شرح نهج البلاغه

شرح خطبه 181

00:14:27
16

معرفی
* واکنش امام معصوم در مقابل کسانی که می‌گفتند ما دیگر پشت سر تو نماز نخواهیم خواند [1:00]

* راه جذب حداکثری و دفع حداقلی [4:14]

* مَثَل امیرالمؤمنین (علیه السلام) همانند کعبه است [5:45]

* شباهت خوارج به قوم ثمود [6:45]

* علت خارج شدن خوارج از جبهه حق چه بود؟ [8:01]

* ماجرای سرگردانی بنی اسرائیل در بیابان [11:07]

* عاقبت گروه سرکش و چموش در راه باطل [13:11]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین.

این خطبه ۱۸۱ ماجرایی دارد. ماجرا از این قرار است که در داستان جنگ صفین، فردی به اسم «خریت بن راشد» که از قبیله بنی‌ناجیه بود، وقتی ماجرای حکم و حکمیت پیش می‌آید، او با سی نفر – حالا یا سیصد نفر طبق نقل‌های مختلف – از یارانش، خدمت امام می‌آید و بی‌احترامی و بی‌ادبی می‌کند. برمی‌گردد و می‌گوید: «یا علی، والله یا علی، لا اتیو امرک؛ به خدا دیگر از تو اطاعت نمی‌کنم، عادل نمی‌دانم. و انی قد مفارق؛ فردا می‌گذارم می‌روم. فردا من و سپاهم از تو جدا می‌شویم.»

یکی از بحث‌های مهمی که ماها لازم داریم، واکنش‌های معصومین، واکنش‌های معصومانه، است که سلسله مباحث این شکلی شکل بگیرد. اهل بیت در چه مواقعی با چه صحنه‌ای مواجه شدند و چه واکنشی نشان دادند؟ این خیلی بحث کاربردی است. الان امام معصوم، حجت خدا، رهبر نظامی را همین شئون در نظر بگیریم. یک عده‌ای آمده‌اند می‌گویند: «ما دیگر پشت تو نماز نمی‌خوانیم، اصلاً دیگر قبولت نداریم.» حضرت چگونه برخورد می‌کند؟ فحش می‌دهند، نفرین می‌کنند، شمشیر می‌کشند، بی‌محلی می‌کنند، محبت می‌کنند، دعا می‌کنند، احتجاج می‌کنند؟ برخوردهای مختلفی که می‌شود انجام داد و می‌شود رتبه‌بندی کرد: اول چه می‌کنند، سِمه چه می‌کنند، سَمه چه می‌کنند؟ به ترتیب تراخی برایش در نظر گرفت که اگر این کار را نکردند، بعد این کار را می‌کنند؛ اگر این جواب نداد، بعد آن را انجام می‌دهند.

حضرت اول خیلی خطاب محکمی کردند وقتی اینها اینجوری گفتند. حضرت فرمودند: «ثکلتک اُمّک؛ مادرت به عزایت بنشیند.» این هنوز در خطبه نیست، این ماجرا خارج از خطبه است. می‌خواهد بگوید چه شد که حضرت این فرمایشات را در خطبه ۱۸۱ فرمودند. «اذن تعصی ربک؛ این کار را اگر بکنی، معصیت خدا کردی. و نکثت عهدک؛ پیمان‌شکنی کردی. ولا تضر الا نفسک؛ دقیقاً با همان وزانی که او گفته بود: «من دیگر اطاعتت نمی‌کنم»، حضرت فرمودند: «معصیت خدا را…» او گفته بود: «من دیگر پشتت نماز نمی‌خوانم»، حضرت فرمودند: «عهدشکنی می‌کنید.» او گفت: «فردا ازت جدا می‌شوم»، حضرت فرمودند: «غیر از خودت به کسی ضرر نمی‌رسد، فقط به خودت ضرر می‌رسد.»

حضرت فرمودند که اولین برخورد، پرخاشگرانه نه، پرخاشگرانه دافعه‌دار، پرخاشگرانه بیدارکننده. از این جهت که فکر نکند من بهت نیازی دارم، من گدای کمک شما، من محتاج کمک شمام. الان کارم گیر است، یک جوری بالاخره زد و بند می‌کنیم با شما کنار. ائتلاف می‌کنیم با هم. اینجوری نیست. گفتش که: «تو یک کسانی را برای حکمیت درباره کتاب خدا پذیرفتی که اینها در برابر حق ضعف نشان دادند و تو در برابر حق ضعف نشان دادی و به پیروزی نزدیک بودی، حالا آمدی عقب‌نشینی کردی.»

نکته‌هایی را از کتاب خدا بهت بگویم، چیزهایی را بگویم تا روشن بشوی. درباره سنت پیغمبر بهت بگویم. من بالاخره آگاه‌ترم، بهتر می‌دانم، شاید گوش بدهی، نظرت عوض بشود، حرفت برگردد. ببینید این جذب حداکثری و دفع حداقلی است. جذب حداکثری که می‌گویند، دفع حداقلی که می‌گویند این است: استدلال، گفتگو، بحث، مهاجه، احتجاج. «جادلهم بالتی هی احسن»، اینجور، نه جدال و داد و دعوا و سر و صدا و افشاگری.

او گفتش که: «فعلاً نه، فعلاً نمی‌خواهم حرفت را بشنوم، بعداً می‌آیم. مراقب باش شیطان فریبت ندهد تو این مدتی که می‌خواهی بروی.» گفت: «به خدا اگر حرف من را گوش بدهی، به راه راست هدایتت می‌کنم.» که حالا این مطلب را هم ابن ابی‌الحدید در جلد سوم شرح نهج‌البلاغه گفته، هم طبری در جلد چهارم تاریخش گفته است.

خلاصه او گفتش که: «من می‌روم، باز بعداً می‌آیم. الان حالا حرف زدن ندارم، الان نمی‌خواهم فعلاً باهات صحبت کنم.» این ماجرا بود. حضرت شبانه یکی از اصحابش را فرستاد که برود ببیند اینها در چه حالند. محبت حضرت، این جذب حداکثری فقط: «ارسل رجلاً من اصحابه یعلم له علم احوال قوم من جند الکوفه.» سپاه کوفه، این تعدادی که رفتند چه شدند؟ «ادهمو بالله بالخارج.» اینهایی که می‌خواستند بروند به خوارج ملحق بشوند چه شد ماجراشان؟ کارشان به کجا کشید؟ باز هم امیرالمؤمنین آدم دنبال اینها می‌فرستد. با اینکه کعبه است، «یا علی انت بمنزلت الکعبه، اذ تع ولا تعطی؛ باید بنشینی بیایند طواف کنن، تو نباید بروی.» ولی باز هم می‌رود دنبال اینها، باز هم می‌فرستد دنبال اینها. این اوج رحمت است. این رحمت للعالمین.

اونها هم از حضرت می‌ترسیدند، استدلال علی را می‌شناسند، کم می‌آورند. این شخص وضعیت اونها را بررسی بکند، ببینیم در چه حال‌اند. برگشت، حضرت فرمودند: «امنوا فابقوا و ام جبنوا فضعنوا؛ اینها احساس امنیت کردند، ماندند یا نه ترسیدند، رفتند، کوچ کردند.» مرد ولوانو؟ نه، اینها رفتند. یا امیرالمؤمنین. حضرت اینجا این جمله زیبا را فرمودند. فرمودند: «بعد لهم کما بعدت ثمود؛ رفتند، دور شدند، دور باشند، همانجور که ثمود دور بودند.» نام تشبیه به قوم ثمود کردند. این قوم لجوجی که حرف حق حضرت شعیب را نپذیرفتند. حضرت اینها را تشبیه می‌کنند به قوم ثمود. یعنی اینها ویژگی‌هایشان همان ویژگی‌های قوم ثمود است. هرچه قوم ثمود در قرآن درباره‌شان گفته شده، این خوارج، اینهایی که مخصوصاً این طایفه که همراه خریت بودند، اینها حکایتشان حکایت قوم ثمود است، همان ویژگی‌ها را دارند.

این فرمایش را فرمودند که: «علی ما کان منهم؛ بگذار وقتش بیاید، اینها تیرباران بشوند، تیرها متوجه اینها بشود، نیزه‌ها متوجه اینها بشود، سنان‌ها به اینها رو کنند، بگذار شمشیرها بر هامات اینها فرود بیاید، بر سرهای اینها فرود بیاید، آن وقت می‌بینی که پشیمان می‌شوند از آنچه که بر آن بودند.» مرد جنگ نیستند، پایدار بر همینیم که می‌گویند نیستند، پشیمان هم می‌شوند. باز مرد این نیستند که از آنچه که پشیمان شدند، برگردند. پشیمان می‌شوند ولی باز هم می‌مانند. اینها مشکلشان لجاجت است. اینها روح زمخت دارند، انعطاف‌ناپذیرند. مشکلشان این است. استدلال‌پذیر نیستند. آدمی که انعطاف‌پذیر نیست، استدلال‌پذیر نیست. حق را هم بفهمد چیست، حق را هم بفهمد چیست، باز پای همان حرفی که زده، قبلاً وایمی‌ایستد. کاری ندارد هرچند پشیمان می‌شود. یعنی پشیمان شدنش از ترس است، به خاطر خدا واقعاً لله فی سبیل الله که نمی‌خواهند از علی جدا بشوند؟ نفهمی است؟ اثر لجاجت است؟ نه حق را گم کردن، خدا را گم کردن.

بعد وقتی در معرکه بیایند، مرگ جدی بشود، کار مرگ و زندگی جدی بشود، «شیطان ان الشیطان الیوم قد استفلهم؛ شیطان امروز اینها را شل و ولشان کرده، سستشان کرده، پراکنده‌شان کرده.» سپاه متحد را جدا کردن، به استحلال شیطان بوده است. شیطان اینها را جدا می‌کند، دارد غربال می‌کند. «متبرع منهم و متخلن عنهم؛ همین شیطان فردا از همه اینها بری است، بیزار است.» از محل اینها هم نمی‌گذارد. به تعبیر سوره مبارکه ابراهیم هم، اینها از شیطان بیزار می‌شوند. به تعبیر سوره بقره هم، شیطان به اینها می‌گوید: «من از شما بیزارم.» به تعبیر سوره ابراهیم هیچ اَنسی نیست، این ولایت، ولایتی است که هیچ صمیمیتی در آن نیست. برعکس ولایت علی علیه‌السلام که در قیامت هم آنها که پذیرفتند، در گرماگرم ارتباط با امیرالمؤمنین، هم علی به دنبال اینها است، می‌گردد اینها را پیدا کند. برعکس ولایت شیطان، همین‌هایی که پذیرفتند، ازش فراریند، هم شیطان از اینها فراری است. یک جور می‌خواهد ندید بگیرد و در برود.

«فحسبهم به خروجهم من الهدی؛ برای اینها تنبیه، مصیبت، بدبختی، نکبت همین قدر بس که از هدایت خارج شدند.» تا پای هدایت آمدند، برگشتند، از جاده خارج شدند. «و ارتکاسهم فی الضلال و العمی؛ اینها وارونه شدند، راست‌قامت بودند ولی سر و ته شدند.» در چه سر و ته شدند؟ «در ضلال و کوری.» همراه و اشتباه رفتن، هم کور شدند. «و صدهم عن الحق؛ اینها راهشان از حق بسته شد.» دیگر بهره‌ای از حق ندارند. «و جماحهم فی تیه؛ اینها در تیه افتادند.»

«تیه» ماجرای قوم حضرت موسی بود که آمدند پشت در شهر وایستادند. در سوره مبارکه مائده حضرت موسی فرمود که: «بیایید داخل این شهر برویم. اگر داخل شهر بشویم، برنده‌ایم، پیروزیم.» اینها گفتند که: «نه، فسب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون؛ تو با خودت و خدایت برو بجنگ، ما اینجا نشسته‌ایم.» دم در بیایند پیروزید. و اولوالعلمی بودند آنجا اینها را تشویق کردند به اینکه شما بیایید، ما پیروزیم، قدرت داریم، وعده الهی، این عرض مقدسه‌ای است که «کتب الله علیکم؛ خدا بر شما نوشته که این عرض برای شما باشد.» نیامدند. چه شد؟ «یتیهون فی الارض اربعین سنه؛ خدا اینها را مبتلا به تیه کرد.» به سرگردانی و آوارگی در بیابان. چهل سال آواره شدند. از دور چشمه آبی می‌دیدند، دریاچه‌ای می‌دیدند، حرکت می‌کردند، وسایل جمع می‌کردند، با سختی می‌آمدند، می‌دیدند سراب است. درخت و مرتع و سبزه‌زاری می‌دیدند، حرکت می‌کردند، می‌دیدند که خیالی بوده، بیابانی بوده است. چهل سال به همین وضعیت گذراندند تا حضرت موسی در بین این چهل سال، در همین فرصت از دنیا رفت.

امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «اینها هم مبتلا به تیه شدند.» اینها دیگر حرکتشان حرکت بیش‌فعالانه است، حرکت بی‌ثمره، حرکت بی‌نتیجه است. از این ور به آن ور فقط می‌روند و می‌آیند. اینها دیگر جماح در تیه دارند. چموشی دارند، حرکت رفت و آمد دارند، بیش‌فعالانه ولی بی‌خاصیت. رایزنی با این می‌کنند، اعتراف با آن می‌کنند، می‌روند می‌آیند، بیانیه می‌دهند، حرف. نیرو می‌آورند، نیرو می‌برند، تجهیزاتشان را زیاد می‌کنند. این جماحی که اینها دارند، سرکشی و چموشی و فعالیت و حرکت و اینها، اینها همه در تیه است. خط نیست که بخواهد به ثمر برسد. شما وقتی در صراط باشی، کارت هر یک قدمی که برمی‌داری، یک قدم در این صراط اثر بر او وارد می‌شود. ولی وقتی در تیه باشی، هزاران قدم هم، یک قدم ارزش ندارد. مثل اسب عصاری، در آسیاب می‌چرخد دور خودش، هزاران قدم او هم یک قدم حرکت محسوب نمی‌شود. ولی وقتی در صراط باشد، در جاده باشد، هدف دارد، مسیر دارد، کور نیست، از جاده خارج نیست، بینا است، در حق راه را پیدا کرده، مسیر را می‌شناسد، هدف را می‌بیند. وقتی در آن خط قرار می‌گیرد، یک قدمش هم ارزش دارد. لذا وقتی با علی، هر یک قدمش یک قدم عندالله ارزش دارد. وقتی با علی نیست، هزاران قدمش، جماح در تیه است، هزاران قدم او به ارزن نمی‌خرند. با اینکه خیلی هم زحمت می‌کشد، خیلی فعالیت دارد. «عامله ناصبه»، به تعبیر قرآن، به سختی می‌اندازد فعالیت‌های زیاد. «یسلی نارند حامیه»، همه این فعالیت‌ها فقط آتش او را افزایش می‌دهد. نه نورش. نارش فزون می‌شود، نه نورش. با علی، هر یک قدم بر نور آدم افزایش پیدا می‌کند. بی‌علی، هر یک قدم بر نار آدم افزایش، هرچی این قدم‌ها بیشتر باشد، نار شدیدتر، بدتر می‌شود.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح نهج البلاغه