درباره المیزان

جلسه هفدهم

00:47:26
56

علامه طباطبایی با شکستنِ حصارِ تنگِ الفاظ و مفاهیمِ ذهنی، قرآن را از ساحتِ متن به اقلیمِ حقایقِ عینی می‌برد تا «تأویل» نه یک معنایِ ثانویه، که پلی میانِ جانِ مطهر و «ام‌الکتاب» باشد. این مسیر، سفری است برای گذر از ظواهرِ عربیِ آیات به باطنِ علویِ آن‌ها، که تنها در سایه‌ی طهارتِ قلب و رسوخ در علم، حقیقتِ مکنونِ کلامِ وحی را برای اهلِ شهود آشکار می‌کند.

معرفی
قرآن «تبیان‌‌لکل شئ» است و بی‌نیاز به غیر برای فهمیدن.[6:30]

اعتدال، انصاف و عدالت؛ شاخصه‌ی بارز قرآن.

امکان فهم همگانی قرآن در سطوح و لایه‌های مختلف.[12:00]

پاسخ عقلایی به تناقضات ظاهری قرآن، با تدبّر در آن.[14:00]

بی‌نیازی قرآن به غیر، برای تبیین تناقضاتش ، حتی از جانب پیامبر(ص).[16:30]

ارجاع قرآن به اولوالامر؛ به معنای تایید بیان اهل‌بیت است، نه نیازمندی قرآن به بیانی خارج از خود.[18:30]

کارکرد معصوم در تفسیر قرآن به قرآن؛ ارجاع به آیات مرتبط است برای فهم قرآن.[20:00]

راه‌های سه‌گانه‌ی موجود برای تفسیر قرآن و صحیح‌ترین شیوه‌ی تفسیری.[31:15]

خطر تفسیر به رأی و افتراءعلی‌الله، در تفاسیر بی مبنا![33:30]

تفکیک شأن نزول آیات از منظور آیات، هنر تفسیری علامه طباطبایی‌ست.[39:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

بحث بعدی که مرحوم علامه به آن اشاره می‌کنند در کتاب «قرآن در اسلام» این بحث است که قرآن خود چگونه تفسیر می‌پذیرد؟ می‌فرمایند که پاسخ این سؤال از بحث‌هایی که قبلاً داشتیم معلوم است. چرا؟ چون از یک طرف، قرآن مجید کتابی همگانی و همیشگی است که همه را مورد خطاب قرار داده و به مقاصد خودش ارشاد و هدایت می‌کند. با همه تحدی و احتجاج می‌کند. خود را نور می‌داند، روشن‌کننده می‌داند، «تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» می‌داند. البته چنین چیزی در روشن‌شدن خودش نباید نیازمند دیگران باشد؛ چیزی که «تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» است، دیگر نمی‌تواند نیازمند دیگران باشد و در مقام احتجاج به اینکه کلام بشر نیست، می‌فرماید: قرآن کلامی یکنواخت است که هیچ اختلافی در آن نیست. این نفهمیدن قرآن برای این است که خود قرآن ما را ارجاع به اهل بیت می‌دهد: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ».

یک زمانی وقتی اینجا چیزی می‌گفتی، می‌گفتند کجای قرآن آمده؟ قرآن قبول نداریم. الان همان‌ها قرآن را آتش می‌زنند. این‌جوری ذات خبیث آدمی‌زاد، آدمی که حق را نمی‌پذیرد، او قرآن را هم قبول ندارد. همین آدم کارش به اینجا می‌رسد.

پس نکته‌اش چیست؟ نکته‌اش این است که قرآن فرموده: «آقا، در من اختلافی نیست. اگر در من تدبر کنی، هر اختلافی به واسطه تدبر در خود قرآن حل می‌شود.» مگر کلام خدا نبود اینطور نبود؟ اگر چنین کلامی در روشن‌شدن مقاصد خودش حاجت به یک چیز دیگری یا کسی دیگر داشته باشد، این حجت تمام نمی‌شود. قرآن می‌گوید: «در من تدبر کنی، می‌بینی که جایی با هیچ جایی اختلاف ندارد.» این مال کلامی است که این‌ورش را وقتی به آن‌ورش می‌خواهی ارجاع بدهی که مقایسه کنی اختلاف دارد یا ندارد، باید هم این‌ورش را بفهمی هم آن‌ورش را بفهمی که بتوانی این‌ورش را با آن‌ورش تطبیق بدهی. اگر یک کلامی است که وقتی این‌ورش را خواندی هیچی نمی‌فهمی، باید ارجاع بدهی به یک کسی، او برایت بفهمد، او به جای تو بفهمد، او برایت توضیح بدهد، آن وقت دیگر این کار لغوی است که به شما بگویم برو تدبر کن، خودت می‌فهمی که در آن اختلافی نیست. معلوم می‌شود که ما از قرآن می‌فهمیم. اگر نمی‌فهمیدیم، استدلال غلط بود. متنی که قرار نیست من بفهمم، متوجه نمی‌شوم که نمی‌گویند که این‌جایش را بخوان، بخوان با همدیگر تطبیق بده، می‌فهمی اختلاف ندارد. اگر نمی‌فهمم، باید بگویی این صفحه را بخوان، آن صفحه را بخوان، احساس می‌کنی اختلاف دارد، برو از یکی بپرس، بهت توضیح می‌دهد و خودت می‌فهمی که اختلاف ندارد. قرآن دارد ما را می‌برد به آن سمت که بریم بخوانیم. تازه مال کفار، مال مؤمنین هم نیست. کفار هم می‌فهمند. قرآن کفار را توبیخ می‌کند که چرا تدبر در قرآن نمی‌کنید؟ می‌گوید: «خودت یک بار بخوان.»

آن نامه‌ای که رهبر انقلاب به جوان‌های اروپایی، آمریکایی دادند چند سال پیش، «جوانان غربی»، «Letter for you»، فرمودند که خودتان یک بار قرآن را بخوانید، به حرف‌هایی که این و آن می‌زنند کار نداشته باشید. حالا الان باید یک نامه بدهیم به جوان‌های ایرانی، همین را به آنها بگوییم: «یک بار خودتان قرآن را بخوانید، نداشته که اینها چه می‌گویند. می‌گویند این کتاب تروریست‌هاست و این‌طوری و آن‌طوری و کتاب خشونت و کتاب نفرت‌پراکنی و...» یک بار خودت بخوان. می‌فهمی سراسر این کتاب رحمت، عقلانیت، حکمت، مصلحت‌اندیشی، کمالات انسانی، اعتدال است. اعتدال قرآن خیلی عجیب است، خیلی عجیب است. کسی عادلانه و منصفانه قرآن را بخواند، شاخ در می‌آورد که چقدر این قرآن منصف است! از یک جماعتی، اگر یک نفرشان مثل آنها نباشد، همان یک دانه را حسابش را سوا می‌کند: «وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ». چقدر با انصاف است! چقدر با عدالت! چقدر معتدل است! اصلاً در آن جوگیری و هیجان‌زدگی و اینها دیده نمی‌شود. وقتی کتاب دعوت بکند به اینکه آقا پاشید، هرکی دم دستتان رسید بگیرین بکشینش و بدون محاکمه عقوبت بکنید، بدون بررسی محاکمه بکنید که بشود تروریست. خودت برو بخوان. وقتی می‌گوید خودت بخوان، یعنی می‌فهمی که بهت می‌گویند برو بخوان.

این نکته اولی است، چون که یک عده همین را انکار می‌کنند. می‌گویند: «اصلاً ما که قرآن نمی‌فهمیم. قرآن برای فهم ماها نیست.» بنده یک سال فاطمیه تهران، یک جایی من برداشتم این نکته را عرض می‌کردم از خطبه فدکیه بود بحث که حضرت زهرا (سلام الله علیها) به مردم می‌فرمود که خودتان قرآن را بخوانید، می‌فهمید در احتجاج من، حرف من موافق قرآن است یا حرف این، به حرف کدام مخالف قرآن است. حضرت اصرار بر این داشتند که به همه نشان بدهند که این روایتی که اینها جعل کردند که پیغمبر فرموده «ما ارث به جا نمی‌گذاریم»، این مخالف قرآن است. متعدد آیات قرآن دارد این حرف را رد می‌کند، نقض می‌کند: «کتاب‌الله بین اظهرکم»، کتاب خدا که جلو دستتان است، قرآن را وا کنید، بخوانید. ارجاع به قرآن می‌دهند.

جلسه تمام شد. دو نفر آمدند گفتند: «حاج آقا، ما خیلی جلسه شما، صحبت شما که شد، با همدیگر بحثمان شد.» دو تا آدم مسن انقلابی و پنجاه شصت سال پای منبر و اینها، آدم حسابی فاضل. گفتند: «ما بحثمان شد.» گفتم: «که چی شد؟ مگر آدم‌های غیرمعصوم قرآن می‌فهمند که بعد شما می‌گویید که بروید خودتان قرآن را بخوانید؟» جلسه بعدش در مورد این باز مطالبی را عرض کردم. نکته همین است. این مبنای اول باید درست بشود. بله، خب اینکه می‌فهمند چه مرتبه‌ای؟ آن لایه‌های باطنی‌اش، آن ظرایف و دقایقش، خب آن را نمی‌فهمند؛ ولی این نیستش که هیچی از این قرآن نفهمند، مطلقاً باید بزنیم. کتاب کتاب مقدس و محترم. فقط می‌بوسیمش چون ثواب دارد. یک وقت‌هایی با صوت می‌خوانیم، صوت قشنگ است، قرائتش خیلی قشنگ است، کلماتش قشنگ است. نه آقا، همه می‌فهمند. کافر هم باشد می‌فهمد و کافر را هم خدا عقوبت می‌کند بابت قرآن نخواندن و تدبر نکردنش. قیامت یقه کفار را می‌گیرد که برای چه در قرآن تدبر نکردید؟ یک بار خودت می‌نشستی می‌خواندی، می‌فهمیدی این حرف‌هایی که در موردش می‌زنند درست است یا غلط است؟ می‌فهمیدی حرف‌هایش با هم تناقض دارد یا ندارد؟ روشن شد؟ پس قرآن خودش را این شکلی معرفی می‌کند که من قابل فهم هستم، البته در یک مرتبه‌ای برای همه قابل فهم است. البته آن هم باز محکمات و متشابهاتش متفاوت است. متشابهاتی دارد که باید ارجاع به محکمات داده بشود. این می‌شود قرآن کریم. نیاز ندارد برای اینکه منظورش را برساند به کس دیگری، نیاز ندارد بیرون از خودش. خودش منظور خودش را می‌رساند. مگر تفسیری نبود که منظور چیزی را روشن کنیم، مقاصد و مدالیل را روشن کنیم؟ مقاصد و مدالیل قرآن را کی معلوم می‌کند؟ همان حرفی که آن بندگان خدا می‌زنند این بود که ما ممکن است نفهمیم منظور خدا چیست. معصوم باید به ما توضیح بدهد منظور خدا چیست. این همان مبنای نخیر. خود قرآن خودش به شما می‌گوید که منظورش چیست. اگر خودش نتواند منظور خودش را بگوید، این دیگر «تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» نیست. این محتاج به بیان یکی دیگر است. درست شد آقا؟ حالا بعد توضیح می‌دهم. چون اگر مخالفی، مورد اختلافی پیدا کند، یکی می‌آید یک اختلاف ظاهری پیدا می‌کند. داشتیم زمان امام عسکری، یک فیلسوفی از این فیلسوف‌های معروف کتاب نوشته بود: «اختلافات قرآن»، «تناقض‌های قرآن» را جمع کرده بود. یکی از شاگردهایش را می‌فرستند: «برو بگو اینها اگر منظورش آن‌جوری که تو فکر می‌کنی نباشد، چی؟ احتمال این بده که این منظورش اینجا یک چیز است، آن منظورش آنجا یک چیز. احتمال عقلایی، نه احتمال که هر حرف هر تناقضی را با آن احتمال که هرکی که شفاف حرفش با هم تناقض دارد. نه، آنجا منظورش این بود، اینجا منظورش این بود. نه، منظور عقلایی که آدم یک کم فکر کند حق می‌دهد که اینجا این منظور با آن منظور فرق بکند و تناقض برطرف بشود.» آن هم آدم منصفی بود. این کلام امام عسکری که بهش رسید، گفت: «راست می‌گوید.» کتاب را گذاشت کنار. اینجا که مثلاً گفته حالا آیات فراوان است دیگر، ما این را چند تا نمونه‌اش را توی جلسه خواندیم، جای مطلبی گفته، آنجا مطلب دیگری گفته، به حسب ظاهر تناقض دارد، ولیکن که رویش فکر می‌کنی، این احتمال عقلایی جدی هستش که شاید منظور اینجا با منظور آنجا چیز دیگری باشد، به صورت عقلایی، نه اینکه چون قرآن و علاقه داریم و اعتقاد داریم می‌خواهیم یک جوری درستش کنیم. نه، واقعاً آدم عاقل وقتی این دو تا کلام را کنار هم می‌شنود مطمئن صددرصدی نمی‌شود که اینها با همدیگر تناقض دارد. برای اینکه آن‌قدر شفاف نیست که این قطعاً منظورش همان است که تو تو ذهنت آمد، به آن یکی قطعاً منظورش آن یکی است. احتمال جدی هستش که این منظور آن باشد، آن منظور این باشد. این منظور این وقت‌ها باشد، آن منظور آن وقت‌ها. این منظورش با این قیود باشد، آن منظورش با آن قیود. اتفاقاً وقتی تدبر بکنی، هر چی بیشتر در قرآن تدبر بکنی، بیشتر هم این مطلب برایت واضح می‌شود که آن منظورش آنجا این بود، این منظورش اینجا این بود. یک جا کامل هدایت را به خدا نسبت می‌دهد، یک جا هم کامل هدایت و ضلالت را به انسان نسبت می‌دهد. آخر چی شد؟ کی هدایت و ضلالت کار کیست؟ آخرش ما هدایت می‌شویم خودمان یا خدا هدایت می‌کند؟ نه، این تناقض ندارد که، قابل جمع است با همدیگر. تو هدایت می‌شوی به این معنا، او هدایت می‌کند به آن معنا. درست شد؟ اینها با چی حاصل می‌شود؟ با تدبر. منظور خدا را چه شکلی بفهمیم؟ با خود قرآن. منظور خدا را می‌توانی بفهمی با تدبر در قرآن. این نکته کلیدی است. چه می‌شود سرآغاز ورود به بحث «تفسیر قرآن به قرآن». قرآن را باید با خود قرآن تفسیر کنیم. چون اگر مخالفی، مورد اختلافی پیدا کند که از راه دلالت لفظی خود قرآن حل نشود، ما اختلاف در قرآن پیدا کنیم. هر چی بررسی کنیم، ببینیم با الفاظ قرآن نمی‌شود اختلاف برطرف کرد. از هر راه دیگری، اگر غیر لفظ قرآن بخواهد این را حلش بکند، مثلاً ارجاع به پیغمبر و پیغمبر هم بدون اینکه از خود قرآن شاهد بیاورد بخواهد مسئله را حل بکند، بخواهد بگویند که مراد آیه این است و مثلاً آن نیست و اینها، البته مخالفی که معتقد به عصمت و صدق آن حضرت نیست، اقناع نخواهد شد. اگر کسی پیغمبر را معصوم بداند، بابت خود پیغمبر قانع می‌شود. برای کسی که پیغمبر را معصوم نداند، بابت قرآن قانع نمی‌شود که قرآن تناقض ندارد. خود قرآن اگر نتواند تناقض خودش را از بین ببرد، هیچ‌کس دیگر غیر از قرآن نمی‌تواند آن تناقض را از بین ببرد. هرکی هم تناقض را از بین ببرد، شما به حسب اعتماد و ایمانی که به او داری، حرفش را قبول می‌کنی، وگرنه این نیستش که قرآن تناقض نداشته باشد چون او می‌گوید تناقض ندارد. آدم خوبی است، عالم است، پیغمبر است. اینها می‌گوید تناقض ندارد دیگر. ولی من که باورم نمی‌شود. این که مسئله را حل نمی‌کند. قرآن باید جوری باشد که خودش نشان بدهد که تناقض ندارد. قرآن حرفش این است، می‌گوید: «اگر تدبر بکنی، می‌فهمی که من تناقض ندارم.» نگفته که اگر بری پیش پیغمبر، بهت می‌گوید که من تناقض ندارم. تازه بهت هم می‌گوید اگر پیغمبر را پیغمبر بدانی، بهت می‌گوید که من تناقض ندارم. قرآن که نمی‌گوید اگر هر جا من احساس کردی من تناقض دارم، برو پیش پیغمبر، به شرط اینکه پیغمبر را پیغمبر بدانی، مطمئن می‌شوی که من تناقض ندارم. نخیر! اگر پیش پیغمبر هم رفتی، پیغمبر با خود قرآن بهت توضیح می‌دهد که قرآن تناقض ندارد. پیش پیغمبر هم نروی، خوب بلد باشی تدبر بکنی، می‌فهمی که تناقض ندارد. این یک نکته اصلی است. خودش دارد ادعای این مطلب را می‌کند، خودش تعریفش از خودش این است: «من کتابی‌ام که تناقض ندارم.» از کجا معلوم من تناقض ندارم؟ با تدبر فهمیده می‌شود. این مبنای جدی می‌شود برای ما. خیلی نکته نکته مهم بحث تفسیر کامل ساختارش را عوض می‌کند.

به عبارت دیگر، بیان و رفع اختلاف پیغمبر مثلاً بدون شاهد لفظی از قرآن، تنها به درد کسی می‌خورد که به نبوت و عصمت آن حضرت ایمان داشته باشد؛ ولی این آیه که می‌فرماید: «أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً»، چرا تدبر در قرآن نمی‌کنند؟ اگر از غیر خدا بود، خیلی در آن اختلاف کثیر بود. و همین تدبر نشان می‌دهد که در آن اختلاف نیست. پس از جانب غیر خدا نیست. این با کیست؟ با مخالفین دعوت و کسانی که ایمان به نبوت و عصمت آن حضرت ندارند. پیغمبر بهت می‌گوید که من اختلاف ندارم. اصلاً می‌خواهد پیغمبر را با این حرف ثابت کند. چرا پیغمبر بر حق است؟ کتابی که آورده درست است؟ برای اینکه وقتی می‌خوانی، می‌فهمی تناقض ندارد. کی می‌فهمد؟ کافر، منکر. با چی می‌فهمی؟ با تدبر. همه را دعوت به تدبر کرده. آفرین! در مورد اشتباه در مورد بله. این آیه که دارد می‌گوید تدبر کن، می‌بینی تناقض ندارد. این که نمی‌شود ارجاع بدهد به پیغمبر و با این عنوان که پیغمبر را معصوم بدانیم و پیغمبر بدانیم و بدون اینکه پیغمبر از خود قرآن شاهد بیاورد و توضیح بدهد. پیغمبر چه استدلالی؟ چرا حرف پیغمبر درست است؟ چرا این کتاب، کتاب آسمانی، کتاب خداست، حرف خداست؟ چون خودش شما وقتی می‌خوانی، می‌فهمی تناقض ندارد، ولی تدبر را بکنی، دقیق و عمیق. درست شد؟ و قول خود آن حضرت بی‌شاهد قرآنی چی؟ مُسلِم آنان نمی‌باشد. این ادبیات فارسی کتاب ادبیات شصت سال پیش، هفتاد هشتاد سال پیش، درس‌های ایشان ظاهراً بوده که فکر می‌کنم مرحوم آیت‌الله امینی اینها را پیدا و از طرف دیگر خود قرآن. شاید هم خود علامه نوشته‌اند، نمی‌دانم؛ ولی اصلش فارسی است.

از طرف دیگر، خود قرآن به بیان و تفسیر پیغمبر اکرم و پیغمبر اکرم به بیان و تفسیر اهل بیت خودش. بله، این نیستش که تفسیر پیغمبر حجت نباشد، نیازی به پیغمبر نباشد. خود قرآن ارجاع داده، گفته: «برو از پیغمبر سوال کن.» خدا در قرآن گفته پیغمبر برایت تبیین می‌کند. آن یک بحث دیگر است. بحث سر این است که ما هم از قرآن می‌فهمیم. اصلاً همین هم که می‌رویم سراغ پیغمبر، برای این است که قرآن خوانده‌ایم و قرآن فهمیده‌ایم و قرآن به ما گفت برویم سراغ همین هم که می‌رویم سراغ اهل بیت. قرآن دست ما را می‌گذارد تو دست اهل بیت. قرآن حقانیت اهل بیت را اثبات می‌کند. قرآن اهل بیت را معرفی می‌کند، نه با اسم. اوصافی را می‌گوید که به کسی جز این چهارده معصوم نمی‌خورد: علمشان، عصمتشان، طهارتشان. درست شد؟ اینها می‌شوند «اولی‌الامر». اینها صاحب امر. بقیه صلاحیت برای امر ندارند، جایگاهی برای اطاعت ندارند. قرآن معلوم می‌کند حرف کیا را باید گوش داد، حرف کیا را نباید گوش داد. با چی به این می‌رسیم؟ با تدبر. خود همین آیه «اولی‌الامر» که می‌گوید اطاعت کنید از «اولی‌الامر»، خود همین هم با تدبر در قرآن می‌شود فهمید ویژگی‌های «اولی‌الامر» چیست. شاهکار علامه طباطبایی در المیزان. حالا بین این صحابه برو این را تطبیق بده، ببین به کی می‌خورد این ویژگی‌ها: «عَهْدُ الظَّالِمِینَ». که امامت ثابت می‌شود. آن استدلال فوق‌العاده‌ای که علامه می‌آورد. چهار تا مطلبی که احتمال می‌رود، دو تا را رد می‌کند، دو تا می‌ماند و با همان ثابت می‌کند. خیلی صدای محشر مفصل تو جلسات بحثش را داشتیم تو درس کلام. این می‌شود چی؟ می‌شود «تفسیر قرآن به قرآن». البته مقدمات، مقدمات. پس ما برای روایت هم ارزش قائلیم، ولی با خود قرآن به روایت رسیدیم. به روایت هم قرار نیست بیاید این سیکل را به هم بزند. «قرآن با قرآن تفسیر نمی‌شود.» من می‌آیم آن وسط دیگر. به جای اینکه شما این ور قرآن را به آن ور قرآن ارجاع بدهید، فقط به من ارجاع بدهید. هرچی من گفتم. نه، معصوم می‌فرماید: «من هرچی گفتم، ازم بپرسید کدام آیه قرآن است. هرچی من گفتم مخالف با آیه قرآن بود، به شما رسید و مخالف قرآن بود، بزنیدش به دیوار.» یعنی چی؟ خود این «احادیث عرض حدیث بر کتاب»، خود این یک درس مفصل است ها. یک کتاب مفصل دارد. ما فکر می‌کنم شروع کردیم درسش را، توقفی خوردیم. پارسال فکر می‌کنم شروع کردیم. یک بحث خیلی مفصلی می‌خواهد که اصلاً «عرضه روایت بر قرآن» یعنی چی؟ به چه شکلی؟ یکی از ابواب اجتهاد است. خیلی هم جدی گرفته نمی‌شود متأسفانه. این روایت متعدد هم دارد. این معنایش چیست؟ معنایش این است که معصوم دارد به ما می‌گوید آخر شما یک شاخص دارید، آن هم قرآن است. البته نه اینکه قرآن با تفسیر به رأی، نه اینکه دست بیندازید به متشابهات قرآن. نه. متشابهات ارجاع محکمات می‌دهی، آن را ملاک قرار می‌دهی. روایاتی هم که از ما می‌رسد، حمل می‌کند به محکمات قرآن، برایت معلوم می‌شود که این درست است یا غلط. حتی بعضی روایت دارد، طرف می‌پرسد: «آقا، دو تا روایت متناقض از شما می‌رسد. این را چه کارش کنم؟» حضرت نمی‌فرماید: «نگاه کن کدامش عادل‌تر است راوی؟» کدامش؟ اصلاً بحث مرجحات سندی نمی‌کند. همان اول می‌فرماید که: «نگاه کن کدامش موافق با قرآن است.» خیلی نکته عجیب و مهمی است آره. برای اجتهاد و ما اصلاً تو بحث اجتهادیمان قرآن حضور پررنگ و جدی به این شکل ندارد. نیز هست، ولی آن‌قدر که باید رویش مایه می‌گذاشتیم، کار عمیق می‌کردیم، خوب محتوا را استخراج می‌کردیم که بتوانیم آن جاهایی که تو روایت بالا و پایین می‌شود، برگردانیم به قرآن، قرآن را وسط بگذاریم، شاخص قرار بدهیم. این جزو ضعف‌های کارهای طلبگی ماست.

قرآن را تخفیف می‌زنیم. یک بحث مفصل فقها و اصولیون که می‌گویند بله، «الکتاب العزیز بالخبر الواحد» که اگر این نباشد، لغویت پیش می‌آید و فایده دیگری ندارد. خبر بار استدلالی که تو اصول می‌گوید، ولی بحث جدی می‌خواهد. اصلاً کلاً آقا، این بنده سال‌هاست ذهنم درگیر این قضیه است. به سال‌هاست که دنبال فرصت خوب می‌گردم. فرصت خوبی مثلاً کلاس دو ساله می‌خواهد. بحث «رابطه قرآن و حدیث» تو ابواب مختلف، تو جهات. یکی این است که حدیث چه شکلی می‌تواند قرآن را تفسیر کند؟ یکی دیگر این است که حدیث چه شکلی می‌تواند قرآن را تخصیص بزند؟ یکی دیگر این است که برای عرضه حدیث به قرآن چه کار باید؟ اصلاً عرضه چیست؟ به کجا باید عرضه؟ باید موافق قرآن باشد یا باید مخالف قرآن نباشد؟ خیلی تفاوت است. موافق بخواهد باشد، اولاً دلیلش چیست؟ ثانیاً معنایش چیست؟ که اگر ثابت نشد، می‌رود سراغ اینکه مخالف قرآن نباشد. باز مخالف قرآن باشد و نباشد معنایش چیست؟ اینها درس می‌خواهد. آره، ولی به هر حال یک درس مفصلی. چرا؟ چندین جلد کتاب نوشته منظم بشود. همین مجموعه ری‌شهری دارالحدیث کتاب‌های خوبی دیدم که چاپ کرده‌اند. نه، بحث علمی کرده. بله، بحث علمی حدیث‌شناسی کرده. علوم حدیث است دیگر. عرض کنم خدمت شما که یک کتاب دیگر هم هست از نگاه علامه طباطبایی، «رابطه قرآن و حدیث» که آن هم کتاب مفصل پانصد ششصد صفحه. عرض کنم که آثار دیگر هم هست. کتاب زیاد است تو این زمینه، ولی کار جدی، پایان‌نامه‌ها باید نوشته بشود. کار دقیق باید بشود. اصلاً باید آقا موجش بیفتد تو حوزه‌ها. قرآن باید به عنوان منبع فقهی بهش توجه بشود. از این رویکردی که حالا به نحو کلی یک امضای یک تقریری یک ارشادی از این حالت خارج بشود، واقعاً با سوال برویم سراغ قرآن، استنطاق کنیم. خود استنطاق روش دارد. شهید صدر اواخر عمر شریفش یک سری بحث‌های خوب را تو این زمینه‌ها مطرح کرده. بحث استنطاق قرآن. دیروز توضیح دادم. استنطاق یعنی اینکه این قرآن صامت است. شما به قول ایرانی‌ها از زیر زبانش باید بکشی بیرون. یک جوری ازش سوال کنی که جواب بگیری. یک «حُسن سوالی» می‌خواهد که خودش نصف العلم. نحوه سوال پرسیدن مهم است. البته قواعد هم دارد در پاسخگویی. این جوری نیستش که شما سوال بپرسی، بعد همین جوری برای خودت شروع کنی بگویی این آیه دارد این را جواب می‌دهد. حسن استخاره‌هایی که بعضی‌ها می‌کنند. یک استادی داشتیم می‌فرمود که من همیشه پرهیز دارم از اینکه با قرآن استخاره کنم. برای اینکه همیشه باب تفسیر به رأی است. آدم یک کاری را می‌خواهد بکند، آیه اش می‌آید. یک کلمه مثبت تو آن آیه باشد، می‌گوید: «آه! خوب است، خوب است.» یک کاری را نمی‌خواهد بکند، یک کلمه منفی در آن باشد، می‌گوید: «نه، بد است، بد است.» این جور سوال پرسیدن از قرآن، نه تفأل زدن و اینها، نه درست آدم استنطاق بکند. خب، اینها بحث مفصل.

پس آقا جان، ما قبول داریم که باید به اهل بیت مراجعه کرد، ولی قبول نداریم که قرآن منظورش را نمی‌تواند برساند و در رساندن منظورش نیاز دارد به یکی بیرون از خودش. یک طلبه‌ای تو همین قم، سر سفره، طلبه معمم، سیدی به من می‌گفتش که علامه طباطبایی با نوشتن المیزان، در خانه اهل بیت را بست. بله. گفت: «برای اینکه دارد می‌گوید من خودم قرآن را می‌فهمم، نمی‌خواهد بروید از اهل بیت.» بابا، خریت حدی دارد. خریت. چند صفحه المیزان لااقل بخوان، بعد حرف بزن. وجود این آیت‌الله جوادی می‌فرمود: «من در عمرم ندیدم.» من دیدم، همه دیدیم. کسی قرآن می‌خواند، می‌بوسد، می‌گذارد رو بلندی. گاهی هم نهج‌البلاغه. بعضی هستند می‌بوسند، می‌گذارند رو بلندی. ایشان فرمودند در عمرم غیر علامه طباطبایی ندیدم که حدیث را هم بخواند، بحار را هم بخواند، کافی را هم بخواند، کتاب را ببوسد، بگذارد رو بلندی. این نسبتش با حدیث این بوده. بعد تو می‌گویی آمده در خانه اهل بیت را تعطیل کند؟ به گرد پای علامه طباطبایی اینها نمی‌رسند تو فهم احادیث و تسلط به احادیث، اشراف به احادیث. غوغا کرده در المیزان. زنده کرده احادیث تفسیر را. زنده کرده. بعد تو می‌گویی از در خانه اهل چقدر تو خری! چقدر نفهمی! چقدر ناشکری! ای کاش چیزی که نمی‌فهمی، لااقل به زبانت نیاری که حق‌الناس نشود برایت. هرچی مگر آدم به ذهن ناقصش، به عقل کمش می‌رسد، باید بگوید. آزاد داشت حرف می‌زد تو جلسه. اعتماد به نفس خیلی مطمئن از خودش و از حرف. این دو تا را باید تفکیک کنید از همدیگر. حرف علامه این است: حدیث قطعاً جایگاه بلندی دارد. قطعاً برای ما حجت در تفسیر قرآن، ولی این فرق می‌کند با اینکه بگوییم قرآن محتاج به بیان یکی بیرون از خودش است. نخیر. نتیجه این دو مقدمه این می‌شود که در قرآن مجید برخی از آیات با برخی دیگر تفسیر می‌شود و موقعیت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت او در برابر قرآن، موقعیت معلمین معصومی است که در تعلیم خودشان هیچ وقت خطا نمی‌کنند و قهراً تفسیری که آنها می‌کنند با تفسیری که واقعاً از انضمام آیات با همدیگر به دست می‌آید، مخالف نخواهد بود. معصوم به عنوان کسی که بلد است تفسیر قرآن به قرآن را و می‌داند کدام آیه را به کدام آیه باید زد، «ضرب بعض آیات ببعضٍ» دیگر، و درست انجام می‌دهد این کار را و درست نتیجه می‌گیرد و نتیجه این ضرب قرآن به قرآن در اختیار شما قرار می‌دهد. آن چیزی که کلام معصوم ثابت شده باشد. کلام معصوم، نه هرچیزی که رو هوا و ثابت بشود که الان معصوم است. اگر چیزی کلام معصوم بود، جایگاهش می‌شود یک همچین جایگاهی نسبت به قرآن. نه اینکه قرآن یک طرف و این معلق است تا تفسیر بیاید معلومش کند، تفسیر معصوم، حدیث. نخیر! قرآن خودش خودش را بیان می‌کند. یک وقت ما می‌رویم مراجعه می‌کنیم. این هم مراتب دارد. بعضی‌ها را هر آدمی که یک دو خط قرآن بخواند، این ور قرآن بخواند، آن ور قرآن بخواند، می‌فهمد که منظور این آیات چیست. بعضی خیلی ساده است فهمیدنش. بعضی عمیق‌تر است. بعضی خیلی عمیق است. معصوم به همه اینها تسلط دارد. معصوم خروجی تفسیر قرآن به قرآنش را در اختیار شما قرار می‌دهد. این جایگاه معصوم است. معلم این معارف، نه اینکه مفسری باشد که بدون بیان او هیچی از قرآن قابل فهم نباشد، منظور قرآن قابل فهم.

نتیجه‌ای که از فصل گذشته گرفته می‌شود این است که تفسیر واقعی قرآن، تفسیری است که از تدبر در آیات و استمداد در آیه به آیات مربوطه دیگر به دست می‌آید. به عبارت دیگر، در تفسیر آیات قرآنی یکی از سه راه را در پیش داریم. خیلی بحث مهم است. ما سه راه داریم برای تفسیر قرآن. پس آن چیزهایی که تا به حال در تاریخ داشتیم، تفسیرهایی که گفتیم طبقات تفسیری و اینها، آن یک بحثی بود؛ ولی اینی که قرآن دارد برای ما معرفی می‌کند برای تفسیرش، یک بحث است. قرآن به ما چه راهی دارد می‌دهد برای تفسیرش؟ ما سه تا راه داریم. راه اول این است که تفسیر آیه را به تنهایی با مقدمات علمی و غیرعلمی که پیش خودمان داریم، انجام بدهیم. به آیه که می‌رسیم، یک سری مقدمات علمی داریم. حالا گاهی علمی، گاهی غیرعلمی است. مستقیم آیه را با همان مقدمات تفسیر کنیم. راه دوم این است که تفسیر آیه به کمک روایتی که در ذیل آیه از معصوم رسیده. راه سوم تفسیر آیه با استمداد از تدبر و استنطاق معنی‌های استن از مجموع آیات مربوطه و استفاده از روایت در مورد امکان و کراهت درست همین راه سوم. درست شد؟ ما تدبر می‌کنیم. معنی آیه را استنطاق می‌کنیم. مجموع آیاتی که ارتباط با این آیه دارد، هم آن خود آن سوره، آیات قبلش، آیات بعدش و هم آیاتی که مرتبط با این موضوع در قرآن. اینها همه را کنار هم می‌گذاریم. روایتی هم اگر در این زمینه باشد، بهش نگاه می‌کنیم، به یک جمع‌بندی می‌رسیم که منظور خدای متعال این است. منظورش آن نیست. تفسیر قرآن کرده: «قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ». می‌گوید: «آن‌قدر از اینها بکشید تا ریشه فتنه کنده بشود.» از این مخالفین را، دشمنان را، آن‌قدر بکشید. آن هم آمده فیلم این آقا را منتشر کرده، گفته: «من چرا قرآن آتش می‌زنم؟ چون قرآن این حرف‌ها را دارد می‌زند. این آیه دارد این را می‌گوید. منظور خدای متعال این است.» شما برای اینکه منظور خدا را از این آیه بتوانی بگویی، مجموعه آیاتی که در مورد قتال است. اولاً مقاتله یعنی چی؟ مقاتله دال بر دو طرف. یک طرفه نیست که شما هر کافری راه بیفتی مثل داعش، هرکی کافر بود هرجا بود تو خونش هم نشسته بود بگیری بکشی. بهش بگویید: «قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ». آن‌قدر از شما می‌کشیم تا ریشه فتنه. بعد فتنه هم چیست؟ همین که یک کافر رو زمین باشد می‌شود فتنه. فتنه معنا دارد در قرآن. مقاتله معنا دارد در قرآن. «قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَکُونَ فِتْنَةٌ» تفسیر موضوعی جهاد و مقاتله می‌خواهد. مجموعه آیات قرآن در مورد جهاد و مقاتله تا معلوم بشود منظور خدا از این کلام چیست. یک دانه را نگاه کنیم، بگوییم این کلمه معنایش این است، آن هم معنایش این است. یک لغت‌نامه پیدا کنیم که فتنه را آن شکلی تعریف کرده، یک کم پیدا کنیم که «قَاتِلُوهُمْ» را این شکلی تعریف کرده. خب تمامش کنیم. می‌شود «تفسیر به رأی». مجموعه آیات قرآن، تازه روح حاکم بر روایات که از دل همین آیات قرآن آن روایات هم شکل گرفته ناظر به همین‌ها بوده. مجموعه اینها را که نگاه کردی می‌گوید: «منظور خدا این است.» خدا این را می‌خواهد بگوید. اگر این طور نباشد، می‌شود «افترا علی‌الله». خیلی گناه بزرگی است. ظالم‌ترین شخص کسی است که «افترا علی‌الله» می‌زند. یک ذره اگر از مدار خودش خارج بشود، تفسیر همیشه تفسیر به رأی، همیشه «افترا علی‌الله». خیلی کار خوب. اشکال ندارد که آدم یک کمی حساسیت نسبت به این داشته باشد که خیلی با اعتماد به نفس تفسیر نکند. آن‌قدر هم که واضح است از معارف قرآنی، آن را هم بهش کار نداشته باشد. واضحات محکماتی دارد. آیا این آیه تا اینجا می‌فهمی تا اینجا نمی‌فهمی؟ خب، مواردش بحث.

خب، طریق سوم، همان روشی که در فصل گذشته استنتاج کردیم و آن روشی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت ایشان در تعلیمات خودشان بهش اشاره کردند. چنانکه پیغمبر اکرم می‌فرماید: «إنّما نزل لیسدّق بعضه بعضا.» قرآن نازل شده تا بعضی‌اش مصدق بعضی دیگرش باشد. امیرالمؤمنین می‌فرماید: «یَنطِقُ بَعضُهُ بِبَعضٍ وَ یَشهَدُ بَعضُهُ عَلَی بَعضٍ.» قرآن با بعضی قسمت‌هایش حرف می‌زند در مورد بعضی قسمت‌های دیگرش و بعضی قسمت‌ها شاهد برای بعضی قسمت‌های دیگرش است. یعنی هرجایش که ابهام است، یک جای دیگری از قرآن در این ابهام برطرف می‌شود. خودش است که دارد بیان می‌کند خودش را. خودش توضیح می‌دهد خودش را. دوش تفسیر قرآن به از بیان گذشته روشن است. حالا علامه می‌فرماید: «هر تفسیر غیر این باشد، می‌شود تفسیر کلام.» بسیار یعنی برعکس اونی که می‌گویند علامه تفسیری به رأی کرده، علامه می‌خواهد خیلی رندانه و حکیمانه بفرماید که اتفاقاً شماهایی که این جوری تفسیر نکردید، تقصیر به تا قبل از علامه تفسیر بود، علامه تفسیر به رأی آورد. نه، خودتان در جریان باشید که قضیه چیست. «مَن فسر القرآن» روایت از پیغمبر: «مَن فسر القرآن برأیه فلیتَبَوَّءْ مقعدَه مِن النّار». دیدی تو این سالن‌های همایش و اینها یک صندلی برای طرف رزرو کرده‌اند. صندلی نوشته‌اند صندلی شهردار، صندلی مثلاً مهمان فلان، مثلاً سخنران مجلس، مثلاً یک صندلی جدا کرده‌اند جلو گذاشته‌اند، رویش هم کاغذ زده‌اند مثلاً صندلی سخنرانی، کسی اینجا نشینه. این جایگاه اختصاصی کسی است که تفسیر به رأی کرد. یک دانه صندلی آماده برای خودش تو جهنم بداند که آنجا برایش یک جایی را رزرو کرده‌اند، اختصاصی نوشته‌اند این جایگاه فلانی است که تفسیر به رأی می‌کند. فهمیده بشود هم هم دلالتاً هم نسبتاً. تفسیر یعنی منظور آیه این است. یک وقتی هست با حدیث می‌شود فهمید. حالا البته خب بحثش مفصل است. گاهی از درست است. البته تو «تفسیر به رأی» دارد روایت دارد که حتی اگر درست باشد هم اجری نمی‌برد. اگر غلط باشد که دو تا جهنم دارد. اگر درست باشد هم اجری نمی‌برد. شما می‌خواهی بگویی منظور خدا این است. خیلی از این روایاتی که در تفسیر آیات آمده، فقط می‌خواهد مصداق را بگوید. یک مشکلی که تو تفسیرهای روایی هست، می‌گوید منظور این آیه امیرالمؤمنین است. منظور آن آیه امیرالمؤمنین نیست. می‌گوید منظور این آیه ولید بن مغیره است. منظور آن آیه عاص بن وائل است. منظور آن آیه ابوجهل است. منظور آن آیه فلانی است. منظور آیه نیست. یکی از مصادیق آیه است. همین که می‌گویی منظور آیه است، می‌شود تفسیر به رأی. ولو با روایت داری. روایت که نیامده بگوید منظور آیه این است. یکی از مصادیقش این است. بحث مفصلی است. یعنی خود شأن نزول نباید قاطی بشود با منظور آیه. چون اصلاً منظور آیه شأن نزولش نیست. واسه همین علامه هیچ وقت قاطی نمی‌کند شأن نزول را با منظور. یک عده‌ای اتفاقاً تو تفسیرشان همه، حتی کسانی که بعد علامه تفسیر نوشتند، کسانی دیگر بعد علامه نوشتند، ولی هر آیه‌ای را هی می‌خواهد بگوید که این چون شأن نزولش این بوده، پس منظورش این است. آقا ربطی ندارد. یک ربطی دارد، ولی نمی‌شود گفت منظور این جمله، منظور آیه این است. خیلی جمله مهمی است. این از تو همین تفسیر به رأی در می‌آید. گاهی هم ممکن است طرف به حدیث استناد کند، به تاریخ استناد کند. اشکال ندارد. استنادش به حدیث درست است، ولی منظور آیه که دارد می‌گوید غلط است. منظور آیه این نیست. علامه طباطبایی قاطی نمی‌کند اینها را با همدیگر. شما تفسیر قمی را ببینید با تفسیر علامه. نمی‌خواهم بگویم تفسیر قمی تفسیر به رأی است ها، ولی آن می‌شود تفسیر. حالا یا باید بگوییم به سمت تحویل است یا به سمت جریان و تطبیق است. همه آیات را آن روایاتی که تطبیق داده به ولایت اهل بیت، به اهل بیت و دشمنان اهل بیت، به قاسم سلیمانی هم می‌خورد. «نفسه ابتغاء مرضات الله». منظور آقای امیرالمؤمنین. آقا منظور آقای امیرالمؤمنین نیست. منظور آیه هر کسی است که حاضر است جانش را بدهد. قاسم سلیمانی. شما برداشتید قرآن و فلان کردید، می‌گویید قاسم سلیمانی را دارد می‌گوید؟ خاک بر سرتان کنم با این حرف زدن. داریم افراد این شکلی، متحجر، نادان. ببین روایت چی گفته. تو بهتر می‌فهمی یا جعفر بن محمد؟ فلان فلان شده! امام صادق دارد می‌گوید این آیه برای امیرالمؤمنین است، تو می‌گویی برای قاسم سلیمانی است. همین کارها را کردید، همه را زده کردید. قرآن را به خدمت منافعتان گرفتید. همین کارها را می‌کنی که الان می‌فهمی تفسیر به رأی که یک آیه‌ای که صد میلیون مصداق دارد و اَجل مصادیقش امیرالمؤمنین است، می‌گویی همین است و جز این نیست. این جز این از کجا آوردی؟ این را؟ به هیچ کس دیگر مطابقت ندارد. کی گفته این را؟ این هنر علامه است. آیت را زنده می‌کند. قابل استفاده می‌کند. خود امیرالمؤمنین. «یا ابن ملجم»، «معاویه». خب به ما چه دیگر. قرآن یک کتاب از علی می‌گوید یا از معاویه؟ چی بخوانم دیگر؟ به من چه ربطی دارد علی خوب بود، معاویه بد بود. رهبری که تو این زمینه فوق‌العاده است. حالا اگر وقت بشود، وقتی آن کتاب، کتاب «مبانی تفسیری خود آقا». یک کتاب بله، جداگانه است. روش تفسیر ایشان باز ناب‌تر است. یعنی همین روش علامه را ایشان یک پله آورده جلو به نظر بنده. اگر وقتش بشود آن کتاب را هم بخوانیم، می‌بینید چقدر چقدر ایشان فوق‌العاده است توی به روزرسانی این مطالب، زنده کردن معارف که همین الان را دارد می‌گوید. این همین همین لحظه است. برعکس اونی که اصلاً نمی‌گذارد از امیرالمؤمنین حتی به امام حسن برسی. این فقط علی بن ابیطالب است. به امام حسین هم نمی‌خورد. «و من الناس من یشتی نفسه». امام حسین فقط گفته امیرالمؤمنین. این نفهمیدن جر یا تطبیق و تحویل و ظاهر و باطن و اینهاست. چون منظور خدا این نیست. منظور خدا هر کسی است که در مراتبش با کمال و شدتش این را دارد. شدت و ضعفش این کمان را دارد. یکی صد است، امیرالمؤمنین است. پنجاه درصد، چهل درصد. این به شهید حججی هم می‌خورد. قاسم سلیمانی هم می‌خورد. این مثل حسن نصرالله هم می‌خورد. آماده شهادت است. با خدا معامله کرده. جانش را دارد تقدیم خدا می‌کند. خودش را دارد می‌فروشد به خدا برای اینکه رضایت خدا را حاصل کند. ولی تو روایت اسم قاسم سلیمانی را ننوشته. امیرالمؤمنین اصلاً بحث رو آیه نمی‌کنند که اصلاً آیه چی می‌خواهد بگوید. کل تفسیر همین است. ببین یک خط توضیح داده در توضیح این آیه فقط اینکه «نزلت فی علی علیه السلام». «اسماء الله» که آخرش می‌آورد. چرا رئوف را می‌آورد؟ «ابتغاء مرضات الله» اصلاً یعنی چی؟ اصلاً مگر خدا رضایت دارد؟ رضایت تحولات نفسانی؟ رضایت و غضب متشابهات از جهت اینکه رضایت خدا را کسب کند یعنی حال خدا نسبت به او تغییر کند؟ جز متشابهات است. این باید روشن بشود.

آقا پس می‌فرماید که این «من فسر القرآن برأیه» پیغمبر که فرمود، نهی کرده از این روش تفسیر به رأی. روش قرآن به قرآن روبه‌روی روش تفسیر به رأی است. چون در این روش قرآن با قرآن تفسیر می‌شود، نه با رأی تفسیرکننده. منظور خدا این است. حرف خدا را می‌آورم. دلیل برای اینکه منظور خدا این است، منظور خدا این است. ارجاع می‌دهد من را به یک چیز دیگری که مقبولات و چه می‌دانم مشهورات و آن‌قدر حالا تو ذهنم نیست که بیشتر حالا بیشتر همین تفسیر حدیثی و لغوی و شیوه علامه جدی نیست. حالا خود بحث‌های تفسیری هم آن‌قدر پررنگ نیست. حالا یک کم جدی‌تر شده، ولی آن‌قدر هنوز اینکه واقعاً بلد باشند روش اجتهادی و نسبت درس آقای جوادی با سایر در تفسیر تو حوزه، نسبتش با سایر دروس چقدر؟ آقای جوادی یکی از مراجع. سایر مراجع چقدر درس تفسیر داشتند، خارج تفسیر داشتند؟ بله. حالا با همه عظمت و احترامی که دارد ایشان. آقای مکارم که به صورت جدی برای سبحانی. حالا تازه شیوه‌های اینها هم با همدیگر تفاوت‌هایی دارد. ولی اینکه مثلاً خب اکثر این آقایون پنجاه سال، شصت سال، هفتاد سال خارج فقه و اصول گفتند، ولی چند سال تفسیر تدریس کردند؟ تفسیر هم نوشتند، ولی تفسیر تدریس کرده باشند بعد آن تدریس کردن با همین شیوه اجتهادی باشد، شیوه قرآن به قرآن باشد، چقدر تو فضای حوزه رسوخ کرده باشد، قالب شده باشد، جوش. به هر حال اینها غفلتی است که قرآن دارد. البته نمی‌خواهیم منکر بشویم که بگوییم هیچ کاری در حوزه نشده. چرا، به هر حال ولی به نسبت آن چیزی که می‌شده باشیم عقبیم و تا آن شیوه درست و متقن و دقیق تفسیر فاصله داریم.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...