معرفی
* معنای قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها» [1:54]
* حکایت درخواست یک جوان در مسجد مقدس جمکران و پاسخ شیخ جعفر مجتهدی [4:10]
* موضوع این خطبه => گله کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اصحاب خود [6:24]
* علت تشبیه اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شتری که تازه کوهان درآورده چه بود؟ [11:55]
* مناطق تحت حکومت حضرت علی (علیه السلام) تا کجا ادامه داشت؟ [16:01]
* از آسیبهای موسیقی، خواه حلال باشد و خواه حرام [19:23]
* عللی که مردم، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را تنها گذاشتند [20:58]
* تمثیل برخی افراد به الاغ در قرآن کریم [34:15]
* از مهمترین ویژگیهای یاران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) [36:42]
* روضهی حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) [41:35]
* حکایت درخواست یک جوان در مسجد مقدس جمکران و پاسخ شیخ جعفر مجتهدی [4:10]
* موضوع این خطبه => گله کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اصحاب خود [6:24]
* علت تشبیه اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شتری که تازه کوهان درآورده چه بود؟ [11:55]
* مناطق تحت حکومت حضرت علی (علیه السلام) تا کجا ادامه داشت؟ [16:01]
* از آسیبهای موسیقی، خواه حلال باشد و خواه حرام [19:23]
* عللی که مردم، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را تنها گذاشتند [20:58]
* تمثیل برخی افراد به الاغ در قرآن کریم [34:15]
* از مهمترین ویژگیهای یاران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) [36:42]
* روضهی حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) [41:35]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. رَبِّ اشرَح لی صَدری و یَسِّر لی أَمری و احلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهُوا قَولی.
این هدیه به ولی نعمتمان، آقا و مولایمان حضرت علی بن موسی الرضا (صلوات الله علیه و آل محمد). شب جمعه است، به یاد همه اموات، از حقوقبگیران، دوستان، محبین اهل بیت، شیعیان امیرالمؤمنین، علما، سادات، بزرگان، خوبان، و همه کسانی که دستشان از دنیا کوتاه است، بهخصوص کسانی که بر گردن ما حق دارند. مرحوم آیتالله خوشبخت که شب چهلمشان امشب است، مرحمت الله بهجت که سالگردشان است، و مرحوم شهید صدر و همه بزرگان و علما؛ در هر صورت شب جمعه است، به یاد همهشان باشیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یکی از راههای فهمیدن خوبی یک چیز این است که بیاییم آن را در برابر ضدش قرار دهیم. ببینیم ضدش چقدر بد است، بعد میفهمیم که آن چقدر خوب است. صاف دارم میروم سراغ اصل مطلب: وقتی میخواهیم ببینیم که یک چیز چقدر خوب است، ضدش را ببینیم. به هر میزان که آن ضدش بد باشد، این خوب است. اگر میخواهیم یک چیزی را ببینیم بد است، باز هم ضدش را ببینیم که خوب باشد، این هم که ضدش است. «تُعرف الأشیاء بأضدادها». اشیا با ضدشان شناخته میشوند.
یکی از راههای فهمیدن خوبی اهل بیت این است که خوبی اینها آنقدر زیاد است که اصلاً فهمیده نمیشود. راهی نیست برای فهمیدن خوبی اینها. برای اینکه یکخورده دستمان بیاید، یکخورده بفهمیم چی به چی است، گاهی لازم است ضد اینها را ببینیم چه بودند، که بودند. بعد به همان میزان که آنها بد هستند، اینها خوب میشوند. یا گاهی میخواهیم بفهمیم که اهل بیت چه بودند، چه داشتند که خدا اینقدر دوستشان داشت؟ برویم ببینیم که دشمنان اینها، آنها که ضد اینها بودند، آنها چه داشتند که خدا اینقدر از اینها بدش میآمد؟ از اینها روشن میشود.
میگویم آقا، حضرت زهرا (سلام الله علیها) هرچه داشت برای امیرالمؤمنین فدا کرد، هرچه داشت مایه گذاشت. "طراح ولایت" یکجورایی بس که شنیدیم. برای اینکه این حرف از حالت تکراری بودنش دربیاید، یک راه خوب داریم: آنهایی که علی را کمک نکردند، چه داشتند؟ بفهمیم حضرت زهرا چه داشت؟ آنهایی که برای علی مایه نمیگذاشتند، چه مشکلی داشتند که بفهمیم فاطمه چه حسنی داشته؟
این خیلی راهکار خوبی است و خیلی هم به درد میخورد. در نهجالبلاغه امیرالمؤمنین سنگ تمام گذاشته است. از بس که پته کسانی که کمکاری میکنند، روی آب ریخته است. کمک نمیکنند، یار نیستند، علافند، ولمعطلند. خبر با ویژگیهایشان گفته است، فراوان در نهجالبلاغه. شما مشکلتان این است که کمک من نیستید. پس فهمیده میشود که فاطمه ضد این و کمکحال علی بوده است، وضعیتش معلوم میشود و تازه میفهمی چقدر قیمتی است! اوه! پس اینها چه چیزهایی دارند؟ پس فاطمه شدن چقدر سخت است؟ هرکسی هوس نکند یک وقت به آنجا برسد.
طرف رفت مسجد جمکران، نماز مسجد جمکران خواند، رفت توی سجده، صد تا صلوات فرستاد، "کنیز حضرت زهرا حاجتم که میگن رواست دیگه، اون دوتا دو رکعت نماز مسجد جمکران مثل اینکه پای کعبه نماز بخونی." خود حضرت دو رکعتی بخونه، مثل اینکه پای کعبه نماز خوانده. بعد یک مدتی حاجت روا نمیشود. آقا مشکل چیست؟ جعفر آقای مجتهدی را میفرستند: "برو به این خبر بده، تو عالم نیست کنیز حضرت زهرا، نخواه، نیست، نیست." درسته ما میگوییم: "الگوی ما حضرت زهرا فلان." گیر نمیآید کنیزش. فرمود: "فاطمه لیله القدر." خدا بین شبها مخفی کرده، آدم نمیتواند پیدایش کند. فاطمه را بین آدمها، اگر فهمیدی چیست، هیچکس نمیفهمد، خیلی بالاست. ولی یک نمایی میشود پیدا کرد از همین راه ضد.
که میبینی یکی از خطبههای نهجالبلاغه خطبه ۶۹ نهجالبلاغه است. من امشب سریع بخوانم برایتان، خیلی معطلتان نکنم. سی، چهل روز فاطمیه ما یک چیزی گفتیم که وظیفه را ادا کرده است. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه، در خطبه ۶۹، از اصحابش گله میکند. میگوید شما خاصیت اینکه بفهمیم مشکلشان چیست، چه بود؟ از راه این ضدش میفهمیم. با علی بودن و کم آوردن این را داشتند. پس فاطمه که با علی بود و کم نیاورد، آن را داشت. گرفتی؟ این را پیدا کن. "کم أُداریکم کما تُدارَی البِکار العَمیدة." چقدر من با شما مدارا میکنم؟ شما مثل آن شتربچهای هستید که دارد کمکم بزرگ میشود. وقتی هم که دارد بزرگ میشود، کوهانش دارد درمیآید. کوهانش که دارد جوانه میزند، ظاهراً شتر وقتی بالغ میشود، کوهانش مثلاً مرتفع، همیشه بالا میآید.
این کوهان که دارد بیرون میآید، این شتر یک همچین ویژگی پیدا میکند که دیگر چیزی نمیگذاری سوارش کند، داد میزند. درمانش هم میخواهی بکنی، مداوا میخواهی بکنی، نمیگذارد. نوازش هم میخواهی بکنی، نمیگذارد. نه کُلی میدهد نوازش کنی. آدم مانده باهاش چکار کند. ولش میکنی، داد و بیداد میکند. سمتش هم میرویم، داد و بیداد میکند. دوروبریهای من که خسته کردید من را، مثل "بِکار عمیدة". شتری که تازه دارد... بگیرید این حرفها را.
در نهجالبلاغه، "ابن ابیالحدید" سُنّی میگوید: "میخواهم شعرای عرب را جمع بکنم، برایشان نهجالبلاغه بخوانم، سجده کنند در برابر کلام امیرالمؤمنین علی." "فاطمیه سینه زنی، خودتو کُشتی، خون و خونریزی کردی، آخرش علی تنهاماند." خب تو تنها گذاشتی یا نه؟ فاطمیه برای چیست که باید هم باشد؟ دادم سر این است دیگر، "آقامو تنها گذاشتن." بسمالله، گوش بدهید، بخوانیم حداقل. حالا بپرس رئال و بارسلون کی است؟ گل سوم دقیقه چند زده شد؟ تعویض سوم تیم آنوری مثلاً کی را فرستادند؟ دقیقه چند؟ نفر سوم فلانی بود. تازه اسمش را هم میگویم، اسم ننهاش هم میگویم، اسم ننهبزرگش هم بهت میگویم، آمار همه را دارم. "خطبه متقین خطبه چندم نهجالبلاغه است؟" جان؟ هیچی!
اروپا درس میدهند. در ژاپن یک کسی از کشورهای آسیای شرقی آمده بود. از این حرفها نمیخواستم بزنم، نمیدانم چی شد دیگر رفتیم اینجا. شبیه درد و دل امیرالمؤمنین. اشکال ندارد. یک محیطی بود مال ساموراییها، خیلی عجیب. گفت: "سلسلهمراتب ساموراییهایشان تو شمشیرزنی را گذاشته بودند، عکسها را زده بودند. همه قیافهها مشخص بود، دنبال کشور خودشان. ترتیب درجهبندی آمده بود بالا، بالا، بالا. یک چهره به این آسیای شرقی نمیخورد. فلان اینها، آن نمیدانم چی چی فلان اینها، همه قهرمانهای شمشیرزنی بودند توی سامورایی." بنیسامورایی نیامده توی تاریخ علی بن ابیطالب. گفت: "آره، هیچکدام از ساموراییهای ما تو شمشیرزنی نرسیدند. آنجوری که ما بررسی کردیم، آن در هر ضربهای، ضربهای را که شمشیری را که درمیآورد، یک دانه پشتسری جلویی را ندیدیم." و این را عکسش را گذاشت، آن عکس امیرالمؤمنین.
"کم أُداریکم کما تُدارَی البِکار العَمیدة." چقدر دیگر با شما مدارا کنم؟ "خستهام." "وفیاب متداعیت." مثل این لباسهای... حرف داشته کلمات امیرالمؤمنین، آدم بجود و قورت بده. یک بزرگواری از تهران جلسات نهجالبلاغه... "نهجالبلاغه را نباید خواند، نباید خوند، باید خورد. نهجالبلاغه خور باید بنشینند." نهجالبلاغه خوان راه بیفتیم، دستمان راه بیفتد و کمکم بخوریم. "پدر منو درآوردید، خستهام کردید." علی از دست شما "زَله" شده است. شتری که کوهانش دارد درمیآید، نه محبت میگذارد بهش محبت بشود، نه وقتی میخواهند انتقاد بکنند، ساکت مینشیند. مثل این شتر. با همه دوستیم تا وقتی که وارد حریم شخصیتی ما نشده. انتقاد بخواهد بکند، هرچه بخواهد بزند، پاش را آنور بگذارد. اصلاً باید در اختیار باشیم، در اختیار ما باشد. طرفی که باهاش رفاقت داشته باشیم، یکخورده بخواهد برنامهریزی ما به دست این... یکخورده ما بخواهیم مطیعش باشیم. ما همیشه باید سوار باشیم، باید کُلی بدهیم، سواری بدهیم.
یکی از ویژگیهای مؤمن "ظَلُول" است. "ظَلُول" یعنی سواری میدهد به دیگران. مؤمنین با همدیگر، "أذِلَّة علی المؤمنین" با همدیگر که اصلاً ظَلُولند. ذلیل نه ها! "ظَلُول"، ذلیل بودن بد است، ظَلُول بودن خوب است. ظَلُول یعنی سواری میدهد، کُلی میدهد. ماشین دارد، از ماشینش، از قبل ماشینش پنجاه نفر دیگر هم دارند به کارهایشان میرسند. ما برعکس، تا ماشین نداریم توقع داریم، تا ماشین میگیریم غلط میکنم توقع دارند. تو باغی نداریم، خانهای نداریم، ویلایی نداریم اینور آنور شمال جنوب شرق غرب. رفیقمه، تخته خورد و این کلیددار شد و خانهدار شد و رفیقم بدبخت ننهمردهای. آقا میآید، نه حالا با بچهها میخواهیم برویم. حالا مصیبت دیگران سواری بدهند، نوبت سواری دادن ماشین که میشود، دادمان درمیآید. اینها آقا به درد امیرالمؤمنین نمیخورند اینها. اینها علی را دیکتاتور دنیا نداشته باشد ها! قلدری فقط به پولدار بودن نیست ها! نشسته بود سر راه پیرزنه، پیاده با اعصابشان رد میشدند. یارو به رفیقش گفت: "پاشو!" گفت: "نمیپاشم، پاشیده نمیشود." جمعیت دارد میآید.
بدش نه قیافهای دارد، نه رویی دارد، نه پولی دارد، نه امکاناتی دارد، نه موقعیتی دارد، باز هم غده مسئولیت توالت پارک. نه اینکه کار بدی باشد، این کارها کار شریفی است ولی خب بالاخره خیلی موقعیت اجتماعی که ندارد که. یکی رفت یکی از این دستشوییهای پاک، آفتابه را برداشت بره مثلاً توی این اتاق، اتاقک سوم، "برو تو سومین خرابهها." آمدم پنجم آمدم بیرون. گفت: "حاجی، حالا چی بود که گفتی برو تو پنجمی؟" "خواستم بگم مسئولیت دستشویی پارک را دارد." نظام غده خیلی درجات بالا ولی خاکی است، ظَلُول است، کُلی میدهد، سواری میدهد. خدا! علی اینجوری بود دیگر؟ نبود؟ فرمانده مطلق بود. امیر بود. امیر بودن چرا شوخی نیست ها! مصر تحت فرمان امیرالمؤمنین بود. یمن تو دستش بود. آفریقا تو دستش بود. ایران تو دستش بود. عربستان تو دستش بود. عراق تو دستش بود. حاکم حکومت امیرالمؤمنین، اینها دست امیرالمؤمنین بوده بلکه بخشهایی از اروپا هم دست... راه میافتاد در خانهها، پیرزنه داشت بلند میکرد. بیوهزن بود، ضعفا. گلم که مشک آب، کمکش میکرد، میبرد تا خانه. بچهها شلوغ میکردند، زنه باید خوب غذا درست میکردیم، بچهها را کسی نبود بهش رسیدگی کند. امیرالمؤمنین میآمد تقسیم کار کنیم، بچهها کُلی میداد، آتیش گرفت. گفت: "علی بکش، بکش!" بعد وقتی میخواست بره، خواسته حاجتی چیزی، "خدا خیرت بده ولی علی خیر نبینه." چرا؟ "بیوه کرده، بدبختم." "کشور ما تو جنگ کشته حاجخانم، برای علی هم محافظها بخونت."
"یک مالک دارم با شمشیر شما مثل این بچهشترین." شما مثل این لباسهایی هستید که یک گوشهاش را آدم وقتی میگیرد. امیرالمؤمنین میفرماید: "مثل ثیاب متداعیه." این لباسهایی که وقتی میخواهی بدوزی، بس که این لباس مندرس است، بس که این لباس از درون بافتش از هم پاشیده، بدوزی از یک طرف، از طرف دیگر جر میخورد. تشکیلات چون این، آنقدر برایم بیشتر برس... چشم طلاق داده، باز دیگر نیست. لباس پوسیده از درون هیچی ندارد. از خودش هیچی ندارد، یک ذره فکر ندارد. همه شیرازه وجودش دست این و آن است، رفیقهایشاند که دارند برنامهریزی میکنند برایش. آدمها روحش را سپرده. یکی از مشکلات زیاد تلویزیون دیدن، کمکم خل میشوند. تلویزیون، موسیقی عجیب، از سر دلبستگی آدم را شل میکند. موسیقی حلال و حرامش هم کار ندارم، آدم شُلی است، هرکاریش میخواهی بکنی، جمع نمیشود. این آهنگ زیاد، جمعش خودش به بنبست میخورد، میرود میپرد توی بغل آهنگ. همه تفریحش موسیقی، همه لذتش موسیقی، انسش موسیقی، هدفون تو گوشش. بابا! آدمی تو موسیقی، آهنگ مداحی معتاد بشود، آن را هم قبول نداریم. یک جمعی بودیم، طلبهها بودند و اینها. "۲۴ ساعت فلان آقا درس بخونم باید گوش بدم، نمیدانم حموم میروم." دیدیم ما دانشگاه، خوابگاه، حمام. اسپیکر را چسبانده، گوشی را زیر دوشم، "نباید محروم باشم از این صدا." بعد این آدم توقع دارد اراده داشته باشد تو زندگی. آدم نه با امیرالمؤمنین، با زن و بچهاش موفق باشد. مشکل اصلی خانههایمان، تو زندگیهایمان بیارادگی است. بیاراده شدیم، سست.
دو هفته تنها میشوی، دو هفته تعطیلی میشود، دو هفته یک جای دیگر میروی. اصلاً کلاً سیستم عوض شد. نماز را قضا، عبادت را تعطیل. بزن یک مهمان از بورکینافاسو مثلاً واسه ما بیاور. یکخورده همچین اعتقاداتی شل باشد. ولایت را قبول ندارد، خیلی حزباللهی نیست، نمازخوان نیست. دیگر نمازها کمکم میشود. آره ساعت چند غذا میشود؟ حزباللهی بیا دوباره اینهایی که مال این حرفها نیستند. یک دفعه فاطمه را کشتند. فاطمه زهرا میآمد شبانه در میزد پشت در خانه مهاجرین و انصار. "پشت در حضرت زهرا میفهمم. منو میشناسی؟" "آره فاطمه جان، من که دختر رسول الله، علی امیرالمؤمنین." ۱۸ ذیالحجه، به عبارتی میشود ۵۰ روز پیش. ۵۰ روز ما هستیم، حاجخانم. "نظر کنی شما میدانی سریع شلوغ میکنی، سریع سروصدا میکنی، با اینکه ما خودمان روضهخوانیم، مداحیم، مجلس گرمکنی بلدیم." ولی اگر تو مجلس الکی سروصدا میکنی، به خدا قسم اهل بیت راضی نیستند ها! ساکت بنشین ولی از خودت باش، گریهات از خودت باشد. مجلس آتش گرفت، سروصدا چرا؟ آخه اینجوری تو امیرالمؤمنین همه دادش این بود: "چرا اینجوریه؟"
یکی باید بیاید یک دفعه دادی بیندازد، موجی بیندازد، شما را آب ببرد. داستان سقیفه هم همینجوری اتفاق افتاد. همینجوری امیرالمؤمنین را تنها گذاشتند. همینجوری حضرت زهرا را کشتند. همینجوری امام حسین را کشتند. همینجوری هم امام زمان را تنها گذاشتند. به همین خندهداری، باورت میشود؟ دوستش داریم ها، یادمان میرود، غافل میشویم. چی میگوید؟ "شما مثل لباسی هستید که یک طرف میخواهی بدوزی از یک طرف دیگر پاره میشود." "کُلّمَا أنبعثَ منکم جانبٌ أظلّهُ عدوکم." "کلّما أطلّ علیکُم." هر وقت یک لشکر غارتگر از این اهل شام، از این طرفدارهای معاویه میریزند اینجا غارت کنند، میریزیم تو خانه، درها را قفل میکنیم. روحیه را بشناس، شلوغی میشود، کنج خانه قایم. "بابا رفیقت را دارند میزنند." "به ما چه؟ سر پیازیم ته پیازیم." "نام تهمت زدند به فلانی، تو هم که میدانی بیا حرف بزن." "ما چکار داریم به این کارها؟" روحیات موجی، چهارشنبهسوری. یک دفعه دوره عاشورا میشود. وسط عزادارهاست. باریکلا خلوت است، نیستی؟ چهجوری خلوت است؟ بنشین. باورت میشود ما خودمان وارد دعوا نکنیم. "علی و فلانی با هم دعوا دارند، به ما چه؟" بنشین. حالا بیا کنار ببینم چی میشود. شلوغ میشود.
"مامان رفتیم." خب فردا صبح میدان اصلی شهر با سر تراشیده. "محل حاجخانم، نوکرتم." سه چهار مقداد، عمار آمد و ابوذر آمد. خلوت است. "نرو میدان." سه چهار نفر. فاطمه را بین در و دیوار کشتند. نامرد! "تو هنوز خبری نیست؟" "هنوز خبری نیست؟" دیگر خبر از این مهمتر که دست علی را بستند؟ "هنوز امام خمینی کجا شلوغ است؟ هیئت فلان حاجی شلوغ است." "نمیدانی چقدر مجالس خلوت است." اینجا خبری نیست. خلوتهاست. هر جا خلوت میشود، خبرها شروع. اصلکارها پیدا که میان. اصلکارها نمیآیند. نشستند با هم روضه میخوانند. امام زمان تو مجلس دو نفر بودیم. خلوت. کجا موجی؟ وقتی همه خفهخون گرفتند، داد بزن مرد! وقتی هیچکس جرئت ندارد نطق بکشد، آنجا وایسا داد بزن. این یار علی است، این فاطمه است. دیدی؟ تو دیدی؟ بشناس این فاطمه است. وقتی همه خفهخون گرفتند، مردهاش خفهخون گرفتند، جنگی خفهخون گرفتند، یک زن آمده میدان، وایستاده، دارد داد میزند، سیری میخورد. باز هم حرف من. "جهر جهار." و او در جهرش مثل سوسمار که میخزد تو لانهاش، فرار میکند. سوسمار ماده، همه حیوانات، سوسمار از همه احمقتر است. مادهاش هم باز از نرش ترسوتر. مثل حیوان احمق ترسو. "بابا تو سوسماری!" دندانها را بکشی وسط، مثل کفتار قایم میشود. کفتار میگویند خصلت عجیبی دارد. وقتی قایم میشود، از دست صیاد که قایم میشود، این صیادهای کفتار یک راهی دارند برای اینکه کفتار شکار کنند. میآیند پشت در لانه کفتار، شروع میکنند با سنگ آرامآرام زدن. آرامآرام میزنند. این کفتار صدا را که میشنود، خوابش میبرد. آرامآرام بردن. "دزدی از ذلیل."
"والله من نصرتم به خدا قسم ذلیل اونی است که شما یارش بشید." و "من رمى بكم فقد رمى بفاق ناصل." هرچه با شما تیر بیندازد، تیرش نه سر دارد نه ته. تیر و کمان دیدی؟ تهش یک حالت هشتی دارد که میآید روی این کش قرار میگیرد، کش تیر و کمان. سرش هم یک حالت تیزی دارد که میرود هدف را میزند. اگر ته نداشته باشد، بند نمیشود، نمیتوانیم پرتابش کنی. اگر سر نداشته باشد، پرتاب میشود و هدف بخورد، خاصیت ندارد. "طاغوتی، اللهاکبر!" آقا این جمله دیوانه کرده برایم. "یا امیرالمؤمنین." "یا انّکم والله لکثیر فی الباهات قلیل تحت رایاتکم." شما تو بزمها، تو بزمهای شلوغ هستی، تو رزمها نیستی. همیشه تو هر بزمی هستی، تو هر رزمی نیستی. هر جا پرچمی بلند است زیرش نیستید. هر جا جمعی جمعه میزنند و میرقصند و میخورند و هیئت بهش میگوید. من امشب به خدا کار دارم، فلان به عروسی بشود. یک ساعت قبل برنامه هست کار. یا حسین میگویند وقتی یا حسین، وقت شام خوردن، وقت هول دادن نیست. "باز کارت؟ باز کجا چی شده؟ باز کجا گیر کردی؟ آمدی تو." وقتی کار که هیچ وقت نیستی که وقت خوردن هم هستی. وقت سف... "و إنی لعالم بما یُصلِحکم و یُقیمُکم و لکنّی والله علی إفساد نفسی." من میدانم چه جور آدم میشوید. من میدانم شما چه شکلی صاف میشوید ولی وقتم را برای شما تلف نمیکنم. من اگر بخواهم شما را درست کنم باید خودم را خراب کنم.
امیرالمؤمنین آقا چقدر بعضیها بدبخت میشوند که امیرالمؤمنین نفرین میکند. تشبیه به سوسمار و کفتار میکند. حمار هم شدن. میگوید اونی که اول کار هست، وسط کار ول میکند میرود. "یحملون أسفارًا ثم لم یحملوها." اول کار هست، میآید یکخورده سنگین میشود، ول میکند. "کمثل الحمار." مثل امیرالمؤمنین آدم تشویقات شما، واقعاً خدمت امیرالمؤمنین نجف. سوسمار، کفتار. بیتحمل، کمصبر، بیحوصله. زود خسته میشوند، زود وا میدهند. آقا من بگویم شاید دیگر همدیگر را ندیدیم. بعداً تا چند سال ایام انتخابات ریاستجمهوری فلان. "کی از همه صبورتر؟" ویژگی اصلی کسی که میخواهد این بار را آقا... "ألا لا یَحمِلُ هذا العلمَ إلا أهلُ البَصرِ و الصّبر." صبر و بصر. دشمن کجاست؟ بعد صبر هم داشته باشد. بعضیها نگاه خوب میاندازند، صبر را ندارند. بصیر. الان دیگر فتنهای است که بصیرت نمیخواهد، صبر میخواهد. رئیسجمهور کسی است که از همه صبورتر باشد. این را بگویم پیدا امیرالمؤمنین باشد. غیر از این است؟ وقتی از اول کار وا داده، میخواهد بیحجابها و بهاییها و عرقخورها همه را با هم جمع بکند. دیگر برو گمشو! از نتانیاهو تو مراجع تقلید. وقت نصیحت و اینها هم گذشته. دور اولین کلامی که دیدار چرت و پرت مزخرف تحویل بدهیم دیگر، بابا دیر شد. "سیدی طالَ علینا العهد." طول کشید این عهد ما طول کشید. امام زمان، هی که طول کشید تحویل بدهیم. علما آخر چی میخواهد؟ تا آخر خط شوخی نیست ها.
بله، یک وقتی آدم با گناه مواجه میشود، آنجا باید صبر بکند. این یک کلاسش است. یک وقت آدم با مصیبت مواجه است، کلاسش است. هرچی بگی سرش آمد تا آخر خط. با علی، علی فاطمه را که از دست داد، وقتی تو قبر نهاد فاطمه زهرا. "یا رسول الله، صبر کار خوبیه ولی این فاطمه!" صبر از... "قُلَّت" دیگر همه صبر من. صبر یعنی تحمل. یعنی "لا تعرفونَ الحقّ کمعرفتکم الباطل و لا تُبطِلونَ الباطل کما تُبطِلونَ الحقّ." آنجوری که باطل را میشناسید حق را نمیشناسید. آنجوری که حق را خراب میکنیم باطل خراب نمیکنیم. این یک جمله آخر یک دنیا حرف، وقتش نیست برات بگویم. صبر. صبر خدا روزی بخواهد زیاد. هر هیئتی که، هر جلسهای که میروی، هر کار خوبی انجام میدهی، هر حرمی که میروی بگو این ظرف من را یکخورده توش صبر، صبرمان زیاد. از توی خانهمان گرفته با زن و بچه و پدر و مادر و بابایی انتقال منطقی میکند. تو آدمی تو آخه یاد امام زمان باشی، تو یاد امیرالمؤمنین یادت نمیتوانی صبر کنی داخل کار سخت میشود. علی را تحویل دشمن، شمشیر بکش. فامیل زنش، فک و فامیل خودش، رفیقش، هممحلی، همسایه. یکخورده یعنی چی؟ یعنی تو کوچه سیلی بزنم، بیایی تو خانه از علی بپرسی. صبر علی، بابا علی بخواهد بفهمد میفهمد. صبر یعنی هر وقت میخواهی از این پهلو به آن پهلو بشوی، دارد درمیآید ولی هیچی، یک وقت علی نشنود، آرام زیرزمینی صدایت را درنیاور. صبر یعنی اینکه وقتی میدانی کارت تمام است، وقتی این بدن را دیگر آماده کردی برایم غسل دادن، با هر بدبختی هست، باشی. خونها و زخمهایت را پاک... اذیت نشود بخواهد خونهای بدن من را پاک کند.
فاطمه! هیچکس برای علی مثل تو نمیشود. کی صبر تو را دارد فاطمه عزیزم؟ جا ندارد کمر علی بشکند. فاطمه جان، بعد از تو دیگر علی دیگر روز خوش نمیبیند. "و اما حزنی فسرمد و اما لیلی فمسهد." دیگر علی خواب ندارد. بعد از تو دیگر علی روز خوش ندارد. بعد از صبر علی را تمام کردی. تو صبر من بودی، دلخوشی من بود. وقتی علی کم میآورد تو دلداری میدادی. صبر علی بودی. طاقتم، همه پشت و پناهم. همین مصیبتهای طرف خودم. یک چیزی را تو روضه حضرت زهرا فهمیدم وقتی بچه بودم، خیلی برایم سخت بود. هنوز که هنوز است وقتی یاد آن صحنه میافتم، یک چیزهایی هست، بچههای مصیبتهایی هست. صبر از اینها خیلی سخت است. آدم نمیتواند تحمل کند. نمیدانم تا حالا دیدی؟ خانه مادر از دست بدهد. اللهاکبر! خانهای که پدر از دست میدهد این یک مصیبت دارد. وقتی مادر از دست میدهد فرق میکند. خانهای که مادر از دست میدهد، همین بدن مادر را از تو خانه میبرند دفن میکنند. دیگر کسی تو خانه برنمیگردد. حالا پشت در وایمیایستد. بدبختی به زور بزرگترهای فامیل میآیند. خدا بزرگترین بچهها را میفرستد. بستر مادر. آدم بزرگ بچه چهلساله پنجاهساله، مادر هشتادساله از دنیا رفته. میآید بستر را خالی نگاه میکند، شروع. مخصوصاً اگر تو کوچه بوده باشد، دیگر آرام ندارد. اگر تو کوچه بوده باشد افتادن و پرپر... "دست خودم نیست تا آخرش افتادن و پرپر زدن دست خودم نیست. شب سوختنم آخر چه کنم؟ لاغری، قدرتم را، پیری و شکسته دست خودم نیست. جانم، جانم! دستم دو سه نخورده به کاری. انگار کنار بدنم دست خودم... اللهاکبر، اللهاکبر!"
"ورودی فاطمه، موی سفید پسرم قلب مرا." "ماجرا چیست خانم؟ موی سفید پسرت چیست؟" "شرمندگیام از حسنم دست خودم نیست. میخواهم یک کار کنم فراموش کند تا میرود تو کوچه دلم یادش میافتد. وای مادر! اسماء کمکم." "چه آرام بیفتم، چرا و برخاستنم دست..." "دمی باز کند زخم تکان بخورد بسته شود، خونی شدن پیراهن دست خودم نیست." "تو ماه رمضان بدن از درد شدید مرا ضعف گرفته، آنقدر ریختنم دست خودم نیست." "از هرچه سخن دوست خوشتر است." کجا میخواهی بروی؟ "بریم کربلا شب جمعه کربلایی کنه." از هرکی خوشش میآید برایت کربلا تو مجالس نگاه میکند، با صفا میخرد. پیدا چی میشود؟ "شب جمعه کربلا بشوم یک وقت بشنوم صدای زنانه میآید." از عاطفه مادری خوردن نگیری گریه به گل بیکفن. "دست خودم نیست تا نگاهشان افتاد به زیر گریه." هی از "یا رسول الله، یعنی واقعاً میشود؟ چی؟ یعنی واقعاً پسرم را تک و تنها میکشند؟ واقعاً سر از تنش جدا میکنند؟ یعنی بچهام مادر ندارد بالا سرش؟" "آره یا رسول الله اینجوری میشود." فرمود: "آره دختر." شروع کرد نالهزدن. یک وقت یک چیزی گفت رسول الله آرام شد. گفت: "دخترم ناله نزن." "چرا؟" "یک چیز بگویم شاد بشوی؟" "دلم یک زمانی میآید از شیعیان ما دور هم جمع میشوند برای حسین. مثل مادر جوانمرده گریه میکنند، زار میزنند." "آقام، آقام." این محبت ما به شماست یا اباعبدالله. "مادرت تو دستت را گذاشته، کار فاطمه است. ما عاشقت شدیم، قربونت برم، قربونت برم حسین جان." آقا آقا، همه گریههای فاطمه، غصههای فاطمه. بگویم تمامش کنم، وقتت را نگیرم. شنیدی ۹۵ روز. یکیشان مادرمان فاطمه است. بس که گریه کرد بعد همه گریههایت یک تره. اونی که بیشتر از همه فاطمه برایش گریه کرد این بود. هی میگفت: "پسرم حسین تَت! و من الله قتلو؟ حسین جانم، میکشنت ولی نشناختنت عزیزم. حسینم عزیزم با لب تشنه کشت." لا اله الا الله، اللهاکبر. شب جمعه است. کربلا رفتی با دل. حرفم جواب لا اله الا الله. این روضه خیلی سنگین است. مصیبتهای فاطمه همه طرف، بخش مصیبتهایش برای این است. "بعد از من با حسین." به خدا نگران حسین است. همه درد فاطمه، درد پهلویش یک طرف، درد سیلی یک طرف، درد بازو یک طرف. همه را تح... لذا میگوید نیمهشب کجا رفتی؟ نیمهشب از خواب بلند شد. صدای گریه یک زنی میآید. "چه خبر؟ امشب خانهمان کی است؟" "زن کولی هی گریه میکند." صدای گریه از کجاست؟ دنبال صدا گشت، کجا پیدا کرد؟ کنار تنور.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. رَبِّ اشرَح لی صَدری و یَسِّر لی أَمری و احلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهُوا قَولی.
این هدیه به ولی نعمتمان، آقا و مولایمان حضرت علی بن موسی الرضا (صلوات الله علیه و آل محمد). شب جمعه است، به یاد همه اموات، از حقوقبگیران، دوستان، محبین اهل بیت، شیعیان امیرالمؤمنین، علما، سادات، بزرگان، خوبان، و همه کسانی که دستشان از دنیا کوتاه است، بهخصوص کسانی که بر گردن ما حق دارند. مرحوم آیتالله خوشبخت که شب چهلمشان امشب است، مرحمت الله بهجت که سالگردشان است، و مرحوم شهید صدر و همه بزرگان و علما؛ در هر صورت شب جمعه است، به یاد همهشان باشیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یکی از راههای فهمیدن خوبی یک چیز این است که بیاییم آن را در برابر ضدش قرار دهیم. ببینیم ضدش چقدر بد است، بعد میفهمیم که آن چقدر خوب است. صاف دارم میروم سراغ اصل مطلب: وقتی میخواهیم ببینیم که یک چیز چقدر خوب است، ضدش را ببینیم. به هر میزان که آن ضدش بد باشد، این خوب است. اگر میخواهیم یک چیزی را ببینیم بد است، باز هم ضدش را ببینیم که خوب باشد، این هم که ضدش است. «تُعرف الأشیاء بأضدادها». اشیا با ضدشان شناخته میشوند.
یکی از راههای فهمیدن خوبی اهل بیت این است که خوبی اینها آنقدر زیاد است که اصلاً فهمیده نمیشود. راهی نیست برای فهمیدن خوبی اینها. برای اینکه یکخورده دستمان بیاید، یکخورده بفهمیم چی به چی است، گاهی لازم است ضد اینها را ببینیم چه بودند، که بودند. بعد به همان میزان که آنها بد هستند، اینها خوب میشوند. یا گاهی میخواهیم بفهمیم که اهل بیت چه بودند، چه داشتند که خدا اینقدر دوستشان داشت؟ برویم ببینیم که دشمنان اینها، آنها که ضد اینها بودند، آنها چه داشتند که خدا اینقدر از اینها بدش میآمد؟ از اینها روشن میشود.
میگویم آقا، حضرت زهرا (سلام الله علیها) هرچه داشت برای امیرالمؤمنین فدا کرد، هرچه داشت مایه گذاشت. "طراح ولایت" یکجورایی بس که شنیدیم. برای اینکه این حرف از حالت تکراری بودنش دربیاید، یک راه خوب داریم: آنهایی که علی را کمک نکردند، چه داشتند؟ بفهمیم حضرت زهرا چه داشت؟ آنهایی که برای علی مایه نمیگذاشتند، چه مشکلی داشتند که بفهمیم فاطمه چه حسنی داشته؟
این خیلی راهکار خوبی است و خیلی هم به درد میخورد. در نهجالبلاغه امیرالمؤمنین سنگ تمام گذاشته است. از بس که پته کسانی که کمکاری میکنند، روی آب ریخته است. کمک نمیکنند، یار نیستند، علافند، ولمعطلند. خبر با ویژگیهایشان گفته است، فراوان در نهجالبلاغه. شما مشکلتان این است که کمک من نیستید. پس فهمیده میشود که فاطمه ضد این و کمکحال علی بوده است، وضعیتش معلوم میشود و تازه میفهمی چقدر قیمتی است! اوه! پس اینها چه چیزهایی دارند؟ پس فاطمه شدن چقدر سخت است؟ هرکسی هوس نکند یک وقت به آنجا برسد.
طرف رفت مسجد جمکران، نماز مسجد جمکران خواند، رفت توی سجده، صد تا صلوات فرستاد، "کنیز حضرت زهرا حاجتم که میگن رواست دیگه، اون دوتا دو رکعت نماز مسجد جمکران مثل اینکه پای کعبه نماز بخونی." خود حضرت دو رکعتی بخونه، مثل اینکه پای کعبه نماز خوانده. بعد یک مدتی حاجت روا نمیشود. آقا مشکل چیست؟ جعفر آقای مجتهدی را میفرستند: "برو به این خبر بده، تو عالم نیست کنیز حضرت زهرا، نخواه، نیست، نیست." درسته ما میگوییم: "الگوی ما حضرت زهرا فلان." گیر نمیآید کنیزش. فرمود: "فاطمه لیله القدر." خدا بین شبها مخفی کرده، آدم نمیتواند پیدایش کند. فاطمه را بین آدمها، اگر فهمیدی چیست، هیچکس نمیفهمد، خیلی بالاست. ولی یک نمایی میشود پیدا کرد از همین راه ضد.
که میبینی یکی از خطبههای نهجالبلاغه خطبه ۶۹ نهجالبلاغه است. من امشب سریع بخوانم برایتان، خیلی معطلتان نکنم. سی، چهل روز فاطمیه ما یک چیزی گفتیم که وظیفه را ادا کرده است. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه، در خطبه ۶۹، از اصحابش گله میکند. میگوید شما خاصیت اینکه بفهمیم مشکلشان چیست، چه بود؟ از راه این ضدش میفهمیم. با علی بودن و کم آوردن این را داشتند. پس فاطمه که با علی بود و کم نیاورد، آن را داشت. گرفتی؟ این را پیدا کن. "کم أُداریکم کما تُدارَی البِکار العَمیدة." چقدر من با شما مدارا میکنم؟ شما مثل آن شتربچهای هستید که دارد کمکم بزرگ میشود. وقتی هم که دارد بزرگ میشود، کوهانش دارد درمیآید. کوهانش که دارد جوانه میزند، ظاهراً شتر وقتی بالغ میشود، کوهانش مثلاً مرتفع، همیشه بالا میآید.
این کوهان که دارد بیرون میآید، این شتر یک همچین ویژگی پیدا میکند که دیگر چیزی نمیگذاری سوارش کند، داد میزند. درمانش هم میخواهی بکنی، مداوا میخواهی بکنی، نمیگذارد. نوازش هم میخواهی بکنی، نمیگذارد. نه کُلی میدهد نوازش کنی. آدم مانده باهاش چکار کند. ولش میکنی، داد و بیداد میکند. سمتش هم میرویم، داد و بیداد میکند. دوروبریهای من که خسته کردید من را، مثل "بِکار عمیدة". شتری که تازه دارد... بگیرید این حرفها را.
در نهجالبلاغه، "ابن ابیالحدید" سُنّی میگوید: "میخواهم شعرای عرب را جمع بکنم، برایشان نهجالبلاغه بخوانم، سجده کنند در برابر کلام امیرالمؤمنین علی." "فاطمیه سینه زنی، خودتو کُشتی، خون و خونریزی کردی، آخرش علی تنهاماند." خب تو تنها گذاشتی یا نه؟ فاطمیه برای چیست که باید هم باشد؟ دادم سر این است دیگر، "آقامو تنها گذاشتن." بسمالله، گوش بدهید، بخوانیم حداقل. حالا بپرس رئال و بارسلون کی است؟ گل سوم دقیقه چند زده شد؟ تعویض سوم تیم آنوری مثلاً کی را فرستادند؟ دقیقه چند؟ نفر سوم فلانی بود. تازه اسمش را هم میگویم، اسم ننهاش هم میگویم، اسم ننهبزرگش هم بهت میگویم، آمار همه را دارم. "خطبه متقین خطبه چندم نهجالبلاغه است؟" جان؟ هیچی!
اروپا درس میدهند. در ژاپن یک کسی از کشورهای آسیای شرقی آمده بود. از این حرفها نمیخواستم بزنم، نمیدانم چی شد دیگر رفتیم اینجا. شبیه درد و دل امیرالمؤمنین. اشکال ندارد. یک محیطی بود مال ساموراییها، خیلی عجیب. گفت: "سلسلهمراتب ساموراییهایشان تو شمشیرزنی را گذاشته بودند، عکسها را زده بودند. همه قیافهها مشخص بود، دنبال کشور خودشان. ترتیب درجهبندی آمده بود بالا، بالا، بالا. یک چهره به این آسیای شرقی نمیخورد. فلان اینها، آن نمیدانم چی چی فلان اینها، همه قهرمانهای شمشیرزنی بودند توی سامورایی." بنیسامورایی نیامده توی تاریخ علی بن ابیطالب. گفت: "آره، هیچکدام از ساموراییهای ما تو شمشیرزنی نرسیدند. آنجوری که ما بررسی کردیم، آن در هر ضربهای، ضربهای را که شمشیری را که درمیآورد، یک دانه پشتسری جلویی را ندیدیم." و این را عکسش را گذاشت، آن عکس امیرالمؤمنین.
"کم أُداریکم کما تُدارَی البِکار العَمیدة." چقدر دیگر با شما مدارا کنم؟ "خستهام." "وفیاب متداعیت." مثل این لباسهای... حرف داشته کلمات امیرالمؤمنین، آدم بجود و قورت بده. یک بزرگواری از تهران جلسات نهجالبلاغه... "نهجالبلاغه را نباید خواند، نباید خوند، باید خورد. نهجالبلاغه خور باید بنشینند." نهجالبلاغه خوان راه بیفتیم، دستمان راه بیفتد و کمکم بخوریم. "پدر منو درآوردید، خستهام کردید." علی از دست شما "زَله" شده است. شتری که کوهانش دارد درمیآید، نه محبت میگذارد بهش محبت بشود، نه وقتی میخواهند انتقاد بکنند، ساکت مینشیند. مثل این شتر. با همه دوستیم تا وقتی که وارد حریم شخصیتی ما نشده. انتقاد بخواهد بکند، هرچه بخواهد بزند، پاش را آنور بگذارد. اصلاً باید در اختیار باشیم، در اختیار ما باشد. طرفی که باهاش رفاقت داشته باشیم، یکخورده بخواهد برنامهریزی ما به دست این... یکخورده ما بخواهیم مطیعش باشیم. ما همیشه باید سوار باشیم، باید کُلی بدهیم، سواری بدهیم.
یکی از ویژگیهای مؤمن "ظَلُول" است. "ظَلُول" یعنی سواری میدهد به دیگران. مؤمنین با همدیگر، "أذِلَّة علی المؤمنین" با همدیگر که اصلاً ظَلُولند. ذلیل نه ها! "ظَلُول"، ذلیل بودن بد است، ظَلُول بودن خوب است. ظَلُول یعنی سواری میدهد، کُلی میدهد. ماشین دارد، از ماشینش، از قبل ماشینش پنجاه نفر دیگر هم دارند به کارهایشان میرسند. ما برعکس، تا ماشین نداریم توقع داریم، تا ماشین میگیریم غلط میکنم توقع دارند. تو باغی نداریم، خانهای نداریم، ویلایی نداریم اینور آنور شمال جنوب شرق غرب. رفیقمه، تخته خورد و این کلیددار شد و خانهدار شد و رفیقم بدبخت ننهمردهای. آقا میآید، نه حالا با بچهها میخواهیم برویم. حالا مصیبت دیگران سواری بدهند، نوبت سواری دادن ماشین که میشود، دادمان درمیآید. اینها آقا به درد امیرالمؤمنین نمیخورند اینها. اینها علی را دیکتاتور دنیا نداشته باشد ها! قلدری فقط به پولدار بودن نیست ها! نشسته بود سر راه پیرزنه، پیاده با اعصابشان رد میشدند. یارو به رفیقش گفت: "پاشو!" گفت: "نمیپاشم، پاشیده نمیشود." جمعیت دارد میآید.
بدش نه قیافهای دارد، نه رویی دارد، نه پولی دارد، نه امکاناتی دارد، نه موقعیتی دارد، باز هم غده مسئولیت توالت پارک. نه اینکه کار بدی باشد، این کارها کار شریفی است ولی خب بالاخره خیلی موقعیت اجتماعی که ندارد که. یکی رفت یکی از این دستشوییهای پاک، آفتابه را برداشت بره مثلاً توی این اتاق، اتاقک سوم، "برو تو سومین خرابهها." آمدم پنجم آمدم بیرون. گفت: "حاجی، حالا چی بود که گفتی برو تو پنجمی؟" "خواستم بگم مسئولیت دستشویی پارک را دارد." نظام غده خیلی درجات بالا ولی خاکی است، ظَلُول است، کُلی میدهد، سواری میدهد. خدا! علی اینجوری بود دیگر؟ نبود؟ فرمانده مطلق بود. امیر بود. امیر بودن چرا شوخی نیست ها! مصر تحت فرمان امیرالمؤمنین بود. یمن تو دستش بود. آفریقا تو دستش بود. ایران تو دستش بود. عربستان تو دستش بود. عراق تو دستش بود. حاکم حکومت امیرالمؤمنین، اینها دست امیرالمؤمنین بوده بلکه بخشهایی از اروپا هم دست... راه میافتاد در خانهها، پیرزنه داشت بلند میکرد. بیوهزن بود، ضعفا. گلم که مشک آب، کمکش میکرد، میبرد تا خانه. بچهها شلوغ میکردند، زنه باید خوب غذا درست میکردیم، بچهها را کسی نبود بهش رسیدگی کند. امیرالمؤمنین میآمد تقسیم کار کنیم، بچهها کُلی میداد، آتیش گرفت. گفت: "علی بکش، بکش!" بعد وقتی میخواست بره، خواسته حاجتی چیزی، "خدا خیرت بده ولی علی خیر نبینه." چرا؟ "بیوه کرده، بدبختم." "کشور ما تو جنگ کشته حاجخانم، برای علی هم محافظها بخونت."
"یک مالک دارم با شمشیر شما مثل این بچهشترین." شما مثل این لباسهایی هستید که یک گوشهاش را آدم وقتی میگیرد. امیرالمؤمنین میفرماید: "مثل ثیاب متداعیه." این لباسهایی که وقتی میخواهی بدوزی، بس که این لباس مندرس است، بس که این لباس از درون بافتش از هم پاشیده، بدوزی از یک طرف، از طرف دیگر جر میخورد. تشکیلات چون این، آنقدر برایم بیشتر برس... چشم طلاق داده، باز دیگر نیست. لباس پوسیده از درون هیچی ندارد. از خودش هیچی ندارد، یک ذره فکر ندارد. همه شیرازه وجودش دست این و آن است، رفیقهایشاند که دارند برنامهریزی میکنند برایش. آدمها روحش را سپرده. یکی از مشکلات زیاد تلویزیون دیدن، کمکم خل میشوند. تلویزیون، موسیقی عجیب، از سر دلبستگی آدم را شل میکند. موسیقی حلال و حرامش هم کار ندارم، آدم شُلی است، هرکاریش میخواهی بکنی، جمع نمیشود. این آهنگ زیاد، جمعش خودش به بنبست میخورد، میرود میپرد توی بغل آهنگ. همه تفریحش موسیقی، همه لذتش موسیقی، انسش موسیقی، هدفون تو گوشش. بابا! آدمی تو موسیقی، آهنگ مداحی معتاد بشود، آن را هم قبول نداریم. یک جمعی بودیم، طلبهها بودند و اینها. "۲۴ ساعت فلان آقا درس بخونم باید گوش بدم، نمیدانم حموم میروم." دیدیم ما دانشگاه، خوابگاه، حمام. اسپیکر را چسبانده، گوشی را زیر دوشم، "نباید محروم باشم از این صدا." بعد این آدم توقع دارد اراده داشته باشد تو زندگی. آدم نه با امیرالمؤمنین، با زن و بچهاش موفق باشد. مشکل اصلی خانههایمان، تو زندگیهایمان بیارادگی است. بیاراده شدیم، سست.
دو هفته تنها میشوی، دو هفته تعطیلی میشود، دو هفته یک جای دیگر میروی. اصلاً کلاً سیستم عوض شد. نماز را قضا، عبادت را تعطیل. بزن یک مهمان از بورکینافاسو مثلاً واسه ما بیاور. یکخورده همچین اعتقاداتی شل باشد. ولایت را قبول ندارد، خیلی حزباللهی نیست، نمازخوان نیست. دیگر نمازها کمکم میشود. آره ساعت چند غذا میشود؟ حزباللهی بیا دوباره اینهایی که مال این حرفها نیستند. یک دفعه فاطمه را کشتند. فاطمه زهرا میآمد شبانه در میزد پشت در خانه مهاجرین و انصار. "پشت در حضرت زهرا میفهمم. منو میشناسی؟" "آره فاطمه جان، من که دختر رسول الله، علی امیرالمؤمنین." ۱۸ ذیالحجه، به عبارتی میشود ۵۰ روز پیش. ۵۰ روز ما هستیم، حاجخانم. "نظر کنی شما میدانی سریع شلوغ میکنی، سریع سروصدا میکنی، با اینکه ما خودمان روضهخوانیم، مداحیم، مجلس گرمکنی بلدیم." ولی اگر تو مجلس الکی سروصدا میکنی، به خدا قسم اهل بیت راضی نیستند ها! ساکت بنشین ولی از خودت باش، گریهات از خودت باشد. مجلس آتش گرفت، سروصدا چرا؟ آخه اینجوری تو امیرالمؤمنین همه دادش این بود: "چرا اینجوریه؟"
یکی باید بیاید یک دفعه دادی بیندازد، موجی بیندازد، شما را آب ببرد. داستان سقیفه هم همینجوری اتفاق افتاد. همینجوری امیرالمؤمنین را تنها گذاشتند. همینجوری حضرت زهرا را کشتند. همینجوری امام حسین را کشتند. همینجوری هم امام زمان را تنها گذاشتند. به همین خندهداری، باورت میشود؟ دوستش داریم ها، یادمان میرود، غافل میشویم. چی میگوید؟ "شما مثل لباسی هستید که یک طرف میخواهی بدوزی از یک طرف دیگر پاره میشود." "کُلّمَا أنبعثَ منکم جانبٌ أظلّهُ عدوکم." "کلّما أطلّ علیکُم." هر وقت یک لشکر غارتگر از این اهل شام، از این طرفدارهای معاویه میریزند اینجا غارت کنند، میریزیم تو خانه، درها را قفل میکنیم. روحیه را بشناس، شلوغی میشود، کنج خانه قایم. "بابا رفیقت را دارند میزنند." "به ما چه؟ سر پیازیم ته پیازیم." "نام تهمت زدند به فلانی، تو هم که میدانی بیا حرف بزن." "ما چکار داریم به این کارها؟" روحیات موجی، چهارشنبهسوری. یک دفعه دوره عاشورا میشود. وسط عزادارهاست. باریکلا خلوت است، نیستی؟ چهجوری خلوت است؟ بنشین. باورت میشود ما خودمان وارد دعوا نکنیم. "علی و فلانی با هم دعوا دارند، به ما چه؟" بنشین. حالا بیا کنار ببینم چی میشود. شلوغ میشود.
"مامان رفتیم." خب فردا صبح میدان اصلی شهر با سر تراشیده. "محل حاجخانم، نوکرتم." سه چهار مقداد، عمار آمد و ابوذر آمد. خلوت است. "نرو میدان." سه چهار نفر. فاطمه را بین در و دیوار کشتند. نامرد! "تو هنوز خبری نیست؟" "هنوز خبری نیست؟" دیگر خبر از این مهمتر که دست علی را بستند؟ "هنوز امام خمینی کجا شلوغ است؟ هیئت فلان حاجی شلوغ است." "نمیدانی چقدر مجالس خلوت است." اینجا خبری نیست. خلوتهاست. هر جا خلوت میشود، خبرها شروع. اصلکارها پیدا که میان. اصلکارها نمیآیند. نشستند با هم روضه میخوانند. امام زمان تو مجلس دو نفر بودیم. خلوت. کجا موجی؟ وقتی همه خفهخون گرفتند، داد بزن مرد! وقتی هیچکس جرئت ندارد نطق بکشد، آنجا وایسا داد بزن. این یار علی است، این فاطمه است. دیدی؟ تو دیدی؟ بشناس این فاطمه است. وقتی همه خفهخون گرفتند، مردهاش خفهخون گرفتند، جنگی خفهخون گرفتند، یک زن آمده میدان، وایستاده، دارد داد میزند، سیری میخورد. باز هم حرف من. "جهر جهار." و او در جهرش مثل سوسمار که میخزد تو لانهاش، فرار میکند. سوسمار ماده، همه حیوانات، سوسمار از همه احمقتر است. مادهاش هم باز از نرش ترسوتر. مثل حیوان احمق ترسو. "بابا تو سوسماری!" دندانها را بکشی وسط، مثل کفتار قایم میشود. کفتار میگویند خصلت عجیبی دارد. وقتی قایم میشود، از دست صیاد که قایم میشود، این صیادهای کفتار یک راهی دارند برای اینکه کفتار شکار کنند. میآیند پشت در لانه کفتار، شروع میکنند با سنگ آرامآرام زدن. آرامآرام میزنند. این کفتار صدا را که میشنود، خوابش میبرد. آرامآرام بردن. "دزدی از ذلیل."
"والله من نصرتم به خدا قسم ذلیل اونی است که شما یارش بشید." و "من رمى بكم فقد رمى بفاق ناصل." هرچه با شما تیر بیندازد، تیرش نه سر دارد نه ته. تیر و کمان دیدی؟ تهش یک حالت هشتی دارد که میآید روی این کش قرار میگیرد، کش تیر و کمان. سرش هم یک حالت تیزی دارد که میرود هدف را میزند. اگر ته نداشته باشد، بند نمیشود، نمیتوانیم پرتابش کنی. اگر سر نداشته باشد، پرتاب میشود و هدف بخورد، خاصیت ندارد. "طاغوتی، اللهاکبر!" آقا این جمله دیوانه کرده برایم. "یا امیرالمؤمنین." "یا انّکم والله لکثیر فی الباهات قلیل تحت رایاتکم." شما تو بزمها، تو بزمهای شلوغ هستی، تو رزمها نیستی. همیشه تو هر بزمی هستی، تو هر رزمی نیستی. هر جا پرچمی بلند است زیرش نیستید. هر جا جمعی جمعه میزنند و میرقصند و میخورند و هیئت بهش میگوید. من امشب به خدا کار دارم، فلان به عروسی بشود. یک ساعت قبل برنامه هست کار. یا حسین میگویند وقتی یا حسین، وقت شام خوردن، وقت هول دادن نیست. "باز کارت؟ باز کجا چی شده؟ باز کجا گیر کردی؟ آمدی تو." وقتی کار که هیچ وقت نیستی که وقت خوردن هم هستی. وقت سف... "و إنی لعالم بما یُصلِحکم و یُقیمُکم و لکنّی والله علی إفساد نفسی." من میدانم چه جور آدم میشوید. من میدانم شما چه شکلی صاف میشوید ولی وقتم را برای شما تلف نمیکنم. من اگر بخواهم شما را درست کنم باید خودم را خراب کنم.
امیرالمؤمنین آقا چقدر بعضیها بدبخت میشوند که امیرالمؤمنین نفرین میکند. تشبیه به سوسمار و کفتار میکند. حمار هم شدن. میگوید اونی که اول کار هست، وسط کار ول میکند میرود. "یحملون أسفارًا ثم لم یحملوها." اول کار هست، میآید یکخورده سنگین میشود، ول میکند. "کمثل الحمار." مثل امیرالمؤمنین آدم تشویقات شما، واقعاً خدمت امیرالمؤمنین نجف. سوسمار، کفتار. بیتحمل، کمصبر، بیحوصله. زود خسته میشوند، زود وا میدهند. آقا من بگویم شاید دیگر همدیگر را ندیدیم. بعداً تا چند سال ایام انتخابات ریاستجمهوری فلان. "کی از همه صبورتر؟" ویژگی اصلی کسی که میخواهد این بار را آقا... "ألا لا یَحمِلُ هذا العلمَ إلا أهلُ البَصرِ و الصّبر." صبر و بصر. دشمن کجاست؟ بعد صبر هم داشته باشد. بعضیها نگاه خوب میاندازند، صبر را ندارند. بصیر. الان دیگر فتنهای است که بصیرت نمیخواهد، صبر میخواهد. رئیسجمهور کسی است که از همه صبورتر باشد. این را بگویم پیدا امیرالمؤمنین باشد. غیر از این است؟ وقتی از اول کار وا داده، میخواهد بیحجابها و بهاییها و عرقخورها همه را با هم جمع بکند. دیگر برو گمشو! از نتانیاهو تو مراجع تقلید. وقت نصیحت و اینها هم گذشته. دور اولین کلامی که دیدار چرت و پرت مزخرف تحویل بدهیم دیگر، بابا دیر شد. "سیدی طالَ علینا العهد." طول کشید این عهد ما طول کشید. امام زمان، هی که طول کشید تحویل بدهیم. علما آخر چی میخواهد؟ تا آخر خط شوخی نیست ها.
بله، یک وقتی آدم با گناه مواجه میشود، آنجا باید صبر بکند. این یک کلاسش است. یک وقت آدم با مصیبت مواجه است، کلاسش است. هرچی بگی سرش آمد تا آخر خط. با علی، علی فاطمه را که از دست داد، وقتی تو قبر نهاد فاطمه زهرا. "یا رسول الله، صبر کار خوبیه ولی این فاطمه!" صبر از... "قُلَّت" دیگر همه صبر من. صبر یعنی تحمل. یعنی "لا تعرفونَ الحقّ کمعرفتکم الباطل و لا تُبطِلونَ الباطل کما تُبطِلونَ الحقّ." آنجوری که باطل را میشناسید حق را نمیشناسید. آنجوری که حق را خراب میکنیم باطل خراب نمیکنیم. این یک جمله آخر یک دنیا حرف، وقتش نیست برات بگویم. صبر. صبر خدا روزی بخواهد زیاد. هر هیئتی که، هر جلسهای که میروی، هر کار خوبی انجام میدهی، هر حرمی که میروی بگو این ظرف من را یکخورده توش صبر، صبرمان زیاد. از توی خانهمان گرفته با زن و بچه و پدر و مادر و بابایی انتقال منطقی میکند. تو آدمی تو آخه یاد امام زمان باشی، تو یاد امیرالمؤمنین یادت نمیتوانی صبر کنی داخل کار سخت میشود. علی را تحویل دشمن، شمشیر بکش. فامیل زنش، فک و فامیل خودش، رفیقش، هممحلی، همسایه. یکخورده یعنی چی؟ یعنی تو کوچه سیلی بزنم، بیایی تو خانه از علی بپرسی. صبر علی، بابا علی بخواهد بفهمد میفهمد. صبر یعنی هر وقت میخواهی از این پهلو به آن پهلو بشوی، دارد درمیآید ولی هیچی، یک وقت علی نشنود، آرام زیرزمینی صدایت را درنیاور. صبر یعنی اینکه وقتی میدانی کارت تمام است، وقتی این بدن را دیگر آماده کردی برایم غسل دادن، با هر بدبختی هست، باشی. خونها و زخمهایت را پاک... اذیت نشود بخواهد خونهای بدن من را پاک کند.
فاطمه! هیچکس برای علی مثل تو نمیشود. کی صبر تو را دارد فاطمه عزیزم؟ جا ندارد کمر علی بشکند. فاطمه جان، بعد از تو دیگر علی دیگر روز خوش نمیبیند. "و اما حزنی فسرمد و اما لیلی فمسهد." دیگر علی خواب ندارد. بعد از تو دیگر علی روز خوش ندارد. بعد از صبر علی را تمام کردی. تو صبر من بودی، دلخوشی من بود. وقتی علی کم میآورد تو دلداری میدادی. صبر علی بودی. طاقتم، همه پشت و پناهم. همین مصیبتهای طرف خودم. یک چیزی را تو روضه حضرت زهرا فهمیدم وقتی بچه بودم، خیلی برایم سخت بود. هنوز که هنوز است وقتی یاد آن صحنه میافتم، یک چیزهایی هست، بچههای مصیبتهایی هست. صبر از اینها خیلی سخت است. آدم نمیتواند تحمل کند. نمیدانم تا حالا دیدی؟ خانه مادر از دست بدهد. اللهاکبر! خانهای که پدر از دست میدهد این یک مصیبت دارد. وقتی مادر از دست میدهد فرق میکند. خانهای که مادر از دست میدهد، همین بدن مادر را از تو خانه میبرند دفن میکنند. دیگر کسی تو خانه برنمیگردد. حالا پشت در وایمیایستد. بدبختی به زور بزرگترهای فامیل میآیند. خدا بزرگترین بچهها را میفرستد. بستر مادر. آدم بزرگ بچه چهلساله پنجاهساله، مادر هشتادساله از دنیا رفته. میآید بستر را خالی نگاه میکند، شروع. مخصوصاً اگر تو کوچه بوده باشد، دیگر آرام ندارد. اگر تو کوچه بوده باشد افتادن و پرپر... "دست خودم نیست تا آخرش افتادن و پرپر زدن دست خودم نیست. شب سوختنم آخر چه کنم؟ لاغری، قدرتم را، پیری و شکسته دست خودم نیست. جانم، جانم! دستم دو سه نخورده به کاری. انگار کنار بدنم دست خودم... اللهاکبر، اللهاکبر!"
"ورودی فاطمه، موی سفید پسرم قلب مرا." "ماجرا چیست خانم؟ موی سفید پسرت چیست؟" "شرمندگیام از حسنم دست خودم نیست. میخواهم یک کار کنم فراموش کند تا میرود تو کوچه دلم یادش میافتد. وای مادر! اسماء کمکم." "چه آرام بیفتم، چرا و برخاستنم دست..." "دمی باز کند زخم تکان بخورد بسته شود، خونی شدن پیراهن دست خودم نیست." "تو ماه رمضان بدن از درد شدید مرا ضعف گرفته، آنقدر ریختنم دست خودم نیست." "از هرچه سخن دوست خوشتر است." کجا میخواهی بروی؟ "بریم کربلا شب جمعه کربلایی کنه." از هرکی خوشش میآید برایت کربلا تو مجالس نگاه میکند، با صفا میخرد. پیدا چی میشود؟ "شب جمعه کربلا بشوم یک وقت بشنوم صدای زنانه میآید." از عاطفه مادری خوردن نگیری گریه به گل بیکفن. "دست خودم نیست تا نگاهشان افتاد به زیر گریه." هی از "یا رسول الله، یعنی واقعاً میشود؟ چی؟ یعنی واقعاً پسرم را تک و تنها میکشند؟ واقعاً سر از تنش جدا میکنند؟ یعنی بچهام مادر ندارد بالا سرش؟" "آره یا رسول الله اینجوری میشود." فرمود: "آره دختر." شروع کرد نالهزدن. یک وقت یک چیزی گفت رسول الله آرام شد. گفت: "دخترم ناله نزن." "چرا؟" "یک چیز بگویم شاد بشوی؟" "دلم یک زمانی میآید از شیعیان ما دور هم جمع میشوند برای حسین. مثل مادر جوانمرده گریه میکنند، زار میزنند." "آقام، آقام." این محبت ما به شماست یا اباعبدالله. "مادرت تو دستت را گذاشته، کار فاطمه است. ما عاشقت شدیم، قربونت برم، قربونت برم حسین جان." آقا آقا، همه گریههای فاطمه، غصههای فاطمه. بگویم تمامش کنم، وقتت را نگیرم. شنیدی ۹۵ روز. یکیشان مادرمان فاطمه است. بس که گریه کرد بعد همه گریههایت یک تره. اونی که بیشتر از همه فاطمه برایش گریه کرد این بود. هی میگفت: "پسرم حسین تَت! و من الله قتلو؟ حسین جانم، میکشنت ولی نشناختنت عزیزم. حسینم عزیزم با لب تشنه کشت." لا اله الا الله، اللهاکبر. شب جمعه است. کربلا رفتی با دل. حرفم جواب لا اله الا الله. این روضه خیلی سنگین است. مصیبتهای فاطمه همه طرف، بخش مصیبتهایش برای این است. "بعد از من با حسین." به خدا نگران حسین است. همه درد فاطمه، درد پهلویش یک طرف، درد سیلی یک طرف، درد بازو یک طرف. همه را تح... لذا میگوید نیمهشب کجا رفتی؟ نیمهشب از خواب بلند شد. صدای گریه یک زنی میآید. "چه خبر؟ امشب خانهمان کی است؟" "زن کولی هی گریه میکند." صدای گریه از کجاست؟ دنبال صدا گشت، کجا پیدا کرد؟ کنار تنور.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
شرح خطبه شقشقیه جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه سوم
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه چهارم
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه پنجم
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 32
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 107
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 221
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 221
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
شرح نامه 57
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 32
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 69
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 107
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه چهارم
شرح نهج البلاغه
در حال بارگذاری نظرات...