متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
**مقدمه**
در خصوص نهجالبلاغه نکتهای را عرض کنم. در ایام نوروز، ما در منطقه هویزه، در یادمان شهدا، سخنرانی داشتیم. حین سخنرانی، یکی از دوستان قدیمیمان که در کرج ایشان را میشناختم و از مسئولین بودند، جلو آمد. هنگامی که سخنرانیام تمام شد، ایشان مرا بغل کرد و گفت: «بیا، من با شما کار دارم.» ایشان از مسعود احتمالاً مقصود "مسئولین" فرهنگی کشورمان بودند. گفتند: «من در حیاط نشسته بودم و دیدم شما در مورد شهید علمالهدی صحبت میکنید.» خب، کار ما همین است؛ در مورد نهجالبلاغه و رابطه شهید علمالهدی با نهجالبلاغه صحبت میکنیم.
آن شخص، خاطراتی از شهید علمالهدی و رابطهاش با نهجالبلاغه میگفت: «وقتی قرار شد تجهیزات به رزمندهها بدهند، ایشان گشتی جدی زد و کنار هر اسلحهای که به رزمندهها میدادند، یک نهجالبلاغه هم گذاشت.» میخواند، گریه میکرد، حفظ بود. بخش اعظمی از نهجالبلاغه را حفظ بود. از اینجور خاطرات تعریف میکرد.
«نشسته، هی گریه میکنه، هی میخونه. بعداً پاشدم که دیدم این خطبه «عین عمار» را دارد میخواند.» این بزرگواری که باعث شده شهید عمر خود را برای نهجالبلاغه بگذارد، این داستان است.
میگفت ایشان دوست «دولابی امیر» بود. وقتی با هم رابطه داشتند، قرار میگذارند هر کس زودتر از این دنیا رفت، بیاید و خبر بدهد. این ماجرا زیاد بوده؛ بین دوستانی که پیمان برادری میبستند. بین مرحوم علامه مجلسی و مرحوم محمود جزایری هم یک همچین قراردادی بود که مرحوم جزایری...
این آقا میگوید که من رفتم سر مزار دولابی. «خیلی مزار با برکتی. اونجا مهیب زدن» به قول خودشان. بعد از اینکه مثلاً دو سه سال گذشته بوده از رحلت آقای دولابی، گفتم که «همه جا، یعنی چی؟ من نمیفهمم. همه جای برزخ وجب به وجب اینجا تحت سلطه مؤمنین علیهالسلام، امیرالمؤمنین است.» نهجالبلاغه را وجب به وجب میخواند، طوری که انگار غیر از نهجالبلاغه خبری نیست.
الهی قمشهای هم فرمود: «آرزوی بنده این است که پای حوزه کوثر بنشینم و از امیرالمؤمنین نهجالبلاغه بگیرم.» حالا یعنی چه؟ امیرالمؤمنین باز آن طرف درس نهجالبلاغه میدهد. البته همه فرمایشات امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه است. خب حالا، این کتاب هم به دلیل اخلاصی که مرحوم سید رضی داشته، عنایت خاصی به آن شده است. حکایات مختلفی هم در مورد این کتاب و اینها هست. کاری نداریم.
اینکه این ماه رجب ولادت شد و این جلسه حالا روزی ما شد، باعث شد وارد بحث نهجالبلاغه شویم و موضوعی را که در این چند جلسه شروع کردهایم، ادامه دهیم. در هر جلسه، الحمدلله، حداقل یک خطبه یا یک حکمت از نهجالبلاغه را بحث کردهایم.
بحثی که جلسه قبل مطرح شد، در مورد رغبت و زهد بود که امیرالمؤمنین علیهالسلام، البته عرض کردم، این بحث، بحث بسیار مفصلی است. باید روی موضوع بمانیم تا بیشتر بشکافیم و بیشتر وارد اضلاع موضوع شویم و در اجزای موضوع بپردازیم.
بحثی که این جلسه انشاءالله خواهیم داشت، در مورد این است که حالا امیرالمؤمنین فرایند عملی را که برای ما و خود امیرالمؤمنین مطرح میکنند و طی میکنند، برای اینکه یک راهکار عملی باشد، نسبت به رابطه ما و دنیا معرفی میکند.
فقط یک بحث تئوریک نیست. بسیاری از بحثها در مورد رابطه انسان و دنیا، بیشتر مباحث تئوریک و بعضاً عقلی یا مباحث اخلاقی علمی است. راهکار عملی یک خورده فرق میکند. تازه نهجالبلاغه هم از این جهت مثل قرآن است. کتاب علمی نیست. حضرت آیتالله جوادی آملی بارها میفرمودند و همیشه مد نظرشان بوده که قرآن کتاب علمی نیست. کتاب علم مقدماتی دارد، مبادی دارد، رؤوس ثمانیه دارد. در مبحثی وارد میشود، انتهایی دارد، غایتی دارد. قرآن اینگونه نیست. میآید وسط یک حکم را یکدفعه میزند. توی مسئله اخلاقی یکدفعه بحث را میگرداند. نفوس گاهی یکدفعه برمیگردند به اسمای الهی. گاهی استدلال است: مقدمه اولش میآید، صغرا مطرح میشود، کبری مطرح نمیشود. کبری مطرح میشود، صغرا مطرح نمیشود. فرایند استنتاجی توش کامل نیست. جنبههای اخلاقی را در زوایای ریز میکشاند. کتاب علمی نیست. نور روشنگری شکلی است.
در بسیاری از مباحث، امیرالمؤمنین علمی وارد نشدهاند. مسائل ریزی که در مورد خفاش و طاووس امیرالمؤمنین مطلب دارند، اگر خدا انشاءالله توفیق دهد، با اینکه ما کماکان در خودمان استحقاقی نمیبینیم که اینجا صحبت بکنیم، ولی اگر لطف خدا پابرجا بود و حوصله دوستان هم ماندگار بود، به آن مباحث هم میرسیم. امیرالمؤمنین بحث ریزهکاریهای خلقت طاووس را مطرح میکند. مباحث دقیق معرفت نفس از بحث خفاش را به مباحث سیاسی میکشاند. از کجا به کجا! کتاب علمی نیست. نهجالبلاغه همش کتاب ذکر است. کتاب نور. باطن را رشد میدهد، زوایا را میشکافد. فقط برای اینکه ذکری ایجاد شود است. نمیخواهد فکری ایجاد بکند. اگر فکری هم هست، مقدمه ذکر است.
در مورد مرگ، امیرالمؤمنین یک همچین مبنایی در کلامش دارند. بیشتر از اینکه مباحث، مباحث علمی و یک و دو و سه و چهار به همراه مقدمات و استنتاج و چه و چه باشد، جنبه ذکر در آن مطرح است. شاهکلیدهای فرمایشات امیرالمؤمنین، بحث امیرالمؤمنین و «لا ذکر» است. در درس حضرت امیر بیان شده که این ماه رجب، ماه ایشان است. همه ماهها، ماه امیرالمؤمنین است. این ماه دیگر تجلی خاصی در امیرالمؤمنین دارد. حالا آن دیگر چیست؟ دیگر ابتدای ماه، وسط ماه، آخر ماه، هر کدام روابط عجیبی با امیرالمؤمنین دارند. حالا وارد آن بحث نمیشویم.
رابطه امیرالمؤمنین با بحث مرگ، حتی در خود عالم برزخ، رابطه امیرالمؤمنین با نام مرگ عجیب است. حالا من الان خیلی نمیخواهم وارد بحث نشوم. بیایم این خطبه را مطرح کنیم و در برخی از مباحثی که به نظر میرسد مهم هستند، وارد شویم.
فقط الان یک اشارهای بکنم در مورد اینکه ما در بین اهل بیت، این لقب را نداشته باشیم. لقب «میت الاحیا» را به کسی داده باشند. «مرده متحرک». این تعبیر هم منفیش هست، هم مثبتش. امیرالمؤمنین فرمودند: «بیخاصیت در جامعه، اینها مردگان متحرکاند.» نگاه کنند به علی، نگاه کنند. این واژه را دیگر نداریم. آنجوری که احصا شده و استقرای ناقص صورت گرفته، درباره بقیه اهل بیت ما ندیدیم. حالا اگر دوستان پیدا کردند، بگویند. حالا این «میت» هم باز خودش عرفا تعابیر لطیفی ازش کشیدند بیرون: «تموت میت». تو که مردی. اینها مرده اند. لطیفه توش باشه. همین میت الاحیا که عرض کردیم، اشاره به همین است هم تو مردی، هم اینا. این مردن کجا، آن مردن امیرالمؤمنین کجا؟
رابطه ایشان با مرگ؛ یکی آن بحث مفصلی که امیرالمؤمنین به حارث همدانی فرمودند که: «فمن یمت یرنی». یعنی هر کی بمیرد، مرا میبیند. موت جسمی و موت طبیعی و موت پزشکی. وقتی این روح وارد عالم برزخ میشود، اولین ارتباطی که پیدا میکند، با امیرالمؤمنین است. خدا حفظ کند حاج آقای نیکبخت را. انشاءالله مدرسه علنی… نفهمیدم. من حالا از یک ط... دسترسی به این من نقطه زیر «بسم الله» یعنی چی؟ امیرالمؤمنین ابن عباس را تا صبح نگه داشتند و ازش گفتند و فرمودند: «نقطه». در رسمالخط کوفی با این نقطهای که ما داریم تفاوت داشت. آن نقطه برای مصونیت از خطر بود. یعنی فقط جهت را مشخص میکرد. حکم اعراب، حکم فتحه و کسره و اینها یک جور مصونیت در کلام ایجاد میکند.
مصونیت در «بسم الله» هم همان مصونیت است. یعنی هر کس در عالم حفظ میشود از هر چیزی و مصونیت پیدا میکند، به دلیل آن مصونیت است. «نقطه زیر بای بسم الله» به شما. کلام را که میخواهی شروع کنی، بسم الله را آن اولش، اولین جهت، آن اول مصونیت این است. امیرالمؤمنین علیهالسلام هزاران وجه در این عالم. هر مصونیت و محفوظیتی که هست، به واسطه امیرالمؤمنین است. لذا هر وقت انسان از هر خطایی مصون میماند یا هر خطایی را میکشد، این موت همان «فمن یمت یرنی» است. حالا آن رؤیت به چه نحو است، دیگر. به هر صورت، رابطه خاصی بین امیرالمؤمنین و مرگ وجود دارد. یک مقداری از بحث انشاءالله در اواخر عرایضم، باز هم اشاره به این مطلب در کلام امیرالمؤمنین، در خطبه ۲۲۱ است.
حضرت این آیه شریفه را که خواندند: «الْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ»، فرمودند در مورد همین آیه. انگار همه این خطبه چندصفحهای در تفسیر «الهاکم التکاثر» است. دریایی از معارف. «الهاکم» دیگر، دوستان همه چون اهل فضلند، ما درس پس میدهیم. در واقع درس پس دادن است. تصفیه عقاید میگوییم. اگر غلط گفتیم، شما اصلاح کنید. «الهاکم» که باب افعال است. «لهو» شما را به لهو کشانده. «تکاثر رجال لا تلهیه تجاره ولا بیع عن ذکر الله». یک مطلبی هم داشت. از ذکر خداوند. بحث مبنایی این است: «الهی». اگر کسی دچار «الهی» نشد، «رجل». معنای «رجل» یک دنیا حرف توش است.
سنّی داریم، عمری داریم، وزنی داریم، قدّی داریم. معمولاً ماها عموماً اینجوری است که قدّ عمرمان به پنج روز بیشتر نمیکشد. یکی از عرفا، دو سال پیش بود، یک روز بعد از نماز صبح، مشغول تعقیبات بودند. ایشان روح یکی از کاملین قرون گذشته را میبینند. به واسطه ما رسید، آن آقا که تشریف میآورند، به ایشان میگویند که من فلانیام که در عصر فلان بودم و در زمان خودم از من کاملتر نبود. الان در عالم برزخ دو سالهام. هر کی که از دنیا میرود، از بین شما در عالم برزخ، بچه یک روزه است. بچه یک روزه جز خرابکاری، گرسنگی، نمیتونه ببینه یا خوابش میآید یا خرابکاری کرده. میگفت که این عمر ما از اینها به بعد دیگر هیچی نداریم. یعنی همه تو همین سن و سالند. یک روز، دو روز. تازه کسی از دنیا اگر ببرد و بچه شش روزه است. ایشان فرموده بودند: چون بچه در شش روزگی نافش میافتد. کسی نافش از عالم دنیا بریده بشود، تازه بچه ششروزه است. این طرف میگفت: «من الان خیلی وضعم خوب است. دو سالهام. دیگر از ما بالاتر کسی نیست.» آقای بهجت ششسالهاند. این طرف عالم برزخ غذای بهجت به عنوان بزرگتر نیست. و اهل بیت، آنها «رجال»ند. مردان چهل ساله، هشتاد ساله، نود ساله. این طرف دنیا مگر همه حالا وجه «رجال» شدن چیست؟ «الْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ».
از اول بلوغ دیگر. حالا اول بلوغ که مثلاً آقای بهجت هشتاد سال دویده، تازه شش سالشه. آن چون به واسطه بزرگواری که به نقل از ایشان میگفتند، بعدش یک بچه دوساله، سهساله آنجا بود. چقدر چیز میفهمد؟ بچه چقدر میفهمد که مثلاً این گوشی چه کارایی دارد؟ چه کارها میکند؟ بچه ششساله چقدر فهم دارد از عالم معنا؟ بقیه معصومین نسبت به حضرات، بچه اند از ط... اطفال، جز مرد خدا نیستند. مرد خدا آنها که دیگر حال وحدت. ششساله است. نافش از دنیا بریده. بحث ذوق که جلسه قبل داشتیم. تازه شش روزش است. اینها توی تکاثر گیرند. آنها توی چی؟ از چی گذشتن؟ تجارت و بیع مانع از ذکر الله نشد برایشان. لطیفه است. نکته است. کدام تجارت؟ کدام بیع؟ «رجال» آن هر ثانیه دارد نفسش را میفروشد و نفسش را میفروشد به الله تبارک و تعالی. مشغول تجارت دائمی. تجارت مشتی لغو. پنجاه سال، شصت سال وزن ندارد که بخواهیم قیمت بگذارند. هوا. همه دل و هوا گرفته. که باده ثانیه به ثانیه میفروشد. همینم مشغولش نکرده. ذکر الله. همینم الهاش نداشته. حواسش هست ثانیه به ثانیه بفروشد. نه ثانیه به ثانیه، آن به آن، کمتر از آن. فروختن. مشغولش نکرده بفروشد. اصلاً بفهمد چه کالایی دارد. او خریدار دارد. میخرد. خوب هم میخرد.
الله، آیه ۱۱۱ سوره توبه است اگر اشتباه نکنم. اول نفسها را میخرد. بعدش اموال را میخرد. باید رشد بکند، بیاید، برسد به اینجا. «العابدون، الحامدون، العاملون بالمعروف». یازده تا صفت میگوید. تازه یازده تا صفت داشته باشد، میشود فروشنده خدا. کالا که میخرد، این یازده تا ویژگی را دارد. حالا این یازده تا ویژگی را که پیدا کرد، چه پدر درمیآورد. فروشنده باید چقدر رشد بکنی که دائمی بفروشد. سوره نور، مفسرین که این «رجال» را میدانند، آیه نور «ان رجال» نکره بودن و به آیه نور ربط دارد. «مشکوه و زجاجه و چی و چی و چی». اینها توی خانه کیاست؟ «رجال فی بیوت أذن الله» هستند. کی توی این خانهها؟ آن خانه با آن همه «الحاق» برای اینها. حالا چقدر فاصله است که توی نور محض. همان نور محضم الحاق نداشته. برایش تکاثر است. کثرتهای خیالی است. کثرتش هم خیالی است. غلطش هم خیالی است. حالا از آن خیالیتر تکاثرش است. این از آن بیشتر است. مال این از مال او بیشتر است. علم این از علم او بیشتر است. سواد این از سواد او بیشتر است. خود سوادش که خیالی است. مثلاً دکتر پنج کیلو بهش اضافه درجه بدهید. آن طرف دانشجو هست. عمومی میخواند. مثلاً مایع کلاسی. من فرماندهام، من استادم. این شاگرد من. رئیسم، این مرئوسه. برایش تکاثر است. تکثر فقط هرچی که کثرت است. تومور دنیوی و توی اعتبار مخیلات و اینها عکس از آن یکی است. پس بهتر است. اکثر کمی فقط نیست. کیفی هم ممکنه باشه. خانه ما بهتر از آن یکی. ماشینمان از آن یکی بهتر است. بحث کمی و تعدادش نیست.
فاصله را دیدید از کجاست تا کجا؟ روش عملی هم میبرند، نه روش علمی. «بیا من چند تا فرمول یادت بدم» نه. «صحبت بکنم، صحبت میکنم آدم میشی.» خیلی حرف است. خیلی احساس میکردم که نگاه مردم برایم تأثیر دارد. نخل و اثبات باعث میشود نگاه مثبتشان خیلی مرا به وجد میآورد و پیش بنده از هم نگاه منفیشان خیلی اذیتم درگیرم میکند. رضوانالله، سیری میکنند در نفس. این آقا توصیه نکرده. راهکار علمی نداده. تربیت شده نهجالبلاغه است دیگر. برگشتند فرمودند که: «گفت، برش داشت راهکاری داد بهم. خودم برم باهاش بجنگم.» گفتند: «همانا برداشتن همان با گفتن ورمیداره.» ببینید، او دارد میگوید، یعنی دارد میفهماند که خودش درگیر بشود. نقطه اصلی را دارد میزند. نیت. نیت از «نوا» میآید دیگر. درسته؟ «نوا» یعنی چی؟ «ما یونوا» مثلاً. چه میدانم. آن چیزی که «وا» و «یا» است. هسته مرکزی هسته مرکزی خیالی که قبل از عمل است. نماز نیت نیست که. این تمرکز حضور است. نسبت به اینکه آن نیت را به خورد عمل که این هم واجب است، در طول نماز حضور ذهن نسبت به آن عمل داشته باشید. ولی نیت ستاره اول است. شکل میدهد به سمت دنیاست. به سمت الله. آن «قربت الی الله»، جهت حضور در ذهن نیست که آدم مثلاً در خیال خداست. دیگر وجود ترشح میکند. حالا وارد این حرفها نشویم. با حرف زدن، در عمل، آن هسته مرکزی را دارد تغییر میدهد. آدم یک مدت که پای صحبت امیرالمؤمنین و نهجالبلاغه مینشیند، مبدأ میل عوض میشود.
انشاءالله که این تکثر شما، انقدر شما را بازی داد، تا کجا؟ آخر زمین بازی کی بود؟ خطبه ۲۲۱ «مقبره». تا آخر. تعبیر زورتم هم دارد. نکاتی که صیغههای تعجب که معمولاً تدریس نمیشود در ادبیات عرب. صیغه «یا لهُ» ما افعل زیاد شنیدیم دیگر. زیاد استفاده شده. «یا لهُ» مر ا. یا «یا لهُ» مر ا. چه مرامی دارد نسبت به این چیزی که انقدر دوره؟ مر ا. در معرض او. مقصودش مطلوبش. اونی که هدفش است. آدمی که این قبر را دور میداند چی توی ذهنش است؟ چه مطلوبی دارد؟ شغلش. فکر کرده چه مرامی دارد این آدمی که حالا یا منظور این است که چه مرامی دارد این آدمی که مرگ را دور میداند؟ فقط این نکته را میخواستم عرض بکنم که به هر دو وجه میشد برگرداند.
«مغفله». چه زیارتکنندگان که انقدر غافلند! خطری که انقدر دردناک است! انقدر هولناک است! «لقد استهلوا منهم خالین». از اموات. آن امواتی که انقدر برای اینها تذکردهنده اند. نگاهمان به اموات این است دیگر. آقا، بیست ساله. طرف فلان. بابا این دیگر رفت دیگر. بنده خدا دیگر تمام شد دیگر. بابا بسه دیگر. آدم نه. با مرد بعضی مرده را هم وجه دنیویش را میگیرند. اینها دیگر خیلی غافلند. برادرش بوده. از دنیا رفته. این هنوز توی خاطرات پانزده سال پیش دارد سر میکند. هر وقت این عکس را میبیند، دلش خالی میشود. احساس استقلال دارد. امیرالمؤمنین میفرماید: «مضمون، مرده رفته. با خاطرات فرق میکند. زندگیتو بکن.» راهکارهای عملی تذکرات هم احساس اینکه مرده تمام شد رفت، به خودش اولین مانع برای تذکر از این میت به این معنا است.
آلبوم عکس و اینها خیلی چیزهای به درد بخوری است. خوبی است. آدم بگذارد نگاه کند. خوبی. این فلانی کی بود؟ خاطرات دنیاست. گاهی گذشتگان را نگاه میکند. گاهی گذشتهها را نگاه میکند. خودش را نگاه میکند. با عکس قدیمی چه کار میکنیم؟ بچه خوشگل بودیم ما آن موقع. پیر شدیم، زشت شدیم. این هم باز دنیاست. مرد جوان چهارده ساله، پانزده ساله، شانزده ساله. مرد جوانی مرد.
آن روزگار «و طاروا و شوقوا من مکان بعید». اموات را تراوش میکنند به ام... مقصود، تندروی و زیادهروی است. آن آیهای که فرمود که «أَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ»، خاطرتان هست دیگر؟ اینها میخواهند دستاندازی به ایمان بکنند. در مورد بعضیها دارد که وقتی میروند آن طرف، آثار ایمان را میبینند. «تناوش» دست انداختن برای اینکه با این اموات برم دوباره تو خیالات دنیوی، توی همین لذتهای خیالی. مرده را هم میخواهد ازش یک کارکرد برای این لذت خیالی بیافریند. تعدادی گاهی خاطرات میگویند. چه شمالهایی با هم میرفتیم. جنوبهایی با هم میرفتیم. چه خاطرات! چه شبهایی را با هم گذراندیم. «نا و و شون». مقصود: تناوش و دستاندازی به میت. لذتهای خام دنیوی سر میکند. قبر پدرهایشان افتخار میکنند. عمه عزیز. آیت کافر به تعداد مردههایشان تکاثر میکنند.
«یرجعون منهم اجسادا خبر». جسدهایی که روح از توش تهی شد و رفته اند. برگردونم تو دنیا. جسدش را. خیلی توضیح ندهم. هر کدامش هزاران و حرکات ساکنت از آن آدم میخواهد. حرکاتش را به این دنیا برگرداند. حرکاتی که ساکن شده. با حقیقت آن آدم توی حقایق زندگی نمیکردند. توی خیالات زندگی میکرد. توی خیالات چیها بود؟ جسم بود و حرکات بود و یک سری اعتباریات بود. این هم که باز به مردهها. دنیا. این اموات اگر مایه عبرت باشند، شایستهترند تا اینکه مایه افتخار باشند. بدبخت بیچاره حسین. ولی خدایی یک مرد خدایی. صاحب نفسی. استادی. استاد یک ارتباطی برقرار بشود. استاد یک حقایقی دارد. یک سری اعتباریاتی با این اعتباریات استاد. بعد تازه میرویم با همین تکثر تفاخر میکنیم. فلان مرجع تقلید بیست تا سفر رفتیم. چه میدانم. سالها با هم توی یک خانه زندگی میکردیم. ایشان چقدر به ما عنایت داشتند! چه تعابیری در مورد ما داشتند! چقدر ما را تحویل میگرفتند! اعتباریات. ممکنه کسی پنجاه سال باید قاضی زندگی کند. یک بار به حقیقت راه پیدا نکند. حجاب قاضی راه پیدا کرده. ما پنجاه سال با این آقا زندگی کردیم. با آن خیالها. با هر حقیقتیها. حقیقت دارد. اعتباریاتش چیست؟ کی بیشتر قرآن حفظ کرده است؟ خود همین حفظ قرآن هم حقیقت دارد، هم اعتباریات. دیگر حقیقتش این است که آدم چقدر قرآن فهمیده و در وجودش رفته. اعتبار این کلمات است. بیشتر بلد است. تفاخر بشود. چه چیزهایی حجاب میشود برای آدم؟
«موت» است دیگر. یاد موت، تذکر موت. همه این فقه و اصول و فلسفه. همه اینهایی که جمع کردی. با اولین قبر فراموش میشود. اولین فشار کوچک. اول اگر دارایی نشده باشد، همش دانایی باشد. دانایی تکثر مایه تفاخر اموات است دیگر. مردهها دارد به مقام «علیهم بأبصار الأشوه» خطبه ۲۲۱. اگر به واسطه این مردهها، به یاد مردهها، اینها در مقام ذلت بربیایند، عاقلانهتر از این است که در مقام عزت قرار بگیرند. نقشهکشی بیشتری دارد میکند. هر کی از این اعتبار و یاد بیشتر بهره دارد. ماشین پرتر عوض میشود. کتب بیشتر حفظ کرده. اتفاق بیشتریه. بررسی کند به اموات، به ابصار اشوه نگاه میکنم. به کسی میگویند که تو شب نمیتواند خوب ببیند، خوب راه برود. «ذکر الرحمن مغیض له الشیطان». هر کسی که «اشوه» داشته باشد نسبت به ذکر رحمان. تکتک کلمات. یا دنیا حرف است.
«اشک شب کوری». شب کوری چه حالتی است؟ کسی توی خیابان میآید، هیچی نمیبیند. فقط تخیلها و ذهنیتها. راه ذهنیتش این است که احتمالاً اینجا جاده باشد. احتمالاً اینجا ماشین عبور میکند. احتمالاً اینجا جوی باشد. احتمالاً اینجا پل باشد. از این رد میشود. همش یک هاله است دیگر. یک هالهای از دور میبینم. یک چیزی واسه خودش حدس میزند. حالا هر کسی نگاهش به ذکر رحمان این نگاه «عشوه» باشد، یعنی با ذکر رحمان هم با حقیقتش ارتباط برقرار نکند، با همین اعتباریاتش. اعتباریاتش چیست؟ اعتکاف یک حقیقتی دارد، یک اعتباری. روز نخوردن، مسجد ماندن. حقیقتش آن خلوت. آن عکوفه. ارتباطی برقرار کرده باشد. این حقیقت اعتکاف است. درس بخوانی، باسواد بشوی، آن موقع حرف بزن. و این «اشوس» نسبت به کتب. نسبت به ذکر خدا. این هم اشخاص نسبت به ذکر اموات. خیالات و اعتباریات.
ذکر رحمان. تعبیر خیلی عجیب. کسی نگاهش به ذکر رحمان این باشد. نگاه حقیقی نداشته باشد. نگاه اعتباری. ارتباطش ارتباط اعتباری. با همین ظاهر از کار و ظاهر الفاظ ارتباط برقرار میکند. همینقدر شیطان، شیطونی برایش غیظ میکنیم. میچسبونیم بهش. قَر حالت قدیم بودن را هم ایجاد میکنیم که رفیقش باشد. صفات منتقل بشود بهش. صفات شیطان. حالا بعضیها نگاهشان به اموات نگاه اشوه است. توی این قبرستانها که میروند، مرده. نگاهشان این است: «سرد بود هوا. چه کار کردی؟ تا صبح.» امواج چیست؟ جهاله. با ام. با یاد اموات میشود آدم. یاد اموات باشد چی بشود؟ ضربدر قبر. جهالت داشته باشد. هی دارد بیشتر فرو میرود توی جهالت. حرکتش. مسیر حرکتش به سمت جهالت است. هی دارد توی بطن جهالت فرو میرود.
«استنطقوا عنهمات تلک الدیار الخاویه الخالی». امیرالمؤمنین که اگر مرده را به حرف بکشاند، یک سری حقایق را از عالم برزخ بهت خبر میدهد. اینها ارتباط حقیقی با امواج حقیقت برزخ و مرگ این است. فیلم اعتباری ما این است که بمیریم و یک مراسم باشکوهی بگیرند. چه ربطی دارد؟ تیرباران شد. حقیقت عالم برزخ و مرگ این است. اگر مردهها را استنتاق کنی، به حرف بکشونی از آن طرف. خود این حرف کشاندن هم راهکارهایی دارد. آیاتی از قرآن هست. «کلّمت الموتی». «فإنّک لن تسمع الموتى». «وکلِّم به الموتى». این قرآن. قرآنی که کوهها را میتواند سیر دهد. طی بیا. حالا چیز. ارتباط با ام. میرزای شیرازی داستان معروف. که یک نوار مفصل. برنامه کاملی که پیش میآید و اتفاقاتی که میافتد و اینها. این آقا میآید میگوید که من میخواهم ارتباط برقرار کنم. این آقا را ببینم. میگویند: «وادیالسلام. میرزا شیرازی. ذکر. این ذکر را بگو. صدایش کن.» سلمان از رسول الله ذکر داشت که علامت رحلتش بود. که آمد توی قبرستان. صدا زد. اموات جوابش را دادند. مردم هم شنیدند. مردم مدائن. علامت رحلت سلمان بود. مرحوم شیرازی دستورالعمل دو طرف را داد. رفت وادیالسلام. صدا زد. جوابی نیامد. مؤمنین از آدمهای بسیار مؤمن روزگار. وادیسلام نبود. صدایش بزن. برطرف شد.
قیمت مستقیم هم نکردم. قیمت غیرمستقیم کردم. برهوت. دختری که میخواستیم با پسر را ببریم خواستگاریش. یکی سیام و تحقیق کند برای ازدواج اینها. من نمیخواست. من نمیدانم چه میدانم. چه عرض کیت عرض کنم. بوی غیبت داشت. آن طرف هم نرفت ازدواج کند. این هم نرفت ازدواج کند. آن دختره ماند. پیر. حالا اگر از اموات استنتاق کنی، اینهایی که خانههای خراب ساکن هستند، توی خانههای خالی ساکناند، اینها در جواب چه خبر است؟ ماهایی که توی این عالم برزخیم، زمین زلال گم کرده بودیم. کجا باید میرفتیم؟ میگویم فرق ضلالت و دمایت این است دیگر. ضلالت گمراه روایت مسیر. یک وقت آدم هدف را نمیشناسد. راه را بلد نیست. توی روایت اینجوری است که هدف را نمیشناسد و راه غلط. در برابر رشد. توی ضلالت هدفم بلد نیست. ضلال در برابر هدایت است.
«زلال» بودیم روی زمین بازی دیگر. سرگرم. شما هم کاسه سر اموات پا میگذاریم. قدم به قدم. شما جمجمه مردههاست. و «تُستزرعون فی جسدای». اینها زراعت میکنی روی خاک این مرده. زراعت میکنیم. کشت میکنیم. و «ترتئون فیما یلفظوا». چقدر تعابیر زیباست! این غذایی که گذاشته بودم خوردم، از اضافهاش ریخت زمین. شما به خانهها و زمینهای ما نگاه کنید. مگر غیر از این است؟ اینها لفظی اینهاست دیگر. «لمّاز». اینهاست دیگر. به این گوشتی که لای دندان میماند. غذا تمام شده. این گوشت. آدم در میآورد. لای دندان خلال میکند. پرت میکند. سهم گربهای میشود. سطل آشغالی میافتد. سهم مورچهای میشود. «سینگل» رها کند. نشانه حری و آزادگی همین ترک این لمّاز است. دیگران خوردند، پس خواندن شما رسیده است. زندگی میکنیم. چقدر آدم را میفهماند. من زندگی کردم. خانه ساختم. ازدواج کردم. مرد. قبرستانش هم قبرستان مخروبه شد. استفاده شده. قبرستان بود. مدتهای مدید کسی استفاده نکرده. اینجا منطقه بکر است. کاسه سر مرده است. کل زمین قبرستان بزرگ. تولید و مصرف میکنی از باقیمانده اینهاست. اینها قبلاً از این خانهها استفاده کردهاند، رفتهاند. با این تکههای آهنی که باهاش ماشین ساخته. این همه حال میکنی. لذت میبری. اینها همه تکههایی بوده که از قدیم بوده. قبلی خراب کردند. چقدر تعابیر زیباست!
این روزها خیام شعور دارند دیگر. روزهایی که بین شما و اینهاست. همه در حال گریه اند و «علیکم حال شما». بابا جان! ما دیدیم کسانی که آمدند اینجا زندگی کردند. دلبسته بودند به زندگی. دلبسته بودند مرکبشان به ماشینشان. به این «قلاطین مقنطره سیل مسومه». به تعابیر سوره مبارکه آل عمران. صاحب این زنهایشان. به این زندگیهایشان. به این مزرعههایشان. چه دلبستگیهایی! گاو فیلمی است. از آن فیلمهای به یاد ماندنی. حضرت امام خیلی تعریف کرده بودند. تأیید کرده بودند این فیلم را. گاوش مرد. خودش گاو شد. از شدت سختی فراق این گاو. هنرپیشه لایه انتظامی بازی کرده بودند دیگر. خیلی جدی بوده. هرچی که اراده میکنی بهش برسی، باطنت همان شکلی میشود. در باطن تو را. وقتی که آدم به چیزی تمایل پیدا میکند، ازش کمتره که بهش تمایل پیدا میکند. هر درجهای که تو را جذب میکند، یعنی این نیستی. کمالی که در تو نیست، جذبت کرده. بگیری.
ذهنش درگیر این است که فلان زمین را بگیرد و فلان خانه را بگیرد و فلان الاغ را سوار شود. آن پیشنماز، نماز میخوانده. توی نمازهایش فکر این بود که من پیر شدم و بروم یا الاغی بخرم و اینها. آن ولی خدا آمد پشتش. «نماز همه نمازت الاغ». سید رضی، شارح نهجالبلاغه. پشت سید مرتضی نماز خواند. قبل نمازشان چی بود؟ برای امامت جماعت. من هم گفتم که کی اعدل؟ به نتیجه نرسیدند. گفتند کی تا حالا گناه؟ این در صورتی است که شرایط سوال برای زنانه بودن مثلاً سید. لحظه نماز فرادا. خیاط. به کسی گفته بودند فیلم کرههای جغرافیایی شده. جغرافیایی میفروخت. درست میکرد، میفروخت. تهران. پارچه مثلاً از فلان جا بخرم و یک خورده پلاستیک و چوب و رنگ و اینها. جغرافیایی. سود. درگیری ذهن ماها. «رفتند. أیام أولائکم سلف غایتکم». اینها سلف غایت شما هستند. این مسیری که شما دارید، زودتر از اینها رفتند. دارد خط. واقعاً. واقعاً آدم اعتبار داشته باشد، یعنی قصد عبرت گرفتن داشته باشد، زیر و رو میشود. به هم. مولوی قندهاری همینجوری متحول شد. آستانه قبرستان رد میشد. توی مشهد. دیوارها خراب شده بود. آمدی توی خودت. چه خبره اینجا؟ زمینه تحول در تو شکل میگیرد و کارش دیگر تشرفاتی خدمت امام زمان داشته. کافی است بگیرتش. تخفیف. یکی از بزرگان. قبرستان به آنجا میرفتیم و زیاد میرفتیم و گاهی توفیق هست میرویم. فضای سنتی خودشو حفظ کرده. بقیه قبرستانی که متأسفانه دارند. ضرب نوسازی شهر و اینها دارند صافش میکنند. که آدم یاد گذشته را خراب میکند. پارک بیشتر شبیه است. حرم. ناهار چی درست کنم؟ شوهرم از سر کار برمیگردد. جلب توجه بشود. آرایش کنم. برم یک وقت آرایشگاهی بگیرم و اینها. خیلی حرف است. داخل حالت مرگ. انشاءالله جلوتر.
حالت جان دادن. حالت جان دادن چه حالتی است؟ «چای دندونتون رو میخوام بکشم. سر نکنن.» چه حالی بهتون دست میدهد؟ سه عضوی که وصل است به یک عضو دیگر است و آن روح دارد. میخواهند بین جسم و روح. تو دندان و لثه. میخواهم بین جسم و روح فاصله بیندازم. سرم نکند. فرمود که این درد برای تمام وجود آدم است. تکتک اجزا و اعضا بدن را میخواهند بکنند از روح. فقط بد. فاز علاقهها. اصل داستان آنجا. دلبستگیها. واسه اینکه معتاد را از مواد جدا کنند ولی اعتیاد ازش نگیرند که خیلی معتاد هست. اعتیادم هست و معتاد به مواد نیست. چراغ به اصل حالت جان دادن. ذرهذره جداش میکنند. میکنند. حالت حسرتش باز. حسرت الم. حالت جان دادن. فشار مرگ. آن حالت حسرت موت است. اینها هر کدام نوع درکش متفاوت است. برزخ ماندنش، حسرتها را افزون میکند. دنیوی نیست که اولش عادی بشود برایش. اول چشمه درد میگیرد. خیلی هم درد میگیرد. زندگی درد ندارد. جلوتر فرمایشات امیرالمؤمنین هست. حالا بعداً انشاءالله اگر خدا توفیق دهد، میرسیم جلو. اصل بدبختیشان توی عالم برزخ حالت مرگ بین خوف و رجاست. عصری بود. حالت کشفی مثلاً صورت گرفته با یکی از اموات. مرده جوانی هم بود. آن کسی که از دنیا رفته بود، باهاش ارتباط برقرار کرد. نمازخوان. چه میدانم. اهل حلال و حرام. روزهگیر. ماه رمضان شناس. شب قدر شناس. مسجد پرو. در حد خودش زمان. بیست و دو سه ساله. شخص میگوید که من آن جوان را دیدم. حالت تو برزخ چه جوری است؟ یکی گفت که صحنه را نشان داد به این بالا. دو تا صخره بود. بین دو تا صخره وایستاده بود. یک سنگ لغزان زیر پایش. این سنگم نمیدانم آخرین سنگه. وایمیایستد یا زیر پام. در دم حسرت. برزخ به تعبیر امیرالمؤمنین توی همین خطبه است. دارند جلو. حالت بین خوف و رجا. آخرش نمیدانم مال کدام دسته هستند. واقعاً نمیداند دیگر. مثل این دنیا تقاضا ندارد. بریم جهنم حساب در پیش دارد. پیچیده است. همه را حساب میکشم. واقعاً مال کدام دست هستند. راه نجات دست میگیرد. همین ارتباط با امیرالمؤمنین.
سلطان برزخ. امیرالمؤمنین به تعبیر عرفا و بزرگان. او کلید دارد. آن طرف هر حسابی هست، مالک اوست. «قسیم الجنه و النار» اوست. اینها همه کسانی که در تردیدم که آخر چی میشود، اگر با امیرالمؤمنین پیوند خورده باشند، نجات مییابند. ایام ماه رجب. به حق این ایام میلاد امیرالمؤمنین. پیوند وجود ما را به آن شجره وجود خودش پیوندی بزند. امیرالمؤمنین. مرگ شیرین بشود برایمان انشاءالله. تازه اول دیدار باشد. اول ملاقات باشد. در روایت دارد. خدمت امام صادق علیه السلام عرضه داشت: «آقا جان! چی میشود بعضیها وقتی از دنیا میروند، گوشه چشمشان خیس است؟ گریه میکنند. داستان چیست؟» حضرت فرمودند که: «اگر مؤمن باشد، اشک سردی گوشه چشمش مینشیند. اشک شوق از ملاقات امیرالمؤمنین علیه السلام.» همین نگاه که میافتد. امیرالمؤمنین علیه السلام. اشکی از گوشه چشم میریزد. تا آن لحظه مرده همش التماس میکند. محتضر میگوید: «مرا برگردان.» تا امیرالمؤمنین را نشانش میدهند. اگر ارتباطی با او داشته باشد. دست ما را بگیرد. امیرالمؤمنین. آن دستی که همیشه باز بود. هیچ وقت بسته نشد. میبستند دست امیرالمؤمنین را. توی روایت دارد: «دست بسته نمیشود.» امیرالمؤمنین. دستهایی که توی این دنیا فرو رفته. توی این لجنزار دنیا غرق شده. «حشیش به هر حشیش و گیاهی از این دنیا دست».
آن دستی که قنداقه را باز میکرد. سعادت ناصریه داستان را نقل میکند. یک «اشبه الناس به امیرالمؤمنین». رسول الله داشت. امام حسین در کربلا. علی اکبر. یک «اشبه الناس» هم به امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین. وقتی که به دنیا آمدم. میلاد علی اصغر ابی عبدالله. از وقتی به دنیا آمد م... به دنیا آمد. مظلوم بود. السلام علیک یا ابا ال… یا علی جان. سلام الله. ما بقی ولله. السلام علی الحسین. علی علی حسین و حسین جمیع. کیف. همین که صدا میزد. هل من. مقیم حرم رسول. دیدم غیرتش مثل جد امیرالمؤمنین. بچه طاقت نداشت سیلی خوردن را. شنیده بود. فهمیدی که طاقت ندارم. نمیتوانم روی دستش ببینم. ابی عبدالله. اصغر ابی عبدالله. انشاءالله با همین روضه زیارت میکنیم. رج. بچه بیحال شده بود. اینجوری نبود از بغل سر جدا کنه. لا اله الا الله. سر حسین. لعنت الله علی القوم الظالمین.
یا الله! یا رحمان! یا رحیم! یا محمد! یا علی! یا فاطمه! یا حسن! یا حسین! یا مهدی! یا بقیهالله. به حق الحسین. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا قلب نازنین حجت بن الحسن به حق این ماه شریف و فرق بین روزهای مبارک از تکتک ما راضی و خشنود بفرما. عمر ما را قرار بده و نسل ما را نوکران آقامون قرار بده. علما، شهدا، فقها، امام راحل. در این ایام میلاد جوادالائمه، علی اصغر، امیرالمؤمنین. در این ایام وفات زینب کبری. سر سفره با برکت اهل بیت، مهمان اهل بیت. الهی عاقبت ما، جوانهایمان، خانوادههایمان را به خیر بفرما. مرزهای اسلام. شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. آزاد. حاجتمندان، بالاخص شیعیان امیرالمؤمنین را از حاجت روا بفرما. علی اولاد علی به فریاد ما برسان. قیامت و بهشت انشاءالله مانند این دنیا ما را همجوار فاطمه معصومه قرار دهد. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، بفرما. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین خدمتگزار را منصور بدار. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب بفرما. ما را مشمول هدیه ذاکیه آقامون بقیهالله بالاخص قرار بده. هر آنچه گفتیم و صلاح ما بود را برای ما رقم بزن. صلوات.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین. لعنت الله علی القوم الظالمین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
**مقدمه**
در خصوص نهجالبلاغه نکتهای را عرض کنم. در ایام نوروز، ما در منطقه هویزه، در یادمان شهدا، سخنرانی داشتیم. حین سخنرانی، یکی از دوستان قدیمیمان که در کرج ایشان را میشناختم و از مسئولین بودند، جلو آمد. هنگامی که سخنرانیام تمام شد، ایشان مرا بغل کرد و گفت: «بیا، من با شما کار دارم.» ایشان از مسعود احتمالاً مقصود "مسئولین" فرهنگی کشورمان بودند. گفتند: «من در حیاط نشسته بودم و دیدم شما در مورد شهید علمالهدی صحبت میکنید.» خب، کار ما همین است؛ در مورد نهجالبلاغه و رابطه شهید علمالهدی با نهجالبلاغه صحبت میکنیم.
آن شخص، خاطراتی از شهید علمالهدی و رابطهاش با نهجالبلاغه میگفت: «وقتی قرار شد تجهیزات به رزمندهها بدهند، ایشان گشتی جدی زد و کنار هر اسلحهای که به رزمندهها میدادند، یک نهجالبلاغه هم گذاشت.» میخواند، گریه میکرد، حفظ بود. بخش اعظمی از نهجالبلاغه را حفظ بود. از اینجور خاطرات تعریف میکرد.
«نشسته، هی گریه میکنه، هی میخونه. بعداً پاشدم که دیدم این خطبه «عین عمار» را دارد میخواند.» این بزرگواری که باعث شده شهید عمر خود را برای نهجالبلاغه بگذارد، این داستان است.
میگفت ایشان دوست «دولابی امیر» بود. وقتی با هم رابطه داشتند، قرار میگذارند هر کس زودتر از این دنیا رفت، بیاید و خبر بدهد. این ماجرا زیاد بوده؛ بین دوستانی که پیمان برادری میبستند. بین مرحوم علامه مجلسی و مرحوم محمود جزایری هم یک همچین قراردادی بود که مرحوم جزایری...
این آقا میگوید که من رفتم سر مزار دولابی. «خیلی مزار با برکتی. اونجا مهیب زدن» به قول خودشان. بعد از اینکه مثلاً دو سه سال گذشته بوده از رحلت آقای دولابی، گفتم که «همه جا، یعنی چی؟ من نمیفهمم. همه جای برزخ وجب به وجب اینجا تحت سلطه مؤمنین علیهالسلام، امیرالمؤمنین است.» نهجالبلاغه را وجب به وجب میخواند، طوری که انگار غیر از نهجالبلاغه خبری نیست.
الهی قمشهای هم فرمود: «آرزوی بنده این است که پای حوزه کوثر بنشینم و از امیرالمؤمنین نهجالبلاغه بگیرم.» حالا یعنی چه؟ امیرالمؤمنین باز آن طرف درس نهجالبلاغه میدهد. البته همه فرمایشات امیرالمؤمنین، نهجالبلاغه است. خب حالا، این کتاب هم به دلیل اخلاصی که مرحوم سید رضی داشته، عنایت خاصی به آن شده است. حکایات مختلفی هم در مورد این کتاب و اینها هست. کاری نداریم.
اینکه این ماه رجب ولادت شد و این جلسه حالا روزی ما شد، باعث شد وارد بحث نهجالبلاغه شویم و موضوعی را که در این چند جلسه شروع کردهایم، ادامه دهیم. در هر جلسه، الحمدلله، حداقل یک خطبه یا یک حکمت از نهجالبلاغه را بحث کردهایم.
بحثی که جلسه قبل مطرح شد، در مورد رغبت و زهد بود که امیرالمؤمنین علیهالسلام، البته عرض کردم، این بحث، بحث بسیار مفصلی است. باید روی موضوع بمانیم تا بیشتر بشکافیم و بیشتر وارد اضلاع موضوع شویم و در اجزای موضوع بپردازیم.
بحثی که این جلسه انشاءالله خواهیم داشت، در مورد این است که حالا امیرالمؤمنین فرایند عملی را که برای ما و خود امیرالمؤمنین مطرح میکنند و طی میکنند، برای اینکه یک راهکار عملی باشد، نسبت به رابطه ما و دنیا معرفی میکند.
فقط یک بحث تئوریک نیست. بسیاری از بحثها در مورد رابطه انسان و دنیا، بیشتر مباحث تئوریک و بعضاً عقلی یا مباحث اخلاقی علمی است. راهکار عملی یک خورده فرق میکند. تازه نهجالبلاغه هم از این جهت مثل قرآن است. کتاب علمی نیست. حضرت آیتالله جوادی آملی بارها میفرمودند و همیشه مد نظرشان بوده که قرآن کتاب علمی نیست. کتاب علم مقدماتی دارد، مبادی دارد، رؤوس ثمانیه دارد. در مبحثی وارد میشود، انتهایی دارد، غایتی دارد. قرآن اینگونه نیست. میآید وسط یک حکم را یکدفعه میزند. توی مسئله اخلاقی یکدفعه بحث را میگرداند. نفوس گاهی یکدفعه برمیگردند به اسمای الهی. گاهی استدلال است: مقدمه اولش میآید، صغرا مطرح میشود، کبری مطرح نمیشود. کبری مطرح میشود، صغرا مطرح نمیشود. فرایند استنتاجی توش کامل نیست. جنبههای اخلاقی را در زوایای ریز میکشاند. کتاب علمی نیست. نور روشنگری شکلی است.
در بسیاری از مباحث، امیرالمؤمنین علمی وارد نشدهاند. مسائل ریزی که در مورد خفاش و طاووس امیرالمؤمنین مطلب دارند، اگر خدا انشاءالله توفیق دهد، با اینکه ما کماکان در خودمان استحقاقی نمیبینیم که اینجا صحبت بکنیم، ولی اگر لطف خدا پابرجا بود و حوصله دوستان هم ماندگار بود، به آن مباحث هم میرسیم. امیرالمؤمنین بحث ریزهکاریهای خلقت طاووس را مطرح میکند. مباحث دقیق معرفت نفس از بحث خفاش را به مباحث سیاسی میکشاند. از کجا به کجا! کتاب علمی نیست. نهجالبلاغه همش کتاب ذکر است. کتاب نور. باطن را رشد میدهد، زوایا را میشکافد. فقط برای اینکه ذکری ایجاد شود است. نمیخواهد فکری ایجاد بکند. اگر فکری هم هست، مقدمه ذکر است.
در مورد مرگ، امیرالمؤمنین یک همچین مبنایی در کلامش دارند. بیشتر از اینکه مباحث، مباحث علمی و یک و دو و سه و چهار به همراه مقدمات و استنتاج و چه و چه باشد، جنبه ذکر در آن مطرح است. شاهکلیدهای فرمایشات امیرالمؤمنین، بحث امیرالمؤمنین و «لا ذکر» است. در درس حضرت امیر بیان شده که این ماه رجب، ماه ایشان است. همه ماهها، ماه امیرالمؤمنین است. این ماه دیگر تجلی خاصی در امیرالمؤمنین دارد. حالا آن دیگر چیست؟ دیگر ابتدای ماه، وسط ماه، آخر ماه، هر کدام روابط عجیبی با امیرالمؤمنین دارند. حالا وارد آن بحث نمیشویم.
رابطه امیرالمؤمنین با بحث مرگ، حتی در خود عالم برزخ، رابطه امیرالمؤمنین با نام مرگ عجیب است. حالا من الان خیلی نمیخواهم وارد بحث نشوم. بیایم این خطبه را مطرح کنیم و در برخی از مباحثی که به نظر میرسد مهم هستند، وارد شویم.
فقط الان یک اشارهای بکنم در مورد اینکه ما در بین اهل بیت، این لقب را نداشته باشیم. لقب «میت الاحیا» را به کسی داده باشند. «مرده متحرک». این تعبیر هم منفیش هست، هم مثبتش. امیرالمؤمنین فرمودند: «بیخاصیت در جامعه، اینها مردگان متحرکاند.» نگاه کنند به علی، نگاه کنند. این واژه را دیگر نداریم. آنجوری که احصا شده و استقرای ناقص صورت گرفته، درباره بقیه اهل بیت ما ندیدیم. حالا اگر دوستان پیدا کردند، بگویند. حالا این «میت» هم باز خودش عرفا تعابیر لطیفی ازش کشیدند بیرون: «تموت میت». تو که مردی. اینها مرده اند. لطیفه توش باشه. همین میت الاحیا که عرض کردیم، اشاره به همین است هم تو مردی، هم اینا. این مردن کجا، آن مردن امیرالمؤمنین کجا؟
رابطه ایشان با مرگ؛ یکی آن بحث مفصلی که امیرالمؤمنین به حارث همدانی فرمودند که: «فمن یمت یرنی». یعنی هر کی بمیرد، مرا میبیند. موت جسمی و موت طبیعی و موت پزشکی. وقتی این روح وارد عالم برزخ میشود، اولین ارتباطی که پیدا میکند، با امیرالمؤمنین است. خدا حفظ کند حاج آقای نیکبخت را. انشاءالله مدرسه علنی… نفهمیدم. من حالا از یک ط... دسترسی به این من نقطه زیر «بسم الله» یعنی چی؟ امیرالمؤمنین ابن عباس را تا صبح نگه داشتند و ازش گفتند و فرمودند: «نقطه». در رسمالخط کوفی با این نقطهای که ما داریم تفاوت داشت. آن نقطه برای مصونیت از خطر بود. یعنی فقط جهت را مشخص میکرد. حکم اعراب، حکم فتحه و کسره و اینها یک جور مصونیت در کلام ایجاد میکند.
مصونیت در «بسم الله» هم همان مصونیت است. یعنی هر کس در عالم حفظ میشود از هر چیزی و مصونیت پیدا میکند، به دلیل آن مصونیت است. «نقطه زیر بای بسم الله» به شما. کلام را که میخواهی شروع کنی، بسم الله را آن اولش، اولین جهت، آن اول مصونیت این است. امیرالمؤمنین علیهالسلام هزاران وجه در این عالم. هر مصونیت و محفوظیتی که هست، به واسطه امیرالمؤمنین است. لذا هر وقت انسان از هر خطایی مصون میماند یا هر خطایی را میکشد، این موت همان «فمن یمت یرنی» است. حالا آن رؤیت به چه نحو است، دیگر. به هر صورت، رابطه خاصی بین امیرالمؤمنین و مرگ وجود دارد. یک مقداری از بحث انشاءالله در اواخر عرایضم، باز هم اشاره به این مطلب در کلام امیرالمؤمنین، در خطبه ۲۲۱ است.
حضرت این آیه شریفه را که خواندند: «الْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ»، فرمودند در مورد همین آیه. انگار همه این خطبه چندصفحهای در تفسیر «الهاکم التکاثر» است. دریایی از معارف. «الهاکم» دیگر، دوستان همه چون اهل فضلند، ما درس پس میدهیم. در واقع درس پس دادن است. تصفیه عقاید میگوییم. اگر غلط گفتیم، شما اصلاح کنید. «الهاکم» که باب افعال است. «لهو» شما را به لهو کشانده. «تکاثر رجال لا تلهیه تجاره ولا بیع عن ذکر الله». یک مطلبی هم داشت. از ذکر خداوند. بحث مبنایی این است: «الهی». اگر کسی دچار «الهی» نشد، «رجل». معنای «رجل» یک دنیا حرف توش است.
سنّی داریم، عمری داریم، وزنی داریم، قدّی داریم. معمولاً ماها عموماً اینجوری است که قدّ عمرمان به پنج روز بیشتر نمیکشد. یکی از عرفا، دو سال پیش بود، یک روز بعد از نماز صبح، مشغول تعقیبات بودند. ایشان روح یکی از کاملین قرون گذشته را میبینند. به واسطه ما رسید، آن آقا که تشریف میآورند، به ایشان میگویند که من فلانیام که در عصر فلان بودم و در زمان خودم از من کاملتر نبود. الان در عالم برزخ دو سالهام. هر کی که از دنیا میرود، از بین شما در عالم برزخ، بچه یک روزه است. بچه یک روزه جز خرابکاری، گرسنگی، نمیتونه ببینه یا خوابش میآید یا خرابکاری کرده. میگفت که این عمر ما از اینها به بعد دیگر هیچی نداریم. یعنی همه تو همین سن و سالند. یک روز، دو روز. تازه کسی از دنیا اگر ببرد و بچه شش روزه است. ایشان فرموده بودند: چون بچه در شش روزگی نافش میافتد. کسی نافش از عالم دنیا بریده بشود، تازه بچه ششروزه است. این طرف میگفت: «من الان خیلی وضعم خوب است. دو سالهام. دیگر از ما بالاتر کسی نیست.» آقای بهجت ششسالهاند. این طرف عالم برزخ غذای بهجت به عنوان بزرگتر نیست. و اهل بیت، آنها «رجال»ند. مردان چهل ساله، هشتاد ساله، نود ساله. این طرف دنیا مگر همه حالا وجه «رجال» شدن چیست؟ «الْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ».
از اول بلوغ دیگر. حالا اول بلوغ که مثلاً آقای بهجت هشتاد سال دویده، تازه شش سالشه. آن چون به واسطه بزرگواری که به نقل از ایشان میگفتند، بعدش یک بچه دوساله، سهساله آنجا بود. چقدر چیز میفهمد؟ بچه چقدر میفهمد که مثلاً این گوشی چه کارایی دارد؟ چه کارها میکند؟ بچه ششساله چقدر فهم دارد از عالم معنا؟ بقیه معصومین نسبت به حضرات، بچه اند از ط... اطفال، جز مرد خدا نیستند. مرد خدا آنها که دیگر حال وحدت. ششساله است. نافش از دنیا بریده. بحث ذوق که جلسه قبل داشتیم. تازه شش روزش است. اینها توی تکاثر گیرند. آنها توی چی؟ از چی گذشتن؟ تجارت و بیع مانع از ذکر الله نشد برایشان. لطیفه است. نکته است. کدام تجارت؟ کدام بیع؟ «رجال» آن هر ثانیه دارد نفسش را میفروشد و نفسش را میفروشد به الله تبارک و تعالی. مشغول تجارت دائمی. تجارت مشتی لغو. پنجاه سال، شصت سال وزن ندارد که بخواهیم قیمت بگذارند. هوا. همه دل و هوا گرفته. که باده ثانیه به ثانیه میفروشد. همینم مشغولش نکرده. ذکر الله. همینم الهاش نداشته. حواسش هست ثانیه به ثانیه بفروشد. نه ثانیه به ثانیه، آن به آن، کمتر از آن. فروختن. مشغولش نکرده بفروشد. اصلاً بفهمد چه کالایی دارد. او خریدار دارد. میخرد. خوب هم میخرد.
الله، آیه ۱۱۱ سوره توبه است اگر اشتباه نکنم. اول نفسها را میخرد. بعدش اموال را میخرد. باید رشد بکند، بیاید، برسد به اینجا. «العابدون، الحامدون، العاملون بالمعروف». یازده تا صفت میگوید. تازه یازده تا صفت داشته باشد، میشود فروشنده خدا. کالا که میخرد، این یازده تا ویژگی را دارد. حالا این یازده تا ویژگی را که پیدا کرد، چه پدر درمیآورد. فروشنده باید چقدر رشد بکنی که دائمی بفروشد. سوره نور، مفسرین که این «رجال» را میدانند، آیه نور «ان رجال» نکره بودن و به آیه نور ربط دارد. «مشکوه و زجاجه و چی و چی و چی». اینها توی خانه کیاست؟ «رجال فی بیوت أذن الله» هستند. کی توی این خانهها؟ آن خانه با آن همه «الحاق» برای اینها. حالا چقدر فاصله است که توی نور محض. همان نور محضم الحاق نداشته. برایش تکاثر است. کثرتهای خیالی است. کثرتش هم خیالی است. غلطش هم خیالی است. حالا از آن خیالیتر تکاثرش است. این از آن بیشتر است. مال این از مال او بیشتر است. علم این از علم او بیشتر است. سواد این از سواد او بیشتر است. خود سوادش که خیالی است. مثلاً دکتر پنج کیلو بهش اضافه درجه بدهید. آن طرف دانشجو هست. عمومی میخواند. مثلاً مایع کلاسی. من فرماندهام، من استادم. این شاگرد من. رئیسم، این مرئوسه. برایش تکاثر است. تکثر فقط هرچی که کثرت است. تومور دنیوی و توی اعتبار مخیلات و اینها عکس از آن یکی است. پس بهتر است. اکثر کمی فقط نیست. کیفی هم ممکنه باشه. خانه ما بهتر از آن یکی. ماشینمان از آن یکی بهتر است. بحث کمی و تعدادش نیست.
فاصله را دیدید از کجاست تا کجا؟ روش عملی هم میبرند، نه روش علمی. «بیا من چند تا فرمول یادت بدم» نه. «صحبت بکنم، صحبت میکنم آدم میشی.» خیلی حرف است. خیلی احساس میکردم که نگاه مردم برایم تأثیر دارد. نخل و اثبات باعث میشود نگاه مثبتشان خیلی مرا به وجد میآورد و پیش بنده از هم نگاه منفیشان خیلی اذیتم درگیرم میکند. رضوانالله، سیری میکنند در نفس. این آقا توصیه نکرده. راهکار علمی نداده. تربیت شده نهجالبلاغه است دیگر. برگشتند فرمودند که: «گفت، برش داشت راهکاری داد بهم. خودم برم باهاش بجنگم.» گفتند: «همانا برداشتن همان با گفتن ورمیداره.» ببینید، او دارد میگوید، یعنی دارد میفهماند که خودش درگیر بشود. نقطه اصلی را دارد میزند. نیت. نیت از «نوا» میآید دیگر. درسته؟ «نوا» یعنی چی؟ «ما یونوا» مثلاً. چه میدانم. آن چیزی که «وا» و «یا» است. هسته مرکزی هسته مرکزی خیالی که قبل از عمل است. نماز نیت نیست که. این تمرکز حضور است. نسبت به اینکه آن نیت را به خورد عمل که این هم واجب است، در طول نماز حضور ذهن نسبت به آن عمل داشته باشید. ولی نیت ستاره اول است. شکل میدهد به سمت دنیاست. به سمت الله. آن «قربت الی الله»، جهت حضور در ذهن نیست که آدم مثلاً در خیال خداست. دیگر وجود ترشح میکند. حالا وارد این حرفها نشویم. با حرف زدن، در عمل، آن هسته مرکزی را دارد تغییر میدهد. آدم یک مدت که پای صحبت امیرالمؤمنین و نهجالبلاغه مینشیند، مبدأ میل عوض میشود.
انشاءالله که این تکثر شما، انقدر شما را بازی داد، تا کجا؟ آخر زمین بازی کی بود؟ خطبه ۲۲۱ «مقبره». تا آخر. تعبیر زورتم هم دارد. نکاتی که صیغههای تعجب که معمولاً تدریس نمیشود در ادبیات عرب. صیغه «یا لهُ» ما افعل زیاد شنیدیم دیگر. زیاد استفاده شده. «یا لهُ» مر ا. یا «یا لهُ» مر ا. چه مرامی دارد نسبت به این چیزی که انقدر دوره؟ مر ا. در معرض او. مقصودش مطلوبش. اونی که هدفش است. آدمی که این قبر را دور میداند چی توی ذهنش است؟ چه مطلوبی دارد؟ شغلش. فکر کرده چه مرامی دارد این آدمی که حالا یا منظور این است که چه مرامی دارد این آدمی که مرگ را دور میداند؟ فقط این نکته را میخواستم عرض بکنم که به هر دو وجه میشد برگرداند.
«مغفله». چه زیارتکنندگان که انقدر غافلند! خطری که انقدر دردناک است! انقدر هولناک است! «لقد استهلوا منهم خالین». از اموات. آن امواتی که انقدر برای اینها تذکردهنده اند. نگاهمان به اموات این است دیگر. آقا، بیست ساله. طرف فلان. بابا این دیگر رفت دیگر. بنده خدا دیگر تمام شد دیگر. بابا بسه دیگر. آدم نه. با مرد بعضی مرده را هم وجه دنیویش را میگیرند. اینها دیگر خیلی غافلند. برادرش بوده. از دنیا رفته. این هنوز توی خاطرات پانزده سال پیش دارد سر میکند. هر وقت این عکس را میبیند، دلش خالی میشود. احساس استقلال دارد. امیرالمؤمنین میفرماید: «مضمون، مرده رفته. با خاطرات فرق میکند. زندگیتو بکن.» راهکارهای عملی تذکرات هم احساس اینکه مرده تمام شد رفت، به خودش اولین مانع برای تذکر از این میت به این معنا است.
آلبوم عکس و اینها خیلی چیزهای به درد بخوری است. خوبی است. آدم بگذارد نگاه کند. خوبی. این فلانی کی بود؟ خاطرات دنیاست. گاهی گذشتگان را نگاه میکند. گاهی گذشتهها را نگاه میکند. خودش را نگاه میکند. با عکس قدیمی چه کار میکنیم؟ بچه خوشگل بودیم ما آن موقع. پیر شدیم، زشت شدیم. این هم باز دنیاست. مرد جوان چهارده ساله، پانزده ساله، شانزده ساله. مرد جوانی مرد.
آن روزگار «و طاروا و شوقوا من مکان بعید». اموات را تراوش میکنند به ام... مقصود، تندروی و زیادهروی است. آن آیهای که فرمود که «أَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ»، خاطرتان هست دیگر؟ اینها میخواهند دستاندازی به ایمان بکنند. در مورد بعضیها دارد که وقتی میروند آن طرف، آثار ایمان را میبینند. «تناوش» دست انداختن برای اینکه با این اموات برم دوباره تو خیالات دنیوی، توی همین لذتهای خیالی. مرده را هم میخواهد ازش یک کارکرد برای این لذت خیالی بیافریند. تعدادی گاهی خاطرات میگویند. چه شمالهایی با هم میرفتیم. جنوبهایی با هم میرفتیم. چه خاطرات! چه شبهایی را با هم گذراندیم. «نا و و شون». مقصود: تناوش و دستاندازی به میت. لذتهای خام دنیوی سر میکند. قبر پدرهایشان افتخار میکنند. عمه عزیز. آیت کافر به تعداد مردههایشان تکاثر میکنند.
«یرجعون منهم اجسادا خبر». جسدهایی که روح از توش تهی شد و رفته اند. برگردونم تو دنیا. جسدش را. خیلی توضیح ندهم. هر کدامش هزاران و حرکات ساکنت از آن آدم میخواهد. حرکاتش را به این دنیا برگرداند. حرکاتی که ساکن شده. با حقیقت آن آدم توی حقایق زندگی نمیکردند. توی خیالات زندگی میکرد. توی خیالات چیها بود؟ جسم بود و حرکات بود و یک سری اعتباریات بود. این هم که باز به مردهها. دنیا. این اموات اگر مایه عبرت باشند، شایستهترند تا اینکه مایه افتخار باشند. بدبخت بیچاره حسین. ولی خدایی یک مرد خدایی. صاحب نفسی. استادی. استاد یک ارتباطی برقرار بشود. استاد یک حقایقی دارد. یک سری اعتباریاتی با این اعتباریات استاد. بعد تازه میرویم با همین تکثر تفاخر میکنیم. فلان مرجع تقلید بیست تا سفر رفتیم. چه میدانم. سالها با هم توی یک خانه زندگی میکردیم. ایشان چقدر به ما عنایت داشتند! چه تعابیری در مورد ما داشتند! چقدر ما را تحویل میگرفتند! اعتباریات. ممکنه کسی پنجاه سال باید قاضی زندگی کند. یک بار به حقیقت راه پیدا نکند. حجاب قاضی راه پیدا کرده. ما پنجاه سال با این آقا زندگی کردیم. با آن خیالها. با هر حقیقتیها. حقیقت دارد. اعتباریاتش چیست؟ کی بیشتر قرآن حفظ کرده است؟ خود همین حفظ قرآن هم حقیقت دارد، هم اعتباریات. دیگر حقیقتش این است که آدم چقدر قرآن فهمیده و در وجودش رفته. اعتبار این کلمات است. بیشتر بلد است. تفاخر بشود. چه چیزهایی حجاب میشود برای آدم؟
«موت» است دیگر. یاد موت، تذکر موت. همه این فقه و اصول و فلسفه. همه اینهایی که جمع کردی. با اولین قبر فراموش میشود. اولین فشار کوچک. اول اگر دارایی نشده باشد، همش دانایی باشد. دانایی تکثر مایه تفاخر اموات است دیگر. مردهها دارد به مقام «علیهم بأبصار الأشوه» خطبه ۲۲۱. اگر به واسطه این مردهها، به یاد مردهها، اینها در مقام ذلت بربیایند، عاقلانهتر از این است که در مقام عزت قرار بگیرند. نقشهکشی بیشتری دارد میکند. هر کی از این اعتبار و یاد بیشتر بهره دارد. ماشین پرتر عوض میشود. کتب بیشتر حفظ کرده. اتفاق بیشتریه. بررسی کند به اموات، به ابصار اشوه نگاه میکنم. به کسی میگویند که تو شب نمیتواند خوب ببیند، خوب راه برود. «ذکر الرحمن مغیض له الشیطان». هر کسی که «اشوه» داشته باشد نسبت به ذکر رحمان. تکتک کلمات. یا دنیا حرف است.
«اشک شب کوری». شب کوری چه حالتی است؟ کسی توی خیابان میآید، هیچی نمیبیند. فقط تخیلها و ذهنیتها. راه ذهنیتش این است که احتمالاً اینجا جاده باشد. احتمالاً اینجا ماشین عبور میکند. احتمالاً اینجا جوی باشد. احتمالاً اینجا پل باشد. از این رد میشود. همش یک هاله است دیگر. یک هالهای از دور میبینم. یک چیزی واسه خودش حدس میزند. حالا هر کسی نگاهش به ذکر رحمان این نگاه «عشوه» باشد، یعنی با ذکر رحمان هم با حقیقتش ارتباط برقرار نکند، با همین اعتباریاتش. اعتباریاتش چیست؟ اعتکاف یک حقیقتی دارد، یک اعتباری. روز نخوردن، مسجد ماندن. حقیقتش آن خلوت. آن عکوفه. ارتباطی برقرار کرده باشد. این حقیقت اعتکاف است. درس بخوانی، باسواد بشوی، آن موقع حرف بزن. و این «اشوس» نسبت به کتب. نسبت به ذکر خدا. این هم اشخاص نسبت به ذکر اموات. خیالات و اعتباریات.
ذکر رحمان. تعبیر خیلی عجیب. کسی نگاهش به ذکر رحمان این باشد. نگاه حقیقی نداشته باشد. نگاه اعتباری. ارتباطش ارتباط اعتباری. با همین ظاهر از کار و ظاهر الفاظ ارتباط برقرار میکند. همینقدر شیطان، شیطونی برایش غیظ میکنیم. میچسبونیم بهش. قَر حالت قدیم بودن را هم ایجاد میکنیم که رفیقش باشد. صفات منتقل بشود بهش. صفات شیطان. حالا بعضیها نگاهشان به اموات نگاه اشوه است. توی این قبرستانها که میروند، مرده. نگاهشان این است: «سرد بود هوا. چه کار کردی؟ تا صبح.» امواج چیست؟ جهاله. با ام. با یاد اموات میشود آدم. یاد اموات باشد چی بشود؟ ضربدر قبر. جهالت داشته باشد. هی دارد بیشتر فرو میرود توی جهالت. حرکتش. مسیر حرکتش به سمت جهالت است. هی دارد توی بطن جهالت فرو میرود.
«استنطقوا عنهمات تلک الدیار الخاویه الخالی». امیرالمؤمنین که اگر مرده را به حرف بکشاند، یک سری حقایق را از عالم برزخ بهت خبر میدهد. اینها ارتباط حقیقی با امواج حقیقت برزخ و مرگ این است. فیلم اعتباری ما این است که بمیریم و یک مراسم باشکوهی بگیرند. چه ربطی دارد؟ تیرباران شد. حقیقت عالم برزخ و مرگ این است. اگر مردهها را استنتاق کنی، به حرف بکشونی از آن طرف. خود این حرف کشاندن هم راهکارهایی دارد. آیاتی از قرآن هست. «کلّمت الموتی». «فإنّک لن تسمع الموتى». «وکلِّم به الموتى». این قرآن. قرآنی که کوهها را میتواند سیر دهد. طی بیا. حالا چیز. ارتباط با ام. میرزای شیرازی داستان معروف. که یک نوار مفصل. برنامه کاملی که پیش میآید و اتفاقاتی که میافتد و اینها. این آقا میآید میگوید که من میخواهم ارتباط برقرار کنم. این آقا را ببینم. میگویند: «وادیالسلام. میرزا شیرازی. ذکر. این ذکر را بگو. صدایش کن.» سلمان از رسول الله ذکر داشت که علامت رحلتش بود. که آمد توی قبرستان. صدا زد. اموات جوابش را دادند. مردم هم شنیدند. مردم مدائن. علامت رحلت سلمان بود. مرحوم شیرازی دستورالعمل دو طرف را داد. رفت وادیالسلام. صدا زد. جوابی نیامد. مؤمنین از آدمهای بسیار مؤمن روزگار. وادیسلام نبود. صدایش بزن. برطرف شد.
قیمت مستقیم هم نکردم. قیمت غیرمستقیم کردم. برهوت. دختری که میخواستیم با پسر را ببریم خواستگاریش. یکی سیام و تحقیق کند برای ازدواج اینها. من نمیخواست. من نمیدانم چه میدانم. چه عرض کیت عرض کنم. بوی غیبت داشت. آن طرف هم نرفت ازدواج کند. این هم نرفت ازدواج کند. آن دختره ماند. پیر. حالا اگر از اموات استنتاق کنی، اینهایی که خانههای خراب ساکن هستند، توی خانههای خالی ساکناند، اینها در جواب چه خبر است؟ ماهایی که توی این عالم برزخیم، زمین زلال گم کرده بودیم. کجا باید میرفتیم؟ میگویم فرق ضلالت و دمایت این است دیگر. ضلالت گمراه روایت مسیر. یک وقت آدم هدف را نمیشناسد. راه را بلد نیست. توی روایت اینجوری است که هدف را نمیشناسد و راه غلط. در برابر رشد. توی ضلالت هدفم بلد نیست. ضلال در برابر هدایت است.
«زلال» بودیم روی زمین بازی دیگر. سرگرم. شما هم کاسه سر اموات پا میگذاریم. قدم به قدم. شما جمجمه مردههاست. و «تُستزرعون فی جسدای». اینها زراعت میکنی روی خاک این مرده. زراعت میکنیم. کشت میکنیم. و «ترتئون فیما یلفظوا». چقدر تعابیر زیباست! این غذایی که گذاشته بودم خوردم، از اضافهاش ریخت زمین. شما به خانهها و زمینهای ما نگاه کنید. مگر غیر از این است؟ اینها لفظی اینهاست دیگر. «لمّاز». اینهاست دیگر. به این گوشتی که لای دندان میماند. غذا تمام شده. این گوشت. آدم در میآورد. لای دندان خلال میکند. پرت میکند. سهم گربهای میشود. سطل آشغالی میافتد. سهم مورچهای میشود. «سینگل» رها کند. نشانه حری و آزادگی همین ترک این لمّاز است. دیگران خوردند، پس خواندن شما رسیده است. زندگی میکنیم. چقدر آدم را میفهماند. من زندگی کردم. خانه ساختم. ازدواج کردم. مرد. قبرستانش هم قبرستان مخروبه شد. استفاده شده. قبرستان بود. مدتهای مدید کسی استفاده نکرده. اینجا منطقه بکر است. کاسه سر مرده است. کل زمین قبرستان بزرگ. تولید و مصرف میکنی از باقیمانده اینهاست. اینها قبلاً از این خانهها استفاده کردهاند، رفتهاند. با این تکههای آهنی که باهاش ماشین ساخته. این همه حال میکنی. لذت میبری. اینها همه تکههایی بوده که از قدیم بوده. قبلی خراب کردند. چقدر تعابیر زیباست!
این روزها خیام شعور دارند دیگر. روزهایی که بین شما و اینهاست. همه در حال گریه اند و «علیکم حال شما». بابا جان! ما دیدیم کسانی که آمدند اینجا زندگی کردند. دلبسته بودند به زندگی. دلبسته بودند مرکبشان به ماشینشان. به این «قلاطین مقنطره سیل مسومه». به تعابیر سوره مبارکه آل عمران. صاحب این زنهایشان. به این زندگیهایشان. به این مزرعههایشان. چه دلبستگیهایی! گاو فیلمی است. از آن فیلمهای به یاد ماندنی. حضرت امام خیلی تعریف کرده بودند. تأیید کرده بودند این فیلم را. گاوش مرد. خودش گاو شد. از شدت سختی فراق این گاو. هنرپیشه لایه انتظامی بازی کرده بودند دیگر. خیلی جدی بوده. هرچی که اراده میکنی بهش برسی، باطنت همان شکلی میشود. در باطن تو را. وقتی که آدم به چیزی تمایل پیدا میکند، ازش کمتره که بهش تمایل پیدا میکند. هر درجهای که تو را جذب میکند، یعنی این نیستی. کمالی که در تو نیست، جذبت کرده. بگیری.
ذهنش درگیر این است که فلان زمین را بگیرد و فلان خانه را بگیرد و فلان الاغ را سوار شود. آن پیشنماز، نماز میخوانده. توی نمازهایش فکر این بود که من پیر شدم و بروم یا الاغی بخرم و اینها. آن ولی خدا آمد پشتش. «نماز همه نمازت الاغ». سید رضی، شارح نهجالبلاغه. پشت سید مرتضی نماز خواند. قبل نمازشان چی بود؟ برای امامت جماعت. من هم گفتم که کی اعدل؟ به نتیجه نرسیدند. گفتند کی تا حالا گناه؟ این در صورتی است که شرایط سوال برای زنانه بودن مثلاً سید. لحظه نماز فرادا. خیاط. به کسی گفته بودند فیلم کرههای جغرافیایی شده. جغرافیایی میفروخت. درست میکرد، میفروخت. تهران. پارچه مثلاً از فلان جا بخرم و یک خورده پلاستیک و چوب و رنگ و اینها. جغرافیایی. سود. درگیری ذهن ماها. «رفتند. أیام أولائکم سلف غایتکم». اینها سلف غایت شما هستند. این مسیری که شما دارید، زودتر از اینها رفتند. دارد خط. واقعاً. واقعاً آدم اعتبار داشته باشد، یعنی قصد عبرت گرفتن داشته باشد، زیر و رو میشود. به هم. مولوی قندهاری همینجوری متحول شد. آستانه قبرستان رد میشد. توی مشهد. دیوارها خراب شده بود. آمدی توی خودت. چه خبره اینجا؟ زمینه تحول در تو شکل میگیرد و کارش دیگر تشرفاتی خدمت امام زمان داشته. کافی است بگیرتش. تخفیف. یکی از بزرگان. قبرستان به آنجا میرفتیم و زیاد میرفتیم و گاهی توفیق هست میرویم. فضای سنتی خودشو حفظ کرده. بقیه قبرستانی که متأسفانه دارند. ضرب نوسازی شهر و اینها دارند صافش میکنند. که آدم یاد گذشته را خراب میکند. پارک بیشتر شبیه است. حرم. ناهار چی درست کنم؟ شوهرم از سر کار برمیگردد. جلب توجه بشود. آرایش کنم. برم یک وقت آرایشگاهی بگیرم و اینها. خیلی حرف است. داخل حالت مرگ. انشاءالله جلوتر.
حالت جان دادن. حالت جان دادن چه حالتی است؟ «چای دندونتون رو میخوام بکشم. سر نکنن.» چه حالی بهتون دست میدهد؟ سه عضوی که وصل است به یک عضو دیگر است و آن روح دارد. میخواهند بین جسم و روح. تو دندان و لثه. میخواهم بین جسم و روح فاصله بیندازم. سرم نکند. فرمود که این درد برای تمام وجود آدم است. تکتک اجزا و اعضا بدن را میخواهند بکنند از روح. فقط بد. فاز علاقهها. اصل داستان آنجا. دلبستگیها. واسه اینکه معتاد را از مواد جدا کنند ولی اعتیاد ازش نگیرند که خیلی معتاد هست. اعتیادم هست و معتاد به مواد نیست. چراغ به اصل حالت جان دادن. ذرهذره جداش میکنند. میکنند. حالت حسرتش باز. حسرت الم. حالت جان دادن. فشار مرگ. آن حالت حسرت موت است. اینها هر کدام نوع درکش متفاوت است. برزخ ماندنش، حسرتها را افزون میکند. دنیوی نیست که اولش عادی بشود برایش. اول چشمه درد میگیرد. خیلی هم درد میگیرد. زندگی درد ندارد. جلوتر فرمایشات امیرالمؤمنین هست. حالا بعداً انشاءالله اگر خدا توفیق دهد، میرسیم جلو. اصل بدبختیشان توی عالم برزخ حالت مرگ بین خوف و رجاست. عصری بود. حالت کشفی مثلاً صورت گرفته با یکی از اموات. مرده جوانی هم بود. آن کسی که از دنیا رفته بود، باهاش ارتباط برقرار کرد. نمازخوان. چه میدانم. اهل حلال و حرام. روزهگیر. ماه رمضان شناس. شب قدر شناس. مسجد پرو. در حد خودش زمان. بیست و دو سه ساله. شخص میگوید که من آن جوان را دیدم. حالت تو برزخ چه جوری است؟ یکی گفت که صحنه را نشان داد به این بالا. دو تا صخره بود. بین دو تا صخره وایستاده بود. یک سنگ لغزان زیر پایش. این سنگم نمیدانم آخرین سنگه. وایمیایستد یا زیر پام. در دم حسرت. برزخ به تعبیر امیرالمؤمنین توی همین خطبه است. دارند جلو. حالت بین خوف و رجا. آخرش نمیدانم مال کدام دسته هستند. واقعاً نمیداند دیگر. مثل این دنیا تقاضا ندارد. بریم جهنم حساب در پیش دارد. پیچیده است. همه را حساب میکشم. واقعاً مال کدام دست هستند. راه نجات دست میگیرد. همین ارتباط با امیرالمؤمنین.
سلطان برزخ. امیرالمؤمنین به تعبیر عرفا و بزرگان. او کلید دارد. آن طرف هر حسابی هست، مالک اوست. «قسیم الجنه و النار» اوست. اینها همه کسانی که در تردیدم که آخر چی میشود، اگر با امیرالمؤمنین پیوند خورده باشند، نجات مییابند. ایام ماه رجب. به حق این ایام میلاد امیرالمؤمنین. پیوند وجود ما را به آن شجره وجود خودش پیوندی بزند. امیرالمؤمنین. مرگ شیرین بشود برایمان انشاءالله. تازه اول دیدار باشد. اول ملاقات باشد. در روایت دارد. خدمت امام صادق علیه السلام عرضه داشت: «آقا جان! چی میشود بعضیها وقتی از دنیا میروند، گوشه چشمشان خیس است؟ گریه میکنند. داستان چیست؟» حضرت فرمودند که: «اگر مؤمن باشد، اشک سردی گوشه چشمش مینشیند. اشک شوق از ملاقات امیرالمؤمنین علیه السلام.» همین نگاه که میافتد. امیرالمؤمنین علیه السلام. اشکی از گوشه چشم میریزد. تا آن لحظه مرده همش التماس میکند. محتضر میگوید: «مرا برگردان.» تا امیرالمؤمنین را نشانش میدهند. اگر ارتباطی با او داشته باشد. دست ما را بگیرد. امیرالمؤمنین. آن دستی که همیشه باز بود. هیچ وقت بسته نشد. میبستند دست امیرالمؤمنین را. توی روایت دارد: «دست بسته نمیشود.» امیرالمؤمنین. دستهایی که توی این دنیا فرو رفته. توی این لجنزار دنیا غرق شده. «حشیش به هر حشیش و گیاهی از این دنیا دست».
آن دستی که قنداقه را باز میکرد. سعادت ناصریه داستان را نقل میکند. یک «اشبه الناس به امیرالمؤمنین». رسول الله داشت. امام حسین در کربلا. علی اکبر. یک «اشبه الناس» هم به امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین. وقتی که به دنیا آمدم. میلاد علی اصغر ابی عبدالله. از وقتی به دنیا آمد م... به دنیا آمد. مظلوم بود. السلام علیک یا ابا ال… یا علی جان. سلام الله. ما بقی ولله. السلام علی الحسین. علی علی حسین و حسین جمیع. کیف. همین که صدا میزد. هل من. مقیم حرم رسول. دیدم غیرتش مثل جد امیرالمؤمنین. بچه طاقت نداشت سیلی خوردن را. شنیده بود. فهمیدی که طاقت ندارم. نمیتوانم روی دستش ببینم. ابی عبدالله. اصغر ابی عبدالله. انشاءالله با همین روضه زیارت میکنیم. رج. بچه بیحال شده بود. اینجوری نبود از بغل سر جدا کنه. لا اله الا الله. سر حسین. لعنت الله علی القوم الظالمین.
یا الله! یا رحمان! یا رحیم! یا محمد! یا علی! یا فاطمه! یا حسن! یا حسین! یا مهدی! یا بقیهالله. به حق الحسین. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا قلب نازنین حجت بن الحسن به حق این ماه شریف و فرق بین روزهای مبارک از تکتک ما راضی و خشنود بفرما. عمر ما را قرار بده و نسل ما را نوکران آقامون قرار بده. علما، شهدا، فقها، امام راحل. در این ایام میلاد جوادالائمه، علی اصغر، امیرالمؤمنین. در این ایام وفات زینب کبری. سر سفره با برکت اهل بیت، مهمان اهل بیت. الهی عاقبت ما، جوانهایمان، خانوادههایمان را به خیر بفرما. مرزهای اسلام. شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. آزاد. حاجتمندان، بالاخص شیعیان امیرالمؤمنین را از حاجت روا بفرما. علی اولاد علی به فریاد ما برسان. قیامت و بهشت انشاءالله مانند این دنیا ما را همجوار فاطمه معصومه قرار دهد. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، بفرما. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین خدمتگزار را منصور بدار. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب بفرما. ما را مشمول هدیه ذاکیه آقامون بقیهالله بالاخص قرار بده. هر آنچه گفتیم و صلاح ما بود را برای ما رقم بزن. صلوات.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
شرح خطبه 32
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 69
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 107
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
شرح نامه 57
شرح نهج البلاغه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 221
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
شرح نامه 57
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 32
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 69
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 107
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه چهارم
شرح نهج البلاغه
در حال بارگذاری نظرات...