شرح نهج البلاغه

شرح خطبه 184

00:16:38
16

معرفی
* اهمیت تبارشناسی دشمنان امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) بویژه برای مسئولین حکومتی [1:30]

* وجه تمایز خوارج با سایر دشمنان امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام)؛ از اِشکال در فهم دین تا عناد عامدانه! [2:34]

* در اسلام جهاد دفاعی داریم اما اقدام ابتدایی به جنگ، خیر [3:13]

* مواجهه با خوارج به روش تبیینی، نه شمشیری! [5:53]

* استراتژی امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در مقابله با شبهه اعتقادی لا حکم الا لله [7:50]

* تعبیر امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) از منافقین؛ ضئیل و مسکوت هنگام ظهور حق و هویدا چون شاخ بز به هنگام نعره زدن باطل! [13:12]

* موضع گیری منافقين نسبت به ولایت فقیه به هنگام اغتشاشات [15:27]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی یوم‌الدین.

«رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.»

خطبه ۱۸۴ نهج البلاغه را مورد بررسی قرار می‌دهیم. خطبه‌ای بسیار کوتاه که امیرالمؤمنین (ع) در جواب بُرج بن مُصحِر طائی ایراد فرمودند. در علم رجال، دو نفر به نام "برج بن مصحر" ذکر شده است. یکی از شعرای مشهور در زمان جاهلیت بوده که اشعاری سروده است؛ و دیگری، ظاهراً همین فرد و شخص گمنامی است که این خطبه در مورد اوست. بعید است که او همان برج بن مصحرِ خطیب و شاعر باشد. ظاهراً این فرد گمنامی بوده، آدمی کاملاً از عوام و بدون هیچ هنر، خلاصه حتی فن بیان و این‌ها را نداشته است. این آدم «لا حکم الا لله» می‌گفت و پیاده‌نظام سپاه خوارج بود.

بحث خوارج و نگاه امیرالمؤمنین (ع) به خوارج، بحثی بسیار جذاب است. خودِ تبارشناسی دشمنان امیرالمؤمنین (ع) بحثی بسیار مورد نیاز ماست، و مخصوصاً مورد نیاز حکومت. تبار صفینی‌ها یک تبار است، تبار اموی‌ها و تبار نهروانی‌ها تبار دیگری است، و تبار جملی‌ها تبار دیگری است. این‌ها کاملاً با هم متفاوتند.

جملی‌ها که به فرماندهی طلحه و زبیر و عایشه می‌آیند، امیرالمؤمنین (ع) با یک روش دیگر با این‌ها برخورد می‌کند. معاویه و عمر و عاص را که این‌ها اموی‌اند، امیرالمؤمنین (ع) به یک سبک دیگر برخورد می‌کنند. و خوارج را به سبک دیگری. همه هم و غم امیرالمؤمنین (ع) در درگیری با دشمن، اموی‌ها بودند و در مرحله دوم جملی‌ها و در مرحله سوم خوارج. خوارج فقط در اجتهادشان، در فهم دین، مشکل داشتند وگرنه پایبند بودند؛ هر آنچه می‌فهمیدند به آن پایبند بودند. آنچه را که به درستی نمی‌فهمیدند، پایبند نبودند و آنچه به غلط می‌فهمیدند را تحریف می‌کردند.

مشکل این است: می‌فهمیدند حق با کیست؛ عناداً و لجاجاً درگیر بودند. آن سبک درگیری امیرالمؤمنین (ع) سبک دیگری بود. بین خود خوارج، حضرت سعی می‌کردند این‌ها را روشن کنند و کمتر از شمشیر و درگیری مستقیم استفاده کنند.

البته می‌دانید، تمام جنگ‌های امیرالمؤمنین (ع) جنگ در مقام دفاع بود؛ جنگ ابتدایی نداشتند. اصلاً ما در اسلام جنگ ابتدایی نداشتیم. همه جهاد، دفاعی بوده است. و حتی در جنگ صفین هم که امیرالمؤمنین (ع) قرار می‌گیرند، معاویه با اینکه مهدورالدم و محارب است، ولی باز امیرالمؤمنین (ع) جنگ را شروع نمی‌کنند. به صحنه رزم آمدند، اصحاب می‌گویند: «آقا! جنگ را شروع کنید.» ایشان می‌فرمایند: «من شروع‌کننده جنگ نیستم، من باده به جنگ نیستم، شروع‌کننده نیستم.» و صبر می‌کنند تا تیر از آن طرف انداخته می‌شود، بعد حضرت جنگ را شروع می‌کنند تا در مقام دفاع باشد.

در ماجرای کربلا همین‌جور است؛ سیدالشهدا (ع) قیام کردند در برابر یزید، ولی باز به صحنه کربلا که می‌آیند، هرچه اصحاب می‌گویند که بجنگیم، حضرت فرمودند: «من شروع‌کننده جنگ نیستم.» تا عمر سعد آن تیر را ظهر عاشورا به سمت لشکر سیدالشهدا (ع) می‌اندازد.

خب، امیرالمؤمنین (ع) که با معاویه شروع‌کننده جنگ نیست، به طریق اولی با خوارج نیست؛ چون خوارج فقط بدفهمی دین دارند. ولی همین خوارج، امیرالمؤمنین (ع) بیان‌های خیلی ظریف و ریزی در مورد این‌ها دارند. می‌فرمایند که این‌جوری که با اموی‌ها برخورد می‌کنید، با این‌ها برخورد نکنید. «لیس من طلب الحق فأخطأه کمن طلب الباطل فأصابه.» تعبیر شبیه به این. کسی که دنبال حق است و در پیدا کردن حق اشتباه می‌کند، مثل کسی نیست که دنبال باطل است و باطل را خوب می‌شناسد و دنبالش هم هست و به آن رسیده است. آنی که دنبال حق است، واقعاً حق را می‌خواهد، تسلیم حق است، فقط در مصداق حق اشتباه کرده، با او برخورد نکنید، مثل آنی که واقعاً حق و باطل را می‌شناسد و می‌داند باطل است و باز بر باطل خودش مانده است. امثال معاویه را شما ببینید، نقش علی (ع) در کتب تاریخی ده‌ها صفحه در متن سخنان امیرالمؤمنین (ع) سخن گفته و بقیه خلفا مثل روز برایشان روشن است. می‌گویند: «لولا علی لهلک فلان.» بیش از ۷۰ بار می‌گویند. مثل روز برایشان روشن است که این‌ها باطل‌اند.

خوارج نمی‌دانند. خوارج هیچ‌وقت زبان به مذمت علی نمی‌گشایند؛ چون حقیقتی برای علی قائل نیستند. البته این از خُبْث سریره است، از بدی سرشتشان است، از بدی باطنشان است. این حکایت از جهنمی بودن این‌ها دارد، ولی روش برخورد با این‌ها غیر از روش برخورد با آن یکی است. روش برخورد با این‌ها روش تبیینی است، نه روش شمشیری. با معاویه روش برعکس است. گاهی می‌گویند: «ما دیگر حرفی با هم نداریم؛ شمشیر بین من و تو قضاوت می‌کند.» گاهی به معاویه و عمر و عاص این‌جور خطاب می‌شود: «حرفی بین من و تو نمانده است.» ولی با این حال، اگر هم تشری می‌زنند، برای این است که حق برای آن‌ها روشن بشود.

بُرج بن مصحر طائی بوده، هم‌قبیله بوده با حاتم طائی؛ از قبیله طَیّ بودند. حضرت دیدند که این دارد یک همچین جمله‌ای را می‌گوید. یک جوری می‌گفت که حضرت بشنوند: «لا حکم الا لله.» حکم فقط مال خداست، حاکمیت مال خداست. «تو چه جور قبول کردی که ابوموسی را به عنوان حکم قرار بدهی؟ ما حکمی نداریم، حکم خداست، حاکم خداست.» یعنی او هرچه بگوید، هرچه حکم کند، ما باید قبول کنیم، اطاعت کنیم.

خب، ببینید شبهه واقعاً شبهه است. ابوموسایی که مثل ماست، حتی علم دینی‌اش ضعیف است، و به امیرالمؤمنین (ع) تحمیل شده، همین‌ها تحمیل کردند! بعد حالا جلوتر آمدند می‌گویند: «ما چه جوری قبول کنیم؟ هرچه بود، گفت حکم خدا باشد، تو می‌گویی هرچه ابوموسی گفت، حکم خدا باشد برای ما؟ چه جوری باید این را بپذیریم؟» یک آدمی مثل ما! پیغمبرش حکم خدا را می‌گفت قبول نمی‌کردند، گفتند: «یک آدمی مثل ماست!» بعد ابوموسی اشعری جمله‌ای بگوید و تو بگویی این حکم خداست برای ما؟ حکم فقط مال خودِ خداست، حتی مال تو هم نیست.

ضربه‌ای که ابن ملجم زد به فرق امیرالمؤمنین (ع)، آخرین ضربه‌ای که داشت می‌زد، این جمله را گفت: «الحکم لله لا لک یا علی.» حکم مال خداست، نه مال تو ای علی! و شمشیر فرود آورد.

خب، درست است، حالا این یک شبهه علمیه، شبهه اعتقادیه، شبهه تفسیریه، یک فهم غلط از دین است، یک فهم غلط از آیه است. برخورد کردن، روش برخورد امیرالمؤمنین (ع) خیلی درس‌آموز است. این آدم از خوارج بود. حضرت برگشتند بهش گفتند: «اسْکُتْ قَبَّحَکَ اللَّهُ یا اَکْرَمْ!» ساکت باش، خاموش! خدا قبیحت کند یا خدا قبیحت کرده. قُبْح را اگر فعل ماضی بگیریم، یک معنا دارد، به معنای ماضی، یا اگر فعل ماضی بگیریم به معنای دعای نفرین، معنای دیگری دارد. کما اینکه بسیاری از فعل‌ها این جوری است. «رَحِمَ اللهُ فلان» مثلاً «رَحِمَ اللهُ اَمْراً فلان.» گاهی معنای دعایی دارد، گاهی معنای ماضی دارد. دلالت لفظ بر اکثر از یک معنا هم که مجاز است، طبق نظر خیلی‌ها. ممکن است هر دو را برساند؛ هم به معنای ماضی باشد و هم به معنای نفرین باشد. «قَبَّحَکَ اللَّهُ» خدا قبیحت کند یا خدا قبیحت کرده، هر دو را می‌شود گرفت. «کُن زِشت، بَدرو، بَدچهره، بدسگال، یا اَصْرَم!» اَصْرَم کسی است که مُشت به دهانش خورده باشد، دندانش شکسته شده باشد. وقتی می‌خواهد حرف بزند، رسا حرف نمی‌زند، آدمی که درست نمی‌تواند حرف بزند، مقصودش را نمی‌تواند درست برساند. حالا یا این مشت به خاطر این بوده که با کسی درگیر شده، زدندش، یا اینکه حالا کلاً مثلاً طبیعتاً این‌جور بوده. در صورت آدمی که فصیح نیست، آدمی که زبان حرف زدن ندارد، «اَصْرَم» درست نمی‌تواند حرف بزند، زبان حرکات را نمی‌تواند ادا کند، بر دندان نمی‌تواند بیاید و فصاحت داشته باشد، بلیغ باشد.

حضرت می‌فرمایند: «حالا زبانت باز کردی؟» تو تمام این مدت لال بودی؟ تمام وقتی که حق به حرف زدن تو نیاز داشت، لال بودی؟ تمام وقتی که حق جلوه داشت و لال بودی، حالا که باطل پُررو شده، دهان باز کرده، زبان تو هم کار افتاده؟ خیلی نکته است! از خُبْث سریره دارد خبر می‌دهد. امیرالمؤمنین (ع) می‌گوید: «من با حرف زدن تو مشکل ندارم، هرچند که حرف را درست نمی‌توانی بزنی، هرچند حرفت هم مشکل دارد. مشکل اصلی این است که چرا این فریادت آن وقتی که باید در دفاع از حق می‌بود، نبود؟» تمام وقتی که حق ظاهر بود، تو صدایت در نمی‌آمد. تو «وَعِیل» بودی در آن دوران. «وَعِیل» به معنی ناتوان، لال، لال‌مونی گرفته بودی! وقتی حق داشت حرف می‌زد، تو عالم صدای جمهوری اسلامی داشت به عالم رسانده می‌شد، هیچ موضعی نمی‌گرفتی. می‌ترسیدی یک چیزی بگویی، باطل سر داد بزند. ترس داشتی که بیایی هم‌صدا با اهل حق بشوی. ولی وقتی اهل باطل صدایشان بلند شد، تو هم شدی یکی از این‌ها، دادت بلند شد.

بعضی این‌جوری‌اند: سکوتشان همراه با فریاد. سکوت مال وقتی است که حق ظاهر است، فریاد مال وقتی است که باطل نعره دارد. «اذا نعر الباطل» این‌ها صدایشان فقط با نعره باطل درمی‌آید. وقتی صدای حق بلند است، این‌ها خفه خون می‌گیرند. وقتی کسی دارد فریاد حق می‌زند، از حقش دارد دفاع می‌کند، این‌ها ساکت‌اند. این‌ها همان‌هایی‌اند که در مدینه ساکت بودند وقتی امیرالمؤمنین (ع) با دست بسته مجبور شد بیعت کند. همان‌هایی بودند که در صفین ساکت بودند وقتی امیرالمؤمنین (ع) مجبور شد حکمیت را بپذیرد، مجبور شد ماجرای قرآن به نیزه کردن را بپذیرد و به قرآن نجنگد. وقتی که قرار شد خلافت امیرالمؤمنین (ع) عقب بیفتد، این‌ها همه آن دوران ساکت بودند. در عصر جاهلیت ساکت بودند. در دورانی که پیغمبر (ص) تک و تنها در جنگ‌ها تحت فشار بود، این‌ها ساکت بودند. وقتی که علی بود و در خیبر، این‌ها ساکت بودند. آن وقتی که علی بود و عمر بن عبدود، این‌ها ساکت بودند. حالا که علی تنها شده، حالا که نعره بر او بلند شده، صدای نام درآمده. حالا که باطل دارد نعره می‌زند. آن وقتی که حق ظهور داشت، این‌ها «وَعِیل» بودند، دیده نمی‌شدند، اصلاً پیدا نمی‌شدند، صدایی ازشان در نمی‌آمد که بخواهیم کوچک‌ترین تأییدی بکنند حق را. زبانت باز شد نکند به خاطر اینکه دیدی نعره باطل بلند شده؟ نکند به خاطر اینکه دیدی انگار ظهور حق دارد کمرنگ می‌شود؟ چرا وقتی که حق روشن است، تو نمی‌آیی سینه سپر کنی برایش، فریاد بزنی؟

شما تصور کنید یک جمعی، یک نفر دارد از حقش دفاع می‌کند و شما نگاه می‌کنید، یک نفر یک نفره و صد نفر مخالفش هستند. تا وقتی یک نفر دارد حرف می‌زند، شما ساکتی، خودت را می‌زنی به آن کوچه، اما همین که این صد نفر صدایشان بلند شد، شما هم شروع می‌کنید فریاد زدن. وقتی حق ظاهر بود صدایت درنمی‌آمد، ضعیف می‌شود آدم. وقتی باطل نعره می‌زند، «نَجَمَتْ نُجُومُ قَرْنِ الْمَاعِزِ»، مثل شاخ بز یک دفعه ظاهر شد! آن‌جوری که شاخ بز یک دفعه از پشت دیوار درمی‌آید. این شکلی احمقانه، کورکورانه، پیرویانه، هدف‌گیری از خودش ندارد، هیچ جهت‌گیری از خودش ندارد. شاخ بز در تبعیت کامل بز است، فرستاده جلو. تو مثل شاخ بز یک دفعه آمدی از عقب، فرستادنت جلو، «آنتریکت» کردند، تحریکت کردند. تو الان حرف تو تا دیدی باطل نعره‌اش بلند شده، ترس درونی‌ات ریخته بیرون سر من داد. مثل شاخ بز. شاخ بز هیچی نیست، هیچی ندارد از خودش. چیزی به حساب نمی‌آید، غیر از اینکه حکایت از این دارد که بز این را دارد می‌فرستد جلو، علامت بز است به پیشاپیش. چقدر تعابیر امیرالمؤمنین (ع) رساست، چقدر این تعابیر غریبه نهج البلاغه غریبه!

«اذا نعر الباطل نجمت نجوم قرن الماعز.» ستاره ظاهر می‌شود. آسمان مثلاً ابری شده، ابر کنار می‌رود، یک دفعه ستاره‌ها ظاهر می‌شوند. آن‌جور ظاهر شدی، مثل این شاخ بز را آن شکلی ظاهر کردی، این شاخ بز را یک دفعه‌ای بیرون کشیدی. ان‌شاءالله توفیق دهد که با امیرالمؤمنین (ع) باشیم، با حق باشیم؛ که «الحق مع علی و علی مع الحق.» هرجا علی هست، حق آن‌جاست؛ هرجا حق هست، علی آن‌جاست. و هر وقت که علی ظاهر بود، این‌ها «وَعیِل» بودند تا نعره‌ها بر علی بلند شد، شاخه‌ها بیرون آمدند. ان‌شاءالله تا وقتی علی ظاهر است، فریاد بزنیم و هر وقت نعره‌ها بلند شد، بر نعره‌ها نعره بزنیم، نه با نعره‌ها بر علی نعره بزنیم. الان در مسائل ولایت همین‌جور است. ولایت فقیه تا وقتی که قدرت ظهور، دست بالا با رهبری است، ساکت‌اند. هیچ تأییدی ندارند، هیچ حمایتی ندارند. همین که انتقادها بلند می‌شود، او هم یکی از منتقدین. همه می‌گویند: «همه، همه شاکین.» خب چطور وقتی که او حرفش بر همه غلبه دارد، او اقتدارش بر همه غلبه دارد، شما از او هیچی نمی‌گویی؟ وقتی نعره‌ها بر او بلند است، انتقادات بلند است، صدا در می‌آید؟ «نَجَمَتْ نُجُومُ قَرْنِ الْمَاعِزِ.» یک دفعه مثل شاخ بز می‌فرستنت جلو، به خاطر اینکه خودش را چسبانده به این بز بی‌سر و ته، این چهارپای بی‌شعور که باطل پیشاپیش می‌آید. بلندگوی این‌ها شده، پرچم‌دار این‌ها شده. خودش هم حالیش نیست، صدای آن‌ها را فریاد می‌زند. این را هم جلو انداختند، این هم دارد قطع می‌شود. این وسط دارد فدای آن بز می‌شود، حالیش نیست.

خدا ان‌شاءالله توفیق دهد که حق را بشناسیم، وقتی حق ظاهر است فدایی‌اش بشویم، وقتی هم نعره باطل بلند شد، باز دوباره از حق دست برنداریم و بر باطل نعره بزنیم. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح نهج البلاغه