متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سید العالمین نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل)، الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، سال نو را خدمت عزیزان تبریک عرض میکنم. انشاءالله که امسال سال خوبی باشد و انشاءالله موفقیت بزرگی باشد برای همهی شما. انشاءالله که این ماه رجب را تا حالا پرسود و پر استفاده گذرانده باشیم. انشاءالله ماه رجب ماه امیرالمؤمنین علیه السلام است، ایام، ایام میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام. سال جدید را این جلسه را با چند جملهای از امیرالمؤمنین شروع بکنیم، بعدش حالا چند تا نکتهای که به ذهن میرسد عرض بکنیم.
خب، ماها معمولاً خیلی شعار میدهیم، زیاد میگوییم، زیاد شنیدید که: «ما اهل کوفه نیستیم». شما بسیجیها هم که لابد بیشتر این شعار را میدهید، باید بدهید. خب، مردم کوفه... حالا نمیخواهم خیلی شعاری و در حد نماز جمعه و اینها صحبت کنم. چند تا جملهی خیلی شفاف و روشن: مردم کوفه مشکلشان چه بود؟ سؤال اول: مردم کوفه خوب بودند یا بد؟ کوفیان حداقل به شیعه و بزرگان شیعه خیلی خیانت کردند، خیلی پولپرست بودند. حالا، خیلی علت، ترسو بودند. لیوان، سلمان بن صرد به امیرالمؤمنین خیانت کرد، به امام حسن مجتبی خیانت کرد، بعد امام حسین را کشتند. تاریخ مردم کوفه است. مردم کوفه تاریخ درخشانی ندارد، رزومهی به دردبخوری... البته خب، در بعضی جنگها هم، در برخی دورهها هم، در بینشان آدمهای خوبی پیدا میشدند. بعضیهایشان هم خیلی خوب بودند؛ مثل حبیب بن مظاهر، کوفی است دیگر. حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه کوفی. آنها اهل کوفه بودند. فضای عمومی مردم کوفه فضای خوبی نبود. اهل بیت ممنون از اینها راضی نبودند. دلایل زیادی دارد. در مورد مردم کوفه خیلی باید صحبت کرد. اینکه ما هی شعار میدهیم: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.» این را باید ببینیم که خب، مردم کوفه ویژگیشان چه بود که علی تنها ماند؟ این حرفها که بس که شنیدهاید دیگر آدم رغبت نمیکند دوباره بنشیند به آن فکر کند. آقا، آن موقع، الان یک علی داریم، الان نمیدانم چیچی داریم. خیلی شنیدیم: تلویزیون، روزنامه و تلگرام، مسجد و منبر و بسیج و... چند لحظه فکر کنیم.
میخواهم چند جمله از امیرالمؤمنین بخوانم. حضرت یک نامهای به مردم کوفه نوشتند، وقتی که ابوموسی اشعری برای مذاکره رفته بود و بعد از مذاکرات که مذاکرات شکست خورد و امیرالمؤمنین وارد فضای جنگ شد با معاویه، بعد از اینها که معاویه فریب داد تیم مذاکرهکننده علی را، تیم مذاکرهکننده علی شکست خورد، تیمی که مردم تحمیل کرده بودند به امیرالمؤمنین. حالا امیرالمؤمنین یک توقعی از این مردم دارد. یک نامهای، این نامه را کمتر شنیدیم، شاید اصلاً نشنیده. من تقریباً برایم روشن است که شماها نشنیدید تا حالا. من خودم خیلی کم، من هم نشنیدم، من شاید یک بار خوانده باشم. نمیدانم چرا اینها را نمیگوییم، کم گفتیم این حرفها را. حضرت یک نامهای نوشتند، سه خطه، به مردم کوفه، اما برنامه ۵۷ نهجالبلاغه است: «اما بعد، فخرجت من حیّی هذا، من دارم از مدینه راه میافتم. اما ظالماً و اما مظلوماً، این عبارت: من دارم حرکت میکنم، یا ظلم کردهام یا بهم ظلم شده است. اما باغیاً و اما مبغیاً علیه، یا طغیان کردهام یا بهم طغیان شده است.» این دو حالت که خارج نیست. یا ظالمم یا مظلوم، یا زور گفتم یا بهم زور گفتند. «من بلغه کتابی هذا، هر کس این کتاب من، نامهی من به او رسید. لما نفر الیه، بیاید پیش من.» خب، برای چی؟ «فان کنت محسناً اعاننی و ان کنت مسیئاً است.» من یا خوبم یا بدم. هیچکس در خانهها نماند. هر کس نامهی من را شنید بیاید بیرون. اگر من خوبم بیا کمکم کن، اگر بدم بیا خر مرا بگیر. این حرف یعنی چه؟ اتمام حجت. دیگر چه؟ اطمینان. دیگر چه؟ بزرگترین خیانتها را همیشه در طول تاریخ کیا میکنند؟ مردم کوفه مشکلشان چه بود؟ ژست بیطرفی. «ما دخالت نمیکنیم، به ما چه؟» «یک چیزی بین خودشان است، ما چهکار داریم؟» «خودت را خراب نکن، پسفردا خوب بشوند میگویند مال خودمان بود، بد بشود میگویند مال تو بود.» چقدر ماها از وظیفههایمان شانه خالی میکنیم به همین اسمها. خصلت مردم کوفه. حضرت میگویند: «بابا! بیتفاوت نباش. ننشین. من یا خوبم یا بد. اگر خوبم بیا کمک کن، اگر بدم برو طرف مقابل.» تو چرا نشستی نگاه میکنی؟ الان در فضای سیاسی مملکت مشکل کجاست؟ کیا دارند خیانت میکنند؟ یک عده که رأی نمیدهند. یک عدهای که نه، رأی هم میدهند ولی دخالت در مسائل مملکت نداریم. مملکت را مال خودمان نمیدانیم. این خیلی معضل بزرگی است. لحظات موسی چه میگفتند؟ «اذهب انت و ربک انا هیهنا قاعدون.» الان در مملکت چه میگویند؟ طرف رأی میدهد برای اینکه بروند مثلاً با آمریکاییها مذاکره کنند، بعد مذاکرات میرود شکست میخورد، میگوید: «رهبری نمیگذاشت.» رهبری گذاشت. تو که از اول میدانستی. خب، تو چهکاره بودی؟ تو مال مملکت نیستی؟ تو چه هستی؟ مملکت تو چه هستی؟ محسوب میشوی چهکارهی این مملکت؟ کجای مملکتی؟ یعنی یک نفر آدم باید آب به روستاها برساند، گاز برساند، به زلزلهزدهها امداد کند، قانون بگذارد، اجرا بکند، اعدام بکند؟ برق خانهی ما اگر قطع شده تقصیر رهبر مملکت است؟ همهچیز به یک نفر خط میشود. این خصلت مردم کوفه بود. در مورد امیرالمؤمنین نگاهشان این بود. بعداً همینها خیانت کردند، بعد کارشان به کجا رسید؟ این مردم بیطرف نشستند در خانههایشان. آن مردم رفتند امام حسین را کشتند، سر نازنین امام حسین را آوردند در شهر برای همین مردم که در خانههایشان نشسته بودند با «دخالت نمیکنیم».
در مورد این بحث زیاد است. من یک وقتی چند سال پیش در همین هیئت حسینیهی امام سجاد (علیه السلام) سیزده شبی، شاید هم بیشتر شد، پنج سال یا شش سال پیش صحبت کردیم، مفصل. همانی که مردم کوفه چهکار... چی میشود که اینجوری میشود؟ این بیطرفیها مال کجاست؟ ژست بیطرفی بخش عمدهاش مال تنبلی، بیعرضگی، بیخاصیتی و ترس از دست دادن موقعیت، ترس از دست دادن موقعیت، ترس از دست دادن جان، ترس از دست دادن آبرو، بقیه در مورد ما چه میگویند؟ رفیقهایم مسخره میکنند. خیلیها در دانشگاه که میروند تیپشان عوض میشود. بچهی مؤمن حزباللهی دانشگاه. در تهران ده سال پیش، شاید بیشتر، هفتگی و اینها، یک پسری بود. این خیلی مؤمن بود. بعد به من گفت: «حاج آقا، من اشتباهی رام خورده آمدم اینجا، میخواستم طلبگی بشوم.» نمیخورد. یک قیافهای که اصلاً نماز میخواندم کسی باور نمیکرد خیلی مؤمنه، خیلی حزباللهیه، خیلی حالیش میشود. فهمیدم که در این فضا قرار گرفته، برای اینکه ضایع نشود، کم نیاورد، مسخرهاش نکنند، کلاً تیپش عوض شده، یک تیپ دیگر برداشته. بسیاری از دخترهای چادری میروند دانشگاه مانتویی میشوند. به خاطر چی؟ بسیاری از کسانی که استعداد طلبگی دارند، علاقه دارند، نمیآیند طلبگی بشوند. همهاش هم حرف. اینها ذهنیتهایی است که شیطان در ذهن ما میاندازد، ما را میترساند. شیطان هنرش... آیا قرآن یخوف اولیاء؟ ترفند شیطان چیست؟ چطور فقط وسوسه میکند؟ تحریک میکند؟ نه. یک بخشش این است. بخش اعظمش این است که میترساند. «ببین، پسفردا اینجوری میشود ها! آن کار را بکنی آنجوری میشود ها! الان اینجا این را بگویی مسخرهات میکنند ها! میخواهی عروسیات را اینجوری بگیری، بدبخت! یکی یک متلک به آدم بیندازد.» «عروسی مداح دعوت کردهای، عروس... عروسی شیخی میگرفتی، مسجد، تالار عروسی.» آدم جهنم میرود، آدم جهنم میرود به خاطر حرف دیگران. خیلی جالب است. «مردم چی میگویند؟ این جهیزیه که اینجوری نمیشود که!» «دارم زن میخواهد بگیرد.» بسیاری از آدمهایی که طلاق میگیرند دلیلش این است که به خاطر حرف بقیه، ذهنش خراب میشود. تا اینجا مطلب روشن شد.
مردم کوفه خیانت کردند. دلیل اصلیاش چه بود؟ آدمهای شلی بودند، تحت تأثیر القائات قرار میگرفتند. القائات شیطان، چه شیطان درونی، چه شیطان بیرونی که معاویه و یزید و اینها بود. ما چهکار بکنیم کوفی نشویم؟ بفرما. تفاوت دیگر... نه، اصلش که بیتفاوت نباشیم. آن مایه است دیگر. چی؟ یک مایه میخواهد. مایه چیست؟ آدم باید سفت باشد در عقایدش. تعصب نه. داعشیها نیفتیم. ولی سفتیشان سفتی بیپایه است، مایه ندارد، فکر ندارد، استدلال ندارد، رو هوا. بنده به جایی نیست. تعصب نه، سفت. «کانهم بنیان مرصوص.» قرآن میگوید: «مثل سد سرب.» اینجوری. آنهایی که در راه خدا جهاد میکنند مثل یک سدی از سرب میماند. هیچکس نمیتواند در این نفوذ کند. هیچکس نمیتواند زیر پای اینها را خالی کند. یک خورده که مشهور میشوند چپ میکنند. یک خورده دور و برش شلوغ میشود چپ میکند. چهار نفر تحویلش میگیرند، چهار نفر فالو میکنند، چهار تا لایک میرود، مواضعش عوض. تیپش عوض میشود. پانزده هزار تومانی رفتی کتانی سیصد هزار تومانی خریدی. میگوید: «نه، من از بخش آبدارخانهی مسجد بود، از آنجا ارتقا پیدا کردم به بخش سیستم صوتی مسجد، تیپم فرق کند.» جوگیر میشوند. آدم گول میخورد.
حرفهای من به دردتان میخورد یا نمیخورد؟ اینها محصول سالی سال تجربه و درگیری با آدمهای مختلف است. به یکی از رفقا من فقط پارسال، سال نود و پنج، هجده تا استان این کشور رفتم. بسیاری از فعالیت تبلیغی. آدم ندیده باشی فراوان. شماها یک مجموعهی بسیار کوچکی هستید از آن آدمهای بسیار زیادی که ما از جاهای مختلف ارتباط داریم و حرف میزنیم و میبینیم. از بچگی که ما کاسبی کردیم و در بازار بودیم و دیگر خود بازار بودن و کاسبی کردن، همه شارلاتانبازی میبینند. در دانشگاه، صدا و سیما و بسیج و ارتش و قشنگ آدم میبیند. یک نفر وقتی مایه ندارد، آدم به ظاهر خوبی هم هست با کمترین شبهه چپ میکند. صفر نیست. باشگاه ورزشی دیگر چیست؟ باشگاه ورزشی میرود چپ میکند. میگوید: «بابا! تو ورزش دیگر، این دیگر نباید چپ کنی.» اینجا آدم یک آدم دیگر میبیند چپ میکند. اینجوری است.
خب، باید چهکار کرد؟ راهکارش چیست؟ راه درمان چیست؟ من دو تا راهکار میخواهم بدهم. انشاءالله که این دو تا راهکار مفید باشد و رویش فکر کنیم. مطالبی که عرض میکنم، آقا، راهکار اول این است: آدم باید از جهت معنوی، معنوی خودش را بسازد. قوی. قرآن. اول از همه نماز اول وقت. نماز اول وقت در هیچ حالتی ترک نشود. اینها سفت میکند آدم را. اینها مایه میدهد به آدم. قدرت میدهد. بصیرت میدهد. تحلیل میدهد. آدم تشخیص میدهد. باد نمیبرد آدم را. باد نمیبرد. یک جاهایی آدم قرار میگیرد خیلی شرایط سخت است. در محیط کاری با خانم غریبه و نامحرم، در موقعیتی پول خوبی... مرتکب گناه نشوید، خدایی نکرده. نه، سیستم اقتصادی مملکت باید دست کی باشد؟ آقا جان من. من در دانشگاه در خوزستان تازگی میگفتم: «به نام برخورد، ماها بیعرضهایم.» در آن بحثی نیست. تعارف. مملکت به این وسعت، با این همه امکانات. ماها بیعرضهایم. تلقین. خبر میدهم. چرا؟ چرا؟ برای اینکه سه میلیون صهیونیست سوار بر هفت میلیارد آدم است روی کرهی زمین. سه میلیون صهیونیست، صهیونیست. سه میلیون. اقتصاد دست اینهاست. هرچه رسانه است دست اینهاست. هر کس میخواهد بیاید، هر کس میخواهد برود، سازمان ملل دست اینهاست. یونسکو دست اینهاست. یونیسف دست اینهاست. مواد غذایی دست اینهاست. تحریم میکنند. سلاح میدهند. جنگ راه میاندازند. میبرند، میآورند، نابود میکنند. معادن را استخراج، منابع را نابود میکنند. هشتاد میلیون آدم یک مملکت را نمیتوانیم بچرخانیم. یکی بیاید دست ما را بگیرد. «داری میمیریم، آمریکاییها مذاکره کنیم.» هرچه میخواهم نشان بدهم.
الان سی سال بعد از... کجا میآید؟ مفصل بنشینیم صحبت بکنیم. آفرین! پایگاه خودمان را بچرخانیم. کشور اداره کند. من همین را شب همینجا ده بار گفتم. میآید بیرون: «آقا، من آمدم فلان جا را اداره کنم.» امام روستای خمین. قاسم سلیمانی ما رفتیم اینها را دیدیم. روستای رابر. روستای رابر کرمان. خود کرمان یک روستایی که ما رفتیم آنجا برنامه بسازیم. شهر. هیچی ندارد. بعد روستای رابر. حاج عبدالحسین برونسی از این روستاهای تربت حیدریه درآمد. برای سرش چقدر قیمت گذاشتند؟ محمود کاوه از کجا در آمد؟ که وقتی شهید شد صدام یک هفته آب برق رایگان کرد. قاسم سلیمانی. خواهش میکنم نفرمایید: «من انقدر بیعرضهام، من حاجآقا جوراب خودم را نمیدانم جمع کنم در خانه.» «من جا...» یکی من بیایم آدم تربیت میکنم. عزیزم! تو که بیعرضه و تنبلی، بنشین. من از شماها نخبههایتان را برمیدارم میبرم در کالج لندن تربیت میکنم، تحویلت میدهم، بعد بنشین حرف بزن، ببینم چه میخواهی بگویی. راهکارش چیست؟ به قول معروف باید یک خورده خودمان را هم بکشیم. تعارف. تعارف. ضمن اینکه برای همه احترام قائلم ولی آقا جان، مملکت مال ماست. این را باید باور کنیم. مال ماست. همین جوانهایی که در خیابان میبینیم گاهی من رفتم دیدم. همینی که در خیابان، در حرم، در مسجد هیچی به حساب نمیآورد، یک گوشهای چقدر کار مهم... یک جوانی به من میگفتش که ما میرویم... من رفته بودم چند وقت پیش بندرعباس. نام جماران. یگان یکم دریایی، دریایی. زیردریایی طارق و یک سری از این ناوشکن و ناو و زیردریایی تاریخ. بچههای بسیجی سادهی جنوب شهر تهران. ما در این زیردریایی گاهی یک ماه میمانیم. تا چهارصد متر میرویم زیر دریا. بدون هیچ ارتباطی با هیچجا. آمریکاییها اگر بوی ما به دماغشان برسد میگرخند. این امنیت مال من است. آن زیر میروم تا چهارصد متر اعماق. چهارصد متر زیر دریا. نمیدانم میدانی یعنی چه؟ چهارصد متر زیر دریا یعنی چه؟ یک ماه در یک جای انقدی مینشیند. یک جوان. راحت میرویم، میآییم. یک جوانی یک گوشه است دارد کار میکند. صدای انفجار نمیشنوی. درگیری نداریم. با اینکه در خلیج فارس، آنجوری که یادم است، هفده تا پایگاه نظامی دارد آمریکا و انگلیس. خود آب خلیج فارس، هرمزگان سقوط بکند. جوان آنجاست. احمدی روشن چند تا داریم؟ مجید شهریاری چند تا داریم؟ بقیه نیستیم یا هستیم راه نمیاندازیم؟ هم بکشیم کمتر از احمدی روشن نمیبینم. نمیدانم. هیچکدام کمتر از مجید شهریاری، چمران. خب، چرا کار نمیکنی؟ بعد وضعیت مملکت میشود وضعیت چی؟ جوان مملکت از این میخرد به آن میفروشد. در به در دنبال کار. میگویم: «خب، دنبال چهکاری میگردی؟» دیگر دارد حالا بیزینس اینترنتی از این میخرد پانصد تومان به ما میفروشد هزار و پانصد تومان. این شد مغز متفکری که باید دنیا را اداره کند؟ دلالی میکند. قبلاً فروش کوپنفروشی. یک زمانی فروش... الان شده افتخار. تولید و اشتغال که شعار که بشویم. به به. سلامکم الله. شعار خوبی. الله اکبر. کار بکنیم.
حالا اصل ماجرا، مشکل چیست؟ معمولاً این آدمهای اینجوری که یک چیزی میشوند، یک فداکاریهایی دارند، یک قدرت معنوی دارند. قدرت، یک مایههای معنوی. قاسم سلیمانی و احمدی روشن و شهریاری و اینها، اینها اول محصول معنویت خاصی که دارند. خب، حالا برسیم به اصل بحث. چهکار کنیم؟ آقا، این اعتکاف سه روزه را قطع بدهیم وقتش را. دیدید؟ اینها آدم را میسازد. شما وقتی سه روز با اختیار خودت در گرما رفتی در یک مسجد، ارتباط با بقیه قطع کردی، خوراکت را کم کردی، آب، خواب. اینها را جمع کردی. الان در مدارس آمریکا تیشرت میزنند تن بچهها میکنند: «شکلات را دیرتر بخور.» پسفردا آدم میخواهم دنیا را اداره کند. مفتخور نمیخواهم. اگر میخواهم آدم داشته باشم باید مبارزه با نفس بلد باشد. زندگی در شرایط سخت بلد باشد. بعضی از این مبلغین مسیحی میرفتند در جزیرهی آدمخوارها در آفریقا، سه سال، پنج سال، ده سال آنجا میمانند. دو نفر. ما برای راهاندازی رفیق مسلمان هممحلهایمان حاضر نیستیم هزینه کنیم. قبول داری یا نه؟ اینها که اینجوری میشوند یک فداکاریهایی دارند. از خودگذشتگی دارم. اینها را باید تمرین کنیم. اردو ببرند خارج از شهر، زندگی در شرایط سخت. سه روز در بیابان زندگی کنید. بفهمی یعنی... بندرعباس، پادگان شکاری، زندگی صحرایی به شما یاد بدهند. زندگی در آب به شما یاد بدهند. با این خلبانها صحبت بکنید. خلبان میگوید: «وقتی من میروم به احتمال نود و نه درصد روی هوا من را میزنند.» صحبت کند از خودگذشتگی را ببینیم. تیمسار میرزایی همدورهی شهید بابایی بوده در آمریکا. خاطرات یک چیزهایی از این خلبانها و اینها تعریف میکند. تنها خلبان دنیا. آنها بهتر از ما میشناسند اینها را. شهدای هستهای و اینها. مردم نمیشناختند، آنها میشناختند. ترور. عجب! خدا بیامرزد. دانشگاه زدن. جهادی را ببینیم. اعتکاف یاد میدهد به آدم زندگی جهادی. اعتکاف میگیریم. اصلش ده روزه. ده روز اعتکاف. بعد نمیآید در خانه ولو بنشیند. دویست و چهل ساعت محاسبه.
پس یکی شد فعالیت معنوی. یکی دیگر فعالیت علمی. سطح سواد، تحصیلات. تحصیلات که میگویم مدرک دانشگاه. آن هم خوب است، آن هم لازم است. سواد دینی، معلومات، آگاهی، آگاهی، آگاهی. و بُرد بالا. در این اعتکاف حالا بین رفقا باید بگوییم این را. کتاب تهیه بکنند. من پیشنهاد دارم برخی کتابها را در این سه روز مسابقه طراحی بشود. این سه روز رفقا بنشینند مطالعه بکنند. باز من سال بعد کجا بروم هندوانه بخورم بسازندت. مطالعهی این رفقا بودم. چند سالته شما؟ سیزده سالته. ماشاءالله! شما چند سالته؟ سیزده. من سیزده سالگی که دو سال بعدش طلبه شدم. دو سال بعد ایشان. سن ایشان بودم حداقل شاید سیصد چهارصد جلد کتاب خوانده بودم. حداقل. هشت سالگی شاید بیست سی جلد کتاب خوانده بودم. حداقل. وقتی طلبه شدم تا قبل طلبهگی چند دوره آثار خوانده بودم کامل. کتابخانه در خانه داریم. محاسبه کردند ده هزار جلد کتاب داشتیم. چقدر داشتیم. دور تا دور یک همچین فضایی کتاب. روزانه هم معمولاً سعی میکنیم دیگر زیر ده ساعت مطالعه نشود. حداقل. حالا قم که روزی پنج ساعت فقط تدریس میکند. پنج ساعت، شش ساعت هر روز. با این حال احساس میکنم هیچی ندارم. خیلی عقبم. واقعاً حسم این است. خیلی. بعد تعجب میکنم بعضیها بیکار، علاف. خاصیتی باید نشان بدهیم. این همه کار در این مملکت روی زمین مانده. من الان برای رفقای کانادا کلاس دارم. برخی از رفقایی که آنجا هستند صحبت میکردم. ایالت آلبرتای کانادا از جاهای خیلی خوب کاناداست. شهر کلگری. یک کلاسی داریم برای دانشگاه اینترنتی. پروژکتور تصویر میاندازند و با دوستان در اینترنت هم سرچ بکنید، بعضی جلسات آنجا بارگذاری. بعد این رفیقمان از آنجا به من گزارش میداد. یک وقتی چیز داشتیم با هم صحبت میکردیم در ایمو بود یا اسکایپ داشتیم صحبت میکردیم. بعد گفتش که ایام کریسمس بود، قبل کریسمس بود شاید. ما اینجا بعضی از این مبلغین مسیحی میروند. دو سال یک طرحی دارد کلیسا. این کلیسا در بحث تبلیغ به شدت قوی. تبلیغ دین و گزینه. طرحی دارند دو ساله میگیرند اصطلاحاً میشود طلبه چی؟ طلبه مسیحی. بعد در این دو سال، دو سال ارتباطش با همه قطع. گوشی از دستش میگیرند. یک حجره بهش میدهند. چندین جلد کتاب در اختیارش میگذارند. خوراک و اینها به مقدار کمی در اختیارش میگذارند. دو سال شبانهروزی بنشیند مطالعه کند. یک بار حق تماس دارد در طول سال. آن هم شب کریسمس فقط به پدر و مادرش. تمام که شد میفرستند در خیابان، نایت کلاب. بروند در این کلوبهای شبانه با عرقخور. دم مسجد. در مسجد مسلمانها. در فضای مسلمانها. در جمع عرقخورها در خانهها بزنند. با چاقو اینها را میزنند. دو نفر هم اینها میگفت: «اینها بچههای مسلمان ما ایرانیها را آنجا مسیحی کردند.» دیگر بدون واسطه دارم آمار میدهم بهتان. برای بچههای شیعه، مسلمان، هیئتی، مسجد خودمان کمترین کارش چیست؟ جواب بدهید. نه، این دو تا شعبه در ذهن خودم بیفتد جواب بدهم. رفقا که بودم یک دکتر تونسی که سنی بوده و شیعه میشود. کتاب مینویسد که: «منی که سنی بودم چه اشتباهاتی داشتم و چه اشکالاتی به شیعه وارد میکردم. حالا که شیعه هستم چطور جواب میدهم؟» آقا، محشر است این کتاب. شبهاتی که اهل سنت... یک بخش کار است. یک گوشهی کار. اهل سنت در همین شهر شما آنور ریل نشستهاند. محله هستند. در محل خود ما در قم من دیگر این را فکرش را نمیکردم. ما روضه داشتیم در خانهی خودمان که نزدیک حرم از معصوم است. در قم. جلسه تمام شد. خانواده به ما میگویند که در این خانمها امشب چند تا سنی آمده اینجا. مال همین محله هم هستند. محله. محله سنینشین است. منطقه، منطقه سنینشین. «مامانم گفته بهش نزدیک نشوم، گولم نزنه.» توجیهش کن. سن مطالعه سن شماهاست ها. آیا صفایی حائری میگوید: «من در سیزده سالگی دو هزار رمان مربوط به آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، آفریقا، اروپا، استرالیا، آسیا، خاور دور، خاور نزدیک، دو هزار رمان خوانده بودم.» بله. علاف نبودند. مرحلهی سیصد و پنجاه کلش. آقا، کتاب دست گرفتن. کامپیوترت را باید خاموش کنی. پلی استیشن کنار. تبلتت را بگذاری کنار. هر کتابی. هر کتاب. اهل مطالعه باشیم. بگذریم. من خیلی نمیخواهم دیگر آمارهای عجیبغریب بهتان بدهم. ببینیم که بعضی جاهای دنیا چطور مطالعه میکنند. چقدر! من قبول داریم نه چیزی میدانیم. تحفهای میدانیم. بچههای خودمان ماشاءالله انقدر باهوشند، یک تنه حریف صد هزار تا از آنها. فقط مشکل این است که کار نمیکنند. همین تنبلی. این ایام اعتکاف انشاءالله غربت. بدانیم در این ایام مطالعه بکنیم. جلسات مطالعاتی برای راه بیندازیم. ما در کرج، شهر خودمان، ده سال پیش شاید بیشتر از اینجور جلسات انداختیم. سه نفر، چهار نفر، پنج نفر دور هم مینشستیم. حالا دوستان جمع میکردیم با همدیگر کتاب شهید مطهری میخواندند یا کمتر از کتاب شهید مطهری. سادهتر. داستان، داستان. من یک جلسه حلقهی پنج نفره داشتم سیزده سال پیش شاید در تهران. و جلسات را راه انداختیم. بعداً متأسفانه تعطیل شد. یک بخش از کتاب، پنج صفحه، ده صفحه را بخواند، بیاید برای بقیه تعریف کند. راه بیفتیم مطالعه کنیم. دغدغه پیدا کنیم. ارتباط پیدا کنیم. الان شما چند تا شمارهی چند تا روحانی در جیبتان است؟ بعد چند بار زنگ زدید غیر از استخاره؟ برای غیر استخاره و اینها کی زنگ میزنی؟ به چند نفر زنگ زدیم؟ الان من طلبه سیزده، چهارده سال درس خواندهام مثلاً. بعد در خیابان که راه میروم مراجعات مردم برای چیست به ما؟ هشتاد و پنج درصد مراجعات برای چیست؟ «پول بده، حاج آقا.» «حاج آقا، پول بده.» رصد کردهام. هشتاد و پنج مراجعات چیست؟ «پول میخواهم.» ده درصد بقیه چیست؟ «استخاره میخواهیم، حاج آقا.» پنج درصد از آن پنج درصد چهار درصد مسئله شرعی دارند. خیلی به ندرت یک درصد در تمام عمر طرف بیاید مشورتی، مسئله دینی، شبههای برایم افتاده، مسئلهای دارم. ما رفتیم درس خواندیم برای اینها. یک درصد. وقتمان زیاد حرف زدیم. فرصتها را مخصوصاً برای این کوچکترها میگذرد. وقت میگذرد. لحظات و دقایق. انشاءالله استفاده کنیم. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سید العالمین نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل)، الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
خب، سال نو را خدمت عزیزان تبریک عرض میکنم. انشاءالله که امسال سال خوبی باشد و انشاءالله موفقیت بزرگی باشد برای همهی شما. انشاءالله که این ماه رجب را تا حالا پرسود و پر استفاده گذرانده باشیم. انشاءالله ماه رجب ماه امیرالمؤمنین علیه السلام است، ایام، ایام میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام. سال جدید را این جلسه را با چند جملهای از امیرالمؤمنین شروع بکنیم، بعدش حالا چند تا نکتهای که به ذهن میرسد عرض بکنیم.
خب، ماها معمولاً خیلی شعار میدهیم، زیاد میگوییم، زیاد شنیدید که: «ما اهل کوفه نیستیم». شما بسیجیها هم که لابد بیشتر این شعار را میدهید، باید بدهید. خب، مردم کوفه... حالا نمیخواهم خیلی شعاری و در حد نماز جمعه و اینها صحبت کنم. چند تا جملهی خیلی شفاف و روشن: مردم کوفه مشکلشان چه بود؟ سؤال اول: مردم کوفه خوب بودند یا بد؟ کوفیان حداقل به شیعه و بزرگان شیعه خیلی خیانت کردند، خیلی پولپرست بودند. حالا، خیلی علت، ترسو بودند. لیوان، سلمان بن صرد به امیرالمؤمنین خیانت کرد، به امام حسن مجتبی خیانت کرد، بعد امام حسین را کشتند. تاریخ مردم کوفه است. مردم کوفه تاریخ درخشانی ندارد، رزومهی به دردبخوری... البته خب، در بعضی جنگها هم، در برخی دورهها هم، در بینشان آدمهای خوبی پیدا میشدند. بعضیهایشان هم خیلی خوب بودند؛ مثل حبیب بن مظاهر، کوفی است دیگر. حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه کوفی. آنها اهل کوفه بودند. فضای عمومی مردم کوفه فضای خوبی نبود. اهل بیت ممنون از اینها راضی نبودند. دلایل زیادی دارد. در مورد مردم کوفه خیلی باید صحبت کرد. اینکه ما هی شعار میدهیم: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.» این را باید ببینیم که خب، مردم کوفه ویژگیشان چه بود که علی تنها ماند؟ این حرفها که بس که شنیدهاید دیگر آدم رغبت نمیکند دوباره بنشیند به آن فکر کند. آقا، آن موقع، الان یک علی داریم، الان نمیدانم چیچی داریم. خیلی شنیدیم: تلویزیون، روزنامه و تلگرام، مسجد و منبر و بسیج و... چند لحظه فکر کنیم.
میخواهم چند جمله از امیرالمؤمنین بخوانم. حضرت یک نامهای به مردم کوفه نوشتند، وقتی که ابوموسی اشعری برای مذاکره رفته بود و بعد از مذاکرات که مذاکرات شکست خورد و امیرالمؤمنین وارد فضای جنگ شد با معاویه، بعد از اینها که معاویه فریب داد تیم مذاکرهکننده علی را، تیم مذاکرهکننده علی شکست خورد، تیمی که مردم تحمیل کرده بودند به امیرالمؤمنین. حالا امیرالمؤمنین یک توقعی از این مردم دارد. یک نامهای، این نامه را کمتر شنیدیم، شاید اصلاً نشنیده. من تقریباً برایم روشن است که شماها نشنیدید تا حالا. من خودم خیلی کم، من هم نشنیدم، من شاید یک بار خوانده باشم. نمیدانم چرا اینها را نمیگوییم، کم گفتیم این حرفها را. حضرت یک نامهای نوشتند، سه خطه، به مردم کوفه، اما برنامه ۵۷ نهجالبلاغه است: «اما بعد، فخرجت من حیّی هذا، من دارم از مدینه راه میافتم. اما ظالماً و اما مظلوماً، این عبارت: من دارم حرکت میکنم، یا ظلم کردهام یا بهم ظلم شده است. اما باغیاً و اما مبغیاً علیه، یا طغیان کردهام یا بهم طغیان شده است.» این دو حالت که خارج نیست. یا ظالمم یا مظلوم، یا زور گفتم یا بهم زور گفتند. «من بلغه کتابی هذا، هر کس این کتاب من، نامهی من به او رسید. لما نفر الیه، بیاید پیش من.» خب، برای چی؟ «فان کنت محسناً اعاننی و ان کنت مسیئاً است.» من یا خوبم یا بدم. هیچکس در خانهها نماند. هر کس نامهی من را شنید بیاید بیرون. اگر من خوبم بیا کمکم کن، اگر بدم بیا خر مرا بگیر. این حرف یعنی چه؟ اتمام حجت. دیگر چه؟ اطمینان. دیگر چه؟ بزرگترین خیانتها را همیشه در طول تاریخ کیا میکنند؟ مردم کوفه مشکلشان چه بود؟ ژست بیطرفی. «ما دخالت نمیکنیم، به ما چه؟» «یک چیزی بین خودشان است، ما چهکار داریم؟» «خودت را خراب نکن، پسفردا خوب بشوند میگویند مال خودمان بود، بد بشود میگویند مال تو بود.» چقدر ماها از وظیفههایمان شانه خالی میکنیم به همین اسمها. خصلت مردم کوفه. حضرت میگویند: «بابا! بیتفاوت نباش. ننشین. من یا خوبم یا بد. اگر خوبم بیا کمک کن، اگر بدم برو طرف مقابل.» تو چرا نشستی نگاه میکنی؟ الان در فضای سیاسی مملکت مشکل کجاست؟ کیا دارند خیانت میکنند؟ یک عده که رأی نمیدهند. یک عدهای که نه، رأی هم میدهند ولی دخالت در مسائل مملکت نداریم. مملکت را مال خودمان نمیدانیم. این خیلی معضل بزرگی است. لحظات موسی چه میگفتند؟ «اذهب انت و ربک انا هیهنا قاعدون.» الان در مملکت چه میگویند؟ طرف رأی میدهد برای اینکه بروند مثلاً با آمریکاییها مذاکره کنند، بعد مذاکرات میرود شکست میخورد، میگوید: «رهبری نمیگذاشت.» رهبری گذاشت. تو که از اول میدانستی. خب، تو چهکاره بودی؟ تو مال مملکت نیستی؟ تو چه هستی؟ مملکت تو چه هستی؟ محسوب میشوی چهکارهی این مملکت؟ کجای مملکتی؟ یعنی یک نفر آدم باید آب به روستاها برساند، گاز برساند، به زلزلهزدهها امداد کند، قانون بگذارد، اجرا بکند، اعدام بکند؟ برق خانهی ما اگر قطع شده تقصیر رهبر مملکت است؟ همهچیز به یک نفر خط میشود. این خصلت مردم کوفه بود. در مورد امیرالمؤمنین نگاهشان این بود. بعداً همینها خیانت کردند، بعد کارشان به کجا رسید؟ این مردم بیطرف نشستند در خانههایشان. آن مردم رفتند امام حسین را کشتند، سر نازنین امام حسین را آوردند در شهر برای همین مردم که در خانههایشان نشسته بودند با «دخالت نمیکنیم».
در مورد این بحث زیاد است. من یک وقتی چند سال پیش در همین هیئت حسینیهی امام سجاد (علیه السلام) سیزده شبی، شاید هم بیشتر شد، پنج سال یا شش سال پیش صحبت کردیم، مفصل. همانی که مردم کوفه چهکار... چی میشود که اینجوری میشود؟ این بیطرفیها مال کجاست؟ ژست بیطرفی بخش عمدهاش مال تنبلی، بیعرضگی، بیخاصیتی و ترس از دست دادن موقعیت، ترس از دست دادن موقعیت، ترس از دست دادن جان، ترس از دست دادن آبرو، بقیه در مورد ما چه میگویند؟ رفیقهایم مسخره میکنند. خیلیها در دانشگاه که میروند تیپشان عوض میشود. بچهی مؤمن حزباللهی دانشگاه. در تهران ده سال پیش، شاید بیشتر، هفتگی و اینها، یک پسری بود. این خیلی مؤمن بود. بعد به من گفت: «حاج آقا، من اشتباهی رام خورده آمدم اینجا، میخواستم طلبگی بشوم.» نمیخورد. یک قیافهای که اصلاً نماز میخواندم کسی باور نمیکرد خیلی مؤمنه، خیلی حزباللهیه، خیلی حالیش میشود. فهمیدم که در این فضا قرار گرفته، برای اینکه ضایع نشود، کم نیاورد، مسخرهاش نکنند، کلاً تیپش عوض شده، یک تیپ دیگر برداشته. بسیاری از دخترهای چادری میروند دانشگاه مانتویی میشوند. به خاطر چی؟ بسیاری از کسانی که استعداد طلبگی دارند، علاقه دارند، نمیآیند طلبگی بشوند. همهاش هم حرف. اینها ذهنیتهایی است که شیطان در ذهن ما میاندازد، ما را میترساند. شیطان هنرش... آیا قرآن یخوف اولیاء؟ ترفند شیطان چیست؟ چطور فقط وسوسه میکند؟ تحریک میکند؟ نه. یک بخشش این است. بخش اعظمش این است که میترساند. «ببین، پسفردا اینجوری میشود ها! آن کار را بکنی آنجوری میشود ها! الان اینجا این را بگویی مسخرهات میکنند ها! میخواهی عروسیات را اینجوری بگیری، بدبخت! یکی یک متلک به آدم بیندازد.» «عروسی مداح دعوت کردهای، عروس... عروسی شیخی میگرفتی، مسجد، تالار عروسی.» آدم جهنم میرود، آدم جهنم میرود به خاطر حرف دیگران. خیلی جالب است. «مردم چی میگویند؟ این جهیزیه که اینجوری نمیشود که!» «دارم زن میخواهد بگیرد.» بسیاری از آدمهایی که طلاق میگیرند دلیلش این است که به خاطر حرف بقیه، ذهنش خراب میشود. تا اینجا مطلب روشن شد.
مردم کوفه خیانت کردند. دلیل اصلیاش چه بود؟ آدمهای شلی بودند، تحت تأثیر القائات قرار میگرفتند. القائات شیطان، چه شیطان درونی، چه شیطان بیرونی که معاویه و یزید و اینها بود. ما چهکار بکنیم کوفی نشویم؟ بفرما. تفاوت دیگر... نه، اصلش که بیتفاوت نباشیم. آن مایه است دیگر. چی؟ یک مایه میخواهد. مایه چیست؟ آدم باید سفت باشد در عقایدش. تعصب نه. داعشیها نیفتیم. ولی سفتیشان سفتی بیپایه است، مایه ندارد، فکر ندارد، استدلال ندارد، رو هوا. بنده به جایی نیست. تعصب نه، سفت. «کانهم بنیان مرصوص.» قرآن میگوید: «مثل سد سرب.» اینجوری. آنهایی که در راه خدا جهاد میکنند مثل یک سدی از سرب میماند. هیچکس نمیتواند در این نفوذ کند. هیچکس نمیتواند زیر پای اینها را خالی کند. یک خورده که مشهور میشوند چپ میکنند. یک خورده دور و برش شلوغ میشود چپ میکند. چهار نفر تحویلش میگیرند، چهار نفر فالو میکنند، چهار تا لایک میرود، مواضعش عوض. تیپش عوض میشود. پانزده هزار تومانی رفتی کتانی سیصد هزار تومانی خریدی. میگوید: «نه، من از بخش آبدارخانهی مسجد بود، از آنجا ارتقا پیدا کردم به بخش سیستم صوتی مسجد، تیپم فرق کند.» جوگیر میشوند. آدم گول میخورد.
حرفهای من به دردتان میخورد یا نمیخورد؟ اینها محصول سالی سال تجربه و درگیری با آدمهای مختلف است. به یکی از رفقا من فقط پارسال، سال نود و پنج، هجده تا استان این کشور رفتم. بسیاری از فعالیت تبلیغی. آدم ندیده باشی فراوان. شماها یک مجموعهی بسیار کوچکی هستید از آن آدمهای بسیار زیادی که ما از جاهای مختلف ارتباط داریم و حرف میزنیم و میبینیم. از بچگی که ما کاسبی کردیم و در بازار بودیم و دیگر خود بازار بودن و کاسبی کردن، همه شارلاتانبازی میبینند. در دانشگاه، صدا و سیما و بسیج و ارتش و قشنگ آدم میبیند. یک نفر وقتی مایه ندارد، آدم به ظاهر خوبی هم هست با کمترین شبهه چپ میکند. صفر نیست. باشگاه ورزشی دیگر چیست؟ باشگاه ورزشی میرود چپ میکند. میگوید: «بابا! تو ورزش دیگر، این دیگر نباید چپ کنی.» اینجا آدم یک آدم دیگر میبیند چپ میکند. اینجوری است.
خب، باید چهکار کرد؟ راهکارش چیست؟ راه درمان چیست؟ من دو تا راهکار میخواهم بدهم. انشاءالله که این دو تا راهکار مفید باشد و رویش فکر کنیم. مطالبی که عرض میکنم، آقا، راهکار اول این است: آدم باید از جهت معنوی، معنوی خودش را بسازد. قوی. قرآن. اول از همه نماز اول وقت. نماز اول وقت در هیچ حالتی ترک نشود. اینها سفت میکند آدم را. اینها مایه میدهد به آدم. قدرت میدهد. بصیرت میدهد. تحلیل میدهد. آدم تشخیص میدهد. باد نمیبرد آدم را. باد نمیبرد. یک جاهایی آدم قرار میگیرد خیلی شرایط سخت است. در محیط کاری با خانم غریبه و نامحرم، در موقعیتی پول خوبی... مرتکب گناه نشوید، خدایی نکرده. نه، سیستم اقتصادی مملکت باید دست کی باشد؟ آقا جان من. من در دانشگاه در خوزستان تازگی میگفتم: «به نام برخورد، ماها بیعرضهایم.» در آن بحثی نیست. تعارف. مملکت به این وسعت، با این همه امکانات. ماها بیعرضهایم. تلقین. خبر میدهم. چرا؟ چرا؟ برای اینکه سه میلیون صهیونیست سوار بر هفت میلیارد آدم است روی کرهی زمین. سه میلیون صهیونیست، صهیونیست. سه میلیون. اقتصاد دست اینهاست. هرچه رسانه است دست اینهاست. هر کس میخواهد بیاید، هر کس میخواهد برود، سازمان ملل دست اینهاست. یونسکو دست اینهاست. یونیسف دست اینهاست. مواد غذایی دست اینهاست. تحریم میکنند. سلاح میدهند. جنگ راه میاندازند. میبرند، میآورند، نابود میکنند. معادن را استخراج، منابع را نابود میکنند. هشتاد میلیون آدم یک مملکت را نمیتوانیم بچرخانیم. یکی بیاید دست ما را بگیرد. «داری میمیریم، آمریکاییها مذاکره کنیم.» هرچه میخواهم نشان بدهم.
الان سی سال بعد از... کجا میآید؟ مفصل بنشینیم صحبت بکنیم. آفرین! پایگاه خودمان را بچرخانیم. کشور اداره کند. من همین را شب همینجا ده بار گفتم. میآید بیرون: «آقا، من آمدم فلان جا را اداره کنم.» امام روستای خمین. قاسم سلیمانی ما رفتیم اینها را دیدیم. روستای رابر. روستای رابر کرمان. خود کرمان یک روستایی که ما رفتیم آنجا برنامه بسازیم. شهر. هیچی ندارد. بعد روستای رابر. حاج عبدالحسین برونسی از این روستاهای تربت حیدریه درآمد. برای سرش چقدر قیمت گذاشتند؟ محمود کاوه از کجا در آمد؟ که وقتی شهید شد صدام یک هفته آب برق رایگان کرد. قاسم سلیمانی. خواهش میکنم نفرمایید: «من انقدر بیعرضهام، من حاجآقا جوراب خودم را نمیدانم جمع کنم در خانه.» «من جا...» یکی من بیایم آدم تربیت میکنم. عزیزم! تو که بیعرضه و تنبلی، بنشین. من از شماها نخبههایتان را برمیدارم میبرم در کالج لندن تربیت میکنم، تحویلت میدهم، بعد بنشین حرف بزن، ببینم چه میخواهی بگویی. راهکارش چیست؟ به قول معروف باید یک خورده خودمان را هم بکشیم. تعارف. تعارف. ضمن اینکه برای همه احترام قائلم ولی آقا جان، مملکت مال ماست. این را باید باور کنیم. مال ماست. همین جوانهایی که در خیابان میبینیم گاهی من رفتم دیدم. همینی که در خیابان، در حرم، در مسجد هیچی به حساب نمیآورد، یک گوشهای چقدر کار مهم... یک جوانی به من میگفتش که ما میرویم... من رفته بودم چند وقت پیش بندرعباس. نام جماران. یگان یکم دریایی، دریایی. زیردریایی طارق و یک سری از این ناوشکن و ناو و زیردریایی تاریخ. بچههای بسیجی سادهی جنوب شهر تهران. ما در این زیردریایی گاهی یک ماه میمانیم. تا چهارصد متر میرویم زیر دریا. بدون هیچ ارتباطی با هیچجا. آمریکاییها اگر بوی ما به دماغشان برسد میگرخند. این امنیت مال من است. آن زیر میروم تا چهارصد متر اعماق. چهارصد متر زیر دریا. نمیدانم میدانی یعنی چه؟ چهارصد متر زیر دریا یعنی چه؟ یک ماه در یک جای انقدی مینشیند. یک جوان. راحت میرویم، میآییم. یک جوانی یک گوشه است دارد کار میکند. صدای انفجار نمیشنوی. درگیری نداریم. با اینکه در خلیج فارس، آنجوری که یادم است، هفده تا پایگاه نظامی دارد آمریکا و انگلیس. خود آب خلیج فارس، هرمزگان سقوط بکند. جوان آنجاست. احمدی روشن چند تا داریم؟ مجید شهریاری چند تا داریم؟ بقیه نیستیم یا هستیم راه نمیاندازیم؟ هم بکشیم کمتر از احمدی روشن نمیبینم. نمیدانم. هیچکدام کمتر از مجید شهریاری، چمران. خب، چرا کار نمیکنی؟ بعد وضعیت مملکت میشود وضعیت چی؟ جوان مملکت از این میخرد به آن میفروشد. در به در دنبال کار. میگویم: «خب، دنبال چهکاری میگردی؟» دیگر دارد حالا بیزینس اینترنتی از این میخرد پانصد تومان به ما میفروشد هزار و پانصد تومان. این شد مغز متفکری که باید دنیا را اداره کند؟ دلالی میکند. قبلاً فروش کوپنفروشی. یک زمانی فروش... الان شده افتخار. تولید و اشتغال که شعار که بشویم. به به. سلامکم الله. شعار خوبی. الله اکبر. کار بکنیم.
حالا اصل ماجرا، مشکل چیست؟ معمولاً این آدمهای اینجوری که یک چیزی میشوند، یک فداکاریهایی دارند، یک قدرت معنوی دارند. قدرت، یک مایههای معنوی. قاسم سلیمانی و احمدی روشن و شهریاری و اینها، اینها اول محصول معنویت خاصی که دارند. خب، حالا برسیم به اصل بحث. چهکار کنیم؟ آقا، این اعتکاف سه روزه را قطع بدهیم وقتش را. دیدید؟ اینها آدم را میسازد. شما وقتی سه روز با اختیار خودت در گرما رفتی در یک مسجد، ارتباط با بقیه قطع کردی، خوراکت را کم کردی، آب، خواب. اینها را جمع کردی. الان در مدارس آمریکا تیشرت میزنند تن بچهها میکنند: «شکلات را دیرتر بخور.» پسفردا آدم میخواهم دنیا را اداره کند. مفتخور نمیخواهم. اگر میخواهم آدم داشته باشم باید مبارزه با نفس بلد باشد. زندگی در شرایط سخت بلد باشد. بعضی از این مبلغین مسیحی میرفتند در جزیرهی آدمخوارها در آفریقا، سه سال، پنج سال، ده سال آنجا میمانند. دو نفر. ما برای راهاندازی رفیق مسلمان هممحلهایمان حاضر نیستیم هزینه کنیم. قبول داری یا نه؟ اینها که اینجوری میشوند یک فداکاریهایی دارند. از خودگذشتگی دارم. اینها را باید تمرین کنیم. اردو ببرند خارج از شهر، زندگی در شرایط سخت. سه روز در بیابان زندگی کنید. بفهمی یعنی... بندرعباس، پادگان شکاری، زندگی صحرایی به شما یاد بدهند. زندگی در آب به شما یاد بدهند. با این خلبانها صحبت بکنید. خلبان میگوید: «وقتی من میروم به احتمال نود و نه درصد روی هوا من را میزنند.» صحبت کند از خودگذشتگی را ببینیم. تیمسار میرزایی همدورهی شهید بابایی بوده در آمریکا. خاطرات یک چیزهایی از این خلبانها و اینها تعریف میکند. تنها خلبان دنیا. آنها بهتر از ما میشناسند اینها را. شهدای هستهای و اینها. مردم نمیشناختند، آنها میشناختند. ترور. عجب! خدا بیامرزد. دانشگاه زدن. جهادی را ببینیم. اعتکاف یاد میدهد به آدم زندگی جهادی. اعتکاف میگیریم. اصلش ده روزه. ده روز اعتکاف. بعد نمیآید در خانه ولو بنشیند. دویست و چهل ساعت محاسبه.
پس یکی شد فعالیت معنوی. یکی دیگر فعالیت علمی. سطح سواد، تحصیلات. تحصیلات که میگویم مدرک دانشگاه. آن هم خوب است، آن هم لازم است. سواد دینی، معلومات، آگاهی، آگاهی، آگاهی. و بُرد بالا. در این اعتکاف حالا بین رفقا باید بگوییم این را. کتاب تهیه بکنند. من پیشنهاد دارم برخی کتابها را در این سه روز مسابقه طراحی بشود. این سه روز رفقا بنشینند مطالعه بکنند. باز من سال بعد کجا بروم هندوانه بخورم بسازندت. مطالعهی این رفقا بودم. چند سالته شما؟ سیزده سالته. ماشاءالله! شما چند سالته؟ سیزده. من سیزده سالگی که دو سال بعدش طلبه شدم. دو سال بعد ایشان. سن ایشان بودم حداقل شاید سیصد چهارصد جلد کتاب خوانده بودم. حداقل. هشت سالگی شاید بیست سی جلد کتاب خوانده بودم. حداقل. وقتی طلبه شدم تا قبل طلبهگی چند دوره آثار خوانده بودم کامل. کتابخانه در خانه داریم. محاسبه کردند ده هزار جلد کتاب داشتیم. چقدر داشتیم. دور تا دور یک همچین فضایی کتاب. روزانه هم معمولاً سعی میکنیم دیگر زیر ده ساعت مطالعه نشود. حداقل. حالا قم که روزی پنج ساعت فقط تدریس میکند. پنج ساعت، شش ساعت هر روز. با این حال احساس میکنم هیچی ندارم. خیلی عقبم. واقعاً حسم این است. خیلی. بعد تعجب میکنم بعضیها بیکار، علاف. خاصیتی باید نشان بدهیم. این همه کار در این مملکت روی زمین مانده. من الان برای رفقای کانادا کلاس دارم. برخی از رفقایی که آنجا هستند صحبت میکردم. ایالت آلبرتای کانادا از جاهای خیلی خوب کاناداست. شهر کلگری. یک کلاسی داریم برای دانشگاه اینترنتی. پروژکتور تصویر میاندازند و با دوستان در اینترنت هم سرچ بکنید، بعضی جلسات آنجا بارگذاری. بعد این رفیقمان از آنجا به من گزارش میداد. یک وقتی چیز داشتیم با هم صحبت میکردیم در ایمو بود یا اسکایپ داشتیم صحبت میکردیم. بعد گفتش که ایام کریسمس بود، قبل کریسمس بود شاید. ما اینجا بعضی از این مبلغین مسیحی میروند. دو سال یک طرحی دارد کلیسا. این کلیسا در بحث تبلیغ به شدت قوی. تبلیغ دین و گزینه. طرحی دارند دو ساله میگیرند اصطلاحاً میشود طلبه چی؟ طلبه مسیحی. بعد در این دو سال، دو سال ارتباطش با همه قطع. گوشی از دستش میگیرند. یک حجره بهش میدهند. چندین جلد کتاب در اختیارش میگذارند. خوراک و اینها به مقدار کمی در اختیارش میگذارند. دو سال شبانهروزی بنشیند مطالعه کند. یک بار حق تماس دارد در طول سال. آن هم شب کریسمس فقط به پدر و مادرش. تمام که شد میفرستند در خیابان، نایت کلاب. بروند در این کلوبهای شبانه با عرقخور. دم مسجد. در مسجد مسلمانها. در فضای مسلمانها. در جمع عرقخورها در خانهها بزنند. با چاقو اینها را میزنند. دو نفر هم اینها میگفت: «اینها بچههای مسلمان ما ایرانیها را آنجا مسیحی کردند.» دیگر بدون واسطه دارم آمار میدهم بهتان. برای بچههای شیعه، مسلمان، هیئتی، مسجد خودمان کمترین کارش چیست؟ جواب بدهید. نه، این دو تا شعبه در ذهن خودم بیفتد جواب بدهم. رفقا که بودم یک دکتر تونسی که سنی بوده و شیعه میشود. کتاب مینویسد که: «منی که سنی بودم چه اشتباهاتی داشتم و چه اشکالاتی به شیعه وارد میکردم. حالا که شیعه هستم چطور جواب میدهم؟» آقا، محشر است این کتاب. شبهاتی که اهل سنت... یک بخش کار است. یک گوشهی کار. اهل سنت در همین شهر شما آنور ریل نشستهاند. محله هستند. در محل خود ما در قم من دیگر این را فکرش را نمیکردم. ما روضه داشتیم در خانهی خودمان که نزدیک حرم از معصوم است. در قم. جلسه تمام شد. خانواده به ما میگویند که در این خانمها امشب چند تا سنی آمده اینجا. مال همین محله هم هستند. محله. محله سنینشین است. منطقه، منطقه سنینشین. «مامانم گفته بهش نزدیک نشوم، گولم نزنه.» توجیهش کن. سن مطالعه سن شماهاست ها. آیا صفایی حائری میگوید: «من در سیزده سالگی دو هزار رمان مربوط به آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، آفریقا، اروپا، استرالیا، آسیا، خاور دور، خاور نزدیک، دو هزار رمان خوانده بودم.» بله. علاف نبودند. مرحلهی سیصد و پنجاه کلش. آقا، کتاب دست گرفتن. کامپیوترت را باید خاموش کنی. پلی استیشن کنار. تبلتت را بگذاری کنار. هر کتابی. هر کتاب. اهل مطالعه باشیم. بگذریم. من خیلی نمیخواهم دیگر آمارهای عجیبغریب بهتان بدهم. ببینیم که بعضی جاهای دنیا چطور مطالعه میکنند. چقدر! من قبول داریم نه چیزی میدانیم. تحفهای میدانیم. بچههای خودمان ماشاءالله انقدر باهوشند، یک تنه حریف صد هزار تا از آنها. فقط مشکل این است که کار نمیکنند. همین تنبلی. این ایام اعتکاف انشاءالله غربت. بدانیم در این ایام مطالعه بکنیم. جلسات مطالعاتی برای راه بیندازیم. ما در کرج، شهر خودمان، ده سال پیش شاید بیشتر از اینجور جلسات انداختیم. سه نفر، چهار نفر، پنج نفر دور هم مینشستیم. حالا دوستان جمع میکردیم با همدیگر کتاب شهید مطهری میخواندند یا کمتر از کتاب شهید مطهری. سادهتر. داستان، داستان. من یک جلسه حلقهی پنج نفره داشتم سیزده سال پیش شاید در تهران. و جلسات را راه انداختیم. بعداً متأسفانه تعطیل شد. یک بخش از کتاب، پنج صفحه، ده صفحه را بخواند، بیاید برای بقیه تعریف کند. راه بیفتیم مطالعه کنیم. دغدغه پیدا کنیم. ارتباط پیدا کنیم. الان شما چند تا شمارهی چند تا روحانی در جیبتان است؟ بعد چند بار زنگ زدید غیر از استخاره؟ برای غیر استخاره و اینها کی زنگ میزنی؟ به چند نفر زنگ زدیم؟ الان من طلبه سیزده، چهارده سال درس خواندهام مثلاً. بعد در خیابان که راه میروم مراجعات مردم برای چیست به ما؟ هشتاد و پنج درصد مراجعات برای چیست؟ «پول بده، حاج آقا.» «حاج آقا، پول بده.» رصد کردهام. هشتاد و پنج مراجعات چیست؟ «پول میخواهم.» ده درصد بقیه چیست؟ «استخاره میخواهیم، حاج آقا.» پنج درصد از آن پنج درصد چهار درصد مسئله شرعی دارند. خیلی به ندرت یک درصد در تمام عمر طرف بیاید مشورتی، مسئله دینی، شبههای برایم افتاده، مسئلهای دارم. ما رفتیم درس خواندیم برای اینها. یک درصد. وقتمان زیاد حرف زدیم. فرصتها را مخصوصاً برای این کوچکترها میگذرد. وقت میگذرد. لحظات و دقایق. انشاءالله استفاده کنیم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 221
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 221
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه اول
شرح نهج البلاغه
سوره 31 نامه 31 جلسه دوم
شرح نهج البلاغه
شرح نامه 57
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 32
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 69
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 107
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 181
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه 184
شرح نهج البلاغه
شرح خطبه شقشقیه جلسه چهارم
شرح نهج البلاغه
در حال بارگذاری نظرات...