بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)

عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم

01:21:08
22

معرفی
* "الا تنصروه فقد نصره الله" نصرت از ملزومات عزت است. وقتی همه رها کردند، نصرت الهی جلوه می‌کند! [01:44]

* امام حسین(ع) و زندگی بر مدار وصیت پدر؛ ملتزم به حق، عزت، کرامت و تقوا [05:20]

* عقل در نگاه اهل بیت، چراغیست به سوی "ماعندلله" و حاصل نمی شود جز با تبعیت از حق [09:44]

* فرجام عبرت‌آموز جعده، زنی که عزتِ ملکوتی را به ذلت شامی پَست فروخت [15:00]

* پیام عاشورا؛ دندان طمع به دنیا را باید کشید؛ تا طعم عزت را چشید [19:10]

* نگاه به ابدیت، کلید نجات در دوراهی عزت و ذلت [23:01]

* روایاتی در باب عزّتِ "سید اهل اِبا"، آنکه نه فرار کرد، نه دست داد، بلکه مرگ زیبا را ترسیم کرد [28:02]

* حکایاتی از حق طلبی امام حسین(ع) در طفولیت؛ تبلور غیرت، عزت و آزادگی! [40:32]

*‌ قبای آقازادگی برازنده قامت حسنین علیهماالسلام، نوه پیغمبر، نور چشم پدر، محبوب مردم و امیر دلاور [49:23]

*‌‌‌ دفاع امام حسین(ع) از منش علوی در برابر طعنه‌های معاویه‌[54:10]

* تفاوت خشمِ مقدس و تندروی‌های عاشقانه، با افراطی‌گری خوارج و داعش [58:03]

* سیاست صبر امام حسین(ع) در برابر معاویه [01:04:00]

* دیپلماسی عاشورایی امام حسین(ع)؛ از منا تا کربلا، از تبیین تا قیام... [01:09:40]

* امام حسین(ع) و مهندسی عزّت با ابزار تعامل و تقابل هوشمندانه، در برابر سیّاسان شام! [01:12:00]

*‌ روضه، آقای عزت و مظلومیت... عزیزکرده آسمان و زمین که در کربلا ذلیلش کردند... [01:14:24]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

مطلب به اینجا رسید که عزت در یک کلمه خلاصه می‌شود: در تبعیت از آن چیزی که ماندگار است و حقیقت است؛ و آن کسی ماندگار است که متصل به حقیقت است، در اختیار حقیقت است و حرکتش به سمت حقیقت است. ولو آن درصد حق کم باشد، ضعیف باشد. اگر آن درصد حق شدید باشد، یک ذره تخلف از حق نداشته باشد، یک سر سوزن انحراف از حق نداشته باشد، آن دیگر اصلاً در قله عزت است و مایه عزت. خودش عزت می‌بخشد، به واسطه ارتباط با او و اتصال به او، دیگران هم عزت پیدا می‌کنند. امام حسین علیه السلام این‌گونه است، بر قله عزت و عزت‌بخش است. یحیی سنوار که یک گوشه‌ای از فرهنگ و منطق امام حسین بهش رسیده، عزیز می‌شود. حماس عزیز می‌شود، عزت پیدا می‌کند، با اینکه خیلی جاهای دیگر هم ممکن است فاصله داشته باشد از آن منطق امام حسین.

خیلی سریع وارد بحث بشوم، چون بحث، بسیار مفصل است. ان‌شاءالله خدا کمک کند از عهده این بحث در این چند دقیقه برآیم. امیرالمؤمنین برای امام حسن و امام حسین یک وصیتی دارند، همان که معروف است و شنیده‌اید. من وصیت اختصاصی برای امام حسین علیه السلام دارند، هنگام شهادت؛ که در "تحف العقول" نقل شده است. چند تا جمله‌اش را من می‌خوانم که به بحث ما مرتبط است. یک جا می‌فرمایند: «یا بُنَیَّ، اُوصیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ فِی الْغِنَی وَ الْفَقْرِ». کلام با این شروع می‌شود: پسرم! توصیه می‌کنم به اینکه در دارایی و نداری تقوا داشته باشی. «وَ کَلِمَةِ الْحَقِّ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَبِ». خوشت می‌آمد و خوشت نمی‌آمد، از کلمه حق فاصله نگیر. چون ما خیلی وقت‌ها وقتی که باب میلمان است، میدان می‌دهیم؛ یک وقتی از حق هم عبور می‌کنیم. وقتی از یکی خوشمان می‌آید، یک فحشی هم به آن یکی می‌دهد، ها! "آدم خوبیه! حالا این حرفش فلان." وقتی از یکی بدمان می‌آید، همین کاری که این یکی کرد، ماست‌مالی کردیم یک درصدش را، آن یکی انجام می‌دهد، صد تا پس کله‌اش می‌زنیم. چون بر مدار حق نیستیم دیگر. بر مدار اینکه من خوشم آمد از این آدم، خوشم می‌آید، از آن خوشم نمی‌آید. همین حرف را آن بزند، قابل توجیه است. اصلاً اینکه مشکلی ندارد، "نه تو نفهمیدی چی گفته." یک درصد این حرف‌ها را این یکی می‌زند، "این بی‌سواده، این حالیش نیست، منحرفه، این فلانه." ما بر مدار حق رفتار نمی‌کنیم، بر مدار خوش‌آمدهای خودمان رفتار می‌کنیم. همینم باعث می‌شود که نه درست می‌رویم، نه به نتیجه می‌رسیم و نه در موقعیت شکست که قرار می‌گیریم، نصرتی نصیبمان می‌شود، تأییدی نصیبمان می‌شود. این نصرت و تأیید از لوازم عزت است.

وقتی که در موقعیتی است که همه رهایش می‌کنند و تنها می‌ماند و بر اساس عوامل و اسباب ظاهری باید نابود بشود، آنجا حق اتفاقاً خودش را نشان می‌دهد. اصلاً خدا یک جورایی این موقعیت را پیش می‌آورد که نشان بدهد که من این را بدون شماها نگه می‌دارم. آیه قرآن هم همین است دیگر که: «إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ». کمکش نمی‌کنید؟ خدا کمکش می‌کند. «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا». کفار بیرونش کردند، اسباب ظاهری همه علیهش بودند. اصلاً خدا نشان می‌دهد که آنی که من پشتش هستم، این است؛ که باز نگویید که "آقا این فلان قدرت پشتش بود، این فلان حامی را داشت، این فلان ثروتمند باهاش بود." دیدی تا خود غار بردمش؟ تو این وضعیت حالیت شد کی پشتش است؟ این‌جوری نشانت می‌دهم. نصرت را اینجا می‌دهد به آن کسی که بر مبنای حق قدم برداشت.

لذا اولیای خدا ترسشان و واهمه‌شان فقط از این بوده که از حق فاصله بگیرند؛ نه از تنها بودن، نه از غربت بوده، نه از توهین بوده، نه از درد بوده، نه از زخم بوده. هیچ؛ نه اینکه درد ندارد برایشان، نه اینکه یک نفری اگر منحرف شد اذیت نمی‌شوند، نه! اتفاقاً آن‌ها بیشتر از همه ناله می‌کنند وقتی یک نفری رهایشان می‌کند. نه بابت خودشان، بابت اینکه از این مسیر حق جدا شد، خودش بدبخت شد. به پیغمبر می‌فرماید که: "بابا! این‌قدر حرص نزن! این‌ها آدم نمی‌شوند. ولشان کن! چیکار داری تو با... چرا این‌قدر به تو فشار می‌آید؟ این‌ها آدم نمی‌شوند." حال پیغمبر این است: «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ». نابود می‌کنی خودت را! ولشان کن. این حال پیغمبر است. در عین حال پیغمبر اگر تک و تنها هم باشد، تازه آن یکی هم که کنار پیغمبر است کم آورده. حضرت: «لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». پیغمبر دلداری می‌دهد: «إِنَّ اللَّهَ...».

آنی که آدم را در مدار حق قرار می‌دهد، کلمه حق رضا... علی اکبر خطاب به امام حسین چی گفت؟ یکم پریشان شده بود امام حسین علیه السلام. عرض کرد: "چی شده بابا؟" فرمود که: "من دیدم این کاروان دارد می‌رود، فرشته مرگ هم در پس کاروان دارد می‌رود که همه این‌ها را بگیرد." رحمت اوست. دلش می‌سوزد برای این کاروان که رو به مرگ است. به هر حال، اوج رحمت، اوج لطافت اوست. دلش نمی‌خواهد در این عالم خراشی به هیچ‌کس، حتی به دشمنش بیفتد. خراش به دشمنش هم می‌افتد و متأثر می‌شود، متألم می‌شود، دردش می‌آید. این حال اوست. دلش برای زن و بچه می‌سوزد، برای آدم‌های مظلوم بی‌گناه می‌سوزد. ولی چی می‌گوید این بچه که اتفاقاً ایمانش را نشان می‌دهد؟ عرض بکنم: «أَوَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ؟» بابا! مگر ما بر حق نیستیم؟ چرا؟ چه ترس؟ بعد آنجا آن جمله امام حسین علیه السلام که: "بالاترین جزایی که یک پسر از پدرش برده را خدا به تو بدهد." این صلابت، این قوت، این تکیه به حق را در روح او می‌بیند. شاید یک بخشی از نگرانی امام حسین به این است که یک وقت این‌ها کم نیاورند. این هم هست ها! یک وقتی این‌ها... پا هستند؟ که این‌ها نترسند، این‌ها جا نزنند. مدل: «فِی نَفْسِهِ خِيفَةً». حضرت موسی یکهو تو دلش دلهره افتاد که امیرالمؤمنین فرمود: "دلهره از این بود که این‌ها باورشون نشود. از خودش نبود." تعبیر امیرالمؤمنین فرمود که: "دلهره از این بود که این‌ها یک وقت باورشون نشود، این‌ها کم نیاورند، این‌ها فکر نکنند این‌ها واقعاً کار من و کار این‌ها تو یک سطح است. سحر و معجزه در یک حد." یک کمی از دلهره او از همین ضعف این‌هاست، کم آوردن این‌هاست. یکهو وقتی این قوت را می‌بیند، دلش از این جهت گرم می‌شود. پس آن کلمه حق است که اساس کار است.

جای دیگر امیرالمؤمنین: «ای بُنَیَّ، مَن تَحَلَّی بِمَعَاصِی اللَّهِ فَاللهُ یُذِلُّهُ». کسی که خودش را در مجالس معصیت خدا قرار بدهد، خدا او را ذلیل می‌کند. وقتی که خودش را در پوشش معصیت قرار می‌دهد، خدا ذلت نصیبش می‌کند. نتیجه همه کارهایش در آخر این می‌شود که احساس می‌کنی چیزی گیرش نیامد. فقط خورد شد، فقط... با کمترین آسیب هم این ذلت بخشش این است. چون نصرت ندارد دیگر. با کوچکترین مخالفت نابود می‌شود، با کوچکترین آسیب، با کوچکترین تهدید از هم می‌پاشد. این نماد ذلت است. فرمود: «لا كَرَامَةَ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى». هیچ کرامتی عزیزتر از تقوا نیست. که هر سه تا کلمه را اینجا حضرت به کار بردند: کرامت و عزت. و باز هم در روایت دارد: «مَنْ تَكَبَّرَ عَلَى النَّاسِ ذَلَّ». کسی که با مردم با تکبر رفتار کند، ذلیل می‌شود. این مردم منظور همان مؤمنین هستند. «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ». «الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ». و این‌ها بندگان خدا هستند. ما وظایفی نسبت به این‌ها داریم. محبوب خدا این تکبری که باعث می‌شود من خودم را بالاتر بدانم، حق و حقوقشان را ادا نکنم، این من را از چشم خدا می‌اندازد و مشمول ذلت می‌شوم.

می‌خواهم عرض کنم که گویی مدار زندگی امام حسین علیه السلام همین وصیت پدرشان امیرالمؤمنین است و در زندگی هم همین است. یعنی این التزام به حق که عرض کردم، نماد بارزش امیرالمؤمنین است و طاعت از ولی امر که باز در قله امیرالمؤمنین، بعدش هم امام حسن. شاخص‌های اصلی عزت امام حسین علیه السلام.

بخش اول، خب مفصل از آن آثار عزت امام حسین سخن گفتیم. عرض کردیم که این آثار عزت، ماندگاری و بقا و این‌هاست. حالا می‌خواهیم از خود عزت امام حسین، چگونه به این عزت رسیدند و نشانه‌های این عزت در مواضع فردی و اجتماعیشان. بحث بسیار وسیعی است. حالا ان‌شاءالله خودشان کمک کنند بتوانیم مقداری از این بحث را عرض کنم.

اولاً این تبعیت از حق را بهش توجه داشته باشید. می‌گوید با معاویه بحثشان شد امام حسین در مورد عقل. خب معاویه نماد عقل بود دیگر، نماد عقلانیت بود. به امام صادق گفتند که: "فِی مُعَاوِیَه؟" پس معاویه چی بود که داشت؟ نکره. آن عقل نبود، آن شیطنت بود، شبیه به عقل. واقعاً آدم نگاه می‌کند، خیلی این عقل را در معاویه نمایان می‌بیند که حالا من موارد فراوان... اینجا امام حسین علیه السلام به معاویه فرمودند: «لا یَکْمُلُ الْعَقْلُ إِلَّا بِاتِّبَاعِ الْحَقِّ». عقل کامل نمی‌شود، مگر به تبعیت از حق. آنی عقلش کامل است که از حق جدا نمی‌شود. عاقل این است. چون بین باقی و فانی دارد. باقی ابدی را می‌چسبد. عقل به این است که ترجیح باید بدهد دیگر. بهتر باید انتخاب کند. «مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ». عاقل آنی است که فهمیده هرچی اینجاست تموم می‌شود، هرچی آنجاست می‌ماند. و راه این هم که به آنی که آنجاست برسد، تبعیت از عقل کامل با تبعیت از حق است. نشانه عقل در تبعیت از حق است. راه رشد عقلم در تبعیت از حق است. هر چقدر آدم تبعیت از حق می‌کند، چون حقیقت عقل نور است دیگر، هی به آن نور متصل می‌شود و ازدیاد پیدا می‌کند، هی عقلش کامل می‌شود.

اینجا معاویه لبخندی زد و گفتش که: "شما تو سینه همه‌تان یک چیز است." تکرار توی آن خطبه‌ای هم که حضرت خواندند تو مسیر کربلا، در اوج نگرانی‌هاشان نسبت به مسائل جامعه این است. فرمود: «أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لا يُتَنَاهَى عَنْهُ؟» آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود؟ «فَلْيَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فِی لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقًّا». وقتی شرایط این‌طور می‌شود که به حق عمل نمی‌شود و از باطل هم جلوگیری نمی‌شود، شرایط طوری است که مؤمن اگر واقعاً آرزوی مرگ بکند، حق دارد. جا دارد آدم از خدا مرگش را بخواهد. تو جامعه‌ای که حق ذلیل است و باطل عزیز، باطل بها پیدا می‌کند، حق بی‌بها می‌شود. یک وقت هست حق بها دارد. حالا در مقام عملش من ضعیفم. من می‌دانم آقا نماز خواندن خوب است، حجاب خوب است، چی خوب است. حالا از من بیشتر بر نمی‌آید. "خوش به حال تو که حجاب داری." ولی تو آن جامعه‌ای که هرچی فاسدتر، هرچی فاحشه‌تر، هرچی کثیف‌تر، عزیزتر؛ هرچی محجبه و عفیف‌تر، ذلیل‌تر. تو آن جامعه باید آدم از خدا مرگش را بخواهد. اینجا حق دارد کسی که از خدا طلب مرگ می‌کند.

بعد فرمود: «فَإِنِّی لا أَرَى الْمَوْتَ إِلا سَعَادَةً وَ لا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلا بَرَما». این نگاه من عمده است. آقا! آن چیزی که آدم را ذلیل می‌کند، فرمود: «مَنْ أَحَبَّ الْحَيَاةَ ذَلَّ». آنی که زندگی را دوست دارد، ذلیل می‌شود. محبت دنیا، محبت زندگی، حرص به دنیا، این‌ها آدم را ذلیل می‌کند. آن چیزی که آدم را بی‌پروا می‌کند و باعث می‌شود که ترس از دست دادن منافع نداشته باشد، این فهم است که اصلاً منافع من اینجا تعریف نمی‌شود. اصلاً این‌جایی نیست، اینجا نقد نمی‌شود، اینجا چیزی گیر کسی نمی‌آید. منافع آن‌ور است، «عِندَ اللَّهِ». و اتفاقاً من با مرگ، منافعم نقد می‌شود. من که منافعم از بین برود. آنی که نگاهش به این است که من با مرگ به منافعم می‌رسم، آن می‌تواند خودش را تو سیکل عزت قرار بدهد. آنی که احساسش این است که من با مرگ منافعم از بین می‌رود، این ذلیل می‌شود و به هر خواری و خفتی تن می‌دهد. به تعبیر امیرالمؤمنین فرمود: "اتفاقاً کسی که این‌جوری خودش را برای ذلت آماده می‌کند، زودتر از همه هم به ذلت می‌رسد، بیشتر از همه به ذلت می‌رسد. خفیف می‌شود، خوار می‌شود، ذلیل می‌شود، بیشتر از بقیه."

نمونه‌های تاریخی فراوان داریم که الان نمی‌خواهم واردش بشوم که وقتی می‌ترسد، جا می‌زند. اتفاقاً اگر یک آدم معمولی این‌جوری شتاب هم ندارد نسبت به اینکه بخواهد دل این کفار را به دست بیاورد. کشتن؟ کشتن. نکشتن هم هیچی. این از ترس اینکه نکشنش، می‌رود باج می‌دهد، ذلیلانه می‌کشندش. تحقیرش هم می‌کنند، می‌کشندش. با بدبختی هم می‌کشندش. منافعش را ازش می‌گیرند. همین، همین که در مورد زلنسکی می‌بینید، اوج ذلت است دیگر. تحقیرش می‌کنند. کل دنیا بهش می‌خندند. آن سفیر اوکراین خجالت می‌کشد بعد می‌آید بیرون. از همه این‌ها تشکر. بعد باز دوباره از همه این‌ها عذرخواهی می‌کند. این عذرخواهی می‌کند، یک استخوان گرفتند جلوش. خب این آدم وقتی این‌قدر ذلیل است، به چی می‌شود دل بست؟

نمونه تاریخی که حالا من نمونه‌های فراوان دارم، ولی یکیش خیلی تو ذهنم برجسته است. جعده، همسر امام مجتبی. که اصلاً قضیه این بود که معاویه برای ولایت عهدی یزید، که این هم پیشنهادش را مغیره داد. مغیره! الهی بشکند دستت مغیره! این پیشنهاد که حالا قضیه‌ای هم دارد که چرا این پیشنهاد را داد. «آمدی، استعفایی دادی، قبول شد، بعد جای این یکی را گذاشتند که دشمنش بود. مفت و مجانی خودمونو خلع کردیم ولیعهد بشی» که این پیشنهاد مطرح کرد و معاویه هم خوشش آمد و این را ولیعهد کردند. بعد معاویه گفت: "حالا این ولیعهد بشود، کی می‌خواهد برای این خودم... دوباره برمی‌گرداند استاندار بسته را برات جمع می‌کنم. زیاد هم کوفه را برات جمع می‌کند. این دو تا را داشته باشی، عراق عرب و عجم. دیگر عراقین می‌گویند به کوفه و بصره. بصره عراق عجم بوده، کوفه هم عراق عرب. این دو تا را داشته باشی، یزید ولیعهد است."

بعد آمد به سد محکمی خورد معاویه. یک بار پا شد آمد مکه و مدینه، برخوردهای سفت و سختی باهاش شد که دید اصلاً پایگاه رأی ندارد. مدینه و مکه که هیچی، جاهای دیگر هم کار خیلی... که دید به سد مستحکمی به نام امام حسن خورد. چون تو مفاد قرارداد به این بود که بعد از معاویه امام حسن باید حاکم باشد. یزید هم نباید باشد. این‌ها جزء برجام بود که امام حسن با معاویه بسته بودند. «من آشکارا بیام بگم حسن بن علی نه یزید، اصلاً نمی‌شود، شرایطش نیست.» که اینجا تصمیم به ترور امام حسن علیه السلام گرفت. به خاطر، یعنی هم امام حسن به خاطر یزید کشته شد، هم امام حسین. شباهت‌هایی است که باید بهش توجه داشت. خیلی همسو و همداستانند امام حسن و امام حسین. این نکته خیلی مهمی است. خیلی به این نکته دقت بکنید. سرنوشت‌ها یکسان است. دقیقاً یکی‌اند.

کی قرار شد او را ترور کند؟ جعده، همسر امام حسن. با چه وعده‌ای؟ با وعده اینکه یک زمین فلان جا بهت می‌دهیم. این را بکشی، ولیعهد یزید تو می‌شوی، همسر ولیعهد، همسر یزید می‌کند. امام حسن را برای چی کشت؟ برای اینکه بشود همسر یزید. آره، همسر ولیعهد بود دیگر. احمق! "کوییک ولایتعهدی ندارد که کی ولایتعهد." امام حسن را می‌بیند. همین عزت‌های ظاهری فرعونی تن داد. سمی هم آوردند که سم آن‌چنانی بود و امام حسن را کشتند. آمد درخواستش را طلب کرد. اینکه عرض می‌کنم وقتی شتاب می‌کنی ذلیل‌تر می‌شوی. درخواست مطرح کرد. معاویه گفتش که: "آنکه شوهرت بود، بهش تعلق داشتی، این‌قدر مفت و مجانی سم دادی کشتی. این را که به خاطر پول می‌خواهی زنش بشوی؟ نمی‌کشی! برو گمشو! من تو را برای اینکه زن حسن بن علی باشی بهت راضی نبودم که زن حسن بن علی باشی. بعد راضی بشوم یزید بشوی؟ برو گمشو!" چندین تعبیر تحقیرآمیز عجیب و غریب. بعدها این عنوان ماند. یعنی بعدها جعده ازدواج کرد، عنوانش بین مردمی شده بود که به بچه‌هایش می‌خواستند صدا بزنند، می‌گفتند: "بچه آن زنیکه که به شوهرش سم داد!" تو نسل این‌ها مانده این عنوان. یعنی ذلت دنیوی و اخروی. الانم که توی درکاتی از جهنم مشغول عذاب است.

این‌جوری وقتی خیز برمی‌داری برای دم تکان دادن به طاغوت، اتفاقاً از همه ذلیل‌تر می‌شوی، اتفاقاً از همه بدبخت‌تر. با شتاب می‌افتی به ذلت. موج برمی‌داری تو ذلت. داستان عجیبی است. همه‌اش ریشه‌اش روی این است: «مَنْ أَحَبَّ الْحَيَاةَ». این دندان طمع دنیا را تا کسی نکشد، خدا کند ما بتوانیم بکشیم. خیلی هم سخت است، راحت نیست. آقا! به عزت نمی‌رسد. این تو این... توی این مسیر نمی‌ماند. آنی عزیز می‌شود که «پِیِ مرگ را به تن مالیده». آنی می‌ماند که «پِیِ مرگ را مالیده». خود امام حسین علیه السلام تو آن سخنرانی فرمود که: "هرکی وطنش برای اینکه حرکت کنیم به سمت لقاء الله با ما بیا. هرکی وطنش را لقاء الله می‌داند، بیاید." دو بار ازشان آزمایش کردند دیگر. در منطقه «زُباله» بود، یکی هم شب عاشورا. زُباله اکثریتی رفت، خیلی‌ها رفتند. یک جوری بود که اشتباهی سوار مرکب‌های همدیگر می‌شدند. این‌قدر با شتاب فرار می‌کردند. فرمود: "خبر مرگ مسلم به من رسیده. مسلم را کشتند، منم می‌کشند، بقیه را هم می‌کشند." این‌ها فکر می‌کردند آقا دارد می‌رود رئیس بشود. مرگ؟ اگر کسی «پِیِ مرگ را به تنش مالیده» بیاید. خیلی‌ها اضافه شده بودند از مکه، خیلی اضافه شده بودند از بصره، خیلی آمده بودند، خیلی افراد از جاهای مختلف. همه فرار کردند. بخش عمده آنجا فرار کرد. دوباره شب عاشورا فرمود. هیچ‌کی پا نشد برود. نکته بود.

«مَنِ المَوتُ إِلّا سَعادَةٌ وَ لا الحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إِلّا بَرَما». زندگی‌ای که قرار است من به ظالمین تن بدهم، این چیزی جز بدبختی و خسارت و نکبت نیست. و تا کسی این نگاه را نداشته باشد، به عزت نمی‌رسد، به این انتخاب بین عزت و ذلت نمی‌رسد. هرچی انتخاب کند، نتیجه‌اش می‌شود ذلت. چون همه‌اش بر مبنای این است که زنده بمانم. می‌خواهم زنده باشم، می‌خواهم زندگی کنم. کلید داستان است. آن مردمی هم، آن جامعه‌ای هم، آن کشوری هم که نگاهش این است، تلقی‌اش این است، از مرگ می‌ترسد، این پیروز نخواهد شد، عزیز هم نخواهد شد. حماس را ببینید و مردم غزه. مرگ را به سخره گرفته‌اند. به خدا یمن! آدم تعجب می‌کند. آن جماعتی که این شکلین، دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. تو با چی می‌خواهی این را بترسانی؟ با دانشگاهی، با امتیاز دادن؟ تهش مرگ است دیگر.

فرعون تهدید کرد که: "آقا! دست و پاهاتونو قطع می‌کنم، می‌کشمتون." «حَيَاتُهُ الدُّنْيَا». چه تحولی این‌ها پیدا کردند؟ تو دو دقیقه. نود سال طرف ساحر بوده، یکهو دو دقیقه‌ای چه حالی پیدا کرده! نود سال ساحل... الان بوده سحّار بوده، استاد سحر بوده. گشتند تو کل مدائن، اساتید سحر را پیدا کردند. «فِي كُلِّ الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ». بعد پا شده آمده اینجا. یک لحظه حق جلوه کرد. این قلب آماده می‌گوید: "می‌فهمم. این از اینجا نیست. این‌جایی نیست. یک جای دیگری است. تو منو بکشی، اتفاقاً من می‌روم همانجا. بیا بکش! فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ." هر غلطی دلت می‌خواهد بکن! دیگر چی دارد؟ دیگر چه اهرمی تو دست فرعون می‌ماند؟ این اهرم وقتی از دستش خارج کردی، موقعیت شکست است. تو قالبی، تو سواری. دیگر چیزی نداری دیگر. تو چنگش نیستی، از چنگش در آمدی. اهرمی است که نه در امام حسین می‌بینند، نه در اصحاب امام حسین. با وعده حیات نگهشان می‌دارند.

معاویه خرید سلبریتی‌ها را. خیلی داستان عجیب غریبی دارد. وقتی فرصت بشود، ان‌شاءالله تو محرم یک دور این تاریخ، این قضایا را مرور بکنیم. همه از یزید بدشان می‌آمد. یزید که شخصیت محبوبی نبود. شخصیت کودن، نه هوش سیاسی دارد، نه وجهه دینی دارد، نه عالم است، نه عبادتی. یک آدم هرزه، علاف، شیاد، خبیث، کثیف. ذره‌ای فرهیختگی تو این آدم دیده نمی‌شود، نخبگی دیده نمی‌شود. چند تا از این شاعران بزرگ عرب، اشعار عجیب غریبی در یزید سرودند، مخصوصاً تو مکه و مدینه که مهد شعر بود. همه را با پول‌های کلان خرید. دارم من اینجا نقلش را آوردم که چه اشعاری گفتند، معاویه چه پول‌هایی به این‌ها داد، بعدش چه اشعاری در مذمت یزید گفتند. همه را خرید. همه سلبریتی‌ها را خرید. موقعیتی قرار بگیری که آقا! سلبریتی‌های جامعه کاری ندارد، خریدن سلبریتی‌ها. کسی که حتی شهرت می‌خواهد، پول می‌خواهد، زن می‌خواهد، سکس به راه باشد، شرابش به راه باشد، کثافت‌کاریش به راه باشد. یک چیز نجس جلوش بیندازی، این آدم مال توست. همیشه هم در طول تاریخ، حکام سلبریتی‌ها را داشتند. با سلبریتی‌ها خیلی کارها می‌شود کرد، خیلی کارها می‌شود که همیشه هم همین کار را دولت‌ها و حکومت‌ها... تو حکومتی باشی که سلبریتی‌ها ضدت باشند، سلبریتی‌ها را نتوانی بخری، سلبریتی‌ها پشتت نباشند.

شعرا فرمود: "شاعری..." شاعر طراز آیات آخر سوره مبارکه شعرا، این آیه معروفی که همه می‌خوانیم. در وصف برادران همین دو تا: "همه شعرا جهنم، مگر اینکه «ذکر الله کثیر»." خیلی ذکر باشد توی کلام و شعر. شعر انتصار باشد. «مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا». به داد مظلوم دارد می‌رسد. کمک مظلوم باشد. چند تا شاعر این‌جوری؟ چند تا پیدا می‌شود؟ «فِی دُعَاءٍ» به حمایت از مظلوم. کدام شاعری حاضر می‌شود از مظلوم دفاع کند؟ همیشه با ظالم، همیشه با پولدارها. و این خود این موقعیت، موقعیتی است که آدم را تو تنگنا قرار می‌دهد، تو غربت قرار می‌دهد. چون همه اهرم‌های رسانه‌ای، همه بوق‌های تبلیغاتی می‌شود علیه تو. می‌دانی در حجم آدم، شعر سرودن، هشتگ درست کردن، تولید محتوا کردن، چیکار می‌کند؟ همه کار این است دیگر. همیشه دنیا همین بوده.

یکی از آن موقعیت‌هایی که آدم باید عزت و ذلت واقعی را انتخاب بکند، همین جاست. آقا! همه فحشت می‌دهند، همه علیه تو شعر می‌گویند. یزیدی که همه می‌شناختنش، اتومات داشتند علیهش شعر می‌گفتند. یکهو ورق برگشت. موقعیت را تا کسی، آقا! واقعاً باورش نشده باشد که اینجا همه‌اش هیچ و پوچ است، کف و سوت‌ها هم هیچ و پوچ است، پولش هم هیچ و پوچ است، قدرتش هم هیچ و پوچ است، نمی‌تواند تو این دوراهی‌ها واقعاً انتخاب درستی داشته باشد. یک حجم رسانه‌ای، "من چیکار کنم؟ این همه فحش دور و بر؟ چیکار کنم؟ چیا که به آدم نمی‌گویند!"

آقا! هفتاد سال بالای منبر لعنت می‌کنند وقتی می‌خواهند خطبه بخوانند. یعنی چی؟ هفتاد سال! همه منبرهای حکومتی. نکته کلیدی است که بعد حضرت: «عَبیدُ الدُّنیا وَ الدّینُ عَلَى اَلْسِنَتِهِم». مردم، مردم برده دنیا هستند. دین هم یک آدامس تو دهنشان، یک دانه. «مَا دَامَتْ مَعَايِشُهُمْ». تا وقتی معیشتشان می‌چرخد، دور دین هستند. «إِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ». یکم فشار می‌آید، می‌روند. متدین پیدا نمی‌شود. همه همین بودند و خوردن و چریدن و زنده ماندن. و این را ترجیح دادند. آن نقطه اصلی انتخاب ذلت و عزت حقیقی، این نقطه است که آدم ابدیت را انتخاب بکند. و فقط کسانی با امام حسین تا آخر کار می‌مانند که انتخاب واقعیشان ابدیت باشد، به هیچی کمتر از ابدیت راضی نیستند. توی مطلب خیلی نکته‌هاست، خیلی باید روش فکر کرد. این یک بخشی از مطلب در تبعیت از حق و تبعیت از امیرالمؤمنین و امام حسن در سیره امام حسین علیه السلام.

خب خیلی چیزهایی دیده می‌شود که واقعاً شگفت‌انگیز است و در شجاعت امام حسین علیه السلام در این مواجهه با باطل. خیلی شجاعت می‌خواهد. آدم خیلی راحت می‌تواند ماست‌مالی کند، عافیت‌طلبی داشته باشد، خودش را کنار بکشد، صدایش در نیاید، چالش ایجاد نکند. امام حسین این‌جوری نیست. چالش ایجاد می‌کند. از همان اولی که قضیه بیعت یزید مطرح می‌شود، تو موقعیت تقابل خودش را، سخنرانی علنی می‌کند و خودش را در معرض قرار می‌دهد؛ معرض دشمنی‌ها و هجمه‌ها. که خب این بعدش هم ادامه پیدا می‌کند که این داستان مفصلی است. حالا چیزی که می‌خواهم امشب عرض بکنم، یک جلوه‌هایی است از شجاعت و تبعیت از حق در سیره امام حسین علیه السلام که خیلی شگفت‌انگیز است.

اولاً در مورد این خود کلمه عزت در مورد امام حسین علیه السلام. این روایت را فعلاً داشته باشید. می‌فرماید که امام حسین فرمودند: "من رفتم خدمت پیغمبر. ابی بن کعب نشسته بود. پیغمبر به من فرمودند: «مَرْحَبًا بِکَ یَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ، یَا زَیْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ». ای زینت آسمان‌ها و زمین‌ها! آفرین به تو!" ابی بن کعب گفتش که: "شما باشید و یکی دیگر زینت آسمان‌ها و زمین باشد، چه جور می‌شود یا ابیه؟" «وَالَّذِی بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِیًّا، إِنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ فِی السَّمَاءِ أَکْبَرُ مِنْهُ فِی الْأَرْضِ». به کسی که منو پیغمبر کرد قسم، حسین در آسمان‌ها از حسین زمین خیلی بزرگ‌تر است. «وَ أَنَّهُ لَمَكْتُوبٌ عَنْ يَمِينِ عَرْشِ اللَّهِ». سمت راست عرش خدا این جمله را نوشته: «مِصْبَاحُ الْهُدَى وَ سَفِینَةُ النَّجَاةِ». چراغ هدایت و کشتی نجات. چون اصلاً راه نجات همین است، این منطق، این نگاه. تا کسی منطقه نگاه نداشته باشد به نجات و امام حسین هم که این منطق را آورد، عرضه کرد دیگر. اصلاً یعنی نمودار کرد، جزء جزء کرد، اجرا کرد، پیاده کرد، شیرازه‌بندی کرد، طلقش کرد، داد دست بشریت: "این در خدمت شما. این نسخه نجات این است. وگرنه تو چنگ این‌هایی." و «إِمَامُ الْخَيْرِ وَ الْيُمْنِ»، «إِمَامُ الْخَيْرِ وَ الْمَیْمَنَةِ»، «إِمَامُ الْعِزِّ وَ الْفَخْرِ»، «إِمَامُ الْعِلْمِ وَ الذُّخْرِ». امام عزت و امام فخر و علم و ذخیره‌های پایان‌ناپذیر.

پس اینجا تعبیر امام عزت دارد. تو روایتی که کمال الدین صدوق نقل کرده، همین را دارد با این عبارت اضافه: «غَیْرَ وَهْنٍ». امامی است که سست نشد، کم نیاورد، تن نداد در برابر طاغوت و دشمن و باطل. که این تعبیر آنجا اضافه است. خود حضرت هم که خب در توصیف عزت خودشان تعابیر عجیبی دارند که چند تا از آن‌هایی که معروف است، حالا اینجا دارد که وقتی که حر راه را بست به رو امام حسین، برگشت گفت: "یا حسین! اِنِّی اَذْکُرُکَ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ. من خدا را به یاد تو می‌آورم. فَإِنِّی أَشْهَدُ أَنْ قَاتَلْتَ لَتُخْتَلَنَّ شَهَادَةً." اگر بخواهی بجنگی، می‌کشندت. بازی را نبر به سمت جنگ. حالا عرض می‌کنم چرا. قضیه این بود که امام حسین می‌فرماید: "بیعت نمی‌کنم." اصلاً بحث جنگ نبود. نه فقط می‌خواهم بجنگم. همانیم که از اولش خودت، معاویه و یزید هم می‌دانستند که در مورد امام حسن به صورت نمایان که امام حسن بیعت... امام حسن با یزید بیعت نمی‌کرد که به خاطر همین امام حسن را کشتند. امام حسین با یزید بیعت... بعد امام حسین بهش فرمود: «أَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِي؟» منم از مرگ می‌ترسانی؟ شیعه صادق تو میدان چی گفت؟ گفت: "من از دو تا گلوله می‌ترسانی؟ آقای اصغر! منو آوردی اینجا بعد از من می‌ترسانی از دو تا گلوله؟" کربلایی می‌شود. یکی تو آن افق می‌رود. این مدلی: «أَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِي؟» من از مرگ می‌ترسانی؟ «وَهَلْ یَعْدُو بِكُمُ الْخَطْبُ أَنْ تُقْتَلُونَ؟» اندازه تو این است که بخواهی منو تهدید کنی و مثلاً از... خطاب به خود حر که بعد تعابیری حضرت آنجا خواندند: «سَأَمْضِي فَمَا بِالْمَوْتِ أَرْهَبُ الْفَتَى إِذَا مَا دَنَا وَ جَاهَدَ مُسْلِماً». آنی که تو مسیرش حق است، از مرگ ترسی ندارد. و آن تعابیر دیگر هم که حالا آوردم، می‌خوانم. جاهای دیگر حضرت به کار بردند.

یک جا دیگر روز عاشورا فرمود: «أَلا وَ إِنَّ الدَّعِيَّ بْنَ الدَّعِيِّ» این حرام‌زاده، بچه حرام‌زاده، «قَدْ رَكَبَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ». آمده دو تا گزینه سر راه من گذاشته: «بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ». یا شمشیر، «سِلَّةَ»، یا با شمشیر می‌زند که می‌کشد، یا ذلت. نمی‌فرماید یا مرگ یا زندگی که همه بگویند پس زندگی را انتخاب کن. شمشیر یا ذلت. «وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». ذلت از ما دور است. «يَأْبَى اللَّهُ لَنَا ذَلِكَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ». خدا ابا دارد این زیر بار تحقیر و زور رفتن را و خدا برای ما ابا دارد و پیغمبر و مؤمنین. چرا؟ چون: «وَ حُجُورٌ طَهُرَتْ وَ نُفُوسٌ أَبِيَّةٌ». دامن پاک ابا دارد. یک جوری می‌خواهم بفهمم که باید بروی روی حرام‌زاده‌ها سرمایه‌گذاری کنی. از آن‌ها چیزی برای تو در می‌آید. آنی که سر سفره ننه باباش بوده، تربیت درست حسابی شده، اینجا هم تو کتش نمی‌رود. خیلی نکته است. «وَ حُجُورٌ طَهُرَتْ وَ نُفُوسٌ أَبِيَّةٌ». دامن پاک ابا دارد از اینکه آنی که محصول دامن پاک است، زیر بار این طاغوت‌ها نمی‌رود. «وَ لا تَعْثُرُ طَاعَتِهِ عَلى مَصَارِعِ الْكِرَامِ». نمی‌آید خودش را تو این موقعیت قرار بدهد که حرف‌شنوی آدم لئیم را به این قتلگاه کریمانه ترجیح بدهد. یعنی من باشم، چی را انتخاب می‌کنم؟ تو میدان کریمانه کشته می‌شوم، با ارزش کشته می‌شوم، با افتخار کشته می‌شوم، تا اینکه بخواهم دست‌بوس ترامپ و اوباما و معاویه و عمر بن سعد و بقیه این حرامی‌ها باشم.

این یک تعبیر. یک تعبیر دیگر حضرت فرمودند که: «لا وَاللَّهِ لا أُعْطِيكُمْ بِيَدِي إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ». من مثل ذلیل با این‌ها دست نمی‌دهم. «وَ لا أُقِرُّ إِقْرَارَ الْعَبِيدِ». که جای دیگر «افرو» دارد. نه مثل برده اقرار می‌کنم. جای دیگر تعبیر دارد: "نه مثل برده فرار می‌کنم." من مثل برده‌ها فرار می‌کنم. نه با گردن کج با این‌ها دست می‌دهم. من مثل بشار اسد فرار می‌کنم. نه مثل زلنسکی پاچه‌خواری می‌کنم. مردانه وای‌می‌سَم. تا قطره آخر می‌جنگم. زیر بار نمی‌روم. از یک طاغوت به طاغوت دیگر پناه نمی‌آورم.

بعد فرمود: «عِبَادَ اللَّهِ إِنِّي أَعُوذُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ. أَعُوذُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ». من زیر بار حرف زورگو... باز جاهای دیگر تعابیر شبیه «بَیْنَ الْمَسْأَلَةِ وَ الذِّلَّةِ». بین دو تا چیز، بین درخواست ذلت مخیری. «وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ». خدا دنیه را از ما دور کرده است. این خواری و خفت، این زیر بار طاغوت بودن. و تعابیر شبیه به اینکه خب خیلی شنیدید و عبارات معروف است.

یک تعبیر خیلی قشنگی ابن ابی الحدید دارد. خیلی این کلمه جذاب است در توصیف امام حسین. «سَیِّدُ أَهْلِ الْإِبَاءِ». «إِبا» فلانی ابا دارد از اینکه این کار را بکند، ننگش می‌آید. می‌گوید: "سید آن‌هایی که اهل ابا بودند، ننگشان می‌آمد زیر بار طاغوت بروند، سیدشان امام حسین است." سید اهل ابا. خیلی عبارت قشنگی است. کلمه «ابا». از آن کلمات قشنگ. «الَّذِي عَلَّمَ النَّاسَ الْحِمْيَةَ وَ الْمَوْتَ تَحْتَ ظِلالِ السَّيْفِ اخْتِيَارًا لَهُ عَلَى الدَّنِيَّةِ». مردن را به مردم یاد داد. "آدم این‌جوری می‌میرد." «تَحْتَ ظِلالِ السَّيْفِ اخْتِيَارًا لَهُ عَلَى الدَّنِيَّةِ». یاد داد آدمی که زیر بار زور و حقارت نمی‌رود، چه شکلی زیر شمشیر می‌میرد. اصلاً برندش امام حسین. تا اینجا باید نه گفت. این مدلی باید نه گفت. این مدلی باید زیر شمشیر رفت. زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید. «الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ أَصْحَابِهِ فَإِنْ مَنْ ذَلَّ أَمَانَةً». امان‌نامه بهشان عرضه شد. تو کتش نرفت که ذلیل بشود. «وَ خَافَ مِنِ ابْنِ زِيَادٍ إِلَّا نَوْعًا مِنَ الْهَوَانِ إِنْ لَمْ يَخْتَلِفْ». اگر نمی‌کشتندش، یک جور دیگر خوارش می‌کردند. «بَخْتَارَ الْمَوْتِ عَلَى ذَلِكَ». مرگ را به این ترجیح داد. و باز هم تعابیر دیگری از امام حسین علیه السلام استش که حالا من فعلاً نمی‌خوانم. چون همه‌اش تو همین مضمون است.

جزء دعاهای حضرت این بوده: «إِنَّا نَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزَى». خدایا! به تو پناه می‌برم که ذلیل باشم، خوار باشم. فرهنگ دعای ما باید باشد. خیلی مهم است. و حالا یک بخش دیگر هم دارد که ان‌شاءالله تو روضه عرض می‌کنم. در عزت امام حسین علیه السلام، این جمله معروف هم که از آن جملات استوریتور امام حسین است که: "توبه کن! به او گفتند: «اُنْزِلْ عَلَى حُكْمِ بَنِي أُمِّكِ». حرف این پسرعموهات را گوش بده، کوتاه بیا!" فرمود: «مَوْتٌ فِي عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي ذُلٍّ». تو عزت بمیرم بهتر از این است که تو ذلت زنده بمانم. «مَوْتٌ فِي عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي ذُلٍّ». همه آن‌هایی که در طول تاریخ حسینی بودند. منطقه نصرالله را وقتی چک کنید، از اولش تا آخرش، «خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي ذُلٍّ». همان «حَيَاتٌ مِنَ الذِّلَّةِ». همین تعابیری که از امام حسین ایشان توی بحث توی سخنرانیش می‌گفت، می‌گفت: "ما اصلاً راهبردمان این بود. حزب‌الله این شکلی شکل گرفت و با همین جلو آمدیم که هرجا بین ذلت و شهادت مخیر شدیم، شهادت را انتخاب کردیم." همین هم مال موفقیت پیروز کرد و جلو آمد. بقیه بین ذلت و شهادت که گیر می‌کنند، هم کوتاه می‌آیند، هم کشته می‌شوند، هم فقیر می‌شوند، هم بدبخت می‌شوند، هم تحقیر می‌شوند، هم در طول تاریخ همه تو سرش می‌زنند. این‌ها شد عزت امام حسین علیه السلام.

آره. هنوز در مورد طاعت ولی امر و شجاعت امام حسین حالا چیزهایی آوردم عجیب غریب دیگر. صفا کنید، خستگی‌تان در برود. خدمت شما عرض کنم که از شجاعت امام حسین و این بی‌باکی امام حسین از اول، از بدو تولد امام حسین علیه السلام عجیب بود. شجاعتشون دارد که همان خردسال که بودند که حالا سنشان مثلاً پنج ساله، چقدر مثلاً بودم. «جَاءَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ أَبَا بَكْرٍ وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ رَسُولِ اللَّهِ». آمدند دیدند که خلیفه اول روی منبر پیغمبر نشسته. فرمود به ابوبکر: «انْزِلْ عَنْ مَجْلِسِ أَبِی». از محل جلوس بابام بیا پایین! آن هم برگشت گفت: "راست می‌گویی. اینجا محل جلوس بابای شماست." یکم بغلش کرد و یکم گریه کرد. خلیفه اول. امیرالمؤمنین حالا مظلومیت شما ببینید. شرایط چه شرایط عجیبی بوده. حضرت آمدند به ابوبکر گفتند: "این بچه را من نفرستاده بودم‌ها. این حرف، حرف خودش بود." که گفت: "فکر نکنی که من بهش گفتم برو این را بگو." چون بعدها همین را دست گرفتند و با همین فشار آوردند به امیرالمؤمنین که تو کسی بودی که این بچه را فرستادی. آمده تو مجلس، تو مسجد این‌جوری گفته. این‌جوری دنبال آتو می‌گشتند برای حتی کشتن. با همین جمله می‌خواستند بکشند امیرالمؤمنین. این خطاب به خلیفه اول بود. جای دیگر هم دارد: «هَذَا مِنْبَرُ أَبِي لَا مِنْبَرُ أَبِيكَ». این منبر بابا من است. تو برو منبر بابا خودت بشین. به ابوبکر.

بعد امیرالمؤمنین چه جور دفاع کردند؟ خیلی. فرمود: "بچه هفت سال طول می‌کشد که بفهمد چی می‌گوید. بعد چهارده سال طول می‌کشد تا بالغ بشود. بعد بیست و چهار سال طول می‌کشد که رشد جسمی و این‌ها بکند. تا بیست و هشت سالگی طول می‌کشد که عقلش رشد بکند. بگذار به حساب بچگیش که این را گفته." امام حسین جمله که گفته یعنی این‌جوری قضیه را نه اینکه بخواهند تخطئه بکنند امام حسین بابت این حرفشان، خواستند که بالاخره آن زهری که تو این کلام بود، آسیب نزند. وقتی این را دست نگیرند. در عین حال شما قضایای دیگری بود. بله. این پس یک مواجهه که با خلیفه اول داشتند. همین مواجهه با خلیفه دوم هم داشتند که دیدند که روز جمعه رفته بالا منبر. اینجا امام حسین «فَسَبَقَ الْحُسَيْنُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ». امام حسین دویدند سمت خلیفه دوم در مجلس.

این بخشی که گفتم اینجا بود که امیرالمؤمنین خطاب به خلیفه دوم گفته و امام حسین جزء آن جماعتی بودند که شب‌ها امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین فاطمه زهرا سوار بر مرکبی می‌کردند. «أَخَذَ بِيَدِ ابْنَيْهِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ». بعدها این را به عنوان تیکه و متلک معاویه به امیرالمؤمنین تو نامه‌هایش دارد که: "تو آن کسی بودی که هیچ‌کی دور و برت نبود. دست دو تا بچه‌هایت را می‌گرفتی، راه می‌افتادی تو خیابان‌ها که رأی جمع کنی. هیچ‌کی بهت رأی... همین حسن و حسین، بچه فقط با تو بوده." اینجا این رشادت و شهامتی می‌خواهد تو آن موقعیت این‌جوری همراهی که امام حسن و امام حسین. وقتی که ابوذر را می‌خواستند تبعید بکنند، عثمان دستور داد که: "وقتی که این را می‌فرستید..." حالا من دیگر این‌ها را اشاره‌وار می‌گویم، متن‌هاش را آوردم. چون وقت نیست فقط اشاره‌وار می‌گویم. عثمان دستور داد که کسی باهاش گفتگو نکند. یک قدغنی. هیچ‌کی حق ندارد نه بدرقه‌اش کند نه باهاش حرف بزند. مروان هم آمد، بایکوتش کرد، اسکورتش کرد. «حَرَكَةٌ إِلَى رِبْذَةِ». آنجا چند نفر دور ابوذر جمع شدند. امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، عرض کنم که برادرشان عقیل بودند، امام حسن، امام حسین، عمار، بعضی جاها، بعضی نقل‌ها افراد اضافه. اتفاقاً این‌ها وای‌سادند، باهاش هم خوب هم مفصلاً حرف زدند. دانه دانه بدرقه‌اش کردند و باهاش حرف زدند و دلگرمی دادند. امام حسن چیزی فرمود. بعد امام حسین، حالا جملات را ببینید چقدر زیباست. منطق امام حسینی که حالا آن موقع مگر چند سالشان است؟ در زمان عثمان، قسمت بیست و خرده‌ای سال، سن مبارکه امام حسین باشد.

امام حسین فرمود: «يَا عَمُّ! إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَادِرٌ أَنْ يُغَيِّرَ مَا تَرَى». اینی که می‌بینی، خدا قدرت دارد تغییر بدهد. «وَاللَّهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ». هر روز خدا یک بساطی را به راه می‌کند. حالا عبارات را ببینید چقدر این عبارات محشر است. «وَ قَدْ مَنَعَكَ الْقَوْمُ دُنْيَاهُمْ وَ مَنَعْتَهُمْ دِينَكَ». این‌ها دنیایشان را از تو منع کردند، دست تو را از دنیایشان کوتاه کردند، تو هم دست آن‌ها را از دینت کوتاه کردی. این تقابل دین و دنیا که تو آن عبارت عاشورایی هم فرمود: "مردم بین دین و دنیا، دنیا را انتخاب کردند." تو اینجا کاری که کردی این بود که آن‌ها دنیا به تو نذاشتن برسد، تو هم نذاشتی از دینت به آن‌ها چیزی برسد. از دین کوتاه نیامدی، مایه نذاشتی. «فَمَا أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ وَ أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ!». چقدر تو بی‌نیازی از آن چیزی که آن‌ها منعت کردند؟ چقدر آن‌ها محتاجند به چیزی که تو آن را منع کردی از آن‌ها؟ چقدر تو از دنیای آن‌ها بی‌نیازی؟ چقدر آن‌ها به دین تو محتاج؟ چه منطقی آخه! عمو داری می‌روی. دلم تنگ می‌شود. جهادی که از ابوذر... وقت نیست حالا بگیم چی بود. قضیه ابوذر غوغایی کرد توی برخورد با خلیفه سوم. خیلی جرأت می‌خواست. کسی این‌جوری بیاید حمایت از عثمان تو آن موقعیتی که مروان وای‌ساده، ممنوع هم هست. بعداً گزارش هم رد کردند. داستانی هم بعدش پیش آمد.

بعد فرمود: «فَسَلِ اللَّهَ الصَّبْرَ وَ النَّصْرَ». از خدا هم صبر بخواه و هم نصرت. یکی از کلیدهای رسیدن به عزت، صبر است. تو روایت هم: "با صبر آدم لذت... و لا تستعیذُ بالله من الجَزَعِ و الکَسَلِ." از اینکه کم می‌آوری، خسته بشوی، به خدا پناه ببر. «فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الدِّينِ وَ الْكَرَمِ». صبر از دین، از کرامت است. «وَ إِنَّ الْجَزَعَ لا يَقْدَمُ رِزْقًا وَ لَا يُؤَخِّرُ أَجَلًا». بی‌تابی کنی، نه رزقی بهت اضافه می‌شود، نه اجلی ازت دور می‌شود. خیلی این عبارت فنی و دقیق است. فکر نکن اگر وای‌سا اینجا جیغ و داد کنی، کم بیاوری، بی‌تابی کنی، تن بدهی به حرف این‌ها، چیزی به روزیت اضافه می‌شود یا مرگت عقب می‌افتد. همین قدر نوشته برات، می‌میری. به حر فرمود: "عمرت نمی‌کشد که تو اصلاً بخواهی منو تحویل بدهی." اجل حر ظهر عاشورا بود. فقط کاری که کرد این بود که این مردی که تو کنار عمر سعد را آورد کنار، تبدیلش کرد. مرگ کنار امام حسین. چی شد؟ ضربه‌های شمشیر یا خود امام حسین یا علی اکبر یا حضرت عباس. حالا از عباس که با نیزه دفاع... یکی از شهدای کربلا با یکی از ضربه‌ها... حر رفته بود، کیلو کیلو رفتم. هیچ‌کی هم نمی‌شناسد این‌ها را. انتخاب کرد که این‌ور بمیرد. البته حالا یک بحثی هست در مورد اینکه آقا هر کسی که شهید می‌شود، آیا به اجل خودش می‌میرد یا نه؟ وارد آن بحث فعلاً نمی‌خواهم بشوم که می‌شود شهادتی هم باشد که اجل معلق باشیم. فعلاً بحث من آن نیست. ولی این نکته که آدم فکر کند اگر اینجا فرار بکند از تن دادن به حق و باطل را بپذیرد، آبش به راه می‌شود، نانش به راه می‌شود، مرگش دور می‌شود، این خیال و توهمی بیش نیست. بلکه بدتر می‌شود، بلکه بدتر می‌شود. چون چوب... حضرت فرمودند چه جور اضافه... این هم تو قضیه داستان ربذه عثمان.

حالا جالب این است که از خدمت شما عرض کنم که شجاعت امام حسین علیه السلام خیلی حالا مطلب زیاد آوردم نمی‌دانم چقدر این‌ها وقت می‌شود بخوانم. فرمانده امیرالمؤمنین بود. امام حسین توی جنگ‌ها. تو جنگ جمل، تو جنگ صفین. آن وقت هم که تو قضیه صف حضرت یک سخنرانی آتشینی کردند که یک تحریکی شدند مردم کوفه دوباره برگردند تو میدان که یک هفته قبل از شهادت امیرالمؤمنین بود. این‌ها یک سپاهی تدارک دیدند که بعد از آن غارات متعدد آنجا هم جزء فرمانده‌های امام حسین بود که دیگر خب البته منجر شد به شهادت امیرالمؤمنین و آن قضیه سر نگرفت. همیشه جزء فرمانده‌های جنگی تراز بوده. از آن آقازاده‌هایی بوده. اصرار به این عبارت دارم. امام حسین از آن آقازاده‌ها بوده که همیشه تو خط مقدم بود. واقعاً ما در طول تاریخ اسلام آقازاده‌تر از امام حسن و امام حسین نداریم. یعنی آقازاده واقعی اینان. چون از اول لای پر قو به دنیا آمدند و بزرگ شدند. با عزت. بله امیرالمؤمنین قبل انقلاب پیغمبر قبل حکومت پیغمبر، جنگ، نبرد تا آمده این انقلاب پیروز شده، حاکمیت شکل گرفته تو جامعه اسلامی. ولی امام حسن و حسین تو جامعه اسلامی به دنیا آمدند. تو موقعیتی که نوه پیغمبرند. دور تا دور محبین پیغمبر که آب وضوی پیغمبر نمی‌گذارند به زمین برسد. در اوج احترام و عزت. یک جوری بود احترام و عزت که خلیفه دوم به کرات به امام حسین گفته بود: "من تو را از بچه‌های خودم بیشتر دوست دارم." اصلاً تو سخنرانی اعلام می‌کرد. معاویه صله این‌ها را قطع نکرد، بلکه بیشتر کرد. به همه هم اعلام می‌کرد: "من حسن و حسین را دوست دارم. مگر می‌شود کسی حسن و حسین را دوست نداشته باشد؟ مگر می‌شود مسلمان بشود این‌ها را دوست نداشته؟" این‌قدر عزت و احترام ظاهری داشت امام حسین علیه السلام تو امت. اگر سکوت می‌کرد، به مراتبی عزت ظاهری بیشتر هم بود. یک شأن اپوزیسیونی هم می‌گرفت. خودش هم دخالت نمی‌آمد تو این قضایا. حرف هم نمی‌زد. می‌رفت می‌آمد، درسش را می‌داد، سخنرانیش را. یک پولی هم از بیت المال بهش می‌دادند و نوه پیغمبر. دستش هم می‌بستند. قاضی القضات بلکه نظر آن هم تو بعضی مسائل فقط با حاکمیت راه می‌آمد. اگر تو این موقعیت قرار می‌گرفت، آب و نانش به راه بود. نه تنها این کار را نکرد، بلکه همیشه تو خط مقدم بود.

عجیب این است که به شدت هم امیرالمؤمنین علیه السلام روی امام حسن و امام حسین حساس بود. هرجا چیزی فوق العاده است دارد که تو که از این جنگ‌ها محمد بن حنفیه رفت. حضرت فرمودند: "برو بزن به راست جبهه دشمن." زد و برگشت آمد گفت: "مجروح شدم و تشنه‌ام." حضرت آبش دادند و پانسمانش کردند. به قول فرمودند: "برو چپ دشمن حمله کرد." چپ دشمن با زخم بیشتر آمد. دوباره آبش دادند، پانسمانش کردند. فرمود: "بزن وسط دشمن." زد و برگشت. دیدند گریه می‌کند. گفتش که: "بابا! زخم همه بدنمو گرفت. همش منو می‌فرستی جلو. نه حسن، نه حسین بزرگ‌تر؟" آره، بزرگ‌تر از محمد بن حنفیه هم بوده. حضرت فرمودند که: "تو را می‌فرستم جلو چون تو بچه منی. آن دو تا را نمی‌فرستم چون آن‌ها بچه‌های پیغمبرند. از بچه خودم مایه می‌گذارم برای حفظ جان بچه‌های پیغمبر." گفت: "فداک و فداکما." حالا همچین تعبیری. من هم محمد بن حنفیه گفت: "هم فدای بابام، هم فدای شما. من می‌روم." یعنی این جمله خیلی جمله فنی و عجیبی است. اصلاً امیرالمؤمنین به امام حسن و امام حسین به چشم فرزندان خودش نگاه می‌کرد. تا وقتی هم که پیغمبر زنده بود، امام حسن و امام حسین به امیرالمؤمنین بابا نگفتند. «یا ابا»، تو به پیغمبر می‌گفتند. بعد از رحلت پیغمبر به امیرالمؤمنین می‌گفتند بابا. چی می‌گفتند پس به امیرالمؤمنین؟ امام حسن می‌خواست صدا بزند امیرالمؤمنین را می‌گفت: "یا اباالحسین." امام حسین می‌خواست صدا بزند، می‌گفت: "یا اباالحسن." بابای حسن، بابای حسین. پیغمبر را بابا صدا می‌زدند. بعد از رحلت یا شهادت پیغمبر، بابام گفتند به امیرالمؤمنین. یعنی اصل اینکه این دو فرزندان کین؟ فرزند رسول الله. تو این جامعه نهادینه شده بود. یعنی پیغمبر سنگ تمام گذاشت در اینکه این محبت این دو تا آقازاده را به اوج برساند. ولی این نبود که این‌ها نشستند دیگر به خوردن این اعتبار. سر سفره این اعتبار از آقازادگیشان، سر سفره انقلاب بنشینند و فیض ببرند. همه‌اش خط مقدم. تو دل جنگ. فرمانده نظامی، پیشانی جنگ بودن همیشه. همیشه در معرض خطر بودند. یک جوری که دائماً امیرالمؤمنین نگران این دو بزرگوار. به محمد بن حنفیه گفتند که: "چرا بابات همش تو را می‌فرستد؟" تیکه می‌انداختند. گفتش که: "شما چشمتون در معرض خطر باشه با چی دفاع می‌کنید؟ با دستتون. من دست بابامم. حسن و حسین چشمای بابا من. باید از این دو تا..." این چه باشعور و با معرفت بود! حالا از آخرش البته خبر نداریم که چی شد ولی حالا ان‌شاءالله خدا بابت همین دستش را بگیرد.

عجیب این است که این قضایایی که در مورد حضرت عباس علیه السلام شنیدید، اصلش در مورد امام حسین است ولی کمتر شنیدید. اینی که می‌خواستند بخرند او را، اول مال امام حسین بوده. تو جنگ‌های متعدد دشمن می‌آمد امیرالمؤمنین را رها کن. می‌گفتند: "تو اگر رها کنی، ما حاکمیت را می‌دهیم دست تو." متعددی آوردم. حالا اگر وقت بشود بخوانم. «نُوبَلِّغُکَ هَذَا الْأَمْرَ مُوَرِّدًا». تو را ولی امر می‌کنیم. تو ول کن بابات را، بیا با ما باش. امام حسین فرمود: «كَلَّا وَ اللَّهِ لَا أَكْفُرُ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِوَصِيِّ رَسُولِ اللَّهِ». من به خدا و پیغمبر و وصی رسول الله کافر نمی‌شوم. «اِخْسَا وَيْلَكَ مِنْ شَيْطَانٍ مَارِدٍ». خفه شو شیطان‌پرست! آدمی که تو مهره شیطون! خفه شو! برخورد امام حسین: «فَقَدْ زُيِّنَ لَكَ الشَّيْطَانُ سُوءَ عَمَلِهِ». شیطون این کار را چشمت جلوه داده است. تو را از دین خارج. و حالا تعبیر چیست؟ می‌گوید که: "آمدند به معاویه گفتند که ما رفتیم حسین را فریب بدهیم. فریب نخورد." گفت: «إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ لَا يُخْدَعُ وَ هُوَ ابْنُ أَبِيهِ». حسین که فریب نمی‌خورد. بچه همین باباست. بچه علی. خرید، جذبش کرد. آن کسی هم که بلندگوی تشویق مردم بود برای اینکه بیایند تو میدان جنگ در حمایت از امیرالمؤمنین، امام حسین. هم امام حسن هم امام حسین. یعنی جاهای متعددی این‌ها وارد می‌شدند برای اینکه مردم را تشویق کنند.

مردم دیدند که آقا! اولین کسانی که تو میدان جنگ آماده فداکاری و شهادتند، این‌ها هستند. «کانادا». سربازی‌ها معاف. تابعیت. بعد مردم یک بار معاویه این جمله را داشته باشید. خیلی مهم است. یک بار معاویه از امام حسین پرسید که: "بابای تو تو جنگ جمل..." تعبیر داشته باشین. خیلی زیباست. گفت: "بابات تو جنگ جمل زد همه را کشت. «ثُمَّ دَارَ عَشِيًّا فِي طُرُقِهِمْ فِی ثَوْبَيْنِ»." شب آن روزی که جنگ جمل را کرد، همه را کشت. شبش با دو تا پیراهن تو خیابان‌ها تک و تنها می‌چرخید. آدم کشته و شب تک و تنها دارد تو خیابان... شبش تو خیابان تک و تنها. با زره هم ندارد. شمشیر هم ندارد. هیچی. تیکه و متلک می‌گفتند دیگر. معاویه از امام حسین پرسید. جمله را ببینید. خیلی مهم است این‌ها. امام حسین فرمودند: «حَمَلَهُ عَلَى ذَلِكَ عِلْمُهُ أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُخْطِئَهُ وَ إِنَّ مَا أَخْطَأَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ». بابام یقین داشت. چیزی بخواهد بهش برسد، می‌رسد. چیزی نخواهد برسد، نمی‌رسد. واسه همین خاطرش بود که بخواهم بکشمش هرجا باشد می‌کشند. نخواهند بکشند. این حالا مال من و امثال من نیست. حقیقت یقین است. راست می‌گوید. بابا تو این مدلی بود. این آن حال یقینی است که این‌جوری جهادی ازش در می‌آید.

خدمت شما عرض کنم که در مورد علاقه به جهاد در سیره امام حسین علیه السلام مطالبی آورده بودم که دیگر وقتمان چون رو به اتمام است به این‌ها نمی‌رسیم. مشتاق شهادت و مشتاق جهاد بود. تعابیر عجیبی هم از حضرت نقل شده است که ولی چند تا نکته بگویم به بحث و تمام. اینی که امام حسین این‌طور عزتمندانه رفتار می‌کرد و زیر بار طاغوت و کفر و باطل نمی‌رفت، معناش این نبود که لزوماً همیشه می‌خواست وارد جدال و چالش و دعوا بشود، دنبال دعوا راه انداختن. نه ابداً. اب... این خیلی نکته مهمی است ها! اینی که همش بخواهد فضا را به سمت جنگ ببرد. از جنگ واهمه‌ای نداشت، از جنگ ترسی نداشت ولی هیچ وقت فضا را به سمت جنگ نمی‌برد. همیشه جور مدیریت می‌کرد بدون جنگ مسائل حل بشود. اتفاقاً آن کسی که تنش‌ها را کم می‌کرد، چالش‌ها را حل می‌کرد، امام حسین بود. اصلاً این اصل چالش‌زدایی و تنش‌زدایی این بود. وقتی ریختند عثمان را بکشند، آن کسی که می‌خواست قائله را جمع کند بدون جنگ و دعوا و خونریزی قضیه حل بشود، امیرالمؤمنین بود. کسی را که فرستاد برای اینکه سد بشوند که کسی تو خانه عثمان نیاید و نکشند عثمان را، امام حسن و امام حسین بودند. حتی آب را روبروی عثمان بستند. امیرالمؤمنین توسط امام حسن و امام حسین به این‌ها به عثمان آب رساند که بعداً تو کربلا وقتی آب بستند، گفتند: "چون مولای ما عثمان بن عفان با زبان تشنه کشته شد. امیرالمؤمنین به این دلیل بستند." هم تو کربلا به تقاص اینکه مولای ما را با لب تشنه کشتید. روی کی؟ روی امام حسین که آب رساند عثمان را که خیلی مهم است.

تو قضیه صلح امام حسن، آن کسی که سفت پای امام حسن ایستاد و حمایت کرد، یک جماعتی آمدند سمت امام حسین که حضرت را تحریک کنند به اینکه شما کار را دست بگیر. حضرت قبول نکرد. جالب بودن افرادی مثلاً مثل حجر بن عدی. بگویم تا قبل اینکه رد بشویم. ببینید ما همیشه یک سری افراد داریم که خب این‌ها ممکنه کله داغی داشته باشند و ممکنه خوششان بیاید از اینکه فضا را به سمت جنگ ببرند، هزینه‌ها را افزایش بدهند. از آدم‌های بی‌منطق و تندرو، خوارج گونه و این‌ها. خوارج این مدلی بودند دیگر. یعنی همه از دایره اسلام خارج شدند. قتلشان واجب. مدل داعشی. تو یک جماعتی هم داریم، این‌ها تندروی‌هایی داشتند ولی تندروی‌هاشون این‌جوری نبود که خطر تو جامعه ایجاد بکند. اتفاقاً این‌ها تندروی‌هاشون بر این بود که رفع خطر از جامعه بکنند. این مدل توجه داشته باشد. ممکنه افرادی باشند آقا تحصن‌های الکی، سر و صداهای الکی، هزینه‌ها هم ایجاد بکند ولی این‌ها با همه اشتباهاتی که موضع‌گیری‌هاشون دارد، نفس بودن این آدم‌ها خوب است و خیر است. موضع‌گیری‌شان هم یک برکات و فوایدی دارد.

ببینید حجر بن عدی کسی بود که تو قضیه صلح خیلی بهش فشار آمد که برای چی امام حسن یکهو کوتاه آمد؟ قبول با معاویه مذاکره. این آن کسی بود که آمد به امام حسن گفت: «يَا مُذِلَّ الْمُؤْمِنِينَ». "ذلیل که ما هستیم. برای چی کوتاه؟ ما که می‌جنگیدیم، ما که تو میدان بودیم، ما کشته می‌شدیم. بعد زیر بار می‌رفتی." تعابیر تندی هم خطاب به امام حسن به کار برد ولی جالب این است که حضرت خیلی بهش محبت کردند. هم امام حسن هم امام حسین. امام حسن بهش فرمودند: "من یک تعدادی مثل تو داشتم، زیر بار این بیعت با معاویه نمی‌رفتم." یعنی اگر همه جامعه حجر بن عدی بود. یعنی منظور این است که تو به خودت نگاه نکن. شماها بودید، حضورتان هم خوب بود. من هم به شما اعتماد دارم. شماها آدم من بودید. به پشتوانه کمک شماها می‌توانستم پیروز بشوم ولی مسئله این است که شما که اگر بخواهم الان بایستم، همین شماها هم کشته می‌شوید بدون هیچ فایده. کشتی خضر و موسی است که سوراخش کردم که قاص نگیردش. و بعضی تعابیر این با اینکه حرفشان حرف زشتی بود ولی مورد تأیید بودند. آخر هم به شهادت شیرینی رسیدند. بعدها همیشه در زبان اهل بیت مدح این شخصیت‌ها بود. مثل حجر بن عدی. فحش می‌داد تو جنگ صفین به معاویه. امیرالمؤمنین فرمود که: "بابا! این حرف‌ها چیست؟ من خوشم نمی‌آید." یعنی «اکرم» چگونه «صبابین». ولی آخر هم به شهادت رسیدند. بسیار هم عزیز بودند تو چشم امام حسن و امام حسین. ما افراد تو جامعه‌مان داریم. این‌ها حجر بن عدی‌های زمان امام. حالا بعضی‌ها می‌خواهند این‌ها را بکنند خوارج زمانه ما. این را باید تفکیک بشود. از ممکنه یک جایی تو قضیه حجاب حرف می‌زنند، هزینه هم داشته باشد ولی منظور این‌ها این است که آقای جمهوری اسلامی، ما هستیم. اگر قراره فدا بشویم، ما فدا می‌شویم. تو کوتاه نیا. این مدل حجر بن عدی. عصبانیت این‌ها از این است. من که امام را منحرف بدانند، امام را سازشکار بدانند. به امام نقد دارند از این جهت که خب تو چرا ما را حساب نمی‌کنی؟ آخه چرا آن جماعت شل و ول عیاش؟ آن‌ها را حساب می‌کنیم؟ فداکاری ما را حساب نمی‌کنی؟ ما که هستیم، سپر می‌شویم. نقدشان این است. در عین حال با اینکه این‌قدر تند و تیزند به امام نقد می‌کنند، امام به آن‌ها محبتی نشان می‌دهد. آخر هم که دیدید جسد حجر بن عدی سالم بود. صدها سال پیدا شد که یک مهر تأیید دیگری بود بر حقانیت این شهید بزرگوار.

نکته دیگر این است که امام حسین علیه السلام هیچ وقت اصلاً تعبیر این است. در حضور امام حسن علیه السلام هیچ وقت سخن نگفت. وقتی هم که به او گفتند که همین را پا شدم من هم پیش امام حسین امثال حجر بن عدی و این‌ها گفتند: "شما بیا با هم بیعت کنیم. با شما می‌جنگیم. امام حسن نمی‌خواهد بجنگد. شما فرمانده شو." حضرت با انگشت اشاره کردند، فرمودند: «إِمَامِي الْحَسَنُ». امام من حسن است. من خودم شیعه اویم. من تابع اویم. و کاری که او کرد، حق بود. حالا نکات اینجا هست. خیلی حرف‌ها تو قضیه معاویه یک روایت مفصلی دارد. یک وقتی باید فرصت بشود این را بخوانیم. به معاویه خبر دادند که این دارد آدم جمع می‌کند و ما نگرانیم که یک نهضتی علیه تو راه بیندازد. اصلاً حجر بن عدی و این‌ها را به خاطر همین کشت. معاویه بانگ همین است که این‌قدر به قول ما تندرو بودند. همین‌ها هم با معاویه کنار آمدند. آخرش که آقا! ما ناامنی ایجاد نمی‌کنیم. خطری نیست. این‌ها هم یک جورایی یک قرار و مداری با معاویه گذاشتند. معاویه همین‌ها را کشت. چون که احساس کرد که این‌ها دارند می‌گویند ولی بنا دارم به زودی حمله کنند. این‌جوری که این‌ها تشکیلات دارند، آدم دارند. خطرشان ما را تهدید می‌کند. باید بکشیمشان.

نامه‌ای معاویه به امام حسین هم نوشت که: "من با خبر شدم که شما هم آدم دور و برت زیاد است و دارند تحریکت می‌کنند که قیام کنی. اولاً که پای عهدت باید بمانی. خودت را هم رسوا نکنی. این احمق‌ها تو را نیندازند به اینکه فتنه تو مملکت اسلام راه بیندازی. شق عصای مسلمین کنی. مردم را دو تکه کنی. دعوا راه بیندازی. حالیت که هست؟ تو هم که می‌دانی پیش من چقدر عزیزی. تو امام حسینی، بچه پیغمبری. خیلی من دوستت دارم. یک وقت دست از پا خطا نکنی." حضرت نامه نوشتند که: «إِنِّي لَا أُرِيدُ الْحَرْبَ». من دنبال جنگ نیستم. می‌دانی که من بر عهدم وفادارم. ولی خیلی نگرانم روز قیامت خدا یقه منو بگیرد، بگوید: "تو چرا این‌قدر با معاویه کنار آمدی؟ چی جواب بدهم؟" احساس می‌کنم در پیشگاه خدا ظالمم که من با تو این‌قدر کوتاه آمدم. باید بخوانید آن نامه. خیلی محشر است. بعد فرمود که: "تو آخه کی هستی که این حرف‌ها را بزنی؟ یک نگاه به خودت بکن. تو برای... را کشتی. تو برای چی زیاد بن ابی را به خودت ملحق کردی؟" و همین‌جور دانه به دانه کثافت‌کاری معاویه را ذکر کرد. فرمود: "اگر بخواهد کار به این برسد که من با تو بجنگم، می‌دانی که من شمشیرم از خون تو..." به قول ما. همیشه هم حضرت به همه می‌فرمود: "تا وقتی معاویه زنده است، دست به شمشیر نخواهیم برد." وقتی معاویه مرد، تصمیم که خب اینجا ماجرا مفصل است.

معاویه سعیش را کرد که یزید را به عنوان ولی امر ولیعهد تعیین بکند. امام حسین زیر بار نرفت. هر بار هم که معاویه آمد گفتگو شد. دیگر خیلی سریع این بخش را تمومش بکنم. مفصل هم به خود معاویه گفت هم به دیگران گفت. موضوع امام حسین کاملاً روشن بود. همه را تو فشار قرار دادند. بیعت جمع کردند. سفارش خاص هم کرد معاویه. وصیت آخری که کرد گفتش که: "ببین! من حسین را تحمل کردم. دیدی چه نیش‌ها و کنایه‌ها به من می‌زند؟ چقدر به من تو نامه‌هایش می‌پرد؟ ولی دیدی من یک کلمه بهش چیزی بگویم؟ من حسین بن علی را تحمل کردم. این میوه دل پیغمبر است. همه می‌دانند برای همه واضح است که قاتل حسین تو جهنم است. اگر زیر بار بیعتم نرود، ولش کن. بگذار یک جای دیگر واسه خودش زندگی کند. هیچ کاری بهش نداشته باش. یک تیر به سمتش پرتاب نمی‌کنی. وارد چالش و درگیری باهاش نمی‌شوی." از سفارش‌های اکید و غلیظ معاویه به یزید این بود که دقیقاً وقتی معاویه مرد، نامه داد به فرماندار مدینه: "اول از همه از حسین بن علی بیعت می‌گیری. اگر بیعت نکرد، سرش را می‌بری واسم می‌فرستی." یزید احمق که فرماندار مدینه عتبه بود، حضرت ولید بن عتبه را برداشت آورد که با حضرت گفتگو بکند. حضرت امیر، جماعت بنی هاشم را با خودشان آوردند پشت در. حالا چند تا نقل اینجا که حضرت فرمودند: "چی می‌خواهی؟" گفتش که: "من از تو بیعت می‌خواهم." حضرت فرمودند: "بیعت مخفیانه که به درد تو نمی‌خورد که مردم پاشا می‌کنند، می‌گویند که حسین بیعت نکرده. علنی بکنم دیگر. به من فرصت بدهی من بیایم در ملاء عام بیعت کنم." این یکی به آن یکی گفت: "نگذاریم بیرون برود. این بیرون برود دیگر تو مشتت نمی‌آید. یا حبسش کن که مردم را جمع کنی بیعت بگیر." حضرت یک اشاره کردند. جوان‌های بنی هاشم، نوزده تا شمشیر و خنجر و این‌ها ریختند تو. درگیری شد. امام حسین آمدند بیرون و فرمودند: "من بیعت با یزید نمی‌کنم. همین. من با یزید بیعت نمی‌کنم." من زیر بار بیعت یزید نمی‌روم.

تعابیری هم از حضرت دارند که پیغمبر جدم فرمود: "خلافت بر آل ابوسفیان حرام است." یزید شارب الخمر، سگ‌باز. اصلاً به معاویه همین جمله را فرمود. فرمود: "تو چیکار داری که یزید را بیندازی به جان مردم برای حاکمیت. تو بگو همو بیندازد جفت‌گیری گاو و سگ و میمون و این‌ها شد انجام بدهند. یزید هم درد همان کار می‌خورد که سگ‌هایش را به جفت‌گیری هم بیندازد." همه می‌شناسند یزید را که چه عرق‌خور و قمارباز کثیفی است. سگ‌باز است، فلان است. من با همچین کسی بیعت نمی‌کنم. «مِثْلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَهُ». مثل منی با مثل او بیعت نمی‌کند و زیر بار این بیعت نمی‌رود که این باعث شد که حضرت مخفیانه از مدینه به سمت مکه خروج کردند. در مکه سخنرانی کردند. یک سال قبل از مرگ معاویه هم یک سخنرانی آتشین حضرت در منا کرد که آن هم خیلی فوق‌العاده است. هفتصد نفر از صحابه و تابعین را حضرت دور خودش جمع کرد تو خیمه‌ها تو منا. و سخنرانی فوق‌العاده. دویست تا از صحابه آنجا بودند که از اول تا آخر آیاتی که در شأن پنج تن بود و روایاتی که در شأن پنج تن بود و شأن خودش بود، یک دانه یک دانه کراوی می‌گوید دیگر آیه و روایتی نمانده بود که در شأن او باشد و نخوانده باشد. فرمود: "این‌ها می‌خواهند از مثل منی به یاد بگیرند برای مثل یزید. من تن نمی‌دهم. شما بدانید." این دیپلماسی عمومی و این فضاسازی به قول ما جهاد تبیین حضرت خودش یک بحث مفصلی می‌طلبد که چیکارها کرد. امام حسین رفتند مکه. ایام حج هم بود و آنجا هم باز دوباره با مردم گفتگو کردند. یک تعدادی با حضرت بیعت کردند. همزمان نامه آمد از مردم کوفه که: "شما بیا اینجا حکومت تشکیل بده. ما با شما بیعت کردیم و عهد و قسم به خدا به پیغمبر ما پشت شماییم." و حالا که این است، ما که زیر بار بیعت یزید نمی‌خواهیم برویم و می‌خواهیم در محدوده‌ای باشیم که آنجا مجبور به بیعت با یزید نشویم. الان هم که مردم کوفه از ما تقاضا دارند. خب حرکت می‌کنیم به سمت کوفه. و بارها می‌فرمود: "می‌دانم که این‌ها سر بیعت با... نمی‌مانند." مسلم بن عقیل را فرستادند. دیگرانی هم فرستادند که این‌ها خبر بیاورند و بیعت بگیرند. خب خبر آوردن. ب... گرفتن. نامه‌هایشان آمد و با چند هزار نامه حضرت حرکت کردند سمت کوفه. و اتفاقاتی که در کوفه رقم خورد که وقتی متلک انداختند به زهیر که: "تو عثمانی کنار حسینی." گفتش که: "من نامه ندادم به حسین. من دعوت نکردم. شماها دعوت کردین. شماها نامه دادین. من دیدم شماها ولش کردین. دلم سوخت. چون جایگاه او را در برابر پیغمبر می‌دانستم." خیلی تعابیر عجیبی است که حالا این‌ها هر کدامش یک بحث‌های مفصلی دارد.

این داستان امام حسین علیه السلام در مورد شجاعت امام حسین که عرض کردم اینی که تک و تنها در میدان با آن قدرت و صلابت حضرت جنگید یک بحث مفصلی می‌طلبد که خودش یک روضه عاشوراست که یک وقتی باید بخوانیم. فقط الان یک اشاره‌ای می‌کنم که راوی می‌گوید: "من تو عمرم ندیدم مکسوری را." مکسور یعنی کسی که از همه طرف احاطه‌اش کرده‌اند. "مکسوری را ندیدم که این‌قدر با دل و جرأت بجنگد. یک نفر تک و تنها یورش می‌برد به دشمن. هیچ کسی هم حامی او و مدافع او نبود. تو عمرم ندیدم یکی تک و تنها تو میدان باشد این‌قدر نترس، این‌قدر دل‌گنده." اباعبدالله الحسین علیه السلام.

آخرین مطلبی که در مورد عزت عرض می‌کنم. حضرت در موقعیت عزت همه مصالح را رعایت می‌کرد. حتی وقتی هم که نرمش منعطفانه‌ای با معاویه داشت، عزت را رعایت می‌کرد. مثلاً هدایا می‌آوردند برای امام حسین و امام حسن. معاویه می‌فرستاد. حضرت قبول می‌کردند ولی خودشان استفاده نمی‌کردند. خرج بقیه مؤمنین می‌کرد. از آن ور معاویه خواستگاری آمد. یزید را فرستادند برای ازدواج با دختر عبدالله بن جعفر، دختر حضرت زینب سلام الله علیها. امام حسین سفت وای‌سادند. اجازه ندادند. نقشه شکل بگیرد و این دختر را به ازدواج یکی دیگر از ازدواج پسرعمویش درآورد. این حفظ عزت جزء راهبردهای اصلی حضرت بود که هر جایی که هر چیزی می‌توانست مورد سوء استفاده یزید و معاویه قرار بگیرد، راه را می‌بستند. یک وقتی در تقابل، یک وقتی در تعامل. اگر تقابلی بود که مورد سوء استفاده قرار می‌گرفت و موجب ذلت مؤمنین می‌شد، انجام نمی‌دادند. تعاملی بود که موجب ذلت می‌شد، انجام نمی‌دادند. همه حرکات حضرت بر مدار عزت بود. حتی پوشش ظاهری. محاسن مبارکش را رنگ می‌کرد. بهشان گفتند که: "آقا! چرا محاسنت را رنگ می‌کنی؟" فرمود که: "پیغمبر دستور داد که محاسنمان را سیاه کنیم تا دشمن در ما احساس ضعف نکند. فکر کند ما پیر شدیم، فرتوت شدیم، ضعیف شدیم. دشمن هنوز ما را جوان و شاداب احساس کند."

آن بخشی که روضه امشب بنده است. در این شب جمعه پایانی ماه مبارک رمضان، شب جمعه قبر نایب‌الزیاره همه رفقا بودیم در حرم امام حسین علیه السلام و این شب جمعه دلتنگ کربلا. ان‌شاءالله با این روضه دل ما را در طواف امام حسین علیه السلام بنویسید. روضه امشب بنده با اینکه خیلی از مطالبمان هم ماند که حالا ان‌شاءالله تو موقعیت دیگری بهش بپردازیم، روضه امشب بنده روضه عزت امام حسین علیه السلام است. عزتی که او تا پای جان حفظ کرد و ذلتی که دشمن همه‌جانبه به او تحمیل کرد. عزت باطنی او و ذلت ظاهری که دشمن به او تحمیل کرد. این جمله از امام رضا علیه السلام که زیاد شنیدید. فرمود: «إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا». روز حسین پلک‌های ما را زخمی کرد. «وَ أَسْبَلَ دُمُوعَنَا». اشک ما را جاری کرد. چرا؟ «أَذَلَّ عَزِيزَنَا بِأَرْضِ كَرْبٍ وَ بَلَاءٍ». در کربلا عزیز ما را ذلیل کردند. خیلی. هر چقدر امام حسین کریمانه و عزتمندانه‌تر با این‌ها رفتار کرد، این‌ها بیشتر به هوس این افتادند که او را کوچک کنند، تحقیرش کنند، خوارش کنند. تا زنده بود، جان مبارکش در تن بود، نتوانستند، موفق نشدند. لذا بعد از شهادتش با این پیکر بی‌جان هرچه داشتند و هرچه توانستند در مقام خوار کردن او به کار بستند. به کار بستند. از سری که به نیزه زدند، از غارتی که به تن مبارک او شد، از اسبی که بر بدن او تاختند، از رها کردن پیکرش زیر آسمان بدون کفن و دفن. هرچی توانستند و هرچی داشتند برای اینکه کوچک کنند امام حسین را. اصلاً غرض فقط همین بود که کوچکش کنند، تحقیرش کنند، خوارش کنند.

روضه امشب بنده این روضه است. اینجا دارد که حمید بن مسلم می‌گوید: "امام حسین علیه السلام آمدند درخواستی کردند از... حالا برای قبل از اینکه راهی میدان بشوند. آمدند از اهل حرم درخواست لباسی کردند. پیراهنی که به تن مبارکشون کنند و با این پیراهن به میدان بروند." تعبیر عجیبی است که لباسی آوردند برای حضرت. لباس تنگی بود. حضرت نگاهی کردند. فرمود: «ذَلِكَ ثَوْبُ مَذَلَّةٍ». "لباس خیلی تنگ است. آستینش هم کوتاه است. این لباس، لباس ذلت است. من همچین لباسی نمی‌پوشم." یک لباس بلند و گشاد برایم بیاورید. توضیح هم دادند. فرمودند: "می‌خواهم که این را «تَحْتَ الثِّیَابِ»، زیر همه لباس‌هایم تنم کنم. «لَعَلَّهَا أَنْ لَا تُجْرَحَ». اگر همه لباس‌ها را به غارت بردند، این لباس آن‌قدر بی‌ارزش و کهنه باشد که رغبتی درش نکنند. بدن من را عریان نکنند." تا کجا فکر عزتش است اباعبدالله الحسین؟ فدای عزتت آقا جان! تازه لباسی پیدا کردند بسیار مندرس. راوی می‌گوید: "دیدم خودش، خود امام حسین علیه السلام یک تکه سنگ برداشت. هی این لباس را برش داد، پاره‌ترش کرد. هی یک جاهایی از این لباس را پاره کرد که هم آن‌قدر که ارزش دارد این لباس، همان‌قدر هم از بین برود. فقط یک چیزی به تن... «فَلَمَّا قُتِلَ أَقْبَلَ بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ». وقتی به شهادت رسید، بحر بن کعب آمد. «فَسَلَبَهُ إِيَّاهُ فَتَرَكَهُ مُجَرَّدًا». همان مبارکش را درآوردند. پسر فاطمه را عریان کردند.

علی لعنت الله علی القوم الظالمین. «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».
در فرج امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام، ملتمسین دعا، این شب جمعه کربلا میهمان امام حسین قرارشان بده. شر ظالمین را به خودشان برگردان. خدایا! ما را در دنیا و آخرت عزیز بدار. دشمنانت را در دنیا و آخرت ذلیل. به فضل و کرمت رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. خدایا! مشکلات این مملکت را به فضل و کرمت برطرف بفرما. آمریکا و اسرائیل را نیست و نابود بفرما. فردا روز قدس است. خدایا! این روز قدس، آخرین روز قدس حیات جعلی این رژیم جعلی قرار بده. به فضل و کرمت در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیبمان بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هر صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)