*عزیز یعنی، یک سرسختِ نفوذ ناپذیر، قاهرِ مقهور نشدنی و محبوبِ تسخیر نشدنی.[10:52]
*عزّتِ حقیقی از آن خداست، هرچند به ظاهر قدرت در دست کفار باشد![17:40]
*عزیز مطلق، حق تعالی ست، او همه امور را به مؤمن تفویض کرده الّا عزت.[24:48]
*تطبیق عزّت مقاومت غزه با عزّت عاشورا.[25:26]
*رابطه ولایت و عزّت در قرآن؛ هر آنچه عزّتت را در آن می جویی، آن را می پرستی![28:38]
*سارقان عزّتِ اولیای خدا، مقهورین تاریخند![32:47]
*پایان سناریوی سارقان عزّت حق، از قبر معدوم هارون و متوکل تا فروپاشی حکومتهای کفر امروزی![34:40]
*تقیه یعنی نفوذ کردن و نفوذ نپذیرفتن..یعنی عزّت. با این وجود چرا امام حسین علیهالسلام تقیه نکردند؟[42:38]
*انقلاب اسلامی مصداق روایت؛ " هر ذلیلی که به حق چسبید عزیز شد، هر عزیزی که حق را رها کرد ذلیل شد."[50:00]
*بالندگی موسی در دامان فرعون و نجات پیامبرصلاللهعلیهوآله بواسطه تار عنکبوت؛ بروز عزّت مطلق پروردگار است و ذلّت طاغوت.[54:00]
*"ذلت ظاهری، عزّت باطنی”؛ حکایت طاعت یوسف و ابراهیم علیهماالسلام و حکمت خدا در عزتبخشی.[58:58]
*"عزّت حسینی”، مرواریدی مکنون در صدف "طاعت و تقوا"!
*شب عاشورا، نمود واقعی عزّت حق و استغنا از خلق.[1:06:02]
*عزّت، غنا و شجاعت، جلوه های بیرونی و میوههای درخت توکلند. [1:09:27]
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهو قولی
خدا را شکر میکنیم بابت نعمت ماه مبارک رمضان که امسال نصیبمان شد و این ماه مبارک را هم درک کردیم و به این شبهای پایانیاش رسیدیم. در این شبهای پایانی ماه مبارک رمضان، جلسۀ پایانی سیرۀ چهارده معصوم را خواهیم داشت، انشاءالله. دوست داشتیم در کربلا این بحث را داشته باشیم و آنجا بحث ارائه بشود و تمام بشود. با دوستانم هماهنگ کردیم در کربلا که یک روزی، یک ساعتی، آنجا جمع بشویم و این جلسه را برگزار بکنیم. دیگر موانعی پیش آمد و به این رسیدیم که در مشهد، محضر امام رضا (علیه السلام)، بحث را داشته باشیم؛ ولی خب، شاکلۀ بحث آنجا، محضر خود امام حسین (علیه السلام) تدوین شده و انشاءالله که مورد رضایت و عنایت وجود نازنینشان باشد.
ما البته میدانید، هر جلسهای از سیرۀ چهارده معصوم، به یک موضوعی بهطور خاص متمرکز بودیم. در سیرۀ آن معصوم. سیرۀ امام حسن (علیه السلام) را، بحث کرامت را در سیرۀ امام حسن (علیه السلام) با هم مرور کردیم. در سیرۀ امام حسین (علیه السلام)، «عزت در سیرۀ امام حسین (علیه السلام)»؛ که عرض کردیم این دو تا واژه خیلی به همدیگر نزدیکاند. «ذُق اِنَّکَ اَنتَ العَزیزُ الکَریم»؛ عزیز و کریم خیلی به هم نزدیک است و از یک جایگاه روحی حکایت دارد. شخصیت امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) هم بسیار به هم نزدیک است؛ تا جایی که در روایات ما، معمولاً توصیفات برای اهل بیت (علیهم السلام) بر هر کدام مجزاست: در مورد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیرالمؤمنین (علیه السلام)، حضرت زهرا (سلام الله علیها)؛ ولی به امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) که میرسند، معمولاً این دو بزرگوار را مشترک توصیف میکنند و روایات بسیار زیادی داریم که این دو بزرگوار را یکی فرض میکنند در مقام توصیف. حقیقتاً هم همین است؛ یعنی شخصیت و تیپ این دو امام یکی است. هرچند یک عدهای، از سر یا جهل یا مرض یا هرچیزی، میآیند این دو امام را از هم تفکیک میکنند؛ «سادات حسنی» و «سادات حسینی». مثلاً سید ساکت و سربهزیر و بیدردسر، سید حسنی است. سید جوش و خروش، سید حسینی. نه، طبع و شخصیت این دو امام... البته نه اینکه هیچ تفاوتی با همدیگر نداشته باشند؛ ولی اینکه مثلاً به این نحو بخواهد بیان بشود که امام مجتبی (علیه السلام)، امام گوشهگیر و بیچالش و بیدردسر، امام حسین (علیه السلام) هی دنبال تنش، نه، اینجوری نیست. دقیقاً شخصیت این دو بزرگوار در یک قالب تعریف میشود. لذا همان کرامتی که در مورد امام حسن (علیه السلام) گفته شد، در سیرۀ امام حسین (علیه السلام) دیده میشود. همین عزتی هم که اینجا در مورد امام حسین (علیه السلام) میگوییم، در سیرۀ امام حسن (علیه السلام) دیده میشود.
ما البته این بحثی که امشب داریم، در بخش پژوهش و تولید محتوایش، از همۀ سیزده معصوم دیگر وسیعتر شد؛ به جبران این چهارده سالی که فاصله افتاد. در بحثمان، از سال نود تا امسال که ما سیرۀ امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) را سال نود گفته بودیم و احساس کردم که خیلی مطلب پر و پیمان نیست. به همین خاطر صوتهایش منتشر نشد و این دو تا صوت خالی مانده بود. چهارده سالی که فاصله و وقفه افتاد، دیگر حالا سعی شد که تا یک حدی، هرچند که جبران نمیشود و اصلاً حق این بزرگوارها ادا نمیشود؛ ولی هم سیرۀ امام حسن (علیه السلام) را حول و حوش سه ساعت بحث داشتیم، هم سیرۀ امام حسین (علیه السلام). مطالبی که اینجا بنده آوردهام و فقط بخواهد در این جلسه طرح بشود، پنج شش ساعت بحث میخواهد؛ ولی ما حالا در حد همان دو سه ساعتی که بنا بوده همیشه که جلساتمان برگزار میشد، انشاءالله برسیم این بحث را در این جلسه ارائه بدهیم. دیگر یک جوری شد که از یک جایی به این نتیجه رسیدم که این بحث به اینجا نمیشود اکتفا بشود. باید یک دهۀ ماه محرم که در پیش است، بسیاری از مباحث، آنجا انشاءالله یکی از جلسات ماه محرم، در یک دهۀ مجزا باید به آن پرداخت؛ ولی به هر حال، یک اشارهای به یک سری از مباحثش خوب است. هرچند در حد اشارهاش هم خیلی مطالب میماند؛ چون سیرۀ امام حسین (علیه السلام) اتفاقاً غریبترین سیره در بین معصومین است. یعنی دقیقاً ناشناختهترین امام، امام حسین (علیه السلام) است. از یک طرف، کمترین حدیث را ما در بین معصومین، از امام حسین (علیه السلام) داریم؛ یعنی از امام عسکری (علیه السلام) احادیثشان کمتر است. کمترین فرمایش از امام حسین (علیه السلام) است و بیشترین شناخت ما هم مرتبط با واقعۀ عاشوراست و اتفاقاتی که در عاشورا رقم خورد و کلماتی که از امام حسین (علیه السلام) در عاشورا رخ داد. که از عموم بپرسی، مهمترین جملۀ امام حسین (علیه السلام) مثلاً و آن چیزی که از امام حسین (علیه السلام) تو مثلاً یاد گرفتی و فهمیدی، اینها میگوید: «اگر دین نداری، آزاده باش». که همین هم معلوم میشود مو شکافیِ خیلی دین هم مهم نیست که در سیرۀ امام حسین (علیه السلام) حضرت به دین هم کار ندارد، آزاده باشی. یعنی اینها آدم را بیشتر میترساند که ما... اینکه عرض میکنم ناشناختهترین امام، به خاطر اینکه همانقدر اطلاعاتی هم که داریم، در یک بستر مناسب و با یک شاخص میزانی به ما نرسیده و در واقع، یک امام حسین (علیه السلام) تحریفشدهای، به قول شهید مطهری (رحمه الله علیه) که دغدغۀ خیلی جدی نسبت به این قضیه دارد در کتاب حماسۀ حسینی؛ که امام حسین (علیه السلام) محرفی پیش ماست و ما یک تعریف دیگری از امام (علیه السلام) داریم. خیلی هم با ساز و کار قیام عاشورا آشنا نیستیم. البته شور و آن آتش مکنونی که در دل مؤمنین است، که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود در شهادت امام حسین (علیه السلام) در دل همۀ مؤمنین آتشی است که خاموش نمیشود؛ آن دارد کار میکند. در هر محرمی، در هر عاشورایی، به هر حال یک تکاپویی ایجاد میکند تا به حال هم همین ما را نگه داشته است. محرم و صفر بوده که اسلام زنده نگه داشته شده و خصوصاً محبت امام حسین (علیه السلام). روضهها، منبرها، نام امام حسین (علیه السلام)، هیئتهای امام حسین (علیه السلام)، روضۀ امام حسین (علیه السلام)، زیارت امام حسین (علیه السلام)؛ اینها همیشه به هر حال پیشقراول حرکت دینی جامعۀ ما بوده؛ ولی خیلی ساز و کار داستان عاشورا برای عموم ما (عموم که میگویم نه فقط عامۀ مردم، عموم همینهایی که امام حسینیاند و هیئتشان ترک نمیشود و کربلایشان ترک نمیشود)، منطق داستان کربلا ناشناخته است که اصلاً چی شد کربلا رقم خورد و چرا کربلا رقم خورد.
ما البته یک بحثی را به نظرم دوازده سال پیش یا سیزده سال پیش، نود و یک و نود و دو، یک بحثی داشتیم: «جنگ دو خانواده». که همین مشهد هم بود. سیزده جلسه بود به نظرم. یکی دو سه جلسه ضبط نشد یا مشکلاتی داشت و اینها. یک سری را شروع کردیم از اول داستان ابوسفیان و نزاع او با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و تا آخر داستان سفیانی و نزاعش با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، در سیزده جلسه اجمالاً آمدیم جلو. هر جلسه یک بخشی را پرداختیم. ابوسفیان را، بعد معاویه را. معاویه با امیرالمؤمنین (علیه السلام)، معاویه با امام حسن (علیه السلام)، معاویه با امام حسین (علیه السلام)، داستان یزید و داستان امام حسین (علیه السلام) با یزید، وقایعی که رقم خورد، اسارت اهل بیت (علیهم السلام)، حرکتشان به شام، وقایعی که در شام رقم خورد و وقایع منتهی به ظهور؛ جنگ این دو تا خانواده از ابتدا تا انتها را مروری کردیم. هم خب بحثها خیلی فاصله افتاده. کیفیت صوت مثل الان ضعیف بود (تو همیشه همین بوده، مشکل داشته) و یک جاهایش هم که بعضی جلسات حیاتیمان اصلاً نیست در صوتها و آسیب به بحث وارد شد. حالا انشاءالله اگر توفیقی بشود امسال محرم یکم پر و پیمانتر این بخش را به آن میپردازیم که داستان امام حسین (علیه السلام) و این قضیۀ واقعۀ کربلا چی بود. امشب هم اجمالاً لازم است که به این موضوع بپردازیم. هرچند که قاعدتاً وقتمان نمیرسد. این را در ابتدا عرض کردم که به هر حال در ذهنمان باشد اگر احیاناً به این بحث نرسیدیم، انشاءالله در آن جلسات تکمیلش میکنیم.
خب، در مورد کلمۀ «عزت»، اصلاً عزت یعنی چه؟ اینکه میگوییم «عزت در سیرۀ امام حسین (علیه السلام)»، در لغت عزت معنایش چیست؟ خب، چند تا ترجمه برای عزت، توصیف و تعریف برای عزت گفتهاند. یکیش این است که وقتی یک چیزی خیلی کم میشود و نایاب میشود، میگویند که: «یعزُّ عِزَّتاً». به چه چیز نایاب، میگویند عزت؟ عزیز؛ کسی پیدا نمیکند، حاصل نمیشود. حالا این لغتها را داشته باشید، بعد جمعبندی از آن بکنیم که مجموعۀ اصطلاحات و استعمالات از آن چه فهمیده میشود. «اعوز» به آن گوسفندی میگویند که دریچۀ پستانش خیلی تنگ است و خیلی قطره قطره شیر از آن میآید. به سختی میشود دوشید، شیرش بیرون نمیآید، به سختی شیر میدهد. این هم به آن میگویند «عزیز». و به معنای «المعذِر» گفتهاند، «مقالب»، غلبه کردن به کسی، سوار شدن. این را به آن میگویند «معاذ». بارانی که میآید و خودش را تحمیل میکند، به زمین فرو میرود در زمین و رسوخ میکند، این را میگویند «تعزیز المتر یعزز الارض». آن زمین سفتی که آب رویش نمیماند و زمین سفت و سختی که سنگ ندارد، این را میگویند «عزاز». این هم از احتمالات دیگر این کلمه است. و خیلی، البته من همینجور از لغتنامههای مختلف آوردهام که حالا در این فیشهای ما هست. مرحوم راغب اصفهانی (رحمه الله علیه) میگوید: «عزت آن حالتی است که مانع از این میشود که انسان مغلوب بشود و آن گوشتی که مثلاً چاقو در آن نمیرود، میگویند تعزز لحم شدید سفت است و رسیدن به آن سخت است.» عزیز را میگوید: «آن کسی است که قاهر میشود ولی مقهور نه، غلبه میکند ولی مغلوب نمیشود». این هم توصیف دیگری است که از کلمۀ «عزیز» دارند.
خود «عزیز» میگویند: «آدم عزیز آن کسی است که فقدانش برای آدم خیلی سخت است، به آدم فشار میآورد وقتی که نباشد». عزیز را ما در فارسی «محبوب» ترجمه میکنیم؛ یعنی خیلی تفاوتی در فارسی ندارد. «دوست داشتنی»، «عزیز»، «محبوب»، «مطلوب»؛ نامش یکی است. در فارسی، در زبان عربی هر کدام یک ظرافتها و دقتهایی دارد. بله، «دوست داشتنی» هست، «محبوب» هست، «حبیب»؛ ولی کلمۀ «عزیز» را از این جهت میگویند که نبودنش به آدم فشار میآورد، فقدانش برای آدم سنگین است. با مجموعۀ لغتهایی که مقداریش را عرض کردم، یک جمعبندی نسبت به این کلمه اگر بخواهیم داشته باشیم، که دو سه خط بنده جمعبندی کردهام. این کلمات را نوشتهام که در «عزت»، این معانی نهفته است: مجموعۀ اینها در کلمۀ «عزیز» نهفته است؛ یکی «سرسختی»، «نفوذ ناپذیر»، «آسیب ناپذیر» و «به چنگ نمیآید»، «در چنگ نمیرود»، «پا نمیدهد» (به قول شما)، «سر نمیسپارد»، «تن نمیدهد»، «زیر بار نمیرود». یک وقتی هم یک چیزی بر انسان فشار میآید، درشت است، برای آدم سنگین است که انسان در برابرش وادار به مقاومت میشود، در برابر فهمیدن مقاومت میکند. این مقاومت کردن، سرسخت بودن، پس زدن، زیر بار نرفتن، شانه خم نکردن؛ اینها همهاش میشود «عزت». که یک وقتی این عزت، عزت خوب است، ممدوحه؛ یک وقتی هم بد است، مذمومه. در بحث «عزیز کریم» سیرۀ امام حسن (علیه السلام) داشتیم. قرآن یک وقتهایی عزت را، عزت جهنمی معرفی کرده: «ذُق اِنَّکَ اَنتَ العَزیزُ الکَریم». به جهنمی میگویند: «بچش، تو عزیز کریمی!» که مفسرین بعضی گفتهاند مسخرهاش میکنند. «بزرگوار، بخور!» الان میفرماید: «نه، این واقعاً عزیز است، واقعاً کریم است». از باب تمسخرش نیست. عزت و کرامتش نامطلوب است؛ سرسخت بود، نه سرسختی به حق، سرسختی به باطل. سرسخت در برابر چی بود؟ در برابر حق. کریم بود؛ خیلی خودش را بزرگ فرض میکرد، شأن خودش را گرامیتر از این میدانست که به هر امری خودش را آلوده کند؛ ولی اینکه خودش را بزرگ میدانست به چه امری، نمیگذاشت خودش را آلوده کند؟ به همنشینی با انبیا و اولیا، پذیرش وحی و عبادت. و کرامتش به این بود. کریم بود، عزتش هم به این بود. لذا در ابتدای سورۀ مبارکۀ «صاد» چی گفت، چی فرمود؟ «بَلِ الَّذینَ کَفَروا فی عِزَّةٍ وَ شِقاق». سورۀ صاد را امشب یادمان نرود بخوانیم انشاءالله. شب جمعۀ آخر ماه رمضان است. فرمود: «کسانی که کافرند، در عزت و شقاقاند». کفار عزیز هستند، یعنی چه؟ عزیز؛ سرسختاند، نفوذ ناپذیرند، زیر بار نمیروند، کلهشقاند. در عزت یک کلهشقی نهفته؛ ولی این کلهشقی خوب و بد دارد. منفیش همین کلمهای است که ما میگوییم «کلهشق». مثبتش، البته واژۀ حالا مثلاً بدون بار معناییاش هم مثلاً میشود همین «سرسخت»؛ ولی واژۀ مثبتش مثلاً میشود «نفوذ ناپذیر»، «آسیب ناپذیر». آسیب ناپذیر از بیرون؛ نمیگذارد چیزی به آن وارد بشود. خیلی سرسختی از خودش نشان میدهد. یا آیه دیگر فرمود: «اِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ اَخَذَتهُ العِزَّةُ». عزت او را وادار به گناه میکند. عزتش وادارش میکند به گناهش؛ یعنی سرسختیش، کلهشقیاش. خلاصه، کلهشقیاش وادارش میکند به آن. بله، عزت لزوماً معنایش معنای خوب نیست؛ ولی آن عزتی که معنای خوب دارد، آن مال خداست. همهاش مال «اِنَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً». هرچه عزت است مال خداست. عزیز واقعی حق تعالی است. از عزت او بقیه عزیزاند. به واسطۀ عزت او بقیه عزت دارند؛ که حالا توضیح دارد که حالا باز جلوتر انشاءالله یک اشارهای به آن میکنیم.
پس این حالتی که کسی زیر بار نمیرود یا کسی سوار میشود، از آن زیر بار خارج میشود. «عزیز». «اِذ اَرسَلنا اِلَیهِمُ اثنَینِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزنا بِثالِث». دو تا را فرستادیم، تکذیبشان کردند، با سومی عزیزش کردیم. از آن زیر بار، از آن تحمیل و فشار درشان آوردیم، عزیز شده است. یا مثلاً میفرماید که: «مَا اَنتَ عَلَینَا بِعَزِیز». ما میگیریم، میکشیم تو را، سنگبارانت میکنیم. تو هم برای ما عزیز نیستی. عزیز به آن معنا که فقدانت به ما از دست دادنت خیلی غم سنگینی نیست. فشار آوردن. همین که تو دعای ندبه میگوییم: «عزیزٌ عَلیهِ خَلقُ جَمِیعاً وَ لا تُرَی». به من خیلی عزیز است، آن چیزی که به شما فشار بیاورد شما را اذیت کند. یعنی چه؟ بر او عزیز. خیلی خوشش میآید. خیلی عزیز است برایش. میگوید: «آخ جون! اینها پدرشان دارد در میآید». خیلی عزیز است برایش؟ نه، عزیز است یعنی خیلی بهش فشار میآید. «عزیزٌ عَلیهِ خَلقُ جَمِیعاً وَ لا تُرَی». خیلی به من فشار میآید، برایم سخت است، نمیتوانم در کتم برود، نمیتوانم قبول کنم. «عزیزٌ عَلیهِ». نمیتوانم باهاش کنار بیایم. «جَمِیعاً وَ لا تُرَی». چقدر واژۀ واژۀ لطیف و پر معنا و پر مضمونی است. نمیتوانم باهاش کنار بیایم. نمیتوانم زیر بار بروم، در کتم نمیرود، حالم نمیشود، منطق برایم ندارد. برای چی من باید همه را ببینم، تو را نبینم؟ برای چی باید با همه گفتگو کنم، با تو گفتگو نکنم؟ «عزیزٌ عَلیهِ».
آن کسی هم که در همچین موقعیتی است که مغلوب کسی نیست و غالب و مغلوب نیست، بهش میگویند «عزیز». «یا اَیُّهَا العَزیزُ مَسَّنَا وَ اَهلَنا الضُّرُ وَ جِئنا بِبِضاعَةٍ مُزجاةٍ». واژههایی نیستش که همینجوری یلخی چون بقیه میگفتند خدا هم استفاده کرده باشد. با همۀ آن ظرافت و دقتهایش استفاده شده. کلمۀ «عزیز» که در قرآن آمده، هم به عزیز مصر و هم به حضرت یوسف (علیه السلام)، با این توجه و دقت حمل شده. خب، «عزت» هم خب میدانی در برابر «ذلت» است. «تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ». «لَیُخرِجَنَّ الاَعَزَّ مِنهَا الاَذَلّ». بله. «لِلَّهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمِنِینَ وَ لکِنَّ المُنافِقِینَ لَا یَعلَمُونَ». عزت همهاش مال خداست، مال پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، مال مؤمن است. منافقین حالیشان نمیشود. چرا؟ چون جای دیگر فرمود: «اَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ العِزَّةَ». اینها عزت را پیش کفار جستجو میکنند. احساس میکنند آنها شکست ناپذیرند، چیزیشان نمیشود. در هر جدال و نبردی، آنی که له میشود، خرد میشود، نابود میشود، ماییم. چرا؟ چون ظاهربین است. به موقعیت ظاهری که نگاه میکند، حجم سلاح آنها، پیشرفته بودن سلاحشان، امکانات، نیروی انسانی، روابط دیپلماتیکشان، پایگاههای نظامیشان. تو چند تا اصلاً آدم داری؟ تو چه سلاح امکاناتی داری؟ برد جغرافیاییات چقدر است؟ تو چه موقعیت اقتصادی خودت هستی که داری شاخ و شانه میکشی برای بقیه؟ زیر بار نمیروم و نمیخواهم و نمیآیم از این حرفها. این همیشه چالش اصلی منافقین بوده با اولیای الهی. خیلی چیز عجیبی است. در این حال چیز عجیبی هم نیست. یعنی اینکه به روزگار ما تطبیق پیدا میکند خیلی جالب است؛ ولی در طول تاریخ اگر کسی برود بگردد، خصوصاً قرآن را نگاه کنیم، همیشه چالش این بوده که: «چطور شماها اینطور شاخ و شانه میکشید، وقتی موقعیت خودتان این است؟» با دلار صد و سه تومانی! آمریکا، کشتی تایتانیکش دارد غرق میشود! تو موقعیتی که کل جبهۀ مقاومت اینجور به هم ریخته (حالا تعابیر دیگر به کار نمیبرم، به هم ریخته)، بعد شما میگویی که: «اسرائیل کارش تمام است. بیست و پنج سال آینده که چند سالش که ده سالش گذشته، پانزده سال آینده را نخواهد دید». و مثلاً تازه عربستان هم کارش تمام است و این کشورهای منطقه هم فلاناند و ترکیه هم که کارش فلان است و یمن هم که پیروز است و حماس هم که فعلاً در صدر است و آب از آب تکان نخورده. در جنگ احزاب به شکمهایشان سنگ بسته بودند که به معدهها فشار نیاید، یعنی معده سر جایش بماند. بعد خندق کندند که دشمن شبیخون نزند، کار را یکسره کند برای حفظ جانشان. خندق، یا به تعبیر فارسی، پیشنهاد حضرت سلمان (رضوان الله تعالی علیه) بود. کندند. ضربۀ اول پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زدند، جرقه زد. «امپراتوری روم نابود میشود.» ضربۀ دوم زدند، جرقه زد. فرمود: «امپراتوری فارس هم نابود میشود.» تعبیر منافقین را در روایت علامه در المیزان آورده، ذیل این آیات. در «راء» میگوید که: «منافقین در گوش همدیگر گفتند: "ما تا مستراح با امنیت نمیتوانیم برویم. باید سرویس بهداشتی میرویم، شصت بار بالا پایین نگاه میکنیم".» میگوید: «این ور روم نابود میشود، آن ور فارس نابود میشود! چی میگوید این پیرمرد؟» حالا با تعابیر محترمانه. «غَرَّهُم اَولیاءُ دِینِهِم». هم خودشان یک مشت (معاذ الله) آدمهای... چی بگویم؟ حالا جسارت، تعبیر همین است که قرآن نقل کرده. شیاداناند و بقیه را هم سر کار گذاشتهاند و یک مشت آدم نادان هم با همین شورها دلشان گرم شده، پشت اینها را گرفتهاند. حالیشان نیست، مختصات شرایط. منافقین درکی از این عزت ندارند که آنی که مغلوب نمیشود و غالب حقیقی است و عزیز مطلق است، حق تعالی است و مؤمن هم به خاطر ایمانش و ارتباط با او این عزت بهش تابیده. که حالا عرض میکنم در روایات حق هم ندارد مؤمن. همۀ چیزش را خدا بهش حق تصرف داده. گفته: «از پولت، از بدنت، موهایت را مدلی که دوست داری بزن. لباست را آنطوری که دوست داری بپوش. پولت را آنجوری که دوست داری خرج کن.» غیر از آن بخش حلال و حر... ولی «عزت» تنها نقطۀ ممنوع است. در روایت: «دوست داری هرجا دوست داری خرجش کن، هرجور دوست داری». نه. ممنوع. «فَوَضَ الاُمُورَ کُلَّها». همه امور را تفویض کرده به مؤمن غیر از عزت. این مال خداست، اصلاً مال این نیست. حق هم ندارد خرجش کند، خراب کردنش را. عزت خداست که به او تابیده و این عزت هم ثمرش این است که این مغلوب شدنی نیست.
خب، تا «مغلوب شدن» را چی تفسیر کنید؟ اگر «مغلوب شدن» به این است که بکشند و ببرند و لولهرده کنند و اینها، که خب کار امام حسین (علیه السلام) هم تمام شد در کربلا. مغلوب شد، شکست خورد. اگر این است، پس دیگر چه معنایی دارد: «عزت مال خدا و رسول و مؤمنین است»؟ اگر این نیست، پس عزت چیست؟ کدام غلبه است؟ یک نکتهای است. حالا این یک بحث دیگر البته میطلبد، نمیخواهم فعلاً اینجا واردش بشویم. اینی که در ابدان یک کسی بر یک کسی دیگر غالب بشود، او را در چنگ بگیرد، اینکه نه پیروزی است، نه غلبه است و نه دوامی دارد. منطق او اگر غلبه کرد، فکر او، اعتقاد او و تسلط همهجانبۀ او اگر یکطوری این را زد که آن وقت دیگر این در هیچ دلی نفوذ نکرد، این میشود آن پیروز. آیا توانست این کار را بکند یزید نسبت به امام حسین (علیه السلام)؟ یا بدتر شد؟ هرچه با او کرد، اتفاقاً هم منطق الان قضیۀ غزه هم همین است دیگر. هر کاری که آخر به نفع حماس میشود که هی همه میفهمند چقدر حماس درست است. چرا درست میگوید؟ چقدر درست برخورد میکند؟ چقدر روی حدود راه میرود؟ هم قوانین دیپلماسی عمومی بینالملل را مراعات میکند، هم آن چیزی که مطابق با وجدان بشر است، با فطرت است، با حکم دین. بله، آدمهایش را میکشد؛ ولی این منطق از بین نمیرود، این نفوذ از بین نمیرود. نمیتواند در آن نفوذ کند. نمیتواند در اعتقادات اینها نفوذ کند. نمیتواند در فکر اینها نفوذ کند. نمیتواند در تأثیر اینها نفوذ کند. هرچه بیشتر میزند، اتفاقاً برعکس میشود، تأثیر حماس هی بیشتر میشود. در دنیا جاذبۀ حماس برای همه بیشتر میشود. به ایران خودتان نگاه نکنید که برعکس شده فعلاً. اوضاع دنیا را باید دید. اوضاع دنیا خیلی اوضاع عجیب و غریبی است. هیچ وقت شاید در طول تاریخ وضعیت این شکلی نبوده. این مقدار کشش به سمت این معارف، نسبت به قرآن، نسبت به اسلام، مقدسات دین، هیچ وقت در دنیا این مقدار عطش و جاذبه نبوده. بله، در کشور ما ممکن است کسی بگوید تا حالا این مقدار لجاجت و نفرت تا به حال نبوده. مشخصات ظاهری را نگاه میکنیم، هرچند همان جای بحث و گفتگو دارد. فضای عمومی، فضای دیگری است. یعنی در فضای امروز دنیا، آن کسی که نفوذش قویتر و راسختر است، حماس است. این حالا یک نمونه بود در مورد اینکه عزت پس این است. پس آن چیزی که ما در مورد عزت امام حسین (علیه السلام) صحبت میکنیم، معنایش این است: ذلت، آن حالت در اختیار بودن و سواری دادن. عزت، آن حالت غلبه داشتن و زیر بار نرفتن، سرسخت بودن.
جالب است در آیه دیگر دارد که: «اَعِزَّةٍ عَلَى المُؤمِنِینَ اَذِلَّةٍ عَلَى الکافِرِینَ». اینها نسبت به مؤمنین ذلیلاند، نسبت به کفار عزیز. یعنی وقتی قرار است یک مؤمن از من سواری بگیرد، این از شاخصههای عزت باقی است که حالا عرض میکنم در روایت برسیم. خلاصه این عزت در یک کلمه است: «عزت برای حق و مطابق با حق». عزت حق، عزت مؤمن این است. این عزت حق اتفاقاً شاخصش این است که در برابر حق ذلیل است. در برابر حق، حالا هم خدا باشد، هم اولیای خدا باشند، هم معارف الهی باشد، هم دستور خدا باشد، هم داستان خدا باشد؛ نسبت به همۀ اینها در اختیار است، نرم است، در مشت است، سواری میدهد، امتیاز میدهد. بگذار این بخورد، بگذار این ببرد، بگذار به کام این باشد. در برابر کافر نه؛ چون: «اِنَّ اللهَ لَا یُحِبُّ الکافِرِینَ». آیه دیگر چی فرمود؟ «فَاِنَّ اللهَ عَدُوٌّ لِلکافِرِینَ». از آیاتی است که خیلی سانسور میشود. خدا همه را دوست دارد؟ همه را دوست دارد؛ ولی خودش هم از کفار بدش میآید. یک جا میگوید: «دوست ندارم»، «دشمن کفار». «اِنَّ اللهَ عَدُوٌّ لِلکافِرِینَ». خدا دشمن کفار است. وقتی خدا دشمن اوست، در موقعیتی است که خدا با او سر رفاقت و سازش و مدارا و راه آمدن ندارد؛ چون این سر ناسازگاری با حق داشته. رفاقت و مدارا و اینها، عرض میکنم البته این مدارا یک جاهایی یک معانی دیگری دارد که بحث نرمش قهرمانانه میشود که حالا انشاءالله اشاره به آن خواهم کرد.
خب، پس این شد توضیحی در مورد عزت. جالب این است که اصلاً داستان ولایت در نگاه قرآن، رسیدن به همین عزت است. «الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الکافِرِینَ اَولِیاءَ مِن دُونِ المُؤمِنِینَ اَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ العِزَّةَ». اصلاً آدم رفاقتها و رابطههایش را بر این محور میبندد که به عزت برسد. از آسیب در امان بماند. مبنای رابطهها این است؛ چه رابطههای داخلی، چه رابطههای خارجی. میخواهد آسیب ناپذیر بشود، میخواهد نفوذ ناپذیر بشود، میخواهد شکست ناپذیر بشود. در ولایت پس این است. بالاتر از این، در عبودیت هم این است. «وَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُم عِزًّا». اصلاً اینها را خدا گرفتند تا مایۀ عزتشان بشود. اصلاً انسان بر مبنای عزت خدا انتخاب میکند. نه فقط رفیق و رابطهاش تنظیم میشود. آنی که به پشتوانۀ آن عزیز است، همان را میپرستی. همان خودت است. همان را که میخواهی رابطهات با او قطع نشود، از تو رنجیده نشود، از تو بدش نیاید، تو را رها نکند، پشت تو را خالی نکند. چرا؟ چون عزت را در او میبینی. همان خدای توست. بالاتر از اینکه ولی توست، خدای توست، اله توست. حالا هزار بار بروند آنجا هی لباس احرام ببندند، هی نعره بکشند: «لا اله الا الله». تلاوت فرمود: «بعضی از این تلبیهها پیش خدای متعال از صدای الاغ نکرهتر است». میگوید: «لا اله الا الله». بردۀ ترامپ «لا اله الا الله»ش دیگر چیست؟ گاو شیرده ترامپ «لا اله الا الله»ش چه معنایی دارد؟ در او لپ ترامپ را هم نمیکشد. یک خش روی کل این سازمان کفر و ظلم نینداخته. چه «لا اله الا الله»ی؟ این چه توحیدی است؟ بازی فریب است. سراغ الکعبه. فرمود: «امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وقتی ظهور میکنند، دست اینها را قطع میکنند به عنوان اینکه اینها کعبه را سرقت کردهاند و آویزان میکنند کنار کعبه. خادم الحرمین و نوچههایش را». که یک عده با من نماد توسعه در کشور ما اینها را میبینند. اینها دزد دین بودند. اینها دزد کعبه بودند. خادم چی؟ حرمت کعبه به توحید است. حرمت کعبه به دین است. همۀ دین تو، توحید است. توحید به این عزت در برابر کافر داشتن و ذلت در برابر حق داشتن. «اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم». «اَذِلَّةٍ عَلَى المُؤمِنِینَ اَعِزَّةٍ عَلَى الکافِرِینَ». در ادامه بحث ارتداد است دیگر. «مَن یَرتَدَّ مِنکُم عَن دِینِهِ». یعنی شما اگر از دین برگشتید. «مَن یَأتِ بِقَومٍ یُحِبُّهُم وَ یُحِبُّونَهُ». من میآورم جایتان. نمیگوید: «مسلمان میآورم». میگوید: «کسی را میآورم که نسبت به کافر عزیز باشد، نسبت به مسلمان ذلیل باشد». کسی که اینجور نیست، مرتد است، از دین است، بیدین است. مفصل متو فاطمیون، قبلش سی چهل جلسه شاید شد، بیست جلسه چقدر در مورد ارتداد کلی بحث داشتیم. این داستان ارتباط، داستان عزت این است: خداپرستی، زیر بار کسی جز خدا و حق نرفتن. این چکیدۀ بحث.
خب، در روایات ما خیلی مباحث مفصلی در مورد عزت هست. خب، ما سبکمان این بود که ساعت اول را یک تحلیل قرآنی، مفهومشناسی میکردیم، بعد وارد سیرۀ معصوم در آن موضوع میشدیم. جالب است که در مورد این عزت ظاهری و دزدی، اینکه عرض کردم سارق کعبهاند، خود عزت هم دزدی دارد. عزت ظاهری هم دزد دارد. این روایت را ببینید خیلی جالب است. میگوید که راوی از امام صادق (علیه السلام) پرسید در مورد «اللَّهُمَّ مَالِکَ المُلکِ». «خدایا تو مالک ملکی». پرسید که: «آتاهُمُ اللهُ المُلکَ»، «بنیامیه هم هست دیگر. خدا به اینها ملک داده». خب، بنیامیه هم خدا... کی به اینها ملک داده؟ کی اینها را حاکم کرده؟ کی اینها را رئیس کرده؟ خدا کرده دیگر. گفت: «آقا، یعنی اینجا هم خدا به اینها داده؟ خدا به بنیامیه داده؟» حضرت فرمودند که: «اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ آتانَا المُلکَ». این را داشته باشیم؛ چون بعداً در امام حسین (علیه السلام) با این تعبیر کار داریم. فرمود: «خدا به ما داد ملک را و اَخَذَتهُ بَنِی اُمیَّةَ». بنیامیه از ما دزدیدند. حکومت، فرمانروایی مال ماست. این عزت ظاهری مال ماست. حالا جدا از آن عزت باطنی که در ملکوت هستی است، حق که همیشه سوار است و آسیب نمیبیند، حق همیشه جاری است، میدان همیشه از آن حق است، از میدان به در نمیشود حق. در باطن هستی که از میدان به در نمیشود. به ظاهر چرا، به ظاهر هم که کنار میرود، میافتد دست آن یکی. این ملک و حکومت و شوکت ظاهری و عزت ظاهری و غلبۀ ظاهری و اینها. اینجا هم «لِلَّهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمِنِینَ» هست. خب، پس چرا این عزیز شد؟ این به دزدی عزیز شد. این عزت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دزدید. عزت مؤمنین را دزدید. این لباس عزت خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را دزدید. که در مورد ابلیس هم امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبۀ قاصعه فرمود که این با خدا سر لباس عزت خدا گلاویز شد. کی لباس عزت خدا را تنش کند؟ که آنجا گلاویز شدن سر لباس عزت، ذلت واقعی میآورد. ولی ممکن است بر حسب ظاهر هم یک لباس عزت ظاهری به تنش آدم ظاهربین هم که نگاه میکند همیشه که اینها سوارند، همیشه اینها برندهاند، نمیفهمد واقعیت قضیه را و آن نقاطی که همین آدم ظاهربین هم اگر خوب دقت بکند، میفهمد آسیب پذیری جبهۀ باطل را. متوجه این نمونههایی مثل داستان قارون که خدای متعال یکهو نشان میدهد که این اگر عزت و شکوهی داشت و غلبهای داشت، به عزت فرعون: «اِنّا لَنَحنُ الغالِبُونَ». آمدند گفتند: «به عزت فرعون ما غلبه میکنیم». عزیز را کی میداند؟ فرعون میداند. خب، این عزیزی که قاهر بود، غیر مقهور بود، چی شد؟ از پس همان آبی که جمع شده بود بر نیامد. این قارونی که عزیز بود چی شد؟ همان زیر پایش در همان خانۀ خودش خالی شد. مثلاً اژدها بخوردش، سرامیکهای خانهاش بلعیدش. همینها برای آن آدمی که بخواهد به ظاهر هم نگاه کند بس است برای اینکه بفهمد عزت و ذلت دست کیست. اگر عمیقتر نگاه کنی که میفهمی در باطن هستی، خدا همهکاره است. در طول تاریخ هیچ وقت خدا از میدان به در نشده. اینها آمدهاند و رفتهاند.
بعدها هم مح داشتم دیشب میخواندم، از نکات جالب. حالا آنقدر مطلب زیاد است که من حالا هنوز وارد اصل بحث نشدم؛ چون آنجا نمیدانم از کجایش وارد شوم. حرف زیاد است در مورد متوکل و هارون الرشید (علیه اللعنة). اولین کسی که حمله به حرم اباعبدالله (علیه السلام) را باب کرد، هارون بود. ظاهر مرده، مرده دیگر. به فجیعترین وضع هم کشتندش. خب، اگر زنده نیست، بغل بود، نفوذی ندارد. چرا آنقدر به اسمش حساسیم؟ چرا آنقدر به قبرش حساسیم؟ چرا آنقدر به روضهاش حساسیم؟ به زیارتش حساسیم؟ «آقا، مرده دیگر، مرده که کارهای نیست». یک «صُدره» مانده بود آنجا که شاخص حرم امام حسین (علیه السلام)، قبر امام (علیه السلام)، همان را هم دستور داد که قطع کند. که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از قبل فرمود: «لَعَنَ اللهُ قاطِعَ الصُّدرَةِ». آنی که صُدره را قطع میکند، خدا لعنت کند. بعد هارون، در داستان متوکل، چه کارها که نکردند. حالا من آورده بودم دیگر وقت نیست. یک وقتی فرصت بشود جلسۀ جدا میخواهد که متوکل با قبر امام حسین (علیه السلام) چه کارها که نکرد. خیلی عجیب غریب. در چه شدت و شدتی قرار داد و اینها. چه مدلی میرفتند زیارت، در چه موقعیتی خودشان را میرساندند به قبر امام حسین (علیه السلام). حرمی نبود. یک قبر بود با آن وضع فجیع و سختگیریهای شدیدی که کرد متوکل. با آن امپراتوری که متوکل داشت، با آن دبدبه و کبکبه و خدم و حشم و اسم قدرت و پول و ثروت و همۀ اینها. از نکات عجیب این است که احدی نمیداند قبر متوکل کجاست. هیچ کسی در طول تاریخ باخبر نشد قبر متوکل کجاست. کجا دفنش کردند این نفله را؟ «آقا، تو همانی نبودی که میخواستی از این قبر هیچی نماند؟» همۀ حکام قبلی فهمیدند کجاست. این یک دانه خیلی عجیب است. با عزیز مطلق درافتادن. اگر کسی اهل فهم باشد، اینها را که نگاه میکند، میفهمد عزت مال کیست؟ کی میماند؟ کی عزیز است؟ کی را نمیشود از میدان به در کرد؟ میزنی، میکشی، کشتی؛ ولی از میدان به در نشد. حذف شد؟ یا زنده شد؟ یا نفوذش بیشتر شد؟ یا جاذبۀ اش بیشتر شد؟ بگویم کشتیم، یک مصیبت. نگویم کشتیم، یک مصیبت. فیلمش را نشان بدهند، که بگویم همین. یک بدبختی بیشتر. فیلم نشان نمیدهند، یک بدبختی بیشتر. «آقا، من چکار کنم با این؟» با عزیز درافتادن. با آن کسی که خودش را متصل به عزت حق کرده. ثمرش این است. فرمود که: «این مثل لباسی بود که اینها از ما دزدیدند، تن خودشان کردند». این ملک مال اینها نیست. باز هم «لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ». تن اینهاست؛ ولی لباس تو را مگر نمیشود؟ کسی که تنش... فرمود: «ملک ماست که بنیامیه تن خودش کرده، باز هم مال ماست». فرقی نمیکند. کسی که هرجایی حاکم، رئیس، این ملک امام زمان است. ما خیلی وقتها حالیمان نمیشود. باورمان نمیشود. ترامپ، دزد حاکمیت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. سازمان ملل، دزد حاکمیت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. آدمهای ساده فکر میکنند که مثلاً امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) یک نفر آدم میخواهد بیاید با همۀ اینها دربیفتد. مال خودش است، سهم خودش است، اصلاً حق خودش است. بله که حضرت فرمودند. محدودش را که مشخص... آن روایت را هم که عرض کردم. فرمود: «خدا همۀ چیز را اختیارش را به مؤمن داده. فوض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوض الیه یکون ذلیلاً». اختیار همۀ چیزی بهش داده؛ ولی اختیاری نداده که ذلیل باشد. حق این را... چون فرمود: «لِلَّهِ العِزَّةُ». فرمود: «عزت مؤمن از کوه بیشتر است؛ چون کوه را با کلنگ میشود چیزی ازش کم کرد؛ ولی از مؤمن، از عزت مؤمن با هیچی نمیشود. هیچی. بکشیش هم زیر بار طاغوت نمیرود». خیلی حرف است. ولی موقعیت تقیه است. به حسب ظاهر تن میدهد. به حسب ظاهر: «الا مَن اُکرِهَ وَ قَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالایمانِ». بررسی بشود یک بحث مفصلی است که اصلاً تقیه جایش کجاست و چه مدلی است. آن تقیه هم جایی برای تقیه دارد که موجب عزت مؤمن بشود و موجب ذلت کافر بشود و موجب آسیب زدن به جبهۀ کفار بشود. تقویت به جبهۀ کفار آسیب بزنی، تقیه برای این نذاشتهاند. تقیه برای این گذاشتهاند که سر آن شیر بمالی، سر آن کلاه بگذاری. به حسب ظاهر خودت را موافق و همراه نشان بدهی. گلوگاههای اصلیاش را قطع کنی، رگهای حیاتیاش را ببری. آن کاری که علی ابن یقطین کرد با هارون الرشید. نفوذ کردن در او. که این هم خودش عین عزت است. تقیه اساساً اتفاقاً عین عزت است. نفوذ کردن و نفوذ نپذیرفتن. عزیز یعنی این دیگر. نفوذ میکند و نفوذ نمیپذیرد. در تقیه هم این را خواستهاند.
خب، باید بکشند. چی میماند دست خودتان؟ «وَ لا تُلقُوا بِاَیدِیکُم اِلَى التَّهلُکَةِ». به هلاکت نیندازید. که به این آیۀ قرآن عمل نکردند. خیلی حرفها هست اینجاها. یعنی واقعاً امام حسین (علیه السلام) بساط این زندگی حیوانی ظاهربینانه را در هستی به هم ریخته است تا ابد. یکجوری، یکجور دیگر نشانش بدهد. عرض کردم گاهی بعضی مفاهیم نسبت به امام حسین (علیه السلام) تحریف میشود. منظورش این بود، آنجا آن را خواستم بگویم. ولی اصل این قضیه که: «آقا، زیر بار نرفت. کشتنش. دیگر چی میخواهی بگویی؟» به این وضع هم کشتندش. قبول نکرد بیعت یزید را. زیر بار یزید نرفت. تن نداد به حاکمیت یزید. حالا نکتۀ جالب این است که آن «تهلوکم» که قرآن گفته، ادامه: «اَنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللهِ». در راه خدا انفاق کنید. خودتان را به هلاکت نیندازید. اصلاً بحث هلاکت این است. به آنی که انفاق نمیکند دارد میگوید: «خرج کن، خودت را بدبخت نکن». ما به آنی که دارد خرج میکند میگوییم: «خرج نکن!» ببین قرآن گفته: «خودت را بدبخت نکن». دارد میگوید: «بده، خودت را نابود نکن». میگوید: «نده، نابود میشوی». بعد به امام حسین (علیه السلام): «برای چی دادی، خودت را نابود کردی؟» ببین خدا گفته بود: «نده». نکات دقیق کاری که باید به آن توجه کرد.
پس اولیای خدا عزت دارند. عزتشان هم به عزت حق تعالی است. یک تعبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارم. میفرمایند که: «کُلُّ عَزِیزٍ دَاخِلٌ تَحتَ القُدرَةِ فَذَلِیلٌ». هرکی که ولی خودش زیر بار یک قدرت دیگری است، او ذلیل است. عزیز آنی است که دیگر بالاتر از این دیگر به کسی «بله» نمیگوید، «چشم» نمیگوید. هرکی یک بالاتری دارد که بهش چشم میگوید، او ذلیل است. خب، ما هم که به خدا میگوییم: «چشم». چون ذلیل حقیم. به عزت او عزیزیم، به عزت او. کی عزت از خودمان نداریم؟ چون یک جا میفرماید: «اِنَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً». هیچی هم برای هیچ... «مَن کانَ یُرِیدُ العِزَّةَ فَاِنَّ العِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً». همهاش مال خداست. اینجا دیگر هیچی برای هیچکس نمیگذارد. این نیست که خدا و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تقسیم کردهاند. خدا گفته: «چهل تا من، سی تا تو، سی تا پس اینها جمع میشوند با هم». این شکلی است که عزت همهاش مال اوست. اگر کسی ذلت بردگی و بندگی او را پذیرفت و زیر بار حرف او رفت، البته به حقانیت او، حق میشود و به عزت او عزیز میشود. به مغلوب ناشدنی بودن او، مغلوب ناشدنی میشود. نفوذ ناپذیر و آسیب ناپذیر. به شکست ناپذیر میشود. این شکست نه آن چیزی که به حسب ظاهر پولش را میبرند، میکشند، بچهاش را میگیرند. آن شکستی نیست. برای اینکه آن این هم اگر نگیرد، یکی دیگر میگیرد. تیر حرمله (لعنة الله علیه) مگر نگیرد، کرونا میگیرد، آخر رفتنی است. این شکست نیست. آره، که آن هم باز حساب بکنی، باز در همین دنیا چوب انتقام به سر او میخورد. «مَنِ اعتَصَمَ بِغَیرِ اللهِ اَهلَکَهُ العِزَّةُ». هرکی به غیر خدا عزیز بشود، همان عزتش نابودش میکند. «العَزِیزُ بِغَیرِ اللهِ ذَلِیلٌ». هرکی به غیر خدا عزیز باشد، ذلیل است. هر عزتی به غیر خدا ذلت است. به یکی دیگر دارد «بله» میگوید. بعضیها از خود قلدرند. از تو مثل قذافی بود. نه به آمریکا تن میدهد، نه به خدا، نه به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم). خودش از تو کلهشقی، کلهصف، فوق کلهشقی. کلهشق اعظم همان هوای نفس خود قذافی است. همان «من» خود قذافی که فکر میکند از این دیگر عزیزتری در این عالم نیست. این «من» خودم به همه غلبه میکند. پس این هم آخر به آن معنای بنده که آن به چی بنده؟ به هیچ. به توهمات بنده. لذا فرمود: «لَا عِزَّةَ لِمَن لَا یَتَذَلَّلُ لِلَّهِ». برای آنی که تذلل پیش خدا ندارد، هیچ عزتی نیست.
خدمت شما عرض کنم که آن عزت واقعی چی میشود؟ فرمود: «العِزَّةُ اَن تَذِلَّ لِلحَقِّ». همۀ سیرۀ امام حسین (علیه السلام) در این عبارت خلاصه میشود. عزت حقیقی این است که ذلیل در برابر حق باشی. هرجا که لازم است که با حق باشی، یعنی آنجایی که حق برایت نمایان است، حق را فهمیدی، وقتی به حق چسبیدی، این عزت. یک جمله از امام عسکری (علیه السلام) دارم. خیلی بنده این جمله را دوست دارم. یعنی از آن روایتی است که حالا به حسب ظاهر واقعاً که بهرهای از روایت نبردهایم در مقام عمل و فکرمان؛ ولی به حسب ظاهر احساس میکنم از آن روایتی است که وقتی باهاش مواجه شدم، یک فصل جدیدی از زندگیام شروع شد و خیلی جاها به یاد کلام میافتم. امام عسکری (علیه السلام) میفرمایند: «مَا تَرَکَ الحَقَّ عَزِیزٌ اِلَّا ذَلَّ وَ لَا اَخَذَ بِهِ ذَلِیلٌ اِلَّا عَزَّ». هرجا یک عزیزی، خیلی این جمله فوقالعاده است. از آنهایی است که باید یک بنر گنده بالا سر... فرمود: «هرجا یک عزیزی یک حقی را ول کرد، ذلیل شد. هرجا یک ذلیلی به یک حقی چسبید، عزیز شد». هرکی تیر سمت این نظام انداخت، والله آوارش. واقعاً همین است. این نظام نشانۀ و نماد عزت خداست. حضرت امام (رحمه الله علیه) همینطور. همان رؤیایی که مرحوم آیت الله بهجت (رحمه الله علیه) دیده بودند در جوانی که: «سید جوانی دیدم، هرکی روبرو ایستاد، نابود شد». سالها گذشت و غذای انقلاب و اینها. یک وقتی یک جایی عکس جوانی امام (رحمه الله علیه) را دیده بودند، گفتند: «عجب! من این آقا را در رؤیا در جوانی دیدم». امام (رحمه الله علیه) را آن موقع ندیده بودند، نمیشناختند. «این بود آنی که من دیدم، هرکی روبروش وایستاد، نابود شد». پهلوی وایستاد، نابود شد. صدام وایستاد، نابود شد. لیبرالها و بنیصدر اینها وایستادند، قائم مقام ایستاد، هرکی وایستاد، نابود شد. بعدها هم همینطور. رهبر عزیز انقلاب، هرکی که در موقعیت تقابل و تخاصم با ایشان قرار... حالا ممکن است کسی انتقادی داشته باشد، نظر متفاوتی داشته باشد، آن طبیعی است. خود بعضی بزرگان ما با امام خمینی (رحمه الله علیه) تفاوت دیدگاه داشتند، آن یک بحث دیگری است. ولی در مقام عمل تعارض نمیکند، دوگانگی ایجاد نمیکند، موقعیت او را تضعیف نمیکند. آیت الله گلپایگانی (رحمه الله علیه) فرمود: «من اگر انتقاد داشته باشم، اول رهبری حضرت آقا» با اینکه بیست سال از ایشان بزرگتر بود. و «من اگر انتقاد داشته باشم، مستقیم به خود شما منتقل میکنم. اگر ترتیب اثر ندادید، دیگر انتقاد نمیکنم.» «من که میروم حالا در رسانهها میگویم» برای اینکه «من تضعیف موقعیت شما را حرام میدانم». خیلی هم اختلاف نظر نه با ایشان، با امام (رحمه الله علیه) داشت. گلپایگانی (رحمه الله علیه) از اول انقلاب، از اول نهضت، آقای گلپایگانی با ایشان اختلاف نظر داشت. آقای خویی (رحمه الله علیه) با ایشان اختلاف نظر داشت؛ ولی همین آقای خویی بعدها فرمود: «من تضعیف آقای خمینی را حرام میدانم». با اینکه نجف، فقهی هم اصلاً ساز و کار استنباطیشان خیلی با همدیگر متفاوت هستند. دو تا دستگاه فقهی متفاوت است. غرضم این است، این تعارض است. وقتی کسی اینطور خودش را تسلیم حق کرده، به حق چسبیده، بر مدار حق میخواهد حرکت بکند، کسی در تقابل با او قرار بگیرد، نابود میشود. هرکی هم در مسیر کمک و نصرت و دلدادگی او قرار بگیرد، عزیز میشود. حاج قاسم سلیمانی، آقای رئیسی، سید حسن نصرالله. اینطور عاشقانه و فداکارانه در اختیار رهبری بودند، چه عزتی بهشان... بعضیها هم هی سوسه میآمدند، لایه میکشیدند، زهرم. چهار تا رسانه هم به اینها ضریب میداد. آخر و عاقبتشان را هم میبینید. و بعضیهایشان مردند و بعضیهایشان زندان که از هر مردهای بدتر.
پس هر عزیزی که به حق چسبید، هر ذلیلی که به حق چسبید، عزیز شد. هر عزیزی که حق را ول کرد، این خیلی جملۀ ماندگار و فوقالعادهای است از امام عسکری (علیه السلام). خود خدای متعال به حضرت داوود (علیه السلام) فرمود: «وَضَعتُ العِزَّةَ فِی طَاعَتِی وَ هُم یَطلُبُونَهُ فِی خِدمَةِ السُّلطانِ». من عزت را در طاعت خودم قرار دادم و اینها فکر میکنند با این رئیس روسا ماندهها و قدرتمندان، آنجا طلب میکنند، پیدا نمیکنند. پیش من عزت. فیلم حضرت موسی (علیه السلام) را رفتید سینما دیدید؟ آره. برید. آره. من هی در آن فیلم نگاه میکردم. اصلاً فیلم اثرگذار. خیلی فیلم فوقالعادهای است. یعنی هی خیلی جاها آدم منقلب میشود در دیدن این فیلم. هی این آیه: «اَلقَیتُ عَلَیکَ مَحَبَّةً مِنّی» به ذهنم میآمد که «من محبتی به تو القا کردم که هرکی میآمد تو». آقا، بچۀ شیرخواره. در آن موقعیت ضعف، بدون هیچ امکانات، با آن شرایط تو سختی. دشمن، اشراف اطلاعاتی، قدرت، پول. همه چی دارد. این بچه را چه شکلی از آن لابلای... رد میکند؟ بعد روی آب در یک سبد میبرد، تحویل فرعون میدهد. «بزرگش کن». «لِیَتَّخِذَهُ عَدُوًّا لِی وَ عَدُوًّا لَهُ». فعل امر: «لِیَتَّخِذَهُ». باید بگیرد، بزرگش کند. به فرعون دستور دادم. دستور تکوینی است. به فرعون هم آن عزیز مطلق، فرعون هم در پازلش دارد بازی میکند. همین فرمان احمقی که روبروش خط و نشان میکشد. «همه را کشتی. خیلی خوب. اجازه دادم بکش. حالا احساس میکند عزیز است». خب، بیا بگیر. حالا بگیر، خودت بگیر. بزرگش میکنی، همینی که تو بزرگش کردی غرقت میکند. اصلاً بینظیر است. یعنی این خدا خیلی آدم را دیوانه میکند. «عزیز مطلق». حرف من را گوش بده. تو طاعت من را داشته باش. همۀ اینها مال من است: دریا و درخت و چوب و آسمان و خورشید و ماه. فرعون، دوست و دشمن و بالا و پایین و مار. در آن فیلمهای دیگرش مثلاً مار میآید نجات میدهد حضرت موسی (علیه السلام) را. حالا نمیدانم روایتی بوده چیزی بوده، خلاقیت نویسنده بود؛ ولی خیلی قشنگ است. گودال پیدا کند. تا آن لبه هم میرسد، یکهو مار میزند. در اختیار خودت است. با جان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با یک تخم کبوتر و تار عنکبوت قدرتنماییاش من را کشته. با تار عنکبوت. رسیدند تا آن پشت غار. رسیدند: «یا رفته تو، یا رفته تو آسمون». حرفی که آن راه بلد گفت به اینها، گفت: «ببین، برگشت که نبوده. رفتند تو غار یا رفتند تو آسمون. تار عنکبوت سالم است. این کبوتر هم اینجا را کنار این تخم گذاشته، این هم آشیانهاش و فلان و اینها. این هم از فلان گذشته باشد. نمیشود که آخه این کبوتر در این یک روزه اینجا تخم گذاشته باشد. تار عنکبوت هم یک روزه بسته شده باشد». پس تو... کی گفته نمیشود؟ آن خدای توی ظاهربین احمقی که به این اسباب ظاهری بندی، آن نمیتواند. آن خدای عزیز مطلق در یک ثانیه تار عنکبوت بیاورد. این را ببرد، آن را بیاورد. در عین حال بعد جالب این است که همه روال عادی پیش میرود. آنجا خدا خرجش را مصرف میکند. روز اول میخواستی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشی، یک کاری میکردی دیگر. علی (علیه السلام) باید بخوابد، سنگش را بخورد، کتکش را بخورد. کلی شلاق زدند، سنگ زدند امیرالمؤمنین (علیه السلام) را. که تو چرا خوابیدی جای پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ نشانش را بگو. خیلی داستان دارد این قضیۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام). حالا وقت نیست بخواهم الان بگویم. که بعد دیگر آنجا حساس میشوند، راه میافتند. همه جا بسیج میشوند. تا اینجا خدا این قدرتنمایی را نشان نداده است. گذاشتهاند این احمقها روی حساب ظواهر فکر کنند. هی دارند میزنند، میآیند جلو. در روایت هم داری که خدا کافر را در «آمن ما کانوا» میگیرد. قشنگ احساس امنیت کند، احساس کند تمام شده. سنگ آخر، آن آخر، قیچی آخر میخواهد روبان افتتاح کند. آن لحظۀ آخر که میخواهد این قیچی را بزند، این روبان را ببرد، آنجا حمید برق برمیگردد. یعنی فرعون به موسی (علیه السلام) رسیده. تا در دریا هم آمده. وسط دریا آمده. آب هنوز برنگشته. دیگر مطمئن است که با این سپاه و امکانات و تجهیزات یا در آب میگیریمشان. روایت: «خاطر جمع بشوند». آنجا میگیرد و پدر مؤمنان همانجا در میآید. کفار خاطر جمعاند و به حسب ظاهر همه را زدند و رفته. کفورت در بیاید. معلوم بشود تو به کی چه را باور کردی. چه را عزیز میدانی. چه را اله پذیرفتی. فرمود: «خدای متعال هر روز میفرماید: اَنَا رَبُّکُمُ العَزیزُ. فَمَن اَرادَ عِزَّةً فَلِیُتَوَکَّل عَلَى العَزیزِ». هرکی عزت دو دنیا را میخواهد، باید مطیع عزیز باشد.
خب، حالا این رابطه با خدا چه شکلی تعریف میشود؟ هرکی میخواهد عزیزترین باشد: «فَلْیَتَّقِ اللَّهَ». تقوا داشته باشد. دیگر چی؟ «اَعِزَّ اَمرَ اللهِ یُعِزَّکَ اللهُ». امر خدا را عزیز بدان، خدا تو را عزیز میکند. «التَذَلُّلُ لِلحَقِّ اَقرَبُ اِلَى العِزَّةِ مِنَ التَّعَزُّزِ بِالباطِلِ». با حق آدم خوار باشد، کوچک باشد، زودتر به آدم عزت میدهد تا اینکه با باطل عزیز بشود. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمود: «یکی از نشانههای آدم عاقل این است که با مؤمنین ذلیل باشد». میپذیرد. حاضر نمیشود با کافرین عزیز باشد. کف میزنند، تیتر میزنند، خرج میکنند، تبلیغات میکنند. این ور فحش میخورد، تهمت میخورد. صبح تا شب آدم عاقل مؤمن این ذلت را اینجا قبول میکند. میداند آن سراب است، پوچ است، هیچی در آن نیست. در آن، این ذلت ظاهراً ذلت است. همین دنیاش هم عزت است. نه فقط بعد مرگ، همین جایش هم عزت است. یعنی یکم که میرود جلو تاریخ، یک چند برگه که رد میشود، یک چند ده برگه که رد میشود، برمیگردند این ده برگ قبلی را که بخوانند، میبینند تمام این صفحات زمان حیاتش همهاش فحش و آه و ناله و نفرین و یک پنج تا ورق که میخورد میرود جلو، برمیگردد. این آقا پس فحشها کجا رفت؟ پوچ بود، همه سراب بود، هیچی نبود. اینها همهمه و وزوز شیاطین بود، هیچی نیست. صدای حق آن غریب حق است که تمام این صفحات را پر... ابراهیم (علیه السلام) را برداشتند، دست به دست هم دادند، پرتش کردند در آتش. آن روز ذلیلتر از ابراهیم (علیه السلام) روی این کرۀ زمین نبود. امروز عزیزتر از ابراهیم (علیه السلام) روی کرۀ زمین است که همه میخواهند خودشان را به ابراهیم (علیه السلام) بچسبانند. یهودی، مسیحی، همۀ عالم با ابراهیم (علیه السلام) میدانند. خیلی عجیب است ها. ما فرقۀ اعتقادی در زمین نداریم. ریشۀ وحیانی وابستگی به پیغمبری داشته باشد و خودش را مرتبط و متصل به حضرت ابراهیم (علیه السلام) نداند. ابراهیم (علیه السلام) پیشش عزیز نباشد. شما اگر آن روز بودی باورت میشد آقا در تاریخ یک همچین روزی بیاید که اسم ابراهیم (علیه السلام) را این شکلی بیاورند؟ بابات هم به تو رحم نمیکند. حالا عمویت است؛ ولی در حکم بابات بوده. این هم ضد تو است. حرف میزنی. «دِ به چی گرم است؟» «دلم به حق گرم است». حق است که میماند، حق است که زنده است. من به حق زندهام، به حق عزیزم. فرمود: «هر وقت عزت میخواهی، فَتَوَکَّلْ عَلَى العَزِیزِ». با طاعت عزت را طلب کن. فرمود: «آنی که نفسش را در طاعت خدا ذلیل میکند، عزیزتر از آن کسی است که با معصیت خدا خودش را چهار تا دروغ و صورتیبازی و لای کشی و اینها، چهار تا فالوور پیدا میکند، چهار تا اعتبار پیدا میکند. الهام برایش کف میزنند. چه بسا رأی هم بهش میدهند». «من و با شما نباشیم، ما مرده، شما زنده». میبینید دیگر. دو روز بعدش هم میبینید. جملهای که زلیخا به یوسف (علیه السلام) که: «عجب از آن خدایی است که هرکی مثل تو پاکدامنی نشان میدهد، تقوا نشان میدهد، طاعت نشان میدهد، اینجور عزیزش میکند. هرکی مثل من دست از پا خطا میکند، اینجوری ذلیلش میکند». وقتی که در کوچه بود، یوسف (علیه السلام) رد میشد. آورده بودند این تکهای این دیالوگ. آره، این کار خداست. کی باورش میشد این یوسفی که اینجا به مناقصه گذاشتهاند موقع فروش، آگهیش را در دیوار زدند همین داداشها، و بیایند گردن کج بکنند؟ «یا اَیُّهَا العَزِیزُ مَسَّنَا وَ اَهلَنَا الضُّرُ». «اَیُّهَا العَزِیزُ». همینها. همینهایی که با بیرغبتی فروختند. یعنی اگر به اینها بود، پول هم نمیگرفتند. میگفتند: «فقط یکی را بردارد ببرد». «بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعدُودَةٍ». مفت فروختند یوسف (علیه السلام) را. اصلاً یعنی پول هم واسهشان. یعنی حتی دنبال اینکه یک پولی هم گیرشان بیاید، نبودند. پوستین گوسفند بیاورند، آنجا بگویند: «آقا، ما همینقدر داشتیم، شرمنده». «اَیُّهَا العَزِیزُ». چیست این خدا؟ چیست این عزت خدا؟ همۀ اینهایی که گفتیم تا به حال از امام حسین (علیه السلام) خبری نبود ها؛ ولی حالا میرویم در داستان. همه در مورد امام حسین (علیه السلام) بود که با یک زبان دیگری داشتیم صحبت میکردیم.
پس عزت در طاعت و تقوا نهفته است. یک راه دیگرش هم یأس از غیر خداست. «العِزَّةُ فِی الیَأسِ». کراوات فراوان دارد. یأس از آن چیزی که در دست مردم است. توقع از کسی نداشتن، چشم به کسی نداشتن، چشم به دست کسی. اینها همهاش میشود مصادیق عزت و مظاهر. و اصلاً ریشۀ عزت از اینجا. آدم عزیز میشود. چرا من ذلیل میشوم؟ چرا به شما تن میدهم؟ چرا میخواهم تو را برای خودم داشته باشم؟ چرا احساس میکنم تو منافع من را کاور میکنی، پوشش میدهی؟ وقتی که این درک را پیدا کردم، شما را منشأ اثر دانستم، میخواهم یک جوری نگهت دارم. کرنش میکنم. اینجا: «آقا، این را بده عقب، آن را بده جلو. اینجا نیا، آنجا برو. این حرف را نزن، آن حرف را بزن. این توئیتت را پاک کن، آن را آن شکلی کن». «چشم، آقا». «این صاحب کار ماست، اخراج... رابطهاش با ما قطع میشود. این دیگر توئیتهای ما را ریتوئیت نمیکند». ولی آنی که با کی از اینها دارد؟ منافقین آمدند به امام (رحمه الله علیه) گفتند که هی مراوده داشتند دیگر. خب، اینها جریان عظیمی بودند در شکلگیری انقلاب. مجاهدین خلق فلان موضوع باید بگیری. مشکلات اعتقادی نسبت به مواد و اینها. اعتقادی گفتند: «ما هم راه میافتیم، چو میاندازیم». مقلدین تو از تو برمیگردند. امام (رحمه الله علیه) چی فرمود؟ «دست شما را میبوسم که بار سنگین از دوش من». گفتگو. چرا آنقدر سختش میکنی؟ چطورش میکنی؟ حالا چه خبرت است؟ این را میگویند عزت. این استغنا از خلق. این آدم را تذلل در برابر حق میآورد، افتخار در برابر حق. «شما نیاز ندارم. پاشید برید». این حالت را شما کجا میبینید؟ شب عاشورا. استغنا. چه استغنایی است که به قمر بنیهاشم (علیه السلام) میگوید: «تو هم پاشو برو». به علی اکبر (علیه السلام) میگوید: «تو هم پاشو برو». به بنیهاشم میگوید: «پاشید برید». نه به اصحاب. چه حال استغنا از خلق است؟ «من باشم هی آقا تو یادت نرو اینجور نزدیک شد، اینجوری نگاه کنی تیر بزنی». «پاشین برید بابا. نه، من کار دارم با غیر. من هم کار ندارم. من را بکشند، کس دیگر را هم نمیکشند». همین هم شد. خیلیها نمیدانند چندین مرد بعد از امام حسین (علیه السلام) در کاروان امام حسین (علیه السلام) بودند؛ ولی از بنیهاشم نبودند. از بنیهاشم چندتایی داریم که مجروح بودند. کلی آدم ماند بعد از امام حسین (علیه السلام) از این کاروان. از مردهای کاروان مجروح در کاروان بود. حتی آن را هم نکشتند. این وعدۀ حقی بود که امام حسین (علیه السلام) داد. فرمود: «من را بکشند، با هیچ کدام از شما دیگر کار ندارند. شماها کشته نمیشوید». آقا، من دارم تضمین. حالا اینها چه حالی داشتند؟ این تذلل در برابر حق اینها من را کشته. خدا چه عزتی به اینها داد؟ فدای تک تک این شهدای کربلا (علیهم السلام). «شما را از چی میترساند؟» گفت: «من خودم را برای هفتاد بار کشته شدن پای تو آماده کرده بودم. چکار کنم یک بار بیشتر نمیتوانم؟» «ان من» من هفتاد بار بسته بودم. نمیشود بیشتر از یک بار. من شرمندهام. من تا هفتاد بار و هزار بار برای تو آماده بودم. نمیشود. چکار کنم؟ چه حالی داشتند شهدای کربلا (علیهم السلام)؟ «آقا، بدنام میشوید، میزنند، میکشند، رحم نمیکنند. اینطور میشود، آنطور میشود». چیزی الی ماشاءالله از این موارد در طول تاریخ داشتیم دیگر. حجر بن عدیها و روشعید حجریها و میثم تمارها و حجر بن عدی. حالا هنوز وارد سیرۀ امام حسین (علیه السلام) و داستان امام حسین (علیه السلام) نشدیم. لحظۀ آخر امیرالمؤمنین (علیه السلام) کنار حضرت بود که حضرت فرمودند: «اگر سؤالی دارید بپرسید؛ ولی بدونید خیلی حالی ندارم». که دیگر کسی روش نشد. حضرت به حجر رو کردند، فرمودند که: «اگر بهت بگویند از من دست بردار، چکار میکنی؟» «بدهند میکشند». گو، تأییدش کرد. همین هم با تک تک اینها یک بار امیرالمؤمنین (علیه السلام) حجت کرده. این میشود آن عزت. «آقا، ضایع نمیشوی؟ آخه فحشمان ندهند، سنگمان نزنند». چرا، سنگ میزنند، فحش میدهند. شهید حجری با چه وضعیتی به شهادت رساندند. این را. آن درک حقیقی اتصال به حق است که آن حق واقعی نمود واقعی حق در این عالم. امیرالمؤمنین (علیه السلام): «اَلحَقُّ عَلِیٌّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ». این آن چیزی است که در اهل بیت (علیهم السلام) جلوه دارد. خصوصاً در امام حسین (علیه السلام).
وارد سیرۀ امام حسین (علیه السلام) بشویم. ریشۀ آقا این عزت در توکل است. فرمود: «غنا و عزت، بینیازی و عزت هی در دل مؤمن جولان دارند». به توکل که میرسند، آنجا وطن پیدا میکنند. همیشه همۀ اینها توکل. توکل یعنی غیر خدا را کاری ندانستن. منشأ اثر حق تعالی است. قلب و در این حال اگر برای کسی حاصل شد، اولش حال است و تبدیل به ملکه میشود. این آن ایمان حقیقی است. اگر این شد، این جلوۀ این استغنا بیرون میشود. از کسی توقع، چشمداشت. خیلی سخت است؛ ولی اگر نصیب بشود آدم، برده. حالا بگویم یک استراحتی بدهیم از نمونههای این توکل و استغنا، آن وقت میشود شجاعت. دیگر آدم ترسی از کسی ندارد. اصلاً فرمود امام رضا (علیه السلام): «توکل چیست؟» فرمود: «اَن لَا تَخَافَ اَحَدًا اِلَّا اللهَ». از کسی جز خدا نترس. اصلاً توکل این است. شجاعت هم پس اینها همه مفاهیمی است که با هم همپوشانی دارد. توکل، غنا به معنای بینیازی، عزت، استغنا. همه با هم متصل است. ترس مطابق با حق پیش برود تا این حال واسهاش ایجاد شود. که آن اولین قدم... آره دیگر. اولین قدم مسابقه با حق است. اطاعت دستور، امر، اطاعت از ولی امر. حالا تک تک در سیرۀ امام حسین (علیه السلام) بررسی میکنیم. فرمود: «الشَّجَاعَةُ اَحَدُ العِزَّتَینِ وَ الفِرَارُ اَحَدُ الذُّلَّتَینِ». یکی از آن دو تا عزت واقعی شجاعت است. فرار در برابر شجاعت، یکی از دو تا ذلت واقعی است. حال شما این... این را در امام حسین (علیه السلام) دیگر در خود حضرت هم تعبیرشان را میآوریم: «مَن مَثَّلَ العَبِیدِ اَفِرُّ». من مثل بردهها فرار نمیکنم. من در نمیروم. در نمیروم. اینها نماد ذلت. کیا بودند؟ هم در سورۀ احزاب دارد، هم در سورۀ آل عمران دارد. در جنگها کیا فرار میکردند؟ همینها. بعداً دزد اهل بیت (علیهم السلام) شدند، رئیس شدند. آنجا که برای حق باید خرج بکند، فرار میکند. بعد یکهو میآید عزیز میشود. در لگد زدن به حق عزیز میشود. خیلی جالب است. طرف مسئول ستاد عقبنشینی در جنگ بوده، بعد مواد شجاعت. خیلی عجیب است. پس این حال که حالا ازش گاهی به قناعت هم تعبیر میشود. «الغَنائَةُ تَعدُو اِلَى العِزِّ». عزت میآورد. چون حالتی است که کسی به کسی باج نمیدهد. از کسی توقعی ندارد. از کسی ترسی ندارد. «قَانِعٌ تَعِزّ». قانع بشو، عزت پیدا میکنی. نمود این عزت هم آقا در جهاد خودش را نشان میدهد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «فَرَضَ اللهُ الجِهَادَ عِزًّا لِلاِسلامِ». خدا اصلاً جهاد را برای عزت اسلام داد. آن ور هم امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن روایت معروف که شهادت فرمود: «الجِهَادُ بَابٌ مِن اَبْوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللهُ لِخَاصَّةِ اَولِیَائِهِم». فرمود: «کسی اگر تن به جهاد ندهد، ذلت و خاری». همین تعبیر خودمان: «دیاست، تحقیرش میکنند و به ناموسش تجاوز میکنند و ذلیل میشود. خدا لباس ذلت به تنش میکند». ببینید سوریه را. واینستادن دیگر. نه روبرو اسرائیل، نه روبرو جولانی، نه هیچکس. به هر جایی از این زندگی اینها تجاوز کردند. هیچکس هم نه ترحم برای آن کسی که اینجور ذلیل میشود میکند، نه کف برایش میزند، نه خوشش میآید. هیچی. هیچی. هیچ جایگاهی. از آن ور: «طَاعَةُ وُلاةِ الاَمرِ تَمَامُ العِزِّ». که عرض کردم اطاعت از ولی امر همۀ عزت اینجاست. خب، اینها را تا اینجا داشته باشیم تا برسیم انشاءالله به سیرۀ امام حسین (علیه السلام).
یک صلوات بفرستید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
اعتدال در سیره امیر المومنین علی (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
ذکر در سیره حضرت زهرا (س)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش سوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عبادت در سیره امام سجاد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
سیاست در سیره امام کاظم (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عبادت در سیره امام سجاد (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
تربیت در سیره امام باقر (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
امام حسین (ع) در سیره امام صادق (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش سوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
عزت در سیره امام حسین (ع) - بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
ذکر در سیره حضرت زهرا (س)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش اول
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش دوم
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
اعتدال در سیره امیر المومنین علی (ع)
بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)
در حال بارگذاری نظرات...