بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد صال طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری اهل عقدة من لسانی یفقهو قولی.**
یا ابوالحسن! یا موسی بن جعفر! ایها الکاظم ی بن رسول! یا حجت الله علی خلقه! یا سیدنا و مولانا! انا توجهنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا. یا وجیهاً عندالله! اشفع لنا عندالله.
هدیه به ساحت منور حضرت موسی بن جعفر (علیهالسلام) و دختر دلبندشان حضرت فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) صلواتی هدیه کنیم: «اللهم صل علی محمد و آل محمد».
بحث سیره ۱۴ معصوم بود که خدمت عزیزان و سروران عرض شد. به سیره امام کاظم (علیهالسلام) رسیدیم. در سیره امام کاظم (علیهالسلام)، خوب معمولاً سیره عبادی حضرت را طرح میکنند، ولی یک وقتی مقام معظم رهبری (حفظهالله) به یکی از منبریهای معروف فرموده بودند که سیره سیاسی امام کاظم را خیلی برای مردم تبیین کنید. سیره خاصی است، یکی از پرتنشترین و عجیبترین دورانهایی است که بر شیعه گذشته؛ دوران موسی بن جعفر (علیهالسلام). یکی از خطرناکترین برهههاست. با چهار حاکم روبرو بودند موسی بن جعفر: یکی منصور دوانیقی، یکی مهدی عباسی، یکی هادی عباسی و یکی هارون الرشید. دو تا از اینها در طول تاریخ بینظیرند: یکی منصور، یکی هارون. هم در برخوردشان با شیعه، هم در سفّاکی و هم در عظمت حکومت که هارون الرشید تقریباً بعد از دوران خلفایی که همعصر بودند با ائمه، محکمترین و وسیعترین حکومت را داشته است. خطرناکترین دورهای که شیعه گذرانده، تقریباً میشود گفت دوران هارون الرشید است. نحوه تعامل موسی بن جعفر با این وضعیت خیلی درسها داشته. امشب، انشاءالله، اگر بشود اشارهای بکنیم، نکاتی دستمان میآید، انشاءالله به درد میخورد، اگر خدا توفیق بدهد.
دوران اهل بیت چند برهه است. حالا من خیلی گویا و خیلی سریع بخواهم عرض بکنم این را خدمتتان. دوران امام حسین (علیهالسلام) یک برههای است. از اول پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) تا دوران امام حسین، از بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام) یعنی از دوران امام سجاد (علیهالسلام) تا شهادت امام صادق (علیهالسلام) باز برهه دیگری است. از شهادت امام صادق تا غیبت امام زمان (عجلاللهفرجه)، دوباره برهه دیگری است. دوره پیغمبر تا امام حسین (علیهالسلام)، دوران گسترش است. دوران امام سجاد تا دوره امام صادق (علیهالسلام)، دوره عمق است. دوره امام کاظم (علیهالسلام) تا غیبت امام زمان (عجلاللهفرجه)، دوره حفظ است. خیلی جای تأمل دارد این که عرض کردم خدمتتان: دوره گسترش، دوره عمق، دوره حفظ. تا دوره شهادت امام حسین (علیهالسلام)، سیل عظیمی بود که دائم وارد اسلام و تشیع میشد. خود دوران پیغمبر، دورانی که خیلیها وارد میشوند. دوباره یک غربالی میشود بعد از پیغمبر، خیلیها سقوط میکنند. دوباره دوران خیلی جذب میشوند، دوباره سقوطی میشود با ابتدای دوران امام حسن (علیهالسلام). دوباره اواخر دوران امام حسن، خیلی جذب میشوند. باز دوباره سقوطی دارد دوره شهادت امام حسین (علیهالسلام) که به تعبیر روایات، همه مرتد شدند جز چهار نفر. دوباره از دوره امام سجاد (علیهالسلام)، دوره گسترش به همراه عمق است؛ یعنی معارف. حالا بخش عظیمی از معارفی که تو این دوره است، توسط امام سجاد، امام باقر، امام صادق (علیهمالسلام) تبیین شده است. شیعه دیگر به اعلی درجه گسترش خودش میرسد. از دوره امام کاظم (علیهالسلام)، هرچه که شیعه بوده، هست. دیگر خیلی بنا به گسترش شیعه نیست. این را خوب دقت بفرمایید. دیگر بنا بر حفظ همینهایی که هستند. دوران بیشتر دوران تقیه است و محجوبیت شیعیان و این تعداد کم و دوران وکلا. حالا انشاءالله اگر بشود در سیره امام جواد (علیهالسلام) و سیره امام هادی (علیهالسلام) اشارههایی خواهیم کرد. دیگر حضرات کار را به وکلا میسپارند و خودشان کمتر در دسترس شیعهاند و بیشتر حفظ شیعه مد نظر است.
سختترین دوره حفظ شیعه اینجوری که برداشت میشود، یکی در دوران هارون الرشید و منصور دوانیقی است. یکی در دوره متوکل که استثنایی برخورد میشود. همه حرکات اهل بیت استثنایی است. این دو دوره عجیب است. واقعاً معجزه است، مخصوصاً دوره موسی بن جعفر که فقط صرف تدافع حملاتی است در موسی بن جعفر به نظام طاغوت. عرض خواهم کرد، انشاءالله. خود معنای «کاظم»، کلمه «کاظم» معمولاً غلط ترجمه میشود. این کلمه «کاظم» معنای خیلی لطیف و دقیقی دارد. کاظم را بفرمایید. خب فارسی هستیم دیگر. از فارسی که توقع نمیرود که درست ترجمه کند: «کاظم، فروخورنده خشم». خندهدار است! این ترجمه کاظم یعنی چه؟ در مهاجم کتب لغت گفتند: «اذا کَظَمَ قِربَتَه ای اشتد ای شدَّ دراسَه». کسی که سر مَشکش را میگیرد، محکم میبندد. این را بهش میگویند کظم قربه. کاظم این است. کاظم مَشکش را دارد کظم میکند. وقتی یکجوری برخورد میکند یک قطره آب از مَشک بیرون نریزد، این را بهش میگویند کاظم. کاظم یعنی چه؟ چاهی که به سختی میشود ازش آب درآورد، آنقدر بالای چاه تنگ است که نمیشود ازش درش مَشک انداخت و آب کشید، به این میگویند «الکاظمَة البئر». این چاه کاظم است. از توش چیزی درنمیآید. فروخورنده خشم کجاست این؟ این کجا؟ چقدر تعبیر دقیق است. «و الکاظمین الغیظ» که قرآن دارد، یعنی کسی که موقع خشم، یک ذره از خودش چیزی بروز نمیدهد که خیلی کظم میکند. یک سر سوزن بروز نمیدهد. کاظم (علیهالسلام) با کظم، شیعه را حفظ میکند، به طرز استثنایی و اعجابآور.
یکی از مراحلی که جلوه امام کاظم (علیهالسلام) خودش را نشان میدهد، در دوره هادی عباسی است. دوران موسی بن جعفر (علیهالسلام)، یکی از وقایع دردناک اتفاق افتاده. نمیدانم اینها چرا اینقدر غریباند. دیگر اصلاً از بعد دوره امام صادق (علیهالسلام) شیعه خیلی منابع ندارد و این ائمه خیلی غریب و مظلوماند. از موسی بن جعفر فقط همین زندان ایشان مد نظر است و بعد امام رضا (علیهالسلام) فقط غربتشان که از شهری سفر کردند، آمدند. بعد دیگر بقیه …. یکی از وقایع دردناکی که در دوره امام کاظم اتفاق افتاد، شهادت حسین بن علی بود که کربلای دوم بود. شهید را جدا کردند، بدن مبارکش را سه روز روی زمین رها کردند. کربلای دوم اهل بیت! گفتم کربلای دوم! بعد از ماجرای کربلا، هیچ ماجرایی مثل ماجرای حسین …. حسین بن علی فخ، دل ما اهل بیت را نسوزاند. این ماجرا در دوره امام کاظم (علیهالسلام) و هادی عباسی اتفاق افتاد.
اول منصور دوانیقی بود. مهدی پسرش. بعد از مهدی که ۱۰ سال حکومت کرد، هادی عباسی یک سال. که تو این یک سال این فاجعه قتل حسین بن علی را پیش آورد و از دنیا رفت. بلافاصله در مدت کمی که به تیر غیب دچار شد در واقع. بعد کار رسید به هارون الرشید که «کفش بنیعباس» بود. به تعبیر پیغمبر: زیرکترین بنیعباس مأمون بود، سفّاکترینشان منصور بود، قدرتمندترینشان هارون. پیامبر دستهبندی کردند، فرمودند: بعد از من میآیند و اینجوریاند: «اشرهم، اعلمهم، ادهیهم». اینها از همهشان عالمتر است که مأمون است. «کفش و مکفشم». نه فقط اشاره به عددشان شده. «اصفکهم» منصور دوانیقی خواهم گفت. خونریزی اینها عجیب غریب است و حفظ شیعه در دوران اینها کاظم (علیهالسلام) عجیب است. آدم وقتی اینها را بررسی میکند، خیلی مطلب دستگیرش میشود.
هادی عباسی در مدینه نمایندهای داشت. در مکه، حسین بن علی که از بنیهاشم بود، نتوانست دیگر تحمل بکند وضعیت اینها را. تصمیم به قیام گرفت. مخفیانه آمد از امام کاظم (علیهالسلام) حکم بگیرد، فتوا بگیرد. حضرت فرمودند که: «انک لمقتول»، حتماً کشته خواهی شد. «فجدّ الضرّاب»، ولی خوب بجنگ، ضربهها را خوب بزن. دقیق به دستور امام کاظم ولی مخفیانه وارد جنگ میشود. کشته میشود. جسدهای مطهر روی زمین میماند. الان لطف کردند آلسعود، هتل محل شهادت اینها، هیچ اسمی از اینها نمونه در فخ. محل نزدیک مسجد تنعیم که دوباره مهره محل فخ که از دردناکترین وقایع شهادت حسین بن علی همنام امام حسین هم هست. یارانش هم ظاهراً ۷۰ نفر بودند. سر از تن جدا میکنند. سر سه روز روی زمین رها میماند. آن تعدادی که زنده میمانند و به اسارت میبرند، آنها را هم بعداً ….
وقتی این اتفاق میافتد، خوب دقت بفرمایید. هادی ملعون، به اسم موسی هم معروف است، به اسم موسی عباسی. دو تا موسی با همدیگر: موسی بن جعفر و موسی عباسی. وقتی که سر حسین بن علی را برایش میآورند، میگوید: «به خدا قسم این حسین به من خروج نکرد مگر از امر موسی بن جعفر». پنهانکاری را چه جور حفظ میکند. شیعه را از محبت موسی بن جعفر بود که آمد جنگید. «لعن صاحب الوصیه فی اهل هذ البیت». این صاحب وصیت اصلاً خود روی کار آمدن موسی بن جعفر با سیاسیکاری بوده. امام صادق (علیهالسلام) وصیت کردند. منصور دوانیقی گفتش که: «برید پیدا کنید وصیت صادق جعفر بن محمد چیه؟ هرکی را وصیت کرده که بعد از خودش بگذارد، به فرماندار مدینه گفت: «برو پیدا کن وصیت را. اگه اسم هر کی را نوشته، همان را سرش را ببر». آمد و وصیت را درآورد. حضرت ۵ نفر را بعد از خودشان انتخاب کردند. اول از همه منصور دوانیقی، دوم همین فرماندار مدینه، نفر سوم همسرشان، نفر چهارم عبدالله افطح، یکخورده وضعیت جسمی ناسالم. نفر پنجم موسی بن جعفر.
وضعیت اینجوری بوده. اوج دوران زیرکی و زیبایی سیاست شیعه، دوران موسی بن جعفر است. این هادی عباسی خیلی عصبانی شد. اعصابش به هم ریخته. حسین خروج کرده به امر صاحب این وصیت موسی بن جعفر. «خدا منو بکشه اگه او رو باقی بگذارم». دستور داد که موسی بن جعفر را بکشند. ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی که قاضیالقضات بود، آنجا به امیرالمومنین یعنی هادی عباسی حرف بزنم یا ساکت باشم؟ به هادی گفت. گفتش که: «خدا منو بکشه اگه از موسی بن جعفر بگذرم». حالا چی میخواهی بگویی؟ گفت: «اگه از مهدی برادرم نشنیده بودم چیزی را که منصور پدرم خبر داده بود درباره فضل جعفر، چگونه در اهل بیت خودش در دین و علم و فضل فوقالعاده است و از جدمون صفا، اگه نشنیده بودم در فضیلت جعفر امام صادق، قبر او را میشکافتم، دستور میدادم جنازهاش را در بیاورند و بسوزانند، احراقاً». ابویوسف وساطت کرد و صحبت کرد و گفتش که: «اینها بالاخره خلاصه ما گرفتیم، دستگیر کردیم، زنهایشان را هم گرفتیم. از اینها دیگر چیزی نمانده. اینها ضعیف شدهاند. دیگر نیاز به کشتن او نیست». بعد خبر رسید. حالا کی و چهکاره بود و اینها. خلاصه خبر رسید، نامه را دادم به موسی بن جعفر. نشسته بودند با جماعتی. نامه رسید که قصد قتل شما را دارد. حضرت فرمودند که: «پاشید نماز شکر بخوانید. هادی کشته شد، مرد.» نماز شکر خواندند و خبر رسید که هادی همین الان مرد. شنبه سیاسی! نماز شکر! چند نفر از اینها نماز شکر بخوانیم؟ شنبه سیاسی توی اهل بیت اینجوریها است. خلاصه دنبال کوچکترین اشاره بودند از اهل بیت، مخصوصاً موسی بن جعفر که قتل عام بکنند شیعه را.
منصور دوانیقی، منصور دوانیقی وقتی داشت کاخ خودش را در بغداد میساخت، دستور داد توی این ستونهای بزرگ، ستونهای مجوف و این ستونهای بزرگی که تو دیوار، توی این ستونها، توی هر ستون یک دانه شیعه میگذارید. نه شیعه بنیهاشم یا نه سادات را میگذارید. کلی هم ستون داشت. ستونهای بزرگ. جلد ۴۷ بحار نقل کرده از نقل عیون اخبار الرضا مرحوم صدوق. منصور دستور داده بود که توی هر ستون یک دانه از بنیهاشم را بگذارید. جوان زیبایی را پیدا کردند که موهای زلفش از بغل آویزان بود. چهره در نهایت زیبایی. گرفتندش و گذاشتندش توی ستون. دورش را گچ گرفتند. این گچکار که اسمش هم حالا اینجا نقل شده، میگوید که: «من دلم سوخت به حال این جوان. چهرهاش زیبا بود. جذابیت خاصی داشت. بهش گفتم که من یک تکه از ستون را خالی میگذارم. نیمهشب خودت را در بیاور. من دلم به حال تو سوخت. تو میدانی اگه من بفهمند که من تو را رها کردم یا مثلاً من واسطه آزادی تو بودم، یقیناً سر منو میبرند.» گذاشت. گچ را دورش گرفت. چند نفر را هم آورد که همه شهادت بدهند من این را گذاشتم توی این ستون. گذاشتم. بنویسید کتباً و اینها. خلاصه شب که شد، آمد آن یک تکه را شکافت و موهای او را هم با ابزار گچکاری، موهای این بچه را همه را تراشید که کسی بیرون نشناسد. این بچه را از موهای زیبایش میشناختند. سمت منزلتم نرو. این بچه گفت: «پس موهای منو برای مادرم ببر که با خرگوش من زنده.» نیمهشب آمدم. صدای گریه و زجه بلند بود و این تکه مو را به مادر دادم. مادر داشت میمرد از شدت حزن. گفتند: «بچه زنده است، فرار.» این شیعهکشی منصور، از بنیهاشم را توی ستون میگذاشتند، زنده زنده.
شیعهکشی هارون باز عجیبتر است. نوه منصور دوانیقی. خود همین منصور وقتی که از دنیا رفت، وصیت کرد به پسرش مهدی (لعنتالله علیهم اجمعین). گفت: «فلان جا در را باز میکنی. فلان زیرزمین را باز میکنی. یک چیزی هست.» این پسر میگوید: «من آمدم و در را باز کردم. دیدم که جمجمه بود که کل زمین را گرفته بود. جمجمه جمجمه گذاشته بودند. آن وسط یک کاغذی بود. برداشتم. گفت: «اینها سرهای بنیهاشم است. میخواهی حکومت کنی. روی اینها باید ….» وضعیت مهدی عباسی، هادی عباسی هم که حسین بن علی را کشت. هارون الرشید که بهش میرسد، آن هم حکایت اینچنین دارد. کسی که نزدیکترین قبر به امام رضا (علیهالسلام) را دارد. من العجائب! چسبیده به قبر اصلی امام رضا. پشت امام رضا. کمتر ایران یک باغی از باغهای بهشت، به درگاهی از جهنم، حفرهای از جهنم به هم چسبیده. صالح باشین، متقی باشین. جسدتان، روحتان. ملائکه نقاله موظفاند اجساد را ببرند. فرمودند: «اگه اهلش نباشید». این هارون الرشید کسی بود که پیغمبر لعنش کرده بود. ۱۰۰ سال بعد میآید. «خدا لعنت کنه کسی که درخت سدر را قطع بکنه.» مردم مانده بودند این کیه؟ تا گذشت. درخت سدر، درختی بود که علامت قبر سیدالشهدا (علیهالسلام) بود. مردم که کربلا میخواستند بروند، از دور که میخواستند تشخیص بدهند، درخت سدر علامت بود. هارون الرشید دستور داد این درخت را قطع کنند. مردم فهمیدند که منظور پیغمبر کی بوده. «لعنالله». پیغمبر در مورد امام رضا (علیهالسلام) پیش از اینکه سخن گفته بودم، فرموده بودند که: «امام رضا کنار شرّ مخلوقات، بدترین مخلوقات خدا دفن خواهد شد.» «الی جنب شرّ خلقی». حدیث قدسی از خدای متعال. رشید! ببینید وضعیتش چهجوریه؟ قتل عام و ترور شیعه را داشته باشید. بعد میرسیم وسط موسی بن جعفر. چهکار کردند؟ آدم فریادش بلند میشود. اینها کیاند؟
یک فردی به نام حمید بن قحطبه طائی طوسی (لعنتالله علیه). یک آقایی از نیشابور میگوید: «من با این آقا معامله داشتم، رفت و آمد داشتم. منزلش میرفتم، میآمدم. یک روز ماه رمضون رفتم منزل ایشون. سر ظهر بود. دستور داد خادمش حوله و آب و آفتابه و اینها آورد و دستش را شست و این پاک کرد و گفت: «برو ناهار را بیار.» ناهار آورد و نشست و من گفتم: «بسمالله، بفرما.» گفتم: «ماه رمضونه.» سریع انداختم و گفتم: «نمیخوری آقا؟ ماه رمضونه سر ظهر. ماه رمضونه؟ من یادم نبود شما شاید ظاهراً مریضی دارید، مشکلی دارید، عذری دارید؟» گفت: «هیچ عذری هم ندارم ولی روزه نمیگیرم.» مایوس شدم از برگشتن که میگویند این یاسش. گفت: «چه اتفاقیه؟» گفت: «یک شب تو منزل بودم، یک کسی در زد و از در آمدم بیرون. منو میخوانند و میگویند که هارون الرشید با شما کار دارد.» وقتی که توی توس بود. «ما رفتیم سر ما رو بزنه؟» گفتم که. گفتش که: «تو ارادتت به ما چه جوریه؟» گفت: «هرچی بگی انجام میدهم. نوکر دربست مخلصت هستیم، چاکرتیم.» گفت: «این خادم با من میآید. هرجا رفت، میروی. هرچی گفت، گوش میدهی.» باز کردیم. دیدیم یک چاهی وسط زمین. سه تا خانه است اطرافش. سه تا اتاق. در اتاق اول را وا کردیم. دیدیم ۲۰ نفر توی این اتاقاند. جوان و پیرمرد و …. گفت: «همه در نهایت زیبایی.» به من گفت: «اینها همه ساداتاند، از فرزندان فاطمه (سلاماللهعلیها).» اتاق دوم زدیم. انداختیم توی چاه. کتاب عیون اخبار الرضا. اتاق سوم ۲۰ نفر. سر زدیم. دستم افتاد و آخریش ۶۰ نفر از فرزندان علی و فاطمه را کشتم. الان دیگه میدانم روزه و نماز و اینها هیچ به درد من نمیخوره. من مخلّد در آتشم. این یکی از کارهای هارون بوده. بله، بله.
عرض کنم که این سیاست منصور دوانیقی، سیاست هارون الرشید. این وسط یک موسی بن جعفر است. حالا چهکار میکنی موسی بن جعفر برای حفظ شیعه؟ عجیب! نه تنها شیعه را حفظ میکند، نیروی نفوذی دارد در رأس حکومت هارون الرشید. اسم: علی بن یقطین. الله اکبر! اینها کیاند؟ به خدا قسم آدم شاخ درمیآورد. اوج سیاست، ساسة العباد. اوج سیاستمداری، اوج زیرکی. حتی این هارون الرشید کسی بود که یک وقتی به یک کسی به صالح طالقانی، علی بن صالح طالقانی، گفت: «شنیدم که تو چین بودی، موسی بن جعفر تو را با طیالارض آورده. طالقان. داستانش را تعریف کن ببینیم.» این هم خوشش آمد. فکر کرد که الان مثلاً کرامت موسی بن جعفر میخواهم باخبر بشوم. گفت: «آره. ما وقتی رفته بودیم چین برای تجارت و گم و گور شدیم و توی دریا افتادیم و یک دفعه کسایی آمدند ما را سوار کردند. بردند تو به نزد یک کسی مشغول عبادت است. گفت: «کجا میخواهی بروی؟» گفتم: «اهل طالقانم و اینها.» فرستاد طالقان. گفت: «ای عجب! ببر این آقا، سرش را بزنید.» کرامت از موسی بن جعفر! گفت: «برای ما بگو بشنویم این کرامت. این را کسی برای کسی نقل کرده، سریعاً سرش را میزنم.» بله. هارون الرشید (لعنتالله علیه).
یک وضعیت شیعه است در دوران موسی بن جعفر. حالا موسی بن جعفر (ارواحنا فداه) یک سری راه دارد برای حفظ شیعه، برای مبارزه با حکومت. یکیش نیروی نفوذی است. علی بن یقطین یکی از شخصیتهای بینظیر تاریخ و غریب هم هست. نمیدانم چرا تو فرهنگ سیاسی ما اینها نیستند. امثال عمار و ابوذر و سلمان و اینها مطرحاند یا مثلاً شاگرد شاگرد امام نام ببریم: زراره و ابوبصیر و محمد بن مسلم و اینها را خلاصه الگو میدانند. امثال علی بن یقطین غریب است. نیروی امام کاظم (علیهالسلام). معاون اول هارون الرشید و یک شیعه خالص ناب ناب. مرحوم علامه حلی در کتاب رجالاش نقل میکند. داوود رقی در حج، موسی بن جعفر را دید. خوب دقت بفرمایید. خیلی جالب است. داوود رقی که از اصحاب خاص بوده، میگوید: «تو حج حضرت را دیدم. اعمال داشت تمام میشد. دیگه اعمال نحر و اینها بود، دیگه ذبح. حضرت فرمودند: «تمام این مدت که داشتم همه اعمال را انجام میدادم، ما عرض فی قلبی احد و انا فی الموقف الا علی بن یقطین.» در تمام این موقف هیچکس به ذهن من خطور نکرد غیر از علی بن یقطین. دائماً. خیلی حرفه. امام زمان دارد حج به جا میآورد. یک نفر دائم با امام زمان است. کیه؟ علی بن یقطین. تو اوج نجاست رفته، سالم درآمده. نیروی موسی بن جعفر است. «فإنّه ما زال معی و ما فارقنی حتی افض». دائماً با من بود. یک آن از من جدا نشد.
علی بن یقطین کسی است که به دستور موسی بن جعفر میرود معاون میشود و چون وضعیتش دوپهلو بوده، خیلی نمیدانستند وضعیتش چیست. این چهجوریه؟ و خیلی هم بارها و بارها محک زدند. حالا عرض میکنم. نمیتوانستند آتو بگیرند ازش برای شیعه بودنش. این هارونی که به خاطر کرامت موسی بن جعفر طرف را میکشت. نیروی دست اول بغل دست راستش نیروی موسی بن جعفر. کثافتخانه! ما رفتیم آلودگی. اینجا داریم کار میکنیم. معاف کنیم، استعفا بدهیم. «خروج من عملهم و اتق الله». من اجازه ندارم بمانم. کفاره اینکه داری برای هارون کار میکنی این است که به شیعیان برسی، به داد شیعه برس. «کفارة عمل سلطان الاحسان الی الاخوان». با کمک به برادرات، این کفاره کار برای پادشاه است. اموال اینها را حفظ کن. مالیات علنی میگرفت. در خفا مالیات را برمیگرداند به شیعیان. ۱۵۰ تا حاجی شیعه فقط توی یک سال از طرف علی بن یقطین آمده بودند حج. او میفرستاد مخصوصاً برای اینکه بیایند ارتباط هم با موسی بن جعفر داشته باشند. یک راههای اطلاعاتی عجیب غریبی داشته برای ارتباط با موسی بن جعفر که اصلاً اینها آدم شاخ درمیآورد از چه کانالی میآمده. واسطه ارتباط برقرار میکرد با موسی بن جعفر. نامهها. رفت و آمد میشده. اطراف شهر حضرت خودشان میآمدند نامه را میگرفتند. مالیاتی که مثلاً علی بن یقطین میفرستاد، میگرفتند. توی شهر راه نمیداد. به شدت کار اطلاعاتی انجام میدادند. بارها و بارها استعفا داد ولی حضرت قبول نمیکردند. حضرت میفرمایند که: «خدا یک اولیایی دارد که به وسیله آنها از شیعیانش دفاع میکند در برابر دشمنان. تو را خدا جزء اینها قرار داده.» علی بن یقطین، تو جزء آن اولیایی هستی که در رده اولاند.
جالب است. یک وقتی استعفا داد علی بن یقطین. «اخوانک بک». برادرات تو را مایه عزت قرار دادند. «شیعیان مومنین کسرا». خدا شکستگیها را با تو جبران میکند. «مخالفین عن اولیا». حملههای دشمنان به وسیله تو دفع میشود. «یا علی! کفارة کل اعمالکم الاحسان الی اخوانکم». هر عملی که برای پادشاه انجام دادی، کفارهاش این است که کمک به شیعه کنی. یک کمک به برادر مومن. یک دانه چیز برای من ضمانت بده. من سه تا چیز برایت ضمانت میدهم. ضمانت من این است، آن ضمانتی که باید به من بدهی: «اللهم تلقا احدا من اولیانا الا قضیت حاجته و اکرمته». یک نفر از اولیای ما را زیارت نکنی، نبینی، مگر اینکه حاجتش را راه بیندازی. ضمانت میکنم اگه این را انجام دادی، یکی اینکه هیچ وقت زندانی نشوی. سقف زندان. یکی اینکه هیچ وقت هیچ شمشیری به تو فرود نیاید. هرکه مومن را خوشحال کند، اول خدا را خوشحال کرده، بعد پیغمبر، بعد ما اهل بیت. سیاست حفظ شیعه است. رابطه مومنین باید با هم حفظ بشود، تقویت بشود. اتحاد مومنین، اتحاد شیعیان. این دستورالعمل اصلی علی بن یقطین است.
لذا یک وقتی ابراهیم جمال آمد برای دیدن علی بن یقطین تو کاخ. علی راه نداد. امنیتی بوده، میترسیده. ابراهیم جمال جزء یاران خاص حضرت. عرض میکنم آموزش شترهایش را میداده. هارون میرفته. میگذرد ایام حج میشود. علی بن یقطین میآید برای دیدن موسی بن جعفر توی مدینه. «یا سیدی! ما ذنبی؟» آقا جان! من چه گناهی کردم؟ حضرت فرمودند: «عجب! تو کَلّکت حجبت اخاک ابراهیم الجمال». برادرت ابراهیم جمال را راه ندادی. «سیاست خدا ابا دارد که حج تو را قبول کنه مگر اینکه برادرت ابراهیم از تو بگذره.» «مدینه او کوفه؟» کوفه من کجاست؟ مدینه کجاست؟ ابراهیم جمال را پیدا کنم. یک موقع شب، نصف شب، شما وقت گیر آوردید. مدینه، کوفه. حج هم قبول نمیشود. آن بگذرد. حضرت فرمودند: «وقتی که شب شد، نیمهشب شد، میروی بقیع تنها. بدون اینکه کسی از اصحاب تو، غلامهای تو خبر داشته باشد. یکی از این اسبها را میگیری، پولش را میدهی.» دیدن ابراهیم جمال! اسب را گرفت و مهلت نداد. سریعاً نصف شب آمد دم خانه ابراهیم جمال در کوفه. ظهر رسیده. هر ساعتی راهاش خیلی زیاد است. چند روز بالاخره فاصله است از مدینه تا کوفه. پشت درِ ابراهیم جمال. گفت: «کیه؟» گفت: «علی بن یقطین.» گفت: «مسخره نکن بابا! وزیر اول، وزیر اول، وزیر به بابی وزیر الوزراست.» «وا کن. گرفتار امری عظیمیه کارم.» وارد شد. ابراهیم! ابراهیم! تو را قرآن! نگاه ابراهیم! مولای من موسی بن جعفر قبول نکرده من را مگر اینکه تو منو ببخشی. گفت: «خدا تو را ببخشه.» «قبول نیست. باید صورتم را بگذارم کف پات.» «قسمت میدهم.» «نه بابا! این حرفها چیه؟» دوباره قسم داد ابراهیم. «خدّه!» چند قدم گذاشت به صورت علی بن یقطین. وزیر الوزرا! آن هم تو حکومت هارون الرشید! بزرگترین حکومت تاریخ خلفا! به خورشید میگفت: «هرجا دوست داری بتاب مال من است.» سرتاسر عالم، هرجا نور بیندازی مال من است. وزیر درجه یکش این است. تربیتشده موسی بن جعفر. حالا ادارات ما چه خبره؟ از دماغ فیل افتاده. چه خبره؟ وصل به قرآن! قسم! حجشان قبول نیست هیچکدام. کوچکترین اخمی به شیعه امیرالمومنین، کوچکترین کار راه نینداختن! وقتی میتواند راه بیندازد. تو اوج این ولوله بازار اینجوری نگه داشته شیعه را. مرحله اول این است. کجای کاری؟ مسئولین به جان هم افتادهاند. بگذار حالا دو سه ماه دیگر بگذرد. درندگیها تازه آنجا خودش را نشان میدهد. کینهورزیها، حسادتها، کثافتها تازه میریزد خودش را بیرون. اینها شیعه موسی بن جعفر. «علیکم». هرجور باشید، خدا بالا سرتان است. میگویم: «آره! برایتان احتمالاً مشکل از ماست که یک همچین هچل کوچولو میآید. میآید یک مدت هست.» اوهو! گرگ درندهای بود این آقا. خبر نداشتیم. تو سطح کلان مسئولین. وسط رده اول. تو سطح کلان رئیس فلان بانک ۳۰۰۰ میلیارد میخورد و میبرد و با چهره ملکوتی و نورانی و تسبیح به دست از کانادا. شیعیان موسی بن جعفر. بله.
گفت: «انت منی به منزلت هارون به موسی بن جعفر». موسی بن جعفر به موسی یعنی علی بن یقطین را به برادرش هارون تشبیه کرد. قانون موسی و برادر. میگوید: «این کار را کردم علی بن یقطین. گفتم: «خدایا شاهد باش. سوار شدم. برگشتم دم خانه حضرت.» در را باز کردم. من را پذیرا شد. تو این وضعیت دنیا از ۸۰ جهت دارد بار میریزد. چند تا شیعه؟ دو تا جنس دستمه. همینقدر است دیگه. همینقدره. همین را ۸۰۰ برابر میکنم تا جایی که میتوانم بدرم، بچاپم. امشب قدر گریه و زاری و ناله اربعین، پیاده عاشورا، تو سر و صورت زدن، مسخرهبازی.
این فعالیت اول موسی بن جعفر برای حفظ شیعه: استفاده از علی بن یقطین. دو جای عجیب حضرت، علی بن یقطین را نجات میدهند. یکی تو ماجرای وضو، یکی تو ماجرای دیبا. موسی بن جعفر. آقا جان! اینجا اختلاف در مورد وضو گرفتن زیاد است. علی بن یقطین نامه میدهد به موسی بن جعفر. حالا این نامهها چقدر سری رد و بدل میشده که کسی باخبر نشود. خیلی کار سخت است. اختلاف در مورد وضو زیاد است. ما چه جور وضو بگیریم؟ موسی بن جعفر نامه میدهند که: «من فهمیدم منظورت چیست. اینی که من بهت امر میکنم این است. وقتی خواستی وضو بگیری، سه بار تمضمض میکنی تو دهن میریزی. سه بار استنشاق میکنی. سه بار کل صورت را میشویی. سرت را کلش را میشویی.» وضو اهل سنت. «دیگه ظاهر گوش تو، باطن گوش تو، همه را میشویی. پایت را هم سه بار میشویی. غیر از این هم انجام نمیدهی.» یا ابوالفضل! دستور موسی بن جعفر وضو اهل سنت. خیلی تعجب کردم. حرف گوش میکند و بعد مدتی برخی از مخالفین میآیند به هارون الرشید میگویند که: «این علی بن یقطین مشکوک میزندها. موسی بن جعفر رافضیه. رافضی از دین خارج.» رفیق نیست. پشت دیوار حجره وایمیایستد. از بغل یکجوری که نبیند، نگاه میکند. میبیند این تمضمض کرد و استنشاق کرد و کل سر را شست و آب کشید و پاها را هم کلش را شست و بغل کرد. خیلی وضعیتش بهتر شد. از فردا درست مثل آدم وضو میگیری.
مورد دیگر هم یک مورد دیگر. یک دیباجی آورده بودند، یک زره زیبایی سیاه رنگ و طلاکوب شده از طرف پادشاه روم. اهل بیت، عرضه، خاصیت اهل بیت ندارد. شنیدیم تو فرهنگمان جزء شخصیتهای بزرگ شیعه غریب است دیگه. علی بن یقطین مخفی کرد و مخفیانه فرستاد برای موسی بن جعفر. ۹ ماه گذشت. خادم یک حولهای دستش است با یک نامهای. نامه مرطوب بود هنوز. فرستادند. نامه را باز کردی؟ دستور از موسی بن جعفر است. بغلش هم لباس حضرت. «این لباس را برگردانیم بهت. کاریش داری؟ لازم میشود. لازم میشود. دستت باشد.» گرفتیم. باز کردیم. دیدیم این است. از آن ور یک خادم بدون اجازه آمد تو. گفت: «هارون الرشید میخواهد شما را.» گفت: «رفتیم و پسر عموی علی خیلی حسادت میکرده بهش.» پسر عمو بغل میگفتش که: «این شیعه است. این لباس را هم برای موسی بن جعفر فرستاده.» عصبانی بود و برمیگردد به علی بن یقطین. میگوید که: «این لباسی که ما بهت دادیم، این زره طلاکوبی که پادشاه روم فرستاده، این را کجا فرستادی؟ چهکارش کردی؟»
فعالیتهای حضرت. یکی دیگر از فعالیتهای حضرت این فعالیت ایجابی بود. فعالیت سلبی. آقا! این خیلی اشکال ندارد. داد بزنیم. صفوان جمال. او غیر از ابراهیم جمالی است که عرض کردم. فداتون بشم. «کدام کار شترهایت را کرایه میدهی به این آقای مرده؟» منظورم هارون الرشید است. «کثافتکاری برم خادم میفرستم.» حضرت فرمودند که: «کرایه گردنشان هست یا نه؟» حضرت فرمودند که: «دوست دارید تا برمیگردند زنده باشند که کرایه را به تو برگردانند؟» گفت: «بله آقا!» حضرت فرمودند: «هرکی که دوست داره یک لحظه اینها زنده باشند، فمن احب بقائهم فهو ….» این هم از بقای اینها را بیان. داد بزنند: «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران». اینها که اسرائیلیاند! دوست دارد باقی بماند؟ حالیمون هست اطرافمون چه خبره؟ کی الان دارد حمایت میکند از آلسعود تو ایران؟ ساپورت اطلاعاتی میکند اینها را؟ از قطر حمایت میکند تو ایران؟ رئیسجمهور بشوند؟ آن که هیچی. تیز کنی جهنم! چه حسابی برایت دارم؟ همینقدر دوست داری برود برگردد زنده باشد؟ تا همینقدر که یک کاری برای پادشاه انجام دادی، رفتی پیشش. همین چند ثانیه که دوست داری دست کند تو کیسهاش، پول در بیاورد. همین چند ثانیه که دوست داری دست کند تو کیسهاش، پول در بیاورد. جهنم! به صفوان میگوید: «من آمدم و همه شترهایم را فروختم.» خبر رسید به هارون. من را خواست و گفتش که: «به من خبر رسیده که شترهایت را فروختی. درسته؟» گفتم: «برای پیرمردم اینها خیلی وفا ندارند. دلهدزد زیاد است توشان. هه!» گفت: «نه اینجوری نیست. من خبر دارم که کی بهت اشاره کرده.» بعد منظورش موسی بن جعفر بود. گفت: «اگه پیرمرد نبودی به حسن صحبت تو با ما نبود، میکشتمت سر همین شترهایت را فروختی.»
یک روایت دیگر، زیاد بن ابی سلمه. اشکال ندارد. روایت زیاد میخوانیم که خدمت موسی بن جعفر. حضرت به من فرمودند که: «یا زیاد! سلطان داریم. کسی هم نیست کمک کند. یارانهها هم نمیریزند تو حسابمان. وضع خراب است. سهام عدالت و از مسائل هم خبری نیست.» حضرت فرمودند: «یا زیاد! لعن اسقط من حال فتقطعه قطعه قطعه عملا زی.» به خدا قسم دو تا. «حتماً من اینجورم. اگه از بلندی بیفتم تیکه تیکه بشم، بیشتر دوست دارم تا اینکه یک دانه کار برای سلطان شاعر انجام بدهم. برای پادشاه زور. بساطی فرش. جلو پایش. بساط احد. از بلندی بیفتم تیکه تیکه میشوم، این را بیشتر دوست دارم.» «مگر برای یک کاری.» گفتم: «برای چه کاری آقا جان؟» حضرت فرمودند: «برای اینکه یک غمی را از مومن بردارم یا اسیری را آزاد کنم یا دینی را به جا بیاورم.» زیاد، کمترین بلایی که سر کوچکترین کاری که برای پادشاه ظالم انجام میشود، چیست؟ دنیا! کوچکترین کار برای پادشاه ظالم انجام دادی، کوچکترین بلایی که تو قیامت سرت میآورند این است: «مردم دارند حساب کتاب الله من حساب الخلائق.» یک قلم تیز کردی، یک کفش جلو پایش گذاشتی. خیلی دقیق است. خیلی دقیق است. مصادیقش را کار میکنی. ماموریت ظالمی عجیب غریب است. انجام دادی، باید آن طرف چند برابر مایه بگذاری برای آنها، بر شیعیان، بر محبین ما. حضرت که تو داری کار میکنی قبول بشود. روایت را دوستش وقتی آمد این را ببیند، پشت در وایساد. گفت: «هیچی ندارم. حتی لباسهای زیرم را دادم.» توبه کردن. «قدم مرگ. من ضمانت میکنم برایت توبه بشود.» لحظه مردنش گفت: «الان، الان جعفر بن محمد را دیدم.» حضرت در هر صورت این دوست داشتن زنده ماندن ظالمین ولی برای یک لحظه، یک لحظه. این هم دستورالعمل دیگر حضرت. برخورد سیاسی با اینها.
یک کار دیگر هم که جالب است، جذاب است، بخش جذاب کار است. یکی از سیاستهای موسی بن جعفر، ازدیاد نسل بود. تکثیر جمعیت. که الان متاسفانه یک سری شیعه نادان جوک میسازند، تیکه میاندازند. «چرا این آقا این همه بچه داشته؟ چرا اینجوری نوه دارند؟ نتیجه دارند؟» نقلهایی که چرا در مورد فرزندان موسی بن جعفر. آنی که تقریباً بیشتر از همه قطعی است، ۳۷ تا فرزند که حضرت داشتند. ۱۸ تا پسر، ۱۹ تا دختر. تا ۶۰ تا فرزند هم نقل شده. کمترین ۳۰ فرزند. این ماجرا چیست؟ همین آقایی که کار کردن برای اینها را آنقدر ظلم و جور میدانست. پول میگرفت از هارون الرشید. موسی بن جعفر. حضرت پذیرفتند. فرمودند: «والله لولا انی ارا منزوجه بها من عذاب بنی ابیطالب». به خدا قسم فقط برای یک چیز قبول میکنم. برای اینکه جوانهای عذب بنیهاشم را زن بدهم، ازدواج کنند. سیاست ازدواج. از مهمترین سیاستهای تدافعی حضرت در برابر بنیعباس. ازدواج. سیاست و این حرفها و اینجور. سیاست! تمامی فیلم میسازیم. قشنگ هی سختش میکنیم. هی نشان بدهیم ببینیم بچهبازی نیستها! بیای بعداً. «قتلها». «هزارپا نشسته». «هزار راه نرفته». «خیلی سخت است». «هرکی ازدواج بکنه، بدبخت میشود، نابود میشود، بیچاره میشود.» این هم سیاستهای فرهنگی ماست. فرهنگسازی تعطیل است دیگه. این هم برخورد دیگر موسی بن جعفر.
و برخورد اصلی موسی بن جعفر، ارزان! تمام سیاست اصلی جنگ موسی بن جعفر با دولت طاغوت این دو باله است. کدام دو؟ همان دو بالی که اشتباه به خورد ما دادند. اندیشمندان صهیونیست بیتاللحم ظاهراً سخنرانی داشته چند سال پیش. سال ۲۰۲۱. «با تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که شیعه دو بال دارد. یکی بال سرخ، یکی بال سبز. اینها را تا نزنیم نمیشود. سرخ یک سرزمین سبزی داریم با این دو بال سرخ داریم به سمتش حرکت میکنیم.» این دو بال سرخ چیهاست؟ یکی کربلا، یکی فدک. اشتباه نکنیمها. مسئله امام زمان وقتی وارد میشوند، دو تا مسئله اصلی را وارد میکنند. یکی قاتلان حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، یکی قاتلان امام حسین (علیهالسلام). با بقیه هم دیگر کار ندارد. این دو تا انصارشان و یارانشان. اول هم اتفاقاً فدک، بعد کربلا. اصل ماجرا فدکیه. یک وقتی موسی عباسی یا مهدی عباسی. حالا الان میگویم خدمتتان. این تصمیم گرفت که هرچی مظالم از مردم، پولهای ناحقی که برداشتند و اینها را برگردانند. حدیثش را پیدا کنم اینجا. و المهدی عباسی تصمیم گرفت هرچی که به ناحق حکومت ورزیده. مهدی عباسی ولی آدم عیاش و بیخودی هم کلاً بیتالمال ریخت تو جیبت خانواده را آرام کند. پولهایی که از مردم بردهاند و ناحق با مالیاتهای زیاد و اینها. «هرچی خبر! چرا اموالی که از ما برداشتیم، مظلمه ما را برنمیگردانید؟»
خدمت شما. حضرت فرمودند که: «خدای تبارک و تعالی برای پیغمبرش فتحی کرد. یک سرزمینی به اسم فدک. این از جاهایی بوده که تو جنگ و درگیری هم فتح نشده. مخصوص پیغمبر است. وقتی جنگ و درگیری نیست، خودش دشمن فرار میکند، این مخصوص پیغمبر است. این مخصوص پیغمبر بوده. خدای متعال هم به پیغمبر امر کرد: «کلاس حق نزدیکانت را نشان بده.» رسولالله! گفتم: «خب خدایا! کیاند این نزدیکان ما؟ حقشان را بهشان بدهیم؟» ندا آمد که: «فاطمه.» خدای متعال امر کرد به پیغمبر که این سرزمین فدک را، باغ فدک را بدون جنگ و درگیری به حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بده. موسی بن جعفر. این دائماً از دست ما بود. وکلای حضرت زهرا تو دوران حیات پیغمبر بودند. یا اصلاً تو دوران حیات وصیت و ارث و فلان و این حرفها چیه؟ تو دوران پیغمبر وکلای حضرت زهرا توش بودند. اینها بودند تا اینکه ابوبکر والی شد وکلای حضرت زهرا را بیرون کرد وکلای خودش را فرستاد آنجا. حضرت زهرا درخواست کردند که باغ را به آنها برگردانم. ابوبکر گفتش که: «سیاه و سرخ برای من بیار.» یعنی شاهد بیار. حضرت شاهد آورد. امیرالمومنین، دو تا شاهد. اینها شهادت دادند. کتاب را داد. نامه قبول است. فدک را برگرداند. توی راه عمر باخبر شد. زهرا! گفتش که: «این چیه همراه تو؟» حضرت فرمودند: «این کتابی است که ابوبکر به من داد، سند فدک.» گفت: «به من نشان بده.» حضرت نشان ندادند. «فانتزعه.» از دست حضرت زهرا کشید و «نظر فیه ثم تفل فیه و خَلّ». عمر حواله فدک را گرفت، رویش تف کرد، تکه تکه کرد، از بین برد. بعد این گفتش که: «این از چیزهایی بوده که پدر شما داشته و شما ما را میخواستین اسیر کنید و اینها با این زمین فدک.» مهدی عباسی گفت: «خیلی خب. ما این را برمیگردانیم به شما. زمین فدک را. حدودش را مشخص کن از کجا تا کجاست. من را برگردان.» حضرت فرمودند که: «حد منها جبل احد.» یکی از حدودش کوه احد است توی مکه. «و حد منها علی عیش و مصر.» حد دیگرش مصر است. علی! مصر! «از مکه تا مصر و حتی منها سیف البر.» تا دریای خزر. «دومه الجندل.» تا یمن و حبشه. «کل هذا؟» همش! حضرت فرمودند: «نعم یا امیرالمومنین! هذا کله رسولالله به خیر و لاد کاف.» همه اینها از جاهایی است که بدون اینکه پیغمبر لشکر بفرستند، فتح شده. «کثیر و انزل فی.» این جواب مهدی عباسی. گذشت. فدک را بیا بگیر. من بهت برمیگردانم. اصرار کرد با حدودش. «همه حدودش را بگیرم؟» گفت: «حدودش چیست؟» حضرت فرمودند که: «حدودش را بگویم برنمیگردانیا.» گفت: «به حق جدت که الا فعل تو.» به حق جدت این کار را انجام. «حتماً شما بگو.» حد اولش عدن یمن. قیافهاش عوض شد. حد دومش سمرقند افغانستان. رنگش پرید. گفتم: «حد سومش آفریقاست.» صورتش سیاه شد. گفتم: «دیگه چی؟» گفتم: «حد چهارمش هم دریای خزر و ارمنستان و اینهاست.» مجلسی! حدودش را بگویم انجام نمیدهی؟ بعد از این داستان دستور ترور موسی بن جعفر را داد. ماجرا! اینها بخوان فدک را رو کنند، تمام است. نقطه قوت ایران فدک است.
بال دوم کجاست؟ کربلا. منصور دوانیقی، مجلسی که به اسم عید نوروز موسی بن جعفر هم خبر کرد که حضرت تشریف بیاورند. حضرت وارد شدند. فرمودند که: «مجلس برای چیست؟» گفتند: «مجلس عید نوروز است.» حضرت فرمودند: «در اخبار جدم رسولالله خیلی بررسی کردم. عیدی به اسم عید نوروز پیدا نکردم.» گفتش که: «این سنت برای فارسهاست و مها الاسلام.» اسلام این را محو کرده. حضرت فرمودند: «معاذالله الاسلام!» پناه بر خدا! چیزی که اسلام محو کرده، ما بیاییم دوباره زندهاش کنیم؟ گفت: «نه آقا! این را ما برای سیاست جشن نظامی سپاهمان را میخواهیم جمع کنیم. گفتیم امروز باشد دیگه. شما ….» حضرت فرمودند که. حضرت نشستند و ملوک و امرا و اینها. سپاهیان همه وارد شدند. تهنیت گفتند و هدایاشان. خادم منصور هم آمد و همه را شمرد و تو آخر کار یک پیرمرد مسنی وارد شد. «ابیات میخواهم سه تا بیت شعر بهت هدیه بدهم که جد من در رسای جد تو حسین بن علی گفته.» «یدعون جدک و دموع قضا.» روز کربلا را. وضعیت امام حسین. ظهر عاشورا. حضرت فرمودند: «هدیه تو را قبول کردم. بشین. خدا برکت در تو قرار بده.» پس از رو کردن به خادم فرمودند: «منصور! همه این هدایایی که آمده بود بخشیده و به موسی بن جعفر.» امیرالمومنین! بگو که این را به ما دادهاند. بگو این اموال را چهکار کنیم؟ خادم آمد و سوال کرد و گفتش که: «همه را آقا بخشیده به شما. این مال خودتان. هر کاری دوست دارین بکنین.» حضرت فرمودند: «جمیع هذا المال فهو حبت منی لک». هرچی اینها دادهاند، این عظیم و سنگین و اینها همه در ازای این سه بیت. کار فرهنگی! دیگه جنگ اینجاست. این دو باله. جهت جنگ کجاست؟ کربلا. جهت جنگ مهدویت، هندبال دارد. کار میکند به سمت این سرزمین سبز ببرد. فاطمیه خیلی هم رساست. از برخی از کربلا رساتر باشد. مظلومیت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) که دو تا ظلمی که امام زمان بهش اشاره دارند. اول: «ان جدی الحسین قتل عطشانا.» دومین: «درآوردن این دو تا خلیفه.» «قتلت».
خلاصه سیره سیاسی موسی بن جعفر، برخی از آن بود که عرض کردم خدمت شما. عجیب دوران موسی بن جعفر. مظلومیت حضرت، غربت حضرت، سالها تو زندانهای مختلف. رابطه قطع. باز با این وضعیت این همه برکات و سیل نعم که از جانب موسی بن جعفر به شیعه رسیده. ولی عجیب از اذیت کردن موسی بن جعفر را خیلی خیلی. زندانهای مختلف، فشارهای مختلف. این زندان آخر دیگر ملعون که یهودی بوده، عجیب اذیت کرد موسی بن جعفر را. که حضرت دستور دادند وقتی سم داد. این سم در بدن حضرت اثر کرد. حضرت دستور داد گفتند: «بزرگان بغداد را دعوت کنیم. بیایند اینجا عطا کنند. بزرگان خودتان را.» این بزرگان آمدند. موسی بن جعفر دستش را نشان فرمودند که: «میبینید رنگ سبز غلبه کرده بدنم. این سمی که به من دادند. میخواهم فردا به شما مبارزه سیاسی تا دم. میخواهم فردا به شما بگویم که من خودم مردم تو زندان. بدونین منو من مقبولم، مسموم.» یاد کربلا! تو آخرین لحظه. «بعد از من یک وقت نیامدی تبرک از قبرم خاک بردارید. خاک تولد مال یکجاست. آن هم خاک تبرک حسین. خاک اگه خواستیم میرویم کربلا. از کربلا.» آن لحظه آخر هم دارد حواله میدهد به حسین، به کربلا.
به امر موسی بن جعفر، امام رضا (علیهالسلام) مأمور بودند تو مدینه که حسن شبها در دهلیز منزل بخوابند، در بیرونی منزل. یک اهل منزل موسی بن جعفر دیدند که امام رضا نیستند. شب بود. موقع خواب. آمدند دیدند بیرونم. بیرونی منزل حضرت رضا (صلواتالله علیه) تشریف ندارد. خیلی آشفته شدند، به هم ریختند. فردایش امام رضا (علیهالسلام) وارد منزل شدند. مورد منزل که شدند همه چه خبر بوده که حضرت دیشب نیامدهاند؟ حضرت آمدند سراغ ام احمد، مادر شاهچراغ. حضرت شاهچراغ! حضرت فرمودند که: «ام احمد! نامهای که هنگام خداحافظی پدرم موسی بن جعفر به تو داد، آن را بیار.» به کنایه حضرت دارند میرسانند که کار تمام شده. نه خبری از شهادت موسی بن جعفر دارند. میگویند. هیچ حرفی نیست. همین را که شنید ام احمد باخبر شد که موسی بن جعفر به شهادت رسیده. «فصرخت و لتمت و» آنقدر به سر و صورت زد، پیراهن درید، فریاد. «قالت مات سیدی». از دنیا رفت. همینقدر خبر شد. حتی نه بدن شهید دیده. کربلا!
**السلام علیک یا اباعبدالله و الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعل الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.**
در روایات فرمود: «هر وقت کسی از دنیا میرود، بزرگترین مصیبت و بلا و سختی در بین اقربا برای همسرش است.» هیچکس به اندازه همسر نمی سوزد. امان از دل رباب! وای وای! این بانوی غریب. از دار همه سرمایهاش این است: یک شوهر دارد. شیرخواره. دیگه غیر از این هم کس و کاری ندارد. شیرخواره شهید شد. روز عاشورا شعبه خورد. حسین. شب ظهر عاشورا با به شهادت رساندن این ایام وقتی راهی مدینه بود، برخی کربلا که رسید به زینب کبری عرضه کرد: «خانم جان! اگه میشه بگذارید من کربلا بمانم. دیگه با شما نمیآیم.» فرمودند: «گفت: «آخه دیگه مدینه کسی را نداری.» اگر گهواره را داده بودند، دلش خوش بود. با طفل زیر آفتاب سالهای سال مینشست. بهش میگفتند: «رباب! لااقل زیر سایه بشین.» گفت: «چه جور سایه بشینم وقتی اربابم بدن بیکفنش سه روز روی سوزد زمین رها شد؟» عدهای اینجور نقل کردند رحلت حضرت رباب را: در مدتها بود غذا نمیخورد. فقط کارش گریه و ناله بود. جمع شدند. برخی گفتند: «یک غذای خوبی درست کنیم برای رباب. دارد از حال میرود. جونی قربون اشکهایت برم.» رفتند مرغی ذبح کردند برای رباب. کباب کردند. لا اله الا الله! جلوی روی رباب. نگاه رباب به سر مرغ افتاد. فریادی زد. یاد سر افتاد. آنجا روی زمین افتاد. از دنیا رفت. هرچه داغ به اندازه داغ زینب نیست. آن لحظهای که تو گودی قتل دنبال برادر میگشت. هرچه گشت. یک وقت صدا آمد: «آه! الهی خواهرم! بیا.» رگهای بریده را بوسید. حسین جان! حسین!
**لعنت الله علی القوم الظالمین یا لیتنا ما معم. أسئلک اللهم و ندعو باسمک العظیم الأعظم الأعز الأجل الأکرم. به عظمت یا الله! یا الله! یا رحمان! یا رحیم! یا مقلب القلوب! ثبت قلبی علی دینک. انک محمد! یا یا فاطمة! به حق فاطمه! یا محسن! به حق حسن! یا قدیم الاحسان! به حق الحسین!**
خدایا! به خون دل حضرت رباب، به خون گلوی حسین، به خون دل حسین بن علی، به زخم زینب کبری، فرج آقامون امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی و خوشنود بفرما. عمر ما را نوکر حضرت قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات شهدا، فقها، امام راحل، اموات صاحب البیت، صاحب سفره، با برکت حضرت رباب مهمان بفرما. الهی شب اول قبر موسی بن جعفر به فریادمان برسان. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب ما بفرما. نعمت همجواری با عزیز دل موسی بن جعفر، فاطمه معصومه را در دنیا و آخرت از ما مگیر. مرزهای اسلام را به حق زخمهای موسی بن جعفر در زندان هارون کامل عنایت بفرما. عاقبت شیعه، عاقبت ما را به آبروی موسی بن جعفر ختم بخیر کن. ظالمان، مکر دشمنان، الاخر صهیونیست خبیث، آلسعود پست را از صاحب خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. رهبر معظم انقلاب، مراجع، علمای اعلام، مسئولین خدمتگزار را موید و منصور بدار. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عبادت در سیره امام سجاد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
معاشرت در سیره امام رضا (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
برکت در سیره امام جواد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
بصیرت در سیره امام هادی (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
آرامش در سیره امام حسن عسکری (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
انبیاء در سیره امام زمان (عج)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عبادت در سیره امام سجاد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش سوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
ذکر در سیره حضرت زهرا (س)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
اعتدال در سیره امیر المومنین علی (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
در حال بارگذاری نظرات...