بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)

کرامت در سیره امام حسن مجتبی (ع) _ بخش سوم

00:49:34
21

معرفی
* حکایت عثمان بن عفان و حواله کردن سائل بر سر سفره کرامت حسنین(علیهماالسلام) [00:31]

* هستی خجل از کرامت خاندانیست که قبل از سؤال عطا می‌کنند! [05:00]

* روایت میزبانی سخاوتمندانه پیره زن بادیه نشین و جبران کریمانه حسنین(علیهماالسلام) [10:25]

* دست کریمانه ای که از خشیّت الهی، عامل به معروف بود و عطای قبل از طلب می‌کرد! [16:40]

* کریمی که “یک” عمر بخشید، “دو” بار از مالش خارج شد، “سه” بار با خدا تقسیم کرد! [21:17]

* "سخاوت" در مکتب حسن‌بن‌علی علیه‌السلام، معامله ای برد- برد است میان خزانه‌های زمینی و گنجینه‌های آسمانی! [24:32]

* تفاوت نگاه کریمانه امام حسن علیه السلام با فودبلاگرهای امروزی، لذت آن در اطعام و لذت این در طعام! [28:42]

* لقمه‌ای برای من، لقمه‌ای برای او!؛ داستان غلامی که در درس کرامت، از امام زمانش نمره قبولی گرفت [32:18]

* امام کریمی که کوه صبرش چشمان نانجیبان را نمناک کرد! [34:55]

* جگری پاره پاره، وداعی غریبانه و آخرین درخواست کریمانه: " به خونخواهی من خونی نریزید"! [40:05]

* روضه؛ یک روح در دو بدن، درد فراق و تیر هایی که نه بر تن نازنین امام حسن علیه السلام که بر قلب شکسته امام حسین علیه السلام نشستند! [44:52]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
فرمود: «اِنَّ‌الله تَعالی اوْدَنی عادَتاً...» خدا من را به عادتی خو داده است و من هم خدا را به عادتی خو داده‌ام؛ لطافت در اوج. خدا من را عادت داده است که نعمت‌هایش را بر من ببارد و من هم او را عادت داده‌ام که نعمت‌هایش را بر مردم ببارانم. می‌ترسم عادتم را قطع کنم و او هم عادتش را قطع کند. کیف می‌کنی دیگر!

امام صادق (ع) فرمود: «کسی آمد، حالا ذکر خیر عثمان را هم کردیم، داستانی هم از ایشان بخوانیم.» می‌گوید: «یکی آمد جلوی عثمان بن عفان. او نشسته بود جلوی در مسجد. از او درخواستی کرد و عثمان برگشت گفت: «پنج درهم به این بدهید.» پنج درهم! سلام، هزار تومانی را می‌دهید، گدا می‌اندازد توی ماشین دوباره، خب آدرس بده بروم! گفت: «یک‌کم جلوتر می‌رود، چند تا جوان نشسته‌اند، از همان‌ها حاجت بخواه، به همان‌ها بگو، خود این‌ها خوب می‌فهمند آن‌ها کیستند.» با دستش هم اشاره کرد به ناحیه‌ای از مسجد که «فیه الحسن والحسین»، آنجا امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبدالله بن جعفر، دامادشان، شوهر حضرت زینب (س) نشسته بودند. این هم پا شد رفت سمت آن‌ها و سلام داد و درخواست کرد. حالا ببین هم می‌خواهد عطا کند هم می‌خواهد کرامت او هم حفظ شود؛ تربیت هم می‌خواهد بکند. این‌ها خیلی مهم است ها! کریم چطور عطا می‌کند که کرامتت حفظ شود؟ چطور؟ یک بخشش به این است که اونی که بهت می‌دهد، تو رفتار می‌کند خوردت نکند. یک جور هم تربیتت می‌کند که خودت هم ادب بشوی و برای هر چیزی خودت را خرد نکنی. کریم این‌جور برخورد می‌کند.

می‌گوید: «فقال له الحسن والحسین» امام حسن (ع) و حسین (ع) با هم گفتند: «آقاجون، اِنَّ المَسئله لا تُحَل... گدایی و درخواست حلال نیست مگر برای سه تا چیز: یا یک خونی دارد ریخته می‌شود، یا یک دینی است که دارد کمرت را می‌شکند، یا یک فقر و تنگدستی است که دارد به زمین گرم می‌زندت؛ یا بدهی سنگین داری، یا به نان شبت محتاجی، یا یک خونی دارد ریخته می‌شود. اینجا جای گدایی و ضد کرامت است.» کریم می‌خواهد کرامتت حفظ شود. حالا تو سؤال‌ات از کدام‌یک از این سه تاست؟ مشکلت از این‌هاست؟ مثلاً آره یکی از همین سه تا.

حالا پنج درهم داده بود عثمان. امام مجتبی (ع) دستور دادند پنجاه دینار که می‌شود پانصد درهم بهش دادند. کریم! ادب را ببین! محشر! تک‌تک دو ساعت بحث بکنیم! امام حسن (ع) اول دادند، سرعت و سبقت. بعد امام حسین (ع). امام حسین (ع) چقدر دادند؟ چهل‌ونه تا دادند. چرا؟ نمی‌خواهد اگر من بیشتر بدهم، یعنی معنایش این است که می‌شده از این بیشتر داد و نداده. معنایش این است که امام حسن (ع) کرم به خرج نداده که پنجاه‌ویک نداده. حفظ کرامت می‌کند تو عطا، حفظ کرامت امام حسن (ع)؛ یعنی خانه پری که می‌شده به تو عطا کرد، پنجاه تا بود. آن هم مال امام حسن (ع) است. کریم مطلق او است، من تهش زور بزنم چهل‌ونه تا. عبدالله بن جعفر هم چهل‌وهشت. حالا اینجا داستان این مدلی است. یک جای دیگر یک جور دیگر است. حالا می‌رسیم بهش که آنجا امام حسین (ع) بیشتر داد، عبدالله بن جعفر بیشتر داد. قاعده دارد.

چرا این آقا برگشت و رفت پیش عثمان دوباره؟ عثمان گفت: «چه خبر؟» گفت: «آره، رفتم و درخواست کردم و این آقا بود، موهایش سر و گوشش را گرفته بود، خیلی پر مو بود.» منظورش امام حسن (ع) است. «ایشان تا من درخواست کردم گفت برای چی می‌خواهی؟ یکی از این سه تا پاسخ دادم و پنجاه تا خودش داد، چهل‌ونه تا برادرش، چهل‌وهشت دامادشان.» می‌گوید عثمان گفت: «مثل این‌ها دیگر پیدا نمی‌شود. قدر بدانید. اولئکه، فَاتِمَ‌العلمُ، فَاتِمُ... این‌ها از سینه علم شیر خوردند و هذا الخیر والحکمه. این‌ها خیر و حکمت تو مشتشان است. همان‌ها اگر کسی هم به دادت برسد، همان خودشان هم آخر می‌دانند این کرم از کی برمی‌آید.»

روایت بعدی دارد؛ این هم چند مدل داریم. روایت دارد که یک مردی آمد خدمت امام حسن (ع). حضرت پنجاه هزار درهم بهش دادند و پانصد دینار. به قول ما تاکسی گرفتن، اسنپ گرفتن. فرمودند: «برو یک حمال پیدا کن بردار بیار.» رفت حمال را آورد. از این لباس‌های پوستی تهیه، «لسان» بهش می‌گویند، به قول ما جلیقه. می‌گوید حضرت جلیقه‌شان را درآوردند دادند به این حمال. فرمودند: «رسیدیم آنجا دم خانه‌شان ازش کرایه نگیری، کرایه‌اش را من حساب کردم.» آقا پنجاه هزار درهم دادم، پنجاه هزار درهم با پانصد دینار جدا، اسنپ بگیر من را هم برسان. می‌فرماید: «کرایه‌اش را هم حساب کردم، کرایه باهاش حساب نکنی. هذا کراءُ الحمال.» این کرایه حمال است.

اعرابی آمد. حضرت فرمود: «اعطوه ما فی الخزانه.» هرچی تو گنجینه داریم بهش بدهید. هرچی هست می‌دهد. آن هم گشت نگاه کرد، دید بیست هزار درهم دارد. خیلی زیبا است! همه‌اش محشر است! این آب از دهن آدم راه می‌افتد. دادند به این اعرابی. اعرابی برگشت گفت: «آقا یک‌کم وقت می‌دادید یک‌کم توضیح بدهم حالا مشکلم چیست. تَرَکَ یعنی ابُوهُ بحاجتی و انشُرو مَدحَتی...» هم یک‌کم توضیح بدهم چی می‌خواهم، هم یک‌کم شما را... آخه ما مثلاً یکی می‌آید بهمان یک حالی هم می‌دهد دیگر! شما که این‌قدر با کرامتی، این‌قدر خوبی، من شما را از قبل می‌شناسم، من همه سخنرانی‌های شما را گوش کردم، فضیلت... می‌گوید: «بعد وقت می‌دادی من هم خوب توضیح بدهم اصلاً مشکلم چیست، هم یک‌کم از شما تعریف کنم.» بداهه شروع کردند این سه بیت را سرودن:
«نَوالُنا خَضِلٌ یَرْتَعُ فیه الرَّجاءُ و الأَمَلُ»
ما خانواده‌ای هستیم که بخشش‌مان در یک جایگاهی است که همه امیدها آنجا تأمین می‌شود، در آن جایگاه.
«تجودُ قبلَ السُّؤالِ أنفُسُنا»
ما قبل درخواست خرج می‌کنیم. حالا ببین چرا:
«خَوفاً علی ماءِ وجهِ مَن یَسْئَلُ»
ترسم از اینکه یک‌وقت آبرو نریزد این وسط، ماءُ وجه نیاید، آبرو...
«لَو علمَ البحرُ فضلَنا لَنا لَقَا»
«مِن بَعدِ خیرِهِ خَجِلُ»
دریا اگر بداند کرم ما چیست، از بودن خودش خجالت می‌کشد؛ دیگر اسم کار خود را نمی‌گذارد عطا و بخشش.

امام حسن (ع) دارد که نشسته بودم، امام حسن (ع) تو مسجدالحرام، قبل از درخواست، تو حرم، نشانه‌های کرامت است دیگر. خدا نصیبمان بکند. حضرت دیدند یکی نشسته تو مسجدالحرام دارد دعا می‌کند، دارد می‌گوید: «خدایا یک ده هزار درهم به ما برسان.» می‌گوید سریع حضرت رفتند منزل، به این هم هیچی نگفته، رفتند منزل «فَنَصرفُ إلی...» ده هزار درهم و روش آوردن دادند کسی بهش بدهد. چون داشت از خدا می‌خواست، ضایع است دیگر! آقا من شنیدم حاجت داشتی، می‌گفتی. این‌ها اگر می‌خواست درخواست بکند که خودش می‌خواست از خدا خواست. معلوم می‌شود که ارزش داشت برای خودش، ارزش قائل بود برای آبروش که از کسی درخواست کند. من همین‌جور بهش می‌رسانم که کارتش عکس بگیر، بفرست برایم. از یک جایی می‌روم شماره کارتش را پیدا می‌کنم، نفهمد به اینکه یکی شنیده و بعد کمک کرده و این‌ها. این‌ها ریزه‌کاری‌های کریم است.

بعد دارد که طبق چیزی که ایشان تو این کتاب نوشته دارم می‌خوانم، می‌آیم جلو. بعدها توی ترتیب باید مرتب شود. بعضی‌ها را باز دوباره تکرار می‌کنم بعضی موضوعات را جلوتر. یک روایت با این مضمون فعلاً اینجاست. وارد شد به یک جماعتی. حالا اینجا برعکس، دو تا روایت دارد که حضرت وارد شدند. یکیش این است که گداها نشسته بودند داشتن یک چیزی می‌خوردند. یکیش این‌که بچه‌ها نشسته بودند یک چیزی می‌خوردند که حالا جلوتر می‌خوانم برایتان ان‌شاءالله. اینجا برعکس، حضرت سر سفره بودند این‌ها وارد شدند، سلام دادند و نشستند. حضرت فرمودند که سفره را برای خوردن پهن کرده بودند. شما پهن بوده، بسم‌الله گفتم برایتان. اینجا بحث چیز بود که عبدالله بن جعفر بیشتر داد.

بی‌نهایت دارد که خیلی جالب و فوق‌العاده‌ای است. دارد که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبدالله بن جعفر رفتند حج. ساک‌هایشان را گم کردند. مگر مواجه شدید؟ همه گم کردند ساک‌ها را. گرسنه و تشنه دیدند یک جای خیمه‌ای یک پیرزنی توش است. آمدند پیرزنه، گفتند: «هَل مِن شراب؟» آب داریم ما بخوریم؟ گفتش که چند تا گوسفند اینجا هست، شیرش را بدوشید بخورید. نوشیدند و خوردند و گفتند: «خوردنی هم یک چیزی هست ما یک‌کمی بخوریم؟» گفت: «چیزی که ندارم، مگر اینکه یکی از این گوسفندها را برایتان سر ببرم کباب کنم بخورید.» و خودش هم پیرزنه، گوسفنده! خوش به حال اونی که این‌جور به تورش یکی بخورد بعد امام زمانش در بیاید. خوش به حالش واقعاً اونی که کریم است تو این بزنگاه برده! یک‌وقتی یکی جلوی در یک لیوان آب از همون یا امام زمان یا معتادان! عبدالرحیم هیچی! بعدش کباب کرد گوسفنده را داد و این بزرگواران یک استراحتی کردند و تو این روایت دارد که گذاشتند هوا سرد شود. تو یک روایت دیگر دارد که قیلوله تمام که شد، خواستند بروند، گفتند: «که ما چند نفر از قریشیم، داریم می‌رویم حج. برگشتیم مدینه هر وقت هر مشکل و کم و کسری داشتی تو این بیابان اطراف مدینه بوده دیگر، بیا مدینه هر کاری داشتی به خودمان بگو. ما را پیدا کن، بگو آقا چند تا بودند قریش و این‌ها، تو قبیله قریش بیایند ما را پیدا کنند، اسم نبردند، ما را پیدا کن و بگو کارت را انجام بده.»

رفتند و شوهر این پیرزنه آمد خانه. این هم شروع کرد خبر داد که آره جماعتی آمدند و گرسنه و تشنه بودند و من هم یک گوسفندی سر بریدم و تو این روایت اینجا مال کشف‌الغمه اربلی دارد که پیرمرده ناراحت شد. تو یک روایت دیگر دارد گرفت پیرزنه را زد، یک پس مفصل که فلان فلان شده تو به چه حقی گوسفند برای جماعت نشناخته، همین فقط این‌ها گفتند ما یک جماعتی از قریشیم، گوسفند من را برای چی کشتی واسه این‌ها کباب کردی به چه حقی؟ می‌گوید قضیه گذشت و کسری بودجه خوردند زن و شوهر، مشکل اقتصادی، مدینه می‌فروختند و یک‌بار که این پیرزنه رفته بود مدینه، داشته باشید. یک‌بار که پیرزنی رفته بود مدینه، خیلی فنی یعنی سفارش این وسط لایو پرانتز بهتان بگویم هیچ‌وقت به خواندن روایت به متن فارسیش اکتفا نکن. همیشه متن ندارد. هرچی ریزه‌کاری تو متن عربی است. تو متن فارسی خودتان عربی یاد بگیرید، عربیش را بخوانید. ترجمه اصل مطلب گاهی می‌افتد. اینجا یکی از آن نکات فنیش است.

می‌گوید که پیرزنه آمد تو یکی از این بازارهای مدینه، یکهو امام حسن (ع)، حضرت نشسته بودند جلوی در. حضرت شناختنش. «فَعَرِفَ الأَعجُوزَ و هیَ لهُ مُنکرَه.» پیرزن امام حسن (ع) را نشناخت. امام حسن (ع) شناختن. حالا من مثلاً بنده طلبه هزار جا خانه هزار نفر می‌روم دیگر. شهرستان می‌رویم تبلیغ، می‌رویم زیارت، می‌رویم. من را هم دعا کن. نشناخت پیرزن، نشناخت امام حسن (ع)، امام حسن (ع) شناختن. پیرزنه! حضرت غلامشان را فرستادند، رفت پیرزنه را برگرداند. فرمود: «یا اُمّ، تَعرفینی؟» مادر شناختی من را؟ گفت: «لا.» فرمود: «اِنّا کُنتُ یومَ کَذا و کَذا...» در فلان وقت آنجا مهمانت بودم، گوسفندان ذبح کردی. پیرزنه گفت: «بِأَبی أنتَ و اُمّی.» پدر و مادرم فدایت! یعنی گوسفند که چیزی نبوده، فدایت کردم. باطن‌های وجدان‌های پاک، فطرت‌های آماده. مدینه نمی‌شود اماما، ولی تمام شد.

می‌گوید حضرت دستور دادند که هزار تا گوسفند بهش بدهند. هزار تا گوسفند و هزار دینار بهش بدهند. بعد تازه به غلامشان فرمودند: «ببرش پیش برادرم حسین (ع).» برو پیش امام حسین (ع). امام حسین (ع) فرمودند: «برادرم حسن (ع) چقدر بهت داد؟» گفت: «هزار دینار، هزار گوسفند.» فرمود: «من هم هزار دینار.» اینجا دیگر کمترش نکردم. چرا؟ چون اینجا دست اول دست و پیرزنه بود. چون مقام برگرداندن، برگرداندن عطا دیگر کم نمی‌گذارد. بعد نه بیشتر کرد نه کمتر کرد، معادل امام حسن (ع) بخشید. رسید به عبدالله بن جعفر. پرسید: «حسن (ع) و حسین (ع) چقدر بهت دادند؟» گفت: «این‌طور...» گفت: «دو هزار.» گفت: «حسن (ع) و حسین (ع) دو هزار دینار، دو هزار گوسفند.» گفت: «من هم معادلشان بهت می‌دهم.» معادل آن دو تا، معادلش می‌شود دو هزار تا دیگر. دو هزار تا، دو هزار دینار، من دو هزار گوسفند. با چهار هزار گوسفند دامداری زد دیگر! وقتی برگشت کشتارگاه، ترانزیت گوسفند راه افتاد از آنجا، از مدینه به روستا. چهار هزار تا گوسفند، نمی‌دانم کجای مدینه بودند. چهار هزار تا که می‌گوید این هم برگشت به شوهرش گفتش که این‌ها که به قول ما گرفتی ما را زدی به خاطرشان، چهار هزار تا گوسفند دادند، چهار هزار دینار.

عطای به امام، خیلی تعابیر عجیبی است. دارد که یکی نامه نوشت به امام مجتبی (ع). نامه داد. حضرت فرمودند: «یک درخواستی دارد.» قبل اینکه نامه را وا کنم بخوانم، فرمودند که برو حله. گفتند که بهش گفتند: «یا ابن رسول‌الله خب یک نگاه می‌کردی تو نامه که اصلاً چی نوشته؟» تعابیر را ببینید، خیلی عجیب است! فرمود: «اَخشا اَن یَسالَنی‌اللهُ...» بترسم خدا از من سؤال کند. «اَنزَلُ مقامَه حتی اَقرَأُ رُقعَتَه.» یعنی منظورشون که بهش گفتم برو، بعداً می‌روم نامه را می‌خوانم ببینم چی لازم داشت واسش می‌فرستم. اینی‌که نگهش دارم جلو خودم وایسد تا من نامه‌اش را بخوانم، ترسیدم خدا روز قیامت از من سؤال کند بابت اینکه چطور راضی شدی که این جلوی تو این‌قدر به ذُلّ مقامش راضی شدی، خردش کردی. می‌شد جلوی خودش نخوانی. می‌شد آن پشت بخوانی. اگه خدا اینجوری سؤال می‌خواهد بکند حساب و کتاب که امام می‌ترسد که هیچی! امام مجتبی (ع) می‌ترسد که از من سؤال اینجوری می‌کند خدا. مگه اصلاً از امام حسن (ع) هم سؤال می‌کند؟ ما خیلی حسن گفتیم می‌رویم بهشت. خود حضرت الان نگران بچه ریزه‌کاری‌هایی است که این را نگهش داشتم وایساده، خجالت‌زده سرش پایین که من نامه‌اش را بخوانم بعد با دلهره که حالا جواب بدهم ندهم. نامه هر درخواستی همان‌جا در لحظه، توقع نابجاست. رفتار کریمانه. خرد نشود، خوار نشود، حقیر نشود. خیلی سخت است. بحث آبرو مؤمن هم از آن چیزهایی است که اصلاً نه تعارف دارد، نه خدا مرخصی به کسی داده، معادل تخریب کربن. خیلی رابطه عجیب غریبی هم تو این زمینه دارد.

توی روایت دیگری دارد که به به به! آدم می‌ترسم کیف می‌کند. یکی آمد برای حاجتی نامه داد به امام حسن (ع). حاجتی داشت. حضرت فرمودند که برو حاجتت را تو نامه بنویس بده. نامه‌ات را بده من. تو گفتن باز کوچک می‌شود دیگر. خیلی راحت‌تر حرفش را می‌زند تا وقتی می‌خواهد بگوید هی کلمات را بالا و پایین می‌کند، هی لحنش را بالا و پایین می‌کند. بعد دارد صدایش خودش دارد دیده می‌شود. آقا بنویس دیگر. بنویس بده من حلش می‌کنم. فرستاد. حضرت دو برابر اونی که می‌خواست واسش انجام دادند. بعد یکی از آن‌هایی که آنجا نشسته بود برگشت گفت: «ما کانَ أعظَمَ برکَهَ الرُّقعَهَ علیه یا ابنَ رسول‌الله.» این نامه چقدر برکت داشت پسر پیغمبر. یک نامه چقدر چیز بهش دادی. ببین نگاه کریم را ببین که خودش را بدهکار می‌داند، طلبکار نمی‌داند، توقع ندارد. فرمود: «برکتها علینا اعظم.» برکت این نامه به ما بیشتر بود تا برکت به آن بابا. من بیشتر گیرم آمد تا آن بابا. چرا بیشتر گیرم آمد؟ «حینَ جعلنا للمعروفِ أهلَاً.» این باعث شد خدا ما را اهل کار خیر کرد. نگاه، ما را اهل کار خیر کرد. «اما علمتَ اَنَّ المعروفَ ما کانَ ابتداءً من غیرِ مسئله؟» فرمود که مگر نمی‌دانی معروف اونی است که بدون درخواست بدهی. بعد ببین چقدر تعابیر عجیبی. فرمود: «اونی که درخواست می‌کند بهش می‌دهی این دیگر همچین کار خوبی نیست.» این در واقع ما به‌ازای آبرویی است که داده. آبروش را داده، پول می‌دهد، یک چیزی بهش می‌دهی. یا کار می‌کند بهش یک چیزی می‌دهد. آخه آبرو می‌دهد یک چیزی بهش می‌دهی. وقتی درخواست کرد، آبرو داده. حالا من یک چیزی دادم، معامله است دیگر. یک چیزی داده یک چیزی گرفتم. یک چیزی گرفتم یک چیزی دادم. ولی قبل اینکه درخواست بکند بدهی، این عطا است. این معروف است.

دیگر چی؟ دیگر دارد که حضرت دو بار از مال خودشان خارج شدند. اصلاً نمی‌شود تصور کرد. آقا مثلاً شما الان یک ویلا داری، یک زمین داری، ماشین داری، فرش خانه، انباری، وسیله، تلویزیون از مال خودت خارج بشود. نمی‌فهمم یعنی چی. یک صفر، دو بار صفر شدن امام حسن (ع). حالا پرسیدند هم که از کجا آوردند؟ یک بخش کار خودشان بوده، زمین‌هایی که داشتند، ارث پدری و زحمات امیرالمؤمنین (ع)، فعالیت‌های اقتصادی خودشان و چیزهای مختلفی بوده. دو بار از مال خارج شدند. سه بار با خدا مقایسه کردند که از هر چیزی که هست نصفش مال خدا. می‌گوید تو این مخمصه حتی این‌طور بود که یک جفت کفش که برایشان مانده بود، نصفش را می‌دادند، نصفش را نگه می‌داشتند. دو تا کفش بوده، شاید منظور دو تا کفش بوده یا حالا آن یک لنگه مثلاً خاصیتی داشته برای آدمی که یک پا ندارد، مثلاً یک پا. شاید هی سؤال ازش خلق می‌شود.

توی روایت دیگری دارد که این را بخوانم بامزه است. این اصلاً این روایتش مال فخرالدین کاشفی است. سه روایت فارسی. می‌گوید: «روزی عربی بدشکل و بسیار زشت میهمان حضرت شد.» بامزه است. «آمد و بر سر سفره نشست.» نشست سر سفره امام حسن (ع). «از روی حرص و اشتهای فراوان مشغول غذا خوردن.» «از آنجا که خوی امام و این خانواده کرم و لطف است، آن جناب از غذا خوردن او خوشحال گشت.» لذت کریم از چیست؟ از اطعام. کثافت ازت خوشحال شدم. این تبسم کردم وسط غذا. حضرت پرسیدند که زن داری یا مجردی؟ گفت: «دارم، زن دارم.» بچه چند تا داری؟ گفت: «هشت تا دختر دارم که خودم از همه این‌ها خوشگل‌ترم ولی آن‌ها از من پرخورترند.» طبیعتاً هیچ‌کس نمی‌آید آن هشت تا را بگیرد. می‌گوید که حضرت یک تبسمی کردند و ده هزار درهم بهش دادند و فرمودند که هم خودت بردار هم خانمت هم هشت تا بچه‌ات بده از این درهم. کریم دنبال بهانه می‌گردد دیگر برای عطا. اسمشان آمد مثلاً جهیزیه‌شان. آقای پولی، آقا یک پولی هم اگه جور می‌شد یک کاری برای این‌ها می‌کردیم. هیچ اسمشان که می‌آید، یادشان که مطرح می‌شود، کریم این است اصلاً. خیلی عجیب غریب.

کنیزی آمد یک شاخه ریحان به امام حسن (ع) داد. حضرت فرمودند: «أنتِ حُرَّهٌ لوجهِ‌الله.» برو آزادی. بعد فرمود: «خدا ما را ادب کرده که به ما فرموده: «اذا حُییتُم بِتَحِیَّهٍ فحیّوا بِاَحسَنَ مِنها.» هدیه که بهتان دادند خوشگل‌ترش را برگردانی.» تو به من یک شاخه ریحان دادی، خوشگل‌ترش هم این است که من تو را آزادت کنم. «سَخا علی العبادِ فریضهٌ للهِ یُقرا فی کتابٍ مُحکَمٍ» سخاوت به بنده‌های خدا واجب است. «وَعدَ العبادَ الأسخیاءَ جِنانَهُ» خدا بنده‌های با سخاوتش را برده بهشت داده. «وَعدَ البُخلاءَ نارَ جهنمَ» به بخیلان وعده جهنم داده. «مَن کانَ لا تَندی یداهُ بنائِلٍ» شعر از امام حسن (ع) است. اونی که آقا از دست آب نمی‌چکد، خیلی به کسی نمی‌رسد. «فَلَیسَ ذاکَ بمُسلمٍ.» اصلاً مسلمان نیست. از دستش نمی‌رسد به بقیه چیزی، مسلمان نیست.

توی روایت دیگری دارد که حالا چند تا روایت با همین مضمون دارد، من حالا بعضی‌ها را بخوانم. دارد که یکی آمد خدمت حضرت درخواستی کرد. حضرت فرمودند: «حقُّ سؤالِکَ ایّاهُ مُعظَمٌ لَدَیَّ.» این حق، حقی که از تو به گردنت می‌آید بابت درخواستی که ازم می‌کنی خیلی برای من سنگین است، بهم فشار. سائل حق دارد به گردن اونی که ازش درخواست. ما که پول می‌دهیم حق داریم به گردن‌ها. بعد فرمود که وظیفه‌ای که من در قبال تو دارم خیلی بهم سنگین است و «و انّ یدی تَعجِزُ أنْ أُنیلَکَ بما أنتَ أهلٌ.» دست من هم عاجز است از اینکه اونی که واقعاً تو لایقشی بهت بدهم. همیشه خودش را در مقام تقصیر و کوتاهی و بدهی می‌بیند. کریم هرچقدر هم در راه خدا زیاد بدهی بازم کم است و «و کلُّ ما فی یدیّ و فاءٌ لِشُکرِکَ.» و هرچی هم که تو دست من باشد وفایی است به شکر تو. «اِنْ کُنتَ تَقبَلُ هذا المقدارَ القلیلَ منّا و منّی...» اگر قبول می‌کنی این مقدار کم را از ما و از من برمی‌داری بار سنگین این وظیفه‌ای که در قبال تو دارم بابت این درخواست. من بهت این را عطا. گفتش که: «یا ابنَ رسول‌الله، قبول می‌کنم و شکر می‌کنم عطیه را.» بعد می‌گوید حضرت وکیلشان را صدا زدند، شمردن هزینه‌ها را این‌ها که چقدر درمی‌آید که به این بدهند، بدهی‌هایی که دارند سوا کرد. فرمودند: «چقدر اضافه می‌ماند؟» حساب کرد دید پنجاه هزار درهم می‌ماند. فرمودند که: «کجا گذاشتی این پنجاه هزار تا را؟» گفت: «پیش من است.» حضرت فرمودند: «بردار بیار همه‌اش را.» و آورد و حضرت همه را دادند به این آقا. «باربر هم پیدا کن بردار بیار.» رفت دو تا حمال آورد.

می‌گوید حضرت عبایشان را اینجا، آنجا طیلسان بود اینجا عبا. حضرت عبایشان را درآوردند دادند به این دو تا. «خانه ازش کرایه نگیرید، کرایه‌اش هم یک هوای من است. هذا اُجرهُ حملِکُما.» و لا تا خدا چیزی ازش نگیریم. یکی گفتش که ببین چقدر کریم این است. بعد یکی از این موالی برگشت گفت: «ما عندنا والله ما عندنا درهم.» آقا دیگر پول نماند پیش ما، هیچی نماند. حضرت فرمود: «ولی پیش خدا خیلی چیز ماند. عندالله اجرٌ عظیم.» خیلی چیز الان پر شدیم بابا. چی خالی شد؟ پرپریم. خزانه پر پر شد. خزانه که خالی شد کریم این است. دیگر چی؟ می‌گوید حضرت دستور دادند به یکی از همسایه‌هایشان دو هزار درهم بدهند. وقتی که دادند همان برگشت گفت: «ببین چقدر عجیب است! چقدر حساب و کتاب‌های عجیب غریبی است!» برگشت گفت: «جزاکَ اللهُ خیراً یا ابنَ رسول‌الله.» خدا خیرت بده پسر پیغمبر. حضرت فرمودند که با این دعایی که کردی در مقام جبران کردن کاری که برایت کردم. یک کاری همین دعا کردی، «جزاکَ اللهُ» ارزش معرفتی خیلی بالا داشت. فلان جا هم یک دو میلیونی برای ما خرج. انگشتر دو میلیونی به ما داد ولی بازم سه میلیون من دست برتر دارم. دل شکسته که برای تو دعا کرد ده میلیون برابر کارتو واست کار کرد. بدهکاری خیلی عجیب غریبی است این‌جور حساب و کتاب‌ها. این‌ها را فقط یک کریم این شکلی حساب و کتاب می‌کند که همیشه خودش را در مقام بدهکاری می‌داند.

دیگر چی؟ «لم یَقُل لسائلٍ قَطُّ لا.» هیچ‌وقت به هیچ گدایی نه نگفت. «و کانَ لا یَعرِضُ بِأَحَدٍ حتی یحتاجَ الی غیرِه.» نمی‌شد کسی بیاید سمتش احتیاج به یک چیز داشته باشد، یک طور باهاش رفتار کند که این برای تأمین نیازش به یکی دیگر غیر از امام حسن (ع). همه کارش را خود حضرت. نمی‌رسید به نفر دومی. روایت بعدی حالا این باز تو این مضمون چند تا روایت دیگر هم دارد. خیلی زیبا است، خوانده بودیم. دارد که مجیح قصاب می‌گوید که دیدم امام حسن (ع) نشستند، یک سگی هم کنار حضرت. «کلّما أکلَ لُقمَهً طَرَحَ للکَلبِ مثلَه.» هر لقمه‌ای که خودشان می‌خوردند یک لقمه برای سگ پرت می‌کرد. این آقا این‌ها که سگ‌بازار بول نگیرند از این حرف، یک چیز دیگر است. سگ نداشتند حضرت که برای خودشان یک سگی بود داشت رد می‌شد سگه. آره. بعد هم پا نشدند بروند تو بیابان بهش غذا بدهند. آمده آنجا نشسته، حضرت دارند می‌خورند، این هم آمده. «تو باغ رسول‌الله الا أرجمُ هذا الکلبَ طعامَکَ؟» آقا سنگ بزنم سگه برود؟ فرمود: «إنّی لَأستَحیی مِن‌اللهِ أنْ یکونَ ینظرُ فی وجهی و أنا آکلُ.» از خدا خجالت می‌کشم یک موجود صاحب روح باشد بهم نگاه کند در حالی که من دارم می‌خورم، بعد من اطعامش نکنم.

برنامه بلاگر تمیه دیگر. تو این بلاگرها لمبونوندنشان پشت فرمان و پشت قبرستان و بالای کوه تو دره غذای آنچنانی. فود بلاگر را من می‌خورم کیف می‌کنم، تو کوفت کن، تو نگاه کن، با تو لایک کن، فالو کن، من بروم بالا پول بده، من می‌روم مراکش چیزی می‌کنم واسه تو تعریف می‌کنم. من حیوانم، نه لعیمند. این از چزوندن بقیه کیف می‌کند. لعیم از طعام کیف می‌کند. کریم از اطعام. لحیم چزوندن بقیه کیف می‌کند اکرام بکند.

یک روایت دیگر دارد می‌گوید که حضرت رد می‌شدند از یکی از این باغ‌های مدینه. دیدند یک غلام سیاهی که چوب دستی دارد، نان دستش است، رقیف، وایساده. «یَأکُلُ لُقمهً و یُطعِمُ الکلبَ لُقمهً.» یک لقمه خودش، یک لقمه واسه سگ می‌اندازد. هی دوتایی خوردن تا تمام شد. امام حسن (ع) بهش فرمودند که: «چرا سهمیه‌بندی کردی؟ یک لقمه خودت، یک لقمه سرش هم کلاه نگذاشتی که مثلاً نصفش را گاز بزنی یک تکه به آن بدهی.» قشنگ پایاپای یکی خودت یکی آن. گفت: «استَحیَت عَیْنایَ من عَیْنِه أنْ أُقابَنَهُ.» خجالت کشیدم وقتی دارد نگاهم می‌کند سرش کلاه بگذارم. پیرمرد سیاه. گفت حضرت فرمودند: «غلام من! غلام کی هستی؟» گفت: «غلام ابان بن عثمان.» باغ باغ کیست؟ گفت: «باغبان بن عثمان.» «أَقْسَمتُ علیکَ لا تَبْرَحْ حتی أعودَ إلیه.» قسمتت می‌دهم تکان نمی‌خوری بروم برمی‌گردم. امام زمان، امام کریم. حالا اینجا حسب ظاهر طرف دارد امام می‌بیند، امام به حسب ظاهر دارد می‌بیند. ما هم بیست‌وچهار ساعته امام دارد ما را می‌بیند دیگر. امام بانک کریم. همه‌شان کریمند دیگر.

می‌گوید رفت حضرت غلام و باغ را با هم خرید. آمد پیش غلام. گفت: «غلام! خریدمت.» پاشا سرپا. گفت: «سَمْعاً و طاعَهً للهِ و لِرسولِهِ و لکَ یا مولای.» هرچی بگویید آقا گوش به فرمانم. فرمود که: «باغم خریدم.» بعد فرمود: «آزادت کردم. باغم دادم به تو. و الحائطُ هِبَهٌ منّی إلیکَ.» باغم هدیه من به تو. چه آدم با معرفتی بوده دمش گرم. می‌گوید برگشت گفت: «یا مولای! قد وهبتُ الحائطَ للذی وهبتَنی.» برای خدا آزادی. بعد فرمودی باغ به من بخشیدی. باغم به همان یک بخش دیگر من را بهش بخشیدی. غلام با معرفت.

چند تا روایت سریع بخوانم و دیگر تمامش کنم. دارد که در مورد عفو حضرت. یکی از ویژگی‌های کریم عفو. اشاره کرده بودم. تو را که نشسته بودم، فقرا نشسته بودند. تکه‌های نان خشک ریخته، شکسته، نشسته بودند می‌خوردند. از رو زمین، از رو زمین جمع کرده بودند نشسته بودند می‌خوردند. دعوت کردند حضرت را. آقا بفرما. «فَأجابَهُم إلی ذلک.» نشست. بعد فرمود: «اِنَّ‌اللهَ لا یُحِبُّ المتکبّرینَ.» عرض کردم رد دعوت نشانه تکبر. خوشش نمی‌آید. نشست خوب با این‌ها خورد غذا را. غذا که تمام شد نه اینکه یکم نشست گفت پاشیم بریم خانه ما این‌ها چیست. پاش، خوب که تمام شد. «دَعاهُم إلی ضیافهٍ.» برد خانه. «أطعَمَهُم و کَساهُم.» هم غذا داد هم لباس داد هم کلی با پول و تجهیزات فرستادند که این بابت اینکه این‌ها دعوت کردند، دعوت به همچین چیزهایی که از تو خیابان جمع کرده.

یک روایت، یک روایت دیگر دارد که «مرَّ علی صِبیانٍ.» رد می‌شد بچه‌ها نشسته بودند، کر و کثیف می‌خورند دیگر. ماست را می‌ریزند با دست هم می‌زنند. حالا بچه‌های باحالی بودند. دعوت کردند امام حسن (ع) آقا بفرما. می‌گوید حضرت نشستند کنار این‌ها. بعد این‌ها را «حَمَلَهُم إلی منزلهِ.» برداشت برد بغل گرفت، رو دوش گرفت. «فمَنَّ بِهِم بِبِرٍّ و معروفٍ.» خوب هم به این‌ها رسید. بعد آخرش چی فرمود؟ «سبحان‌الله.» این‌ها کی بودند؟ فرمود: «عَلَیْهِمْ یَدِی لَهُم.» باز هم دست این بچه‌ها رو دست من بود. چون من بابت کاری که برایم کردند دعوتشان کردم. این‌ها قبل اینکه من کاری برایشان کرده باشم من را دعوت کردند. باز هم این‌ها رو دست زدند به من. «عَلَیْهِمْ یَدِی لَهُم.» بچه‌ها به من امام مجتبی (ع) رو دست زدند. عطای این‌ها بالاتر بود از کاری که من واسه‌شان کردم.

و چند تا روایت دارد که دیگر حالا وقت نیست. خیلی حیفم می‌آید. روایت‌های فوق‌العاده‌ای هم هست تو ایجاد. دارد که درخواست طرف را بهش عنایت کردم، جواب دادم. بعد فرمودند که: «شرمنده بیشتر از این‌ها نداشتم.» ببخشید، عذرخواهی می‌کردند. و یک روایت دیگر هم دارد که در مورد اکرام همسایه. چون گفتم یک روایت دیگر دارد. توهینی کرد به حضرت. آن را من رویم نمی‌شد. یعنی خیلی فکر کردم که بخوانم برایتان. این هم رویم نمی‌شود. چون طرف هم توهین می‌کند به امام حسن (ع) هم امیرالمؤمنین (ع) هم حضرت زهرا (س) به پدر و مادر حضرت. تو روایت هم آمده. می‌گوید مروان که خوب خطبه می‌خواند، لعن امیرالمؤمنین (ع) می‌کرد. امام حسن (ع) هم می‌شنیدند چیزی نمی‌گفتند. بعد هر جمعه بالا منبر سب امیرالمؤمنین (ع) می‌کرد و «الحسنُ یَسمعُ فلا یردُ شیئاً.» پاسخ نمی‌دادند امام حسن (ع). یک بار مروان یکی هم فرستاد گفت: «برو این توهین‌ها را مستقیم خودت به حسن بن علی (ع) بگو.» رفت توهین کرد به پدر و مادرش. بعد امام حسن (ع) فرمودند: «برگرد برو به مروان بگو که والله هر چقدر تو زور بزنی من در پاسخ تو دشنام نمی‌دهم. موعد من و تو الله.» اگر این‌ها که گفتی راست است در مورد من و پدر مادرم، خدا خیرت بده که راست گفتی. «و ان کنتَ کاذباً فاللهُ أشدّ.» اگر دروغ گفتی حسابش با خداست. نحوه برخورد کریم.

بعد دارد که وقتی از دنیا رفت مروان، تو تشییع جنازه امام حسن (ع) گریه می‌کرد. گفتند: «آخه تو که این‌جور به قول ما پدر این آقا را درآوردی، آتش به جگرش زدی، تو دیگر برای چی گریه می‌کنی؟» گفت: «با دستش کوه را نشان داد. من با کسی این کار را می‌کردم که حلمش از این کوه بیشتر بود.» می‌فهمیدند این‌ها اهل بیت (ع)ند. می‌گوید یک همسایه‌ای داشت امام حسن (ع)، یهودی بود. این دیوار خانه‌اش سوراخ شده بود. نجاست‌ها حالا از سرویس بهداشتی بود از کجا بوده می‌آمده تو خانه امام. یهودی خبر نداشته. یک بار زن یهودیه می‌بیند این‌ها را. می‌آید به شوهرش می‌گوید که: «خبر داری چقدر نجاست خانه‌مان رفته تو خانه حسن بن علی (ع)؟» «فَفَزِعَ الیهودیُّ إلیه مُعتَذِراً.» برای عذرخواهی که می‌آید چه جوری برخورد می‌کند؟ آمد برای عذرخواهی. حضرت فرمودند: «أمرَنی جدّی بإکرامِ الجارِ.» جدم سفارش کرد هوای همسایه را باید داشت. باید احترام کرد به همسایه. «فأسلمَ الیهودیُّ.» یهودی مسلمان شد. ده جلسه فلان سخنرانی ما را گوش بده مسلمان. اکرام.

چند تا روایت دیگر هم دارد که دیگر چون وقت گذشته نمی‌خوانم. می‌خواستم یک روضه هم بخوانم که مرتبط با بحث بود که حیف است البته. ما تو همه جلسات روضه مرتبط با آن بحث را خواندیم دیگر. حالا شب میلاد امام حسن (ع) هم هست به روضه امام حسن (ع) نرسیدیم ولی تو داستان دفنشان هم کریمانه برخورد کردند. بخوانم خسته نیستید؟ تا اینجا که تحمل کردیم دیگر. اینجا دارد که چند تا روایت است. حضرت سفارش کرده بودند که در مراسم تشییع من به اندازه ظرف حجامت خون رود جاری بشود. دعوا و این‌ها نشود. می‌دانست فضا فضای پر تنشی است. فرمود اوضاع طوری نشود که دعوا پیش بیاید و خونی جاری بشود.

من حالا متن روایت را برایتان می‌خوانم. دو تا روایت برای این بحث. اولیش از ارشاد شیخ مفید دارد که «لمّا حضرت الحسنَ الوفاهُ...» موقع وفات امام مجتبی (ع) که شد، امام حسین (ع) را خاص، حالا خیلی روایت عجیب غریبی دارد توی این وداع این دو تا برادر با همدیگر که اصلاً دارد در حالی از دنیا رفت که دست امام حسن (ع) تو دست امام حسین (ع) بود و دست امام حسین (ع) را گرفته بود. خیلی لحظات عاطفی عجیب و غریبی تو داستان شهادت امام حسن (ع) که وقت جداگانه‌ای بیشتر ان‌شاءالله بخوانیم. اینجا دارد که به امام حسین (ع) فرمود: «یا أخی! برادر! اِنّی مفارقُکَ.» دارم ازت جدا می‌شوم. «و لاحقٌ بِربّی جلّ و بِربِّ عزّ و جلّی دارم ملحق می‌شوم. فقد سُمُّ من سُمِّ.» سم نوشیدم و «تَرُومُ لی کَبِدی فی تَشْتٍ.» فرمود کبدم داخل تشت، جگرم ریخت داخل تشت. من می‌دانم حالا کرامت را ببین، کریم را ببین، کریم را ببین. فرمود: «اِنّی لأعرفُ بمن سقانی السَّمَّ.» می‌دانم کی بهم سم داده. «و من أینَ دُحِیَتْ.» می‌دانم از کجام آورده. «أنا أُخاصِمهُ إلی‌اللهِ.» باشد با خدا حسابرسی می‌کنم آن کسی که بهم سم داد. «أُقسِمُ علیکَ حسینُ بحقّی علیکَ.» قسمتت می‌دهم حسین به حقی که به گردنت دارم. «أن لا تتکلّمَ فی ذلکَ بشیءٍ.» نبینم در مورد اینکه کی به من سم داده، چطور سم داده، یک کلمه با من حرف بزنی. قسمتت می‌دهم به حقی که به گردنت دارم، سؤال نکنی کی سم داده. نمی‌خواهم مطرح بشود کی بوده. این آقا اینجوری. کریم این است. «تنتظرُ ما یحدثُ اللهُ عزّ و ذکرُ فیه.» تو هم صبر کن ببین اوضاع من چطور زنده می‌مانم از دنیا می‌روم. ولی اگه از دنیا رفتم «فَغسِّلْنی و قَصِّرْنی و کَفّنّی.» خودت غسلم کن، کفنم کن. «وَاحْمِلْنی علی سَرِیرَتی إلی قبرِ جدّی رسول‌اللهِ.» اول من را ببر کنار قبر جدم پیغمبر (ص). آنجا وداع کنم، عهدی با او تازه کنم. «بعدَ مِنِّی اُحَمَّلُ إلی قبرِ اُمّی فاطمهَ بنتِ أسدٍ.» آنجا دفن کن در قبرستان و «و أنتَ تعلمُ أنَّ هؤلاءِ لا یَدَعُونَ أصلاً...» تو می‌دانی که این‌ها نمی‌گذارند اصلاً من را کنار قبر پیغمبر (ص) دفن کنی. «وَ أُقْسِمُ علیکَ باللهِ أنْ لا یُحْرَقَ فی أمری مِهْجَمَ دَمٍ.» که یک وقتی به اندازه یک ظرف حجامت خون ریخته نشود در ماجرای دفن من. کریم این است. برای مال مردم ارزش قائل است. برای جان مردم ارزش قائل است. در تشییع من خون از دماغ کسی نیاید. به من بی‌حرمتی کردند، توهین کردند. می‌خوانم برایتان. تیرباران کردند، نه بی‌حرمتی، تیرباران کردند بدن این کریم را. همین هم شد. آوردند و دعوایی شد و آن همسر پیامبر (ص) قشقره‌قی به پا کرد. جسارت‌ها و توهین‌هایی کرد که مفصل وقت نیست این جلسه. عرض امام حسین (ع) هم برخورد تندی با او کردند، پاسخ‌های سنگینی بهش دادند و فرمودند که: «خودت هم خوب می‌دانی برادرم به من توصیه کرد که نگذارم فتنه بشود. وگرنه اگه این توصیه امام حسن (ع) نبود می‌دانی با تو چیکار می‌کردم.» و این را دفع می‌کردند برادرم را اینجا. اصلاً داستانی بود که می‌خواست این فضایی که پاتوقی که درست کرده برای اولی و دومی که آره قبر پیغمبر (ص) به هم نریزد واسه همین هم داد و قال کرد، فتنه کرد. موهایش را دستش گرفت درآورد گفت: «اگه می‌خواهی این را دفن کنی اول گیسوهای من را ببرید.» فتنه‌انگیزی کرد این زن و اینجا کریمانه به دستور کریم اهل بیت (ع) امام حسین (ع) بردند برادر را به سمت قبرستان بقیع.

اینجا دارد در زیارت جامعه ائمه مؤمنین، زیارت مختصری است. تک‌تک اهل بیت (ع) با یک توصیفی دارد. «أنتم بینَ صریعٍ فی محرابٍ.» شما اهل بیت (ع) هر کدامتان یک طوری شدید. یکیتان را چند شب دیگر در محراب فرقش را شکافتند. «قد فَلَقَ سیفٌ هامَتَهُ.» فرقش را در محراب شکافت. این توصیف امیرالمؤمنین (ع). بعد توصیف امام حسن (ع) و با این یک خط تو این زیارت جامعه مختصر این‌طور توصیف می‌کند: «و شهیدٌ فوقَ الجنازهِ قد شُکّتْ به سهامُ أکفانٍ.» یکی از شماها هم کسی بود که این‌قدر تیربارانش کردند که کفنش تکه‌تکه شد. این تعبیر را محدث قمی توضیح می‌دهد. «شُکّتْ.» می‌گوید: «وقتی یک من عذر می‌خواهم دیگر دارم روضه بی‌پروا می‌خوانم. می‌خواهم کوتاهم بخوانم دیگر. این روضه یادگاری باشد از امام حسن (ع). روضه که نگفتیم و نشنیدیم.» می‌گوید: «این تعبیر «شُکّتْ» را کجا به کار می‌برند که با تیر پاره‌پاره می‌شود؟» گفت: «که محدث قمی از لغت می‌آورد می‌گوید وقتی یک نفر می‌آید تو خانه مار پیدا می‌کند با نیزه این‌قدر می‌افتد به جان این مار که از هر تکه‌ای از این مار کنده می‌شود یک طرف. اینجا می‌گویند «شُکّتْ».» چه جور تیرباران کرده بودند فراموها! «حتی استُحِلَّ مِن سَبعینَ سَهماً.» وقتی خواستند دفن کنند هفتاد تیر از بدن امام حسن (ع) درآوردند. روضه را تمام کنیم. هرچی امام حسن (ع) داشته امام حسین (ع). فدای آن آقایی که این‌قدر تیربارانش «حتی صارَ کَالقُنفُذِ.» این دیگر مال امام حسین (ع) است، مال امام حسن (ع) هم نیست. این‌قدر تیرباران شد بدنش شبیه بدن خارپشت. «علی لعنهُ اللهِ علی القومِ الظالمینَ. و سیعلمُ الذینَ ظلموا أیَّ منقلبٍ ینقلبونَ.»

خدایا به فضل و کرمت، به حق این کریمی که امشب اجازه دادی در محضرش باشیم، به یادش باشیم که این هم لطف تو است، نام مبارکش بر زبانمان جاری شد و تو می‌دانی که این کریم با آن حد از کرامت همین که ما امشب نشستیم دور هم یک چند ساعتی به یادش بودیم چطور این جمع ما را بهره‌مند خواهد کرد و عنایت خواهد کرد. خدایا به حق این کریم در این شب با فضیلت، در این نیمه ماه رمضان، به حق این مولود که فردا شب ولادتش دل امیرالمؤمنین (ع) و فاطمه زهرا (س) شاد می‌شود، امشب هدیه ما، عنایت ما، اوج کرامتی که می‌خواهی در این میلاد در این ماه رمضان نصیب ما بکنی، عطیه‌ای که به ما عنایت می‌فرمایی فرج آقامان و ظهور آقامان امام زمان (عج) قرار بده. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمرمان نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق‌الارحام، ملتمسین دعا از سفره با برکت امام حسن (ع) بهره‌مند بفرما. شب اول قبر امام مجتبی (ع) به فریادمان برسان. شر ظالمین به خودشان برگردان. دشمنان اهل بیت (ع) را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. رزمندگان اسلام را فتح و غلبه و ظفر عنایت بفرما. خدایا این انقلاب که برای تو بوده، در راه اهل بیت (ع) بوده، از همه خطرات و آسیب‌ها در امان بدار. حوائجمان، حوائج دنیوی و اخروی‌مان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بانبی و...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات بررسی اجمالی سیره معصومین (علیهم السلام)