بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)

آرامش در سیره امام حسن عسکری (ع)

01:15:27
25

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي.

یَا أَبَا مُحَمَّدٍ، یَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ، أَيُّهَا الزَّکِیُّ الْعَسْکَرِیُّ، یَا بْنَ رَسُولِ اللهِ، یَا حُجَّةَ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلَانَا، إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَاسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا إِلَی اللهِ وَ قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا، یَا وَجِیهًا عِنْدَ اللهِ، اِشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللهِ.

خدا را شاکریم که توفیق داد با بحث ارزشمند سیره اهل بیت در خدمت عزیزان باشیم. خوب الحمدلله، بحثمان به سیره معصوم سیزدهم، حضرت عسکری (صلوات الله و سلام علیه) رسید. این شب جمعه آخر ماه مبارک رمضان را ان‌شاءالله از الطاف حضرت عسکری (علیه‌السلام) بهره‌مند بشویم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

امام عسکری (علیه‌السلام)، دورانشان دوره بسیار خاصی بود از جهت خفقان و اختناقی که بر فضای دوره ایشان حاکم بود. می‌شود این دوره را فقط با دوره امام حسین (علیه‌السلام) مقایسه کرد، از شدت اختناق و شدت فشاری که امام عسکری (علیه‌السلام) در این دوره تحمل کردند. دوره‌ای که حضرت کاملاً در محاصره بودند، کاملاً تحت تعقیب بودند، حتی خادم‌هایی که در منزل حضرت بودند، معمولاً اطلاعاتی‌های دشمن به اسم طبیب می‌آمدند، حضرت را چک می‌کردند و اخبار منزل حضرت را می‌بردند. کسی است که فرزند هشتم امام حسین است و همه می‌دانند که امام زمانی که قرار است دنیا را بگیرد، از نسل اوست.

از اول با پیغمبر اکرم دشمنی می‌کردند به خاطر امام زمان، با امیرالمومنین، با خود امام حسین دشمنی می‌کردند به خاطر امام زمان. حالا دیگر نوبت به این آقا رسیده که یقین دارند پسر ایشان قرار است به دنیا بیاید و به خاطر همین، اصلاً ایشان را به سامرا آوردند، محاصره کردند، محصور کردند. خادمانی حضرت دارند که این‌ها کاملاً آدم‌های بیخود و فاسدی هستند. وقتی که وجود نازنین امام هادی (علیه‌السلام) را غسل می‌دهند، فاصله کوتاهی که حضرت را غسل می‌دهند و نماز می‌خوانند، کل دخل و اموال و دارایی امام هادی (علیه‌السلام) توسط خادمانشان دزدیده می‌شود.

یا تک‌تک بگویم چقدر برداشت کردند؟ جمشید، خادم‌های زیر دست امام عسکری هستند. حضرت دائماً تحت تعقیب بودند. اختناق عجیبی بر دوره امام عسکری (علیه‌السلام) حاکم بود، ولی آن چیزی که شیعه را نگه می‌دارد و نقطه اوج امامت است، آرامش و طمأنینه امام عسکری است. ایشان همچین از این طوفان سنگین، امت شیعه را گذر می‌دهد و وارد دوره سنگین غیبت می‌کند. واقعاً مثال بی‌نظیری است مدیریت امام عسکری (علیه‌السلام).

این آرامش امام عسکری (علیه‌السلام) را ان‌شاءالله امشب در سیره ایشان بررسی بکنیم. بحث نوع امام عسکری (علیه‌السلام) کمتر گفته شده، مخصوصاً این جنبش «آرامش در سیره امام عسکری (علیه‌السلام)» که بالاخره همه‌مان هم احتیاج بهش داریم، گمشده بشر است. شادی که خودش بالاخره چیزی است که همه دوستش دارند و دنبالش هستند، قوام اصلی شادی به آرامش است. در واقع، شادی را می‌خواهیم به خاطر آرامش. چیزی که ما ادعا داریم که در دین هست. هر کس دین‌دار باشد، این را به او می‌دهند، آدم‌های مؤمن، آدم‌های آرامی هستند.

امام عسکری (علیه‌السلام) را بررسی بکنیم، ببینیم به چه نحو امام عسکری (علیه‌السلام) اوج آرامشی را که به خرج می‌دهند، در این دوره‌ای که خود حضرت می‌فرمایند: «اَلْکِتْمَانُ أَبُو الْقَتْلِ»؛ دوره خودشان را این‌جوری حضرت امام عسکری (علیه‌السلام) الان دوره‌ای است که یا باید دهان بسته باشد یا سر می‌رود. «دوره کتمان یا قتل»، به برخی از شیعیانشان. آن شیعه‌ای که نشسته بود، محبتی از امام عسکری (علیه‌السلام) جوشید، گفت: «الان پا می‌شوم و می‌گویم این آقا امام است.» حضرت با دست اشاره کردند: «ببینیدشان.» فرمودند: «اَلْکِتْمَانُ أَبُو الْقَتْلِ.» یا دهان بسته است یا سرت رفته.

اکثر شیعیان اصلاً نمی‌دانستند که امام عسکری (علیه‌السلام) امامشان است. این هم چیز عجیبی است. اکثر شیعیان آماده بودند برای اینکه بعد از امام هادی (علیه‌السلام)، جناب سید محمد ابوجعفر (سامرا می‌رویم زیارت ایشان)؛ اکثر شیعیان آماده برای این بودند که ایشان امام بشود. حالا در روایت ما چیزهای عجیب و غریبی هستش که حالا خیلی نمی‌شود این‌ها را مطرح کرد که کأنّه امامت مثلاً جابه‌جا شد از ابوجعفر به امام عسکری (علیه‌السلام)، بدایی صورت گرفت. در مراسم ختم سید محمد، امام هادی (علیه‌السلام) فرمودند که: «از امروز شما امام هستید.» به امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند. کسی بود که شیعیان خالص امام هادی (علیه‌السلام)، حتی وکلا، این‌ها دیگر بناشان بر این بود که بعد از امام هادی (علیه‌السلام)، مراجعه به سید محمد بکنند، ولی قبل از امام هادی (علیه‌السلام)، سید محمد از دنیا می‌رود.

یک اختناق شدیدی می‌شود بین شیعیان، چون کسی بالاخره مانده بود. بعد از ابوجعفر، جعفر کذاب، که او آدمی بود که دائم‌الخمر و شریب‌الخمر بود. آن‌قدر دیگر مست و پاتیل می‌شد که اصلاً دیگر وضعیت افتضاحی پیدا می‌کرد. و جعفر کذاب (لعنة الله علیه) عجیب است دیگر، یک فرزند این اهل بیت می‌شود (فاطمه معصومه، دختر امام، عرض کنم که خواهر امام، عمه امام)، جعفر کذاب فرزند امام، برادر امام، عموی امام. یکی در آنجا، یکی در اینجا که امام سجاد (علیه‌السلام) از ظلم‌های جعفر کذاب گریه می‌کنند. می‌فهمند که از ظلم پسر مهدی وارد می‌کند. دل من خون است که خانه‌به‌خانه دنبال امام زمان می‌گشت واسه اینکه امام زمان را معرفی بکند و پول بگیرد. حالا عجیب است آدم عجیبی بوده که امام عسکری هم تحملش می‌کردند.

یک وضعیت افتضاحی داشته. خلاصه شیعیان می‌دیدند که یک دانه سید محمد است، جعفر کذاب. امام عسکری هم اصلاً مطرح نبودند. امام هادی (علیه‌السلام) یک جوری طراحی کرده بودند که ایشان خیلی حرفی از ایشان نباشد، در صورت شیعیان از این جهت با این مسئله مواجه بودند. یک دوره اختناق شدیدی که همان‌ها هم که حضرت را می‌شناختند و ارادت داشتند به عنوان یک عالم دین، کسی که انسان خوبی است، متدین است، عالم است. به عنوان امام و این حرف‌ها خیلی مطرح نبود.

در این دوره این آرامش، آرامش امام عسکری (علیه‌السلام) اینجاست که خودش را نشان می‌دهد و عجیب و غریب شیعه را سیر می‌دهد. ان‌شاءالله بتوانم در این فرصت حالا یک ساعت یا بیشتر، بخشی‌اش را عرض بکنم. مثل تمام سیره‎‌هایی که گفتیم، متأسفانه ما هیچ وقت نرسیدیم یک بحث کاملی داشته باشیم در آن موضوع، بس که اهل بیت سیره غنی در این جهت دارند.

امام عسکری (علیه‌السلام) در این دوره‌ای که دوره اوج اختناق است، امام زمان را متولد می‌کند. در آن شرایطی که هر اتاقی یک دانه جاسوس داشت. تمام همسران امام عسکری (علیه‌السلام) جاسوس داشتند. از یک دانه کنیز خودشان که اصلاً کسی احتمال نمی‌داد که این کنیز بچه‌دار بشود. کنیز جناب نرگس خاتون، مادر بزرگوار امام زمان، کنیز حکیمه خاتون بوده. امام عسکری (علیه‌السلام) می‌روند منزل عمه‌شان، نگاهشان می‌افتد به این کنیز. من نگاهم فقط از سر تعجب است. بس که ببینم خدا در این دختر برکت قرار داده. از این دختر قرار است عالم نورانی بشود.

بعد حکیمه خاتون می‌فهمند و حمایت و حفاظت می‌کردند. ان‌شاءالله در سیره امام زمان (علیه‌السلام) عرض خواهم کرد درباره نرگس خاتون و رابطه‌شان با امام زمان (علیه‌السلام). ان‌شاءالله یک جوری بوده که کأنّه خود ایشان هم باخبر نبوده از باردار شدنش. این‌ها چیزهای عجیب و غریبی است. حالا من سر جای خودش مطرح بشود.

حکیمه خاتون می‌فرمایند: «شب نیمه شعبان، امام عسکری (علیه‌السلام) فرستادند دنبال من. فرمودند که: «عمه جان، شما امشب تشریف بیاورید.» خیلی سری، اصلاً تعبیرات هم عجیب و غریب است. «امشب حجت می‌آید.» بلیط به معلم، حکیمه خاتون بگویید: «امشب حجت می‌آید.» حکیمه خاتون دختر امام جواد است، خودش صاحب سر است. اصلاً دوره امام عسکری (علیه‌السلام)، زن‌ها کار را به دوش کشیدند. وصی امام عسکری (علیه‌السلام) که مادرشان، جدّه خاتون شد. مثل زینب کبری (سلام الله علیها) که وصی ظاهری امام حسین (علیه‌السلام) شد و وصی باطنی امام سجاد (علیه‌السلام) بودند. وصی ظاهری امام عسکری (علیه‌السلام)، مادرشان، جدّه خاتون بود. شیعیان به ایشان مراجعه می‌کردند. امام زمان (علیه‌السلام) هم که در غیبت بودند.

از طرفی هم حکیمه خاتون، عمه امام عسکری، بار سنگینی را به دوش کشیدند. حکیمه خاتون وقتی آمدند خدمت امام عسکری، نگفتند که: «خوب، بچه از کیست؟» گفت: «مَن خَلَف؟» چقدر مبهم! تعبیر چقدر سری! اطلاعاتی. حضرت فرمودند: «از مثلاً کنیز فلان.» بازم با اشاره، هیچ نشانه‌ای درش نیست. «خدا بهت نشان می‌دهد.» اول جلد ۵۱ بحارالانوار، مرحوم مجلسی ۵، ۶ روایت این جوری نقل کرده، خیلی زیبا. «هر ماجرا اشاره می‌گوید.»

شب پا شدم برای نماز شب. نرگس خاتون آمدند، چون که قبلاً کنیز خود ایشان بوده، لباس‌های من را در بیاورد. گفت: «کیفَ أمسَیتِ یَا سَیِّدَتِی؟ خوب خانم جان، چطور شب کردی؟» حکیمه خاتون به نرگس خاتون می‌فرماید: «دیگر از این به بعد شما سیده منی.» چقدر با معرفت! «دیگر تو سیده منی.» می‌گوید: «برای چی؟» تعجب می‌کند. می‌گوید: «به خاطر آن بچه‌ای که امشب از تو متولد می‌شود.» تعجب می‌کند نرگس خاتون. این تعبیر عجیب است. می‌گوید: «می‌نشیند و حیا می‌کند.»

حالا از طرف روایت داریم که هر امام معصومی از چهل روزگی با مادر خودش صحبت می‌کند در جنین. در مورد همه معصومین است. وقتی که قرار است نطفه امامی شکل بگیرد، خدا بهشت قطره آبی می‌چکاند بر درخت دنیایی که آن درخت میوه‌ای می‌شود. آن میوه را می‌آورند، مثلاً برای امام، امام حی می‌خورد و نطفه امام بعدی شکل می‌گیرد. و ۴۰ روز که این بچه در رحم مادر است، دیگر با مادر صحبت می‌کند.

حالا نرگس خاتون بالاخره می‌داند که می‌خواهد مادر باشد. خود ایشان هم با خبر نیست از ماجرا. هر کسی می‌خواهد می‌گوید: «من شب پا شدم برای نماز شب. نماز شبم را خاتون راحت گرفته استراحت می‌کند. هیچ اثری هم از بارداری درش نیست.» پا شد نماز شبش را نرگس خاتون خواند. تمام نماز شبش را خواند. من یک لحظه در دلم شک افتاد. گفتم: «نکند آن‌قدر اختناق است که حکیمه خاتون، صاحب سر امام عسکری (علیه‌السلام) شک می‌کند.» امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند: «عمه جان، در امر خدا شک نکن. نزدیک است.»

می‌گوید دقایقی گذشت، دیدم که نرگس خاتون دردشان آمد. در یک فضای کاملاً سری که همین دو نفر بودند و احدی دیگر باخبر نبود. می‌گوید: «من نشستم. همان جوری که بچه را به دنیا می‌آورند، دیدم امام زمان (ارواحنا فداه) آمدند. سجده‌ای به زمین کردند و در بغل گرفتم.» و امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند که: «بچه را برای من بیاور.» سر و صورتش را بوسیدم. فرمودند که: «بگو پسرم، به اذن خدا.» شروع کرد سلام دادن و صلوات فرستادن و حالت سیره امام زمان (علیه‌السلام) را عرض می‌کنم.

امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند: «بدهید به مادرش.» می‌خواست خاتون سلام داده. حضرت آوردند و دل از من برد این بچه. من فرمودند: «تا یک هفته به هیچ‌کس نمی‌گویی.» هفته دیگر، همین ساعت، دوباره طاقت نیاوردم. دوباره آمدم امام زمان را ببینم. آمدم در حجره نرگس خاتون، دیدم بچه‌ای نیست. به امام عسکری (علیه‌السلام) رو کردم، گفتم: «آقا، بچه کجاست؟» حضرت فرمودند که: «فرزند من مثل موسی است. منم کاری که مادر موسی کرد.» خیلی این تعبیر عجیب است. «مادر موسی بچه را در آب گذاشت. آب برد. مادر موسی نمی‌دانست بچه کجاست. به خدا سپرد. امام را به خدا سپردم. من سپردم، برد. نمی‌دانم کجاست. هفته دیگر می‌آورند. بچه دیگر بعدش را نخواهی دید. منم از دنیا می‌روم. بعد از مرگ من به شیعیان ناب من بگو که من فرزند دارم و او امام شماست.»

چه جور مدیریت می‌کند امام عسکری (علیه‌السلام) در یک حجره، این آقا را به دنیا می‌آورد؟ در آن اختناق شوخی نیست. تصور کنید تمام نیروهای اطلاعاتی در منزل شما شنود گذاشتند، کنترل می‌کنند، می‌روند، می‌آیند، آمار جزئی‌ترین حرف‌های شما را دارند. شما اینجا همان کسی را که می‌خواهد به دنیا بیاید، به دنیا می‌آورید. همان کسی که همه ماجرا به خاطر عنایت الهی هست، ولی این طمأنینه امام عسکری (علیه‌السلام)، آرامش حضرت اینجا واقعاً بی‌نظیر است.

حالا درباره این آرامش ان‌شاءالله بیشتر صحبت خواهیم کرد. یک مطلبی دارد احمد بن عبیدالله بن خاقان. خیلی جالب است این نکته. این آقا در مراسم بعد از شهادت امام عسکری (علیه‌السلام) نشسته بودند. سال ۲۷۸ قمری. خوب، امام عسکری (علیه‌السلام) سال ۲۶۰ از دنیا رفتند. ۱۸ سال بعد از شهادت امام عسکری (علیه‌السلام) صحبت شد. این آقا به شدت دشمن. احمد بن عبیدالله به شدت دشمن اهل بیت بود. صحبت سامرا و شیعیان سامرا و این‌ها شد. این احمد بن عبیدالله برگشت گفتش که: «من در علوی‌های سامرا هیچ کسی را بهتر از حسن بن علی بن محمد بن رضا ندیدم.»

حسن بن رضا می‌گفت: «اهل بیت بعد امام رضا را دیگر امام رضا معروف بودند به هدایت و سکونه و عفافه و نبله و کلمه.» «من ندیدم، نه شنیدم کسی آن‌قدر شیوه قشنگ، این همه آرامش داشته باشد.» «سکونه، این همه آرامش، نه در کسی دیدم، نه در کسی شنیدم. این عفافی که در امام عسکری بود. آراستگی و کرمی که در ایشان بود، نه در کسی دیدم و نه در کسی شنیدم.»

بعد ماجرایی تعریف می‌کند از پدر خودش، یکی از حاکمان در دربار بود. می‌گوید که: «پدر من که واسه کسی اصلاً محل نمی‌گذاشت، در تره خرد نمی‌کرد و این‌ها، یک وقتی امام عسکری (علیه‌السلام) وارد شدند. پدر من وارد شد، قربان‌صدقه امام عسکری (علیه‌السلام) رفت. جا برای حضرت باز کرد، بالا نشاند. خلاصه، مفصل. «پدرم به فدای تو، مادرم به فدای تو.» برگشتم گفتم: «بابا، ایشان کی بود؟ من تا حالا ندیدم کسی این‌قدر احترام بگذارد، حتی رئیس خودت را این جوری احترام نمی‌گذاری؟» شما حاکم جزء آن حاکم کل سلطان را احترام نمی‌گذاشت. حکومت از دست بنی‌عباس دربیاید.

این‌ها فقط لیاقت آن محبت امام عسکری (علیه‌السلام) را آنجا در دل من افتاد. بعد حضرت از امام هادی هم پدرشان را ندیدی. «پدرش هم چه انسان بی‌نظیری بود.» می‌گوید که: «من ندیدم هر دوست و دشمن در مورد امام عسکری (علیه‌السلام) خوب می‌گفت.» این همه که ایشان طمأنینه داشت. آرامش و شخصیت و وقار در سیره امام عسکری (علیه‌السلام) آن‌قدر زیاد بود. دشمن، دشمنان هم حتی نسبت به امام عسکری (علیه‌السلام) همچین نگاهی داشتند.

این وجود نازنین امام عسکری (علیه‌السلام) که معروفند به سجاد اصغر. سجاد اصغر. مرحوم شیخ عباس قمی در «الانوار البهیه» متنی از یکی از ادعیه را نقل می‌کند. دعایی است نقل شده که هر وقت می‌خواهید به قرآن متوسل بشوید، قرآن را سر بزنید، به تک‌تک اسم معصومین قسم بدهید. به اسم امام عسکری (علیه‌السلام) که می‌رسد، می‌گوید: «بِحَقِّ نَقِیٍّ وَ سَجَّادِ الْأَصْغَرِ وَ بِبُکَائِهِ لَیْلَةَ الْمَقَامِ بِالسَّحَرِ.» به حق سجاد اصغر، به آن آقایی که تمام شب را تا صبح گریه می‌کرد، شب زنده‌دار با اشک. این سیره اصلی امام عسکری (علیه‌السلام) است و آرامش ایشان مال همین عبادت است.

درباره عبادت امام عسکری (علیه‌السلام) تعبیر جالبی نقل شده. می‌گوید: «یک عده از این عباسیون آمدند پیش صالح بن وصیف، صالح بن علی و یک عده دیگر از این منحرفین.» گفتند که: «شما آن موقع امام عسکری (علیه‌السلام) زندانی بودند. بیشتر ایام عمرشان ایشان در زندان بودند یا در حصر بودند.» تنها امامی که حج نرفتند ایشان هستند دیگر. اصلاً به سمت مکه و این‌ها نتوانستند. ۲۹ سالگی حضرت به شهادت رسیدند.

امام عسکری (علیه‌السلام). آمدند گفتند که: «شما برای این آقا سخت بگیر.» به صالح بن وصیف و صالح بن علی و این‌ها گفتند: «سخت بگیر. فشار بیشتر.» صالح برگشت گفتش که: «من با این آقا چکار کنم؟» دو نفر وکیل کردم که بروند به این آقا فشار بیاورند. «بعد یک مدت دیدم این دو نفر کلاً اهل زهد و عبادت و معنویت و عرفان و سلوک و این حرف‌ها شدند.» خودتان آدم حسابی. «فَقَالَ لَهُ: مَا نَقُولُ فِی رَجُلٍ یَصُومُ نَهَارَهُ کُلَّهُ، وَ یَقُومُ لَیْلَهُ کُلَّهُ؟» چه بگوییم در مورد کسی که تمام روز را روزه است و تمام شب بیدار است؟ کمتر معصومی این تعبیر را تمام شب بیدار است. خواب از امام عسکری (علیه‌السلام) کم نقل شده که حضرت خوابیده باشند. ابوهاشم جعفری می‌گوید: «من یک بار دیدم حضرت خوابیده‌اند. آن هم دیدم از پیشانیشان نوری به آسمان رفته. به سجده افتاد.» کسی که تمام شب را مشغول است.

«لَا یَتَکَلَّمُ وَ لَا یَشْغَلُ بِغَیْرِ الْعِبَادَةِ.» کسی که اصلاً حرفی نمی‌زند، مشغولیتی ندارد به غیر عبادت. این‌ها همه ارکان آرامش است که دنبالش می‌گردیم. عبادت، معنویت، شب زنده‌داری، سحر، سکوت.

«رَاحَةُ الْعَقْلِ فِی السُّکُوتِ.» اینجا تعابیر زیاد داریم. تو رو... کسی دنبال راحتی می‌گردد، راحتی در سکوت است. سلامت در سکوت است. سلامت فکری در سکوت است. سکوت. حرف زیاد می‌زنید، آرامش روانی می‌ریزد به هم. در نماز خودش را نشان می‌دهد. ذهن درگیر و پراکنده می‌شود، فعالیت اضافی زیاد پیدا می‌کند، بیش‌فعال می‌شود. بیش‌فعالی که خیلی غصه‌اش را هم نمی‌خوریم. بچه اگر بیش‌فعال باشد، دکتر می‌رود. ذهن اگر بیش‌فعال باشد، اشکالی ندارد؟ که مشکل دارد. حرف، کلام اضافی، این‌هاست که درگیری می‌آورد. آرامش آدم را به هم می‌زند.

امام عسکری (علیه‌السلام) به غیر عبادت حرف نمی‌زدند. اصلاً مشغولیت به خود این مشغولیت‌ها، مشغولیت‌های الکی این‌ها آرامش را به هم می‌زند، مشغله درست می‌کند. سریال دیدن واسه بعضی‌ها مشغله است. اصلاً درگیرش کرده. «الان ساعت فلان، من سریالم دیر است. الان فلان برنامه دیر است. الان برنامه این جوری.» که معمولاً ماها داریم دیگر، اگر حذف هم بشود هیچ مشکلی به زندگی‌مان وارد نمی‌شود. خودمان واسه خودمان درست کردیم. به قرص و دارو، بعضی‌ها به موسیقی‌های آنچنانی و این‌ها پناه می‌آورند که آرامشی پیدا کنند. خلوت بروند.

علامت آدم آرام چیست؟ آدمی که آرام است علامتش این است که ابهت دارد. آدم نگاه می‌کند، دلش می‌گیرد. این علامت آدم آرام است. مثل دریای آرام. دریای آرام ترس می‌اندازد. این همه ابهت مال همین سکوت دریاست. نگاه می‌کند این همه عظمت، این آرام. دست و پای آدم می‌لرزد. این دو تایی که خادم بودند و مسئول بودند فشار بیاورند به امام عسکری (علیه‌السلام)، می‌گویند: «بابا ما چکار کنیم در مورد این آقایی که: «إِذَا نَظَرَ إِلَیْنَا، ارْتَدَّتْ فَرَائِسُنَا.» یک نگاه به ما می‌کند چهار ستون بدنمان می‌لرزد. فشار با این همه ابهت و داخلنا و مولانا کنترل کنیم محبت و عشق و عظمت همه با هم. عباسی‌ها وقتی می‌شنیدند، همه برگشتند گفتند: «با این آقا نمی‌شود کاری کرد.» محبت و آرامشی که این آقا ایجاد می‌کند.

حالا در مورد ایشان عرض می‌کنم، هر جا امام عسکری (علیه‌السلام) رفت، آرامش ایجاد کرد. حالا ان‌شاءالله جلوتر عرض می‌کنم. داستان‌های عجیبی نقل شده در مورد آرامش امام عسکری (علیه‌السلام). توصیه امام عسکری (علیه‌السلام) به آرامش بوده برای شیعیان. این خیلی نکته است درش. یک نامه‌ای دارند امام عسکری (علیه‌السلام) به جناب ابن بابویه. سر چهار نفر مردم دفن هستند و متأسفانه خیلی از اهل قم اعتنایی به این قبر نمی‌کنند. برکات این قبر درش نهفته است. پدر شیخ صدوق، شخصیت بی‌نظیر. ابن بابویه، علی بن الحسین ابن بابویه قمی. ایشان نماینده امام عسکری (علیه‌السلام) بود در قم.

حضرت یک نامه‌ای به ایشان دارند، می‌گویند: «یَا شَیْخِی وَ مُعْتَمِدِی.» ای شیخ من، ای معتمد. تعابیر خیلی سنگینی دارند و حضرت می‌فرمایند که: «وَ جَعَلَ مِن صُلْبِکَ أَوْلَادًا صَالِحِینَ.» خدا در نطفه تو اولاد صالح قرار داده. عجیب. این روایت شیخ صدوق هیچ جا نقل نکرده. خدا شیخ صدوق را به تو می‌دهد که او از صالحین و اهل زکات است و چه و چه. واسطه به خودش رسیده.

من چند تا چیز را بهت توصیه می‌کنم. شیعیان من را برسان. دستور به تمام شیعیان، این دستور را برسان. این دیگر دستورالعمل شماست تا فرج. منتظر فرج باشید. خیلی تعبیر عجیبی است. حالا زیاد است. باید یک دهه منبر برویم برای اینکه این‌ها را تک‌تکش را بگوییم. من یکی‌اش را فقط می‌گویم.
«تَصْبِرُوا فِی أُمُورِكُمْ وَاسْتَقِيمُوا.» آرامش داشته باشید. «تَصْبِرُوا» ثابت داشته باشید. خودت را نگه دارید. کنترل بکنید. مسلط باشید به خودتان در امور مختلف. از کوره درنروید. خودتان را نبازید. خیلی شدید بهش توصیه می‌کنند.

«عَلَیْكَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ.» نماز. پیغمبر به امیرالمومنین گفت: «یَا عَلِیُّ، عَلَیْكَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ، عَلَیْكَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ، عَلَیْكَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ.» و «مَنِ اسْتَخْفَفَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ فَلَیْسَ مِنَّا.» امام عسکری (علیه‌السلام) می‌فرماید: «دستور من برای شما شیعیان، همانی است که پیغمبر به امیرالمومنین گفت. گفت: «یا علی، بر تو باد نماز شب.» سه بار این را فرمود. هر کس نماز شب را کم بشمارد، دست کم بگیرد، از ما نیست این آدم. یاد آن جمله می‌افتم که کأنّه ستون دین. دیگر نماز شب شده این. دیگر انگار از دوره امام عسکری (علیه‌السلام) شروع شده که دیگر ستون دین خود نماز نیست، نماز شب است. از آن ور کمک گرفت، آرامش آدم را در سحر کسب کند. این در مف سوره مبارکه مزمل هم هست. بزرگان می‌فرمایند: «کسی که سحر ندارد، این آشفته است.»

«إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا.» تو در روز پراکندگی داری. از شب باید قوت بگیری. از سحر باید قوت بگیری. عبادت سحر، سحرخیزی این است که آرامش‌بخش است. عبادت سحر. می‌گوید: «من گرفتم خوابیدم.» شاکری، غلام امام عسکری (علیه‌السلام) می‌گوید: «می‌گوید آقای من کسی است که من شب‌ها می‌خوابم، در سجده است. بیدار می‌شوم، باز در سجده است.» از سر شب تا سحر این آقا. کی دستور می‌دهد به شیعه‌اش؟ «آمُرُ جَمِيعَ شِيعَتِي.» به همه شیعیان من این امر من را برسان. آن دستور من را. چند تا چیز بود. یکی‌اش «تَثَبُّت» بود. یکی نماز شب.

آرامش امام عسکری (علیه‌السلام) به یکی از شیعیان نامه‌ای دادند که او ببرد. نامه را در چوبی گذاشتند. چوب شبیه این لنگه در، کف در می‌اندازید، گرد بود و چوب کوتاهی بود. برداشتم. ابوهاشم جعفری این را از داوود بن اسود نقل می‌کند. در یاران امام عسکری (علیه‌السلام) چند نفر رتبه‌های اول بودند. یکی فضل بن شاذان نیشابوری که ایشان هم قبلش خیلی غریبند. حضرت به مردم نیشابور غبطه می‌خورند که این‌ها می‌توانند کتاب بیاورند. کلمه‌به‌کلمه امام عسکری (علیه‌السلام) تأیید، «أَیَّدَ اللهُ ابن شَاذَانَ.» چند بار برایش طلب رحمت کرد. می‌روند خیام که فضل بن شاذان اصل کاری را نمیرد. نیشابور، قبر بسیار.

با یکی از یاران خاص امام عسکری (علیه‌السلام). یکی احمد بن اسحاق در سرپل ذهاب که این مسجد امام عسکری (علیه‌السلام) آنجا دستور امام عسکری (علیه‌السلام) را درست کرده که حضرت خدا رحمت کند احمد بن اسحاق را، فهمیدند که خبر رسید همان موقع از دنیا رفته. به یکی دیگر، ابوهاشم جعفری، حضرت فرمودند: «تو قیامت، تو فقط چسبیدی به عبای ما. بابا محشور می‌شوی.» هاشم جعفری عرض می‌کنم ان‌شاءالله.

داوود بن اسود می‌گوید: «می‌گوید که آقا، امام عسکری (علیه‌السلام) به من نامه را دادند. ببرم. در چوب بود. منم نمی‌دانستم چوب چیست. بردم. در راه رسیدم به یک قاطری.» یک سقا بود. سقای این قاطر بود. به من گفتش که: «با چوبت بزن به این قاطر که این از علف‌ها بخورد.» بغل، بزنش. شکست. نامه‌ها ریخت بیرون. سقا فهمید من نماینده امام عسکری (علیه‌السلام) هستم. شروع کرد فحش و دری‌وری به من و امام عسکری (علیه‌السلام) و همه شیعیان دادن. فرار کردم. آمدم خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). عیسی، خادم حضرت، آمد جلوی در. گفت: «آقا می‌فرمایند که: «أَعَزَّهُ اللهُ، لِمَ ضَرَبْتَ؟» آقا اعزه الله می‌فرماید: «لِمَ ضَرَبْتَ؟» و «كَثُرَتْ رِجْلُ الْبَابِ.» قاطر را زدی. چوب ما را شکست.» من نمی‌دانستم چی در آن چوب است. حضرت فرمود: «چقدر این تعبیر لطیف است.» «لِمَ احْتَشْتَ أَنْ تَعْمَلَ عَمَلًا تَحْتَاجُ أَنْ تَعْتَذِرَ مِنْهُ؟» ای یار، چرا کاری می‌کنی که بعداً محتاج عذرخواهی باشی؟ می‌گوید: «نمی‌دانستم.» چرا کاری کردی که محتاج عذرخواهی باشی؟ خیلی در این نکته.

بعد حضرت فرمودند: «دیگر این کار را تکرار نکن. اگر هم شنیدی کسی به ما اهل بیت توهین می‌کند: «فَمُزْقَةُ سَبِّي وَ إِيَّاكَ أَنْ تُجِيبَ مَنْ يَشْتَمُونَ.» جر و بحث کنی که بدو کنی هم تو این شهر هم همه جا، «وَ تُعَرِّفَ مَنْ أَنْتَ بِهِ.» به کسی بفهمانی که تو کی هستی. شیعه ما هستی. ما اهل بیت. فحش دادن به تو جر و بحث آرامش می‌خواهد. چیست؟ «فَإِنَّ أَخْبَارَكَ وَ أَحْوَالَكَ تُرَدُّ إِلَيْنَا فَعَلِمْنَا ذَا.» اخبار شما به ما می‌رسد. حواست باشد. فکر نکن آنجا آن کار را کردی. من خبر...» عجیب و غریبی نیست. ان‌شاءالله یک صلوات.

دستور حضرت برای حفظ آرامش با دشمنان. یک دستور دیگر این هم جالب است. اسحاق کندی فیلسوفی بود در عراق. شروع کرد تألیف یک کتابی. تناقضات قرآن را جمع کردن. این‌ها همه را یک کتاب کنیم. کجای قرآن با همدیگر تناقض دارد. امام عسکری (علیه‌السلام) یک وقت یکی از شاگردان کندی آمد خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). حضرت فرمودند که: «یک آدم رشید بین شما گیر نمی‌آید که پیش استاد از قرآن دفاع کند؟» از این کاری که این آقا شروع کرده نهیش کند؟ بگوید: «آقا این کارها را نکن.» گفت: «آقا ما چی بگوییم به استادمان؟ با سواد است. ما چی جواب بدهیم؟» حضرت فرمودند که: «من هر چی بهت بگویم، می‌روی بهش می‌گویی؟»

اول خیلی با آرامش سعی می‌کنیم بهش محبت کنی. نظرش را جلب کنی. «فَسِرْ إِلَیْهِ وَ تَلَتْ فِی مُعَانَسَتِهِ.» انس خیلی، رفاقت خیلی، محبت و «مُعَاوَنَتِهِ عَلَى مَا هُوَ بِهِ سَبِیلٌ.» هر کاری دوست داشت واسش انجام بده. یک مدت که این کار را کردی و کامل انس برقرار شد، نه اینکه همان اول می‌روی بسم‌الله تعالی. بگو ببینم چکار کردی؟ با آرامش، با رفاقت می‌روی جذبش می‌کنی. یک مدت رفاقت برقرار شد. بعد یک مدت می‌گوید: «اگه خود صاحب قرآن الان حرفی بزند، شما دقیقاً همینی که گفته را برداشت می‌کنی یا احتمال اینکه معنای دیگر غیر از اینکه شما گفتی هم داشته باشد؟» او می‌گوید که: «نه، خب خداییش راست می‌گویی. ممکن است که یک چیزی برنیگی داشته باشد.» ابومحمد. یاد گرفتی از امام عسکری (علیه‌السلام) یاد گرفتی که خود این باعث هدایتش می‌شود. دست از این کتاب برمی‌دارد و هدایت هم می‌شود. برخورد با مخالفین آرامش حفظ بشود.

یک ماجرای دیگری هست نقل از امام عسکری (علیه‌السلام) درباره حفظ آرامش با دیگران. ابوهاشم جعفری می‌آید خدمت حضرت. «من خیلی بالاخره تنگ می‌گیرند. زندانی هستم، تحت فشارم.» حضرت می‌فرمایند که: «نماز ظهرت را در خانه خودت می‌خوانی؟» می‌گوید: «همان موقع ظهر نشده من از زندان درآمدم. نماز ظهر را در خانه خودم خواندم.» خیلی هم برایم تنگ می‌گرفتند. فشار. دوست داشتم که درخواستی از حضرت بکنم. نامه چون داده بودم دیگر. حضرت هم نامه داده بودم که: «نماز ظهر را در منزل می‌خوانیم.» پول هم از حضرت می‌خواستم. خجالت کشیدم. می‌گوید تا رسیدم جلو در خانه، «۱۰۰ دینار آقا برایت فرستادند.»

بعد دیدم حضرت نامه دادند. حضرت نوشتند: «إِذَا کَانَتْ لَکَ حَاجَةٌ، فَلَا تَسْتَحْیِ.» هر وقت حاجتی داشتی، خجالت نکش. «اُطْلُبْهَا، نُعْطِیکَ عَلَى مَا تُحِبُّ.» به هر روشی که دوست داری بهت می‌رسانیم. نه هر چقدر دوست داری. هر روشی دوست داری. به هر مدلی که دوست داری بهت می‌رسانیم. چقدر حفظ آرامش. یعنی کسی که دارد کمک می‌خواهد از آدم، با استرس آنقدر طرف شرمنده و نابود می‌شود. تا اینکه یک چیزی مشکل ماست دیگر. هر مدلی که خواستی من در خدمتم. هاشم جعفری روزه‌دار بود در زندان. این هم ماجرای جالبی.

امام عسکری (علیه‌السلام) با جعفر کذاب. در زندان، جعفر مست بود. مست. «پا اینجا که بودیم برای حضرت. غلام حضرت در سبدی همیشه روزه بودند دیگر و افطار می‌کردند با از آن هم به ما می‌دادند یک مقدار.» می‌گوید که: «من یک روزی خیلی گرسنه شدم دیگر. روزه‌ام را شکستم. رفتم مخفیانه کیکی خوردم. پیدا کردم. کبوتر در خانه دیگری روی کیک.» «تُو فِی بَیْتٍ آخَرَ عَلَى کَعْكَةٍ.» یک کیکی برداشتم و افطار کردم. هیچ کسی هم خبر نداشت. خدمت حضرت. حضرت به غلامشان فرمودند که: «یک مقدار از این غذاها به ابوهاشم. ایشان افطار کرده.» می‌گوید: «من لبخند زدم.» «واسه چی می‌خندی یا ابوهاشم؟ هر وقت که گرسنه شدی، نیاز به غذا داشتی، گوشت بخور. چرا رفتی کیک خوردی؟ خجالت ندارد که. کیک قوت ندارد.» «لَا قُوَّةَ فِی الْكِعْكِ.» گفتم: «صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنْتُمْ عَلَیْكُمْ السَّلَامُ.»

حضرت فرمودند که: «هر وقت هم که ضعیف می‌شوی در روزه‌داری، حداقل سه روز باید بخوری تا جان بگیری. باز بعداً روزه بگیری. هر وقت می‌بینی توان روزه گرفتن نداری، سه روز قشنگ بخور. سه روز با گوشت و کباب و این‌ها. دوست داشتی دوباره افطار کن.» استرسی که حالا یک نفر مخفیانه دارد روزه‌اش را می‌خورد. «پوشانده و نفهمیده.» راحت، آرامش داشته.

داستان دیگری را نقل می‌کند. این خیلی جالب است. واقعاً همه‌اش نکته است برای ما. درس از این مفوّضه و مقصّره. کامل بن ابراهیم مدنی را فرستادند خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). کامل می‌گوید که: «آمدم خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). دیدم حضرت در بیاض ناعمه سیاه بیاض ناعمه تن یک لباس سفید خوشگل، نرم، گشاد، تر و تمیز و خیلی راحت.» و با خودم گفتم که: «این‌ها به ما می‌گویند که مواسات داشته باشید با رفقایتان. هر چی دارید به برادرانتان بدهید. به دیگران رسیدگی کنید. خودشان در چه رفاهی زندگی می‌کنند.» حضرت یک نگاهی به من کردند. یک لبخندی. بعد آستینشان را دادند بالا. «فَإِذَا أَسْوَدُ وَ خَشِنٌ عَلَى الْجِلْدِ.» آستین را دادند بالا دیدم یک پیراهنی از موی سیاه، خشن، چسبیده به پوست حضرت. خود موی حضرت. فرمودند: «هَذَا لِلَّهِ وَ هَذَا لَكُمْ.» این‌ها زیر پوشیده‌ام برای خدا. اذیتم کند. این را پوشیده‌ام برای شما که بین شما وقتی نگاه می‌کنید مرتب و منظم، زیبا باشم. لذت ببرم.

نزد دیگران عابد و زاهد. مسلمانان، تو خلوت می‌آییم. پس از عباداتی که در جمع داریم خبری نیست. پیش دیگران مراعات می‌کند. مراعات بقیه را می‌کند. واسه خودش زیر پوشیده. آدم خوبی. چقدر به فکر بقیه است. نشان می‌دهد سختی را به خودش وارد می‌کند. آرامش برای دیگران می‌خواهد. به قیمتی که من برایم سخت بگذرد. نکاتی است که باید بهش توجه بشود.

درباره غذای کمی که امام عسکری (علیه‌السلام) تناول می‌کردند. داستان خادم ایشان شاکری، عرض کردم. ازش پرسیدند حالا این هم مفصل است. گفتند که: «از امام عسکری بگو.» گفتش که: «آقای من کسی است که من در بین استاد من نمی‌گویم امام، استاد من. من رأی تو من العلویه. استاد من بهترین کسی است که از سادات دیدم شراب بخورد. تعریفی امام عسکری (علیه‌السلام) می‌کند. همیشه در سجده است و در محراب. من می‌خوابم، بلند می‌شوم، می‌بینم آقا همیشه. خیلی هم کم غذاست.» امام عسکری (علیه‌السلام) برای آقا انگور می‌آورند، انجیر می‌آورند و هلو می‌آورند. فقط یک دانه یا دو تا می‌خورد. «یَا مُحَمَّدُ، إِلَى الصِّبْیَانِ.» به من محمد شاکری می‌گویند: «بچه‌ها کل غذای شبانه‌روزشان یک دانه هلو و یک دانه انجیر و یک دانه انگور.» امام عسکری (صلوات الله و سلام علیه).

زندگی ساده است که آرامش‌بخش است. ما می‌آییم هی اضافه می‌کنیم و درگیریم. یک وقت مهمان نیاید. آنجا را نشکند. این ور بالا نرود. این ور خراب نشود. آن یکی که گرفتیم نروند سراغش. به خیال خودم این است که آرامش می‌دهد به ما. دغدغه است این‌ها. درگیری است این‌ها. دارد ما را اذیت می‌کند. جدا. آرامش زندگی می‌کنیم. ۹۰ درصد زندگی‌ترمیم. یک چند روزی تلویزیون تعطیل باشد، همه با هم مجبورند صحبت بکنند. از احوال همدیگر رسیدگی بکنند. به هم نگاه بکنند. حرف هم را گوش بدهند. محبت بکنند. هر چی اضافه شده، به همان میزان آرامش کم شده. پرچم غذا چی درست کنم؟ چی بخورم؟ خوراک این بچه مدرسه می‌خواهد برود چی باشد؟ امروز که این بوده، فردا چی بدهم؟ پس فردا باز چی باشد؟ شام هفته دیگر چی درست کنم؟

آن یکی برای خدا در روایت داری که: «مگر من عبادت فردا را از فردا صبحانه چی بخورم؟» درگیر آرامش نداری مال این‌هاست. امام عسکری (صلوات الله و سلام علیه) به ما یاد می‌دهد که آرام زندگی کنیم. یکی دیگر از اسباب آرامش، ای کسی که واقعاً کلاسش بالا باشد، با این‌ها آرام می‌شود. هدایت دیگران است. این خیلی عجیب است. یک نامه امام عسکری (علیه‌السلام) به اهل قم دارند. ما قمی‌ها، قمی نیستیم، تازه قمی شده‌ها. حضرت می‌فرمایند که: «شما مردمی هستید که خدا هدایتتان کرده. خود خدا دل‌هایتان را هدایت کرده.» خیلی از مردم قم تعریف می‌کند.

امام عسکری (علیه‌السلام) یک جمله‌ای دارند. این جمله خیلی عجیب است: «وَ نَفُوسُنَا إِلَى طَیِّبِ آرَائِکُمْ سَاکِنَةٌ.» ما می‌بینیم اعتقادات شما مردم قم خوب است. ما به همین آرامش داریم. امام عسکری که در اوج آرامش است. آرامش به چیست؟ خیالم راحت از مردم فکری. چرا امام زمان آرامشش از بین می‌رود نسبت به کسی انحراف فکری پیدا می‌کند؟ این انحراف فکری باعث می‌شود آرامش امام به هم بریزد. بعد چون دل‌ها متصل است، اضطراب امام به او متصل می‌شود. پسر عجیبی بودا. اضطراب اگر در خودمان دیدیم، یک گوشه کارمان می‌لنگد. جنبه‌های فکری، اعتقادی، بینشی. چون امام مضطرب است. این زنگ خطر است. اوست که امام مضطرب است نسبت به ما.

اضطراب، آرامش حیوانی هم هست. خود امام عسکری (علیه‌السلام) هم می‌فرمایند: «آدمی که بدون امام زندگی می‌کند مثل گوسفندان می‌ماند. هم سرگردان است هم آرامش دارد.» گوسفند را دیده‌اید سرگردانند، آرامش دارند. خیلی از مردم عالم هم سرگردانند هم آرامش. در اوج آرامش سرگردان.

«لَمْ یَکُنْ لَکُمُ الرَّسُولُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ الْأَوْصِیَاءُ مِنْ بَعْدِهِ، لَكُنْتُمْ حَیَارَى كَالْكَلَابِ.» پیغمبر و اهل بیتند. اگر نبودند شما مثل بهائم حیران بودید. سرگردان. از این حقوق، این ماهمان که آمد گوسفند می‌خورد. مثل گوسفند می‌خوابد. از آغل به چرا برمی‌گردد. ۶۰ سال، ۷۰ سال، ۸۰ سال، تازه چشمش باز می‌شود: «چه خبر است در این عالم؟ چیا بود؟ چکارها؟» امام مایه آرامش است. اصلی‌ترین عامل آرامش انسان، امام است. امام معصوم. امام باقر (علیه‌السلام) فرمودند: «خدا بر دل‌ها واجب کرده، از تو معنی، تو به ذکره و به ذکر با ذکر خدا و ذکر ما اهل بیت طمأنینه پیدا کنند.» خود این اهل بیت ذکر خدا. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.» یعنی به اهل بیت آدم با امام معصومی که آرامش پیدا می‌کند.

برخی از این روایات را بخوانم، دیگر خیلی وقت عزیزان را نگیرم. وجود امام از هر انس با امام آرامش می‌دهد. توجه به امام که آرامش می‌دهد. امام عسکری (علیه‌السلام) اصلاً عجیب است ایشان. ماجراهایی هست، بتوانم برخی‌اش را بخوانم خدمتتان. همین شاکری که نقل کردم، خادم امام. می‌گوید که: «یک وقتی رفتیم امام (علیه‌السلام)، امام عسکری (علیه‌السلام) اسبی داشتند. زین ابریشمی بود. خیلی قشنگ بود. و روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه حضرت می‌آمدند دارالخلافه سامرا.» وقتی که حضرت دوشنبه و پنج‌شنبه می‌آمدند، قلقله بود در راه. خیلی عجیب است. آن محلی که حیوانات جمع می‌شدند توش آب بخورند. قلقله بود. اصلاً دیگر جا نبود. بس که حیوان بود و قاطر و الاغ و زجه و سر و صدا. «أُستاذِي سَكَنَتْ زَجَّةُ الْإِمَامِ الْعَسْكَرِیِّ.» امام عسکری (علیه‌السلام) که می‌آمد، کلاً ساکت می‌شدند. همه حیوان. آرامش بر فضا حاکم. کل این بازار، کل این شهر. امام عسکری (علیه‌السلام) تا وارد می‌شود، کل شهر آرام. خیلی عجیب. «وَحْدَةً مِنْ صَحِيحِ الْخَيْلِ صَوْتُ الْحَيَوَانِ لَا يَأْتِي.» صدای حیوانی نمی‌آمد. چه آرامشی را حمل می‌کند با خودش. می‌رود و راه برای حضرت باز می‌کردند. حضرت می‌رفتند.

می‌آمدند یک نوبت رفتیم با حضرت پیش نخاسی. دلال چهارپافروش. دلال بود. ازش یک حیوانی بخرند. گفت: «آقا یک اسب دارم، هیچ کس سوارش نمی‌شود. فرس کبوسه. خیلی چموش است. کبود چموش. خودمان نزدیکش بشویم، خیلی این خطری است.» «به من بده.» شاکری فرمودند که: «برو زین را بینداز روی دوش آقا.» وقتی می‌گوید یعنی دیگر حرفش درست است. گذاشتم. «وَ لَمْ یَتَحَرَّكْ.» این حیوان چموشی که هیچ کس نمی‌توانست نزدیکش بشود، دیگر ساکت وایستاد. هیچ حرکتی نکرد. رفتم گرفتمش. آوردم. «بِلا زَانِیٍ.» به برکت استاد آقا امام عسکری (علیه‌السلام). بعد می‌گوید که: «من می‌آمدم گوش راستش را می‌کشیدم بالا. هیچ صدایی. گوش چپ. هیچ کاری نمی‌کرد.» می‌گوید: «جو می‌گرفتم. در صورتش می‌پاشیدم که رم کند.» یک نسبتی با امام پیدا کرد. آرامش پیدا کرد. حیوان چموش، نزدیکش بشویم این حیوان سئوله. حیوانی که کسی نزدیکش بشود، دو تا پایش را می‌آورد بالا. آنقدر می‌کوبد در صورت این تا بکشدش. می‌چسباندش به دیوار. آنقدر می‌زند تا بکشد. رام شده در دست امام عسکری (علیه‌السلام).

یک داستان دیگر نقل می‌کند. می‌گوید که: «مستعین (لعنت الله علیه) یک مرکبی داشت. خیلی زیبا بود و خیلی هم چموش بود.» لجام ببندند بهش. آموزگاران اسب که تربیت می‌کنند اسب این‌ها. همه جمع شدند. هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. بعضی‌ها برگشتند گفتند که: «بفرست پیش حسن بن رضا. یا بالاخره سوارش می‌شود که او از شر این حیوان خلاص می‌شویم یا می‌زند می‌کشدش. از آقا خلاص.» (العیاذ بالله.) فرستادند دنبال آقا. حضرت آمدند. امام عسکری (علیه‌السلام) دستش را گذاشت روی کتف این حیوان. حیوان عرق کرد. امام عسکری (علیه‌السلام) به این خادمشان فرمودند که: «بهش لجام بزن.» گفت: «نه، خودت لجام بزن.» حضرت خودشان لجام زدند. این لباس رویی که لباس ایرانی هم بوده. حضرت این را درآوردند. رفتند سوار اسب شدند. حیات منزل هملجه. وقتی آرام‌آرام با یک آرامشی قدم می‌زند. حالتی که مثلاً خودش را نشان می‌دهد به بقیه. می‌گوید: «هملجه کردیم.» این اسب به همه خودش را نشان داد. آرامش در مشت امام عسکری (علیه‌السلام). مستقیم گفت: «باشد برا خودت. نخواستیمش.»

ابو هاشم جعفری می‌گوید: «آمدم خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). گفتم آقا جان، یک چیزی که خیلی من را ناراحت کرده، غصه می‌خوردم. از پدرتان بپرسم نشد. از دنیا رفتند.» یا احمد، ببخشید. احمد بن اسحاق می‌گوید که مسجد امام عسکری (علیه‌السلام) را ساخت. گفتم: «آقا از پدران شما نقل شده، خواب به پشت، خواب انبیاست. خواب به سمت راست، خواب مؤمنین است. خواب به سمت چپ، خواب منافقین است. خواب دمر روی شکم، خواب شیطان است. سمت راست بخوابم آرامش ندارم. خوابم نمی‌برد. سمت راستم خوابم.» «یا احمد بیا جلو.» دستم را از زیر عبا بردم. در دست خودشان را درآوردند. دست راست را گذاشتند به پهلوی چپ من. دست چپ را گذاشتند به پهلوی راست من. یک مدتی لمس کردند. می‌گوید: «بعد یک مدت رفتم سه بار حضرت تماس دادند با دست من.» رفتم، آمدم. گفتم: «آقا، یک کاری کردید دیگر به سمت چپم نمی‌توانم بخوابم. فقط به سمت راست باید بخوابم.» این است. امام عسکری (علیه‌السلام) تماس با او آرامش می‌دهد.

گاهی از این طریق ایجاد آرامش با معجزه. خود امام عسکری (علیه‌السلام) مردم را سه دسته تقسیم می‌کنند. می‌فهمند. یک عده بر حقند، وسطند. این‌ها باید معجزه ببینند تا آرامش پیدا کنند. یک عده هم مال باطلند. با این‌ها: «إِنَّ الْأَدِلَّةَ یَسْكُنُ إِلَيْهَا كَثِيرٌ مِنَ الْعُقُولِ.» تعداد زیادی از مردم با ادله آرامش پیدا می‌کنند. من این‌ها را سریع بتوانم بخوانم. ان‌شاءالله شرمنده عزیزان نشویم.

امام عسکری (علیه‌السلام) دوره‌ای است که مردم می‌خواهند آماده بشوند برای غیبت امام زمان (علیه‌السلام). چه جور آماده می‌کنی؟ باید آرامش داشته باشند نسبت به اینکه امام نسبت به آن‌ها حاضر است. نسبت به مشکلاتشان، نسبت به شرایطشان. همه را می‌بیند. همه را در جریان است. حل می‌کند. امام عسکری (صلوات الله و سلام علیه). اگر خسته نیستید، من نمی‌خواهم خستگی بکنم. اگر خسته نیستید، من یک سه چهار تا داستان زیبا بگویم. اگر وقت هم نگ. به برکت یک صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

ابو هاشم جعفری می‌گوید که: «با امام عسکری (علیه‌السلام) رفته بودیم در صحرا.» ببینید امام دیگر می‌خواهد نشان بدهد که من مسلطم. چقدر خیلی عجیب است. حتماً یقین دارم که تا حالا کسی نشنیده. «رفتیم در صحرا. من پشت حضرت بودم. حضرت جلو می‌رفتند. یک لحظه در ذهنم آمد که راستی فلان بدهکاری که داشتم، وقتش رسیده بود. تایمش این موقع بود. رسید. من دیگر پولی ندارم بدهم.» در همین فکر بودم که چه جوری این را برگردانم به طرف. حضرت رو کردند به من فرمودند: «اللَّهُ یَقْضِي دَيْنَكَ.» خدا می‌دهد دینت را. غصه نخور.

می‌گوید: «حضرت همان جوری که نشسته بودند روی مرکب، یک خورده کج شدند. با چوب دستشان، با آن تازیانه‌ای که دستشان بود، یک خطی کشیدند روی زمین. فرمودند که: «ابوهاشم، پیاده شو.» و «اُکْتُمْهَا.» کتمان هم بکن.» همه‌اش کتمان، کتمان. همه این‌ها وابسته به کتمان است. همه این برکات، عنایات. هر چی آدم می‌بیند، اولین جایی که می‌گوید، دیگر تمام است، بای بای. بسته می‌شود. هر چی هست به برکت نگفتن است، ندیدن است. ماجراهایی از وقتش نیست که بخواهم بگویم. متأخرین عنایاتی از امام عسکری دیدند. به محض اینکه گفتند، قطع شد.

می‌گوید: «من پیاده شدم. گذاشتم. در راه افتادیم. دوباره در فکرم آمد که خب حالا من با این پول می‌دهم. بین آن آقا که از ما طلب دارد را می‌دهم. زمستان چکار کنم؟» حالا کسی با امام زمان دارد می‌رود، فکر این چیزها بکند. خدمت امام زمان (علیه‌السلام) اسبش را داشت می‌رانید. وادی ایمن. اسبش را دارد می‌آید. دزدی. مگر اینجا بدهکاری؟ آنجا را چکار کنم؟ زمستان چکار؟ این دیگر یار خاص حضرت است. گفتم: «خوب، زمستان هم دیگر حالا باید از یک کسی قرض بگیرم. یک کاری بکنم.» می‌گوید: «حضرت دوباره کج شدند. یک خط دیگر کشیدند. فرمودند: «وَ ارْفَعْ.» پیاده شو، بردار.» «اُکْتُمْهَا.» آمدم دوباره دیدم که یک شمش دیگری طلاست. گذاشتم در آن یکی آستینم. برگشتم خانه. در ذهنم آمد: «خوب، چقدر بدهکاری داشتم به آن شخص؟» آنقدر بود. شمش طلا را وزن کردم، دیدم دقیقاً پول همان بدهکاری. زمستانم چقدر می‌خواهم؟ اگر اسراف نکنم و ولخرجی نکنم و این‌ها. آنقدر زمستانم خرج دارد. دوباره شمش دوم طلا را برداشتم. دیدم همان قدر. «مَا زَادَتْ وَ لَا نَقَصَتْ.» نه بیشتر، نه یک قرون کمتر.

خدمت امام عسکری (علیه‌السلام) می‌رسند. حضرت در زندان بودند. گفتند: «آقا، چه جوری از شما استفاده کنیم؟» این دو تا داستان خیلی عجیب است. یعقوب اسحاق بن ابان می‌گوید: «می‌گوید که حضرت پیش شیعیانشان می‌فرستادند.» می‌فرمودند که: «حضرت در زندان بودند.» می‌فرمودند که: «امشب بگویید در فلان جا، فلان محل، خانه فلانی بیاید. سر فلان نماز عشا. آنجا نماز مثلاً مغرب و فلان جا باشند.» در زندان. چند تا مأمور هم ۲۴ ساعته ازت نگاه می‌کردند. این‌ها هم دائم عوض می‌شدند. حضرت سر قرار زودتر از همه حاضر می‌شدند. می‌آمدند. هر کس هر سؤالی داشت، هر حاجتی داشت، آنجا عرضه می‌کردم. فردا شب خانه فلانی است. در زندان بودند. می‌آمدند مردم آرامش پیدا کنند.

یک داستان دیگری نقل شده. این هم خیلی زیباست. بالاخره آخرین حجت مدفون خداست دیگر. می‌خواهد اتمام حجت کند. این حجت تمام حج. گفتیم به شما فهماندیم که هستیم. می‌بینیم. باخبریم. کنارتان هستیم. هر جا لازم باشد می‌آییم. لازم باشد می‌آییم. احمد بن محمد نقل می‌کند از جعفر بن شریف جرجانی (صلوات نمی‌گیرم برایش). جعفر بن شریف جرجانی می‌گوید: «می‌خواستم حج بروم. در مسیر حج رفتم سامرا، خدمت امام عسکری (علیه‌السلام). یک مقداری هم اصحاب ما، همشهری‌های ما پولی داده بودند که به حضرت برسد.» «به کی برسانم؟» تا رسیدم سامرا، قبل اینکه چیزی بگویم، حضرت به من فرمودند که: «پول را بده به مبارک، خادم من.» خود حضرت فرمودند: «شیعیان شما در گرگان سلام می‌رسانند به شما.»

گرگانی‌ها خیلی خوبند. چه خوب است که اینجایش را هم بگویم. در گرگان پیدا کنم قدمگاه امام عسکری (علیه‌السلام). گفتم: «شیعیان شما در گرگان به شما سلام می‌رسانند.» حضرت فرمودند که: «خوب، مگر تو بعد از حجت نمی‌خواهی بروی گرگان؟» گفتم: «چرا آقا جان.» حضرت فرمودند: «تو ۱۷۰ روز دیگر می‌رسی به گرگان. ظهر جمعه می‌رسی. شب سوم الآخر هم می‌رسی. شما که رسیدی ظهر جمعه می‌رسی. من روز تمام نشده گرگانم.» خدمت شما و عزیزان.

می‌گوید: «من رفتم. صحیح و سالم هم برمی‌گردی. وقتی هم برمی‌گردی پسرت شریف. خدا بهش بچه داده. اسم آن پسره را بگذار سلت. اسم نوه تو را بگذار سلت.» عبا سلت. سلاطین اولیای ما همیشه ۹۰. گفتم: «یابن رسول الله، یک ابراهیم بن اسماعیلی هم هست. شیعه شماست و تازه شیعه شده و خیلی آدم خوبی است. خیلی به فکر شیعه رسیدگی می‌کند. سالی بیشتر از صد هزار درهم به شیعیان شما می‌دهد.» حضرت فرمودند که: «خدا ازش قبول بکند. گناه‌هایش را ببخشد. خدا هم یک پسر بهش بدهد.» خدا دعا کرد پسر بهش بدهد. «بعد بهش هم بگو که حسن بن علی بهت گفت. اسم پسرت را هم احمد بگذار.»

صحیح و سالم برگشتم گرگان. ظهر جمعه بود. اول ظهر برگشتم. اول روز بود. دقیقاً سوم ربیع الثانی، همان ۱۷۰ روز بعد. روزی که حضرت فرمودند. به مردم گفتم: «مردم آمدند پیش من. تهنیت بگویند و زیارت قبول و این‌ها بگویم.» گفتم: «آقا، روز تمام نشده. امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند که من می‌آیم گرگان.» از سامرا به گرگان. نماز ظهر و عصر را خواندیم. همه در خانه من جمع شدند. نمی‌دانم یک لحظه چه جور امام عسکری (علیه‌السلام) را دیدیم در جمع نشستند. بعد حضرت آمدیم. دست حضرت را بوسیدیم. خلاصه تک‌تک آمدند. حوائجی که داشتند. مشکلاتی که داشتند. مشکلات مالی، مریض داشتند. تک‌تک این‌ها را حضرت اجابت. همان روز دوباره برگشتند سامرا برای احساس آرامش ایجاد کردن در شیعیان. ما می‌بینیم. ما هستیم. باخبریم. عجیب و غریب بوده. دیدم حضرت حجت خداست یا نه.

اگه اول دست راستش را درآورد. بعد دست چپش را برد به عرقچین. ولی خدا فراوان روایت این جوری داریم. از این طریق می‌فهمانند ما هستیم. ما می‌بینیم. باخبریم. این حس آرامش را می‌خواستند ایجاد بکنند در شیعیان. این امامی که همه هم و غم ایجاد آرامش بود. این امام عسکری مظلوم خودش در آرامش تمام. یک جوری که نگذاشت آب از آب تکان بخورد. در یک غربتی، در یک مظلومیتی امام عسکری (علیه‌السلام) از دنیا رفتند. به شهادت رسیدند. مسموم.

امام عسکری (علیه‌السلام) را حضرت وقتی که لحظات آخرشان بود، عرض می‌کنم به چه نحو بود. آب را کردند به دهان مبارکشان. به لب‌های مبارکشان. آمدند از این آب بخورند. «یَذْرَبُ الثُّنَا یَا وَ یَدْعُو تُرَعْدُو.» این آقایی که در اوج آرامش بود، دیدند دستش دارد می‌لرزد. لیوان در دستش تکان خورد. این لیوان به دندان‌های حضرت اصابت کرد. سم در بدن امام عسکری (علیه‌السلام) اثر کرد. از دست آقا افتاد این ظرف آب. دیگر نمی‌توانست کاری بکند. لحظات آخر امام عسکری (علیه‌السلام) بود. آقایی وارد شد. پسر ۵ ساله‌ای، وجود نازنین امام زمان (ارواحنا فداه) آمد بالا سر بدن تب‌دار و مریض پدر.

آنجا امام عسکری (علیه‌السلام) رو کردند به آقازاده‌شان، فرمودند: «یَا سَیِّدَ أَهْلِ بَیْتِی، اسْقِنِی الْمَاءَ، فَنِّي زَاهِبٌ إِلَى رَبِّي.» ای سید اهل بیت، خودت پسرشان را، امام زمان را این جوری صدا زدند: «به من مقداری آب بده. من دارم به سمت پروردگارم می‌روم.» می‌گویند آقا مقداری آب آوردند که با مستکی آمیخته شده بود. دادند امام عسکری (علیه‌السلام). امام عسکری (علیه‌السلام) دادند. حضرت یک مقداری از این آب خوردند. فرمودند: «من را برای نماز آماده کنید.» جایی پهن کردند برای امام عسکری (علیه‌السلام). امام زمان ۵ ساله شروع کرد پدر را وضو دادن. آب به دست و پای پدر می‌ریخت. آب به صورت پدر می‌ریخت. امام عسکری (علیه‌السلام) آرام‌آرام وضو گرفتند. رو کردند به پسرشان: «أَبْشِرْ يَا بُنَيَّ، فَأَنْتَ صَاحِبُ الزَّمَانِ وَ أَنْتَ الْمَهْدِيُّ.» تو صاحب الزمانی. تو مهدی هستی. وصیت کردند. امام زمان عسکری از دنیا رفت.

با مراسم باشکوهی. تمام سامرا متحول شد. ریختند مردم. تشییع جنازه‌ای بی‌نظیر شد. تشییع جنازه امام عسکری (علیه‌السلام).
یَا أَبَا مُحَمَّدٍ، یَا حَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ، أَيُّهَا الزَّکِیُّ الْعَسْکَرِیُّ، یَا بْنَ رَسُولِ اللهِ، یَا حُجَّةَ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلَانَا، إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَاسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا إِلَی اللهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا، یَا وَجِیهًا عِنْدَ اللهِ، اِشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللهِ.

شب بیست و هفتم ماه رمضان. شب آخر. شبی که احتمال شب قدر درش می‌دهند. ان‌شاءالله به حق این شب، قبر امام عسکری (علیه‌السلام) آزاد از شر دشمنان. آن قبری که علامه مجلسی نقل می‌کند. می‌گوید اهالی سامرا می‌گویند: «حیوانات مختلف روی قبر عباسی‌ها می‌آیند، می‌نشینند، فضولات تخلیه می‌کنند، ولی حتی از روی گنبد عسکری این هم رد نمی‌شوند. چه برسد به اینکه بیایند روی قبرشان بنشینند.» می‌گوید: «این احترام حیوان‌ها به این قبر است.» آن قبری که در این سال‌ها چندین مرتبه بهش هتک حرمت شد.
بعد به شر دشمنانش کم بشود. ان‌شاءالله شر وهابیت صهیونیست پست. و خوب برکت این شب بیست و هفتم. به حق برکت آقازاده امام زمان (علیه‌السلام).

ولی شب، شب جمعه آخر است دیگر. باید کربلا. شب‌های فاطمه با اضطراب و واهمه. آید به دشت کربلا. گردد خیمه‌ها. گوید حسین من. من چه نور دو عین من. چه واغربتا، واغربتا. سامرا آقایی خردسالی به پدر آب، آب به لب‌های پدر گذاشت. با آن و آرام‌آرام جرعه‌جرعه از این آب. چقدر سخت است یک پدر موقع جان دادن محتاج بچه خردسالش بشود. ولی از سخت‌تر این است بچه خردسال جلو بابا پرپر بشود. روی دست گرفت: «ولی اصغر، اگر به من رحم نمی‌کنید به این بچه رحم کنید. مگر نمی‌بینید از شدت تشنگی چه جور دارد بال می‌زند؟» مال مرد جنگی است. وقتی دشمن در جنگ روبه‌رو ناتوان می‌شود، رو به تیر بازی می‌آورد. وقتی در تیراندازی ناتوان می‌شود، رو به تیر شش‌ماه می‌آورد. کجای عالم برای شیرخواره برداشتم با یک تیر الورید، گوش‌ها، گوش بریده شد. تمام رگ‌های گردن بریده شد.

سامرا آقایی خردسالی با عزت و احترام بابا را در قبر گذاشت. ولی کربلای بابایی مخفی زیر آباد پشت خیمه‌ها. شمشیری کوچکی که علی را در قبر دیدند، ایستاد به نماز خواندن به علما. اینجا بچه شیرخواره که نماز میت ندارد. این چه نمازی است؟ ابی‌عبدالله کنار بدن علی اصغر. گفتنی نماز صبر است. یعنی خدا دیگر صبر حسین تمام شده. به من کمک برسان. رضا یک وقت شنید صدایی می‌آید.

وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
عَلَیْهِ لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ.

اللهم و ندع العظیم الأعظم الأعز الأجل الأکرم. به عظمتک یا الله یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب. قل انک علی کل شیء قدیر. الهی حمید و به حق محمد یا عالی به حق علی یا فاطمه به حق فاطمه یا محسن به حق الحسن یا قدیم الاحسان حسین. خدایا به آبروی امام عسکری فرج فرزندش امام زمان را برسان. نازنینش از ما راضی و خوشنود بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. علما، شهدا، فقها، امام راحل، اموات این. همین امشب، همین شب جمعه، همین لحظه سر سفره با برکت امام عسکری مهمان بفرما. شب اول قبر امام عسکری به فریادمان برسان. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب ما بفرما. حاجتمندان، شیعیان امیرالمومنین را از حاجت روا بفرما. دین، قرآن، انقلاب، ولایت. اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین خدمتگزار، موید و منصور. مظلومین غزه، عراق، فلسطین را الساعه از این نجات و خلاصی عنایت بفرما. صهیونیست‌های به تیر غیب خودت گرفتار بفرما. الهی هر آنچه گفتیم و صلاح ما بود، آنچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانیم برای ما بزن. به نبی و آله. رحم الله من قرا صلوات.
صلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)