متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربالعالمین. وصلّی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
موضوع بعدی که این جلسه درموردش گفتگو میکنیم، «لبس ذهب» است؛ یعنی پوشیدن طلا برای آقایان. حضرت آقا اول این بحث را از بحث «تختم به ذهب» جدا میکنند. انگشتر طلا داشتن یک بحث است، لباس طلا داشتن یک بحث دیگر. ولی جلوتر، اواخر بحثشان، عملاً آنها را یکی میگیرند و ملاک را «لبس» میدانند. درباره طلا و بدن به آن خواهیم رسید، انشاءالله.
میفرمایند که: «اما حرمت لبس ذهب آن هم همینطور است. ظاهراً اختلافی در آن نیست.» این هم «لا خلاف» است. «لا خلاف» هم که میشود یک مرتبه از اجماع. در اجماع، همه درواقع متذکر مطلب شدهاند و به همین فتوا را دادهاند. «لا خلاف» یعنی متذکر شدهاند یا متذکر نشدهاند؛ در هر صورت، فتوای خلافی در این زمینه دیده نمیشود. «لا خلاف» که میگویند اقل اجماع است. میفرمایند که در قدیم معمول بوده است که اعیان، امرا و حکام لباسهای زربفت (زربافت) میپوشیدند یا عمامههای زربفت بر سرشان میکردند. تاجشان طلا و اینها بود. علامت تجمل و ریاست محسوب میشده است. این هم حرام است.
خب، روایتش را اگر میخواهید: «لعنه من لباس اهل الجنه» که جلسه قبل فکر میکنم آورده بودید. «لعنه من لباس اهل الجنه.» اینجا آدرسش را «وسائل» است، دیگر. «لبس المصلی» ممنوعه. میگفتش که: «اونی که تو فیلمه بگو.» محمد بن الحسن به اسنادی عن محمد بن احمد بن یحیی، شیخ طوسی از ایشان، عن احمد بن الحسن عن عمر بن سعید المدائنی، المصدق بن صدقه، المصدق بن صدقه، عمار بن موسی الساباطی. باز اینجا سوغاتی دارد. ماست و قیمه و هرچی بوده، نه البته شاید موضوع تقصیر آقای خامنهای باشد، البته اولش نبود. ابی عبدالله علیه السلام به حدیثی قال: «لا یلبس الرجل الذهب، لا یلبس الرجل الذهب.» آقا ترکیبی احتمالاً کار کرده است. آنجا سندش را «وسائل» نوشته است، ولی ظاهراً آقا ترکیبی کار کرده است؛ همه را یکی کرده است. «و لا یصلی فیه.» طبق نظرهای حیدری.
ای بیسوادها! احمد بن الحسن برادر علی بن حسن بن فضال است. آقا میفرماید این احمد بن حسنی که آن وسط آمده، برادر علی بن حسن فضال است. میشود احمد بن حسن فضال. و ربات بعد از او، یعنی عمر بن سعید مدائنی، مصدق بن صدقه، عمار بن موسی ساباطی، همگی «واقفهای» بودن معروفند. خیلی عمر کوتاهی کردند؛ تو دو هفته، شش ماه کلاً واقفه بودنشان تمام شده، رفته. حالا همه احادیثشان را میزنند گل دیوار. یک مدت. خلاصه میفرمایند که: «لکن از ثقات. بنابراین روایت موثق است.» ممکن است بعضی از این تعلیل «لعنه من لباس اهل الجنه» استفاده کراهت بکنند. خب، سندش که درست شد، موثق شد.
میفرمایند که: «ممکنه یک عده استفاده کراهت بکنند. اینجا لکن این تعلیل منافاتی ندارد با اینکه بگوییم که این نهی در همان ظاهر خودش، یعنی حرمت، به کار رفته است. ظاهرش حرمت نهی است.» طبق «لا یلبس الرجل»، همان سیاق نهی است، دیگر. میگوید که: «مرد طلا نپوشد، در طلا نماز نخواند.» نمیخواند. چون که لباس اهل جنت. میگویند که نه، آن نهیش که نهی باشد، ظاهر خودش باشد، شبههای نیست که «لا یلبس» به معنای نهی است، دلالت بر حرمت و منع میکند. لباس اهل جنم منافاتی با ظهور «لا یلبس» در حرمت ندارد. خمر در دنیا بر مردم حرام شده، چون نوشیدنی اینها در بهشت است. پس شکی در این نیست که لبس حریر و لبس ذهب بر مرد حرام است.
حالا تزیین به ذهب و حریر چطور؟ پس اینجا فعلاً لبس را از تزیین جدا گرفتیم. پوشیدن لباس زرباف داریم، پوشیدن تاج زرباف داریم و یک تزیین. صاحبان بحثش از همدیگر جداست. پس فعلاً همین یک روایت را فرمودند کفایت میکند. همین که میفرمایند که «لباس اهل الجنه» در واقع این تعلیلش اینجا خیلی در این استنباط ما دخالتی نداشت. یک عده میخواستند از دلیلش، تعلیل را قرینه بکنند برای اینکه نهی از شدت بیندازد. نهی، این تعلیل، شدتش را نمیگیرد. صرفاً حالا یک علتی میتواند باشد، قضیه و این حکم. حالا این هم که چرا به این نحو تعلیل میکنند تو این روایات بررسی دارد، جهت فقه الحدیثی خودش میتواند محل توجه باشد. چرا اینجا نپوش؟ چون لباس اهل جنم است. بالاخره یک نکته. جلسه قبلم یک کمی در مورد این روایت صحبت شد.
خب و عمده این بحث هم بفرمایند که در «لبس المصلی» مطرح شده. بعضی مثل صاحب جواهر و دیگران تو کتاب «شهادات» هم این را مطرح کردهاند. به مناسبت ذکر محرمات، فسق را که مطرح کردند، شاهد نباید فاسق باشد. آمدند گفتند که حالا فاسق کیست؟ محرمات را به این مناسبت ذکر کردند و اینجا محل بحث است که حالا حرمت لبس حریر و لبس ذهب مسلم است، دلیلش هم گفتیم. میرویم سراغ تزیین به حریر و ذهب. حالا یک جایی هست که لبس صدق نمیکند. البته عرض کردم اینجا اول بحث آقا اینها را میفهمند. آخرش همه را میبرند ذیل لبس. آخرش خیلی جالب میشود که کلاً انگار به مطالب جدیدی رسیدهاند. میگویند که نه، اصلاً در عرف عرب اینها همش لبس است و ما ملاکمان هم لبس است. اگر چیزی در عرف عرب لبس به حساب نیامد، ما نمیتوانیم فتوا بدهیم که استفاده شود. مثلاً یک دکمه طلا کسی داشته باشد، دندان طلا کسی داشته باشد، نمیفهمند که اشکال ندارد، ولی آنچه که در عرف عرب لبس به حساب میآید، حتی مثلاً گردنبند هم لبس به حساب میآورند، دستبند هم لبس به حساب میآورند. فعلاً نه، فعلاً مبنایشان بر این است که یک لبس داریم، یک تزیین داریم. مثلاً گردنبند تزیین است، لباس لبس است، عمامه لبس است، ولی مثلاً کمربند تزیین است. کمربند کسی از طلا باشد، بر فرض، یا فرض بفرمایید که مثلاً باب شده بود دیگر، این بستنی طلا که برج میلاد میدادند. نمیدانم خبر داشتید یا نه. دهه، اواخر دهه ۸۰، قیمتش یک میلیون و ۲۰۰ تومان آن موقع بود. پول الان فکر کنم مثلاً بشود ۱۵۰ میلیون تومان. تو بستنی طلا بود. حالا مثلاً استعمالات دیگری از طلا که لبس به حساب نمیآید، عصایت از طلا باشد، تزیین است دیگر. لبس. حالا کمربند مثلاً و ساعت مثلاً از طلا باشد، یا آن زنجیر ساعتت، ساعتهای جیبی، بعضی از اینها مثلاً از طلا. خب اینها از طلا باشد برای مرد چه حکمی دارد؟ تزیین به ذهب.
میفهمند که تزیین به حریر آنجایی که لبس صدق نمیکند، میفرماید که اشکالی ندارد. دلیلی نداریم برای اینکه تزیین به حریر حرام است. اونی که تو ادله هست، حرمت لبس حریر است، نه تزیین به حریر. لذا اگر فرض کنید کسی با ابریشم خالص زینت بکند، مثل اینکه در قدیم معمول بود روی پوستینها را با نخهای ابریشم زینت میدادند، روی آن را با نخ ابریشم نقاشی میکردهاند و انواع اقسام دیگری از تزیین که ممکن است تصور بشود، اگر مصداق لبس نباشد، صرف تزیین به ابریشم، یک کمی ابریشم کار شده، یک ردی ابریشم آمده توی چیزی قشنگ، این تزیین به ابریشم، دلیل بر حرمتش نداریم و تزیین مرد به حریر مشکلی ندارد. ولی حالا بحث سر تزیین به ذهب است. پس چهار تا چیز شد دیگر: لبس حریر، لبس ذهب، تزیین به حریر، تزیین به ذهب. که سه تای اول بحث کردیم، خصوصاً تو چهارمی.
«تختم به ذهب» خیلی ملاک مهمی است. انگشتر طلا، دستگاه که این دیگر خیلی رایج است، دیگر. حالا طلای سفید و طلای چوب، مسمای طلا باشد که متأسفانه خیلی رایج است. خصوص تخطم به ذهب که نوعی از تزیین به ذهب محسوب میشود، میفرماید بلاشک حرام است. این هم جزء مسلمات است. یعنی انگشتر طلا برای آقایان این هم جزء مسلمات است که حرام است. و روایاتش هم میفرماید که روایت مستفیض است. در حد استفاده است. استفاده ما بین چیست؟ تواتر و خبر واحد، به قول بعضیها. دالان بین واحد و تواتر. نه واحد، نه تواتر، آن وسطها گیر کرده. خب اینجا روایت صحت استفاده است. پس حرمت تخطم به ذهب جای کلام نیست که حالا یک شبههای البته اینجا هستش که حالا مطرح میکنند و جواب میدهند. میفهمند که بحث تخطم به ذهب، انگشتر طلا، حلقه طلا تو دست کردن برای مرد و حالا بقیه تزیینها هم باز یک بحث دیگری است، غیر از تخطم. طرف همین را که عرض کردم، کمربندش طلا باشد، زنجیر ساعتش طلا باشد، عینکش طلا باشد، دندانش طلا باشد. اینها همش محل بحث است که جایز است یا جایز نیست. دستبند مردانه مثلاً طلا باشد، دکمه لباسش طلا باشد. نه، همه را مثال میآورند.
پس الان بحثمان تزیین به ذهب در تخطم و در غیر تخطم است. تزیین به تخطم شک و شبههای در حرمتش نیست. دو تا روایت از این روایات مستفیضه را میخوانم. روایت اول: «فإنه زینتک فی الآخره.» آلات خط. این دیگر کلاً سیاق نهی، چیزش این شکلی بوده دیگر. جالب است که از جهت روانشناسی اینها محل توجه است که بههرحال آدم از این زینت و زیور و اینها خوشش میآید و توی این روایات آمدهاند از همین فضای فطری تمایل به زینت استفاده کردند و بردندش فقط تو فضای عالم آخرت. نهیش یک جور جهت دادن به آن جنبه آخرتیاش است که ببین این مال اینجا نیست. خیلی خوب است طلا، خیلی خوب است زینت است، فلان است. زینت آخرتت، لباس آخرتت طلا. انشاءالله تو بهشت. فعلاً. ولی خب بههرحال آدم طبعش به این چیزها علاقهمند است، خوشش میآید دیگر. خانمها که خب خیلی خوششان میآید، آقایان هم بدشان نمیآید. بالاخره طلا برای همه جذاب است، قشنگ است. پولش را نداریم. مگر نه، کی بدش میآید از طلا که بخواهد انگشتر و زنجیر و ساعت؟ آنقدر برای من اینجا بیارزش است که میدادم اینها سقف خانههایشان را ایزوگام کنند با طلا و نقره. زهرا فرموده نردبانهایشان هم از طلا بزنند برای پشت بام دنیا را میدادم به کفار.
کلاً اینجا سندش: محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن فضال عن غالب بن عثمان، روح بن عبدالرحیم عن ابی عبدالله علیه السلام. اینجا موثق دانستهاند ها. بانک سند روایت، سند بیاشکالی است. روح بن عبدالرحیم توصیف شده. تنها کسی که تو این سند بالخصوص توصیف نشده، غالب بن عثمان واقفی است. بعد میفهمند که این هم چون در اسانید کامل الزیارات آمده، ما هم به رجالی که در کامل الزیاره هستند اعتماد میکنیم، ایشان را قبول داریم. لذا روایت از جهت سند بیاشکال. خب، این سندش. دلالتش هم که میفهمند که نهی روشن است دیگر. «لا تختم» ظهور در حرمت دارد و تعلیلی هم که آمده باز نمیتواند ظهور در حرمت را از بین ببرد. یعنی از شدت آن نهی کاهشی نمیدهد. قرینه برای کراهت نیست. جهت روانشناسی قضیه است که طرف در پرهیز خودش با این حیثیت انگیزه پیدا کند. این نکته مهمی است، بهش توجه داشته باشیم. گاهی اینجوری است که ما فکر میکنیم مثلاً آن بعدی دارد میآید، آن شدت نهی را کاهش میدهد. در حالی که اینطور نیست. نهی سر جای خودش است. آن حضرت میخواهند که آن حالت شدت فشاری که روی این بابا دارد میآید را کاهش بدهند، نه شدت نهی خودشان را. خلط نشود با همدیگر. سختش است که بخواهد این کار را نکند. حضرت با بیانی مثلاً استدلالی میآورند، بشارتی میدهند، مثلاً از یک جایگزینی میگویند یا به هر نحوی. کدام قرینه نمیشود برای اینکه آن نهی کاهش پیدا کرده و میخواهند بفهمانند حالا اگر انجام دادی هم اشکال ندارد، ولی انجام نده. نه، این نیست. «لا تختم» انگشتر طلا دستت نکن، ولی حالا سختت است بابا، لباست را تو بهشت حالا غصه نخور، درست میشود. اینجوری میشود. این لحن برای تسکین طرف است، نه تسکین نهی. نمیخواهد از شدت نهی در واقع کم بکند، میخواهد از شدت این منتهی که دیگران نهی شدهاند، از شدت روانی قضیه و فشاری که به او میآید بکاهد. میفهمند که بنابراین روایت ظهور در حرمت دارد.
یک شبههای که اینجا شده فقط این است که: «قال رسول الله لأمیرالمؤمنین.» پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمود: «...فإنه زینتک فی الآخره.» اینها همش دارد قضیه را جزئی و شخصی میکند. یک قضیه شخصی است. «علی جان این کار را نکن. زینت تو است.» شب من، دارد پیغمبر میگوید این کار را نکن. میفهمند که چون خطاب به ایشان است، احتمال بدهیم که مخصوص امیرالمؤمنین باشد. این هم احتمال ضعیف و غیرقابل اعتنایی است. لذا خب احتمالاً دارد نباشد دیگر. احتمال دیگر امام صادق وقتی دارند بر ما نقل میکنند، ما که آنجا نبودیم که پیغمبر به امیرالمؤمنین بگویند بشنویم. امیرالمؤمنین احتمالاً میشنیدیم. پیغمبر به امیرالمؤمنین یک چیزی میگوید، امام صادق برای ما تعریف میکند. یک قضیه شخصی جزئی بوده. حالا میخواهم تو هم در جریان باشی. بههرحال جد ما رسول الله با امیرالمؤمنین گفتگوهایی داشتند، میخواهم به تو هم بگویم. مثل اینکه مثلاً بنده عمل بکند توصیههای قاضی با آقای بهجت. چی؟ مثلاً در مقام تشریع باشد و امام صادق بفرمایند و اصل در فرمایش ایشان. خب، این هم پس قابل اعتنا نیست، این احتمال. پس این حکم از این روایت به دست میآید و روایت هم که روشن است.
روایت دوم هم: «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» نوبت بعدی هم عنه. یعنی کلینی عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد، از آنجا شروع میشود، تصحیف شده. سند بالا نیست، تو پایینیش است. عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد امیرحسین بن سعید عن نذر بن سوید عن القاسم بن سلیمان جراح المدائنی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» خب، میفهمند که روات در این سند تا قاسم بن سلیمان همه از بزرگان و ثقات اجلا هستند. قاسم سلیمان جراح مدائنی توصیف نشده است، ولی باز این دو نفر توسعه عام دارند. چه توصیف عام؟ رسانید کامل الزیارات است. کلاً دیگر دستشان را گرفتهاند و کوتاه بیا نیستند و چون جزء رجال کامل الزیاره است، توصیف میشود. ضمن اینکه قاسم سلیمان بحث باز یک توصیف دیگری هم دارد، آن هم روایت اجلاست. روایت اجلا را هم داریم. یعنی از قاسم سلیمان، نذر بن سوید و حماد و حسین بن سعید و یونس بن عبدالرحمان اینها از ایشان روایت کردهاند. خود همین روایت اجلا باعث شده که چی بشود؟ توصیف بشود. البته ایشان میفهمند که ما صرف روایت بعضی از اجلا را که از یک راوی بردارند روایت بکنند، بهخودیخود قرینه برای وثاقت نمیدانیم. یکی از بزرگان از کسی روایت بکند قرینه وثاقت نیست، ولی وقتی که یک جماعتی از بزرگان این یک نکتهای چند تا قید است. یک وقت دیگر آقا میفهمند که کثرت روایت یک بزرگ از یک راوی، شاهد بر توصیفش، یک قرینه است. کثرت روایت یک بزرگ، نه اینکه چند بزرگ از او روایت کنند. این را داشته باشید. خیلی نکته مهم، جاهای مختلف آقا بهش اشاره کردهاند. پس صرف اینکه یک بزرگی از یک راوی روایت بکند، توصیف او را نمیکند. پس سه تا حالت است. یک حالت این است که یک بزرگی از یک راوی، این بهخودیخود توصیفش نمیکند. حالت دوم اینکه یک راوی از یک راوی دیگری که مجهول است، زیاد. مستند چیز را همینجوری درستش کردیم دیگر. یادتان است آخرین خطبه پیامبر، هیچ کسی سند آن را قوی نمیدانست. مثلاً هفت تا راوی دارد. چیز عجیبی بود سندش. تا حالا مواجه نشده بودیم با همچین سندی. هفت تا راوی داشت که کلاً از این هفت تا هیچکدامشان توصیف خاص نشده بودند و همه هفت تا تقریباً آن نفر آخر آخر توصیف شده بود، یکیشان توصیف شده بود و سند چه شکلی بود که کلاً ۶۰ تا روایت داشتند اینها که تو ۶۰ روایت همه هفت تا با هم بودند. ۶۰ تا روایت مختلف بود از همین قاعده کثرت روایت اجلا. او نفر آخر باهاش نفر ماقبلش اثبات شد. جالب عجیب غریبی بود. اتومات یک نفر زد همه را درست کرد. باید از زمین رفت تو آسمان کلاً و حل شد کژال با وسارت صدوری هم که خب از جهت متن واقعاً میشد بهش اعتماد کرد که این عرض کنم که کلام پیامبر است. فرهاد. پس حالت دوم شد که یک راوی ثقهای، یک راوی بزرگی، این میآید زیاد روایت میکند از یک راوی مجهولی. خب، اگر آن راوی مجهول ثقه نباشد که دلیل ندارد که این اینهمه از او روایت نقل میکند. حاج آقای فلانی تو سخنرانیش این را گفته، مثلاً فلان تو فلان کتاب این را گفته، رفیق دوست مثلاً تو کتابش این را گفته، ولی یک وقت شما هی میآی تو بحثهای تاریخی میگویی که این خاطرات آقای فلانی را بخوانید، این کتاب آقای فلانی را بخوانید. معلوم است کتاب مرجع دارید معرفی میکنید. من کتاب معتبر میدانید. اینکه هی چندین بار بهش ارجاع میدهید، این نمیتواند یک نقل خالی باشد. یک اعتنا و اعتبار خاصی برای شما دارد. حالت دوم. حالت سوم این است که نه، چند تا راوی بزرگ از او نقل میکنند که این شاید باز به نسبت دومی هم بهتر دلالت بر توصیف بکند. حسن ظنی بوده باشد، هرچند توصیف میکند. ولی اینجا دیگر بحث حکایت و توسعه نفر آخر میکند چی بشود؟ نه فرقی نمیکند. بههرحال اینی که دارد مستقیم نقل میکند، مستقیم نقل. آره آره. این کثرت روایت عجله باید اینطور باشد. ماجرای انگشتر دادن آقا همین بود دیگر. تو درس همین سال آخر ماقبل کرونا یک روایتی را خواندند گفتند این سند ندارد، فلانی توصیف نشده. یکی از رواتش توصیف نشده. این مبنا شدیم که خب تو درس قبلاً گفته بودم مبنای کثرت روایت اجلا. یکی از طلبهها رفته بود کل کتابها را هم زده بود، پیدا کرده بود که فلان راوی ثقه، ۳۰۰ تا روایت از این نقل کرده. گفتم من واقعاً لذت میبرم طلبهها درس بخوانند. بیا یک انگشتر بهت بدهم. بعد فردایش انگشتری بگیریم. خیلی جالب بود که رفتار قشنگ گشته بودند، دیده بودند که نه مثلاً این فلان راوی خیلی جاهای دیگر از این نقل روایت کردهاند. یعنی قشنگ کثرت اجلا شکل گرفته. پیدا کردیم دیگر. آن سند چیز را همین جا پیدا کردیم. آخرش بعضی گفتند ابی هریره و عبدالله بن عباس. آن را خرابش کردند، گفتند که چون دو تا با هم نقل کردند، ابوهریره و ابن عباس. ابوهریره چون فلانه، این سند آخر خراب میشود. آفرین. ابوهریره هم گفته، ابن عباس هم گفته. ابن عباسش که ثقه است، به نظرم عبدالرحمنش میشود که این توصیف شده دیگر. او که توصیف شده. بعد این سلسله هم یک جوری است که به نظر ۵۹ تا روایت بود که اینها هیچ روایتی هم غیر از این سلسله نداریم. یعنی همشون یک جوریاند که فقط اینها از همدیگر نقل کردهاند. خلاصه مبنای مهمی است، خیلی گرهگشاست.
این سه تا حالت. اینجا بحث این شد که آقا این آقای قاسم سلیمان، ایشان چون که الان ۱۲، ۳، ۴ تا از بزرگان از او روایت کردهاند، این میشود دلالت قرینه بر وثاقت ایشان. وقتی که جماعتی از بزرگان از اجلا میآیند از کسی روایت میکنند، این انصافاً قرینه بر وثاقت و مؤید این معناست. لذا این سند میشود سند معتبر. آره دیگر موثق. اینجا ظاهراً نرمافزار موثقی گرفته بود دیگر. قاسم سلیمان. آقا اینجا جراح مدنی بحث نمیکنند. جالب است. زیارت آقا جراح مدنی جزء کامل الزیارات گرفتهاند. قاسم سلیمان کامل الزیارات بود. قاسم سلیمان یک چیز اضافهتر هم داشت. نقل عجلهای است و سندش.
تو دلالتش هم که میفهمند که واضح است دیگر. «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» تو دستت چیزی از انگشتر طلا قرار نده. و تازه آن تعلیل روایت قبلی را هم ندارد که باز کسی بخواهد شبهه بکند بگوید که لباس آخرت و فلان. نه. مستقیم گفته دستت نکن. انگشتر طلا دستت نکن. به درک که لباس آخرتت هست، نیست. دستت نکن. نقل معنا بههرحال. میفرمایند که خطاب به امیرالمؤمنین هم نیست که باز بگوید که مخصوص امیرالمؤمنین است. لذا تو بحث حرمت استعمال انگشتر طلا برای مرد تردیدی وجود ندارد.
بعضی احتمال دادهاند که میشود این روایات، روایاتی که ظهور در حرمت دارد را حمل بر کراهت بکنیم. چرا؟ چون که درست است که حالا نهی، نه، ظهورش در حرمت است، ولی اگر یک قرینهای از داخل یا بیرون روایت بیاید که حاکی از جواز باشد، اینجا حمل بر کراهت میشود. اینجا گفتهاند دو تا روایت اینجا میتوانند قرینه بشوند برای اینکه این روایتی که اینجا حکم تحریمی کرد، تحریمش الزامی نباشد و حمل بر کراهت بشود. این دو تا روایت چیست که حالا بخواهد قرینه بشود برای اینکه این «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب» حالت حکم الزامی تحریمی در بیاید و بشود تنزیحی کراهت بشود؟
روایت اولش: «لا اقول» نه. این را بزنید. «میاسر الارجوان» نه. «میاسر جوان فی معانی الأخبار.» الحمزه بن محمد علوی عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن محمد بن ابی عمیر عن حماد بن عثمان. سند دیگر گردن کلفت. عن عبیدالله بن علی حلبی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «علی علیه السلام نهانی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لا اقول نهاکم.» پیغمبر من را نهی کرد، نمیگویم شما را نهی کرد. «لا اقول نهاکم.» انگشتر طلا دست نکنه. کوچه بازار مردم بگیر. دو تا دستشان باشد تو موسیقی و پخش و اینها میگویند عروسی حضرت زهرا، دایره دنبک آورده بودند. یک روایت از اهل سنت پیدا کنند، حل مسئله. دیگر بقیهاش را آخوندها درآوردهاند. انگشتر طلا دست نکن. «و الأسیاب القصی» و «میاسر الارجوان» (ارجوان یا ارغوان، ارغوان). «و عن الملاحف المستعبل.» خوب. یکی انگشتر طلا. «الأسیاب القصی.» راوی اول که حمزه بن محمد علوی باشد، همه جزء ثقات و بزرگاناند، ولی حمزه بن محمد علوی توصیف نشده. این هم دوباره مبنای خودمان است دیگر که اصلاً ممکن است سند جعل کرده باشد. خیلی قشنگ استها. یک دین جدیدی را، جدید سینمایی، دین جدیدی آورده که باورش نمیشود آدم. دیشب گوش میدادم آقا فلسفه نبوتش را، فلسفه نبوت از بیخ زد. به طرز مشتی گوش داد و کار کرد. میگوید که مگر تو طبیعیات خدا اراده نکرده تکامل بشر به این باشد که آزمون و خطا کند؟ آرام آرام بفهمد این دارو پزشکی. چطور ما برای طبیعیات پیغمبر نمیخواهیم؟ همین استدلال را همیشه آورده برای بقیه مسائل. به این قرینه که مگر اهل بیت هرجا هرچیزی بوده داریوش به ما دادهاند؟ بعد میگوید که چطور امام زمان توی مسئله جزوه به شیخ مفید نامه میدهند که این مثلاً فتوای شیخ مفید است برای وبا و اراده خدا به همین است که بشر همینجوری تکاملش به همین است که آزمون و خطا کند. علم آرام آرام رشد کند. داغ کرده بودم، پشت فرمان بودم، اعصابم خرد شده بود. بنده خدا میبافت همینجور. میآیی حمزه محمد بن علوی توصیف نشده، ولی جزء مشایخ صدوق است. اخبار. یکی «خصال» یکی هم «خصارت». باز دوباره فرق میکند. نگاه بکنید. نه دیگر پالایش از احمد بن محمد بن عیسی. این از عبدالله بن محمد بن عیسی. تو خانه دزدی کند، اسمت چیست؟ گفت فاطمه. فاطمه. تو خانه فاطی صدا میکند. گفت بیا. من هم تو خانه زنم را فاطی صدا میکنم. برو کنار، کارت ندارم. عسگر محمد علوی هم از مشایخ صدوق. دیدید که سه تا سند همین جا سه تا طریقه آمده بود و ایشان هم مکرراً از این حمزه بن محمد نقل روایت کرده که باز بامزهاش این است که میفهمند که ایشان مکرراً از وی نقل روایت کرده. این را بعضی قرینه بر وثاقت او قرار دادهاند. اکتفا کردند. کثرت نقل مرحوم صدوق از این آقا را میفرمایند که حالا البته میگویند که مکرراً نقل کرده، شاید مکررش به حد کثرت نرسیده باشد. درسها راه بیفتد، انشاءالله میروم بیت به آقا میگویم که انگشتر بگیریم. انشاءالله میفروشیم یک جوجه با همدیگر، ناهاری با هم میخوریم.
این سندش. امیرالمؤمنین میفرمایند که پیغمبر من را از چند چیز نهی کرد، نمیگویم شما را نهی کرد. نمیگویم شما را نهی کردهام. من را نهی کرد. یکی تخطم به ذهب است. یکی «أسیاب القصی» است که یک نوع لباس از حریر بوده که از مصر میآوردند. یکی «میاسر ارجوان» (ارغوان). ارغوان معرب ارغوان. یک فرش فرشگونهای از ابریشم قرمز رنگ و ارغوانی بود که برای راحتی روی زین اسب و جهاز شتر میانداختند. «ملاحف مستمعه.» این هم یک نوع زیراندازی بود از همین و ابریشم. «راکع» اینکه در حال رکوع قرآن بخوانم. این هفت چیز. من را از این هفت چیز نهی کرد. نمیگویم شما را نهی کرد. از این جمله «نمیگویم شما را نهی کرد» استفاده کردند که این حکم مخصوص امیرالمؤمنین است. نسبت به غیر این بزرگوار حمل بر کراهت میشود. در مورد ایشان حرام است. این قرینه اول برای اینکه آن از نهی تحریمی، الزام بیندازیم و بکنیم تنزیحی.
روایت دوم، روایت ابن قداح که بزنید: «خَنْصَر» هل یسرا با سین بزنید: «فما لبسه.» اینجا خنصره با صاد زده. «عده من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن جعفر بن محمد الاشعری عن ابن غداء عن ابی عبدالله علیه السلام.» دو تا طریق دارم. در پایین موثق از صحیح است. محمد برقی، «اصحابنا»، محمد بن یعقوب کلینی. طریقه درستی است. تا آن چیز، «عن ابن غداء عن ابی عبدالله علیه السلام ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم تختم فی یساره بخاتم من ذهب.» خیلی عجیب است. حمایت از آن روایتهای گورخیناننده است. فضای عمومی بخوانید. بعد دو سال پاسخش را بهار بدهیم. «فخرج علی الناس فتفقد الناس فضرون الیه فالیومنا علی خمسه لئلا» بد نیست. گفتیم روات سهل را قبول میکنیم. عبدالله بن میمون قداح هم از ثقات است. پس این هم سندش خوب است.
پیامبر اکرم روزی در حالی که انگشتر طلایی در دست چپ کرده بودند بر مردم وارد شدند. تا حضرت دیدند که مردم دارند نگاه میکنند، دستشان را گذاشتند رو انگشتر، دست راستشان را گذاشتند رو انگشتر. تا منزل برگشتند انگشتر را درآوردند، پرتاب کردند، دیگر هم دست نکردند. نه، احتمالاً این بوده که مردم فکر کردند که مثلاً آقا دوباره حلقه دست چپ کردند و اینها. حیدری که میگوید اینجا از حیثیت بشریشان بوده. حیثیت پیغمبریشان. خیلی مبانی ایشان خوب است. واقعاً گره. شما چرا ایمان نمیآوری؟ عمل پیغمبر خب قطعاً برای ما حجت است. عمل حضرت هم که انجام دادنشان، حسب عدم اختصاص. دیگر اختصاص دلیل میخواهد. بعد اینکه کار حضرت نداریم. از فعل معصوم محدوده. دلالتش خیلی دلالت روشنی نیست. مثل کلام که نیستش که فقط امر دایره بین دو تا چیز است. اینکه وقتی که حضرت انجام نمیدهند، دلالت میکند بر اینکه واجب نیست. وقتی که انجام میدهند برای اینکه حرام نیست. بیشترش دیگر فهمیده نمیشود. وقتی انجام میدهند، نفهمیده میشود. واجب است؟ مستحب است؟ مکروه است؟ هیچ. فقط حرام نیست. وقتی هم ترک میکنند، واجب نیست. واجب نبوده که ترک کرد. پس کار حضرت صریح در جواز است. وقتی انجام میدهند یعنی حرام است. جواب: حرام نیست.
حالا روایتی که ظهور در حرمت داشت و این میآید چکار میکند؟ تخصیص میزند یا قرینه میشود برای اینکه، برای اینکه تخفیف میزند در واقع برای اینکه آن نهی که آنجا با شدت شد، منظور چیست؟ منظور این است که کراهت دارد دیگر. آن «زینتک فی الآخره»، اینها هم دیگر منظور همین میشود دیگر. باشد انشاءالله تو بهشت عزیزم. دستت نکن. میفرمایند که به نظر ما هیچکدام از این دو روایت قرینه نمیشود برای اینکه بخواهد حرمت را از آن ور در بیاورد و کراهت بکند. هر کدام از این دو روایت بیانی دارد که با توجه به آن، این دو روایت معارض و مزاحم آن روایات قبل نمیشود.
خب، حالا این مدل، این سبک آقا را یاد بگیرید. محشر است. کلاً با روایتها چکار میکند. اعجابانگیز کاری که میکند تو درس آقا. خیلی یک چیز قشنگ برای شما میخکوب میشود. اول واضح است که اینجوری است. بعد شروع میکند با یک دلایلی از توی روایات و اینها یک چیزهایی بیرون میکشد، کلاً پیچ همه چیز را شل میکند. یک وقتی هم یک روایتی میخواند، قشنگ برایت واضح است که این که اصلاً هیچی. بعد از یک جاهایش دست میگذارد، تأیید میکند، تأکید میکند که بگوید اصلاً واقعاً اعجابانگیز است کاری که آقا اینجا میکند. روغن فوقالعاده است.
میفرماید که روایت اول چرا نمیتواند قرینه باشد؟ فرمود که: «پیغمبر من را نهی کرد، نمیگویم نهاکم، نمیگویم شما را نهی کرد.» اولاً روایت سندش ضعیف است به خاطر حمزة بن محمد علوی که شیخ صدوق است. «شیخوخیه» برای صدوق فینفسه برای احراز وثاقت کافی نیست، هرچند یک مؤیدی میتواند واقع بشود. چطور؟ یعنی شیخ بودن دیگر. «شیخوخیه» مؤیدی میتواند باشد. خب خط صدوق را ایشان دال بر وثاقت گفتیم. کثرت روایت اجلا چند بزرگ نداشتیم که مثلاً مشیخه صدوق بودن. این هم مشیخه. مشیخه. شیخوخط اتصال شیخوخط دختر. لذا روایت ضعیف از جهت سند هم از لحاظ دلالت هم میرود. کفایت نمیکند.
اولاً مگر میشود اینطور گفت که بله، پیغمبر در یک خطابی اختصاصاً به امیرالمؤمنین خطاب کرده. خیلی از موارد ممکن بوده اتفاق بیفتد. یک حکمی را اختصاصاً به امیرالمؤمنین خطاب بکنند و آن بزرگوار واجب کند یا چیزی را حرام کند. منافات ندارد با اینکه بعداً خود پیغمبر یا ائمه بر دیگران هم آن را واجب یا حرام قرار بدهند. به من حرام کرد، به شما حرام نکرد. بعد مدتی میگوید به همهتان حرام است. یعنی اینی که امیرالمؤمنین میفرماید که به من گفت، به شما نگفت که دلیل نمیشود که بعداً دیگر بابش بسته شد که دیگر هم باز بدن به شمام نگه. دلیل نمیشود. منافات ندارد. چون اینجا اینجور گفته پس یعنی آنجا نه آن که بله، ولی میخواهم بفهمند که اینجا تو این قضیه به من گفت، منظورش هفت تا با هم باشد. مجموعه اینها را به من گفت. یعنی یک پک هفت تایی به من برای من بست. این مال بسته مال من است. حالا ممکن است یک قطعهای هم از آن باشد که بدن به شماها هم. آنجا که احتمال میفرمایند که ممکن است همش با همدیگر باشد. آن «سیاه به قصی» و فلان و اینهایش همش با هم اختصاص به پیغمبر بشود. یعنی این هفت تا را با همدیگر فرموده که اختصاص به امیرالمؤمنین بشود. این هفت تا را انجام نده.
روایت بعد میگوید که بحث مجلس که مجلس هم خیلی مثل مجلس عروسی و فلان، مجلس سؤال کرده دیگر. سؤال پرسیده. یک نفر حاضر بوده. مجلس که مثل الان نبوده که شلوغپلوغ باشد. مثلاً هیئتی، جلسه. رفتوآمدها فردی و جزئی بود. آن که پنجاه پنجاه بود کامل. من که بگویم این یکی این یکی دارد آن را تقویت میکند. دو تا روایت.
نکته اول این است که اینی که یک خطاب به امیرالمؤمنین شده، منافاتی ندارد به اینکه یک جایی به امیرالمؤمنین گفتهاند و یک زمانی مختص به ایشان بوده، بعد تعمیم پیدا کرده، مال همه. منافاتی ندارد. لذا حضرت «لا اقول نهاکم» یعنی در آن خطاب خاص من را خطاب قرار داد، شماها در آن خطاب مخاطب پیغمبر نبودید. حالا چرا امام صادق از قول ایشان این را نقل میکند؟ این ممکن است برای این باشد که خصوصیت و جایگاه امیرالمؤمنین در نزد پیامبر را نشان بدهد که مثلاً جایگاهش ویژه بود و یک سری مواظبتهای خاصی را پیامبر نسبت به امیرالمؤمنین داشت. پریشب میخواندم که آزادههای بهجت خیلی خاطرات نابی که ندیده بودیم، نشنیده بودیم از پدر نقل میکرد. نه توی سایتها. مصاحبه در مورد فلسفه و اینها که برای شما فکر کنم فرستادم، گفتم استفاده بشود. باید خدمت شما عرض کنم که جالب بود که حالا اصل اجرای وحشت به فلسفه و مباحث فلسفی و اینها. دو تا خاطرهاش خیلی قشنگ بود. جوانی مهمان آقا روح الله شدیم. امام. بعد ایشان قرمه سبزی برایمان آورد. خودش نمیخورد. گفتیم که آقا چرا نمیخوری؟ گفتش که من چون خیلی دوست دارم. بعد یکی دیگرش هم بود که میگفت که من پردههای خانهام را میخواستم عوض کنم. پسر بهجت میگوید که پدرم هم کلاً اگر یک امری را بهش توجه میکرد دیگر ولکن قضیه نبود. بعد گفت که اصرار، اصرار به خانم من که این پردههایی که جدیدی که میخواهد بخرد را باید قیمت کنیم و باید از آن پردههای قدیمی که دارد میخرد قیمتش بیشتر نباشد. بعد میگوید چند بار به خانم من هی گفت این قیمتش چند بوده؟ این چند بوده؟ این را بازار رفته قیمت که عینکه. بعد میگوید ما گفتیم بابا این قیمتش رفت، آن قبلیه بهترین پلاستیک. این از آن ارزانتر. آن ۱۱۰ تومان بوده، ۳۵ تومان بوده، این فلان بوده. اصرار و شدت و حدت به اینکه بچه من حق ندارد تو خانهاش. یعنی یک عنایت ویژه به اینکه تو خانه فضای اشرافی به بچهاش سرایت پیدا نکند. خودش که هیچی، خودش چیزی نیاید که هیچی. تو خانه بچهاش هم مواظبت جدی به اینکه وقتی همچین چیزی طلبهای رفت پرده این شکلی خرید، یعنی در نظر آقای بهجت جایز است. خیلی حساس بوده. به شما نگفتهها. نوع بیان را بهت بگویم. پدرم به من میگفتش که یک وقت پرده بعدی که میخری گرانتر از پرده قبلی نباشد. به شما نگفتهها. به من میگفت. خب این یعنی حالا مثلاً اگر یک جای دیگری برای ما گفتند که اشرافی زندگی نکن و تطابق داشت و تصادف داشت به اینکه پرده گرانتر نخریم. این دو تا کنار هم میآید و این اولی قرینه میشود برای اینکه آن دومی تحریم نیست. منافات ندارد. یعنی بیان اینجا به نحوی عرض. خوب دقت کردید چه شکلی شد؟ باز هم منافات ندارد. نه حالا احتمالش هست، ولی خب اینی که حالا آن هم خاصه. باز دلیل نمیشود برای اینکه چون او خاصه اگر یک نهی این طرف کرد. «لا تجعل یدک خاتماً من ذهب.» دستت انگشتر طلا نکن. خب اینکه برای عموم گفته شده. به همه دارند میگویند. یک حکم عام است دیگر. یک کلمه که نیست که فقط به من گفته انگشتر طلا دستت نکن. هفت تا چیز دارد میگوید. ارغوان و نه معاصر چی چی، «سیاه به قصی» و همه اینها را کنار همدیگر. اینها را به من گفتهها، به شما نگفت.
احتمال دومی که الان آقا. خوب پس یک بحثش این است که این منافاتی ندارد. ممکن است جایگاه خاص شخص باعث شده که عنایت ویژهتری به او دارند و به او گفتهاند که شماره دستت نکن. بعداً هم روی مصالح و مفاسدی کسرا انصار میکنم که به عموم میگویند که آقا شما هم این کار را رایج. خوب.
احتمال دوم هم این است که در این روایت فقط نهی از تخطم به ذهب نیست. نهی از پنج چیز. گفتهاند هفت چیز است. و اینکه در حال رکوع قرآن. از این هفت چیز من را نهی کرده است. آقا آنجا فرمودند هفت چیز. شماهایی که مدافع سینهچاک ولایت خامنهای هم اشتباه میکند. مع. پس واکسن را هم خیلی جدی نگیر. در نتیجه واقعاً پنج تا حالا. یعنی واکسن زده. درست است. اشتباه. تعصب نداشته باشید. نقد علمی را قبول کنید. خوب پس اینجا میفرمایند که نهی از پنج چیز. شاید مراد این است که «نهانی و لا اقول نهاکم» از مجموع. یعنی این پنج چیز با همدیگر مجموعاً بر من حرام است، اما به شما نمیگویم اینها مجموعاً حرام است. این منافات ندارد با اینکه بعضی از اینها به دلیل دیگری حرمتش برای دیگران هم ثابت شده باشد که آن تخطم به ذهب است. روشن است. ما مجموعه اینها یک پک است که مثلاً حاکی از زندگی اشرافی بوده با قلم اشرافیگری. دیگر اینجا تو این اداره بخشنامه کردهاند که مجموع اینها، ماشین خوب، نمیدانم مثلاً کلفت، استخر، خانه، فلان اینها را با هم داشتن. آخریش چی بود؟ قرائت در حال رکوع. درستش میکنیم. یکیش بحث عبادی است. حالا قرائتی در حال رکوع شاید یک بحث اجتماعی است که دیگر سیاقش یکی است دیگر. حالا این یکیش ممکن است بحث دیگری داشته باشد، ولی آن چهار تایش که بالاخره فضای اجتماعی است. خوب نیست دیگر. نکتهاش همین است که اینها همش با همدیگر تو فضای اشرافیگری و همه را با همدیگر حرام کرده بر امیرالمؤمنین. آخر یک فردی و عبادی. چهار تا قبل اجتماعی. چهار تاش که سیاقش یکی است. یعنی چهار تا قشنگ یک فضای واحدی دارد. آن هم فضای اشرافیگری است. به شماها نگفت. شأن حکومت و جایگاه و خلافت و وصایت امیرالمؤمنین تناسب دارد که اینها چون حاکی از فضای اشرافیگری است. انگشتر فلان و لباس فلان و زین فلان و فرش فلان و اینها. اینها را از من را نهی کرد. حالا آن قرائت در رکوع یک بحث دیگری دارد که من را ازش نهی کرد. آن دیگر جنبههای دیگری باز توش ملا. آفرین. این هم نکته قشنگ. فقط نمیگویم شما را نهی کرد. آفرین ازت. نمیفهمند که من را نهی کرد، شما را نهی نکرد. میگوید من را نهی کرد، ولی نمیگویم شما را هم نهی کرد. آفرویدیت قشنگی. یعنی اینکه اصلاً نهی پیغمبر جنبه شخصی و جزئی نداشته. گفتم شاید مصالح هم اگر باشد و مقتضیاتش اگر باشد، به همه همینو بگویم. الان من مقتضی تو شماها نمیبینم. واسه همین من را نهی به شما منتقل نمیکنم. من میخواهم بگویم من مسئولیتم سنگین است. من یک سری کارها هستش که باید بیشتر بهش مواظبت داشته باشم و چهار تایش هم که قشنگ تو فضای حکومت و در واقع اشرافیت و اینهاست. لااقل اینها که وحد نسب دارد، جایگاه جدا. لااقل این چهار تا را که میدانی و حالا میگوییم آقا این تخطم به ذهب هم همین است. یعنی آنجا ملاکش برای عموم یک ملاک دیگر «زینتک فی الآخره» و فلان و اینهاست. ملاک برایشان حرام است. امیرالمؤمنین ملاک برایش حرام است. اینکه میفهمند من نهیتان نمیکنم روی این ملاک، نهیتان نمیکنم. ممکن است با آن ملاک نهیتان کنم. ملاک مال شماها نیست. ملاک اشرافیگری و این دقت و وسواسهای نسبت به اشرافی کردی. این ملت مال شما نیست. از این ملاک نهیتان. این مال من است. من این لباس را، من این زین را و من این تیپ را و من این فلان. شماها که مسئولیت ندارید که دلیل ندارد بخواهم این را به مسئولیت داشتن توی جامعه اسلامی. چقدر سخت است. چقدر باید حساسیت و وسواس و فلان. قرائتی در رکوعش هم شاید باز به همین جایگاه برگردد که من امام جماعت شما در رکوع نداشته باشم، نمازم طولانی نشود یا هر وجه دیگری. حالا آن را واقعاً نمیدانم، ولی این چهار تا که یک سیاق و قرینه واحدی واقعاً توش هست.
بله مستفیض کدام بود؟ سه تا که میشوند مقید و اطلاقی نیستش که بخواهد این بیاید قید آن را بزند. یکیش تعلیل دارد، یکیش بدون تعلیل است. بحث تعلیل و اینها بحثش جداست. نکات خوبیه. ببینید حالا این بحث که بحثهای خوبیه. یعنی واقعاً همچین اشکالاتی میشود به ذهن میرسد که بخواهد آدم مطرح بکند. خیلی صریح و شفاف. سندش هم که سند خوبی الان فعلاً این روایت را میگیریم. بعد میرسیم به روایتهای بعدی. یعنی تو دلالتش باید اونی که بیاوریم «کو حلیتک فی الجنه؟» «قصی» این را باید چکار کنیم؟ بله نه، حالا ما تعهد نداریم که حالا چون آقا فرمودند که درس خارج است دیگر. یعنی روش استدلال ازشان یاد میگیریم. ممکن است که خودمان هم با چهار تا روایت دیگر کلاً ذهنمان توی فضای دیگری برود.
عن عبدالله بن حسن از جده علی بن جعفر اخی موسی بن جعفر. عبدالله بن حسن را نمیدانم کی صحیح گرفتهاند. خون احمد عبدالله بن جعفر را گرفتهام. عبدالله جعفری توش بحثی نیست. کی عبدالله بن حسن کتاب چیز آمده؟ کتاب علی بن جعفر آمده. این باشد که سندش خیلی خوب است. علی بن جعفر از امام کاظم. نه پایینیش روایت علی بن جعفر فی کتاب کتاب علی بن جعفر. «رجل» منظور چیز دیگر امام کاظم علیه السلام الا انه قال: «هل یصلح له ان یتختم خاتم الذهب؟» انگشتر طلا برایش صلاح دارد؟ فرمود: نه. که اینجا اینها همه سیاق بر چیز است دیگر. این صلاح دارد. صلاح فارسی نیست که مثلاً آقا این کار جهت صلاح دارد. میگوید نه. صلاح شما این نیست که این کار را کنی. اینجا صلاح درباره فساد است. «لا یصلح» یعنی «یفسد». یعنی فاسد است. فاسد است. یعنی حالا حکم وضعی تکلیفی همش این کار تشریعاً فاسد است. در شریعت کار فاسدی است. کار صالحی نیست. کار عمل صالح نیست. عمل صالح نیست یعنی حرام است دیگر. غیر صالح. غیر صالح یعنی چی؟ غیر صالح این بچه تو نیست. عمل مکروه است. خب مکروه غرق میشود. فاسد است. ملکه شده. عمل فاسد. عمل غیر صالح درش ملکه غرق میشود. اینجا هم که غیر صالح است. یعنی همین فاسد است. میگوید صالح است؟ میگوید نه. آنجا میگوید آقا صالح است که انگشتر طلا دست کند؟ خب باز هم بیاوری بالای «نهانی عن سبع منها اتختم بالذهب». چی شد پس این مورد که تعارض کرد قشنگ دوباره «فیها فی الآخره». «نهانی.» این باز دوباره قرینه برای اینکه آنجایی که گفته بود «زینتک فی الآخره» و فلان و اینها قشنگ فضای تحریمی است. این هم برای آن بخشش که فرموده بودید که آن «زینتک فی الآخره» سیاق بر این باشد که نه، یعنی مثلاً تو دنیا نداشته باش. ارشادی باشد، تنزیحی باشد. اینجا نداشته باش. آخرت داشته باش. انشاءالله. حالا الان این را نخور. بگذار شب بخور. ناهارت را بخور. بعد این کیکت را بخور. تنزیحی است. حالا انگشتر طلا اینجا دست نکن. تو بهشت انشاءالله. خب پس چرا «نهانی»؟ ما را نهی کرد در ظرف ذهب و فضه شرب نکنید. اصلاً کلاً ملاکش همین است. کلاً از حریر و طلا و بعد پوشش طلا و بعد ظرف طلا و که اگر تو دنیا تو ظرف طلا خوردی، دیگر تو آخرت تو ظرف طلا نمیخوری. اصلاً کلاً ملاک تحریم این قضیه این بوده. گزینه بین طلای اینجا، طلای آنجا. طلای دنیا را میخواهی یا طلای آخرت؟ که اگر این را رفتی، دیگر آن گیرت نمیآید. کلاً تو این مسئله ذهب و فضه ماجرا این است. مدار بین اینکه اینجا داشته باشی یا آنجا داشته باشی. لذا همه تحریمها روی این ملاک شکل گرفته. حالا در مورد امیرالمؤمنین عرض میکنیم. میخواهد بفهماند که آن ملاکه مال شما. ملاک آخرت و فلانش جدا. اینی که دارم میگویم برای من «نهانی و لا اقول نهاکم». این روی ملاک دیگر. روی این ملاکه به شماها نمیگویم. فکر نکنی این ملاک تحریم این قضیه برای من این هم مال شماست. ملاکش را خلط نکنید و مجموعه اینها با همدیگر یک پک است. در واقع شما بله، ممکن است یک مفردش جای دیگر به یک دلیل دیگر برای شما حرام باشد روی یک ملاک دیگری. این مجموعش الان برای با همدیگر. زیاد هم پیش میآید برایمان. یعنی مثلاً یک نفری میآید به یکی دیگر میگوید که آقا مثلاً رهبری من را نهی کردهاند از اینکه انتصاب فامیلی داشته باشم. از اینکه مثلاً افشاگری نسبت به دولت قبل داشته باشم. از اینکه فلان داشته باشم. از اینکه فلان داشته باشم. نمیگویم شماها را نهی کردهاند. افشاگری مثلاً حلال است؟ افشاگری حرام است با ملاک دیگری. نمیشود جای دیگر به نحو دیگری یک حکم دیگری پیدا کند. چرا اصلاً منافاتی باهاش ندارد. اصلاً در مقام بیان نفی آنها نیست. در مقام بیان این ملاکی که من به خاطر رئیس جمهور بودم، یک ملاکی بود تو این دستور پشتش. تو ملاکه مال شماها نیست. خودتان عملیاتی کنید. بحث این است که بفهمید که به من چه سختگیریهایی میشود. به منی که مسئولم و جایگاهی دارم و اینها. منی که میخواهد به عنوان خلیفه و ولی و وصی خودش انتخاب بکند. بدانید چه سختگیری و وسواسهایی نسبت به من داشته. این ملاک بیان من است. اینها دیگر آقا هم نگفته. دیگر انگشتر دوباره بگیریم. آها که در مورد امیرالمؤمنین نیست. بله امیرالمؤمنین باشد این زینت که در واقع علت اختصاص حکم. یعنی اصلاً خطاب. بحث خطابش بود. اینکه چون خطاب بود که یا علی فلان نکن که این زینت تو در آخرت است. این کلاً فضایش فضای شخصی و جزئی بود و خطاب به امیرالمؤمنین بود. کلاً فضا را میآورد روی چیز بحث زینت. منافاتی هم ندارد با اینکه زینت مؤمنین باشد. اینجا بحث این بود که این چون خطاب به شخص امیرالمؤمنین است، کلاً قضیه قضیه جزئی است. نه نه. علتش را خود خطاب بود. چون خطاب به امیرالمؤمنین بود یا علی تو این کار را نکن. دلیلش هم اصلاً نباشد. این کار را نکن. نقل میکنند. چه دلیلی دارد که بگویند که پیغمبر به امیرالمؤمنین این کار را. همه به خودشان گرفتند دیگر. جمع بشود. این هم یک کار قشنگ است. وقتی به ذهن رسیده بود این مدل بیان احکام و بیان اوامر توسط معصومین. مدلهای خیلی جالب و قشنگ عملی. یک چیزی نشان میدادند. گاهی میگفتند که پیغمبر به امیرالمؤمنین گفته فلان. شریعت سابق این کار را نکرده. این نتیجه را دیده. مجموعه اینها کنار هم جمع بشود که همش هم تشریع استها. ولی مدلهای بیان متفاوت بوده. خیلی بحث قشنگ است. حالا فقط جمله خبریهای که دال بر انشا. مثلاً یا ایها الناس. خب بابا خیلی بیش از اینهاست. فلان شریعت این کار را نکردهام. مبتلا به آن قضیه شده. نهی است دیگر. هیچی هم نهی توش نیست. خبر دال بر انشا هم ندارد. یا ایها الناس هم نیست. یعنی امت قبلی اگر قرار نیست برای تهش ثمره عملی برای من داشته باشد. من منتهی بشوم یا معتبر بشوم. امر بگیرم و نهی بگیرم. خب ثمره برای چی باید اینها را به من بگویم که چی بشود؟ بابیست. یک پایاننامه میتواند باشد که این مدلهای مختلف بیان حکم از جایگاه مبلغ شریعت وقتی که میخواهند ابلاغ حکم بکنند به مردم از چه ابزارها و مدلهایی استفاده میکنند که به مردم بگویند این حرام است، این حلال است. پیامهای مختلف. گاهی ثمرات اخرویش را میگویند. گاهی ثمرات دنیویش را میگویند. گاهی جنبههای تاریخی ارجاع میدهند. گاهی میگویند که فلانی به فلانی گفته، پیغمبر به امیرالمؤمنین گفته، پدرم به من امر کرده. گاهی که همینجور مدلهای مختلفی که خیلی زیاد است. اصلاً احصاء اگر بخواهیم بکنیم از همان اول وسائل وسائل این مدلی بخوانیم. ببینیم مدلهای بیان که به چه انواع. گاهی در تفسیر آیه گفتهاند فلان آیه این را دارد میگوید. تطبیق دادهاند. مصداق پیدا کردهاند. خیلی چیزها میشود. یک چیز جامع ما چه مدلی قوانین شرعی را به جامعه چه شکلی باید گفت و شاید اصلاً مدلها هم برای منکر کشف بشود. حجابت را درست کن. امر و نهی. فقه گفته امر باید با استعلا باشد. دیدید گفتهاند. اینها را هم باید با. لطف کن خاموش کن. نداریم. باید بهش بگویی خاموش کن. خاموش کن. لطفاً. میشود لطف کنید. عوض کن. رادیو. خاموش کن. بابا خود اهل بیت اینها اصل شریعت را گفتهاند. این مدلی نگفتهاند. ولایت و تشریع گفته این مدل نگفته. اینها خیلی نکته مهمی است ها. که آن اگر بیانهایی استفاده انقدر نرم، انقدر لطیف امام حسن، امام حسین میآیند وضو میگیرند پیرمرد را حالیاش بکنند که این وضویش باطل است. باطل است. دوباره وضو بگیر. بابا یک بیانی، یک لسانی، یک لطایفی، ظرافتی، ریزهکاریهایی. زمان ما این گارد. این فضای رسانهای خیلی و هوشمندانه و هنرمندانه و ظریف و لطیف و متأسفانه در نیامده دیگر. یعنی یک چیز قلمبه سلمبه با یک من عسل نمیشود خورد. بنده خدا احساس تکلیف هم میکند. احساس میکند دارد آنچه مره دین را دارد عمل میکند. روش س. زق بزن محکم. تازه اَهُوت این است که یک چک هم بخوابانی تو گوشش که بفهمد شریعت اونی که اساسش را آورده بودیم این کارها را نمیکرد. آنقدر متین بابا با یک رفقی، با یک نرمی، با یک لطافتی. خمر را میخواهد تحریم بکند. قدم به قدم. حجاب میخواهد واجب بکند. قدم به قدم. همش قدم به قدم. آرام آرام. آقای بهجت خیلی روی این نکته تأکید داشتند. ماجرای چیز هم میگفتند دیگر. که طرف رفته بود آن منطقه نماز نمیخواندند. گفته بود که سالی یک بار نماز بخوان. یک نماز ظهر. سالی یک بار. تو نترسیدی از خدا اینجوری فتوا دادی. نماز نخوانند. من که نگفتم نماز نخوانید. خودشان نمیخوانند. من فقط بخوانید. باز چند ساله با اعجاب نقل میکردند و گفتند این کار درست است. قشنگ. حالا آقای بهجتی که خودش در نهایت سختگیری نسبت به خودش. شریعت این شکلی است. یعنی تو بحث ابلاغش آرام آرام. با یک لسانی، با یک بیانی. جنبههای روانشناختی، جنبههای جامعهشناختی. بعد فضای جامعه چقدر ظرفیت دارد؟ گام به گام. قدم به قدم. توی مرحله میگوید که پیغمبر به من گفت فعلاً بهتان میگویم شما را نهی نکردهها. حالا فعلاً اصلی این قضیه که من نهی شدم کنار. فعلاً من تو آن جایگاه ویژه اجتماعی که دارم این را بتوانم برای شما سادهزیستی را به رختان بکشم. نشان بدهم. قدم بعدی میآیم انگشتر طلا دست نکنید. اینها هست. یعنی خوب که آدم بیاید تو متن شریعت این مدل به قول استاد ما اسمش را میگذارد مدیریت امتثال. نظریه ویژه. این مدل مدیریت امتثال واقعاً هست. جاهای مختلفی از شریعت یک جوری دارد امتثال اینها را آرام آرام قدم به قدم تربیت میکند. جامعه را. شریعت و مخصوصاً مبلغین شریعت اهل بیت اصلاً سبکشان سبک یهویی زمختی نیست که یهو یک چیزی بیندازی گل جامعه بگویند همین است دین است دیگر. ابداً. مدلشان اینجوری نیست. آنقدر با آرامش، با متانت. قدم به قدم. نماز واجبت را بخوان. دم تیغ آفت. اولش رضوان الله. وسطش چی چی است. آخرش مغفرت الله. بازی بیانی. بعد کم کم میکشد به اول نه. اگر کسی تأخیر انداخت لعنت خدا. از اول نباید عقب. بعد نافله هم کنارش بزن. نافله اگر نخوانی فلان. بعد نافله نخوانی قضایش را هم بخوان. هی قدم به قدم. بعد طرف میآید میگوید که آقا من نماز شب خواب ماندم چکار کنم؟ بعد نماز صبح بخوان، ولی زن و بچهات نفهمند ها. قشنگ مدیریت امتثال. آدم میبیند. یعنی آن زن و بچه بگذار این قبح برایشان بماند. همینجور سنگین باشد برایشان. فکر کنند که نماز شبها نمیشود که نخواند. تو نخواندی ها. نبینم دارد قضایش را میخواند ها. دوست ندارم تو جامعه باب بشود قضای نماز شب. همه باید نماز شب بخوانند. ولی میخواهم کنارش بهت بگویم این هم هست. اگر آن نشد. پلن B. همش ببین پلن B، C، D، E. همینجور طراحی کردهاند که از دست نرود. واییم که فرمود خلفتن چیست. خیلی آیه. آقا قاضی این آیه را خیلی بهش استناد میکردند. سوره فرقان: «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا.» میگوید خدا شب و روز را گذاشته، خلیفه. حمله برای کسی که میخواهد یاد کند. یعنی همه ذکرهای شب که از دستت رفته، روز به جا آور. الان سوره واقعه اصلش به چی است؟ این ۱۵ روز، ۱۵ روزش هستش به چی است؟ به این است که شما روزی این کار را انجام بدهی. حالا روز یادت رفته بود. «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ.» اصلاً تو شریعت این را نداریم که تمام شد رفت. خیلی مبنای عجیبی است ها. تو فضای عبادی اینجوری است اینکه بگویی آقا امروز سه تا واقعهام را نخواندم. تمام شد رفت دیگر. حالا باید یک چله دیگر وقت دیگر. تمام شد رفت. نداریم. شب شده بخوان. «خِلْفَةً». مدیریت امتثال. بمیر و بدم. نشد سحر، نشد فردا، نشد پس فردا، نشد هفته بعد بخوان. آقا نره صفر. یکی نیست. شریعت که نشد تمام. اصلاً این مدلی نیست. اصلاً اهل بیت اینجوری کار نمیکنند. همش فضای تشکیکی تدریجی. غروب غروب جمعه را مثلاً اگر ۸۰ تایش را خواندیم، ۱۰۰ تا نشد. یعنی دیگر باختیم. هیچی گیرمان نیامد. بابا اصلاً فضای شریعت اینجوری نیست. یکیش را هم خواند، یک درصد آن هزار تا نسیم خاصی که میآید از رحمت خدا دم غروب جمعه. با این ۱۰۰ تا «انزلنا». یعنی ۱۰۰ تایش که تمام شد یهو هزار تا میآید. بله آن آن اثر نهایی خاصش مال آن مرحله نهاییاش است. یک سهمی یک درصدی از آن کل را دارد دیگر. صفر و یک میخواهم عرض بکنم به این شکل نیست. فضای شریعت چون ملکوت و حقیقت فضای اعتبار است. شما تو اعتبار میبینی که اگر بخواهی صفر و یک عمل نکنیم، سنگ رو سنگ بند نمیشود. از جهت مجازات دنیویش هم معمولاً همینجوری است ها. یعنی تو فضای شریعت مثلاً میگوید که آقا برای مثلاً زنا اگر چهار تا شاهد آوردی، این شکلی با این جزئیات فلان اینها شهادت بدهند آره. وگرنه هیچی. وگرنه همین چهار تا را هم میگیرم میزنم ۷۵ درصدش که دیگر قبول. میگوید نه. یا چهار تا یا آنجا ۷۵ درصد. یکی هم پیدا میکند میگوید خب این دیگر ۲۵ درصد دیگر. ۲۵ درصد زنا را اثبات یا چهار تا با هم. همه این شرایط و اینها اوکی یا نه هیچی. من که یا نه. ۷۵ درصد ۶۰ درصد زنا اثبات شد. آری خیر. دایره مدار بود و نبود. ولی تو ثواب و ملکوت و اینها که این شکلی نیستش که آنجا میگوید لمس کرده، قبله هی دارند تخفیفش میدهند که آن حکم زنا را بردارند. باز آن ور میفرمایند که تقبیح خودش زنا است. لمس خودش زنا است. نظر خودش زنا است. آقا آن ور که میگوید که لعلکه غم است. خودش زنا است. میگوید آنجا میخواهم شلاق بزنم. صفر و یکیش کردم. از آن فقط زنا بیاورم پایین که نزنم. اینجا میخواهم ملکوت را بگویم. میگویم نری سمت اینها. بری رفتی ها. این هم ۱۰ درصد زنا است. تو ملکوت ۱۰ درصد زنا است، ۲۰ درصد زنا است. توی مجازات ۱۰ درصد ۲۰ درصد نداریم که. حالا اگر زنا را باید شلاق بزنم. این را هم حالا یک دو. فعلاً بخور. دیگر نگاه نکنید ها. فلان کردی. لمس کرده. بله تو ملکوتش اثر دارد. این خودش یک مرتبه از زنا است. عرض بنده را دقت میکنید. اینها خیلی باعث مهمی است تو فلسفه فقه. متأسفانه بسته غریبی هم هست. یعنی فعلاً خیلی تو حوزهها وقت نیست. بسیار مهم است که علامه بهش استناد میکردند و آقا قاضی هم به این آیه عنایت داشتند. لذا تو چله شما عمل تو باید مثلاً صبح انجام، ظهر انجام، عصر غروب انجام بده. شبش انجام بده. قضا کن. نگذار برود. امروز رفت. چلهمان خراب شد. نه حالا شبش به جا بیاور. فردایش دو تا بخوان. بیشترش فضای خلفای شب و روز است دیگر. به فردا خیلی این آیه نمیخورد، ولی نگذار برود. این هرچی که توش تو روز گفته. شب این برای قضای نوافل از این آیه استفاده شده و وسائل. آقا در کتب داریم گفت که طرف مال روستایی بود. رفته بود طلبه شده بود. برگشت روستایشان. بعد گفت که رفتید که این مثلاً مش قنبر یک الاغی دارد. دارد برایش آسیاب. بدی که این سر الاغه را بسته. یک زنگوله هم انداخته گردن الاغه. گفتش که این را اینجوری کردهام که میچرخد و بچرخد که این آسیاب. زنگوله این. چرا چشاش را بستی؟ گفت برای اینکه اگر بفهمد که دارد دور خودش میچرخد راه نمیرود. زنگوله گردنش انداختی بفهمم که وایساده بزنم راه برود. گفت حالا اگر سر جایش وایساد گردنش را تکان بدهد چی؟ گفت ببین این از این درسهای آخوندی مثل تو نخوانده. اگر تو خرابش نکنی این چیزها خرابش. ساعت چند است؟ ۹ و ۱۲ دقیقه. یا الله. بخوانیم. قضای نوافل است. خداوکیلی اصلاح محوریت قرآن حیدری نصفش درست است. واقعاً اینکه میگوید تو حوزهها به قرآن کار ندارند. ببین آیه به این شفافی دارد یک چیزی میگوید و حضرت به این آیه استناد میکنند و فتوا درمیآورند توی موردی تو بحث قضا نوافل. خودش هست. باز هم کسی به این اطلاق کار ندارد. باز نه. فقط قضای نوافل. شام جمعه به جا بیاور. ذکر فلان هم اگر شب بوده، سحر بوده، روز به جا بیاور. هرچی بوده. شب و روزش را جایگزین. همه حاکمه. واقعاً راست میگوید. یعنی تهش آیه را فقط باید ذیلش یک روایتی داشته باشیم که به این منطوق و این دلالت اشاره کرده باشد تا قبول کنیم. وگرنه نه. فاجعه است. واقعاً دیگر. این غربت قرآن. خوب. یک استراحتی بکنیم. انشاءالله باز خدمت باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربالعالمین. وصلّی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
موضوع بعدی که این جلسه درموردش گفتگو میکنیم، «لبس ذهب» است؛ یعنی پوشیدن طلا برای آقایان. حضرت آقا اول این بحث را از بحث «تختم به ذهب» جدا میکنند. انگشتر طلا داشتن یک بحث است، لباس طلا داشتن یک بحث دیگر. ولی جلوتر، اواخر بحثشان، عملاً آنها را یکی میگیرند و ملاک را «لبس» میدانند. درباره طلا و بدن به آن خواهیم رسید، انشاءالله.
میفرمایند که: «اما حرمت لبس ذهب آن هم همینطور است. ظاهراً اختلافی در آن نیست.» این هم «لا خلاف» است. «لا خلاف» هم که میشود یک مرتبه از اجماع. در اجماع، همه درواقع متذکر مطلب شدهاند و به همین فتوا را دادهاند. «لا خلاف» یعنی متذکر شدهاند یا متذکر نشدهاند؛ در هر صورت، فتوای خلافی در این زمینه دیده نمیشود. «لا خلاف» که میگویند اقل اجماع است. میفرمایند که در قدیم معمول بوده است که اعیان، امرا و حکام لباسهای زربفت (زربافت) میپوشیدند یا عمامههای زربفت بر سرشان میکردند. تاجشان طلا و اینها بود. علامت تجمل و ریاست محسوب میشده است. این هم حرام است.
خب، روایتش را اگر میخواهید: «لعنه من لباس اهل الجنه» که جلسه قبل فکر میکنم آورده بودید. «لعنه من لباس اهل الجنه.» اینجا آدرسش را «وسائل» است، دیگر. «لبس المصلی» ممنوعه. میگفتش که: «اونی که تو فیلمه بگو.» محمد بن الحسن به اسنادی عن محمد بن احمد بن یحیی، شیخ طوسی از ایشان، عن احمد بن الحسن عن عمر بن سعید المدائنی، المصدق بن صدقه، المصدق بن صدقه، عمار بن موسی الساباطی. باز اینجا سوغاتی دارد. ماست و قیمه و هرچی بوده، نه البته شاید موضوع تقصیر آقای خامنهای باشد، البته اولش نبود. ابی عبدالله علیه السلام به حدیثی قال: «لا یلبس الرجل الذهب، لا یلبس الرجل الذهب.» آقا ترکیبی احتمالاً کار کرده است. آنجا سندش را «وسائل» نوشته است، ولی ظاهراً آقا ترکیبی کار کرده است؛ همه را یکی کرده است. «و لا یصلی فیه.» طبق نظرهای حیدری.
ای بیسوادها! احمد بن الحسن برادر علی بن حسن بن فضال است. آقا میفرماید این احمد بن حسنی که آن وسط آمده، برادر علی بن حسن فضال است. میشود احمد بن حسن فضال. و ربات بعد از او، یعنی عمر بن سعید مدائنی، مصدق بن صدقه، عمار بن موسی ساباطی، همگی «واقفهای» بودن معروفند. خیلی عمر کوتاهی کردند؛ تو دو هفته، شش ماه کلاً واقفه بودنشان تمام شده، رفته. حالا همه احادیثشان را میزنند گل دیوار. یک مدت. خلاصه میفرمایند که: «لکن از ثقات. بنابراین روایت موثق است.» ممکن است بعضی از این تعلیل «لعنه من لباس اهل الجنه» استفاده کراهت بکنند. خب، سندش که درست شد، موثق شد.
میفرمایند که: «ممکنه یک عده استفاده کراهت بکنند. اینجا لکن این تعلیل منافاتی ندارد با اینکه بگوییم که این نهی در همان ظاهر خودش، یعنی حرمت، به کار رفته است. ظاهرش حرمت نهی است.» طبق «لا یلبس الرجل»، همان سیاق نهی است، دیگر. میگوید که: «مرد طلا نپوشد، در طلا نماز نخواند.» نمیخواند. چون که لباس اهل جنت. میگویند که نه، آن نهیش که نهی باشد، ظاهر خودش باشد، شبههای نیست که «لا یلبس» به معنای نهی است، دلالت بر حرمت و منع میکند. لباس اهل جنم منافاتی با ظهور «لا یلبس» در حرمت ندارد. خمر در دنیا بر مردم حرام شده، چون نوشیدنی اینها در بهشت است. پس شکی در این نیست که لبس حریر و لبس ذهب بر مرد حرام است.
حالا تزیین به ذهب و حریر چطور؟ پس اینجا فعلاً لبس را از تزیین جدا گرفتیم. پوشیدن لباس زرباف داریم، پوشیدن تاج زرباف داریم و یک تزیین. صاحبان بحثش از همدیگر جداست. پس فعلاً همین یک روایت را فرمودند کفایت میکند. همین که میفرمایند که «لباس اهل الجنه» در واقع این تعلیلش اینجا خیلی در این استنباط ما دخالتی نداشت. یک عده میخواستند از دلیلش، تعلیل را قرینه بکنند برای اینکه نهی از شدت بیندازد. نهی، این تعلیل، شدتش را نمیگیرد. صرفاً حالا یک علتی میتواند باشد، قضیه و این حکم. حالا این هم که چرا به این نحو تعلیل میکنند تو این روایات بررسی دارد، جهت فقه الحدیثی خودش میتواند محل توجه باشد. چرا اینجا نپوش؟ چون لباس اهل جنم است. بالاخره یک نکته. جلسه قبلم یک کمی در مورد این روایت صحبت شد.
خب و عمده این بحث هم بفرمایند که در «لبس المصلی» مطرح شده. بعضی مثل صاحب جواهر و دیگران تو کتاب «شهادات» هم این را مطرح کردهاند. به مناسبت ذکر محرمات، فسق را که مطرح کردند، شاهد نباید فاسق باشد. آمدند گفتند که حالا فاسق کیست؟ محرمات را به این مناسبت ذکر کردند و اینجا محل بحث است که حالا حرمت لبس حریر و لبس ذهب مسلم است، دلیلش هم گفتیم. میرویم سراغ تزیین به حریر و ذهب. حالا یک جایی هست که لبس صدق نمیکند. البته عرض کردم اینجا اول بحث آقا اینها را میفهمند. آخرش همه را میبرند ذیل لبس. آخرش خیلی جالب میشود که کلاً انگار به مطالب جدیدی رسیدهاند. میگویند که نه، اصلاً در عرف عرب اینها همش لبس است و ما ملاکمان هم لبس است. اگر چیزی در عرف عرب لبس به حساب نیامد، ما نمیتوانیم فتوا بدهیم که استفاده شود. مثلاً یک دکمه طلا کسی داشته باشد، دندان طلا کسی داشته باشد، نمیفهمند که اشکال ندارد، ولی آنچه که در عرف عرب لبس به حساب میآید، حتی مثلاً گردنبند هم لبس به حساب میآورند، دستبند هم لبس به حساب میآورند. فعلاً نه، فعلاً مبنایشان بر این است که یک لبس داریم، یک تزیین داریم. مثلاً گردنبند تزیین است، لباس لبس است، عمامه لبس است، ولی مثلاً کمربند تزیین است. کمربند کسی از طلا باشد، بر فرض، یا فرض بفرمایید که مثلاً باب شده بود دیگر، این بستنی طلا که برج میلاد میدادند. نمیدانم خبر داشتید یا نه. دهه، اواخر دهه ۸۰، قیمتش یک میلیون و ۲۰۰ تومان آن موقع بود. پول الان فکر کنم مثلاً بشود ۱۵۰ میلیون تومان. تو بستنی طلا بود. حالا مثلاً استعمالات دیگری از طلا که لبس به حساب نمیآید، عصایت از طلا باشد، تزیین است دیگر. لبس. حالا کمربند مثلاً و ساعت مثلاً از طلا باشد، یا آن زنجیر ساعتت، ساعتهای جیبی، بعضی از اینها مثلاً از طلا. خب اینها از طلا باشد برای مرد چه حکمی دارد؟ تزیین به ذهب.
میفهمند که تزیین به حریر آنجایی که لبس صدق نمیکند، میفرماید که اشکالی ندارد. دلیلی نداریم برای اینکه تزیین به حریر حرام است. اونی که تو ادله هست، حرمت لبس حریر است، نه تزیین به حریر. لذا اگر فرض کنید کسی با ابریشم خالص زینت بکند، مثل اینکه در قدیم معمول بود روی پوستینها را با نخهای ابریشم زینت میدادند، روی آن را با نخ ابریشم نقاشی میکردهاند و انواع اقسام دیگری از تزیین که ممکن است تصور بشود، اگر مصداق لبس نباشد، صرف تزیین به ابریشم، یک کمی ابریشم کار شده، یک ردی ابریشم آمده توی چیزی قشنگ، این تزیین به ابریشم، دلیل بر حرمتش نداریم و تزیین مرد به حریر مشکلی ندارد. ولی حالا بحث سر تزیین به ذهب است. پس چهار تا چیز شد دیگر: لبس حریر، لبس ذهب، تزیین به حریر، تزیین به ذهب. که سه تای اول بحث کردیم، خصوصاً تو چهارمی.
«تختم به ذهب» خیلی ملاک مهمی است. انگشتر طلا، دستگاه که این دیگر خیلی رایج است، دیگر. حالا طلای سفید و طلای چوب، مسمای طلا باشد که متأسفانه خیلی رایج است. خصوص تخطم به ذهب که نوعی از تزیین به ذهب محسوب میشود، میفرماید بلاشک حرام است. این هم جزء مسلمات است. یعنی انگشتر طلا برای آقایان این هم جزء مسلمات است که حرام است. و روایاتش هم میفرماید که روایت مستفیض است. در حد استفاده است. استفاده ما بین چیست؟ تواتر و خبر واحد، به قول بعضیها. دالان بین واحد و تواتر. نه واحد، نه تواتر، آن وسطها گیر کرده. خب اینجا روایت صحت استفاده است. پس حرمت تخطم به ذهب جای کلام نیست که حالا یک شبههای البته اینجا هستش که حالا مطرح میکنند و جواب میدهند. میفهمند که بحث تخطم به ذهب، انگشتر طلا، حلقه طلا تو دست کردن برای مرد و حالا بقیه تزیینها هم باز یک بحث دیگری است، غیر از تخطم. طرف همین را که عرض کردم، کمربندش طلا باشد، زنجیر ساعتش طلا باشد، عینکش طلا باشد، دندانش طلا باشد. اینها همش محل بحث است که جایز است یا جایز نیست. دستبند مردانه مثلاً طلا باشد، دکمه لباسش طلا باشد. نه، همه را مثال میآورند.
پس الان بحثمان تزیین به ذهب در تخطم و در غیر تخطم است. تزیین به تخطم شک و شبههای در حرمتش نیست. دو تا روایت از این روایات مستفیضه را میخوانم. روایت اول: «فإنه زینتک فی الآخره.» آلات خط. این دیگر کلاً سیاق نهی، چیزش این شکلی بوده دیگر. جالب است که از جهت روانشناسی اینها محل توجه است که بههرحال آدم از این زینت و زیور و اینها خوشش میآید و توی این روایات آمدهاند از همین فضای فطری تمایل به زینت استفاده کردند و بردندش فقط تو فضای عالم آخرت. نهیش یک جور جهت دادن به آن جنبه آخرتیاش است که ببین این مال اینجا نیست. خیلی خوب است طلا، خیلی خوب است زینت است، فلان است. زینت آخرتت، لباس آخرتت طلا. انشاءالله تو بهشت. فعلاً. ولی خب بههرحال آدم طبعش به این چیزها علاقهمند است، خوشش میآید دیگر. خانمها که خب خیلی خوششان میآید، آقایان هم بدشان نمیآید. بالاخره طلا برای همه جذاب است، قشنگ است. پولش را نداریم. مگر نه، کی بدش میآید از طلا که بخواهد انگشتر و زنجیر و ساعت؟ آنقدر برای من اینجا بیارزش است که میدادم اینها سقف خانههایشان را ایزوگام کنند با طلا و نقره. زهرا فرموده نردبانهایشان هم از طلا بزنند برای پشت بام دنیا را میدادم به کفار.
کلاً اینجا سندش: محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن فضال عن غالب بن عثمان، روح بن عبدالرحیم عن ابی عبدالله علیه السلام. اینجا موثق دانستهاند ها. بانک سند روایت، سند بیاشکالی است. روح بن عبدالرحیم توصیف شده. تنها کسی که تو این سند بالخصوص توصیف نشده، غالب بن عثمان واقفی است. بعد میفهمند که این هم چون در اسانید کامل الزیارات آمده، ما هم به رجالی که در کامل الزیاره هستند اعتماد میکنیم، ایشان را قبول داریم. لذا روایت از جهت سند بیاشکال. خب، این سندش. دلالتش هم که میفهمند که نهی روشن است دیگر. «لا تختم» ظهور در حرمت دارد و تعلیلی هم که آمده باز نمیتواند ظهور در حرمت را از بین ببرد. یعنی از شدت آن نهی کاهشی نمیدهد. قرینه برای کراهت نیست. جهت روانشناسی قضیه است که طرف در پرهیز خودش با این حیثیت انگیزه پیدا کند. این نکته مهمی است، بهش توجه داشته باشیم. گاهی اینجوری است که ما فکر میکنیم مثلاً آن بعدی دارد میآید، آن شدت نهی را کاهش میدهد. در حالی که اینطور نیست. نهی سر جای خودش است. آن حضرت میخواهند که آن حالت شدت فشاری که روی این بابا دارد میآید را کاهش بدهند، نه شدت نهی خودشان را. خلط نشود با همدیگر. سختش است که بخواهد این کار را نکند. حضرت با بیانی مثلاً استدلالی میآورند، بشارتی میدهند، مثلاً از یک جایگزینی میگویند یا به هر نحوی. کدام قرینه نمیشود برای اینکه آن نهی کاهش پیدا کرده و میخواهند بفهمانند حالا اگر انجام دادی هم اشکال ندارد، ولی انجام نده. نه، این نیست. «لا تختم» انگشتر طلا دستت نکن، ولی حالا سختت است بابا، لباست را تو بهشت حالا غصه نخور، درست میشود. اینجوری میشود. این لحن برای تسکین طرف است، نه تسکین نهی. نمیخواهد از شدت نهی در واقع کم بکند، میخواهد از شدت این منتهی که دیگران نهی شدهاند، از شدت روانی قضیه و فشاری که به او میآید بکاهد. میفهمند که بنابراین روایت ظهور در حرمت دارد.
یک شبههای که اینجا شده فقط این است که: «قال رسول الله لأمیرالمؤمنین.» پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمود: «...فإنه زینتک فی الآخره.» اینها همش دارد قضیه را جزئی و شخصی میکند. یک قضیه شخصی است. «علی جان این کار را نکن. زینت تو است.» شب من، دارد پیغمبر میگوید این کار را نکن. میفهمند که چون خطاب به ایشان است، احتمال بدهیم که مخصوص امیرالمؤمنین باشد. این هم احتمال ضعیف و غیرقابل اعتنایی است. لذا خب احتمالاً دارد نباشد دیگر. احتمال دیگر امام صادق وقتی دارند بر ما نقل میکنند، ما که آنجا نبودیم که پیغمبر به امیرالمؤمنین بگویند بشنویم. امیرالمؤمنین احتمالاً میشنیدیم. پیغمبر به امیرالمؤمنین یک چیزی میگوید، امام صادق برای ما تعریف میکند. یک قضیه شخصی جزئی بوده. حالا میخواهم تو هم در جریان باشی. بههرحال جد ما رسول الله با امیرالمؤمنین گفتگوهایی داشتند، میخواهم به تو هم بگویم. مثل اینکه مثلاً بنده عمل بکند توصیههای قاضی با آقای بهجت. چی؟ مثلاً در مقام تشریع باشد و امام صادق بفرمایند و اصل در فرمایش ایشان. خب، این هم پس قابل اعتنا نیست، این احتمال. پس این حکم از این روایت به دست میآید و روایت هم که روشن است.
روایت دوم هم: «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» نوبت بعدی هم عنه. یعنی کلینی عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد، از آنجا شروع میشود، تصحیف شده. سند بالا نیست، تو پایینیش است. عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد امیرحسین بن سعید عن نذر بن سوید عن القاسم بن سلیمان جراح المدائنی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» خب، میفهمند که روات در این سند تا قاسم بن سلیمان همه از بزرگان و ثقات اجلا هستند. قاسم سلیمان جراح مدائنی توصیف نشده است، ولی باز این دو نفر توسعه عام دارند. چه توصیف عام؟ رسانید کامل الزیارات است. کلاً دیگر دستشان را گرفتهاند و کوتاه بیا نیستند و چون جزء رجال کامل الزیاره است، توصیف میشود. ضمن اینکه قاسم سلیمان بحث باز یک توصیف دیگری هم دارد، آن هم روایت اجلاست. روایت اجلا را هم داریم. یعنی از قاسم سلیمان، نذر بن سوید و حماد و حسین بن سعید و یونس بن عبدالرحمان اینها از ایشان روایت کردهاند. خود همین روایت اجلا باعث شده که چی بشود؟ توصیف بشود. البته ایشان میفهمند که ما صرف روایت بعضی از اجلا را که از یک راوی بردارند روایت بکنند، بهخودیخود قرینه برای وثاقت نمیدانیم. یکی از بزرگان از کسی روایت بکند قرینه وثاقت نیست، ولی وقتی که یک جماعتی از بزرگان این یک نکتهای چند تا قید است. یک وقت دیگر آقا میفهمند که کثرت روایت یک بزرگ از یک راوی، شاهد بر توصیفش، یک قرینه است. کثرت روایت یک بزرگ، نه اینکه چند بزرگ از او روایت کنند. این را داشته باشید. خیلی نکته مهم، جاهای مختلف آقا بهش اشاره کردهاند. پس صرف اینکه یک بزرگی از یک راوی روایت بکند، توصیف او را نمیکند. پس سه تا حالت است. یک حالت این است که یک بزرگی از یک راوی، این بهخودیخود توصیفش نمیکند. حالت دوم اینکه یک راوی از یک راوی دیگری که مجهول است، زیاد. مستند چیز را همینجوری درستش کردیم دیگر. یادتان است آخرین خطبه پیامبر، هیچ کسی سند آن را قوی نمیدانست. مثلاً هفت تا راوی دارد. چیز عجیبی بود سندش. تا حالا مواجه نشده بودیم با همچین سندی. هفت تا راوی داشت که کلاً از این هفت تا هیچکدامشان توصیف خاص نشده بودند و همه هفت تا تقریباً آن نفر آخر آخر توصیف شده بود، یکیشان توصیف شده بود و سند چه شکلی بود که کلاً ۶۰ تا روایت داشتند اینها که تو ۶۰ روایت همه هفت تا با هم بودند. ۶۰ تا روایت مختلف بود از همین قاعده کثرت روایت اجلا. او نفر آخر باهاش نفر ماقبلش اثبات شد. جالب عجیب غریبی بود. اتومات یک نفر زد همه را درست کرد. باید از زمین رفت تو آسمان کلاً و حل شد کژال با وسارت صدوری هم که خب از جهت متن واقعاً میشد بهش اعتماد کرد که این عرض کنم که کلام پیامبر است. فرهاد. پس حالت دوم شد که یک راوی ثقهای، یک راوی بزرگی، این میآید زیاد روایت میکند از یک راوی مجهولی. خب، اگر آن راوی مجهول ثقه نباشد که دلیل ندارد که این اینهمه از او روایت نقل میکند. حاج آقای فلانی تو سخنرانیش این را گفته، مثلاً فلان تو فلان کتاب این را گفته، رفیق دوست مثلاً تو کتابش این را گفته، ولی یک وقت شما هی میآی تو بحثهای تاریخی میگویی که این خاطرات آقای فلانی را بخوانید، این کتاب آقای فلانی را بخوانید. معلوم است کتاب مرجع دارید معرفی میکنید. من کتاب معتبر میدانید. اینکه هی چندین بار بهش ارجاع میدهید، این نمیتواند یک نقل خالی باشد. یک اعتنا و اعتبار خاصی برای شما دارد. حالت دوم. حالت سوم این است که نه، چند تا راوی بزرگ از او نقل میکنند که این شاید باز به نسبت دومی هم بهتر دلالت بر توصیف بکند. حسن ظنی بوده باشد، هرچند توصیف میکند. ولی اینجا دیگر بحث حکایت و توسعه نفر آخر میکند چی بشود؟ نه فرقی نمیکند. بههرحال اینی که دارد مستقیم نقل میکند، مستقیم نقل. آره آره. این کثرت روایت عجله باید اینطور باشد. ماجرای انگشتر دادن آقا همین بود دیگر. تو درس همین سال آخر ماقبل کرونا یک روایتی را خواندند گفتند این سند ندارد، فلانی توصیف نشده. یکی از رواتش توصیف نشده. این مبنا شدیم که خب تو درس قبلاً گفته بودم مبنای کثرت روایت اجلا. یکی از طلبهها رفته بود کل کتابها را هم زده بود، پیدا کرده بود که فلان راوی ثقه، ۳۰۰ تا روایت از این نقل کرده. گفتم من واقعاً لذت میبرم طلبهها درس بخوانند. بیا یک انگشتر بهت بدهم. بعد فردایش انگشتری بگیریم. خیلی جالب بود که رفتار قشنگ گشته بودند، دیده بودند که نه مثلاً این فلان راوی خیلی جاهای دیگر از این نقل روایت کردهاند. یعنی قشنگ کثرت اجلا شکل گرفته. پیدا کردیم دیگر. آن سند چیز را همین جا پیدا کردیم. آخرش بعضی گفتند ابی هریره و عبدالله بن عباس. آن را خرابش کردند، گفتند که چون دو تا با هم نقل کردند، ابوهریره و ابن عباس. ابوهریره چون فلانه، این سند آخر خراب میشود. آفرین. ابوهریره هم گفته، ابن عباس هم گفته. ابن عباسش که ثقه است، به نظرم عبدالرحمنش میشود که این توصیف شده دیگر. او که توصیف شده. بعد این سلسله هم یک جوری است که به نظر ۵۹ تا روایت بود که اینها هیچ روایتی هم غیر از این سلسله نداریم. یعنی همشون یک جوریاند که فقط اینها از همدیگر نقل کردهاند. خلاصه مبنای مهمی است، خیلی گرهگشاست.
این سه تا حالت. اینجا بحث این شد که آقا این آقای قاسم سلیمان، ایشان چون که الان ۱۲، ۳، ۴ تا از بزرگان از او روایت کردهاند، این میشود دلالت قرینه بر وثاقت ایشان. وقتی که جماعتی از بزرگان از اجلا میآیند از کسی روایت میکنند، این انصافاً قرینه بر وثاقت و مؤید این معناست. لذا این سند میشود سند معتبر. آره دیگر موثق. اینجا ظاهراً نرمافزار موثقی گرفته بود دیگر. قاسم سلیمان. آقا اینجا جراح مدنی بحث نمیکنند. جالب است. زیارت آقا جراح مدنی جزء کامل الزیارات گرفتهاند. قاسم سلیمان کامل الزیارات بود. قاسم سلیمان یک چیز اضافهتر هم داشت. نقل عجلهای است و سندش.
تو دلالتش هم که میفهمند که واضح است دیگر. «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب.» تو دستت چیزی از انگشتر طلا قرار نده. و تازه آن تعلیل روایت قبلی را هم ندارد که باز کسی بخواهد شبهه بکند بگوید که لباس آخرت و فلان. نه. مستقیم گفته دستت نکن. انگشتر طلا دستت نکن. به درک که لباس آخرتت هست، نیست. دستت نکن. نقل معنا بههرحال. میفرمایند که خطاب به امیرالمؤمنین هم نیست که باز بگوید که مخصوص امیرالمؤمنین است. لذا تو بحث حرمت استعمال انگشتر طلا برای مرد تردیدی وجود ندارد.
بعضی احتمال دادهاند که میشود این روایات، روایاتی که ظهور در حرمت دارد را حمل بر کراهت بکنیم. چرا؟ چون که درست است که حالا نهی، نه، ظهورش در حرمت است، ولی اگر یک قرینهای از داخل یا بیرون روایت بیاید که حاکی از جواز باشد، اینجا حمل بر کراهت میشود. اینجا گفتهاند دو تا روایت اینجا میتوانند قرینه بشوند برای اینکه این روایتی که اینجا حکم تحریمی کرد، تحریمش الزامی نباشد و حمل بر کراهت بشود. این دو تا روایت چیست که حالا بخواهد قرینه بشود برای اینکه این «لا تجعل فی یدک خاتماً من ذهب» حالت حکم الزامی تحریمی در بیاید و بشود تنزیحی کراهت بشود؟
روایت اولش: «لا اقول» نه. این را بزنید. «میاسر الارجوان» نه. «میاسر جوان فی معانی الأخبار.» الحمزه بن محمد علوی عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن محمد بن ابی عمیر عن حماد بن عثمان. سند دیگر گردن کلفت. عن عبیدالله بن علی حلبی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: «علی علیه السلام نهانی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لا اقول نهاکم.» پیغمبر من را نهی کرد، نمیگویم شما را نهی کرد. «لا اقول نهاکم.» انگشتر طلا دست نکنه. کوچه بازار مردم بگیر. دو تا دستشان باشد تو موسیقی و پخش و اینها میگویند عروسی حضرت زهرا، دایره دنبک آورده بودند. یک روایت از اهل سنت پیدا کنند، حل مسئله. دیگر بقیهاش را آخوندها درآوردهاند. انگشتر طلا دست نکن. «و الأسیاب القصی» و «میاسر الارجوان» (ارجوان یا ارغوان، ارغوان). «و عن الملاحف المستعبل.» خوب. یکی انگشتر طلا. «الأسیاب القصی.» راوی اول که حمزه بن محمد علوی باشد، همه جزء ثقات و بزرگاناند، ولی حمزه بن محمد علوی توصیف نشده. این هم دوباره مبنای خودمان است دیگر که اصلاً ممکن است سند جعل کرده باشد. خیلی قشنگ استها. یک دین جدیدی را، جدید سینمایی، دین جدیدی آورده که باورش نمیشود آدم. دیشب گوش میدادم آقا فلسفه نبوتش را، فلسفه نبوت از بیخ زد. به طرز مشتی گوش داد و کار کرد. میگوید که مگر تو طبیعیات خدا اراده نکرده تکامل بشر به این باشد که آزمون و خطا کند؟ آرام آرام بفهمد این دارو پزشکی. چطور ما برای طبیعیات پیغمبر نمیخواهیم؟ همین استدلال را همیشه آورده برای بقیه مسائل. به این قرینه که مگر اهل بیت هرجا هرچیزی بوده داریوش به ما دادهاند؟ بعد میگوید که چطور امام زمان توی مسئله جزوه به شیخ مفید نامه میدهند که این مثلاً فتوای شیخ مفید است برای وبا و اراده خدا به همین است که بشر همینجوری تکاملش به همین است که آزمون و خطا کند. علم آرام آرام رشد کند. داغ کرده بودم، پشت فرمان بودم، اعصابم خرد شده بود. بنده خدا میبافت همینجور. میآیی حمزه محمد بن علوی توصیف نشده، ولی جزء مشایخ صدوق است. اخبار. یکی «خصال» یکی هم «خصارت». باز دوباره فرق میکند. نگاه بکنید. نه دیگر پالایش از احمد بن محمد بن عیسی. این از عبدالله بن محمد بن عیسی. تو خانه دزدی کند، اسمت چیست؟ گفت فاطمه. فاطمه. تو خانه فاطی صدا میکند. گفت بیا. من هم تو خانه زنم را فاطی صدا میکنم. برو کنار، کارت ندارم. عسگر محمد علوی هم از مشایخ صدوق. دیدید که سه تا سند همین جا سه تا طریقه آمده بود و ایشان هم مکرراً از این حمزه بن محمد نقل روایت کرده که باز بامزهاش این است که میفهمند که ایشان مکرراً از وی نقل روایت کرده. این را بعضی قرینه بر وثاقت او قرار دادهاند. اکتفا کردند. کثرت نقل مرحوم صدوق از این آقا را میفرمایند که حالا البته میگویند که مکرراً نقل کرده، شاید مکررش به حد کثرت نرسیده باشد. درسها راه بیفتد، انشاءالله میروم بیت به آقا میگویم که انگشتر بگیریم. انشاءالله میفروشیم یک جوجه با همدیگر، ناهاری با هم میخوریم.
این سندش. امیرالمؤمنین میفرمایند که پیغمبر من را از چند چیز نهی کرد، نمیگویم شما را نهی کرد. نمیگویم شما را نهی کردهام. من را نهی کرد. یکی تخطم به ذهب است. یکی «أسیاب القصی» است که یک نوع لباس از حریر بوده که از مصر میآوردند. یکی «میاسر ارجوان» (ارغوان). ارغوان معرب ارغوان. یک فرش فرشگونهای از ابریشم قرمز رنگ و ارغوانی بود که برای راحتی روی زین اسب و جهاز شتر میانداختند. «ملاحف مستمعه.» این هم یک نوع زیراندازی بود از همین و ابریشم. «راکع» اینکه در حال رکوع قرآن بخوانم. این هفت چیز. من را از این هفت چیز نهی کرد. نمیگویم شما را نهی کرد. از این جمله «نمیگویم شما را نهی کرد» استفاده کردند که این حکم مخصوص امیرالمؤمنین است. نسبت به غیر این بزرگوار حمل بر کراهت میشود. در مورد ایشان حرام است. این قرینه اول برای اینکه آن از نهی تحریمی، الزام بیندازیم و بکنیم تنزیحی.
روایت دوم، روایت ابن قداح که بزنید: «خَنْصَر» هل یسرا با سین بزنید: «فما لبسه.» اینجا خنصره با صاد زده. «عده من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن جعفر بن محمد الاشعری عن ابن غداء عن ابی عبدالله علیه السلام.» دو تا طریق دارم. در پایین موثق از صحیح است. محمد برقی، «اصحابنا»، محمد بن یعقوب کلینی. طریقه درستی است. تا آن چیز، «عن ابن غداء عن ابی عبدالله علیه السلام ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم تختم فی یساره بخاتم من ذهب.» خیلی عجیب است. حمایت از آن روایتهای گورخیناننده است. فضای عمومی بخوانید. بعد دو سال پاسخش را بهار بدهیم. «فخرج علی الناس فتفقد الناس فضرون الیه فالیومنا علی خمسه لئلا» بد نیست. گفتیم روات سهل را قبول میکنیم. عبدالله بن میمون قداح هم از ثقات است. پس این هم سندش خوب است.
پیامبر اکرم روزی در حالی که انگشتر طلایی در دست چپ کرده بودند بر مردم وارد شدند. تا حضرت دیدند که مردم دارند نگاه میکنند، دستشان را گذاشتند رو انگشتر، دست راستشان را گذاشتند رو انگشتر. تا منزل برگشتند انگشتر را درآوردند، پرتاب کردند، دیگر هم دست نکردند. نه، احتمالاً این بوده که مردم فکر کردند که مثلاً آقا دوباره حلقه دست چپ کردند و اینها. حیدری که میگوید اینجا از حیثیت بشریشان بوده. حیثیت پیغمبریشان. خیلی مبانی ایشان خوب است. واقعاً گره. شما چرا ایمان نمیآوری؟ عمل پیغمبر خب قطعاً برای ما حجت است. عمل حضرت هم که انجام دادنشان، حسب عدم اختصاص. دیگر اختصاص دلیل میخواهد. بعد اینکه کار حضرت نداریم. از فعل معصوم محدوده. دلالتش خیلی دلالت روشنی نیست. مثل کلام که نیستش که فقط امر دایره بین دو تا چیز است. اینکه وقتی که حضرت انجام نمیدهند، دلالت میکند بر اینکه واجب نیست. وقتی که انجام میدهند برای اینکه حرام نیست. بیشترش دیگر فهمیده نمیشود. وقتی انجام میدهند، نفهمیده میشود. واجب است؟ مستحب است؟ مکروه است؟ هیچ. فقط حرام نیست. وقتی هم ترک میکنند، واجب نیست. واجب نبوده که ترک کرد. پس کار حضرت صریح در جواز است. وقتی انجام میدهند یعنی حرام است. جواب: حرام نیست.
حالا روایتی که ظهور در حرمت داشت و این میآید چکار میکند؟ تخصیص میزند یا قرینه میشود برای اینکه، برای اینکه تخفیف میزند در واقع برای اینکه آن نهی که آنجا با شدت شد، منظور چیست؟ منظور این است که کراهت دارد دیگر. آن «زینتک فی الآخره»، اینها هم دیگر منظور همین میشود دیگر. باشد انشاءالله تو بهشت عزیزم. دستت نکن. میفرمایند که به نظر ما هیچکدام از این دو روایت قرینه نمیشود برای اینکه بخواهد حرمت را از آن ور در بیاورد و کراهت بکند. هر کدام از این دو روایت بیانی دارد که با توجه به آن، این دو روایت معارض و مزاحم آن روایات قبل نمیشود.
خب، حالا این مدل، این سبک آقا را یاد بگیرید. محشر است. کلاً با روایتها چکار میکند. اعجابانگیز کاری که میکند تو درس آقا. خیلی یک چیز قشنگ برای شما میخکوب میشود. اول واضح است که اینجوری است. بعد شروع میکند با یک دلایلی از توی روایات و اینها یک چیزهایی بیرون میکشد، کلاً پیچ همه چیز را شل میکند. یک وقتی هم یک روایتی میخواند، قشنگ برایت واضح است که این که اصلاً هیچی. بعد از یک جاهایش دست میگذارد، تأیید میکند، تأکید میکند که بگوید اصلاً واقعاً اعجابانگیز است کاری که آقا اینجا میکند. روغن فوقالعاده است.
میفرماید که روایت اول چرا نمیتواند قرینه باشد؟ فرمود که: «پیغمبر من را نهی کرد، نمیگویم نهاکم، نمیگویم شما را نهی کرد.» اولاً روایت سندش ضعیف است به خاطر حمزة بن محمد علوی که شیخ صدوق است. «شیخوخیه» برای صدوق فینفسه برای احراز وثاقت کافی نیست، هرچند یک مؤیدی میتواند واقع بشود. چطور؟ یعنی شیخ بودن دیگر. «شیخوخیه» مؤیدی میتواند باشد. خب خط صدوق را ایشان دال بر وثاقت گفتیم. کثرت روایت اجلا چند بزرگ نداشتیم که مثلاً مشیخه صدوق بودن. این هم مشیخه. مشیخه. شیخوخط اتصال شیخوخط دختر. لذا روایت ضعیف از جهت سند هم از لحاظ دلالت هم میرود. کفایت نمیکند.
اولاً مگر میشود اینطور گفت که بله، پیغمبر در یک خطابی اختصاصاً به امیرالمؤمنین خطاب کرده. خیلی از موارد ممکن بوده اتفاق بیفتد. یک حکمی را اختصاصاً به امیرالمؤمنین خطاب بکنند و آن بزرگوار واجب کند یا چیزی را حرام کند. منافات ندارد با اینکه بعداً خود پیغمبر یا ائمه بر دیگران هم آن را واجب یا حرام قرار بدهند. به من حرام کرد، به شما حرام نکرد. بعد مدتی میگوید به همهتان حرام است. یعنی اینی که امیرالمؤمنین میفرماید که به من گفت، به شما نگفت که دلیل نمیشود که بعداً دیگر بابش بسته شد که دیگر هم باز بدن به شمام نگه. دلیل نمیشود. منافات ندارد. چون اینجا اینجور گفته پس یعنی آنجا نه آن که بله، ولی میخواهم بفهمند که اینجا تو این قضیه به من گفت، منظورش هفت تا با هم باشد. مجموعه اینها را به من گفت. یعنی یک پک هفت تایی به من برای من بست. این مال بسته مال من است. حالا ممکن است یک قطعهای هم از آن باشد که بدن به شماها هم. آنجا که احتمال میفرمایند که ممکن است همش با همدیگر باشد. آن «سیاه به قصی» و فلان و اینهایش همش با هم اختصاص به پیغمبر بشود. یعنی این هفت تا را با همدیگر فرموده که اختصاص به امیرالمؤمنین بشود. این هفت تا را انجام نده.
روایت بعد میگوید که بحث مجلس که مجلس هم خیلی مثل مجلس عروسی و فلان، مجلس سؤال کرده دیگر. سؤال پرسیده. یک نفر حاضر بوده. مجلس که مثل الان نبوده که شلوغپلوغ باشد. مثلاً هیئتی، جلسه. رفتوآمدها فردی و جزئی بود. آن که پنجاه پنجاه بود کامل. من که بگویم این یکی این یکی دارد آن را تقویت میکند. دو تا روایت.
نکته اول این است که اینی که یک خطاب به امیرالمؤمنین شده، منافاتی ندارد به اینکه یک جایی به امیرالمؤمنین گفتهاند و یک زمانی مختص به ایشان بوده، بعد تعمیم پیدا کرده، مال همه. منافاتی ندارد. لذا حضرت «لا اقول نهاکم» یعنی در آن خطاب خاص من را خطاب قرار داد، شماها در آن خطاب مخاطب پیغمبر نبودید. حالا چرا امام صادق از قول ایشان این را نقل میکند؟ این ممکن است برای این باشد که خصوصیت و جایگاه امیرالمؤمنین در نزد پیامبر را نشان بدهد که مثلاً جایگاهش ویژه بود و یک سری مواظبتهای خاصی را پیامبر نسبت به امیرالمؤمنین داشت. پریشب میخواندم که آزادههای بهجت خیلی خاطرات نابی که ندیده بودیم، نشنیده بودیم از پدر نقل میکرد. نه توی سایتها. مصاحبه در مورد فلسفه و اینها که برای شما فکر کنم فرستادم، گفتم استفاده بشود. باید خدمت شما عرض کنم که جالب بود که حالا اصل اجرای وحشت به فلسفه و مباحث فلسفی و اینها. دو تا خاطرهاش خیلی قشنگ بود. جوانی مهمان آقا روح الله شدیم. امام. بعد ایشان قرمه سبزی برایمان آورد. خودش نمیخورد. گفتیم که آقا چرا نمیخوری؟ گفتش که من چون خیلی دوست دارم. بعد یکی دیگرش هم بود که میگفت که من پردههای خانهام را میخواستم عوض کنم. پسر بهجت میگوید که پدرم هم کلاً اگر یک امری را بهش توجه میکرد دیگر ولکن قضیه نبود. بعد گفت که اصرار، اصرار به خانم من که این پردههایی که جدیدی که میخواهد بخرد را باید قیمت کنیم و باید از آن پردههای قدیمی که دارد میخرد قیمتش بیشتر نباشد. بعد میگوید چند بار به خانم من هی گفت این قیمتش چند بوده؟ این چند بوده؟ این را بازار رفته قیمت که عینکه. بعد میگوید ما گفتیم بابا این قیمتش رفت، آن قبلیه بهترین پلاستیک. این از آن ارزانتر. آن ۱۱۰ تومان بوده، ۳۵ تومان بوده، این فلان بوده. اصرار و شدت و حدت به اینکه بچه من حق ندارد تو خانهاش. یعنی یک عنایت ویژه به اینکه تو خانه فضای اشرافی به بچهاش سرایت پیدا نکند. خودش که هیچی، خودش چیزی نیاید که هیچی. تو خانه بچهاش هم مواظبت جدی به اینکه وقتی همچین چیزی طلبهای رفت پرده این شکلی خرید، یعنی در نظر آقای بهجت جایز است. خیلی حساس بوده. به شما نگفتهها. نوع بیان را بهت بگویم. پدرم به من میگفتش که یک وقت پرده بعدی که میخری گرانتر از پرده قبلی نباشد. به شما نگفتهها. به من میگفت. خب این یعنی حالا مثلاً اگر یک جای دیگری برای ما گفتند که اشرافی زندگی نکن و تطابق داشت و تصادف داشت به اینکه پرده گرانتر نخریم. این دو تا کنار هم میآید و این اولی قرینه میشود برای اینکه آن دومی تحریم نیست. منافات ندارد. یعنی بیان اینجا به نحوی عرض. خوب دقت کردید چه شکلی شد؟ باز هم منافات ندارد. نه حالا احتمالش هست، ولی خب اینی که حالا آن هم خاصه. باز دلیل نمیشود برای اینکه چون او خاصه اگر یک نهی این طرف کرد. «لا تجعل یدک خاتماً من ذهب.» دستت انگشتر طلا نکن. خب اینکه برای عموم گفته شده. به همه دارند میگویند. یک حکم عام است دیگر. یک کلمه که نیست که فقط به من گفته انگشتر طلا دستت نکن. هفت تا چیز دارد میگوید. ارغوان و نه معاصر چی چی، «سیاه به قصی» و همه اینها را کنار همدیگر. اینها را به من گفتهها، به شما نگفت.
احتمال دومی که الان آقا. خوب پس یک بحثش این است که این منافاتی ندارد. ممکن است جایگاه خاص شخص باعث شده که عنایت ویژهتری به او دارند و به او گفتهاند که شماره دستت نکن. بعداً هم روی مصالح و مفاسدی کسرا انصار میکنم که به عموم میگویند که آقا شما هم این کار را رایج. خوب.
احتمال دوم هم این است که در این روایت فقط نهی از تخطم به ذهب نیست. نهی از پنج چیز. گفتهاند هفت چیز است. و اینکه در حال رکوع قرآن. از این هفت چیز من را نهی کرده است. آقا آنجا فرمودند هفت چیز. شماهایی که مدافع سینهچاک ولایت خامنهای هم اشتباه میکند. مع. پس واکسن را هم خیلی جدی نگیر. در نتیجه واقعاً پنج تا حالا. یعنی واکسن زده. درست است. اشتباه. تعصب نداشته باشید. نقد علمی را قبول کنید. خوب پس اینجا میفرمایند که نهی از پنج چیز. شاید مراد این است که «نهانی و لا اقول نهاکم» از مجموع. یعنی این پنج چیز با همدیگر مجموعاً بر من حرام است، اما به شما نمیگویم اینها مجموعاً حرام است. این منافات ندارد با اینکه بعضی از اینها به دلیل دیگری حرمتش برای دیگران هم ثابت شده باشد که آن تخطم به ذهب است. روشن است. ما مجموعه اینها یک پک است که مثلاً حاکی از زندگی اشرافی بوده با قلم اشرافیگری. دیگر اینجا تو این اداره بخشنامه کردهاند که مجموع اینها، ماشین خوب، نمیدانم مثلاً کلفت، استخر، خانه، فلان اینها را با هم داشتن. آخریش چی بود؟ قرائت در حال رکوع. درستش میکنیم. یکیش بحث عبادی است. حالا قرائتی در حال رکوع شاید یک بحث اجتماعی است که دیگر سیاقش یکی است دیگر. حالا این یکیش ممکن است بحث دیگری داشته باشد، ولی آن چهار تایش که بالاخره فضای اجتماعی است. خوب نیست دیگر. نکتهاش همین است که اینها همش با همدیگر تو فضای اشرافیگری و همه را با همدیگر حرام کرده بر امیرالمؤمنین. آخر یک فردی و عبادی. چهار تا قبل اجتماعی. چهار تاش که سیاقش یکی است. یعنی چهار تا قشنگ یک فضای واحدی دارد. آن هم فضای اشرافیگری است. به شماها نگفت. شأن حکومت و جایگاه و خلافت و وصایت امیرالمؤمنین تناسب دارد که اینها چون حاکی از فضای اشرافیگری است. انگشتر فلان و لباس فلان و زین فلان و فرش فلان و اینها. اینها را از من را نهی کرد. حالا آن قرائت در رکوع یک بحث دیگری دارد که من را ازش نهی کرد. آن دیگر جنبههای دیگری باز توش ملا. آفرین. این هم نکته قشنگ. فقط نمیگویم شما را نهی کرد. آفرین ازت. نمیفهمند که من را نهی کرد، شما را نهی نکرد. میگوید من را نهی کرد، ولی نمیگویم شما را هم نهی کرد. آفرویدیت قشنگی. یعنی اینکه اصلاً نهی پیغمبر جنبه شخصی و جزئی نداشته. گفتم شاید مصالح هم اگر باشد و مقتضیاتش اگر باشد، به همه همینو بگویم. الان من مقتضی تو شماها نمیبینم. واسه همین من را نهی به شما منتقل نمیکنم. من میخواهم بگویم من مسئولیتم سنگین است. من یک سری کارها هستش که باید بیشتر بهش مواظبت داشته باشم و چهار تایش هم که قشنگ تو فضای حکومت و در واقع اشرافیت و اینهاست. لااقل اینها که وحد نسب دارد، جایگاه جدا. لااقل این چهار تا را که میدانی و حالا میگوییم آقا این تخطم به ذهب هم همین است. یعنی آنجا ملاکش برای عموم یک ملاک دیگر «زینتک فی الآخره» و فلان و اینهاست. ملاک برایشان حرام است. امیرالمؤمنین ملاک برایش حرام است. اینکه میفهمند من نهیتان نمیکنم روی این ملاک، نهیتان نمیکنم. ممکن است با آن ملاک نهیتان کنم. ملاک مال شماها نیست. ملاک اشرافیگری و این دقت و وسواسهای نسبت به اشرافی کردی. این ملت مال شما نیست. از این ملاک نهیتان. این مال من است. من این لباس را، من این زین را و من این تیپ را و من این فلان. شماها که مسئولیت ندارید که دلیل ندارد بخواهم این را به مسئولیت داشتن توی جامعه اسلامی. چقدر سخت است. چقدر باید حساسیت و وسواس و فلان. قرائتی در رکوعش هم شاید باز به همین جایگاه برگردد که من امام جماعت شما در رکوع نداشته باشم، نمازم طولانی نشود یا هر وجه دیگری. حالا آن را واقعاً نمیدانم، ولی این چهار تا که یک سیاق و قرینه واحدی واقعاً توش هست.
بله مستفیض کدام بود؟ سه تا که میشوند مقید و اطلاقی نیستش که بخواهد این بیاید قید آن را بزند. یکیش تعلیل دارد، یکیش بدون تعلیل است. بحث تعلیل و اینها بحثش جداست. نکات خوبیه. ببینید حالا این بحث که بحثهای خوبیه. یعنی واقعاً همچین اشکالاتی میشود به ذهن میرسد که بخواهد آدم مطرح بکند. خیلی صریح و شفاف. سندش هم که سند خوبی الان فعلاً این روایت را میگیریم. بعد میرسیم به روایتهای بعدی. یعنی تو دلالتش باید اونی که بیاوریم «کو حلیتک فی الجنه؟» «قصی» این را باید چکار کنیم؟ بله نه، حالا ما تعهد نداریم که حالا چون آقا فرمودند که درس خارج است دیگر. یعنی روش استدلال ازشان یاد میگیریم. ممکن است که خودمان هم با چهار تا روایت دیگر کلاً ذهنمان توی فضای دیگری برود.
عن عبدالله بن حسن از جده علی بن جعفر اخی موسی بن جعفر. عبدالله بن حسن را نمیدانم کی صحیح گرفتهاند. خون احمد عبدالله بن جعفر را گرفتهام. عبدالله جعفری توش بحثی نیست. کی عبدالله بن حسن کتاب چیز آمده؟ کتاب علی بن جعفر آمده. این باشد که سندش خیلی خوب است. علی بن جعفر از امام کاظم. نه پایینیش روایت علی بن جعفر فی کتاب کتاب علی بن جعفر. «رجل» منظور چیز دیگر امام کاظم علیه السلام الا انه قال: «هل یصلح له ان یتختم خاتم الذهب؟» انگشتر طلا برایش صلاح دارد؟ فرمود: نه. که اینجا اینها همه سیاق بر چیز است دیگر. این صلاح دارد. صلاح فارسی نیست که مثلاً آقا این کار جهت صلاح دارد. میگوید نه. صلاح شما این نیست که این کار را کنی. اینجا صلاح درباره فساد است. «لا یصلح» یعنی «یفسد». یعنی فاسد است. فاسد است. یعنی حالا حکم وضعی تکلیفی همش این کار تشریعاً فاسد است. در شریعت کار فاسدی است. کار صالحی نیست. کار عمل صالح نیست. عمل صالح نیست یعنی حرام است دیگر. غیر صالح. غیر صالح یعنی چی؟ غیر صالح این بچه تو نیست. عمل مکروه است. خب مکروه غرق میشود. فاسد است. ملکه شده. عمل فاسد. عمل غیر صالح درش ملکه غرق میشود. اینجا هم که غیر صالح است. یعنی همین فاسد است. میگوید صالح است؟ میگوید نه. آنجا میگوید آقا صالح است که انگشتر طلا دست کند؟ خب باز هم بیاوری بالای «نهانی عن سبع منها اتختم بالذهب». چی شد پس این مورد که تعارض کرد قشنگ دوباره «فیها فی الآخره». «نهانی.» این باز دوباره قرینه برای اینکه آنجایی که گفته بود «زینتک فی الآخره» و فلان و اینها قشنگ فضای تحریمی است. این هم برای آن بخشش که فرموده بودید که آن «زینتک فی الآخره» سیاق بر این باشد که نه، یعنی مثلاً تو دنیا نداشته باش. ارشادی باشد، تنزیحی باشد. اینجا نداشته باش. آخرت داشته باش. انشاءالله. حالا الان این را نخور. بگذار شب بخور. ناهارت را بخور. بعد این کیکت را بخور. تنزیحی است. حالا انگشتر طلا اینجا دست نکن. تو بهشت انشاءالله. خب پس چرا «نهانی»؟ ما را نهی کرد در ظرف ذهب و فضه شرب نکنید. اصلاً کلاً ملاکش همین است. کلاً از حریر و طلا و بعد پوشش طلا و بعد ظرف طلا و که اگر تو دنیا تو ظرف طلا خوردی، دیگر تو آخرت تو ظرف طلا نمیخوری. اصلاً کلاً ملاک تحریم این قضیه این بوده. گزینه بین طلای اینجا، طلای آنجا. طلای دنیا را میخواهی یا طلای آخرت؟ که اگر این را رفتی، دیگر آن گیرت نمیآید. کلاً تو این مسئله ذهب و فضه ماجرا این است. مدار بین اینکه اینجا داشته باشی یا آنجا داشته باشی. لذا همه تحریمها روی این ملاک شکل گرفته. حالا در مورد امیرالمؤمنین عرض میکنیم. میخواهد بفهماند که آن ملاکه مال شما. ملاک آخرت و فلانش جدا. اینی که دارم میگویم برای من «نهانی و لا اقول نهاکم». این روی ملاک دیگر. روی این ملاکه به شماها نمیگویم. فکر نکنی این ملاک تحریم این قضیه برای من این هم مال شماست. ملاکش را خلط نکنید و مجموعه اینها با همدیگر یک پک است. در واقع شما بله، ممکن است یک مفردش جای دیگر به یک دلیل دیگر برای شما حرام باشد روی یک ملاک دیگری. این مجموعش الان برای با همدیگر. زیاد هم پیش میآید برایمان. یعنی مثلاً یک نفری میآید به یکی دیگر میگوید که آقا مثلاً رهبری من را نهی کردهاند از اینکه انتصاب فامیلی داشته باشم. از اینکه مثلاً افشاگری نسبت به دولت قبل داشته باشم. از اینکه فلان داشته باشم. از اینکه فلان داشته باشم. نمیگویم شماها را نهی کردهاند. افشاگری مثلاً حلال است؟ افشاگری حرام است با ملاک دیگری. نمیشود جای دیگر به نحو دیگری یک حکم دیگری پیدا کند. چرا اصلاً منافاتی باهاش ندارد. اصلاً در مقام بیان نفی آنها نیست. در مقام بیان این ملاکی که من به خاطر رئیس جمهور بودم، یک ملاکی بود تو این دستور پشتش. تو ملاکه مال شماها نیست. خودتان عملیاتی کنید. بحث این است که بفهمید که به من چه سختگیریهایی میشود. به منی که مسئولم و جایگاهی دارم و اینها. منی که میخواهد به عنوان خلیفه و ولی و وصی خودش انتخاب بکند. بدانید چه سختگیری و وسواسهایی نسبت به من داشته. این ملاک بیان من است. اینها دیگر آقا هم نگفته. دیگر انگشتر دوباره بگیریم. آها که در مورد امیرالمؤمنین نیست. بله امیرالمؤمنین باشد این زینت که در واقع علت اختصاص حکم. یعنی اصلاً خطاب. بحث خطابش بود. اینکه چون خطاب بود که یا علی فلان نکن که این زینت تو در آخرت است. این کلاً فضایش فضای شخصی و جزئی بود و خطاب به امیرالمؤمنین بود. کلاً فضا را میآورد روی چیز بحث زینت. منافاتی هم ندارد با اینکه زینت مؤمنین باشد. اینجا بحث این بود که این چون خطاب به شخص امیرالمؤمنین است، کلاً قضیه قضیه جزئی است. نه نه. علتش را خود خطاب بود. چون خطاب به امیرالمؤمنین بود یا علی تو این کار را نکن. دلیلش هم اصلاً نباشد. این کار را نکن. نقل میکنند. چه دلیلی دارد که بگویند که پیغمبر به امیرالمؤمنین این کار را. همه به خودشان گرفتند دیگر. جمع بشود. این هم یک کار قشنگ است. وقتی به ذهن رسیده بود این مدل بیان احکام و بیان اوامر توسط معصومین. مدلهای خیلی جالب و قشنگ عملی. یک چیزی نشان میدادند. گاهی میگفتند که پیغمبر به امیرالمؤمنین گفته فلان. شریعت سابق این کار را نکرده. این نتیجه را دیده. مجموعه اینها کنار هم جمع بشود که همش هم تشریع استها. ولی مدلهای بیان متفاوت بوده. خیلی بحث قشنگ است. حالا فقط جمله خبریهای که دال بر انشا. مثلاً یا ایها الناس. خب بابا خیلی بیش از اینهاست. فلان شریعت این کار را نکردهام. مبتلا به آن قضیه شده. نهی است دیگر. هیچی هم نهی توش نیست. خبر دال بر انشا هم ندارد. یا ایها الناس هم نیست. یعنی امت قبلی اگر قرار نیست برای تهش ثمره عملی برای من داشته باشد. من منتهی بشوم یا معتبر بشوم. امر بگیرم و نهی بگیرم. خب ثمره برای چی باید اینها را به من بگویم که چی بشود؟ بابیست. یک پایاننامه میتواند باشد که این مدلهای مختلف بیان حکم از جایگاه مبلغ شریعت وقتی که میخواهند ابلاغ حکم بکنند به مردم از چه ابزارها و مدلهایی استفاده میکنند که به مردم بگویند این حرام است، این حلال است. پیامهای مختلف. گاهی ثمرات اخرویش را میگویند. گاهی ثمرات دنیویش را میگویند. گاهی جنبههای تاریخی ارجاع میدهند. گاهی میگویند که فلانی به فلانی گفته، پیغمبر به امیرالمؤمنین گفته، پدرم به من امر کرده. گاهی که همینجور مدلهای مختلفی که خیلی زیاد است. اصلاً احصاء اگر بخواهیم بکنیم از همان اول وسائل وسائل این مدلی بخوانیم. ببینیم مدلهای بیان که به چه انواع. گاهی در تفسیر آیه گفتهاند فلان آیه این را دارد میگوید. تطبیق دادهاند. مصداق پیدا کردهاند. خیلی چیزها میشود. یک چیز جامع ما چه مدلی قوانین شرعی را به جامعه چه شکلی باید گفت و شاید اصلاً مدلها هم برای منکر کشف بشود. حجابت را درست کن. امر و نهی. فقه گفته امر باید با استعلا باشد. دیدید گفتهاند. اینها را هم باید با. لطف کن خاموش کن. نداریم. باید بهش بگویی خاموش کن. خاموش کن. لطفاً. میشود لطف کنید. عوض کن. رادیو. خاموش کن. بابا خود اهل بیت اینها اصل شریعت را گفتهاند. این مدلی نگفتهاند. ولایت و تشریع گفته این مدل نگفته. اینها خیلی نکته مهمی است ها. که آن اگر بیانهایی استفاده انقدر نرم، انقدر لطیف امام حسن، امام حسین میآیند وضو میگیرند پیرمرد را حالیاش بکنند که این وضویش باطل است. باطل است. دوباره وضو بگیر. بابا یک بیانی، یک لسانی، یک لطایفی، ظرافتی، ریزهکاریهایی. زمان ما این گارد. این فضای رسانهای خیلی و هوشمندانه و هنرمندانه و ظریف و لطیف و متأسفانه در نیامده دیگر. یعنی یک چیز قلمبه سلمبه با یک من عسل نمیشود خورد. بنده خدا احساس تکلیف هم میکند. احساس میکند دارد آنچه مره دین را دارد عمل میکند. روش س. زق بزن محکم. تازه اَهُوت این است که یک چک هم بخوابانی تو گوشش که بفهمد شریعت اونی که اساسش را آورده بودیم این کارها را نمیکرد. آنقدر متین بابا با یک رفقی، با یک نرمی، با یک لطافتی. خمر را میخواهد تحریم بکند. قدم به قدم. حجاب میخواهد واجب بکند. قدم به قدم. همش قدم به قدم. آرام آرام. آقای بهجت خیلی روی این نکته تأکید داشتند. ماجرای چیز هم میگفتند دیگر. که طرف رفته بود آن منطقه نماز نمیخواندند. گفته بود که سالی یک بار نماز بخوان. یک نماز ظهر. سالی یک بار. تو نترسیدی از خدا اینجوری فتوا دادی. نماز نخوانند. من که نگفتم نماز نخوانید. خودشان نمیخوانند. من فقط بخوانید. باز چند ساله با اعجاب نقل میکردند و گفتند این کار درست است. قشنگ. حالا آقای بهجتی که خودش در نهایت سختگیری نسبت به خودش. شریعت این شکلی است. یعنی تو بحث ابلاغش آرام آرام. با یک لسانی، با یک بیانی. جنبههای روانشناختی، جنبههای جامعهشناختی. بعد فضای جامعه چقدر ظرفیت دارد؟ گام به گام. قدم به قدم. توی مرحله میگوید که پیغمبر به من گفت فعلاً بهتان میگویم شما را نهی نکردهها. حالا فعلاً اصلی این قضیه که من نهی شدم کنار. فعلاً من تو آن جایگاه ویژه اجتماعی که دارم این را بتوانم برای شما سادهزیستی را به رختان بکشم. نشان بدهم. قدم بعدی میآیم انگشتر طلا دست نکنید. اینها هست. یعنی خوب که آدم بیاید تو متن شریعت این مدل به قول استاد ما اسمش را میگذارد مدیریت امتثال. نظریه ویژه. این مدل مدیریت امتثال واقعاً هست. جاهای مختلفی از شریعت یک جوری دارد امتثال اینها را آرام آرام قدم به قدم تربیت میکند. جامعه را. شریعت و مخصوصاً مبلغین شریعت اهل بیت اصلاً سبکشان سبک یهویی زمختی نیست که یهو یک چیزی بیندازی گل جامعه بگویند همین است دین است دیگر. ابداً. مدلشان اینجوری نیست. آنقدر با آرامش، با متانت. قدم به قدم. نماز واجبت را بخوان. دم تیغ آفت. اولش رضوان الله. وسطش چی چی است. آخرش مغفرت الله. بازی بیانی. بعد کم کم میکشد به اول نه. اگر کسی تأخیر انداخت لعنت خدا. از اول نباید عقب. بعد نافله هم کنارش بزن. نافله اگر نخوانی فلان. بعد نافله نخوانی قضایش را هم بخوان. هی قدم به قدم. بعد طرف میآید میگوید که آقا من نماز شب خواب ماندم چکار کنم؟ بعد نماز صبح بخوان، ولی زن و بچهات نفهمند ها. قشنگ مدیریت امتثال. آدم میبیند. یعنی آن زن و بچه بگذار این قبح برایشان بماند. همینجور سنگین باشد برایشان. فکر کنند که نماز شبها نمیشود که نخواند. تو نخواندی ها. نبینم دارد قضایش را میخواند ها. دوست ندارم تو جامعه باب بشود قضای نماز شب. همه باید نماز شب بخوانند. ولی میخواهم کنارش بهت بگویم این هم هست. اگر آن نشد. پلن B. همش ببین پلن B، C، D، E. همینجور طراحی کردهاند که از دست نرود. واییم که فرمود خلفتن چیست. خیلی آیه. آقا قاضی این آیه را خیلی بهش استناد میکردند. سوره فرقان: «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا.» میگوید خدا شب و روز را گذاشته، خلیفه. حمله برای کسی که میخواهد یاد کند. یعنی همه ذکرهای شب که از دستت رفته، روز به جا آور. الان سوره واقعه اصلش به چی است؟ این ۱۵ روز، ۱۵ روزش هستش به چی است؟ به این است که شما روزی این کار را انجام بدهی. حالا روز یادت رفته بود. «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ.» اصلاً تو شریعت این را نداریم که تمام شد رفت. خیلی مبنای عجیبی است ها. تو فضای عبادی اینجوری است اینکه بگویی آقا امروز سه تا واقعهام را نخواندم. تمام شد رفت دیگر. حالا باید یک چله دیگر وقت دیگر. تمام شد رفت. نداریم. شب شده بخوان. «خِلْفَةً». مدیریت امتثال. بمیر و بدم. نشد سحر، نشد فردا، نشد پس فردا، نشد هفته بعد بخوان. آقا نره صفر. یکی نیست. شریعت که نشد تمام. اصلاً این مدلی نیست. اصلاً اهل بیت اینجوری کار نمیکنند. همش فضای تشکیکی تدریجی. غروب غروب جمعه را مثلاً اگر ۸۰ تایش را خواندیم، ۱۰۰ تا نشد. یعنی دیگر باختیم. هیچی گیرمان نیامد. بابا اصلاً فضای شریعت اینجوری نیست. یکیش را هم خواند، یک درصد آن هزار تا نسیم خاصی که میآید از رحمت خدا دم غروب جمعه. با این ۱۰۰ تا «انزلنا». یعنی ۱۰۰ تایش که تمام شد یهو هزار تا میآید. بله آن آن اثر نهایی خاصش مال آن مرحله نهاییاش است. یک سهمی یک درصدی از آن کل را دارد دیگر. صفر و یک میخواهم عرض بکنم به این شکل نیست. فضای شریعت چون ملکوت و حقیقت فضای اعتبار است. شما تو اعتبار میبینی که اگر بخواهی صفر و یک عمل نکنیم، سنگ رو سنگ بند نمیشود. از جهت مجازات دنیویش هم معمولاً همینجوری است ها. یعنی تو فضای شریعت مثلاً میگوید که آقا برای مثلاً زنا اگر چهار تا شاهد آوردی، این شکلی با این جزئیات فلان اینها شهادت بدهند آره. وگرنه هیچی. وگرنه همین چهار تا را هم میگیرم میزنم ۷۵ درصدش که دیگر قبول. میگوید نه. یا چهار تا یا آنجا ۷۵ درصد. یکی هم پیدا میکند میگوید خب این دیگر ۲۵ درصد دیگر. ۲۵ درصد زنا را اثبات یا چهار تا با هم. همه این شرایط و اینها اوکی یا نه هیچی. من که یا نه. ۷۵ درصد ۶۰ درصد زنا اثبات شد. آری خیر. دایره مدار بود و نبود. ولی تو ثواب و ملکوت و اینها که این شکلی نیستش که آنجا میگوید لمس کرده، قبله هی دارند تخفیفش میدهند که آن حکم زنا را بردارند. باز آن ور میفرمایند که تقبیح خودش زنا است. لمس خودش زنا است. نظر خودش زنا است. آقا آن ور که میگوید که لعلکه غم است. خودش زنا است. میگوید آنجا میخواهم شلاق بزنم. صفر و یکیش کردم. از آن فقط زنا بیاورم پایین که نزنم. اینجا میخواهم ملکوت را بگویم. میگویم نری سمت اینها. بری رفتی ها. این هم ۱۰ درصد زنا است. تو ملکوت ۱۰ درصد زنا است، ۲۰ درصد زنا است. توی مجازات ۱۰ درصد ۲۰ درصد نداریم که. حالا اگر زنا را باید شلاق بزنم. این را هم حالا یک دو. فعلاً بخور. دیگر نگاه نکنید ها. فلان کردی. لمس کرده. بله تو ملکوتش اثر دارد. این خودش یک مرتبه از زنا است. عرض بنده را دقت میکنید. اینها خیلی باعث مهمی است تو فلسفه فقه. متأسفانه بسته غریبی هم هست. یعنی فعلاً خیلی تو حوزهها وقت نیست. بسیار مهم است که علامه بهش استناد میکردند و آقا قاضی هم به این آیه عنایت داشتند. لذا تو چله شما عمل تو باید مثلاً صبح انجام، ظهر انجام، عصر غروب انجام بده. شبش انجام بده. قضا کن. نگذار برود. امروز رفت. چلهمان خراب شد. نه حالا شبش به جا بیاور. فردایش دو تا بخوان. بیشترش فضای خلفای شب و روز است دیگر. به فردا خیلی این آیه نمیخورد، ولی نگذار برود. این هرچی که توش تو روز گفته. شب این برای قضای نوافل از این آیه استفاده شده و وسائل. آقا در کتب داریم گفت که طرف مال روستایی بود. رفته بود طلبه شده بود. برگشت روستایشان. بعد گفت که رفتید که این مثلاً مش قنبر یک الاغی دارد. دارد برایش آسیاب. بدی که این سر الاغه را بسته. یک زنگوله هم انداخته گردن الاغه. گفتش که این را اینجوری کردهام که میچرخد و بچرخد که این آسیاب. زنگوله این. چرا چشاش را بستی؟ گفت برای اینکه اگر بفهمد که دارد دور خودش میچرخد راه نمیرود. زنگوله گردنش انداختی بفهمم که وایساده بزنم راه برود. گفت حالا اگر سر جایش وایساد گردنش را تکان بدهد چی؟ گفت ببین این از این درسهای آخوندی مثل تو نخوانده. اگر تو خرابش نکنی این چیزها خرابش. ساعت چند است؟ ۹ و ۱۲ دقیقه. یا الله. بخوانیم. قضای نوافل است. خداوکیلی اصلاح محوریت قرآن حیدری نصفش درست است. واقعاً اینکه میگوید تو حوزهها به قرآن کار ندارند. ببین آیه به این شفافی دارد یک چیزی میگوید و حضرت به این آیه استناد میکنند و فتوا درمیآورند توی موردی تو بحث قضا نوافل. خودش هست. باز هم کسی به این اطلاق کار ندارد. باز نه. فقط قضای نوافل. شام جمعه به جا بیاور. ذکر فلان هم اگر شب بوده، سحر بوده، روز به جا بیاور. هرچی بوده. شب و روزش را جایگزین. همه حاکمه. واقعاً راست میگوید. یعنی تهش آیه را فقط باید ذیلش یک روایتی داشته باشیم که به این منطوق و این دلالت اشاره کرده باشد تا قبول کنیم. وگرنه نه. فاجعه است. واقعاً دیگر. این غربت قرآن. خوب. یک استراحتی بکنیم. انشاءالله باز خدمت باشیم. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
جلسه چهاردهم
کارگاه فقه
جلسه پانزدهم
کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه دوم
کارگاه فقه
جلسه چهارم
کارگاه فقه
جلسه پنجم
کارگاه فقه
جلسه ششم
کارگاه فقه
جلسه هفتم
کارگاه فقه
جلسه هشتم
کارگاه فقه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات کارگاه فقه
جلسه اول
کارگاه فقه
جلسه سیزدهم
کارگاه فقه
در حال بارگذاری نظرات...