جلسه هجدهم
00:39:31
علامه طباطبایی با شکستنِ حصارِ تنگِ الفاظ و مفاهیمِ ذهنی، قرآن را از ساحتِ متن به اقلیمِ حقایقِ عینی میبرد تا «تأویل» نه یک معنایِ ثانویه، که پلی میانِ جانِ مطهر و «امالکتاب» باشد. این مسیر، سفری است برای گذر از ظواهرِ عربیِ آیات به باطنِ علویِ آنها، که تنها در سایهی طهارتِ قلب و رسوخ در علم، حقیقتِ مکنونِ کلامِ وحی را برای اهلِ شهود آشکار میکند.
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
خوشحالیم که خدمت رفقا هستیم. توفیق – الحمدلله – حاصل شد. بعد از گذراندن ایام بسیار سخت؛ سختترین ایام زندگیمان را گذراندیم؛ سنگینترین جنگی که این ملت به خودش دیده؛ هم سنگینترین داغی که این کشور به خودش دیده؛ از دست دادن این رهبر بینظیر.
اولین جلسهٔ درسمان است که در فقدان این رهبر کنار هم جمع شدیم و این درس، آخرین جلسهای که داشت، در دوران رهبری و زعامت این مرد بزرگ و بینظیر بود و داغ این مرد بزرگ در دلهای ما فروکش نمیکند، سرد نمیشود. انشاءالله خدای متعال توفیق بدهد انتقام او را بگیریم؛ نابودی دشمنانش و قاتلینش، تمدن شیطانی غربی. انشاءالله دلمان التیام پیدا کند.
ما البته در لابهلای مباحث سابق هم از مطالب و محتوای رهبر شهیدمان استفاده میکردیم، هم از شیوهٔ رهبر شهید. انشاءالله بعد از این قویتر و جدیتر به شیوهٔ قرآنی رهبر شهید، اگر فرصت بشود انشاءالله، میپردازیم. روش خاصی البته نمیشود گفت مثلاً در تناقض با شیوهٔ سایر مفسرین بوده، ولی ابتکارات ایشان در ارتباط با قرآن داشت؛ هم در مباحث تفسیری، هم در مباحث فقهی؛ و صاحب مکتب میشود ایشان را به حساب یا به تعبیری صاحب مدرسه؛ یک مدرسهٔ تفسیری داشت رهبر شهید ما که جای مطالعهٔ جدی دارد.
این جلسات را، این درس را، این کلاس را تقدیم میکنیم به روح مطهر امام شهید، به خانوادهٔ عزیز و محترمشان. تازگی من در جابهجایی در کتابخانه، نامهٔ شهید مصباحالهدی باقری کنی را در کتابهایم پیدا کردم. کتاب «طرح کلی» رهبر شهید، بحثهای اعتقادی را داشت غیر از بحث معاد. بعداً گفته بودند خب معادش را هم کار کنیم. معاد را جدا از مطالب آقا تفکیک کرده بودند. وقتی میخواستند چاپ بکنند، یک نسخهاش را شهید مصباحالهدی باقری کنی برای ما فرستاد؛ نامهای هم اولش دارد: «بخوانید، نظر بدهید در مورد بحثهای معادش و اینها.» تازگی من میدیدم در کتابخانه. به یاد این شهید عزیز، همهٔ شهدا، شهدای این دو تا جنگ اخیر. ایشالا که همهشان بهرهمند باشند از معارف قرآن و نور قرآن و دعاگرای ما باشند. ما هم انشاءالله در مسیر این خوبان و این بزرگان باشیم و عاقبتمان ختم به خیر بشود. انشاءالله به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
خوشحالیم که دوستان را مجدد زیارت میکنیم. فکر کنم همهٔ رفقا یک سفر رفتید به کشورتان، ها؟ بعضیها رفتند، شما نرفتید. مشخصاً امام سید با یک حسرتی. ایشالا که دوستان موفق باشند، چه در سفر چه در حضر. هرجا که هستید انشاءالله منشأ خیرات باشید. الحمدلله فعلاً شرایط به نحوی است که میتوانیم دور هم جمع بشویم و کلاس ادامه پیدا کند، ولی از فردا خبر نداریم. با شرایطی هم که هم کشور دارد، هم دنیا دارد، بعید میدانم که این کلاس ما در این ترم ادامهدار باشد و به احتمال زیاد دوباره شرایط جنگی را بهزودی تجربه خواهیم کرد. انشاءالله که مایهٔ خیر باشد برای همهمان؛ هم دنیوی، هم اخروی و منشأ نابودی دشمن.
قدر فرصت را باید دانست. آدم در این شرایط که قرار میگیرد، تازه میفهمد وقتهای قبلی که گذراندیم چقدر استفاده بکنیم از آن. بنده الان که نگاه میکنم، میبینم دههٔ ۸۰ شمسی ایرانی چقدر دههٔ درخشانی بود برای ماها و امثال ما. استفاده نکردیم از این فرصت امنیتی که بود؛ آرامشی که بود. مخصوصاً حالا مثلاً سالهای ۸۶، ۸۷. نه شرایط اقتصادی به این شکل بود، نه وضعیت جنگی بود، نه وضعیت فرهنگی کشور این شکلی بود. قضیهٔ حجاب خصوصاً سال ۸۶ در یک دورهای خیلی بهبود پیدا کرد، وضعیت اقتصادی بهبود پیدا کرد. خیلی سال درخشانی بود سالهای بین ۸۴ تا ۸۷. بعد دیگر سال ۸۸ آن فتنه و آن قضایا و بعدش دیگر تحریم و همینجور پشت هم مشکلات هی متراکم شد، شدیدتر. و الان که آدم نگاه میکند، چقدر ما فرصت داشتیم برای درس خواندن، برای کار کردن! هی این فرصت کمتر میشود، مشغلهها و درگیریها بیشتر میشود و عنقریب من و شما باید چکمه و پوتین پایمان کنیم، برویم میدان جنگ و سلاح دست بگیریم و دیگر شرایط درس و مطالعه و تحقیق و مباحثه، و از همهٔ اینها فاصله میگیریم. آدم در آن شرایط قدر این وضعیت را میداند. همینی که الان ما اینجا با آرامش دور هم جمعیم، یک روزی برایمان حسرت است، یک روزی برایمان آرزو است که عجب، یادش بخیر مثلاً در بابالرضا جمع میشدیم دور هم. حوزه در معرض خطر نبود. پیام نمیدادند که مثلاً تمام حوزهها را میزنیم یا مثلاً شهر قم را میزنیم یا مثلاً تهدید اتمی نداشت تهران، قم، مشهد. الان دیگر ما تهدید اتمی، مثلاً این حرفها ممکن است یک ماه دیگر، دو ماه دیگر به چه شرایط عادی زندگیمان. مگر ما سال گذشته فکر میکردیم مهر سال گذشته وقتی کلاسها شروع میشد، فکر میکردیم که مثلاً اسفند شرایط این شکلی است؟ ها؟ تصور همچین چیزی را داشتیم؟ فکر میکردیم که سال تحصیلی که شروع میکنیم به پایان نمیرسد، نصفه میماند آن هم با شهادت رهبر شهید؟ اصلاً همچین چیزی تصور نداشتیم. نسبت به وقایع بعدی هم همینطور. ما تصوری الان نسبت به اتفاقاتی که ممکن است پیش بیاید و خیلی سختتر باشد از اتفاقاتی که تا حالا رخ داده، نداریم. در طول و عرض این اتفاقات باید هم آماده بود؛ آمادگی روحی، و هم استفاده کرد از فرصت؛ از این فرصتی که الان داریم برای درس خواندن. اینها قطعاً یک روزی به درد ما میخورد؛ این مطالب، این معارف.
با این اوضاع و احوالی که جهان دارد، دنیا دارد، میبینید دیگر خودتان هم وقتی برمیگردید کشور خودتان بعد چند ماه، میبینید اوضاع عوض شد. اوضاع جهان عوض شده، اوضاع مردم عوض شده، ادراک مردم عوض شده، سطح فکر مردم عوض شده، شناخت مردم نسبت به دوست و دشمن و نسبت به همهٔ اینها عوض شده. تکلیف من طلبه به نسبت قبل سنگین شده. اینها به هر حال مطالبی است که همهمان با آن مواجهیم. ببخشید یک کمی طولانی شد مقدمه.
بحثی که داشتیم خدمت دوستان، آشنایی با «المیزان» بود که البته با شهادت رهبر شهیدمان بحثمان نصفه بود. بنده یک چند ماه بسیار سنگین و پر ترافیک و پر ابتلایی را گذراندم و بنده ۱۰ سال پیر شدم. شرایطم برای برگشتن به کلاس مهیا نبود تا همان ۱۰ دقیقه قبل از شروع کلاس. دیگر توکل به خدا کردیم، گفتیم دیگر میآییم. انشاءالله خود خدا اوضاع کار ما را بهبود بدهد. بالاخره چند ماه بسیار سخت و سنگینی را ما گذراندیم. جدا از حالا بحث جنگ و شهادت آقا و اینها، مشغلهها و گرفتاریها و ابتلائات دیگری داشتیم. لذا من این کتابها را تا همین الان باز نکردم از آن وقتی که جلسه قبل بوده و نمیدانستم مطلب کجا رسیده. عادتمان هم به این است که برای درس چند تا کتاب با همدیگر مهیا میکنیم، آماده میکنیم. دیگر دوستان زحمت کشیدند جلسهٔ آخر بحث آوردند. البته من باید بروم خودم دوباره چند تای آخر را گوش بدهم ببینم سیر بحث به کجا رسیده بود.
ظاهراً به این بخش رسیدیم، این مطلب که حالا قرآن چگونه تفسیر میپذیرد از کتاب «قرآن در اسلام» علامه طباطبایی. و بحث «تأویل» به نظرم تمام شده. آنی که در ذهن من است، یادم نیست، باید بروم گوش بدهم. عرض بکنم رهبر شهیدمان جلسات درس خارجشان را نوارش را میگرفتند، خودشان گوش میدادند. حجم کارشان خیلی زیاد بود و درسهاشان فاصله داشت با همدیگر که ببینند جلسات قبل بحث به کجا رسیده. خیلی انس آقا با نوار کاست بوده. نوار کاست؛ آن نوار کاستی که برایشان میزدند، اصرار داشتند که آن یک دانه که برایشان ضبط میشود، باید پولش پرداخته بشود. میگفتند بابا ما اینجا مثلاً از این نوار هزار تا میزنیم در دفتر استفاده میشود. حالا من خودم استفادهٔ شخصی میکنم و به زور پولش را برمیگرداندند آن یک دانه را. خودمان بنشینیم گوش بدهیم درسهای قبلی را ببینیم بحث به کجا رسیده و چه چیزهایی. بله، عرض کنم که بحث این بود که قرآن چگونه تفسیر میشود و خودش چه شکلی بیان میکند.
یک مرور سریع داشته باشیم به بحث گذشته چون بعضی دوستان هم تشریف نداشتند تا برسیم به ادامهٔ بحث. قرآن از یک طرف کتاب همگانی و همیشگی است. همه را خطاب قرار داده. احتجاج میکند به اینکه کلام بشر نیست. میفرماید کلام یکنواختی که درش اختلاف نیست و این خودش شاهد بر اینکه این نمیتواند کلام بشر باشد. بشر حالاتش تغییر دارد، تغیر دارد، عوض میشود، علمش افزایش پیدا میکند، اطلاعاتش بیشتر میشود، تجربهاش بیشتر میشود. برای همین یک پختگی، یک رشدی در کلام دیده میشود. نوابغ روزگار را هم که شما نگاه میکنید، میبینید مثلاً در سن ۴۰ سالگی مطلبش یک عمق و پختگی دارد که سال ۶۰ سالگی خیلی بیشتر است، ۷۰ سالگی، ۸۰ سالگی خیلی بیشتر است؛ عمق مطلب، پختگی مطلب. ولی در مورد قرآن این شکلی نیست. شما نمیتوانی تشخیص بدهی کدام آیه مال چه دوره است. شما شعر از شاعر وقتی یک شعری را میخوانید، شهریار حتماً در جوانی گفته این را، حتماً در پیری گفته این را، این حتماً مال اواخر عمر شهریار است. یک سخنرانی فلان شخصیت مثلاً شهید مطهری، این مثلاً مال ۳۰ تا ۴۰ سالگیاش است، این حتماً مال ۵۰ تا ۶۰ سالگیاش. در مورد قرآن نمیشود این را فهمید. حتی گاهی امر مشتبه میشود که این مکی است یا مدنی است و مفسرین اختلاف جدی پیدا میکنند. مکه کجا، مدینه کجا. دوران مکه کجا، دوران مدینه کجا. بعضی آیات کامل مبهم مانده تا آخر که اصلاً این آیه مکی است یا مدنی. حتی بعضی سورهها این شکلی معلوم نشده تا آخر به صورت قطعی که این سوره در مکه نازل شده یا در مدینه نازل شده. این خودش حاکی از اعجاز قرآن است که نمیشود حدس زد.
شما کلمات امام خمینی را – صحیفهٔ آفتاب را که میخوانید، صحیفهٔ نور البته مختصرش را چاپ کرده، صحیفهٔ آفتاب خواندنی هم هست واقعاً – جلدهای اول که میخوانید با جلدهای آخر کاملاً متفاوت است. بیان امام، لحن امام، ادبیات امام قبل انقلاب یک طور است، بعد انقلاب در جوانی یک طور. البته امام تا آخر هرچی که میآید، آن شور حماسیاش بیشتر میشود ها! شور حماسیاش بیشتر میشود ولی آن پختگیاش اصلاً مشخص است. حتی در فتاوای ایشان. اعجاز است دیگر. قرآن اینها تویش نیست. اگر کلام پیغمبر بود، پیغمبر ۴۰ ساله با پیغمبر ۶۰ ساله خیلی فرق میکند. تجربیاتش، علمش، دنیا را دیده، دیپلماسی دیده، آدمها را دیده، مردم را دیده. ما همین دو سه ماهی که این گرفتاریها برایمان پیش آمد، به نسبت قبلش کلی نگاهمان نسبت به همه چیز عوض شد، پختگیمان نسبت به مسائل، شناختمان نسبت به افراد، نسبت به قضایا. آدم در گرفتاری میافتد، کلی اطلاعات و تجربه و اینها پیدا میکند. خب پیغمبر جنگهای مختلف را دیده؛ جنگ بدر دیده، جنگ احد دیده، جنگ احزاب دیده. خیلی باید اطلاعات و تجربهٔ پیغمبر افزایش پیدا کرده باشد، ولی لحن قرآن، ادبیات قرآن همان است. همان آیات اول با آیات آخر فرقی نمیکند. این میشود اعجاز. این یک نکته.
از طرف دیگر، خود قرآن به بیان و تفسیر پیغمبر اکرم و پیغمبر اکرم به بیان و تفسیر اهل بیتش حجیت میدهد. این هم نکتهٔ فوقالعاده مهمی است. قرآن خودش میگوید: «اگه جایی از من سؤال داشتی، به من مراجعه کن.» خودش میگوید: «اگه جایی سؤال داشتی، به پیغمبر مراجعه کن.» یعنی آخرم که ما سراغ پیغمبر میرویم، قرآن به ما گفته: «بروید از پیغمبر سؤال کنید.» این خیلی نکتهٔ مهمی است. بارها این را عرض کردم، حالا شاید در همین درس و جلسات این نکته اشاره شده. ما اگر سراغ اهل بیت میرویم، کی به ما گفته بروید سراغ اهل بیت؟ قرآن گفته. بعضیها این را برعکس میفهمند. میگویند: «ما اگر سراغ قرآن میرویم، به خاطر اینکه اهل بیت به ما گفتند سراغ قرآن برویم.» آن قدر هم که اهل بیت از قرآن گفته را ما قبول داریم. اخباریها و یک طیفی که حالا امروز هم متأسفانه در جهان تشیع سر و صدا دارند ها، حالا شاید تعدادشان زیاد نباشد ولی رسانههایشان زیاد است، اینها اینجوری وانمود میکنند قضیه را که مثلاً روایاتی که مهم است، اهل بیتند که مهمند. بله اهل بیت مهمند، اهل بیت معادل قرآنند، ولی ثقل اکبر قرآن در نبود اهل بیت، در غیبت امام، آن چیزی که حجت است و ما باید بهش دست بیندازیم، قرآن است. قرآن ما را به پیغمبر میرساند، قرآن ما را به امام معصوم میرساند.
حتی خود امام معصوم میفرماید که: «هر وقت من چیزی گفتم، از من سؤال کنید کدام آیهٔ قرآن را دارم میگویم؟» یعنی امام میخواهد ما با یک تراز – تراز که میدانید چیست دیگر؟ – با یک تراز کلام امام را بفهمیم و بسنجیم، آن هم قرآن است. خود معصوم دارد همهٔ ما را هی سوق میدهد سمت قرآن. وقتی زراره سؤال میکند که: «آقا مسح سر را باید چکار بکنیم؟» حضرت میفرمایند: «هذا و اشباهه فی القرآن.» یعنی اصلاً انگار به قول استادمان، انگار امام ناراحت شده. آقا از امام دارد سؤال میکند، وقتی قرآن است، برای چی از من سؤال میکنی؟ «لدلالت یا لمکانة ما فی هذا؟» مگر نگفته: «و امسحوا برؤوسکم.» خب این باء جزئیات را میرساند؛ تبعیض، یک بخشی از سر را اگر مسح بکنی، کفایت است. آقا من از معصوم دارم سؤال میکنم، از فقیه هم سؤال نمیکنم، از… و خوشحال بشویم الان من دارم سؤال میکنم. حضرت میخواهند بگویند که: «وقتی شما چرا تدبر نمیکنی در قرآن؟ چرا سراغ قرآن نمیروی؟ چرا قرآن را به عنوان منبع فقاهت در نظر نمیگیری؟ چرا استنطاق نمیکنی؟» که بحث استنطاق، بحث مهمی است. بعداً انشاءالله مفصل در مورد استنطاق؛ چرا قرآن را به نطق نمیگیری؟ امیرالمؤمنین فرمود: «فاستنطقوه.» استنطاق کنید، به نطق بگیرید قرآن را. خود این اگر ازش سؤال میکردی، نمیخواست آن اعماقش را هم بروی، همین ظاهرش وقتی سؤال میکردی، جوابت را میداد: «بالتبعی و امسحوا برؤوسکم.» یعنی بعض رؤوس، یک بخشی از سر را هم مسح کنی، کافی است. معصوم بگوید که ما عمل بکنیم.
خیلی مطلب مهم است. پس ما اگر سراغ پیغمبر هم میآییم، قرآن به ما گفته. اگر سراغ اهل بیت هم میرویم، پیغمبر به ما گفته. قرآن ما را میبرد در خانهٔ پیغمبر. پیغمبر ما را میبرد در خانهٔ اهل بیت. قرآن میفرماید: «ما آتاکم الرسول فخذوه.» الرسول عموم ندارد که هر رسولی پیدا کردی، هرچه گفت. «فَمَا ءَاتَاكُمُ ٱلرَّسُولُ» دیگر شامل این رسولان میشود و «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ». قرآن میگوید: «هرچه پیغمبر گفت، بگیر.» بعد باز پیغمبر اینها دیگر همهاش میشود صغرای این آیه. اگر پیغمبر فرمود: «کتاب الله و عترتی.» این میشود صغرای آن آیه که فرمود: «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ.»
نتیجهٔ دو مقدمه میشود که در قرآن مجید برخی از آیات با برخی دیگر تفسیر میشود و موقعیت پیغمبر اکرم و اهل بیتش در برابر قرآن، موقعیت معلمین معصومی که در تعلیم خود هرگز خطا نکنند و قهراً تفسیری که آنها کنند با تفسیری که واقعاً از انضمام آیات به همدیگر به دست میآید، مخالف نخواهد بود. نکتهٔ فوقالعاده این است. چرا تفسیر اهل بیت و نکتهٔ اهل بیت ارزشمند است؟ چون قطعاً بر اساس علم آیات و تفسیر قرآن به قرآن به ما این مطلب را گفتهاند. ما انشاءالله مفصل در مورد تفسیر قرآن به قرآن بحث خواهیم کرد. این ترم را شاید بخش عمدهاش پارسال متأسفانه به تعطیلی گذشت. خب.
الان میفهمند که نتیجهای که از این فصل گرفته میشود این است که تفسیر واقعی قرآن، تفسیری است که از تدبر در آیات و استمداد در آیه به آیات مربوطهٔ دیگر به دست بیاید. پس قرآن با خود قرآن تفسیر میشود. آقا پس اینکه میگوییم تفسیر روایی، این آیه را با این روایت تفسیر کنیم، خصوصاً در بحثهای فقهی این چی میشود؟ این همه در مباحث فقهی وقتی که استنباط میکنند، استدلال میکنند، میگویند که این آیه را در آن روایت این شکلی تفسیر کردهاند. و «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» بعد در روایت دارد: «لهو الحدیث الغناء.» پس تمام شد. ما استدلالمان به حرمت به این روایت بود. درست شد؟ میگوییم: «نه. این روایت در عرض آیهٔ قرآن قرار نمیگیرد. این روایت کاشف از تفسیر قرآن به قرآن است.» میخواهیم بنویسم تا معلوم بشود. یک وقت ما میگوییم که قرآن داریم و روایت. حالا یک نکتهٔ قشنگ از آیتالله جوادی آملی این است که ما قرآن و سنت را معمولاً میگوییم. آنی که عدل قرآن است، سنت نیست، عترت است. تفاوت «کتاب الله و عترتی» نه «کتاب الله و سنتی». سنتی هم باشد، آنی که معادل قرآن است، عترت. سنت و روایت آن چیزی که از عترت به ما رسیده است. این یک نکته.
بعدی این است که حالا بعداً انشاءالله مفصل در مورد این بحث میکنیم که جایگاه روایات کجاست؟ چون برای خیلیها شبهه است. حتی یکی از انتقادات جدی که به «المیزان» میشود همین است. قبلاً چند بار عرض کردم، یکی شنیدم خودم: «علامه طباطبایی در خانهٔ اهل بیت را تخته کرد، میگوید من خودم میفهمم.» خودت برو میفهمی. خودت میفهمی یعنی چی؟ امام میفهمد قرآن را. این مغالطه است. اینجا نکته چیست؟ نکته اینکه قرآن برای همه است. همه با تدبر قرآن را میفهمند، ولی این سطح فهم متفاوت است، سطح معارف آیات هم متفاوت است. یک وقت داستان است، یک وقت احکام است، یک وقت معارف توحیدی. آن داستانش را یوسف فرار میکرد، زلیخا از پشتش میکشد، این را همه میفهمند. سریال هم ساختند و همه دیدند و کیف کردند. درست شد؟ یک جاهایی در این داستان مطلب عمیق میشود، سخت میشود: «أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» سورهٔ مبارکه... حافظ نداریم اینجا؟ یک بنده خدایی بود اسم نمیآورم از رفقا میشناسیدش، معروف به حافظ بود در کلاس، بعد هر آیهای که میگفتم، سریع سرچ میکرد. میگفتم اینجا معلوم میشود که تفاوت حافظ و غیرحافظ این است که حافظ میتواند زودتر از بقیه سرچ کند. «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» آیه چند سورهٔ صاد؟ «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّي حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» این یکی از آیات سخت قرآن است. یکی از آیات سخت قرآن که تفسیرش اصلاً فهمیده نمیشود. حضرت سلیمان گفت: «من محبت ورزیدم محبت خیر را عن ذکر ربی.» بیشتر از به جای ذکر ربم. چقدر مبهم است! «حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» تا کی این محبت را ورزیدم؟ تا جایی که متواری شد «بِالْحِجَابِ». حالا این «تَوَارَتْ» به چی میخورد که گفتند به شمس میخورد. «بِالْحِجَابِ» هم همان غروب شمس است. حالا در حد ترجمه چقدر سخت بود. «تَوَارَتْ» متواری شدن، فلان قاتل متواری شد، پنهان شد، به ورا رفت، تواری به ورا رفتن، در ورا قرار گرفتن. «تَوَارَتْ» حالا فاعلش چیست؟ میگویند شمس است. اگر درست باشد، در حد ترجمه است. سلیمان فرمود: «من حب خیر داشتم، به خوبی علاقه داشتم. این باعث شد از ذکر ربم ماندم، خورشید غروب کرد.» خب این ترجمهٔ آیه بود.
حالا یکی توضیح بدهد یعنی چی؟ اینجا در روایت ما آمدند توضیح دادند. حالا هم روایات هم تفاسیری که جنبهٔ تاریخی و داستانی و اینها. اسب آمد برای حضرت سلیمان. از فرستادن سلاح جنگی بود دیگر. این اسبها را که ایشان دید، شروع کرد چیه؟ آیا قبل «عَلَىٰ مُلْكِ سُلَيْمَانَ مِنَ الْخَيْلِ الْجِيَادِ» خوب، یکم قبلترش «دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ». آها خب، نقاشی غروب بود واسش. یک مقدار اسب آمد، اسب جنگی. خب بعد، بعدش «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» «رُدُّوهَا عَلَيَّ رُدُّوهَا عَلَيَّ» «برش گردانید بر من». «برگردانید شمس». «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ». شروع کرد مسح کردن به ساقها و گردنها. این ساق گردن اسبها را نوازش میکرد. خیلی خوشش آمد حضرت سلیمان. اینها را که دید، مشغول اینها شد. ای ناز کردن و ای جانم و عزیزم و چه اسبی و فلان و اینها. از نماز عصر ماند، نماز عصرش قضا شد. «عَن ذِكْرِ رَبِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ». حالا نمیگوید حب الشر. گرفتاری دارد، بیشتر میشود، اوضاع بدتر میشود. میگوید: «من به این خوبی علاقهمند شدم، مشغول توجه به این خوبی شدم، از ذکر ربم ماندم. خورشید غروب کرد.» حالا «رُدُّوهَا عَلَيَّ» «خورشید را به من برگردانید».
ظاهری داشت با این توضیحاتی که عرض شد، در یک حدی ما فهمیدیم. ولی الان واقعاً فهمیدیم؟ صد تا سؤال: آقا پیغمبر خدا مشغول اسب شده، بعد نماز قضا شده. بعد از آن هم میگوید خورشید را برگردان. مگر هر کی، هر کی، هر کی نمازش قضا بشود، دستور خورشید خانهٔ مامانش است که هرجا هرچی میگفتم برگرد؟ آنجا پیغمبر «عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» و «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ». پس چطور اینجا الان مشغول دو تا اسب شد، از ذکر ربش ماند؟ پس در یک لایهای همه میفهمیم. در یک لایهٔ دیگر هیچکس نمیفهمد. آنی که در همهٔ لایههای قرآن میفهمد و کامل میفهمد کیست؟ امام. آنی که تمام لایههای قرآن را میتواند به ما بفهماند کیست؟ امام. امام حالا دقت این عبارت را دقت کنید. امام با چی کل قرآن را میفهمد؟ با خود قرآن. با چی کل قرآن را میفهماند؟ با خود قرآن. البته گاهی ممکن است این بیانی که دارد در توضیح یک آیه، بگوید که از کجای قرآن دارد استفاده میکند. یک وقت ممکن است نگوید، مستتر است. اگر از او بپرسیم، رضایت امام فرمود: «هرچه من گفتم، از من سؤال کنید مال کدام آیه است؟» امام هرچه که گفت، محصول قرآن است، مستدل به قرآن است، مستند به قرآن است. گاهی استناد را میگوید. گاهی در مخاطب میفهمد، میبیند. گاهی حتی اصلاً پاسخ نمیدهد، میگوید خودت بفهم، خودت ببین، خودت بخوان. مگر این آیه را نخواندی؟ مگر این آیه را ندیدی؟
عجیبی ابوحنیفه میگوید که من مهمان امام صادق (علیه السلام) بودم. حضرت غذایشان را خوردند. تمام که شد، گفتند: «اللهم هذا منک و من رسولک.» «اشرکت یا اباعبدالله!» مشرک شدی! میگوید حضرت فرمود که: «مگر تو قرآن نخواندی؟» کجا؟ حضرت فرمود: «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ». «مگر خدا نگفته خدا و پیغمبر غنی کردند؟ خدا و پیغمبر روزی کردند؟» میگوید گفت که: «عجب! كَأَنِّي لَمْ أَسْمَعْ هَذِهِ الْآيَةَ قَطُّ» «تو انگار من تا حالا بلاقرائت مرات». خیلی. «وَلَكِن قَالَ اللَّهُ فِيكَ وَفِي أَمْثَالِكَ أَوْ فِي أَشْبَاهِكَ». ولی قرآن در مورد امثال تو هم همین را گفته: «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ». «گفته چرا امثال تو نمیفهمند؟» میخوانند ها، نمیفهمند. منتقل نمیشود به مطلب. ماها میخوانیم ها، منتقل به این مطلب نمیشویم. حضرت وقتی که میگوید: «عجب!» این پس در آن آیهٔ قرآن واضح دارد میگوید هرچه روزی دارید، از خدا و پیغمبر است. حالا وهابی جماعت نمیفهمد، حالیش نمیشود. از سر عشق به خدا و پیغمبر! اینش خیلی جالب است. از سر ارادت به قرآن! زیر پا با استناد به آیات قرآن! خیلی چیز است. «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ». این «ورسوله» چیست اینجا؟ «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ». مگر مُغنی خدا نیست؟ پس پیغمبر چیست؟ خود خدا اولین مشرک، خود خداست. پیغمبر شریک گرفته. واسطهٔ فیض نمیفهمد. نظام اسباب نمیفهمد. نظام توحید و ولایت نمیفهمد. اینها نفهمیدن چیست؟ معارف توحیدی. گاهی احکام را نمیفهمد. گاهی احکام را میفهمد، معارف توحیدی را نمیفهمد. این لایههای متفاوت مردم است. ولی مخاطب همه هستند. قرآن در دسترس فهم همه است به شرط اینکه طهارت پیدا کند: «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». هر کی که به میزان طهارتی که پیدا میکند، آن رین «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ» هرچقدر از دل آدم رفت، همین آیات قرآن وقتی میخواند، میفهمد. میگوید: «این دارد آن را میگوید، آن دارد این را میگوید.» مطلب را. حالا آن کسی که کامل میفهمد و میفهماند کیست؟ امام. از باب اینکه امام در عرض قرآن است؟ امام در طول قرآن است؟ پس از چه بابی؟ از باب اینکه امام اشراف به معارف قرآن دارد، احاطه به معارف قرآن دارد، خبرهٔ اهل ذکر، الراسخون فی العلم. بحث راسخون فی العلم داشتیم یا نداشتیم؟ کامل بحث کردیم. یک ده جلسه. بروم گوش بدهم. اصلاً یادم نمیآید چی گفتیم، چی نگفتیم. خب.
این از این. حالا علامه میفرمایند که تفسیر واقعی قرآن، تفسیری است که از تدبر در آیات و استمداد در آیه به آیات مربوطهٔ دیگر به دست بیاید. حالا همینجا، همین آیهای که خواندیم، شبهاتی که برای شما شکل گرفت، همهاش با تفسیر قرآن به قرآن حل میشود. همهٔ سؤالاتی که کردیم، به شرط اینکه استنطاق کنید، استفهام کنید، «فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلسَّائِلِينَ». سؤال کنید از قرآن. اگر سؤال کنید، معلوم میشود. به خود زدن. خب. تخصصی به آن معنا ندارد. مثلاً فرمایش فرق تدبر و تفسیر یادم است، بحثی کردیم مفصل جلسات اگر مراجعه بفرمایید.
پس الان میفهمند که سه تا راه برای تفسیر آیات قرآن در پیش داریم: ۱. تفسیر آیه به تنهایی. این را هم بگویم. نمونهٔ این مثلاً «حب الخیر». خب چرا تعبیر «حب خیر» کرد؟ این در آیات قرآن هم خیر، هم حاء و حب به خیر. ترکیب این دو تا. «لَشَدِيدُ الْخَيْرِ» خب این یکی. «إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ». خب «إِن تَرَكَ خَيْرًا»، خیر چیست اینجا؟ مال است. «إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ». باز تفسیر میشود با «تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا». همهاش تفسیر قرآن به قرآن. اینها را کنار هم که میگذارید، میبینید مال در قرآن به عنوان خیر بیان شده. حب مال، حب خیر است. ولی چه مالی؟ مالی که در راه خدا مصرف میشود، مالی که در راه خدا استفاده میشود. این خیر است. «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» [آل عمران: ۹۲] که اینها فکر میکنند که این برایشان «بَلْ هُوَ شَرٌّ لَّهُمْ» [آل عمران: ۱۸۰] بر اساس این آیه معلوم میشود که مالی که در راه خدا استفاده میشود، خیر است. «نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ» [انبیا: ۹۰] داریم. این مجموعهٔ این آیات کنار همدیگر گذاشته میشود. مالی که در راه خدا استفاده میشود، میشود خیر. پس این «حب الخیر» با خودش تفسیر قرآن به قرآن شد.
«عَن ذِكْرِ رَبِّي». پس چرا این حب خیر مانع ذکر رب شد؟ این باز به آیات دیگری از قرآن فهمیده میشود. بعد «رُدُّوهَا عَلَيَّ» چیست؟ بعد «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» چیست؟ بعد این شأن پیغمبر نسبت به همچین کاری که غافل از ذکر رب بشود، چیست؟ تمام این سؤالات که شما دارید در قرآن پاسخش هست. گاهی خودتان توان استنطاق دارید، گاهی توان استنطاق ندارید. معصوم توان استنطاق دارد. از معصوم که بپرسید، او محصول استنطاع خودش را به شما میگوید. این میشود جایگاه روایت. مصداق آیه را بگوید، آن میشود جری و تطبیق. آن یک بحث دیگری است. گاهی مصداقش را بیان میکند. آن یک بحث خودش یک درس است.
خب پس یک وقت تفسیر آیه به تنهایی با مقدمات علمی و غیرعلمی که در نزد خود داریم، خودمان این آیه را تفسیر میکنیم. یک وقت تفسیر آیه به کمک روایتی در ذیل آیه که از معصوم است. ۳. که حالا اشارهای کردم که جایگاه روایت. تفسیر آیه با استمداد از تدبر و استنطاق معنی آیه از مجموع آیات مربوطه. یا خود آیه را که میخوانی با علم عربی و صرف و نحو و لغت و فلان و اینها. «تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا». مراجعه به لغت بکنید، جمع را ملاقهای که میکنی مثلاً میشود حب شدید. این تفسیر شبّر این شکلی است دیگر، دیدید؟ خیلی تفسیر شستهرفتهٔ دلچسبی است. از اول طلبگی انس خیلی شدید. اصلاً فارسی هم نمیخواهد مراجعه کند. همان خیلی ساده و قشنگ همینجوری که میخوانی رد میشوی سریع. یک تفسیر معین هم داریم، آن هم خیلی جذاب است. روایات مربوط به آن سفر هم گفته بود. آن هم تفسیر جذاب. فهمیدید چیست؟ این میشود مدل اول. یک وقت تویش میمانی، به روایت مراجعه میکنی. یک وقت هم به مجموعه آیاتی که مرتبط به این فضا، مربوط به عصمت انبیا و انبیا و داستان حضرت سلیمان و مجموعهٔ این آیات را تا نبینی، این قضیه برایت حل نمیشود.
عباراتی که مثلاً «آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا». خب وقتی به کسی حکم و علم دادیم، بعد تعبیر «صالحین» را برایش به کار برده. جای دیگر «أَخْلَصْنَاهُمْ» برایش به کار برده. بعد مخلصین را گفته که شیطان به اینها دسترسی ندارد. «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم». کار شیطان است. همهٔ اینها را که کنار هم گذاشتیم، معلوم میشود این «عَن ذِكْرِ رَبِّي» معنایش غفلت از خدا نیست، عقب افتادن یک کاری است که اولویت داشته. آن هم توجه بوده، این هم توجه بوده. توجه پایینتر مشغولش کرده به نسبت توجه بالاتر. نه اینکه دنیا مشغولش کرده به نسبت آخرت. دنیا مشغولش کرده به نسبت خدا. کسی که جزء مخلصین و صالحین باشد، این شکلی نمیشود. ولی در مراتب مخلصین و صالحین ما غفلت در مراتب هم داریم. «لَكُنتَ مِنَ الْغَافِلِينَ». به خود پیغمبر میفرماید: «قبل از اینکه من این را بگویم، تو نسبت به این جزو غافلین بودی.» حالا بعضی غفلت مراتب دارد. غفلت مراتب دارد. از قرآن فهمیده میشود. دقت میکنید؟ اینها محکماتی است که نمیدانم بحث محکم و متشابهات داشتیم یا نه. هیچی یادم نمیآید پارسال چه چیزهایی وصل کردیم. اینها محکماتی دارد که متشابهات قرآن با اینها روشن میشود. خب.
طریق سوم همان روشی است که در فصل گذشته استنتاج کردیم و آن روشی که پیغمبر اکرم و اهل بیت در تعلیم «إِنَّمَا أُنْزِلَ لِيُصَدِّقَ بَعْضُهُ بَعْضاً» یا «يَنطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَيَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ». این هر طریقی غیر از این طریق میشود «مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ» که خیلی عبارت عجیبی است. اگر تفسیری باشد که تکیهاش به خود قرآن و معارف قرآنی نباشد، نه فقط به روایات. اگر به روایت مستند نباشد، میشود تفسیر به رأی. خیر، به خود قرآن، به معارف و محکمات. این تا اینجا. حالا این سه تا طریق را در موردش علامه بحث میکنند. طریق سوم را قبول دارند. طریق اول و دوم را در موردش نکاتی دارند که این جلسه نرسیدیم. من البته باید بروم درسهای قبلی را هم گوش بدهم ببینم چه چیزهایی گفتیم، ولی انشاءالله فردا این طریق اول را بحثش را خواهیم داشت.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
خوشحالیم که خدمت رفقا هستیم. توفیق – الحمدلله – حاصل شد. بعد از گذراندن ایام بسیار سخت؛ سختترین ایام زندگیمان را گذراندیم؛ سنگینترین جنگی که این ملت به خودش دیده؛ هم سنگینترین داغی که این کشور به خودش دیده؛ از دست دادن این رهبر بینظیر.
اولین جلسهٔ درسمان است که در فقدان این رهبر کنار هم جمع شدیم و این درس، آخرین جلسهای که داشت، در دوران رهبری و زعامت این مرد بزرگ و بینظیر بود و داغ این مرد بزرگ در دلهای ما فروکش نمیکند، سرد نمیشود. انشاءالله خدای متعال توفیق بدهد انتقام او را بگیریم؛ نابودی دشمنانش و قاتلینش، تمدن شیطانی غربی. انشاءالله دلمان التیام پیدا کند.
ما البته در لابهلای مباحث سابق هم از مطالب و محتوای رهبر شهیدمان استفاده میکردیم، هم از شیوهٔ رهبر شهید. انشاءالله بعد از این قویتر و جدیتر به شیوهٔ قرآنی رهبر شهید، اگر فرصت بشود انشاءالله، میپردازیم. روش خاصی البته نمیشود گفت مثلاً در تناقض با شیوهٔ سایر مفسرین بوده، ولی ابتکارات ایشان در ارتباط با قرآن داشت؛ هم در مباحث تفسیری، هم در مباحث فقهی؛ و صاحب مکتب میشود ایشان را به حساب یا به تعبیری صاحب مدرسه؛ یک مدرسهٔ تفسیری داشت رهبر شهید ما که جای مطالعهٔ جدی دارد.
این جلسات را، این درس را، این کلاس را تقدیم میکنیم به روح مطهر امام شهید، به خانوادهٔ عزیز و محترمشان. تازگی من در جابهجایی در کتابخانه، نامهٔ شهید مصباحالهدی باقری کنی را در کتابهایم پیدا کردم. کتاب «طرح کلی» رهبر شهید، بحثهای اعتقادی را داشت غیر از بحث معاد. بعداً گفته بودند خب معادش را هم کار کنیم. معاد را جدا از مطالب آقا تفکیک کرده بودند. وقتی میخواستند چاپ بکنند، یک نسخهاش را شهید مصباحالهدی باقری کنی برای ما فرستاد؛ نامهای هم اولش دارد: «بخوانید، نظر بدهید در مورد بحثهای معادش و اینها.» تازگی من میدیدم در کتابخانه. به یاد این شهید عزیز، همهٔ شهدا، شهدای این دو تا جنگ اخیر. ایشالا که همهشان بهرهمند باشند از معارف قرآن و نور قرآن و دعاگرای ما باشند. ما هم انشاءالله در مسیر این خوبان و این بزرگان باشیم و عاقبتمان ختم به خیر بشود. انشاءالله به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
خوشحالیم که دوستان را مجدد زیارت میکنیم. فکر کنم همهٔ رفقا یک سفر رفتید به کشورتان، ها؟ بعضیها رفتند، شما نرفتید. مشخصاً امام سید با یک حسرتی. ایشالا که دوستان موفق باشند، چه در سفر چه در حضر. هرجا که هستید انشاءالله منشأ خیرات باشید. الحمدلله فعلاً شرایط به نحوی است که میتوانیم دور هم جمع بشویم و کلاس ادامه پیدا کند، ولی از فردا خبر نداریم. با شرایطی هم که هم کشور دارد، هم دنیا دارد، بعید میدانم که این کلاس ما در این ترم ادامهدار باشد و به احتمال زیاد دوباره شرایط جنگی را بهزودی تجربه خواهیم کرد. انشاءالله که مایهٔ خیر باشد برای همهمان؛ هم دنیوی، هم اخروی و منشأ نابودی دشمن.
قدر فرصت را باید دانست. آدم در این شرایط که قرار میگیرد، تازه میفهمد وقتهای قبلی که گذراندیم چقدر استفاده بکنیم از آن. بنده الان که نگاه میکنم، میبینم دههٔ ۸۰ شمسی ایرانی چقدر دههٔ درخشانی بود برای ماها و امثال ما. استفاده نکردیم از این فرصت امنیتی که بود؛ آرامشی که بود. مخصوصاً حالا مثلاً سالهای ۸۶، ۸۷. نه شرایط اقتصادی به این شکل بود، نه وضعیت جنگی بود، نه وضعیت فرهنگی کشور این شکلی بود. قضیهٔ حجاب خصوصاً سال ۸۶ در یک دورهای خیلی بهبود پیدا کرد، وضعیت اقتصادی بهبود پیدا کرد. خیلی سال درخشانی بود سالهای بین ۸۴ تا ۸۷. بعد دیگر سال ۸۸ آن فتنه و آن قضایا و بعدش دیگر تحریم و همینجور پشت هم مشکلات هی متراکم شد، شدیدتر. و الان که آدم نگاه میکند، چقدر ما فرصت داشتیم برای درس خواندن، برای کار کردن! هی این فرصت کمتر میشود، مشغلهها و درگیریها بیشتر میشود و عنقریب من و شما باید چکمه و پوتین پایمان کنیم، برویم میدان جنگ و سلاح دست بگیریم و دیگر شرایط درس و مطالعه و تحقیق و مباحثه، و از همهٔ اینها فاصله میگیریم. آدم در آن شرایط قدر این وضعیت را میداند. همینی که الان ما اینجا با آرامش دور هم جمعیم، یک روزی برایمان حسرت است، یک روزی برایمان آرزو است که عجب، یادش بخیر مثلاً در بابالرضا جمع میشدیم دور هم. حوزه در معرض خطر نبود. پیام نمیدادند که مثلاً تمام حوزهها را میزنیم یا مثلاً شهر قم را میزنیم یا مثلاً تهدید اتمی نداشت تهران، قم، مشهد. الان دیگر ما تهدید اتمی، مثلاً این حرفها ممکن است یک ماه دیگر، دو ماه دیگر به چه شرایط عادی زندگیمان. مگر ما سال گذشته فکر میکردیم مهر سال گذشته وقتی کلاسها شروع میشد، فکر میکردیم که مثلاً اسفند شرایط این شکلی است؟ ها؟ تصور همچین چیزی را داشتیم؟ فکر میکردیم که سال تحصیلی که شروع میکنیم به پایان نمیرسد، نصفه میماند آن هم با شهادت رهبر شهید؟ اصلاً همچین چیزی تصور نداشتیم. نسبت به وقایع بعدی هم همینطور. ما تصوری الان نسبت به اتفاقاتی که ممکن است پیش بیاید و خیلی سختتر باشد از اتفاقاتی که تا حالا رخ داده، نداریم. در طول و عرض این اتفاقات باید هم آماده بود؛ آمادگی روحی، و هم استفاده کرد از فرصت؛ از این فرصتی که الان داریم برای درس خواندن. اینها قطعاً یک روزی به درد ما میخورد؛ این مطالب، این معارف.
با این اوضاع و احوالی که جهان دارد، دنیا دارد، میبینید دیگر خودتان هم وقتی برمیگردید کشور خودتان بعد چند ماه، میبینید اوضاع عوض شد. اوضاع جهان عوض شده، اوضاع مردم عوض شده، ادراک مردم عوض شده، سطح فکر مردم عوض شده، شناخت مردم نسبت به دوست و دشمن و نسبت به همهٔ اینها عوض شده. تکلیف من طلبه به نسبت قبل سنگین شده. اینها به هر حال مطالبی است که همهمان با آن مواجهیم. ببخشید یک کمی طولانی شد مقدمه.
بحثی که داشتیم خدمت دوستان، آشنایی با «المیزان» بود که البته با شهادت رهبر شهیدمان بحثمان نصفه بود. بنده یک چند ماه بسیار سنگین و پر ترافیک و پر ابتلایی را گذراندم و بنده ۱۰ سال پیر شدم. شرایطم برای برگشتن به کلاس مهیا نبود تا همان ۱۰ دقیقه قبل از شروع کلاس. دیگر توکل به خدا کردیم، گفتیم دیگر میآییم. انشاءالله خود خدا اوضاع کار ما را بهبود بدهد. بالاخره چند ماه بسیار سخت و سنگینی را ما گذراندیم. جدا از حالا بحث جنگ و شهادت آقا و اینها، مشغلهها و گرفتاریها و ابتلائات دیگری داشتیم. لذا من این کتابها را تا همین الان باز نکردم از آن وقتی که جلسه قبل بوده و نمیدانستم مطلب کجا رسیده. عادتمان هم به این است که برای درس چند تا کتاب با همدیگر مهیا میکنیم، آماده میکنیم. دیگر دوستان زحمت کشیدند جلسهٔ آخر بحث آوردند. البته من باید بروم خودم دوباره چند تای آخر را گوش بدهم ببینم سیر بحث به کجا رسیده بود.
ظاهراً به این بخش رسیدیم، این مطلب که حالا قرآن چگونه تفسیر میپذیرد از کتاب «قرآن در اسلام» علامه طباطبایی. و بحث «تأویل» به نظرم تمام شده. آنی که در ذهن من است، یادم نیست، باید بروم گوش بدهم. عرض بکنم رهبر شهیدمان جلسات درس خارجشان را نوارش را میگرفتند، خودشان گوش میدادند. حجم کارشان خیلی زیاد بود و درسهاشان فاصله داشت با همدیگر که ببینند جلسات قبل بحث به کجا رسیده. خیلی انس آقا با نوار کاست بوده. نوار کاست؛ آن نوار کاستی که برایشان میزدند، اصرار داشتند که آن یک دانه که برایشان ضبط میشود، باید پولش پرداخته بشود. میگفتند بابا ما اینجا مثلاً از این نوار هزار تا میزنیم در دفتر استفاده میشود. حالا من خودم استفادهٔ شخصی میکنم و به زور پولش را برمیگرداندند آن یک دانه را. خودمان بنشینیم گوش بدهیم درسهای قبلی را ببینیم بحث به کجا رسیده و چه چیزهایی. بله، عرض کنم که بحث این بود که قرآن چگونه تفسیر میشود و خودش چه شکلی بیان میکند.
یک مرور سریع داشته باشیم به بحث گذشته چون بعضی دوستان هم تشریف نداشتند تا برسیم به ادامهٔ بحث. قرآن از یک طرف کتاب همگانی و همیشگی است. همه را خطاب قرار داده. احتجاج میکند به اینکه کلام بشر نیست. میفرماید کلام یکنواختی که درش اختلاف نیست و این خودش شاهد بر اینکه این نمیتواند کلام بشر باشد. بشر حالاتش تغییر دارد، تغیر دارد، عوض میشود، علمش افزایش پیدا میکند، اطلاعاتش بیشتر میشود، تجربهاش بیشتر میشود. برای همین یک پختگی، یک رشدی در کلام دیده میشود. نوابغ روزگار را هم که شما نگاه میکنید، میبینید مثلاً در سن ۴۰ سالگی مطلبش یک عمق و پختگی دارد که سال ۶۰ سالگی خیلی بیشتر است، ۷۰ سالگی، ۸۰ سالگی خیلی بیشتر است؛ عمق مطلب، پختگی مطلب. ولی در مورد قرآن این شکلی نیست. شما نمیتوانی تشخیص بدهی کدام آیه مال چه دوره است. شما شعر از شاعر وقتی یک شعری را میخوانید، شهریار حتماً در جوانی گفته این را، حتماً در پیری گفته این را، این حتماً مال اواخر عمر شهریار است. یک سخنرانی فلان شخصیت مثلاً شهید مطهری، این مثلاً مال ۳۰ تا ۴۰ سالگیاش است، این حتماً مال ۵۰ تا ۶۰ سالگیاش. در مورد قرآن نمیشود این را فهمید. حتی گاهی امر مشتبه میشود که این مکی است یا مدنی است و مفسرین اختلاف جدی پیدا میکنند. مکه کجا، مدینه کجا. دوران مکه کجا، دوران مدینه کجا. بعضی آیات کامل مبهم مانده تا آخر که اصلاً این آیه مکی است یا مدنی. حتی بعضی سورهها این شکلی معلوم نشده تا آخر به صورت قطعی که این سوره در مکه نازل شده یا در مدینه نازل شده. این خودش حاکی از اعجاز قرآن است که نمیشود حدس زد.
شما کلمات امام خمینی را – صحیفهٔ آفتاب را که میخوانید، صحیفهٔ نور البته مختصرش را چاپ کرده، صحیفهٔ آفتاب خواندنی هم هست واقعاً – جلدهای اول که میخوانید با جلدهای آخر کاملاً متفاوت است. بیان امام، لحن امام، ادبیات امام قبل انقلاب یک طور است، بعد انقلاب در جوانی یک طور. البته امام تا آخر هرچی که میآید، آن شور حماسیاش بیشتر میشود ها! شور حماسیاش بیشتر میشود ولی آن پختگیاش اصلاً مشخص است. حتی در فتاوای ایشان. اعجاز است دیگر. قرآن اینها تویش نیست. اگر کلام پیغمبر بود، پیغمبر ۴۰ ساله با پیغمبر ۶۰ ساله خیلی فرق میکند. تجربیاتش، علمش، دنیا را دیده، دیپلماسی دیده، آدمها را دیده، مردم را دیده. ما همین دو سه ماهی که این گرفتاریها برایمان پیش آمد، به نسبت قبلش کلی نگاهمان نسبت به همه چیز عوض شد، پختگیمان نسبت به مسائل، شناختمان نسبت به افراد، نسبت به قضایا. آدم در گرفتاری میافتد، کلی اطلاعات و تجربه و اینها پیدا میکند. خب پیغمبر جنگهای مختلف را دیده؛ جنگ بدر دیده، جنگ احد دیده، جنگ احزاب دیده. خیلی باید اطلاعات و تجربهٔ پیغمبر افزایش پیدا کرده باشد، ولی لحن قرآن، ادبیات قرآن همان است. همان آیات اول با آیات آخر فرقی نمیکند. این میشود اعجاز. این یک نکته.
از طرف دیگر، خود قرآن به بیان و تفسیر پیغمبر اکرم و پیغمبر اکرم به بیان و تفسیر اهل بیتش حجیت میدهد. این هم نکتهٔ فوقالعاده مهمی است. قرآن خودش میگوید: «اگه جایی از من سؤال داشتی، به من مراجعه کن.» خودش میگوید: «اگه جایی سؤال داشتی، به پیغمبر مراجعه کن.» یعنی آخرم که ما سراغ پیغمبر میرویم، قرآن به ما گفته: «بروید از پیغمبر سؤال کنید.» این خیلی نکتهٔ مهمی است. بارها این را عرض کردم، حالا شاید در همین درس و جلسات این نکته اشاره شده. ما اگر سراغ اهل بیت میرویم، کی به ما گفته بروید سراغ اهل بیت؟ قرآن گفته. بعضیها این را برعکس میفهمند. میگویند: «ما اگر سراغ قرآن میرویم، به خاطر اینکه اهل بیت به ما گفتند سراغ قرآن برویم.» آن قدر هم که اهل بیت از قرآن گفته را ما قبول داریم. اخباریها و یک طیفی که حالا امروز هم متأسفانه در جهان تشیع سر و صدا دارند ها، حالا شاید تعدادشان زیاد نباشد ولی رسانههایشان زیاد است، اینها اینجوری وانمود میکنند قضیه را که مثلاً روایاتی که مهم است، اهل بیتند که مهمند. بله اهل بیت مهمند، اهل بیت معادل قرآنند، ولی ثقل اکبر قرآن در نبود اهل بیت، در غیبت امام، آن چیزی که حجت است و ما باید بهش دست بیندازیم، قرآن است. قرآن ما را به پیغمبر میرساند، قرآن ما را به امام معصوم میرساند.
حتی خود امام معصوم میفرماید که: «هر وقت من چیزی گفتم، از من سؤال کنید کدام آیهٔ قرآن را دارم میگویم؟» یعنی امام میخواهد ما با یک تراز – تراز که میدانید چیست دیگر؟ – با یک تراز کلام امام را بفهمیم و بسنجیم، آن هم قرآن است. خود معصوم دارد همهٔ ما را هی سوق میدهد سمت قرآن. وقتی زراره سؤال میکند که: «آقا مسح سر را باید چکار بکنیم؟» حضرت میفرمایند: «هذا و اشباهه فی القرآن.» یعنی اصلاً انگار به قول استادمان، انگار امام ناراحت شده. آقا از امام دارد سؤال میکند، وقتی قرآن است، برای چی از من سؤال میکنی؟ «لدلالت یا لمکانة ما فی هذا؟» مگر نگفته: «و امسحوا برؤوسکم.» خب این باء جزئیات را میرساند؛ تبعیض، یک بخشی از سر را اگر مسح بکنی، کفایت است. آقا من از معصوم دارم سؤال میکنم، از فقیه هم سؤال نمیکنم، از… و خوشحال بشویم الان من دارم سؤال میکنم. حضرت میخواهند بگویند که: «وقتی شما چرا تدبر نمیکنی در قرآن؟ چرا سراغ قرآن نمیروی؟ چرا قرآن را به عنوان منبع فقاهت در نظر نمیگیری؟ چرا استنطاق نمیکنی؟» که بحث استنطاق، بحث مهمی است. بعداً انشاءالله مفصل در مورد استنطاق؛ چرا قرآن را به نطق نمیگیری؟ امیرالمؤمنین فرمود: «فاستنطقوه.» استنطاق کنید، به نطق بگیرید قرآن را. خود این اگر ازش سؤال میکردی، نمیخواست آن اعماقش را هم بروی، همین ظاهرش وقتی سؤال میکردی، جوابت را میداد: «بالتبعی و امسحوا برؤوسکم.» یعنی بعض رؤوس، یک بخشی از سر را هم مسح کنی، کافی است. معصوم بگوید که ما عمل بکنیم.
خیلی مطلب مهم است. پس ما اگر سراغ پیغمبر هم میآییم، قرآن به ما گفته. اگر سراغ اهل بیت هم میرویم، پیغمبر به ما گفته. قرآن ما را میبرد در خانهٔ پیغمبر. پیغمبر ما را میبرد در خانهٔ اهل بیت. قرآن میفرماید: «ما آتاکم الرسول فخذوه.» الرسول عموم ندارد که هر رسولی پیدا کردی، هرچه گفت. «فَمَا ءَاتَاكُمُ ٱلرَّسُولُ» دیگر شامل این رسولان میشود و «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ». قرآن میگوید: «هرچه پیغمبر گفت، بگیر.» بعد باز پیغمبر اینها دیگر همهاش میشود صغرای این آیه. اگر پیغمبر فرمود: «کتاب الله و عترتی.» این میشود صغرای آن آیه که فرمود: «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ.»
نتیجهٔ دو مقدمه میشود که در قرآن مجید برخی از آیات با برخی دیگر تفسیر میشود و موقعیت پیغمبر اکرم و اهل بیتش در برابر قرآن، موقعیت معلمین معصومی که در تعلیم خود هرگز خطا نکنند و قهراً تفسیری که آنها کنند با تفسیری که واقعاً از انضمام آیات به همدیگر به دست میآید، مخالف نخواهد بود. نکتهٔ فوقالعاده این است. چرا تفسیر اهل بیت و نکتهٔ اهل بیت ارزشمند است؟ چون قطعاً بر اساس علم آیات و تفسیر قرآن به قرآن به ما این مطلب را گفتهاند. ما انشاءالله مفصل در مورد تفسیر قرآن به قرآن بحث خواهیم کرد. این ترم را شاید بخش عمدهاش پارسال متأسفانه به تعطیلی گذشت. خب.
الان میفهمند که نتیجهای که از این فصل گرفته میشود این است که تفسیر واقعی قرآن، تفسیری است که از تدبر در آیات و استمداد در آیه به آیات مربوطهٔ دیگر به دست بیاید. پس قرآن با خود قرآن تفسیر میشود. آقا پس اینکه میگوییم تفسیر روایی، این آیه را با این روایت تفسیر کنیم، خصوصاً در بحثهای فقهی این چی میشود؟ این همه در مباحث فقهی وقتی که استنباط میکنند، استدلال میکنند، میگویند که این آیه را در آن روایت این شکلی تفسیر کردهاند. و «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» بعد در روایت دارد: «لهو الحدیث الغناء.» پس تمام شد. ما استدلالمان به حرمت به این روایت بود. درست شد؟ میگوییم: «نه. این روایت در عرض آیهٔ قرآن قرار نمیگیرد. این روایت کاشف از تفسیر قرآن به قرآن است.» میخواهیم بنویسم تا معلوم بشود. یک وقت ما میگوییم که قرآن داریم و روایت. حالا یک نکتهٔ قشنگ از آیتالله جوادی آملی این است که ما قرآن و سنت را معمولاً میگوییم. آنی که عدل قرآن است، سنت نیست، عترت است. تفاوت «کتاب الله و عترتی» نه «کتاب الله و سنتی». سنتی هم باشد، آنی که معادل قرآن است، عترت. سنت و روایت آن چیزی که از عترت به ما رسیده است. این یک نکته.
بعدی این است که حالا بعداً انشاءالله مفصل در مورد این بحث میکنیم که جایگاه روایات کجاست؟ چون برای خیلیها شبهه است. حتی یکی از انتقادات جدی که به «المیزان» میشود همین است. قبلاً چند بار عرض کردم، یکی شنیدم خودم: «علامه طباطبایی در خانهٔ اهل بیت را تخته کرد، میگوید من خودم میفهمم.» خودت برو میفهمی. خودت میفهمی یعنی چی؟ امام میفهمد قرآن را. این مغالطه است. اینجا نکته چیست؟ نکته اینکه قرآن برای همه است. همه با تدبر قرآن را میفهمند، ولی این سطح فهم متفاوت است، سطح معارف آیات هم متفاوت است. یک وقت داستان است، یک وقت احکام است، یک وقت معارف توحیدی. آن داستانش را یوسف فرار میکرد، زلیخا از پشتش میکشد، این را همه میفهمند. سریال هم ساختند و همه دیدند و کیف کردند. درست شد؟ یک جاهایی در این داستان مطلب عمیق میشود، سخت میشود: «أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» سورهٔ مبارکه... حافظ نداریم اینجا؟ یک بنده خدایی بود اسم نمیآورم از رفقا میشناسیدش، معروف به حافظ بود در کلاس، بعد هر آیهای که میگفتم، سریع سرچ میکرد. میگفتم اینجا معلوم میشود که تفاوت حافظ و غیرحافظ این است که حافظ میتواند زودتر از بقیه سرچ کند. «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» آیه چند سورهٔ صاد؟ «فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّي حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» این یکی از آیات سخت قرآن است. یکی از آیات سخت قرآن که تفسیرش اصلاً فهمیده نمیشود. حضرت سلیمان گفت: «من محبت ورزیدم محبت خیر را عن ذکر ربی.» بیشتر از به جای ذکر ربم. چقدر مبهم است! «حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ.» تا کی این محبت را ورزیدم؟ تا جایی که متواری شد «بِالْحِجَابِ». حالا این «تَوَارَتْ» به چی میخورد که گفتند به شمس میخورد. «بِالْحِجَابِ» هم همان غروب شمس است. حالا در حد ترجمه چقدر سخت بود. «تَوَارَتْ» متواری شدن، فلان قاتل متواری شد، پنهان شد، به ورا رفت، تواری به ورا رفتن، در ورا قرار گرفتن. «تَوَارَتْ» حالا فاعلش چیست؟ میگویند شمس است. اگر درست باشد، در حد ترجمه است. سلیمان فرمود: «من حب خیر داشتم، به خوبی علاقه داشتم. این باعث شد از ذکر ربم ماندم، خورشید غروب کرد.» خب این ترجمهٔ آیه بود.
حالا یکی توضیح بدهد یعنی چی؟ اینجا در روایت ما آمدند توضیح دادند. حالا هم روایات هم تفاسیری که جنبهٔ تاریخی و داستانی و اینها. اسب آمد برای حضرت سلیمان. از فرستادن سلاح جنگی بود دیگر. این اسبها را که ایشان دید، شروع کرد چیه؟ آیا قبل «عَلَىٰ مُلْكِ سُلَيْمَانَ مِنَ الْخَيْلِ الْجِيَادِ» خوب، یکم قبلترش «دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ». آها خب، نقاشی غروب بود واسش. یک مقدار اسب آمد، اسب جنگی. خب بعد، بعدش «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» «رُدُّوهَا عَلَيَّ رُدُّوهَا عَلَيَّ» «برش گردانید بر من». «برگردانید شمس». «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ». شروع کرد مسح کردن به ساقها و گردنها. این ساق گردن اسبها را نوازش میکرد. خیلی خوشش آمد حضرت سلیمان. اینها را که دید، مشغول اینها شد. ای ناز کردن و ای جانم و عزیزم و چه اسبی و فلان و اینها. از نماز عصر ماند، نماز عصرش قضا شد. «عَن ذِكْرِ رَبِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ». حالا نمیگوید حب الشر. گرفتاری دارد، بیشتر میشود، اوضاع بدتر میشود. میگوید: «من به این خوبی علاقهمند شدم، مشغول توجه به این خوبی شدم، از ذکر ربم ماندم. خورشید غروب کرد.» حالا «رُدُّوهَا عَلَيَّ» «خورشید را به من برگردانید».
ظاهری داشت با این توضیحاتی که عرض شد، در یک حدی ما فهمیدیم. ولی الان واقعاً فهمیدیم؟ صد تا سؤال: آقا پیغمبر خدا مشغول اسب شده، بعد نماز قضا شده. بعد از آن هم میگوید خورشید را برگردان. مگر هر کی، هر کی، هر کی نمازش قضا بشود، دستور خورشید خانهٔ مامانش است که هرجا هرچی میگفتم برگرد؟ آنجا پیغمبر «عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» و «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ». پس چطور اینجا الان مشغول دو تا اسب شد، از ذکر ربش ماند؟ پس در یک لایهای همه میفهمیم. در یک لایهٔ دیگر هیچکس نمیفهمد. آنی که در همهٔ لایههای قرآن میفهمد و کامل میفهمد کیست؟ امام. آنی که تمام لایههای قرآن را میتواند به ما بفهماند کیست؟ امام. امام حالا دقت این عبارت را دقت کنید. امام با چی کل قرآن را میفهمد؟ با خود قرآن. با چی کل قرآن را میفهماند؟ با خود قرآن. البته گاهی ممکن است این بیانی که دارد در توضیح یک آیه، بگوید که از کجای قرآن دارد استفاده میکند. یک وقت ممکن است نگوید، مستتر است. اگر از او بپرسیم، رضایت امام فرمود: «هرچه من گفتم، از من سؤال کنید مال کدام آیه است؟» امام هرچه که گفت، محصول قرآن است، مستدل به قرآن است، مستند به قرآن است. گاهی استناد را میگوید. گاهی در مخاطب میفهمد، میبیند. گاهی حتی اصلاً پاسخ نمیدهد، میگوید خودت بفهم، خودت ببین، خودت بخوان. مگر این آیه را نخواندی؟ مگر این آیه را ندیدی؟
عجیبی ابوحنیفه میگوید که من مهمان امام صادق (علیه السلام) بودم. حضرت غذایشان را خوردند. تمام که شد، گفتند: «اللهم هذا منک و من رسولک.» «اشرکت یا اباعبدالله!» مشرک شدی! میگوید حضرت فرمود که: «مگر تو قرآن نخواندی؟» کجا؟ حضرت فرمود: «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ». «مگر خدا نگفته خدا و پیغمبر غنی کردند؟ خدا و پیغمبر روزی کردند؟» میگوید گفت که: «عجب! كَأَنِّي لَمْ أَسْمَعْ هَذِهِ الْآيَةَ قَطُّ» «تو انگار من تا حالا بلاقرائت مرات». خیلی. «وَلَكِن قَالَ اللَّهُ فِيكَ وَفِي أَمْثَالِكَ أَوْ فِي أَشْبَاهِكَ». ولی قرآن در مورد امثال تو هم همین را گفته: «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ». «گفته چرا امثال تو نمیفهمند؟» میخوانند ها، نمیفهمند. منتقل نمیشود به مطلب. ماها میخوانیم ها، منتقل به این مطلب نمیشویم. حضرت وقتی که میگوید: «عجب!» این پس در آن آیهٔ قرآن واضح دارد میگوید هرچه روزی دارید، از خدا و پیغمبر است. حالا وهابی جماعت نمیفهمد، حالیش نمیشود. از سر عشق به خدا و پیغمبر! اینش خیلی جالب است. از سر ارادت به قرآن! زیر پا با استناد به آیات قرآن! خیلی چیز است. «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ». این «ورسوله» چیست اینجا؟ «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ». مگر مُغنی خدا نیست؟ پس پیغمبر چیست؟ خود خدا اولین مشرک، خود خداست. پیغمبر شریک گرفته. واسطهٔ فیض نمیفهمد. نظام اسباب نمیفهمد. نظام توحید و ولایت نمیفهمد. اینها نفهمیدن چیست؟ معارف توحیدی. گاهی احکام را نمیفهمد. گاهی احکام را میفهمد، معارف توحیدی را نمیفهمد. این لایههای متفاوت مردم است. ولی مخاطب همه هستند. قرآن در دسترس فهم همه است به شرط اینکه طهارت پیدا کند: «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». هر کی که به میزان طهارتی که پیدا میکند، آن رین «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ» هرچقدر از دل آدم رفت، همین آیات قرآن وقتی میخواند، میفهمد. میگوید: «این دارد آن را میگوید، آن دارد این را میگوید.» مطلب را. حالا آن کسی که کامل میفهمد و میفهماند کیست؟ امام. از باب اینکه امام در عرض قرآن است؟ امام در طول قرآن است؟ پس از چه بابی؟ از باب اینکه امام اشراف به معارف قرآن دارد، احاطه به معارف قرآن دارد، خبرهٔ اهل ذکر، الراسخون فی العلم. بحث راسخون فی العلم داشتیم یا نداشتیم؟ کامل بحث کردیم. یک ده جلسه. بروم گوش بدهم. اصلاً یادم نمیآید چی گفتیم، چی نگفتیم. خب.
این از این. حالا علامه میفرمایند که تفسیر واقعی قرآن، تفسیری است که از تدبر در آیات و استمداد در آیه به آیات مربوطهٔ دیگر به دست بیاید. حالا همینجا، همین آیهای که خواندیم، شبهاتی که برای شما شکل گرفت، همهاش با تفسیر قرآن به قرآن حل میشود. همهٔ سؤالاتی که کردیم، به شرط اینکه استنطاق کنید، استفهام کنید، «فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلسَّائِلِينَ». سؤال کنید از قرآن. اگر سؤال کنید، معلوم میشود. به خود زدن. خب. تخصصی به آن معنا ندارد. مثلاً فرمایش فرق تدبر و تفسیر یادم است، بحثی کردیم مفصل جلسات اگر مراجعه بفرمایید.
پس الان میفهمند که سه تا راه برای تفسیر آیات قرآن در پیش داریم: ۱. تفسیر آیه به تنهایی. این را هم بگویم. نمونهٔ این مثلاً «حب الخیر». خب چرا تعبیر «حب خیر» کرد؟ این در آیات قرآن هم خیر، هم حاء و حب به خیر. ترکیب این دو تا. «لَشَدِيدُ الْخَيْرِ» خب این یکی. «إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ». خب «إِن تَرَكَ خَيْرًا»، خیر چیست اینجا؟ مال است. «إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ». باز تفسیر میشود با «تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا». همهاش تفسیر قرآن به قرآن. اینها را کنار هم که میگذارید، میبینید مال در قرآن به عنوان خیر بیان شده. حب مال، حب خیر است. ولی چه مالی؟ مالی که در راه خدا مصرف میشود، مالی که در راه خدا استفاده میشود. این خیر است. «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» [آل عمران: ۹۲] که اینها فکر میکنند که این برایشان «بَلْ هُوَ شَرٌّ لَّهُمْ» [آل عمران: ۱۸۰] بر اساس این آیه معلوم میشود که مالی که در راه خدا استفاده میشود، خیر است. «نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ» [انبیا: ۹۰] داریم. این مجموعهٔ این آیات کنار همدیگر گذاشته میشود. مالی که در راه خدا استفاده میشود، میشود خیر. پس این «حب الخیر» با خودش تفسیر قرآن به قرآن شد.
«عَن ذِكْرِ رَبِّي». پس چرا این حب خیر مانع ذکر رب شد؟ این باز به آیات دیگری از قرآن فهمیده میشود. بعد «رُدُّوهَا عَلَيَّ» چیست؟ بعد «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» چیست؟ بعد این شأن پیغمبر نسبت به همچین کاری که غافل از ذکر رب بشود، چیست؟ تمام این سؤالات که شما دارید در قرآن پاسخش هست. گاهی خودتان توان استنطاق دارید، گاهی توان استنطاق ندارید. معصوم توان استنطاق دارد. از معصوم که بپرسید، او محصول استنطاع خودش را به شما میگوید. این میشود جایگاه روایت. مصداق آیه را بگوید، آن میشود جری و تطبیق. آن یک بحث دیگری است. گاهی مصداقش را بیان میکند. آن یک بحث خودش یک درس است.
خب پس یک وقت تفسیر آیه به تنهایی با مقدمات علمی و غیرعلمی که در نزد خود داریم، خودمان این آیه را تفسیر میکنیم. یک وقت تفسیر آیه به کمک روایتی در ذیل آیه که از معصوم است. ۳. که حالا اشارهای کردم که جایگاه روایت. تفسیر آیه با استمداد از تدبر و استنطاق معنی آیه از مجموع آیات مربوطه. یا خود آیه را که میخوانی با علم عربی و صرف و نحو و لغت و فلان و اینها. «تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا». مراجعه به لغت بکنید، جمع را ملاقهای که میکنی مثلاً میشود حب شدید. این تفسیر شبّر این شکلی است دیگر، دیدید؟ خیلی تفسیر شستهرفتهٔ دلچسبی است. از اول طلبگی انس خیلی شدید. اصلاً فارسی هم نمیخواهد مراجعه کند. همان خیلی ساده و قشنگ همینجوری که میخوانی رد میشوی سریع. یک تفسیر معین هم داریم، آن هم خیلی جذاب است. روایات مربوط به آن سفر هم گفته بود. آن هم تفسیر جذاب. فهمیدید چیست؟ این میشود مدل اول. یک وقت تویش میمانی، به روایت مراجعه میکنی. یک وقت هم به مجموعه آیاتی که مرتبط به این فضا، مربوط به عصمت انبیا و انبیا و داستان حضرت سلیمان و مجموعهٔ این آیات را تا نبینی، این قضیه برایت حل نمیشود.
عباراتی که مثلاً «آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا». خب وقتی به کسی حکم و علم دادیم، بعد تعبیر «صالحین» را برایش به کار برده. جای دیگر «أَخْلَصْنَاهُمْ» برایش به کار برده. بعد مخلصین را گفته که شیطان به اینها دسترسی ندارد. «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم». کار شیطان است. همهٔ اینها را که کنار هم گذاشتیم، معلوم میشود این «عَن ذِكْرِ رَبِّي» معنایش غفلت از خدا نیست، عقب افتادن یک کاری است که اولویت داشته. آن هم توجه بوده، این هم توجه بوده. توجه پایینتر مشغولش کرده به نسبت توجه بالاتر. نه اینکه دنیا مشغولش کرده به نسبت آخرت. دنیا مشغولش کرده به نسبت خدا. کسی که جزء مخلصین و صالحین باشد، این شکلی نمیشود. ولی در مراتب مخلصین و صالحین ما غفلت در مراتب هم داریم. «لَكُنتَ مِنَ الْغَافِلِينَ». به خود پیغمبر میفرماید: «قبل از اینکه من این را بگویم، تو نسبت به این جزو غافلین بودی.» حالا بعضی غفلت مراتب دارد. غفلت مراتب دارد. از قرآن فهمیده میشود. دقت میکنید؟ اینها محکماتی است که نمیدانم بحث محکم و متشابهات داشتیم یا نه. هیچی یادم نمیآید پارسال چه چیزهایی وصل کردیم. اینها محکماتی دارد که متشابهات قرآن با اینها روشن میشود. خب.
طریق سوم همان روشی است که در فصل گذشته استنتاج کردیم و آن روشی که پیغمبر اکرم و اهل بیت در تعلیم «إِنَّمَا أُنْزِلَ لِيُصَدِّقَ بَعْضُهُ بَعْضاً» یا «يَنطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَيَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ». این هر طریقی غیر از این طریق میشود «مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ» که خیلی عبارت عجیبی است. اگر تفسیری باشد که تکیهاش به خود قرآن و معارف قرآنی نباشد، نه فقط به روایات. اگر به روایت مستند نباشد، میشود تفسیر به رأی. خیر، به خود قرآن، به معارف و محکمات. این تا اینجا. حالا این سه تا طریق را در موردش علامه بحث میکنند. طریق سوم را قبول دارند. طریق اول و دوم را در موردش نکاتی دارند که این جلسه نرسیدیم. من البته باید بروم درسهای قبلی را هم گوش بدهم ببینم چه چیزهایی گفتیم، ولی انشاءالله فردا این طریق اول را بحثش را خواهیم داشت.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سیزدهم: چهار نظریه درباره تأویل
درباره المیزان
جلسه چهاردهم: «انه فی ام الکتاب»؛ قرآنِ نزولی و حقیقتِ علوی
درباره المیزان
جلسه پانزدهم
درباره المیزان
جلسه شانزدهم
درباره المیزان
جلسه هفدهم
درباره المیزان
جلسه نوزدهم
درباره المیزان
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات درباره المیزان
جلسه پانزدهم
درباره المیزان
جلسه شانزدهم
درباره المیزان
جلسه هفدهم
درباره المیزان
جلسه دوازدهم: معنای خلاف ظاهر؛ راهی به سوی تفسیر به رأی
درباره المیزان
جلسه سیزدهم: چهار نظریه درباره تأویل
درباره المیزان
جلسه چهاردهم: «انه فی ام الکتاب»؛ قرآنِ نزولی و حقیقتِ علوی
درباره المیزان
جلسه دهم: علامه طباطبایی تأویل را چگونه معنا میکند؟
درباره المیزان
جلسه یازدهم: آیا هر مصداقی تأویل است یا فقط حقیقت عینی؟
درباره المیزان
جلسه پنجم: بازگشتِ معنا به واقعیت
درباره المیزان
جلسه هفتم: جایگاه امام علیهالسلام در تبیین لایههای قرآن
درباره المیزان
در حال بارگذاری نظرات...