بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
یا اباالحسن، یا علی بن محمد، ایها الهادی النقی، یابن رسول الله، یا حجة الله علی خلقه، یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهاً عند الله اشفع لنا عند الله.
«قل هذه سبیلی ادعو الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی و سبحان الله و ما انا من المشرکین.»
خدایا، شاکریم که این سلسله از بحث ما ادامه پیدا کرد و نوبت به وجود نازنین حضرت امام هادی (علیهالسلام) رسید که امروز در محضر ایشان باشیم و توفیق داشته باشیم که سیره ایشان را مرور کنیم. خب، این اصل همیشه بوده و طبیعی است که هر چه تاریخ جلوتر میآید، فتنهها پیچیدهتر میشود، شگرد دشمن پیچیدهتر میشود و دفاع از حق هم مشکلتر، سختتر و ظریفتر میشود. در دوره ۲۵۰ ساله صدر اسلام تا غیبت امام زمان (عج)، هر چه که جلوتر آمدیم، فتنهها پیچیدهتر و سنگینتر شد. در دوره امام هادی (علیهالسلام)، دیگر به یک مرحله خاصی از فتنهها میرسیم که کار خیلی سنگین و سخت میشود. امت اسلامی، از طرفی، در حال جهش تاریخی و یک پیچ تاریخی است (به قول معروف). در آن دوره، اهل بیت میخواهند این امت را به یک بلوغی برسانند که برای دوره غیبت آماده شود و بتواند روی پای خودش بایستد. دارند ظرفیتها را ایجاد میکنند، سازوکار را ایجاد میکنند، فونداسیون را سفت میکنند برای اینکه این امت بتواند روی پای خود بایستد و آماده این غیبت طولانی باشد و بتواند از این گذرگاههای سخت عبور کند.
از این جهت، دوره امام هادی (علیهالسلام)، دورهای است که غیبت آرامآرام دارد شروع میشود. دسترسی مردم به معصومین دارد کم میشود. حتی خود حضرت در برخی نامهها دستوراتی میدهند که انشاءالله اشاره میکنیم. حضرت میفرمایند که این کارهایی که میگویم انجام دهید، دیگر کمکم باید شما بینیاز شوید از اینکه با من ملاقات داشته باشید. میفرمایند که نیازی نیست دنبال من بگردید و با من ملاقات داشته باشید، در صورتی که دستورات من را انجام دهید. اول باید ببینیم که دوره امام هادی (علیهالسلام) دوره چیست تا بتوانیم سیره ایشان را خوب مرور بکنیم.
یک روایت خیلی زیبایی نقل شده که نصفش مشهور و نصفش غریب است. این روایت خیلی برای ما گرهگشاست. بندر مطلبم زیاد است و در حد یک جلسه نیست؛ شاید در حد سه چهار جلسه باشد؛ ولی باید خیلی خلاصه بکنم که بتوانم این بحث را انشاءالله امروز تمام بکنم.
متوکل به ابن سِکّیت گفت که: «یک سؤال سختی دارم. این سؤال را از امام هادی (علیهالسلام) بپرس، ببین چی جواب میدهد. حضرت نمیتواند جواب بدهد، گیر میکند.» حالا این ابن سِکّیت کی بود؟ ابن سِکّیت معلم بچههای متوکل بود که بعداً خود متوکل او را کشت. (پرسید که) «بچههای من را بیشتر دوست داری یا بچههای علی را؟» (ابن سِکّیت) گفت: «من قنبر علی را با خود تو عوض نمیکنم. یک مو از حسن و حسین را به هزار تا از امثال تو نمیدهم، چه برسد به بچهها.» دستور داد که غلامهایش آنقدر روی شکم ابن سِکّیت راه رفتند که او را کشتند.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در صدر اسلام فرموده بود که بعداً در طول تاریخ بنیامیه که دورشان تمام شود، دوره، دوره بنیعباس میشود. در دوره بنیعباس، کسانی حکومت میکنند که حضرت تکتک اشاراتی کردند. مثلاً گفتند که نفر هفتمشان اعلمشان است. جلسه قبلی هم اشاره کردم، مأمون که نفر هفتم بنیعباس بود، از همهشان باسوادتر بود و «عاشرهم اکفرهم»، نفر دهمشان که متوکل است، از همهشان کافرتر و بیدینتر است. «اخصهم یقتل» (نزدیکترین) آدمهای نزدیک به خودش را میکشد. به نزدیکترین کسانی که به خودش هستند، رحم نمیکند. یکی از آن نزدیکترین کسانی که بهش رحم نکرد، همین ابن سِکّیت بود.
خلاصه، متوکل به ابن سِکّیت گفتش که: «این سؤال را از امام هادی (علیهالسلام) بپرس. بپرس که چرا موسی را خدا با عصا پیغمبر کرد؟ معجزه موسی عصا بود. معجزه عیسی زندهکردن مردهها و شفا دادن مریضها بود. معجزه پیغمبر قرآن و شمشیر بود.» وقتی که این سؤال را از امام هادی (علیهالسلام) کردند، حضرت فرمودند که: «در دوره حضرت موسی، چون آنکه غلبه داشت سحر بود، برای همین خدا حضرت موسی را با عصا فرستاد تا سحر اینها را خلاصه کند. آنکه سکه بازار بود در آن دوره، سحر بود و معجزه حضرت موسی مساوی با فضای غالب در دوره خودش بود. در دوره حضرت عیسی، آنکه فضای غالب بود، فضای طب و پزشکی بود. برای همین، حضرت عیسی معجزه مساوی و همجنس همان داشت. ایشان مرده را شفا میداد، مرده زنده میکرد، مریض شفا میداد. معجزه ایشان مصادف و مساوی با طب بود. در دوره پیغمبر اکرم، فضای غالب، فضای شعر و جنگ بود. برای همین، پیغمبر اکرم از طرفی قرآن را آوردند که روی دست تمام شعرهای اینها زد و از طرفی هم جهاد را آورد که همه جنگهای اینها را روی دستش زد و حق را گسترش داد.»
این تیکه آخر معروف بود، تقریباً مشهور. این تیکه آخر محل بحث ماست. ابن سِکّیت سؤال کرد: «آقاجان، فَمَا الْحُجَّةُ الْآنَ؟» الان دوره چیست؟ الان حجت چیست؟ امام هادی (علیهالسلام) فرمودند: «در هر دورهای خدا حجتش را با اینها فرستاد. در یک دوره با عصای موسی سحر را از بین برد. در یک دورهای با دم مسیحایی عیسی، طب اینها به حاشیه رانده شد. در یک دورهای با قرآن، اشعار نفیس اینها را به حاشیه راند.» الان دوره چیست؟ در دوره امام هادی (علیهالسلام)، حضرت فرمودند: «الْعَقْلُ یُعْرَفُ بِهِ الْکَاذِبُ عَلَی اللَّهِ فَکَذِبَ» (الان دوره عقلانیت است، دوره بصیرت.) دیگر بشر به اوج خودش رسیده است. الان دوره عقلانیت و عقل حجت است. باید تشخیص دهد کی دروغ میگوید و کی راست میگوید. کی دارد به خدا دروغ میبندد؟ دوره امام هادی (علیهالسلام) دوره عقلانیت، دوره بصیرت، دوره تشخیص است و این را امام هادی (علیهالسلام) وظیفه دارند در امت ایجاد بکنند. آنکه سکه روز است، عقلانیت است. دیگر کار از این گذشته که یک کسی بیاید و دستی بکشد و مردهای زنده بکند و غلبه پیدا کند و بین مردم، پیغمبری شناخته شود. الان دورهای است که باید شاخص داد به مردم. شاخصها را برای مردم تعیین کرد که از این به بعد بتوانند خودشان پیش بروند و این عصر غیبت سنگین را پشت سر بگذارند.
امام هادی (علیهالسلام) از این جهت واقعاً نمونهاند در اهل بیت، در جنبه بصیرتافزایی و بصیرتزایی. دوره امام هادی (علیهالسلام) دوره بصیرت است. دورهای است که «بینات» در اختیار مردم قرار میدهند، «میزان» را در اختیار مردم قرار میدهند؛ چون ایشان دیگر نماد هدایتاند، تجلی هدایت خدایند. خدا با چه هدایت میکند؟ جبر که هدایت نمیکند! خدا با گوش گرفتن و بردن که هدایت نمیکند! خدا هم وقتی کسی را میخواهد هدایت بکند، دست و پای او را که نمیگیرد. برایش به جایش فکر بکند، به جایش کار بکند، حق را از باطل تشخیص بدهد، شیطان را از رحمان تشخیص بدهد، بفهمد که کی وسوسه شیطانی است، کی وسوسه رحمانی است، دوست را از دشمن تشخیص بدهد، علم را از جهل تشخیص بدهد، بد را از بدتر تشخیص بدهد. این دوره عقلانیت است.
در یک روایتی، امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: «عقل آن نیست که آدم بد را از خوب تشخیص بدهد، آدم یعلم خیر و شرعین.» بین دو تا بد و بدتر با عقل بفهمد کدامش بدتر است. دوره امام هادی (علیهالسلام) دورهای است که حضرت اینها را دارند به امت نشان میدهند: بین بد و بدتر تشخیص دادن. اینها کار سختی است که امام هادی (علیهالسلام) به عهده گرفتند و امشب انشاءالله در سیره حضرت یک مروری بکنیم و ببینیم واقعاً چه دوره فوقالعادهای بود و امام هادی (علیهالسلام) چه کار بینظیر پیامبرگونهای انجام دادند.
امام هادی (علیهالسلام) میخواهد علمدار ایجاد بکند برای اینکه در این عصر غیبتی که دسترسی مردم نسبت به وجود نازنین معصومین دیگر کمکم دارد از بین میرود، علم هدایت را دست بگیرد. کی میتواند علم هدایت را دست بگیرد؟ آنکه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در موردش فرمود: «أَلَا وَ لَا یَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاقِعِ الْحَقِّ». کسی میتواند این علم را دست بگیرد که اهل صبر باشد، اهل بصیرت باشد و «مواقع حق» را بشناسد. امام هادی (علیهالسلام) دارد این کار را میکند در امت اسلامی. امت را اهل بصیرت بار میآورد، اهل صبر بار میآورد، اهل شناخت مواقع حق بار میآورد. خود اینکه دوست را از دشمن تشخیص بدهد، بعد حالا که دوست را از دشمن تشخیص داد، خیر را از شر تشخیص داد، پای این تشخیصش بایستد، فریب نخورد، گولش نزنند، خسته نشود. این صبر میخواهد. اول بصیرت، بعدش صبر، بعدش علم به مواقع حق. حالا من حق را کجا بیاورم به میدان؟ چه جور بیاورم به میدان؟ این علم مواقع حق میخواهد. هر سه تای اینها را در سیره امام هادی (علیهالسلام) به روشنی قشنگ میبینیم: هم بصیرت، هم صبر و هم علم به مواقع حق.
خیلی وقتها خود ما مبتلا به این هستیم در زندگی معمول خودمان: حق را میشناسیم؛ ولی چون بصیرت نیست، حرف حق میزنیم، دشمنی میشود. انتقاد به حق میکنیم؛ چون بلد نیستیم چه جور بگوییم، بیشتر نفرت میآورد. بصیرت نداریم چه شکلی بگوییم این حق را. چه جور بیاوریم؟ چه جوری حق را به عرصه بیاوریم؟ چه جور عرضه کنیم؟ از امام هادی (علیهالسلام) میخواهیم یاد بگیریم بصیرت آوردن حق، بصیرت دفاع از حق، بصیرت ضربه زدن به کفر. چه جور به کفر ضربه بزنیم که نتواند از جایش بلند شود؟ خیلی زیباست سیره امام هادی (علیهالسلام). من این سیره را در چند بخش مرور میکنم. امروز انشاءالله تا حدی که وقت داریم برسیم مطالبی بگوییم که انشاءالله به دردمان بخورد.
در سیره امام هادی (علیهالسلام)، در سیره بصیرتی امام هادی (علیهالسلام)، آن چیزی که اول از همه به چشم میخورد، این است که حضرت دوست و دشمن را خوب از هم تفکیک میکنند، خوب میشناسند و خوب تشخیص میدهند. این جمله کلی را از بنده داشته باشید. چند دقیقهای میخواهم در موردش صحبت بکنم: تفکیک دوست و دشمن از همدیگر، شناخت دوست و دشمن، فریب نخوردن از دشمن، دوست را (ولو دوستی است که سرتاپا وجودش را جهل و غفلت گرفته) تشخیص دادن، دشمنی که سرتاپا را زبانبازی و فریب او گرفته، فریب این را نخوردن، فریب این زبانبازیش را نخوردن. اینها همه در سیرت امام هادی (علیهالسلام) هست. حضرت دشمن را خوب میشناسد، زیر نظر دارد.
علی بن جعفر میگوید که به آقا هادی (علیهالسلام) گفتم: «کدامیک از یاران بیشتر دینش را دوست دارد؟» حضرت فرمودند: «هرکدامتان که امامش را بیشتر دوست دارید.» بعد گفتگوی ما به درازا کشید. گفتم: «آقاجان، خبر داری صحبت شد در مورد متوکل؟ دارد اینجا بین مدینه ساختمان خیلی مرتفعی برای خودش میسازد و اینها.» حضرت فرمودند: «علی بن جعفر، این متوکل دارد در این شهر، در شهر مدینه، یک ساختمان آنچنانی برای خودش میسازد. نمیداند که این ساختمان تمام نمیشود، مگر اینکه خودش زودتر از تمامشدن ساختمان بمیرد.» بعد این جمله حضرت خیلی مهم است: «فرعون من فراعنه ترک، به دست فرعونی از فراعنه ترک کشته میشود.» این عبارت حضرت یک کتاب جا دارد در موردش که بحث بکنیم: «فرعونی از فراعنه ترک، متوکل را میکشد.»
این ماجرایش چی بوده؟ متوکل در دربارش به خیلیها از ترکها پا داد. این ترکهایی که ما برای آذربایجان و ترکیه و اینها میگوییم، نیست. ترک در آن دوران به آسیای شرقی میگفتند: روسیه و شوروی و مغولستان و چین و ژاپن و آن طرف. قوم ترک آخرالزمان، قبل از ظهور امام زمان (عج)، در شام ترک و رومیها، ترکان و رومیان به جان هم میافتند. منظور این است که نژاد آسیای شرقی با اروپاییها و غربیها درگیر میشوند در شام که اینها مقدمه ظهور امام زمان را با آن جنگ فراهم میکنند. در دربار متوکل، چیزی که زیاد بود، این ترکها بودند. کل فضای دربار را گرفته بودند. شهر سامرا را هم برایشان پادگان نظامی درست میکند که بعداً حضرت را میفرستد در همانجا. ماجرای مفصلی دارد.
متوکل تلخکی داشته که این خودش را به شکل امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در میآورده (العیاذ بالله)، شبها میگساری داشته. متوکل و این تلخک هم میآمده امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را مسخره میکرده و اینها میخندیدند. شکمی درست میکرده، سرش را هم میتراشیده، این دیگر توهین میکرده به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با عبارات خیلی زننده. پسر متوکل، «منتصر»، این فضا را دیگر تحمل نمیکند. میآید آن شبی که دیگر خیلی جسارتهای بدی میکند تلخک متوکل و خود متوکل به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، منتصر از جا بلند میشود و میگوید که این توهینها چیست؟ من تحمل نمیکنم. او یک فحش ناموس، فحش مادر هم به پسرش میدهد. این پسر دیگر خیلی گداخته میشود. شب میآید رئیس تیم محافظتی متوکل که «باقر ترکی» بوده (باقر، با قاف)، با او برنامه میچیند که بروند متوکل را ترور کنند. شبانه یک تیم، این تیمهای حلقه اول محافظتی متوکل، شبانه میریزند پای رختخوابش، میکشند. «فتح بن خاقان» هم خودش را میاندازد روی بدن متوکل که از او دفاع بکند، هر دو را میکشند. مفصل دارد درباره فتح بن خاقان که انشاءالله عرض خواهم کرد.
این باقر ترکی، متوکل را میکشد. شب که میکشند، صبح همین منتصر، پسر متوکل، که عصبانی شده بود، حاکم میشود که بعد از آن، دوره مسلمانها دوره بهتری میشود. برای شیعه یکخورده اوضاع روبهراهتر میشود؛ ولی حضرت میفرمایند اینها همه فرعوناند. هم این که دارد دستور میدهد بابایش را بکشند. یعنی به ظاهر ابراز علاقه میکرد. همین پسر متوکل، منتصر، خیلی ابراز علاقه میکرد به اهل بیت (علیهمالسلام). حتی تصمیم گرفت فدک را برگرداند به اهل بیت (علیهمالسلام). دستور داد نسبت به شیعیان و سادات خیلی رسیدگی بکنند، وضعیت بهتر شود؛ ولی بعد مدتی کمکم مزه قدرت را گرفت و نتوانست آنجوری که باید حق اهل بیت را ادا بکند. حضرت همه اینها را تعبیر به فرعون میکنند. همانی که به دستور منتصر آمد متوکل را کشت، آن فرعون است. باقر ترکی، همین که دستور داد، فرعون است. همه اینها فرعوناند.
چقدر نسبت به دشمن میخواهد فریب نخوردن از این ظواهر و زبانبازیها و ابراز علاقههای ظاهری، شناخت دقیق دشمن. یک ماجرای زیبای دیگری هست درباره اینکه فریب دشمن را نمیخورد امام هادی (علیهالسلام) که این ماجرا خیلی زیباست درباره فتح بن خاقان که اسمش را آوردم، خودش را روی بدن متوکل انداخت، پیشمرگ شد که متوکل را نکشند. یک ماجرایی هست، این ماجرا را باید خوب دقت بفرمایید، خیلی نکته ظریفی تویش است.
یکی از شیعیان میگوید: «وقتی خدمت امام هادی (علیهالسلام) رسیدم یک روزی، گفتم آقاجان، من خیلی اوضاع مالیم خراب است. هیچ هم به من این حکومت رسیدگی نمیکند. اتهامم این است که میدانند با شما رفتوآمد دارم. حالا شما اگر بیایید واسطه بشوید پیش حکومت، سفارشی از من بکنید، یکخورده بهم رسیدگی میکنند، پولی بهم میدهند، اوضاعم بهتر میشود.» حضرت فرمودند: «انشاءالله حاجت برآورده میشود.» میگوید: «شب شد، دیدم که در خانهمان را دارند میزنند. آمدم در را باز کردم، دیدم که چند نفر را متوکل فرستاده. گفتند که بیا، متوکل کارت دارد. آمدم دیدم متوکل توی رختخواب خودش، تختخواب خودش نشسته. بعد برگشت به من گفت: "این آقا نامش ابوموسی بود." به من گفتش که: "ابوموسی، ما کار تو را فراموش کردیم. یک مقدار باید بهت رسیدگی میکردیم. یادمان رفت که باید بهت رسیدگی کنیم. فراموشت کرده بودیم. چی میخواستی؟" گفتم که: "یک مقدار از فلانجا و یک مقدار از فلان سهمیه و آن چیزهایی که لازم داشتم، سهمم بود و حقم بود و اینها." همه را برای من داد، دو برابر هم داد. آمدم به فتح بن خاقان که اسمش را آوردم (این ابوموسی میگوید فتح بن خاقان وزیر ارشد متوکل بود. حالا در موردش انشاءالله عرض میکنم)، آخر روایت خیلی تعبیر عجیبی حضرت دارد. خاقان آدم دانشمند، ادیب، باسواد، محبوبترین شخص هم برای متوکل بود. یعنی متوکل او را از بچههایش بیشتر دوست داشت که مراسم ولیعهدی برایش گرفت و که همه پیاده بودند، حتی امام هادی (علیهالسلام) را پیاده داده بودند. فقط متوکل و فتح بن خاقان سوار بر مرکب بودند. همه را دنبال خودش دواند. بعد اعلام کرد که خاقان محبوبترین شخصیت برای من است. من خیلی دوستش دارم. ابراز علاقه هم میکرد به اهل بیت (علیهمالسلام).»
خلاصه، این ابوموسی که پول را از متوکل گرفت، به خاقان گفتم که امام هادی (علیهالسلام) آمده اینجا سفارش من را کرده. خاقان گفت: «گفتم نامهای دادند حضرت برای سفارش من؟» ابوموسی گفت: «نه.» خاقان گفت: «بگذارم بروم؟» خاقان دنبالم راه افتاد. گفتش که: «من شک ندارم که تو به علی بن محمد، امام هادی (علیهالسلام)، گفتی که برایت دعا کند که این مشکلت برطرف شد و به دل متوکل افتاد این جور حاجت تو را برآورده کند. وقتی رفتی پیش حضرت، فَلَتَلْتَمِسْ لِي مِنْهُ دُعَاءً. من هم التماس دعا دارم به حضرت.» فتح بن خاقان دارد به ابوموسی میگوید: «پیش امام هادی (علیهالسلام) که رفتی، به حضرت بگو من را هم دعا کند.» چقدر ابراز علاقه!
«خدمت امام هادی (علیهالسلام) رسیدم. حضرت به من فرمودند که ابوموسی، کارت راه افتاد؟ گفتم بله آقاجان، به برکت شما راه افتاد؛ ولی به من گفتند که شما نه آنجا رفتید، نه نامه دادید، چه بود که کار من راه افتاد؟» حضرت فرمودند: «خدا میداند که ما وقتی که در مشکلات گیر میکنیم، فقط از خودش کمک میخواهیم. به کسی دیگر رو نمیزنیم. من هم برای تو دعا کردم، خدا اجابت کرد.» این جمله را داشته باشید.
میگوید: «برگشتم، گفتم آقا، فتح بن خاقان این جور گفت، التماس دعا داشت. گفت که من میدانم که امام هادی (علیهالسلام) برایت دعا کرده، به حضرت هم بگو برای من دعا کند.» تعبیر حضرت را داشته باشید. خیلی عجیب است. حضرت فرمودند: «إِنَّهُ یُوَالِینَا بِالظَّاهِرِ وَ یُجَانِبُنَا بِالْبَاطِنِ». این آدمی است که در ظاهر زیاد ادعای محبت ما را میکند؛ ولی باطنش پر از عداوت و دشمنی است. با چه بصیرتی تشخیص میدهد دشمن را؟ دقیق میشناسد. فریب نمیخورد. التماس دعا گفتن، لبخند دشمن، دست محبت دراز کردن، سر یک میز نشستن، بگووبخند راه انداختن، هیچ کدام اینها فریب نمیدهد حضرت را. «در ظاهر زیاد ادعای محبت میکند، التماس دعا زیاد دارد؛ ولی در دل کینه ما نهفته است.» خیلی زیباست.
گفتم: «آقا، حالا چه دعایی بود که شما کردید، کار ما راه افتاد؟» حضرت فرمودند: «من یک دعایی دارم که این دعا را هر وقت میکنم، خدا حاجت من را میدهد. به حق پیغمبر و اهل بیت (علیهمالسلام) قسم میدهم، کدام حاجتم را میدهد. همیشه هم این دعا را میخوانم.» این جمله را داشته باشید، خیلی عجیب است. حضرت فرمودند: «بعد از من هم هر کس بیاید کنار قبر من این دعا را بخواند، حتماً حاجتش را از خدا میگیرد. از خدا خواستم هر کس بعد از من کنار قبر من این دعا را بخواند، او را محروم برنگرداند.» دو خط: «یا عدتی ....» اگر سامرا انشاءالله این تکفیریها گم بکنند، آزاد شود این شهر مقدس، خدا نصیب کند، برویم زیارت آنجا، این دعا را کنار قبر امام هادی (علیهالسلام) بخوانیم، انشاءالله فرج فرزندش را از خدا بخواهیم. «یا رجائی و المعتمد، یا کهفی و السند، یا واحد یا احد، قل هو الله احد. و اسئلک اللهم به حق من خلقه من خلقک، تجل فی خلقک مثلهم احدا، انت صلی علیه.»
این از بصیرت حضرت در تشخیص دشمن و فریب ظاهر را نخوردن. حالا این امام هادی (علیهالسلام) که این همه ابراز علاقه دشمن را بهش اعتنا نمیکند، میفرماید که این دارد فریب در میآورد، در دلش دشمنی دارد. از آنور یک مسیحی که ته دلش محبت دارد (آخر هم مسلمان نمیشود)، محبتی که ته دل از مادرزادی دارد، دستش را میگیرد. چقدر عجیب است! آن همه ابراز علاقه از فتح بن خاقان، حضرت میفرماید که به دردش نمیخورد، او دارد نفاق میکند.
یک مرد مسیحی به اسم «یوسف بن یعقوب»، ماجرای خیلی زیبایی دارد با امام هادی (علیهالسلام). «هبة الله» میگوید که ما یک مرد مسیحی بود در رفتوآمد با ما اهل کوفه بود، یوسف بن یعقوب. هبة الله میگوید این یوسف بن یعقوب با پدر من رفاقت داشت. یک روز آمد خانه ما، گفتش که: «من برای خداحافظی آمدم. دارم میروم. متوکل من را احضار کرده. باید بروم سامرا. نمیدانم از من چی میخواهد. من هم از متوکل میترسم. میترسم یک بلایی سرم بیاورد. به کسی رحم نمیکند. برای همین از خدا خواستم جانم را در صد دینار نجات بدهد. صد دینار صدقه گذاشتم برای خودم و این را هم قصد دارم ببرم بدهم به علی بن محمد، امام هادی (علیهالسلام)، در سامرا.» هبة الله میگوید: «پدرم بهش گفتش که کار خوبی است، انشاءالله موفق باشی.» رفت. بعد یک مدتی برگشت. یوسف بن یعقوب برگشت پیش پدر ما. خیلی خوشحال است، خیلی سرحال است. «چه خبر؟» گفت: «آره، من رفتم سامرا و قصد داشتم قبل از اینکه متوکل من را ببیند و پیش متوکل بروم، آن صد دینار را اول برسانم به امام هادی (علیهالسلام). پیش خودم نذر کرده بودم که این را بدهم به حضرت. وقتی که رفتم سامرا، دیگر در هیچ خانهای نرفتم. گفتم فقط اول از همه میخواهم بروم صد دینار را برسانم به حضرت. من گفتم که خب، اگر متوکل بفهمد که من دنبال خانه امام هادی (علیهالسلام) میگردم یا مردم ازشان سؤال بکنم، ببرند به متوکل خبر بدهند. بعداً پدر من را اذیت میکنند. شهر غریبی که نمیشناسم.» میگوید: «به دلم افتاد که سوار مرکبم بشوم، توی شهر راه بیفتم. این الاغم را هر جا خواست برود، ازش مانع نشوم. آنقدر برود تا هر جا که ایستاد، امام هادی (علیهالسلام). بدون اینکه از کسی سؤال بکنم، به خدا واگذار میکنم. سوار الاغم میشوم، هر جایی میخواهد برود، برود تا من را ببرد برساند به امام هادی (علیهالسلام). این دینارها را هم توی یک کاغذی گذاشتم، گذاشتم توی آستینم، مخفی کردم. سوار الاغ شدم. الاغ حرکت کرد. کوچهها و بازارها، خودش رفت، من هم مانعش نشدم. رسیدیم جلوی در یک خانهای، الاغ ایستاد. من هرچی تکانش دادم، دیگر راه نرفت. به غلامم گفتم که سؤال کن صاحب این خانه کیست که الاغ جلوی درش ایستاده است؟ این غلام رفت سؤال کرد. گفتند که این خانه امام هادی (علیهالسلام) است. گفتم: "الله اکبر! دلالة والله مقنعه!" (این دلالتی است که قانعکننده است. این معلوم است که خود حضرت من را آورده اینجا.) خادم سیاهی در را باز کرد. گفت: "یوسف بن یعقوب هستی؟" گفتم: "بله." گفت: "بفرما پایین." آمدم پایین. من را برد توی دهلیز منزل جا داد. با خودم گفتم که ببین این هم دلالت دوم! این غلام از کجا میدانست که اسم من یوسف بن یعقوب است؟ نیامده بودم قبلاً که کسی بخواهد من را بشناسد. غلام رفت، دوباره برگشت به من گفتش که: "بیا داخل." غلام آمد، گفتش که: "صد دیناری که توی آستینت، در کاغذ، مخفی کردی، این را بده." گفتم: "این هم دلالت سوم!" رفت و برگشت به من گفت: "بیا داخل." رفتم داخل، دیدم حضرت امام هادی (علیهالسلام) تک و تنها نشستهاند. حضرت به من فرمودند: "یا یوسف، ما آنَ لَکَ؟" (ای یوسف، مگر وقتش نرسیده؟)» گفتم: «آقاجان، دیگر من آنقدر برهان دیدم که برایم کفایت میکند. دیگر فهمیدم شما برحقی و شما امامید.» حضرت فرمودند: «هیهات! اِنَّکَ لَا تُسْلِمُ.» (نه، تو مسلمان نمیشوی.) «ولی بعداً بچه تو مسلمان میشود که اسمش هم فلانی است. از شیعیان ما هم هست.» بعد این جمله حضرت خیلی عجیب بود: «یا یوسف، إِنَّ أَقْوَاماً یَزْعُمُونَ أَنَّ وَلَایَتَنَا لَا تَنْفَعُ أَمْثَالَکُمْ، کَذَبُوا واللهِ! إِنَّهَا لَتَنْفَعُ أَمْثَالَ یُوسُفَ الْمَسِیحِیِّ.» (ای یوسف، عدهای مردم فکر میکنند محبت ما به درد شماها نمیخورد. به خدا قسم اشتباه میکنند. محبت ما حتی به درد شماها هم میخورد. تویی مسیحی که بعداً مسلمان نمیشوی، همینقدر محبتی که به من امام هادی (علیهالسلام) داشتی، همینقدر محبت، دستت را میگیرد.)
«میگوید آمدم، رفتم خانه متوکل، برگشتم.» هبة الله، دوست پدر بود، یوسف بن یعقوب میگوید که بله، این یوسف بن یعقوب از دنیا رفت، مسلمان هم نشد؛ ولی پسرش مسلمان شد، خوب شیعهای هم شد. پسری از او به دنیا آمد، شیعه خوبی بود. بعد او همیشه میگفت که: «انا بشارة مولا.» (من بشارت آقا امام هادی (علیهالسلام) هستم.) به دیگران گفت: «من بشارت آقا امام هادی (علیهالسلام) هستم که به پدرم بشارت داده که فرزند تو شیعه ما میشود.» اندک محبتی امام هادی (علیهالسلام) برایش ارزشگذاری میکند. این بصیرت است: از دشمن صدها خروار ابراز محبت به جایی نمیرسد. از یک جو محبت را به صد خروار میخرد. تشخیص این دو تا از همدیگر خیلی مهم است. این بصیرت میخواهد. خیلیها ادعا میکنند، فیلم بازی میکنند. خیلیها در ظاهر هیچی ندارند، ته دلشان یک نور محبتی سوسو میکند. این دو تا را آدم تشخیص بدهد از هم و این را مزیت بدهد به آن یکی. این بصیرت میخواهد. این هنر است. این کار امام هادی (علیهالسلام) است.
داستان عجیب دیگری نقل شده از یک مرد اصفهانی که او هم تقریباً به همین شکل شیعه میشود. عبدالرحمان شیعه بود، در اصفهان. ازش میپرسند که عبدالرحمان، چی شد که تو شیعه شدی و الان قائل به امامت امام هادی (علیهالسلام) هستی؟ چون شیعه آن دوران خب متنوع بود. زیدی زیاد داشتیم، اسماعیلی زیاد داشتیم، واقفی زیاد داشتیم. اینی که امامت امام هادی (علیهالسلام) را قبول داشته باشند، خالص باشند، کمتر بودند. شیعیان آن دوران بیشتر در مذاهب دیگر بودند. بودند در مذهب خود امام هادی (علیهالسلام)؛ ولی خب معمولاً نابتر بودند.
پرسیدند: «توی شیعه امام هادی (علیهالسلام) چی شد که شیعه امام هادی (علیهالسلام) شدی؟ تو این دور و زمانه، آن هم در اصفهان.» گفت: «ماجرای عجیبی دارم. چیزی دیدم که این باعث شد من شیعه امام هادی (علیهالسلام) بشوم. من مرد فقیری بودم، سر زباندار بودم، اهل اصفهان. یک سالی من را همراه چند نفر فرستادند، گفتند تو سرزمینداری سامرا پیش متوکل. خانه متوکل رسیدیم. این جمعیتی که از فقرا بود، نماینده فقرا بودیم که رفتیم درخواست کمک بکنیم. جلوی خانه متوکل که رسیدیم، دیدیم که دو تا صف دارند میآیند. یک آقایی را دارند اسکورت میکنند. یک صف سمت راستش، یک صف سمت چپش. ما همه را کنار زدند، گفتند بروید کنار، علی بن محمد را داریم میآوریم، امام هادی (علیهالسلام). من از بعضیها سؤال کردم، گفتم این آقا کیست دارند میبرندش؟ گفتند یک مرد علوی، رافضیها میگویند که امامشان است. آن موقع رافضیها را (آنها که از دین خارج بودند) بهش میگفتند رافضی. آقا امام... بعد گفتند که متوکل دارد میآوردش که این آقا را بکشد. بلند شدم، گفتم میخواهم بروم به این آقا نگاه کنم، ببینم کیست که میگویند امام رافضیهاست، متوکل دارد میبرد بکشد. فضولی کردم، از جا بلند شدم. دیدم که اسبی دارد میآید. مردم سمت چپ و راستش را گرفتند، دارند به آقا نگاه میکنند. فَلَمَّا رَأَیْتُهُ وَقَعَ حُبُّهُ فِی قَلْبِی. تا چشمم به آقا افتاد، محبتش افتاد توی دلم. فِی نَفْسِی: اللهُمَّ اکْفِ شَرَّ الْمُتَوَکِّلِ عَنْهُ. شروع کردم توی دلم دعا کردن: خدایا، شر متوکل را از این آقا دور کن. حضرت یکخورده جلو آمدند. میگوید امام هادی (علیهالسلام) هم به کسی نگاه نمیکردند. چشمشان فقط به یال اسب بود. فقط جلویشان به یال اسب نگاه میکردند. نه به چپ نگاه میکردند، نه به راست. من هم توی دلم دائم داشتم دعا میکردم. حضرت تا به من رسیدند، رویشان را به سمت من کردند، فرمودند: "اسْتَجَابَ اللَّهُ دُعَاءَکَ." خدا دعای تو را مستجاب کرد. گاهی بلا از امام معصوم دور میشود با دعای شخص کافر. یک کافری که آمده از متوکل پول بگیرد. "خدا دعای تو را مستجاب کرد. در ازای این هم خدا یک عمر طولانی بهت میدهد. بهت مال زیادی هم میدهد، بچه زیادی هم میدهد. یک دعا توی دلت برای من کردی، یکخورده ابراز محبت کردی توی دلت برای من." میگوید من لرزیدم. برگشتم پیش دوستان خودم. بهم گفتند: "چه خبر؟" گفتم: "هیچی، هیچی نشده." برگشتیم اصفهان. خدا درهای مال را برای من باز کرد. من آمده بودم از متوکل گدایی بکنم. توی دلم یک دعا کردم برای امام هادی (علیهالسلام) که شر متوکل را از آقا دور کند. الان کارم به اینجا رسیده که توی خانهام یک صندوقچه دارم، یک میلیون دینار فقط توی خانهام من پول قایم کردم. مالی که خارج از خانه است، ۱۰ تا بچه خدا بهم داده. الان هم هفتاد و چند سالهام. مال زیاد، عمر زیاد، همان بود که حضرت، و فرزند زیاد، دعای امام هادی (علیهالسلام) بود. بعد گفت: "الان هم قائل به امامت آن آقایی هستم که میدانست توی دل من چی میگذرد و خدا دعایش را برای من مستجاب کرد. من یک دعا برای آقا کردم، آقا هم یک دعا برای من کرد."»
دیگر تشخیص سر سوزنی محبت ارزش دارد در دیدگاه امام هادی (علیهالسلام)، محبت واقعی در دل؛ ولی صد خروار ابراز محبت ظاهری ارزش ندارد وقتی در دل کینه است. نباید فریب بخوریم. دل را باید نگاه کرد. حقیقت طرف را باید دید. نه ابراز علاقههای ظاهری، این زبانبازیهای ظاهری، فیلم بازی کردن. بصیرت امام هادی (علیهالسلام) این بصیرتی است که امام هادی (علیهالسلام) ایجاد میکند در بین امت.
حالا از این عجیبتر این امام هادی (علیهالسلام) که فتح بن خاقان التماس دعا میگوید، حضرت میفرماید که این آدم منافق است. آن مسیحی در دلش دوست دارد. این اصفهانی در دلش دوست دارد. آقا دعا میکند، اینها یک چیزی گیرشان میآید در اثر این محبت. از آن طرف، یک عده غالی هستند. اینها قائل به خدا بودن امام هادی (علیهالسلام) هستند. حالا امام هادی (علیهالسلام) با اینها چه برخوردی میکند؟ سختترین برخوردی که امام هادی (علیهالسلام) در طول دوران زندگیش میکردند، با اینها بود.
یک وقت نامهای نوشتند برای امام هادی (علیهالسلام)، گفتند: «آقا، علی بن حَسَکَه ادعا میکند که از اولیای شماست و شما خدایی و باب شماست و پیغمبر شما هستید. شما امر کردی که او بیاید و تبلیغ شما را بکند. این آقای علی بن حَسَکَه میگوید که مردم، نماز و زکات و حج و روزه اینها همهشان کشک. آنی که مهم است، معرفت امام هادی (علیهالسلام) است. هر کی این را داشته باشد، کارش درست است. او مؤمن است. ازش عبادت هم برداشته شده. هیچی از دین نمیخواهد انجام بدهد. مردم زیاد دارند جذبش میشوند.» حالا یک آدم اگر سیاستباز باشد، چکار میکند؟ این آقا دارد بالاخره به ما علاقه دارد، بگذار جذبش کنیم. چقدر آدمها در ایام انتخابات میروند متوسل به شیطان، شیطانپرستها میشوند، چهار تا رأی بیشتر بیاورند. حالا میگوید کلی آدم دور این آقا جمع شده، ادعا دارد که شما خدایی و آن هم پیغمبر شماست. فقط در یک نامه تقریباً پنج بار لعنش کردند. دستور دادند که هر جا دیدیدش با سنگ سرش را بشکنید. طرفدارش را هم هر جا دیدید با سنگ سرش را بشکنید. «کَذَبَ ابن حَسَکَه علیه لعنت الله.» خدا لعنتش کند. چه مرگش است این آدم؟ خدا لعنتش کند. خدا پیغمبر را فرستاده به عنوان نبی. هیچ پیغمبری هم غیر از او نیست. هر کی هم آمده دعوت کرده از انبیا، هر کی آمده دعوت کرده به عبادت. چه جوری مردی که برگشته میگوید که شما نمیخواهد عبادت بکنید، محبت بسته؟ من امام هادی (علیهالسلام) اگر بخواهم معصیت خدا را بکنم، خدا من را عذاب میکند. بعد او میگوید که این خداست! محبت داشته باشید، عمل انجام ندهید. من بیزارم از این حرفهایی که این آقا زده. «وَ أَنَا إِلَی اللَّهِ بَرِیءٌ مِمَّا یَقُولُونَ». (پناه میبرم به خدا از این نسبتی که به من داده.) «فَاهْجُرُوهُمْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ.» خدا لعنتشان کند. تنگ بگیرید با صخره سرشان را بشکنید. شاید کنایه سر شکستن نباشد، یعنی سخت بگیرید، بزنیدشان، تنبیهشان بکنید، دست از این حرفها بردارند. غالی بودند، اهل غلو بودند.
نامه دیگری دارند حضرت به چند تا از اصحاب، گفتند که این «فِهْرِی» و «حسن بن محمد بن بابا قمی». «بابا قمی»، محمد بن بابا قمی کسانی بودند که ادعا داشتند که اهل بیت خدا هستند و محبت اینها همهکاره است. بعد یک سری ادعاهای بد و زشت داشتند. مثلاً گفتند «زنا حرام نیست، اشکالی ندارد. خدا لذت را بر انسان حرام نکرده؛ بلکه خضوع پیش خدام هست.» یک همچین ادعاهایی داشتند. ادعای تشیع هم داشتند. خیلی سنگ امام هادی (علیهالسلام) را به سینه میزدند. حضرت نامه نوشتند، فرمودند که من این دو تا را لعنشان میکنم. اینها دارند به اسم ما اهل بیت از مردم نان میخورند. مردم را فریب میدهند، فتنه میکنند. اینها موذیاند. «آذَمَهُمُ اللَّهُ.» خدا اینها را لعن بکند و لعن بکند هر کی که حرف اینها را قبول میکند. اگر میتوانی به این کسی که نامه را بهش دادند، اگر میتوانی سر اینها را بشکن که اینها من را اذیت کردند در دنیا و آخرت. این هم برخورد محکم امام هادی (علیهالسلام) در برابر کسانی که ادعای محبت دارند.
اینها همش بصیرت است. یکی ادعای محبت دارد، در دلش کینه دارد، حضرت تحویل نمیگیرد. یکی ادعایی ندارد، در دلش محبت دارد، حضرت کلی تحویل میگیرد. یکی ادعای محبت دارد، دارد مردم را فریب میدهد، حضرت لعنش میکند، از خودشان دور میکنند. آنی که معیار محک هدایت و ضلالت است، امام هادی (علیهالسلام) است که اهل هدایت کیست، اهل ضلالت کیست. اگر اهل ضلالت هم باشد، بچه من هم باشد، طردش میکنم. جعفر کذاب. فاطمه، دختر هیثم، وقتی جعفر کذاب به دنیا آمد در خانه امام هادی (علیهالسلام)، همه خوشحال بودند. من دیدم که امام هادی (علیهالسلام) خوشحال نیستند. گفتم: «آقاجان، مالی اَراکَ غَیْرَ مَسْرُورٍ؟» آقاجان، خوشحال نیستید؟ حضرت فرمودند که: «شما ناراحت نباشید، خَلْقَ کَثِیر.» این بچه من خیلیها را بعداً گمراه میکند.
بصیرت یعنی این، یعنی محبتهای مادی جای تشخیص آدم را نمیگیرد. آدم وقتی تشخیص میدهد کسی در خط هدایت نیست، ولو بچهاش هم باشد، دردش میکند. اینها بصیرت ایجاد میکنند. خط را ببینید، نه آدمتان را، نه بچههایتان را. تطبیق بدهید. هر کاری اینها کردند درستش کنید! جعفر کذاب کیست؟ کسی است که امام سجاد (علیهالسلام) فرمود: «خدا بعداً به من نوهای میدهد به اسم جعفر. او را جعفر صادق بگویید.» «جعفر صادق بگویید.» حضرت فرمودند: «چون بعداً خدا یک فرزند دیگر ما اهل بیت میدهد که او جعفر کذاب است. به این جعفر، جعفر صادق بگویید تا با آن جعفر کذاب اشتباه نشود.» بعد حضرت نفرین کردند جعفر کذاب را. امام سجاد (علیهالسلام) گریه میکنند. حضرت فرمودند که: «دلم میسوزد از ظلمی که جعفر کذاب به فرزندم مهدی (عج) که بعد از خلفا، وقتی که فرزندم مهدی (عج) غیبت میکند، دنبال او راه میافتند پیدایش بکنند. جعفر کذاب راه خانه به خانه و سوراخ به سوراخ اینها را میبرد دنبال مهدی ما که جایش را پیدا کنند، تحویل اینها بدهد، پول بگیرد ازش.»
یک کسی از امام زمان (عج) در اول دوران غیبت نامه نوشت درباره جعفر کذاب. حضرت جواب میدهند. فیلمنامه عجیبی است. حضرت امام زمان (عج) میفرمایند که عموی من جعفر کذاب کسی است که ۴۰ روز نماز را ترک کرد واسه اینکه به شعبدهبازی برسد و ساحر بشود. توی اتاقش اگر بروید وسایل عرقخوری به در و دیوار آویزان است. وقت نمازها هیچ. ادعای امامت میکند. به خدا دروغ میبندد. فرزند امام گول نخورید. سید، آخوند، عالم، باسواد، کرامت دارد... بصیرت یعنی این: با خط هست یا نه؟ ترجمه بکند. اینها معیار نیست. احکام بلند نیست، احکام نماز را بلند نیست، محکم و متشابه قرآن را بلند نیست. رسماً گناه میکند. باکی از گناه کردن ندارد. اینها بصیرت است. امام هادی (علیهالسلام) فرزند خودش، جعفر کذاب، را میفرماید که من از به دنیا آمدنش خوشحال نیستم. یک عده گمراه میکند.
بخشی از سیره بصیرتی امام هادی (علیهالسلام) اینها بود؛ ولی عمده سیره بصیرتی امام هادی (علیهالسلام) در دوره پرفشار متوکل عباسی (لعنهالله)، دوره سنگین بود. خب میدانید امام هادی (علیهالسلام) فقط با متوکل همدوران نبودند، با شش تا خلیفه همدوران بودند. ۱۴ سال متوکل چون سختترین این دورانها بود، نامش ماندگار شد در ذهن همه. متوکل یک آدم فوقالعاده بیخود و اشرافی. برای ختنه بچهاش ۸۰ میلیون دینار هزینه کرد. چند هزار تخت آوردند و چقدر به آن کسی که ختنه کرد هدایا دادند. چقدر شاباش ریخت برای آن کسانی که رقصیدند در آن مراسم، از بیتالمال مسلمین. همین متوکل دستور داد شیعیان و سادات بهشان حق ندارید یک قرون پول بدهید.
در دوره متوکل در مدینه، زنهای سید برای نماز خواندن لباس نداشتند، بس که لباسشان پارهپاره بود. نماز میخواستند بخوانند، یک لباس داشتند تقسیم میکردند. یک زن نمازش را میخواند، لباسش را میداد نفر بعدی نماز بخواند. وضع فقر شیعیان و سادات در دوره متوکل، تحریم اقتصادی شدید، فشار مالی شدید. میگوید زنهای سید (شیخ عباس قمی میفرماید) زنهای سید در دوره متوکل خودشان لباس نداشتند، نخریسی میکردند پول در بیاورند، تا عریان نباشند بپوشند. بعد متوکل بخشنامه میدهد در مصر، میگوید که در دادگاهها اگر یک علوی با یک غیرعلوی را آوردند قضاوت بکنی، اول حرف غیرعلوی را بشنو. حرف علوی را قبول نکن. علوی حق ندارد در مصر از یک برده بیشتر خدمتکار داشته باشد. علوی حق ندارد سوار بر اسب بشود. علوی حق ندارد .... از فشارهایی بود که متوکل آورد. تحریم اقتصادی شدید برای شیعیان؛ ولی امام هادی (علیهالسلام) چه جور برخورد کردند؟ اینها بصیرت است برای ما.
امام هادی (علیهالسلام) استراتژیشان در برابر متوکل، «نرمش قهرمانانه» بود. نرمش دارند؛ ولی قهرمانانه. علیالظاهر ابراز دشمنی نمیکنند. متوکل را نمیبرند به سمتی که او برود به سمت اینکه تصمیمگیری کند برای جنگ و قتل و غارت و قلع و قمعکردن شیعیان. دشمن را با تهدید میترسانند. نه لبخند و چک و چانه زدن و محبت کردن و سر سفره شام و ناهار نشستن. این داستان خیلی عجیب است. متوکل سپاه خودش را جمع میکند. همین ترکهایی که عرض کردم، ۹۰ هزار نفر را میآورد سامرا. سامرا منطقه نظامی بود، خانههای سازمانی بود برای ارتش. مثل خانههای سازمانی ارتش بود. همه هم دور و بر حضرت غلام و ترک و فارس و اینها بودند. یعنی حتی از عربها جدا کرده بود امام هادی (علیهالسلام) را. حضرت هم با زن و بچه در این منطقه کاملاً تحت محاصره، در حصر کامل. همه آدمهایی که دور حضرت بودند نظامی بودند. کمترین ملاقات و دیداری حضرت با کسی داشته باشد.
در همین فضا متوکل امام هادی (علیهالسلام) را میآورد. دستور میدهد ۹۰ هزار نفر سربازش جمع میشوند. از توبرههای اسبها تلی درست میکند، میرود روی تل میایستد. امام هادی (علیهالسلام) را میآورد، میگوید: «ببین آقا، ۹۰ هزار تا سرباز پا به رکاب دارم.» برای اینکه حضرت را تهدید بکند که اگر بخواهی حرفی بزنی، کاری بکنی، با اینها طرفی، تحریک بکنی توی خارج از سامرا از شیعیان، آنها بخواهند قیام بکنند، با اینها طرفی.
دشمن را با تهدید میترسانند. میگوید اینجا امام هادی (علیهالسلام) فرمودند: «حالا لشکر من را هم میخواهی بهت نشان بدهم؟» متوکل گفت: «بله آقا.» میگوید حضرت یک دعایی کردند. یک لحظه بین زمین و آسمان، از مشرق تا مغرب، دیدم فرشته است، مدججون (سرتاپا مسلح). شرق تا غرب عالم، زمین تا آسمان فرشته گرفته، همه مسلح کامل. متوکل صحنه را که دید، غش کرد. دوباره به هوش آمد. حضرت فرمودند: «سپاه من را دیدی؟ نَحْنُ لَا نُنَاقِشُکُمْ فِی الدُّنْیَا، نَحْنُ مُشْتَغِلُونَ بِأَمْرِ الْآخِرَةِ.» (ما درگیر کار دنیا نیستیم، درگیر کار آخرتیم. با تو هم کاری نداریم.) این کار کم میکند که دشمن به طمع جنگیدن و فشار بیشتر آوردن نیفتد. با تهدید، نه چرا لبخند نشان دادن به دشمن. دشمن را جری میکند. عقب میراند. داد میزند سر دشمن. قدرتنمایی میکند برای دشمن، دشمن عقبنشینی میکند.
امام هادی (علیهالسلام) برای حفظ شیعیان در این دوره، یکی از فوقالعادهترین شگردهایی که به کار میبرند، شگرد ارتباط شیعیان با همدیگر، سازماندهی شیعیان، «شبکه وکالت» است. یک شبکه فوقالعاده پیچیدهای است. حضرت این شبکه را راه میاندازند. این شبکه وکالت از دوره امام کاظم (علیهالسلام) گسترش پیدا میکند. وقتی امام کاظم (علیهالسلام) زندانی میشوند، شبکه وکالت جان میگیرد. یک چیز شبیه ولایت فقیه خودمان است. از دوران پیغمبر اکرم (ص) بوده، نمایندههای حضرت جاهای مختلف، اینها ولی فقیه محسوب میشدند. در دوره امام کاظم (علیهالسلام) دسترسی شیعیان کم میشود، این شبکه وکالت تقویت میشود. در دوره امام رضا (علیهالسلام) دیگر به اوجش میرسد. یعنی ما اگر بخواهیم نقطه عطف تاریخ اسلام را بگوییم، سفر امام رضا (علیهالسلام) از مدینه به مرو است. به تعبیر مقام معظم رهبری، تمام برکات عالم اسلام وابسته به همین سفر است. این سفری که حضرت میآیند. دشمنی که هی اینها را میبرد توی کوچهپسکوچهها و توی سیاهچالها که مردم نبینند، جذابیت معنوی اینها را نگیرد، با یک حماقت کاملاً ابلهانه امام رضا (علیهالسلام) را از مدینه میآورد مرو. تمام این مسیر را حضرت کوچهبهکوچه میروند. مردم با دیدن حضرت اعتقاداتشان زنده میشود، محبتشان زنده میشود. برای همین بعد از امام رضا (علیهالسلام) تمام امامها را میخواستند بگویند، این آقا که میگفتند «ابن الرضا»ست. امام هادی (علیهالسلام) میگفتند کی؟ میگفتند «ابن الرضا»، همان آقایی که در شهرتان آمد سخنرانی کرد، دیدینش، ازش حدیث شنیدید.
همین مقام معظم رهبری خودمان (حفظهالله)، شما ببینید سفر استانی که میروند، چه برکاتی دارد. بعدش همین قوم خودمان، چهار سال گذشته شما هنوز عکسهایی که از آن دیداری که آقا آمده بودند قم، مردم به در و دیوار مغازهشان زدند. یعنی مقام معظم رهبری آمدند. خیلیهایی که علاقه آقا را داشتند، جرئت نداشتند ابراز بکنند، جرئت ابرازش را پیدا کردند. «ابراز میکنیم.» در دوره امام رضا (علیهالسلام) اتفاق افتاد. از شهر به شهر رفتن مردم. وقتی جمعیت را دیدند که دور حضرت را گرفتند، گفتند این همه آقا طرفدار دارد در شهر ما؟ ما فکر نمیکردیم شیعه باشد. برای همین نهضتهای اسلامی بعدش پیش آمد. توی ری آقا رفتند، بعداً کلینیها به وجود آمدند. صدوقها به وجود آمدند. به فاصله ۱۰۰ سال نگذشته. توی سمرقند حضرت رفتند، نجاشیها به وجود آمدند. در اهواز حضرت رفتند، امثال علی بن مهزیارها روی کار آمدند. در بسته حضرت رفتند، دوباره شیعیان ناب روی کار آمدند. در قم خودمان آمدند، حضرت نحله حدیثی در قم بعد از ورود امام رضا (علیهالسلام) و رفتن ایشان که همین علی بن ابراهیم و پدرشان که محدثین بودند، این جریان حدیثی بعد از سفر امام رضا (علیهالسلام) بود. اصلاً قم زنده شد به خود زکریا بن آدم و برخی بزرگان دیگر. نیشابور حضرت رفتند، زنده شد. مرو رفتند، زنده شد.
بعد از این دوره واقعاً پیروزمندانه تاریخی، کار اهل بیت از این جهت خیلی راحت شد. فقط شبکهسازی کنند. البته اوج هنر امام هادی (علیهالسلام) و سختی کار هم همین بود. حضرت در هر منطقهای کسی که آنجا بود و دیگر علم هدایت را دست گرفته بودند، اینها را شناسایی کردند و از فاصله با اینها در ارتباط بودند. منطقه گذاشتند: یکی مدائن، یکی مصر، یکی یمن، جاهای مختلف، اهواز، خراسان. هر جایی را نماینده و وکیلی گذاشتند. به حضرت نامه میدادند. به شیعیانشان دیگر من فرصت ندارم نامهها را بخوانم. حضرت میفرمودند که شما نماینده فلانجا هستی، حق نداری در حوزه استحفاظی فلانکس دخالت بکنی. از آن شهرکی آمدهاند، میفرستی پیش فلانی که نماینده آن شهر است و فلانی هم نماینده من است. طاعت او طاعت من است. مخالفت او مخالفت با من است. کسی بعد از این هم همین را اکتفا بهش بکنید. دیگر هم نیاز نیست با هم ملاقاتی داشته باشید. به همین وکلایی که من جاهای مختلف دارم، امثال علی بن جعفر و دیگران، علی بن جعفر دیگری، امثال اینها وکیل من هستند در شهرهای مختلف. حرف اینها را گوش بدهید، نماینده ما هستند. کسی هم اگر میآمد سامرا، حضرت اجازه نمیدادند که با حضرت ملاقات بکند. خود حضرت اجازه نمیدادند.
میبینی که اینجا جاده است و اینجا خیابان است و ما الان داریم در خیابان قدم میزنیم، یعنی اینکه اینجا جای حرف زدن نیست. یکی دیگر از اصحاب حضرت آمد، کاری با حضرت داشتم، سؤالی داشتم ازت. من را دستم را گرفتند، آوردند در کوچهها. کوچه تنگی رو به من کردند. صورتشان را نزدیک آوردند. از توی دهانشان یک کاغذ انداختند روی سینه من. رفتند. بعد دیدم که حضرت نوشتند: «هنالک و لا کذا.» دو جمله. همان را دیگر غیر از آن هم مثلاً انجام ندهید. حفاظتی و این مسائل امنیتی را حضرت مراعات میکردند. برخی داستانهای دیگر نقل شده که امام هادی (علیهالسلام) گفتند فلان شهر برسون به فلانی. این رفت توی مسیر با یکی دعوا کرد. شکست. دیدند نامهای افتاد بیرون، نامه امام هادی (علیهالسلام). توی عصا حضرت جاساز میکردند شیعه برساند. خیلی فضا، فضای حفاظتی و اطلاعاتی بود. حضرت را مراقبت داشتند؛ ولی همین شبکه وکالت را توانستند به وجود بیاورند که همین عمده برپا ماندن حقانیت خود اساس شیعه بود، مخصوصاً در غیبت کبری و غیبت صغری به نحو دیگر که آن نواب اربعه حضرت تو همین از دل همین شبکه وکالت در آمدند. منطقه منطقه وکیل داشتند و ائمه از امام هادی (علیهالسلام) و خصوصاً امام عسکری (علیهالسلام) دیگر فقط کارشان، ارتباطشان با شیعیان در این حد بود که در فلان منطقه وکیل ما فلانی است. دوره غیبت صغری دیگر این افراد شناخته شده بودند. افراد به نحو ولایت فقیه مراجعه بکنید. دیگر ولایت فقیه به این نحوی که ما داریم.
بعضی وقتها امام هادی (علیهالسلام) به نحو عجیبی جواب شیعیان را میدادند. این دیگر خیلی عجیب است. حضرت به یکی از شیعیان فرمودند: «هر وقت که از من سؤالی داشتی، این را مینویسی، میگذاری زیر سجادهات. یک چند لحظه ولش میکنی، دوباره میآیی و برمیداری نگاه میکنی.» میگوید من این کار را انجام دادم، دیدم جوابی که داشتم حضرت در سجادهام جواب داده. به یکی دیگر از اصحاب سؤال کرد: «آقاجان، ما دوست داریم با شما در ارتباط باشیم. ارتباطی نداریم. چه جور از شما جواب بشنویم؟» حضرت فرمودند: «زبانت را، لبانت را تکان بده، جواب برایت میآید.» ارتباطشان با شیعیان را به این شکل نگه داشتند. لذا آنی که ارتباط برادری شیعیان را نگه داشت، امام هادی (علیهالسلام) بود و این نقطه سیرتی امام هادی (علیهالسلام) در برابر این هجمه شدید متوکل بر اسلام و شیعه. حضرت با این پیوند بین مؤمنین و برادری، شیعه را نگه داشتند.
لذا در آن خوابی که جلسه قبلی هم عرض کردم، داستان خیلی زیبای شیخ صدوق نقل میکند و همه کسانی که نقل میکنند ثقه هستند. یک شخصی به اسم ابوالفتح شیرازی میگوید در کرمان من را دستگیر کردند، زندان انداختند. دلم گرفت. شب جمعهای بود. پا شدم نماز و عبادت و اینها برای اینکه آزاد بشوم. حضرت تکتک ۱۴ معصوم را فرمودند که برای چه کاری به کی متوسل شو و از کی چی بخواه. در سفر به او متوسل شو، مگر حاجت خیلی سنگین داری؛ ولی در مورد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که اگر انتقامی از کسی میخواهی بگیری، به علی (علیهالسلام) متوسل شو. درباره امام هادی (علیهالسلام) فرمودند: «وَ أَمَّا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، فَلِلنَّوَافِلِ». برای مستحبات به امام هادی (علیهالسلام) متوسل شو و بر تو مسائل برادری، روابط برادری. رفیق خوب میخواهی، میخواهیم پیوند برادری حفظ بشود، پیوند فامیلی، پیوندهای رفاقتی، اینها را به امام هادی (علیهالسلام) متوسل شو. «وَ مَا تَبْتَغِیهِ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ.» آنی که از طاعت خدا دنبالش هستی، به امام هادی (علیهالسلام) متوسل شو. مرحوم علامه مجلسی در جلد ۹۱ بحار، صفحه تقریباً تا ۳۵ مفصلش را نقل میکند. بعداً از همین خواب یک دعای توسلی در آوردند که نقل کرده مرحوم مجلسی آنجا. شاید از همین جهت بوده امام هادی (علیهالسلام) چون پیوند برادران شیعه را با همدیگر به این نحو حفظ کردند، از این جهت پیامبر اکرم (ص) میگویند در پیوند برادری به امام هادی (علیهالسلام) متوسل شو.
یکی دیگر از جنبههای بصیرتی امام هادی (علیهالسلام) این بود که دشمن، دشمنتراشی نمیکرد. دشمن را خوب میشناخت؛ ولی آدمهای میانه راه را که منتظر حادثهای هستند که دوست دشمن شوند، تلنگر نمیزد به سمت دشمن شدنشان. احساساتشان را تحریک نمیکرد. عواطفشان را جریحهدار نمیکرد. متوکل به اطرافیانش گفت: «میدانی امام هادی (علیهالسلام) این آیه را چه جوری تفسیر میکند؟ آیه "یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ." امام هادی (علیهالسلام) میگوید این آیهای که روزی که ظالم انگشتانش را گاز میگیرد، درباره اولی و دومی است.» «چکار کنیم؟» گفتند: «هیچی، مردم را جمع میکنیم، از خود حضرت سؤال میکنیم. اگر همین حرف را زد، خود مردم میریزند سرش و میدانند باهاش چکار کنند. اگر خلافش را عمل کرد که پیش مردم رسوا میشود.» بصیرت را ببینید اینجاست.
حضرت را آوردند. همه قضات و بنیهاشم و اولیا همه جمع شدند. از حضرت پرسیدند که: «تفسیر این آیه را میکنی؟» حضرت فرمودند: «هَذَانِ رَجُلَانِ، کَنَّى عَنْهُمَا اللَّهُ.» اینها دو تا آدمند، خدا اسمشان را نیاورده و کنایه آورده است و خدا منت گذاشته که رسوایشان نکرده. آیا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) دوست دارند کسی را که خدا رسوایش نکرده، رسوا کنند؟ نه. نه، من دوست ندارم. صحنه جمع شد، همه گذاشتن. حالا چهار تا احمق پیدا میشوند به اسم لَعْن. اینها روایت نیستا! لندن و جاهای دیگر که همه دنیا ببینند لعن میکنند، بعد میگویند ما مأمور به وظیفهایم، مأمور به نتیجه نیستیم. «وظیفه بلند کردن ماست. چکار داریم نتیجهاش چیست؟» یک وقتهایی توجه به نتیجه خودش وظیفه است. اینها بصیرت است. اینی که من آدم میانهرو را از تویش دشمن در نیاورم، دشمنی دشمن را افزون نکنم بیدلیل، اینها بصیرت است. الکی تحریکش نکنم، الکی به جان خودم نیندازمش. سگ هار را که الکی آدم تحریک نمیکند، آدم بیفتد مشغول بشود. اینها بصیرت است.
امام هادی (علیهالسلام) به ما یاد دادند نه تنها نباید به دشمن باج داد؛ بلکه باید از دشمن با لطایف چیز گرفت. داستان خیلی زیبای محمد بن طلحه نقل میکند. من وقتم کم است. باید اذان گذشته. قول من نباشد هدیه باشد انشاءالله به امام هادی (علیهالسلام). خیلی طولانی نشود؛ ولی مطلب من خیلی هنوز مانده. دیگر باید مطلب را تمام بکنیم متأسفانه. خب، این امامهای غریب را آدم بیشتر دوست دارد در موردشان سخن بگوید.
محمد بن طلحه میگوید: «یک روز آمدم حضرت توی روستایی بودند کنار سامرا. آمدم خدمت حضرت. من خدمت حضرت بودم. یک اعرابی آمد خدمت حضرت، گفت که: "آقا، من آقا را میخواهم." در خدمت حضرت فرمودند: "چی میخواهی؟" گفت: "آقا، من از اعراب کوفه هستم. ولایت جد شما امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را قبول دارم. یک دینی به گردنم است، خیلی سنگین است. نمیتوانم اداش بکنم. کسی را هم پیدا نکردم که دین من را ادا کند، غیر از شما."» «آرام بگیر، خوشحال باش.» خودشان نگهش داشتند، صبح آن شب را نگهش داشتند. صبح شد به آن شخص اعرابی گفتند: «من یک حاجتی ازت دارم. روی من را زمین نگذار. خدا را، خدا را، الله الله! انت تخالفنی فیها؟» «خدا را، خدا را، در اینکه با من مخالفت مخالفت نمیکنم؟» حضرت برداشتند یک کاغذی نوشتند. با خط خودشان نوشتند: «این اعرابی فلانقدر از من پول میخواهد. به گردن من خیلی بیشتر از آن مقداری که اعرابی میخواست.» «من میروم سامرا. سامرا که رفتم، تو میآیی جلوی جمع که بودم، میآیی پولت را از من میخواهی. من میگویم ندارم. تو سرم داد میزنی.»
آمدند حضرت سامرا. آن اعرابی آمد دید حضرت وسط جمعیتاند. آمد گفت: «آقا، این پولی که ازتان طلب دارم به من بدهید.» حضرت فرمودند: «حالا شما آرام باش. حالا اگر بشود من فعلاً پول توی جیبم نیست، ندارم و فلان اینها.» مردم رفتند. یک عده متوکل را خبر دادند. گفتند: «آقا، میگویند مهمان پادشاه پول ندارد دینش را ادا کند.» متوکل دستور داد ۳۰ هزار درهم دادند به آن اعرابی. «خرج خودت و تمام کسانی که دور و برت هستند، تأمینشان کن.» از دشمن باج میگیرد. این بصیرت امام هادی (علیهالسلام) است. با این ظرافت، با این دقت.
امام هادی (علیهالسلام) حتی نسبت به الفاظی که به کار برده میشود، حساسیت دارد. در همان الفاظ هم در پازل دشمن نباشد. کسی نداند مهمترین لقب امام هادی (علیهالسلام)، لقب متوکل بوده. «متوکل»، «و اشهرها المتوکل». مشهورترین لقب امام «متوکل» بود؛ تا قبل از اینکه متوکل پادشاه بشود. حضرت به اصحابشان امر کردند: «لا تَصِفُوا الْخَلِیفَةَ.» «حتی اصطلاحاتی که تقویت جبهه باطل باشد، پرهیز دارند.» چقدر بصیرت میخواهد! بابا امام معصوم فقط محراب و منبر و روضه و اینها نیست. بصیرت اجتماعی نداشتن به همین میزان دور شدن از اهل بیت است. که بفهمیم چه کسی بهرهبرداری میکند از حرفش به نفع کی؟ کی دارد چاق میشود با این حرف؟ کی دارد سود میبرد؟ حماقت بصیرت نیست. ایمان نیست. مؤمن بصیر.
در کیسه امام هادی (علیهالسلام) از رخنه استفاده میکند برای اینکه به دشمن ضربه بزند. این اوج هنر هادی (علیهالسلام) است. یکی از بزرگترین رخنه و ضربههایی که امام هادی (علیهالسلام) از این رخنه به حکومت زد، ماجرای کربلا، زیارت امام حسین (علیهالسلام) بود. متوکل ملعون دستور داد کربلا را تخریب کردند. هجمه به کربلا نداشت. اولین کسی هم که این بنیانگذار این هجمه بود، هارونالرشید ملعون بود. درخت سدری که مسیر بود، مردم تشخیص میدادند او را کند. پیغمبر اکرم (ص) قبلاً فرموده بودند: «لعن الله ...». بعدش دیگر کسی جرئت نکرد برود سمت کربلا. متوکل وقتی حاکم شد، ۱۷ بار کربلا را تخریب کرد. طبق نقل شیخ عباس قمی در کتاب تتمة المنتهی، صفحه ۳۸۷ و ۳۹۲ به این کتابی که من دارم، مفصل نقل میکند متوکل چکار کرد.
میگوید اصل این ماجرا هم این بود. متوکل یک مقنیهای داشت، زنی که غنا میکرد، خواننده بود و اینها. این هم چند تا کنیز داشت. وقتی که متوکل پادشاه شد، فرستاد دنبال آن مقنیه، گفت: «مقنیه را بیارید، کنیزهایش را هم بیارن اینجا.» فرستادند، گفتند که این خانم نیستش، سفر رفته. ماه شعبان بود. آن زن رفته بود کربلا. آن زنی که خودش آوازهخوان بود و کنیزکان داشت. بعد از اینکه از کربلا برگشت، کنیزش را فرستاد پیش متوکل. متوکل گفت: «کجا بودی تو با خانم؟» کنیز گفت: «رفته بودیم حج.» متوکل گفت: «ماه شعبان کسی حج میرود؟» کنیز گفت: «زیارت قبر حسین مظلوم.» متوکل گفت: «کارش به اینجا رسیده که تو یک زن آوازهخوان فاحشه با آن کنیزک خراب زیارتش را میگویید حج رفتیم اینجا؟» دستور داد همان زن را گرفتند، حبسش کردند. هرچی هم اموال داشت گرفتند.
«دیزج یهودی» ملعون را دستور داد: «کربلا را خراب کن.» آمدند شیار افتادند به جان کربلا. زوار امام حسین (علیهالسلام) را زدند. به فاصله چند متر، چند متر سرباز گذاشتند. کسی میخواست به سمت کربلا بیاید، دستگیرش میکردند. کل این فضای کربلا را در فاصله خیلی زیادی، اینها در فاصله ۲۰۰ جریب از اطراف قبر، همه را شخم زدند و آبیاری کردند و کاشتند. همه دور تا دورش را هم سرباز گذاشتند. کسی جرئت نمیکند سمت کربلا بیاید. اول خودش رفت با کلنگ و جاهای بلند قبر را خراب کرد، بعد بقیه آمدند همه جا را کندند.
محمد بن حسین اشنانی میگوید که من وقتی که این اتفاق افتاد، دیگر ترسیدم بروم زیارت قبر سیدالشهدا (علیهالسلام)؛ ولی یک مدت دیگر دلم تنگ شد. بعد یک مدت خیلی دیگر گفتم ولو شده کشته بشوم، میروم. مرد عطاری بود، گفتیم با همدیگر میزنیم میرویم زیارت امام حسین (علیهالسلام). روزها مخفی میشدیم، شبها راه میافتادیم. نزدیکی قازریه رسیدیم. نیمه شب مأموران خواب بودند. از چشمشان در امان بودیم. زدیم خودمان را رساندیم کنار قبر امام حسین (علیهالسلام). صندوق مطهر قبر حضرت را کندند و سوزاندند. خودمان را انداختیم روی قبر حضرت. بوی عطری شنیدیم. این عطاری که دوست من بود، گفت: «من عطارم، در عمرم بوی خوش به این خوشی نشنیدم، ندیدم.» چند تا علامت آنجا گذاشتیم که مردم تشخیص بدهند اینجا کربلاست. بعد از اینکه متوکل مرد، آمدیم و دوباره همان علامتها را خودمان بنا کردیم. و مفصل نقل کردند در سالهای متمادی، چند سال یک بار هی متوکل آدم میفرستاد به طرق مختلف، میرفتند قبر سیدالشهدا (علیهالسلام) را تخریب میکردند. چیزهای عجیبغریبی هم گاهی میدیدند؛ ولی دست برنمیداشتند.
یک وقتی اینها وسط خراب کردن دیدم قبر مطهر بین زمین و آسمان معلق است. گاوهایی که میخواستند قبر را تخریب بکنند، از جایشان تکان نخوردند. هر کاری کردند اینها راه نیفتادند. آب روی زمین بند نمیشد. گاهی از غیب تیر به اینها میخورد؛ ولی باز خراب میکردند. دائماً این کار را کردند. هی شیفتگی مردم نسبت به کربلا بیشتر میشد. متوکل تخریب میکرد، شیفتگی مردم بیشتر میشد. کار به جایی رسید که نهضت زیارت راه افتاد. مردم بغداد دیوارنویسی میکردند علیه متوکل در مورد زیارت کربلا. سیوطی نقل کرده میگوید که در دیوارهای بغداد در دوره متوکل این شعر را نوشته بودند: «بِاللهِ إِنْ کَانَتْ أُمَیَّةُ قَدْ أَتَتْ قَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نَبِیٍّ ظُلْمًا...» گفتند: «اینها مثل بنیامیه. آنها کشتند، اینها تخریب میکنند.» نهضت دیوارنویسی راه افتاد. نهضت زیارت راه افتاد.
امام هادی (علیهالسلام) بزرگترین بهرهبرداری را از این نهضت کرد با «زیارت جامعه کبیره». یک زیارت این وسط یاد دادند برای این فضایی که مردم زاویه داشتند، با دشمن میجنگیدند. تمام معارف امامت را به مردم منتقل کردند برای امامشناسی. این را میگویند بصیرت. رخنه را کشف میکند. از آنجا ضربه میزند. ریختنی که از جانب ممکن است ضربه وارد بشود، میبندد. رخنهای که دشمن دارد، از آنجا فلجش میکند. امام هادی (علیهالسلام) فرصت میسازد از تهدید. تهدیدها را تبدیل به فرصت میکند.
ماجرای معروف که عدهای آمدند سعایت کردند پیش متوکل، گفتند که امام هادی (علیهالسلام) در منزل کتاب زیاد دارد. اینها را جمع کرده، میخواهد به یک جماعتی از ترکها شبانه به تو حمله بکند. اینها شبانه ریختند خانه امام هادی (علیهالسلام). دیدند چیزی پیدا نکردند. خود حضرت توی اتاقی بود، درش را بسته بودند. دیدند که حضرت یک لباس پشمی پوشیدهاند، نشستهاند روی خاک، سنگریزهها و رمل و حساب سنگریزهها نشسته و «متوجه الی الله». متوجه به خداست. «یتلو آیات من القرآن»، دارد قرآن میخواند. «فَحَمَلَهُ عَلَى الْحَالِ». در آن حال عبادت حال حضرت را برداشتند آوردنش پیش متوکل. گفتند ما دیدیم که نشسته دارد قرآن میخواند. چیزی هم در خانهاش پیدا نکردیم. متوکل نشسته بود مشغول شراب خوردن بود (لعنتالله علیه). جام شراب در دستش بود. حضرت را دید. به حضرت تعارف زد، گفت: «بیا از این شراب.» حضرت فرمودند: «والله ما یخالط لحمی و دمی الخمر.» به خدا قسم گوشت و خون من آلوده نشده با خمر. متوکل گفت: «شعر بخوان.» حضرت در این فضای تهدیدی که خب شاید اگر یک آدم بیعقل و بیبصیرت بود، ظرف شراب او را میشکست و شروع میکرد داد و بیداد و به هم ریختن فضا. خیال خودش شهید میشد، وظیفهاش عمل کرد. حضرت چند بیت شعر خواندند درباره قبر و کرمهای توی قبر و اینها. متوکل گریه کرد. ۴۰۰۰ درهم به آقا پول داد. ۴۰۰۰ دینار که هر یک دینار ده درهم. ۴۰۰۰ دینار به حضرت پول داد. با احترام حضرت را راهی کردند. تهدید را تبدیل به فرصت کردند.
امام هادی (علیهالسلام) حالا آدمی که اهل بصیرت است، از اینجاها میسوزد. از اینی که امام معصوم را بیاورند بنشانند، بهش پیشنهاد شراب بدهند. اگر کسی اهل بصیرت بشود، جا دارد برایش که دق بکند از این صحنه. آن هم از آن توی اتاق خودش مشغول عبادت. روی سنگریزه نشسته، دارد قرآن میخواند. توی اوج معنویت. او را بردار و مجلس شراب بهش پیشنهاد بده. اینها مظلومیت اهل بیت است.
یا اباالحسن، یا علی بن محمد، ایها الهادی النقی، یابن رسول الله، یا حجة الله علی خلقه، یا سیدنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهاً عند الله، اشفع لنا عند الله.
مجلس شراب امام هادی (علیهالسلام)، آقا پیشنهاد شراب دادند، لا اله الا الله. ولی هر چی بود زن و بچه امام هادی (علیهالسلام) این را ندیدند. هر چی بود آخر مراسم با عزت و احترام حضرت را راهی کردند؛ ولی ابا سر بریده حسین در تشت یزید ملعون، مشغول شراب نوشیدن روی تخت، سر حسین روی زمین. راوی دیدم بچههای حسین این سر را میکشند، سر بابا را با پایش .... دشت طلا را هی جابهجا زیر تخت میبرد. بچهها سر بابا را یک وقت شروع کرد با چوب خیزران لب و دندان زدن. یکی پا شد گفت: «یزید ملعون! خودم با چشمای خودم دیدم رسول الله لبها را حسین جان حسین جان...»
«وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.»
لعنت الله علی القوم الظالمین.
خدایا، به آبروی آقامون امام هادی (علیهالسلام)، فرج فرزندش امام زمان (عج) را در این ماه مبارک رمضان آخرین ماه رمضان غیبت قرار ده. قلب نازنینش را از ما راضی و خوشنود بفرما. شب اول قبر امام هادی (علیهالسلام) به فریادمان برسان. به بصیرت امام هادی (علیهالسلام) به ما بصیرت در دنیا و آخرت برای شناخت دوست و دشمن عنایت فرما. به بصیرت امام هادی (علیهالسلام) خودمان را به ما کمتر از آنی وامگذار. خدایا، عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. حاجات شیعیان را برآورده بفرما. دشمنان اهل بیت را اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود بفرما. هر آنچه گفتیم صلاحمون بود، آنچه نگفتیم صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
بانبی و آله، رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
سیاست در سیره امام کاظم (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
معاشرت در سیره امام رضا (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
برکت در سیره امام جواد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
آرامش در سیره امام حسن عسکری (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
انبیاء در سیره امام زمان (عج)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عبادت در سیره امام سجاد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش سوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
ذکر در سیره حضرت زهرا (س)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
اعتدال در سیره امیر المومنین علی (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
در حال بارگذاری نظرات...