَ فِی تَشرِیعِ القَسَامَةِ هِیَ الإِحتِیَاطُ فِی الدِّمَاء». علت در تشریع قسامه، اصلاً قسامه را برای چه تشریع کردند؟ خیلی نکته قشنگی است. این بود که آقا خون حفظ بشود، خون کی حفظ بشود؟ آنی که مرده و آنی که قرار است بعداً قصاص بشود. بله، یعنی هم خون این هدر نرود بدون «لَوْث»، قسامه صورت نگیرد که باز در قصاص خون کسی هدر برود. آیه قرآن است دیگر: «و لَا تَقتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إلَّا بِالْحَقِّ». اسراف نکنید، بکشید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید. قصاص بکنید ولی اسراف نکنید. حالا اسرافش یعنی چه؟ سیب میروی میخری یک کیلو، اگر یک کیلو لازم داری خریدن یک سبد خریدن اسراف است. مثلاً میخواهید بکشید، یکی، دو تا، سه تا؛ دیگر فلّهای نکشید، دیگر حالا پنجاه تا چهل تا کاروانی ترور نکنید. نه، اسراف در قتل یک نفر هم اگر بیجا کشته شود، اسراف است. احسنت، اسراف میشود. بکشید، بیاشامید ولی اسراف هم نکنید. اصلاً علت تشریع قسامه، احتیاط نسبت به خون است. «هِیَ الإِحتِیَاطُ فِی الدِّمَاءِ». «فَإِذَا کَانَ یُعتَبَرُ أَن یَکُونَ عَدَدُ الْحَالِفِینَ خَمسِینَ رَجُلاً». وقتی شرط است که آن حالفین یعنی قسمخورندگان، پنجاه نفر باشند؛ «یَلزَمُ عَدَمُ إِمکَانِ تَحَقُّقِ الإِحتِیَاطِ». اگر بخواهد پنجاه نفر باشند دقت بکنیم. خیلی در نخست میگوید: آقا مگر قرار نبود قسامه جاری بشود که خونها حفظ بشود؟ اگر قرار باشد قسامه به این باشد که پنجاه نفر بیایند قسم بخورند که معمولاً نمیآیند قسم بخورند، پس دیگر قسامه کاربرد ندارد. پس دیگر خونی حفظ نمیشود. ده نفر قسم بخورم، پنجاه تا را از کجا پیدا کنیم؟ بله آقا برای احتیاط لدما بود دیگر. احتیاط دما با کدامش حفظ میشود؟ پنجاه نفر قسم بخورند یا پنجاه تا قسم بخورند ولو کمتر از پنجاه نفر؟ معلوم است چه میگویم؟ البته «یُشکَلُ عَلَیهِ» اشکال میشود به آن و آنور هم همینطور است که خلاف احتیاط میشود. بعد هم در تعبدیات که ما اینجوری که نمیتوانیم فلسفهبافی بکنیم برای خودمان که حالا مثلاً اگر اینطور باشد بهتر است پس آن را آنجور کنیم. بالاخره میخواستیم خون حفظ بشود.
بله، گاهی عوام بعضی چیزها را دیدهاید فلسفهبافیهایی برای احکام دارند، خیلی جالب است. میگفت که این برنامه تلویزیونی بود؛ چند نفر اهدای عضو را آورده بودند. یک بنده خدایی از دنیا رفته بود، اعضای بدنش را مثلاً به ده نفر داده بود. و بعد پسری که از دنیا رفته بود، قلبش را داده بود به یک آقای دیگری. بعد در برنامه تلویزیونی مادر آن پسر که از دنیا رفته بود را آوردند، اینها را هم آوردند. اینها همه با هم روبهرو شدند و بعد خیلی فضای عاطفی و احساسی اینها شکل گرفت. و آن پسری که قلب را گرفته بود، این افتاد روی پای مادر. بعد مجری میگفت که: این مادر توست، ببوسش. مادر، قلب پسرش در سینه تو دارد میتپد. این را نمیشود، محرمیت ایجاد نمیکند. فیلم ساخته بودند تلویزیون. عرض کنم خدمتتان که حالا بازیگران میشناسید. در ایران جمشید مشایخی، این بنده خدا یک استادی بود، چشم برزخی داشت. بعد داشت از دنیا میرفت، چشمش را اهدا کردند. چشم راستش بود. آن شاگردش از وقتی این پیوند داده شد، مغازهها و مثلاً بانک و رباخوار میدید، مثلاً قیافه و فلان اینها. خیلی اذیت شد بنده خدا. این نشان میدهد که این چشم برزخی است! این این است که چه برزخی را میبیند! و اینها قرنیه چشم.
بله، «یَلزَمُ عَدَمُ إِمکَانِ تَحَقُّقِ الإِحتِیَاطِ لِنُدرَةِ تَحصیلِ خَمسِینَ رَجُلاً». سخت میشود پنجاه نفر پیدا کرد. برای همین بگوییم که اینجا امکان تحقق احتیاط نیست. پس از پنجاه تا نفر عدول کنیم، بگوییم پنجاه قسم ملاک باشد، نه پنجاه نفر. «وَ لَکَ أَن تَقولَ بِصِیغَةٍ أُخری». آقای محمد کاظمی، صیغه اخری که دیروز شما ...، و میتوانی به یک صیغه دیگری بگویی مطلب را. «لَازِمُ اِعتِبَارِ خَمسِینَ رَجُلاً لَغْوِیَّتُ التَّشرِیعِ القَسَامَةِ لِنُدرَةِ حُصُولِ ذَلِکَ». به یک صیغه دیگری اگر بخواهی بگویی اینجور بگو: آقا لازمه اگر قرار باشد پنجاه نفر قسم بخورند، اگر شرط باشد اعتبار شرط بودن اگر شرط باشد پنجاه نفر، لازمهاش میشود چی؟ لازمهاش میشود که اصلاً اصل این قسامه لغو باشد. یک چیزی به ما گفتند که اصلاً حاصل نمیشود. منظورش این است: پنجاه نفر از کجا پیدا کنم؟ چند تا فیلم سینمایی اینجوری داریم دیگر. چهلونه نفر پیدا کردی، یکی دو تا فیلم در ذهنم است داستانش این بود. چهلونه نفر پیدا کرده، قسم بخورم. دنبال آن نفر پنجاهمی میگردد. بعد حکم اعدام هم مثلاً صادر شده. یک هفته وقت دارد نفر پنجاهم را پیدا کند. بعد دیگر میرود توی کوهها، آن بالای کوه آنها زندگی میکند که آن نفر پنجاهم امضا کند، این قسم را بنویسد. به خاطر اینکه نادر است حصول این پنجاه نفر.
«ثُمَّ إنَّ المُدَّعِیَ إذَا کَانَ وَحدَهُ وَ لَم یَکُن لَهُ قَومٌ أَو اِمتَنِعُوا عَن ذَلِکَ، فَهَل یَجُوزُ لَهُ تَکرَارُ الیَمِینِ خَمسِینَ مَرَّة؟» اگر آقا مدعی تنها باشد به شرط چی است؟ آقا، همه اینها، نکته مهم این است: مدعی تنها باشد، قومی هم کنارش نباشند یا امتناع دارند از این قضیه، میترسند، چه میدانم مثلاً این رئیسمان است. فلان موضوع. مثلاً این داستانها زیاد است دیگر. آیا میتواند خودش یک نفری پنجاه تا قسم بخورد؟ قسم، قسم، قسم، قسم. «نَقَلَ صَاحِبُ الجَوَاهِرِ عَن غَیرِ وَاحِدٍ مِنَ الأَصحَابِ بَل نَقَلَهُ عَن صَاحِبِ الرِّیَاضِ نَفیَ الخِلَافِ فِی ذَلِکَ». مرحوم صاحب جواهر فرمانده نیستند. فرمانده که از چندین نفر نقل کرده است. صاحب جواهر که: آقا اینها جایز دانسته، فقهای زیادی که جایز دانستهاند یک نفر پنجاه قسم بخورد. نه از همان اول بهش بگوییم که: آقا خودت پنجاه تا قسم بخور. و نقل شده از صاحب ریاض؛ یک حکایتی دارد. فرق «نقاله» و «ناقله» اینجا چیست؟ دم دوم پنجاه تا قسم، یک نفر، احتمالش خیلی زیاد است.
بله، اینجا یک نکتهای که هست این است که «لوث» داریم. خود «لوث» یک اماره جدی برای اینکه صدق این را اثبات بکند. اینکه عرض میکنم نکته کلیدیش همین است. برای همین قاضی ظن پیدا کرده به اینکه قاتل کیست، ولی هنوز علم پیدا نکرده. در واقع اینجا قسم این شخص، این دیگر این ظن در واقع محکمش میکند. خوب، به خاطر اینکه در روایت عدد پنجاه تکیه شده. در واقع اینجا عرض کردم قسامه یک چیزی بین بینه و یمین است. یعنی هم بینه است هم یمین. بینهای که دو تا شاهد، دو تا شاهد عادل، مردش کامل نیست. یمینی هم هستش که از این طرف، پشتبندش، پشتورانش دوباره بینه است؛ یعنی یمین خالی نیست به اعتبار بینه، یمین ارزش دارد. یک چیزی بین در واقع در برزخ بین یمین و بینه است قسامه. ولی اینی که حالا پنجاه بار بتواند قسم بخورد. البته رهبر انقلاب که عرض کردم قبول ندارند. مدعی حق نمیتواند پنجاه تا قسم بخورد. میتواند کنار چهلونه نفر دیگر قسم بخورد؛ به پنجاه نفر باید برسند. ایشان نظرش این است که پنجاه نفر باید باشند. ولی مدعیعلیه میتواند پنجاه تا قسم خودش تنهایی بخورد.
فرق «نقاله» و «نقله» در چیست؟ آقا دلیل اینکه آن فعل معلوم است، این فعل مجهول است. مشخص است از کی دارد نقل میشود. بعضی وقتها هستش که یک نقل قولی از کسی داریم، در آثار خود آن شخص دیده نشده است. اولاً که همه این آثار همه اینها که ما نرس بود. خیلی وقتها نقل قول دیگری از او نقل کرده، گفته نظر فلانی این است. حالا از کتاب او دیده یا فتوای او را دارد نقل میکند. لذا این «نقله» اعتبارش از «نقله» کمتر است.
شیخ انصاری خیلی اهل احتیاط خیلی احتیاط بود. جوری که صاحب جواهر هنگامه رحلتشان وقتی وصیت میکنند به شیخ انصاری، ایشان نگاه میکند دور و برش را. لحظات آخر صاحب جواهر بود، رحمة الله علیه. شیخ کوه هست. شیخ در رفته، فرار کرده بود که آنجا نباشد وقتی چیزی گردنش نمیآید. مشغول تضرع و توسل شده بود که ما را به عنوان مرجع بعدی انتخاب نکند. دو هفته قبل توسل، نذر و نیاز و اینها که ما را انتخاب بکند به عنوان مرجع. بفرستید بیاوریدش. تو حرم ناله میزد که: یا امیرالمومنین به دادم برس، اینها ما را برای مرجعیت برندارند. گفتند: سلام صلوات، مرجع بعدی خودتی. و از بار مسئولیت مثلاً شانه خالی نکن. و «قلِّل» حالا به تعبیر خودشان، «قلّل من احتیاطاتک». مرجعیت را به عهده بگیر، ولی از احتیاطاتت کم کن. هم خودت اذیت میشوی، هم بقیه. حالا امتیازات ایشان که داستان دارد. شیخ انصاری رحمة الله علیه که بر اساس بالاخره تکلیفی که شد و اینها، تعبداً قبول کرد مرجعیت را ولی احتیاطاً خودش از خودش تقلید نمیکرد. مرجع عام همه مسلمین بود، خودش در خودش شبهه داشت تا مدتها. بالاخره علم وقتی زیاد میشود، آدم احتیاطش هم زیاد میشود. بعد خدمت شما عرض کنم که داستانی دارد. عرض کنم خدمت شما که میگویند محمود آیت الله کوهستانی این شکلی بود دیگر. فرادا میخواند بقیه جماعت میخواند. یک روز در مسجد نشسته بود. بحث ظاهراً بیع متنجس بوده، حیوان متنجس بوده ظاهراً. اینکه در ذهن من است. سخت است مکاسبم سه نفر میآیند در مسجد به عنوان استفتا ازشان سوال میکنند. حالا این هم باز داستان دارد دیگر. حالا امروز رفتیم سراغ شیخ انصاری. مکاسب، اصلاً شما یک فضای خاصی میبینید. دیگر اگر دیده باشید، همش میرود و میآید عجیب غریب. مکاسب، فتوایی از شما پیدا کردیم، میتوانیم بهش عمل کنیم؟ اگر پیدا کردی تقریباً واضح میشود که این است. آخرش یک تمهل میگذارد، یک وقتی فکر نکند من یک چیزی گفتم که تموم است.
متنجس و حیوان متنجس، حکم شیر و اینها. ایشان شروع میکند مثلاً یک چهل دقیقهای توضیح دادن و خودش تعجب میکند که مثلاً دارد فتوا به اینها میدهد که روی آن تردید داشته از قبل. این سه تا با هم بهش میگویند که: «والله انت المجتهد، انت المجتهد، انت المجتهد». نگاه میکند، میبیند که در مسجد نیست. سمت در مسجد فضای وسیعی بوده. مثلاً اگر در کسی بیرون میرفته، بالاخره فاصله زیادی که میرفته میدیده که کسی نیست. امام زمان فرستاده بودند برای اینکه دل ایشان گرم بشود، از آنجا از احتیاط نسبت به اجتهاد خودش. ولی احتیاطاتشان عجیب بوده، آسیب داشته. خیلی سریع اللسان هم بوده. یک جز قرآن، زیارت جامعه کبیره و نماز جعفر. خیلی چیزها که آقای بهجت نقل کردند و اینها. خیلی اهل نماز بود. از درس که میآمد، سه تا درس میگفته. درسهای سنگین و خستهکننده. برای استراحت مینشست نماز میخواند. بعد گاهی پسر یا شاگرد آب انبار پایین بوده و پله پله و اینها، چون خنک میکردند. اصلاً خود ایشان برده در نجف از دزفول آب انبار را؛ آنجا در دزفول داشتند و اینها. این را ایشان میبرد نجف، بهشان یاد میدهند آب انبار را که آبِ خنک برایش میآوردند. اینقدر غرق نماز بود، نیم ساعت، یک ساعت در نماز بود، آب گرم میشد. از آب فارغ نمیشد. وصیت هم کرده بود که: بعد از مرگم یک دور تمام نمازهای عمرم را قضا کنید. من خیلی از نماز لذت میبردم، یک کم شبهه دارم، احتیاط کردم. شبهه در این نکند به خاطر لذتهایش نماز میخوانده.
خدمت شما عرض کنم که ایشان مینشست به پسرش حالا یا مثلاً شاگردش میگفت که: کتاب ریاض را بیاور، فلان کتاب را بیاور، فلان کتاب. نماز بخوانم بگویم فلان مسئله را پیدا کن. «خلافُ المبسوطِ». این عبارت زیاد است در مکاسب. «... عَن الخِلَافِ حُکمُهُ عَنِ المَبسُوطِ». بیا همین تذکره حکایت نقل شده از تذکره. یک وقت میگویند آقا نقل شده از صاحب ریاض. خوب فرق میکند این نقل شده، حکایت شده، نقل شده. میگفتند که این بوده قضیه. ایشان نمازش که تمام شده، مثلاً آن شاگردش پیدا میکرد فرعونی را خوانده برایش. گفته آقا توی خلاف مسئله این است. درس که میآمده، نمیگفته که شیخ در خلاف این را فرموده. میفرمود که: نقل شده از شیخ در خلاف که اینجور فرموده. چون خودش نخوانده بوده، احتیاط میکرد. این عبارت دقیقاً همین است. حکایت شده، به گوشم رسیده که این اینجوری است. شیخ خیلی واقعاً احتیاجات شیخ اعظم واقعاً چیز عجیبی بوده. رحمت الله علیه.
«أَرَبَعُ مَنْ عَدَدٍ إِذَا کَانَ أَقَلَّ مِن خَمسِینَ وَ قُلنَا بِجَوازِ تَکرَارِ یَمِینٍ مِنَ الرَّجُلِ الوَاحِدِ هَل یَلزَمُ تَِقسِیمُهَا عَلَی الأَعدَادِ بِالسَّوِیةِ أَولَا؟» حالا ما میزنیم به ماشین در میرود. میگوییم: تقسیمها علی الاعدد بالسویة اولا. عدد وقتی کمتر از پنجاه تا باشد و قائل بشویم به جواز تکرار قسم از یک نفر، آیا لازم میآید تقسیم قسامه بر عدد به تساوی یا نه؟ یعنی چطور ؟ ده نفر داریم، پنجاه تا قسم. بگوییم این ده تا نفری پنج تا قسم بخورند یا نه؟ چهلونه تا قسمش را باید تقسیم بشود، همه به یه اندازه یا میشود متفاوت باشد؟ «قَد یُقَالُ بِعَدَمِ لُزُومِ ذَلِکَ». یک «قیل» داریم که میگوید این لازم نیست. «کی لا یلزم؟» «لِاَنَّ الیَمِینَ بِقَدْرِ خَمسِینَ مُتَحَقِّقٌ عَلَی کُلِّ التَّقدِیرَینِ». چهکار داری حالا پنج تا از این، دو تا از آن، چهار تا از آن، ده تا از آن. «وَ الأَنصَبُ» ولی آنی که مناسبتر است، این است: «أَن یُقَالَ بِاُلزُومِ التَّقسِیمِ بِالسَّویةِ». خیلی قشنگ است. اصلاً آدم یک ضربالمثلی ما داریم در ایران، میگوید که یک وقتهایی ته سوزن سوراخ، خیلی ته سوزن رد میشود، از در دروازه رد نمیشود. حالا اینجا مطلب خیلی جالب است، قشنگ. این مثال قشنگ اینجا الان صادق است. مناسبتر این است که بیاحترامی به معلم نباشد. وقتی مناسبتر است باید اینجا تقسیم کنیم. اگر چهار نفرند، ده نفرند، اینها همه باید به تعداد مساوی باید قسم بخورند. چرا؟ «مُقتَضی النُّصُوصِ اِعتِبَارُ خَمسِینَ رَجُلاً». «إِنَّمَا خَرَجْنَا عَن بَعضِهَا» خب چرا پس مطالبه نکردیم؟ گفتیم: پنجاه نفر؟ چون اجماع پنجاه تا درست شد. «لِتَسَالُمٍ وَ مَحْذُورِ لَغوِیَّةٍ». البته یک بخشش اجماع، یک بخش دیگر محذور لغویت بود. که البته ما بنبست نداریم. آره، ولی اینجا که پنجاه تا، ده نفرند. ده نفر داریم، باید «... عَلَى وَضعُ النَّازِلَةِ، لَا یَقْتَضِیَ جَوَازَ التَّکرَارِ وَ وَاضِحٌ». این است که اینکه در روایت آمده پنجاه نفر، دلالت ندارد بر جواز تکرار. «کَیْفَ مَا اتَّفَقَ!». پس آقا ما پس بالا چطور میگفتیم یک نفر میتواند پنجاه تا قسم بخورد؟ به خاطر اینکه نفی خلاف نقل شده بود از صاحب ریاض. نفی خلاف که گفتیم نفی خلاف خودش یک مرتبه از اجماع است. و صاحب جواهر جواز تعداد زیادی نقل کرده بود. و از این جهت بود که ما آنجا روی قسم یک نفر چون فرد دیگری نبود. ببینید مسئله را خوب دقت کنید. یک نفر بد کس دیگری نبود. قوم قوم نداشت یا امتناع داشتند. اینجا چند نفر هستند. اگر یک نفر بود، خب پنجاه تا قسم میخورد. اگر پنج نفر بودند چی؟ اینجا به تساوی باید تقسیم کنیم پنجاه تا قسم را به تساوی. من تقسیم میکنم. اگر پنجاه تا چی؟ پنجاه تا که لغو میشود چون پیدا نمیشود.
بله، «لَا یَقْتَضِیَ جَوَازَ التَّکرَارِ». واضح این است که این مسئله اقتضای جواز تکرار یعنی چی؟ یعنی روایت گفته پنجاه تا. نه اینکه پنج نفر بیایند هر کدام به هر نحو که خواستند فقط ... نه. هر جور اتفاق افتاد. «بَل یَلزَمُ اِعتِبَارُ التَّسَاوِی». تو پنجاه نفر تو باید جور کنی. اگر پنجاه نفر نشد، پنج نفر آوردی، هر کدام قسم خورده؟ نمیشود که آقا پنج نفر بیاوری بعد یکی چهلونه تا قسم بخورد، یکی دیگر آن سه تای دیگر نگاه کنند. پنجاه تا «لِأَنَّهُ فِی غَیرِ ذَلِکَ لَا دَلِیلٌ عَلَی نُفُوذِ القَسَامَةِ». به خاطر اینکه در غیر این مورد، در غیر تساوی، یعنی آقا چی میخواهد بگوید؟ همین بحث قدرت یقین است که پایین هم میخواهد بگوید ما باید به قدرت یقین عمل کنیم. دیگر جایی که شک داریم. الان پنج نفر داریم، پنجاه نفر نداریم. این پنج نفر به چه نحوی قسم بخورند؟ یکی بیست تا، یکی هفت تا، یکی هشت تا. قضیه ملا نصرالدین را گفتم شنیدید؟ هر کی یک تعداد قسم بخورد، درست در میآید؟ میگوید: نه، قدر متقن این است که اگر پنج نفرند، نفری ده تا قسم بخورند که پنجاه تا قسم حاصل بشود. «لَا دَلِیلٌ عَلَی نُفُوذِ القَسَامَةِ، فَلـِإقتِصَارِ عَلَی القَدْرِ المُتَیقِّنِ». پس شایسته است که ما اکتفا کنیم فقط به همان قدر متقن. حالا با مؤلف شوخی کردیم با خدا هم شوخی کنیم. میگفت که پنج نفر نشسته بودند، صدای حکیمانه است. حالا ظاهرش طنز است ولی حکیمانه گفت.
یک پولی دادند به ملا نصرالدین. بعد پنج تا بچه آنجا نشسته بودند. گفتند این پول را بین این پنج تا تقسیم کن. این پنج تا بچه هم یکیشان بچه بسیار پولدار و خوشهیکل و چاق و چله و اینها، یکی مثلاً معمولی، یکی مثلاً لاغر، یکی لاغر و زشت و اینها، یکی هم معلول بود و هم نمیدانم کور بود و هم کچل بود و هم لاغر بود و هم گشنه بود و همه اینها. ملا نصرالدین گفت: مدل کی تقسیم کنم؟ این را مدل آدمیزاد یا مدل خدا؟ بهش گفتند: مدل آدمیزاد تقسیم کن. برداشت به هر کدام مثلاً اگر پنجاه هزار تومان بود، به هر کدام ده هزار تومان داد. گفت: خوب حالا مدل خدا تقسیم کن. آن بچه پولداره که چاق و چله بود، از این پنجاه هزار تومان سی و پنج هزار تومان داد. تقسیم کرد، هیچی دیگر نماند. یک پس کله زد به آن بچهای که معلول بود. بله، مدل خدا اینجوری است. آنی که دارد از سیری میمیرد.
«مَنْ أَحکَامِ قَصَاصِ النَّفسِ إذَا قَتَلَ الرَّجُلُ المَرأَةَ عَمدَاً». یا «قَتَلَ اثنین». اگر یک مردی زنی را بکشد عمداً، قصاص میشود بابتش؟ «مِنْ هُوَ بَعدَ رَدِّ نِصفِ الدِّیَةِ إلَی أَولِیَائِهِ». باید اول نصف دیهاش را بدهند به اولیا یعنی صاحب خون بعد آن مرد را قصاص کنند. چرا؟ چون که دیه زن نصف مرد است. اگر البته شما ناراحت نمیشوید و عذرخواهی میکنم، حقوق بشر، شکم مشکل دارد ولی انشاءالله خدا راضی است. معادله هم نیستند. شما دارید صد تومانی را در ازای پنجاه تومانی قصاص میکنید. آفرین. پس آقا جان بله. دیه را که به خود مرده که نمیدهند به خانواده مرده میدهند دیگر. الان زن را کسی بکشد، پنجاه تومان میدهند به شوهرش، به خانمش، به نفع خانم میشود. آره، ولی اینجا شکم یک جوری است دیگر. یعنی آنجایش را میشود یک جوری با چسب و اینها درست کرد ولی اینجایش را خیلی نمیشود جوری کرد. یعنی یکی مثلاً زد خواهرش را کشتند، میخواهد آن مرد را اعدام کند باید نصف دیه خواهرش را بدهد به آن مرد که بعد قاتلش را بکشد. اینجا شکمی همچین یک جوری سخت میشود، همچین ولی آنجایش خوب بود که قضیه سخت است. آره آن و خرج خانمش کند. نه، نکته لطیفی بود. پس نصف دیه مرد را باید به اولیایش بدهد بعد قصاص کند.
«وَ إذَا أکرَهَ شَخصٌ غَیرَهُ عَلَی قَتلِ الثَّالِثِ». این خیلی قشنگ است. چرا کشتیش؟ میگوید: مجبور بودم. یعنی چی مجبور بودم؟ میگوید: اگر نمیکشتم، میکشتندم. معنا دارد یا ندارد؟ اکراه معنا دارد نه تقیه معنا دارد. خوب. «وَ تَوَعَّدَهُ عَلَی المُخَالَفَةِ». اگر گفتند فلانی را نکشی، میکشیمت. تازه آخرین حد خونش را گفتیم که کشتن است دیگر. فضلاً از اینکه بگوید اگر نکشی مثلاً چیزی میشود. اگر تازه گفتند نکشی میکشیم، «لَا یَجُوزُ لَهُ قَتلُهُ». حق ندارد او را بردارد بکشد. «سَوَاءً کَانَ مَا وَعَدَ بِهِ مَا دُونَ القَتلِ أَو هُوَ». فرقی نمیکند آنی که بهش وعده دادند و تهدیدش کردند، به کمتر از قتل باشد یا خود قتل باشد. گفتند از اداره اخراجت میکنیم، چه میدانم مثلاً ماشینت را پنچر میکنیم، مثلاً ماشینت را آتش میزنیم. مثلاً از این کارها، یا اینکه خانه آخرش این باشد که خود قتل باشد. خب اگر قرار است من را بکشند، یکی را بکشم که چه فرقی بین من و دیگری است؟
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
حاجآقای صیادی را میشناختید شما؟ آقای صیادی از دوستان خیلی خوب ما بود و از شاگردان خیلی خوب ما؛ تحریری، جوان و فاضل و متأسفانه به رحمت خدا رفتند. امروز هم تشییع ایشان ساعت ده است؛ یک فاتحه برایشان بخوانیم. بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله سوره حمد. بله پریشب تصادف کردند. امروز تشییعشان است. خدا رحمتشان کند، خودم خیلی ناراحت بودم.
در جمله «فقیموا قسامة خمسین رجلاً» عرض کردیم که دو تا از رهبران انقلاب در درس خارج بحثی را مطرح میکنند؛ میفرمایند عبارت را دو صورت میتوان خواند که بنا بر هر یک، معنا تفاوت پیدا میکند. گرچه در حکم اختلافی پیدا نمیشود. یکی اینکه «قسامة» به «خمسین رجلاً» اضافه شود. اینجا «قسامه» معنای «یمین» را پیدا میکند، یعنی سوگند پنجاه نفر را اقامه کنید. یکی دیگر اینکه «قسامه» را به غیر اضافه و با تنوین بخوانیم؛ «قسامةً» بشود مفعول «اقیموا» و «خمسین رجلاً» بشود تمیز. «قسامه» اینجا معنای «حالِف» را پیدا میکند. حال گاهی «قسامه» به معنای «حلف» میآید، گاهی به معنای «حالِف». یعنی پنجاه مرد سوگندخورنده را اقامه کنید که آخر و الا «حَلَفَ المدّعی علیه قسامةً خمسین رجلاً». این عبارت را هم باز دو نوع خواندهاند که باز اینجا دومیاش (که متن کتاب نبود) در کیفیت و حکم هم اثر میگذارد. این کیفیت است؛ چون هم «حلفُهُ» و هم «حلفَهُ» خوانده شده. اگر «حلفُن» خوانده شود، یعنی اگر مدعی بینه اقامه نکرد، قسم هم نخورد، خود مدعیعلیه باید پنجاه قسم بخورد. اگر «حلفَة» باشد، آنجا دیگر نمیتوانیم بگوییم قسم معنای «حلفه» و نمیتوانیم مضاف بگیریم؛ بلکه به معنای «حالِفه» و «خمسین رجلاً» تمیز است. یعنی مدعی علیه «قسامه» تحلیف میکند؛ آن «قسامه»، پنجاه مردند. علیه آنها را بهشان میگوید که قسم بخورند. این هم تز الثانی.
سؤال را خواندیم: «هَل یَلزَمُ فِی الأَیمَانِ الخَمسِین أن تَکُونَ مِن خَمسِین رَجُلاً أَو یَجُوزُ تَکرَارُهَا مِن الرَّجُلِ الوَاحِدِ إذَا کَانَ العَدَدُ أَقَلَّ مِن ذَلِکَ؟» پنجاه نفر نیستند، بیست نفرند. پنجاه قسم را چهکار کنیم؟ آیا باید پنجاه نفر باشند و پنجاه قسم بخورند یا میشود این بیست نفر را تقسیم کرد بینشان و نفری دو و نیم قسم بخورند که پنجاه تا قسم جور شود؟ «مُقتَضی صَحِیحَةِ بُرَیدٍ المُتَقَدِّمَةِ هُوَ الأَوَّلُ». مقتضای صحیح برید که گذشت، چیست؟ اول، یعنی چه؟ باید پنجاه نفر باشد. «إلَّا أَنَّ المَنسُوبَ إلَی المَشهُورِ هُوَ الثَّانِی». ولی آنی که به مشهور نسبت داده شده، دومی است. مشهور چه گفتند؟ میشود کمتر از پنجاه نفر، به اندازه پنجاه تا قسم را تکرار کنند.
بله، «دَاعِیه تَسَالُمِ الأَصحَابِ عَلَیهِ بَل لِإدّعَاءِ أَجمَاعٌ». بلکه ادعا شده که اصحاب بر این مسئله اجماع دارند. منسوب به مشهور، بلکه ادعای اجماع. یعنی از مشهور و اجماع نه منسوب و مشهور، بلکه ادعای اجماع آنجا میشود. «وَ یَدَعِّمُ ذَلِکَ» یدعمون یعنی چه؟ یعنی پشتیبانی. اخبار عربی را اگر دیده باشید، از کلماتی که جمهوری اسلامی و رسانههای دیگر از کلماتی که خیلی استفاده میکنند: «یدعم». مثلاً میگویند: «ایران از تروریستها حمایت میکند عن الارهاببین» مثلاً «یدعم» یعنی حمایت میکند، پشتیبانی میکند. «وَ یَدَعّمُ ذَلِکَ»؛ این مطلب را حمایت میکند، پشتیبانی میکند. «إنَّ النُّصوُصَ قَد دَلَّت». پشتیبانی میکند اینکه آقا روایات دلالت دارد. «و الْعِلَّهِ الَّتِی تُذکَرُ فِی الرِّوَایَاتِ». یعنی علتی که در روایات ذکر شده را اگر بهش توجه کنیم، آن علت میتواند از این مطلب، یعنی از این قول مشهور، از این ادعای اجماع حمایت کند. چه علتی ذکر شده در روایات؟ «قَد دَلَّتْ عَلَی أَنَّ الْعِلَّةَ فِی تَشرِیعِ القَسَامَةِ هِیَ الإِحتِیَاطُ فِی الدِّمَاء». علت در تشریع قسامه، اصلاً قسامه را برای چه تشریع کردند؟ خیلی نکته قشنگی است. این بود که آقا خون حفظ بشود، خون کی حفظ بشود؟ آنی که مرده و آنی که قرار است بعداً قصاص بشود. بله، یعنی هم خون این هدر نرود بدون «لَوْث»، قسامه صورت نگیرد که باز در قصاص خون کسی هدر برود. آیه قرآن است دیگر: «و لَا تَقتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إلَّا بِالْحَقِّ». اسراف نکنید، بکشید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید. قصاص بکنید ولی اسراف نکنید. حالا اسرافش یعنی چه؟ سیب میروی میخری یک کیلو، اگر یک کیلو لازم داری خریدن یک سبد خریدن اسراف است. مثلاً میخواهید بکشید، یکی، دو تا، سه تا؛ دیگر فلّهای نکشید، دیگر حالا پنجاه تا چهل تا کاروانی ترور نکنید. نه، اسراف در قتل یک نفر هم اگر بیجا کشته شود، اسراف است. احسنت، اسراف میشود. بکشید، بیاشامید ولی اسراف هم نکنید. اصلاً علت تشریع قسامه، احتیاط نسبت به خون است. «هِیَ الإِحتِیَاطُ فِی الدِّمَاءِ». «فَإِذَا کَانَ یُعتَبَرُ أَن یَکُونَ عَدَدُ الْحَالِفِینَ خَمسِینَ رَجُلاً». وقتی شرط است که آن حالفین یعنی قسمخورندگان، پنجاه نفر باشند؛ «یَلزَمُ عَدَمُ إِمکَانِ تَحَقُّقِ الإِحتِیَاطِ». اگر بخواهد پنجاه نفر باشند دقت بکنیم. خیلی در نخست میگوید: آقا مگر قرار نبود قسامه جاری بشود که خونها حفظ بشود؟ اگر قرار باشد قسامه به این باشد که پنجاه نفر بیایند قسم بخورند که معمولاً نمیآیند قسم بخورند، پس دیگر قسامه کاربرد ندارد. پس دیگر خونی حفظ نمیشود. ده نفر قسم بخورم، پنجاه تا را از کجا پیدا کنیم؟ بله آقا برای احتیاط لدما بود دیگر. احتیاط دما با کدامش حفظ میشود؟ پنجاه نفر قسم بخورند یا پنجاه تا قسم بخورند ولو کمتر از پنجاه نفر؟ معلوم است چه میگویم؟ البته «یُشکَلُ عَلَیهِ» اشکال میشود به آن و آنور هم همینطور است که خلاف احتیاط میشود. بعد هم در تعبدیات که ما اینجوری که نمیتوانیم فلسفهبافی بکنیم برای خودمان که حالا مثلاً اگر اینطور باشد بهتر است پس آن را آنجور کنیم. بالاخره میخواستیم خون حفظ بشود.
بله، گاهی عوام بعضی چیزها را دیدهاید فلسفهبافیهایی برای احکام دارند، خیلی جالب است. میگفت که این برنامه تلویزیونی بود؛ چند نفر اهدای عضو را آورده بودند. یک بنده خدایی از دنیا رفته بود، اعضای بدنش را مثلاً به ده نفر داده بود. و بعد پسری که از دنیا رفته بود، قلبش را داده بود به یک آقای دیگری. بعد در برنامه تلویزیونی مادر آن پسر که از دنیا رفته بود را آوردند، اینها را هم آوردند. اینها همه با هم روبهرو شدند و بعد خیلی فضای عاطفی و احساسی اینها شکل گرفت. و آن پسری که قلب را گرفته بود، این افتاد روی پای مادر. بعد مجری میگفت که: این مادر توست، ببوسش. مادر، قلب پسرش در سینه تو دارد میتپد. این را نمیشود، محرمیت ایجاد نمیکند. فیلم ساخته بودند تلویزیون. عرض کنم خدمتتان که حالا بازیگران میشناسید. در ایران جمشید مشایخی، این بنده خدا یک استادی بود، چشم برزخی داشت. بعد داشت از دنیا میرفت، چشمش را اهدا کردند. چشم راستش بود. آن شاگردش از وقتی این پیوند داده شد، مغازهها و مثلاً بانک و رباخوار میدید، مثلاً قیافه و فلان اینها. خیلی اذیت شد بنده خدا. این نشان میدهد که این چشم برزخی است! این این است که چه برزخی را میبیند! و اینها قرنیه چشم.
بله، «یَلزَمُ عَدَمُ إِمکَانِ تَحَقُّقِ الإِحتِیَاطِ لِنُدرَةِ تَحصیلِ خَمسِینَ رَجُلاً». سخت میشود پنجاه نفر پیدا کرد. برای همین بگوییم که اینجا امکان تحقق احتیاط نیست. پس از پنجاه تا نفر عدول کنیم، بگوییم پنجاه قسم ملاک باشد، نه پنجاه نفر. «وَ لَکَ أَن تَقولَ بِصِیغَةٍ أُخری». آقای محمد کاظمی، صیغه اخری که دیروز شما ...، و میتوانی به یک صیغه دیگری بگویی مطلب را. «لَازِمُ اِعتِبَارِ خَمسِینَ رَجُلاً لَغْوِیَّتُ التَّشرِیعِ القَسَامَةِ لِنُدرَةِ حُصُولِ ذَلِکَ». به یک صیغه دیگری اگر بخواهی بگویی اینجور بگو: آقا لازمه اگر قرار باشد پنجاه نفر قسم بخورند، اگر شرط باشد اعتبار شرط بودن اگر شرط باشد پنجاه نفر، لازمهاش میشود چی؟ لازمهاش میشود که اصلاً اصل این قسامه لغو باشد. یک چیزی به ما گفتند که اصلاً حاصل نمیشود. منظورش این است: پنجاه نفر از کجا پیدا کنم؟ چند تا فیلم سینمایی اینجوری داریم دیگر. چهلونه نفر پیدا کردی، یکی دو تا فیلم در ذهنم است داستانش این بود. چهلونه نفر پیدا کرده، قسم بخورم. دنبال آن نفر پنجاهمی میگردد. بعد حکم اعدام هم مثلاً صادر شده. یک هفته وقت دارد نفر پنجاهم را پیدا کند. بعد دیگر میرود توی کوهها، آن بالای کوه آنها زندگی میکند که آن نفر پنجاهم امضا کند، این قسم را بنویسد. به خاطر اینکه نادر است حصول این پنجاه نفر.
«ثُمَّ إنَّ المُدَّعِیَ إذَا کَانَ وَحدَهُ وَ لَم یَکُن لَهُ قَومٌ أَو اِمتَنِعُوا عَن ذَلِکَ، فَهَل یَجُوزُ لَهُ تَکرَارُ الیَمِینِ خَمسِینَ مَرَّة؟» اگر آقا مدعی تنها باشد به شرط چی است؟ آقا، همه اینها، نکته مهم این است: مدعی تنها باشد، قومی هم کنارش نباشند یا امتناع دارند از این قضیه، میترسند، چه میدانم مثلاً این رئیسمان است. فلان موضوع. مثلاً این داستانها زیاد است دیگر. آیا میتواند خودش یک نفری پنجاه تا قسم بخورد؟ قسم، قسم، قسم، قسم. «نَقَلَ صَاحِبُ الجَوَاهِرِ عَن غَیرِ وَاحِدٍ مِنَ الأَصحَابِ بَل نَقَلَهُ عَن صَاحِبِ الرِّیَاضِ نَفیَ الخِلَافِ فِی ذَلِکَ». مرحوم صاحب جواهر فرمانده نیستند. فرمانده که از چندین نفر نقل کرده است. صاحب جواهر که: آقا اینها جایز دانسته، فقهای زیادی که جایز دانستهاند یک نفر پنجاه قسم بخورد. نه از همان اول بهش بگوییم که: آقا خودت پنجاه تا قسم بخور. و نقل شده از صاحب ریاض؛ یک حکایتی دارد. فرق «نقاله» و «ناقله» اینجا چیست؟ دم دوم پنجاه تا قسم، یک نفر، احتمالش خیلی زیاد است.
بله، اینجا یک نکتهای که هست این است که «لوث» داریم. خود «لوث» یک اماره جدی برای اینکه صدق این را اثبات بکند. اینکه عرض میکنم نکته کلیدیش همین است. برای همین قاضی ظن پیدا کرده به اینکه قاتل کیست، ولی هنوز علم پیدا نکرده. در واقع اینجا قسم این شخص، این دیگر این ظن در واقع محکمش میکند. خوب، به خاطر اینکه در روایت عدد پنجاه تکیه شده. در واقع اینجا عرض کردم قسامه یک چیزی بین بینه و یمین است. یعنی هم بینه است هم یمین. بینهای که دو تا شاهد، دو تا شاهد عادل، مردش کامل نیست. یمینی هم هستش که از این طرف، پشتبندش، پشتورانش دوباره بینه است؛ یعنی یمین خالی نیست به اعتبار بینه، یمین ارزش دارد. یک چیزی بین در واقع در برزخ بین یمین و بینه است قسامه. ولی اینی که حالا پنجاه بار بتواند قسم بخورد. البته رهبر انقلاب که عرض کردم قبول ندارند. مدعی حق نمیتواند پنجاه تا قسم بخورد. میتواند کنار چهلونه نفر دیگر قسم بخورد؛ به پنجاه نفر باید برسند. ایشان نظرش این است که پنجاه نفر باید باشند. ولی مدعیعلیه میتواند پنجاه تا قسم خودش تنهایی بخورد.
فرق «نقاله» و «نقله» در چیست؟ آقا دلیل اینکه آن فعل معلوم است، این فعل مجهول است. مشخص است از کی دارد نقل میشود. بعضی وقتها هستش که یک نقل قولی از کسی داریم، در آثار خود آن شخص دیده نشده است. اولاً که همه این آثار همه اینها که ما نرس بود. خیلی وقتها نقل قول دیگری از او نقل کرده، گفته نظر فلانی این است. حالا از کتاب او دیده یا فتوای او را دارد نقل میکند. لذا این «نقله» اعتبارش از «نقله» کمتر است.
شیخ انصاری خیلی اهل احتیاط خیلی احتیاط بود. جوری که صاحب جواهر هنگامه رحلتشان وقتی وصیت میکنند به شیخ انصاری، ایشان نگاه میکند دور و برش را. لحظات آخر صاحب جواهر بود، رحمة الله علیه. شیخ کوه هست. شیخ در رفته، فرار کرده بود که آنجا نباشد وقتی چیزی گردنش نمیآید. مشغول تضرع و توسل شده بود که ما را به عنوان مرجع بعدی انتخاب نکند. دو هفته قبل توسل، نذر و نیاز و اینها که ما را انتخاب بکند به عنوان مرجع. بفرستید بیاوریدش. تو حرم ناله میزد که: یا امیرالمومنین به دادم برس، اینها ما را برای مرجعیت برندارند. گفتند: سلام صلوات، مرجع بعدی خودتی. و از بار مسئولیت مثلاً شانه خالی نکن. و «قلِّل» حالا به تعبیر خودشان، «قلّل من احتیاطاتک». مرجعیت را به عهده بگیر، ولی از احتیاطاتت کم کن. هم خودت اذیت میشوی، هم بقیه. حالا امتیازات ایشان که داستان دارد. شیخ انصاری رحمة الله علیه که بر اساس بالاخره تکلیفی که شد و اینها، تعبداً قبول کرد مرجعیت را ولی احتیاطاً خودش از خودش تقلید نمیکرد. مرجع عام همه مسلمین بود، خودش در خودش شبهه داشت تا مدتها. بالاخره علم وقتی زیاد میشود، آدم احتیاطش هم زیاد میشود. بعد خدمت شما عرض کنم که داستانی دارد. عرض کنم خدمت شما که میگویند محمود آیت الله کوهستانی این شکلی بود دیگر. فرادا میخواند بقیه جماعت میخواند. یک روز در مسجد نشسته بود. بحث ظاهراً بیع متنجس بوده، حیوان متنجس بوده ظاهراً. اینکه در ذهن من است. سخت است مکاسبم سه نفر میآیند در مسجد به عنوان استفتا ازشان سوال میکنند. حالا این هم باز داستان دارد دیگر. حالا امروز رفتیم سراغ شیخ انصاری. مکاسب، اصلاً شما یک فضای خاصی میبینید. دیگر اگر دیده باشید، همش میرود و میآید عجیب غریب. مکاسب، فتوایی از شما پیدا کردیم، میتوانیم بهش عمل کنیم؟ اگر پیدا کردی تقریباً واضح میشود که این است. آخرش یک تمهل میگذارد، یک وقتی فکر نکند من یک چیزی گفتم که تموم است.
متنجس و حیوان متنجس، حکم شیر و اینها. ایشان شروع میکند مثلاً یک چهل دقیقهای توضیح دادن و خودش تعجب میکند که مثلاً دارد فتوا به اینها میدهد که روی آن تردید داشته از قبل. این سه تا با هم بهش میگویند که: «والله انت المجتهد، انت المجتهد، انت المجتهد». نگاه میکند، میبیند که در مسجد نیست. سمت در مسجد فضای وسیعی بوده. مثلاً اگر در کسی بیرون میرفته، بالاخره فاصله زیادی که میرفته میدیده که کسی نیست. امام زمان فرستاده بودند برای اینکه دل ایشان گرم بشود، از آنجا از احتیاط نسبت به اجتهاد خودش. ولی احتیاطاتشان عجیب بوده، آسیب داشته. خیلی سریع اللسان هم بوده. یک جز قرآن، زیارت جامعه کبیره و نماز جعفر. خیلی چیزها که آقای بهجت نقل کردند و اینها. خیلی اهل نماز بود. از درس که میآمد، سه تا درس میگفته. درسهای سنگین و خستهکننده. برای استراحت مینشست نماز میخواند. بعد گاهی پسر یا شاگرد آب انبار پایین بوده و پله پله و اینها، چون خنک میکردند. اصلاً خود ایشان برده در نجف از دزفول آب انبار را؛ آنجا در دزفول داشتند و اینها. این را ایشان میبرد نجف، بهشان یاد میدهند آب انبار را که آبِ خنک برایش میآوردند. اینقدر غرق نماز بود، نیم ساعت، یک ساعت در نماز بود، آب گرم میشد. از آب فارغ نمیشد. وصیت هم کرده بود که: بعد از مرگم یک دور تمام نمازهای عمرم را قضا کنید. من خیلی از نماز لذت میبردم، یک کم شبهه دارم، احتیاط کردم. شبهه در این نکند به خاطر لذتهایش نماز میخوانده.
خدمت شما عرض کنم که ایشان مینشست به پسرش حالا یا مثلاً شاگردش میگفت که: کتاب ریاض را بیاور، فلان کتاب را بیاور، فلان کتاب. نماز بخوانم بگویم فلان مسئله را پیدا کن. «خلافُ المبسوطِ». این عبارت زیاد است در مکاسب. «... عَن الخِلَافِ حُکمُهُ عَنِ المَبسُوطِ». بیا همین تذکره حکایت نقل شده از تذکره. یک وقت میگویند آقا نقل شده از صاحب ریاض. خوب فرق میکند این نقل شده، حکایت شده، نقل شده. میگفتند که این بوده قضیه. ایشان نمازش که تمام شده، مثلاً آن شاگردش پیدا میکرد فرعونی را خوانده برایش. گفته آقا توی خلاف مسئله این است. درس که میآمده، نمیگفته که شیخ در خلاف این را فرموده. میفرمود که: نقل شده از شیخ در خلاف که اینجور فرموده. چون خودش نخوانده بوده، احتیاط میکرد. این عبارت دقیقاً همین است. حکایت شده، به گوشم رسیده که این اینجوری است. شیخ خیلی واقعاً احتیاجات شیخ اعظم واقعاً چیز عجیبی بوده. رحمت الله علیه.
«أَرَبَعُ مَنْ عَدَدٍ إِذَا کَانَ أَقَلَّ مِن خَمسِینَ وَ قُلنَا بِجَوازِ تَکرَارِ یَمِینٍ مِنَ الرَّجُلِ الوَاحِدِ هَل یَلزَمُ تَِقسِیمُهَا عَلَی الأَعدَادِ بِالسَّوِیةِ أَولَا؟» حالا ما میزنیم به ماشین در میرود. میگوییم: تقسیمها علی الاعدد بالسویة اولا. عدد وقتی کمتر از پنجاه تا باشد و قائل بشویم به جواز تکرار قسم از یک نفر، آیا لازم میآید تقسیم قسامه بر عدد به تساوی یا نه؟ یعنی چطور ؟ ده نفر داریم، پنجاه تا قسم. بگوییم این ده تا نفری پنج تا قسم بخورند یا نه؟ چهلونه تا قسمش را باید تقسیم بشود، همه به یه اندازه یا میشود متفاوت باشد؟ «قَد یُقَالُ بِعَدَمِ لُزُومِ ذَلِکَ». یک «قیل» داریم که میگوید این لازم نیست. «کی لا یلزم؟» «لِاَنَّ الیَمِینَ بِقَدْرِ خَمسِینَ مُتَحَقِّقٌ عَلَی کُلِّ التَّقدِیرَینِ». چهکار داری حالا پنج تا از این، دو تا از آن، چهار تا از آن، ده تا از آن. «وَ الأَنصَبُ» ولی آنی که مناسبتر است، این است: «أَن یُقَالَ بِاُلزُومِ التَّقسِیمِ بِالسَّویةِ». خیلی قشنگ است. اصلاً آدم یک ضربالمثلی ما داریم در ایران، میگوید که یک وقتهایی ته سوزن سوراخ، خیلی ته سوزن رد میشود، از در دروازه رد نمیشود. حالا اینجا مطلب خیلی جالب است، قشنگ. این مثال قشنگ اینجا الان صادق است. مناسبتر این است که بیاحترامی به معلم نباشد. وقتی مناسبتر است باید اینجا تقسیم کنیم. اگر چهار نفرند، ده نفرند، اینها همه باید به تعداد مساوی باید قسم بخورند. چرا؟ «مُقتَضی النُّصُوصِ اِعتِبَارُ خَمسِینَ رَجُلاً». «إِنَّمَا خَرَجْنَا عَن بَعضِهَا» خب چرا پس مطالبه نکردیم؟ گفتیم: پنجاه نفر؟ چون اجماع پنجاه تا درست شد. «لِتَسَالُمٍ وَ مَحْذُورِ لَغوِیَّةٍ». البته یک بخشش اجماع، یک بخش دیگر محذور لغویت بود. که البته ما بنبست نداریم. آره، ولی اینجا که پنجاه تا، ده نفرند. ده نفر داریم، باید «... عَلَى وَضعُ النَّازِلَةِ، لَا یَقْتَضِیَ جَوَازَ التَّکرَارِ وَ وَاضِحٌ». این است که اینکه در روایت آمده پنجاه نفر، دلالت ندارد بر جواز تکرار. «کَیْفَ مَا اتَّفَقَ!». پس آقا ما پس بالا چطور میگفتیم یک نفر میتواند پنجاه تا قسم بخورد؟ به خاطر اینکه نفی خلاف نقل شده بود از صاحب ریاض. نفی خلاف که گفتیم نفی خلاف خودش یک مرتبه از اجماع است. و صاحب جواهر جواز تعداد زیادی نقل کرده بود. و از این جهت بود که ما آنجا روی قسم یک نفر چون فرد دیگری نبود. ببینید مسئله را خوب دقت کنید. یک نفر بد کس دیگری نبود. قوم قوم نداشت یا امتناع داشتند. اینجا چند نفر هستند. اگر یک نفر بود، خب پنجاه تا قسم میخورد. اگر پنج نفر بودند چی؟ اینجا به تساوی باید تقسیم کنیم پنجاه تا قسم را به تساوی. من تقسیم میکنم. اگر پنجاه تا چی؟ پنجاه تا که لغو میشود چون پیدا نمیشود.
بله، «لَا یَقْتَضِیَ جَوَازَ التَّکرَارِ». واضح این است که این مسئله اقتضای جواز تکرار یعنی چی؟ یعنی روایت گفته پنجاه تا. نه اینکه پنج نفر بیایند هر کدام به هر نحو که خواستند فقط ... نه. هر جور اتفاق افتاد. «بَل یَلزَمُ اِعتِبَارُ التَّسَاوِی». تو پنجاه نفر تو باید جور کنی. اگر پنجاه نفر نشد، پنج نفر آوردی، هر کدام قسم خورده؟ نمیشود که آقا پنج نفر بیاوری بعد یکی چهلونه تا قسم بخورد، یکی دیگر آن سه تای دیگر نگاه کنند. پنجاه تا «لِأَنَّهُ فِی غَیرِ ذَلِکَ لَا دَلِیلٌ عَلَی نُفُوذِ القَسَامَةِ». به خاطر اینکه در غیر این مورد، در غیر تساوی، یعنی آقا چی میخواهد بگوید؟ همین بحث قدرت یقین است که پایین هم میخواهد بگوید ما باید به قدرت یقین عمل کنیم. دیگر جایی که شک داریم. الان پنج نفر داریم، پنجاه نفر نداریم. این پنج نفر به چه نحوی قسم بخورند؟ یکی بیست تا، یکی هفت تا، یکی هشت تا. قضیه ملا نصرالدین را گفتم شنیدید؟ هر کی یک تعداد قسم بخورد، درست در میآید؟ میگوید: نه، قدر متقن این است که اگر پنج نفرند، نفری ده تا قسم بخورند که پنجاه تا قسم حاصل بشود. «لَا دَلِیلٌ عَلَی نُفُوذِ القَسَامَةِ، فَلـِإقتِصَارِ عَلَی القَدْرِ المُتَیقِّنِ». پس شایسته است که ما اکتفا کنیم فقط به همان قدر متقن. حالا با مؤلف شوخی کردیم با خدا هم شوخی کنیم. میگفت که پنج نفر نشسته بودند، صدای حکیمانه است. حالا ظاهرش طنز است ولی حکیمانه گفت.
یک پولی دادند به ملا نصرالدین. بعد پنج تا بچه آنجا نشسته بودند. گفتند این پول را بین این پنج تا تقسیم کن. این پنج تا بچه هم یکیشان بچه بسیار پولدار و خوشهیکل و چاق و چله و اینها، یکی مثلاً معمولی، یکی مثلاً لاغر، یکی لاغر و زشت و اینها، یکی هم معلول بود و هم نمیدانم کور بود و هم کچل بود و هم لاغر بود و هم گشنه بود و همه اینها. ملا نصرالدین گفت: مدل کی تقسیم کنم؟ این را مدل آدمیزاد یا مدل خدا؟ بهش گفتند: مدل آدمیزاد تقسیم کن. برداشت به هر کدام مثلاً اگر پنجاه هزار تومان بود، به هر کدام ده هزار تومان داد. گفت: خوب حالا مدل خدا تقسیم کن. آن بچه پولداره که چاق و چله بود، از این پنجاه هزار تومان سی و پنج هزار تومان داد. تقسیم کرد، هیچی دیگر نماند. یک پس کله زد به آن بچهای که معلول بود. بله، مدل خدا اینجوری است. آنی که دارد از سیری میمیرد.
«مَنْ أَحکَامِ قَصَاصِ النَّفسِ إذَا قَتَلَ الرَّجُلُ المَرأَةَ عَمدَاً». یا «قَتَلَ اثنین». اگر یک مردی زنی را بکشد عمداً، قصاص میشود بابتش؟ «مِنْ هُوَ بَعدَ رَدِّ نِصفِ الدِّیَةِ إلَی أَولِیَائِهِ». باید اول نصف دیهاش را بدهند به اولیا یعنی صاحب خون بعد آن مرد را قصاص کنند. چرا؟ چون که دیه زن نصف مرد است. اگر البته شما ناراحت نمیشوید و عذرخواهی میکنم، حقوق بشر، شکم مشکل دارد ولی انشاءالله خدا راضی است. معادله هم نیستند. شما دارید صد تومانی را در ازای پنجاه تومانی قصاص میکنید. آفرین. پس آقا جان بله. دیه را که به خود مرده که نمیدهند به خانواده مرده میدهند دیگر. الان زن را کسی بکشد، پنجاه تومان میدهند به شوهرش، به خانمش، به نفع خانم میشود. آره، ولی اینجا شکم یک جوری است دیگر. یعنی آنجایش را میشود یک جوری با چسب و اینها درست کرد ولی اینجایش را خیلی نمیشود جوری کرد. یعنی یکی مثلاً زد خواهرش را کشتند، میخواهد آن مرد را اعدام کند باید نصف دیه خواهرش را بدهد به آن مرد که بعد قاتلش را بکشد. اینجا شکمی همچین یک جوری سخت میشود، همچین ولی آنجایش خوب بود که قضیه سخت است. آره آن و خرج خانمش کند. نه، نکته لطیفی بود. پس نصف دیه مرد را باید به اولیایش بدهد بعد قصاص کند.
«وَ إذَا أکرَهَ شَخصٌ غَیرَهُ عَلَی قَتلِ الثَّالِثِ». این خیلی قشنگ است. چرا کشتیش؟ میگوید: مجبور بودم. یعنی چی مجبور بودم؟ میگوید: اگر نمیکشتم، میکشتندم. معنا دارد یا ندارد؟ اکراه معنا دارد نه تقیه معنا دارد. خوب. «وَ تَوَعَّدَهُ عَلَی المُخَالَفَةِ». اگر گفتند فلانی را نکشی، میکشیمت. تازه آخرین حد خونش را گفتیم که کشتن است دیگر. فضلاً از اینکه بگوید اگر نکشی مثلاً چیزی میشود. اگر تازه گفتند نکشی میکشیم، «لَا یَجُوزُ لَهُ قَتلُهُ». حق ندارد او را بردارد بکشد. «سَوَاءً کَانَ مَا وَعَدَ بِهِ مَا دُونَ القَتلِ أَو هُوَ». فرقی نمیکند آنی که بهش وعده دادند و تهدیدش کردند، به کمتر از قتل باشد یا خود قتل باشد. گفتند از اداره اخراجت میکنیم، چه میدانم مثلاً ماشینت را پنچر میکنیم، مثلاً ماشینت را آتش میزنیم. مثلاً از این کارها، یا اینکه خانه آخرش این باشد که خود قتل باشد. خب اگر قرار است من را بکشند، یکی را بکشم که چه فرقی بین من و دیگری است؟
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوازدهم
دروس تمهیدیه
جلسه سیزدهم
دروس تمهیدیه
تعارض روایات و سرنوشت حکم اذن
دروس تمهیدیه
ثیّب مستقل است
دروس تمهیدیه
جلسه شانزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه هجدهم
دروس تمهیدیه
جلسه نوزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه بیستم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و یکم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و دوم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...