درباره المیزان

جلسه شانزدهم

00:40:16
52

علامه طباطبایی با شکستنِ حصارِ تنگِ الفاظ و مفاهیمِ ذهنی، قرآن را از ساحتِ متن به اقلیمِ حقایقِ عینی می‌برد تا «تأویل» نه یک معنایِ ثانویه، که پلی میانِ جانِ مطهر و «ام‌الکتاب» باشد. این مسیر، سفری است برای گذر از ظواهرِ عربیِ آیات به باطنِ علویِ آن‌ها، که تنها در سایه‌ی طهارتِ قلب و رسوخ در علم، حقیقتِ مکنونِ کلامِ وحی را برای اهلِ شهود آشکار می‌کند.

معرفی
اولین طبقه‌ی مفسّرین بعد از رحلت پیامبر(ص)، صحابه بودند با ۲۴۰ حدیث نبویِ غیر قابل استناد![1:30]

تابئین؛ دومین طبقه‌ی مفسرین و از شاگردان صحابه بودند.[7:30]

سبک تفسیری طبقه‌ی سوم از قدمای مفسرین؛ نقل روایت بود از پیامبر و صحابه و روایات موقوفه![10:20]

طبقه‌ی چهارم؛ جزو اولین طبقه‌ی مؤلفین بودند با سبک تفسیریِ «روایات مُعَنْعَنْ»[12:15]

ظهور طبقه‌ی پنجم مفسرین، با شروع اختلال در نظم تفسیر و حذف اسناد و استناد به نقل اقوال همراه بود.[14:30]

پیدایش مفسرین طبقه‌ی ششم، بعد از پیدایش علوم ‌مختلف و ‌نضج آنها و تفسیر بر مبنای تطبیق با علوم.[22:20]

اولین طبقه‌ی شیعه در تفسیر، فقط قول پیامبر(ص) و عترت را حجت می‌داند.[28:00]

طبقه‌ی دوم مفسرین شیعه؛ نقل روایت از معصوم می‌کردند و اهل تدبر و نظر نبودند.[32:00]

طبقه سوم مفسران شیعه؛ صاحبان علوم متفرقه و مُبدأ تفاسیر ادبی، کلامی، فلسفی و عرفانی.. بودند.[35:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.

علامه طباطبایی در کتاب «قرآن در اسلام»، بحثی را درباره تفسیر و طبقات مفسرین دارند. بر اساس آن کتاب، این بحث را ان‌شاءالله عرض می‌کنیم تا برسیم به روش‌های تفسیری.
بعد از رحلت پیغمبر اکرم (ص)، تعدادی از صحابه مثل ابی‌ّ بن کعب، عبدالله بن مسعود، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن زبیر، عبدالله بن عمر، انس، ابوهریره، ابوموسی و از همه معروف‌تر عبدالله بن عباس (ابن عباس معروف)، به تفسیر اشتغال داشتند. روششان در تفسیر این بود که گاهی آن‌چه از پیغمبر در معانی آیات قرآن شنیده بودند را در شکل روایت به نحو مسند نقل می‌کردند؛ یعنی استنادش می‌دادند به پیغمبر. این احادیث روایی از اول تا آخر قرآن، جمعاً ۲۴۰ و خرده‌ای حدیث است؛ یعنی این صحابه از پیغمبر کلاً ۲۴۰ و خرده‌ای حدیث نقل کرده‌اند. تازه، سند خیلی از این‌ها ضعیف است و متن خیلی از آن‌ها منکر است؛ یعنی مورد انکار بزرگان و علما واقع شده است.

گاهی نیز تفسیر آیات را در صورت اظهار نظر، بدون اینکه به پیغمبر اکرم استناد بدهند، القا می‌کردند؛ مستقیم می‌گفتند: «آقا، تفسیر این آیه این می‌شود، تفسیر آن آیه آن می‌شود». ابن عباس الی‌ ماشاءالله این‌گونه تفسیر می‌کرد. آیه را از پیغمبر یاد گرفته و خودش دارد می‌گوید؛ این نظر خودش است. نظر کیست؟ نظر اوست و نباید ملاک باشد. متأخرین اهل تفسیر - از اهل سنت - این قسم را هم جزو روایات نبوی در تفسیر می‌دانند؛ یعنی حتی اگر طرف استناد به پیغمبر ندهد، می‌گویند: «این هم روایت تفسیری و مال پیغمبر است». می‌گویند: «صحابه است دیگر، حرف پیغمبر را می‌زند، حرف خودش را که نمی‌زند!» و «حرف خود را بزند اشکالی ندارد، همه معصوم و پاک و خوب فقط می‌بینند.» چون صحابه علم قرآن را از مقام رسالت یاد گرفته‌اند و بعید است که خودشان از خودشان چیزی گفته باشند. اهل سنت - متأخرین اهل تفسیر - این را می‌فرمایند.

ولی آقا، ما دلیل قطعی برای همچین حرفی نداریم. علاوه بر اینکه مقدار زیادی از این قسم، روایاتی است که شأن نزول آیات و قصص تاریخی آیات را دربرمی‌گیرد. و در میان این روایات صحابی، بسیاری از سخنان علمای یهود - که مسلمان شده بودند - مثل کعب الاحبار و دیگران، بدون اسناد نقل شده است. ما روایات را می‌بینیم، خیلی از این‌ها را باید جزو اسرائیلیات به حساب بیاوریم. خلیفه دوم علاقه داشت به تورات، علاقه‌اش به تورات بیشتر از قرآن بود. می‌گفت: «تورات بخوان برایم.» بحث مفصلی دارد رابطه ایشان با یهودی‌ها. و در روایتی هم داریم که اساساً آن‌ها با پیشگویی به او گفتند که: «برو مسلمان شو که اگر مسلمان بشوی، بعداً خلیفه می‌شوی و به قدرت می‌رسی.» روایتش در «احتجاج طبرسی» از قول امام زمان (عج) است. دیگر حالا روایتی داریم دیگر. به هر حال، ما به اهل سنت علاقه داریم، عقایدشان را احترام می‌گذاریم، بله، به مقدساتشان توهین نمی‌کنیم، ولی بحث‌های تاریخی هم سر جایش محفوظ است دیگر. به هر حال، یک بحثی است، جای تحلیل دارد و در منابع اهل سنت هم روایات و گزاره‌های تاریخی داریم، گزارش‌هایی را داریم که به هر حال یک چیزهای این‌شکلی داریم که مثلاً علاقه نشان می‌داد، رابطه خیلی خوبی با کعب الاحبار داشت. به هر حال، این‌ها بحث‌هایی در مورد نتیجه هستند.

آقا، خیلی از این‌ها محل اعتنا نیستند. این روایت تفسیری سند درست و حسابی ندارد یا از امثال کعب الاحبار است که آرای یهودی‌ها را به یک نحوی به خورد مسلمان‌ها می‌دادند. الان بحث اسرائیلیات را به این شکل مطرح نمی‌کنم، ولی همین بحث کعب الاحبار را اینجا مطرح کردم. حرف‌های علمای یهود بوده که آمده بین صحابه و منتشر شده است. نمی‌شود این‌ها را قضایای تاریخی دانست، خیلی‌هایش به اسرائیلیات می‌خورد. «فلان پیغمبر این روایت، روایت اسرائیلیات است.» مثلاً داستان‌هایی در مورد حضرت شعیب، در مورد حضرت یونس. یک روایت مفصلی در مورد حضرت یونس علیه السلام هست، مفصل. مقایسه می‌کردیم، بعداً دیدم در «المیزان» ۱۰ صفحه است. روایت آخر که تمام می‌شود، جزو اسرائیلیات است. خیلی طولانی بود. صرف اینکه آقا، در «المیزان» آمده است که دلیل نمی‌شود که جزو اسرائیلیات نباشد. این جعلیات است، این کذب است، فلانه. بابا، نقل نکرده، رد کرده است. در جلد فلان «المیزان» قبل.

خب، ابن عباس هم بیشتر اوقات در معانی آیات به شعر تمثل می‌کرد. همان‌طور که در روایتی که از ابن عباس در سؤالات نافع بن ازرق نقل شده است، در جواب دویست و خرده‌ای سؤال به اشعار عرب توسل کرد. سیوطی هم در کتاب «اتقان»، ۱۹۰ سؤال از آن داستان را از آن قضیه روایت می‌کند. با این حال، روایاتی را که از مفسرین صحابه رسیده است، نمی‌شود روایات پیغمبر دانست و اعمال نظر را از صحابه نفی کرد و بگوییم: «نه، این‌ها مطلقاً نظر خودشان نبوده، عین روایت پیغمبر است.»

مفسرین صحابه را اهل طبقه اول گرفتند. طبقه اول از مفسرین، صحابه‌ای هستند که مفسر بودند، مثل ابن عباس و دیگرانی که اسمشان ذکر شد.

طبقه دوم، این‌ها تابعین‌اند. خودشان پیغمبر را درک نکردند، ولی صحابه را درک کردند که این‌ها شاگردان مفسرین صحابه بودند. مثل مجاهد. این مجاهد را خیلی می‌بینید، مثلاً در «مجمع البیان»، قتاده، مجاهد، این‌ها مثلاً از قولشان نقل می‌شود. مجاهد، سعید بن جبیر، عکرمه، ضحاک، در همین طبقه است. حسن بصری. «کما رواه الحسن.» خب، آنی که وارد نیست، یکهو می‌ماند: «رواه الحسن؟» «اَی زن حَسَنَم؟!» حسن کی بود؟ یکهو در تفسیر آیه آمده بود حسن بصری. متن «مجمع البیان»، آره، متن «مجمع البیان». و ماها که بخوانیم، نمی‌فهمیم این‌جوری است. بیشتر، یعنی همش اسناد به این و آن. یعنی چه؟ «عن مجاهد عن فلان.» مجاهد کی بود این وسط؟ مجاهد و حسن بصری همان افراد هستند. عطا بن ابی رباح، عطا بن ابی مسلم، ابوالعالیه، محمد بن کعب قرظی، قتاده، عطیه، زید بن اسلم، و طاووس یمانی. این‌ها می‌شوند تابعین، این‌ها مفسرین طبقه دوم. آره، اسمش خیلی طاووس است. مثلاً به خانمی گفتند: «دوست داری با کی ازدواج کنی؟» گفته: «با طاووس یمانی.» خیلی کلاس دارد! مثلاً تو جلوی در منتظری، می‌گویند: «کی؟» می‌گوید: «طاووس یمانی آمده جلوی در، منتظرم.» با شاسی بلند! خیلی کلاس دارد. طاووس یمانی با شاسی بلند دنبالت می‌آید. خیلی حال خوبی است. زندگی خوشبختم که نباشی، همینی که با طاووس یمانی داری زندگی می‌کنی.

طبقه سوم، شاگردان طبقه دوم. مثل ربیع بن انس، عبدالرحمن بن زید بن اسلم، ابوصالح، کلبی، و کسانی که نظیر این‌ها بودند. کلبی که معنای سگ نیستش. کلبی، بنی کلب. خود حضرت ام البنین سلام الله علیها، ایشان هم مال همین طایفه بود.
خب، طریقه تابعین در تفسیر این بود که این‌ها چه‌کار می‌کردند؟ پس طبقه سوم، شاگردان طبقه دوم، شاگرد این افراد هم می‌شوند دیگر. دوم یا تابعین بودند، شاگردان صحابه. سوم یا شاگردان تابعی. طریقه تابعین چه بود در تفسیر؟ تفسیر آیات را گاهی در شکل روایت از پیغمبر یا صحابه نقل می‌کردند. گاهی معنی آیه را بدون اینکه به کسی استناد بدهند، در صورت اظهار نظر ایراد می‌کردند. متأخرین مفسرین با این اقوال هم معامله روایات نبوی می‌کردند. این‌ها را روایت موقوفه حساب می‌کردند که مرویٌ عنه مشخص نشده است. موقوفه یعنی معلوم نیستش به کی برمی‌گردد. روایت حساب می‌کنند. بابا، معلوم نیست که این کلام صحابه است! معلوم نیست از پیغمبر باشد! تازه از پیغمبر هم نقل کند، طرف کذاب است. با ابوهریره که همیشه یک گربه کوچولو توی بغلش بوده، «حریره» تسخیر ؟ است دیگر، یک بچه گربه. ابوهریره، این کذاب و کذاب و جاعل درجه یک عالم، ابوهریره کذاب است، پیغمبر گفته است.

البته روایتی داریم که مشترکاً ابوهریره و مثلاً ابن عباس از پیغمبر نقل می‌کنند، مثل آن خطبه آخر پیغمبر که ما چهل جلسه تقریباً شرحش کردیم. دوستان رفتند کتابش کنند، شش سالی است که رفتند کتابش کنند، هنوز کتاب نشده است. آره، آن سندش ابوهریره است. ولی ابوهریره و ابن عباس با هم هستند در سند، ابن عباس هست. ابن عباس خیلی دانشمند است. حالا جهت بحث‌های سیاسی و این‌ها، آن بحثش بحث دیگری است، ولی از جهت علمی، بله.

خوب، پس قدمای مفسرین به این دو طبقه گفته می‌شود. وقتی می‌گویند: «قدما از مفسرین این‌طور گفتند»، طبقه دوم و سوم.

طبقه چهارم، این‌ها می‌شوند طبقه اول مؤلفین تفسیر. اولین طبقه‌ای که تفسیر تألیف کردند. که مثلاً آقا سفیان بن عیینه که مکی بوده، این جزو طبقه دوم تابعین و از علمای تفسیر است. پس سفیان بن عیینه و وکیع بن جراح، شعبة بن حجاج، عبد بن حمید و غیر از این‌ها. این‌ها همه مال طبقه چهارم‌اند. ابن جریر طبری، صاحب تفسیر معروف، ایشان هم در همین طبقه چهارم است، ایشان هم اهل سنت است. تفسیرش، تفسیر ابن جریر، تفسیر طبری، خیلی معروف است. ایشان هم جزو طبقه چهارم است.

طریقه این طبقه هم این‌طور بوده که اقوال صحابه و تابعین را می‌آوردند به صورت روایت‌های مؤنث مسند. می‌گوید: «عن فلان عن فلان عن فلان.» به این می‌گویند روایت. عنوان‌بندی می‌شود، استناد داده می‌شود. صاف می‌گوید این‌جوری یا از پیغمبر بدون واسطه، یا مستقیم خودش تفسیر می‌کند، حتی اسم پیغمبر را هم نمی‌آورد. این را می‌آوردند توی تألیفات تفسیری خودشان و از نظر استقلالی خودداری می‌کردند. حرف‌های خودشان را نمی‌زدند. روایت فقط می‌آوردند از فلانی از فلانی از فلانی، برمی‌گردند به آن صحابه و تابعین. اول طبقه چهارم، برمی‌گردند به طبقه یک و دو. این‌جور تفسیر می‌نوشتند. جز اینکه ابن جریر طبری در تفسیر خودش گاهی در ترجیح بین اقوال اظهار نظر می‌کند و طبقات متأخرین از این طایفه شروع می‌شود. دیگر این اظهار نظرهای تفسیری از ابن جریر شروع می‌شود و دیگر متأخرین از اینجا شروع می‌شوند. دیگر تفسیر یک شکل جدیدی پیدا می‌کند، از حالت روایت صرف درمی‌آید، کم‌کم اظهار نظر دارد می‌شود درباره برخی از آیات.
می‌رسیم به طبقه پنجم. این‌ها کسانی‌اند که روایات را با حذف اسناد می‌آوردند توی تألیفات خودشان و به صرف نقل اقوال قناعت می‌کردند. بعضی از علما گفتند که اختلال نظم تفسیر از همین‌جا شروع شد. دیگر آقا به هم ریخت، دیگر معلوم نشد چه بشود. اینی که دارد می‌گوید روایت، قول یکی دیگر است؟ قول خودش است؟ اقوال زیادی در این تفاسیر آمد، بدون اینکه مراعات بشود صحت و اعتبار نقل، تشخیص سند به صحابه و تابعین نسبت داده بشود. دیگر به هر حال، همه‌چیز به هم ریخته است. در اثر این هرج‌ومرج، دخیل بسیاری به وجود آمد. روایات دخیل. «الروایات الدخیل.» کتاب این‌جوری هم داریم. مطالبی که آقا آوردند، دخیل آوردند آن تو. آن وسط حرف‌هایی از این‌ور و آن‌ور که چپاندند آن وسط، معلوم نیست از کی و از کجاست به اسم تفسیر و روایت و این‌ها به خورد ما دادند. و اعتبار اقوال متزلزل شد. هم باید اول معلوم باشد که تدبر کرده و اسلوب تدبر را رعایت کرده باشد. از جنس تدبر و استظهار تفسیری نیست. خیلی‌هایش از جنس جری و تطبیق است. اصلاً آن‌ها به این سبک با قرآن مواجه نمی‌شدند. تفاسیرشان بیشتر ناظر به شأن نزول بود و داستان بود و این کی نازل شد و چی بود که این نازل شد و کی چه گفته بود که این آیه نازل شد. این خوبی که اینجا تعریف کرده، مؤمنی که گفته، کی بود؟ و کافری که گفته، کی بود؟ و بیشتر این است. از جنس جری و تطبیق است. کمتر این‌جوری است که بیاید استظهار بکند که آقا این منظور این آیه چیست، منظورش آن است، منظورش این نیست. این دیگر مال خیلی این اواخر است که فضای تفسیر این‌شکلی می‌شود. آن قدیمی‌ها بیشتر فضایشان فضای دلار ؟ بود. سیوطی را نگاه کنید، بیشتر همین فضاهایی که ابن عباس می‌گوید که اینجا، اینجا نشسته بودیم، این کار را می‌کردیم که آن‌جور شد، ناظر فلان‌کس فلان حرف را زده بود، این‌طور داستان است، همه‌اش قضایای تاریخی است. بیشتر این‌جوری است. کمتر توضیح عبارت از جنس تدبر و این آیه کنار آن آیه. این باعث شد که آقا، اعتبار اقوال متزلزل شود.
ولی کسی که با دقت در روایات معین تفسیر تدبر کند، تردید نمی‌کند که دست‌برد و وضع در بین این‌ها فراوان است. «دست‌برد» یعنی یک چیزی اضافه کردن، «وضع» یعنی جعل کردن. «موضوع» روایات موضوع وضع شده. یعنی حرف‌های بیخودی که چسباندند به روایات، چسباندند به تفسیر، این وسط حرف زیاد بود که قاطی کردم.

همین الان عصر تکنولوژی و رسانه و امکانات و این‌ها، همه سخنرانی‌های امام خمینی صوتش موجود است، فیلمش موجود است. چقدر خاطره به امام خمینی می‌چسبانند. خب، وقتی الان این است. محکمات امام خمینی هم پیش همه موجود است. می‌فهمد امام نظرش به این بود که مثلاً «مرگ بر آمریکا» خوب نیست! اصلاً این حرف‌ها زشت است. وقتی این‌جور می‌شود جعل کرد. دیگر شما زمانی که هیچی امکانات نبود، با این حسن ظنی که به این صحابه، مثل حتی ابوهریره و کعب الاحبار داشتند، بعد آن دو نفر هم که آمدند، هرچی روایت از پیغمبر هم بود که آتش زدند. خیلی اتفاق دردناک، خیلی این اتفاق اتفاق بزرگ و درد آور! چقدر روایت پیامبر! این‌ها دنیا و آخرت ما را متحول فرموده است. هر آن‌چیزی که شما را به بهشت نزدیک می‌کرد و از جهنم دور می‌کرد، به شما می‌گفت. این کلام این مانده از بین آن همه احادیث، خودش چیز عجیبی است. احادیث چقدر بودند! یک روایتی داریم که حضرت زهرا سلام الله علیها خودش دست‌نویس از پیغمبر داشته است. می‌خواست. فضه فرمود: «برو آن لوحی که نوشتم بردار.» رفت و آمد، گفتش که: «خانم، پیدا نکردم، گم شده است.» فرمود: «بگرد پیدا کن، فانّها عندی تُعدَل الحسنات.» «آن لوحی که بهت گفتم، پیش من معادل حسنین است. برو بگرد پیدایش کن.» یعنی چه؟ «گم شده؟!» رفت دوباره آمد، گفت: «خانم، خاکروبه گوشه ریخته بود، نگاه کردم، دیدم زیر خاکروبه‌ها بود. برداشتم، پیدایش کردم، آوردم.» آداب همسایه‌داری بود. کیک سیمان ؟ به خدا! دارد. حالا مضمونش اینکه مثلاً باید اکرام کند به همسایه‌اش. فرمود: «معادل حسنین است.» یک دانه روایت! آن هم جزو آن معارف عمیق نبوده است؛ معروف توحید فلسفی عمیق و این‌ها نبوده است، سبک زندگی و این‌ها.

آتش زدن آن قرآنی که امیرالمومنین علیه السلام قسم خورد: «هوا را به دوش نمی‌اندازم مگر اینکه قرآن را تمام کنم.» که فرمود: «هر آیه‌ای را برایتان کنارش نوشتم که پیغمبر در تفسیر این چه گفت، شأن نزول این چه بود، اطلاق و تقیید عام و خاصش، ناسخ و منسوخش، محکم و متشابهش، همه را نوشتم کنار هر کدام.» این‌ها جنایت‌های بزرگی است که تا ابد گردن این ملعون‌ها را خواهد گرفت. من به شخص خودم نمی‌گذرم از این‌ها. قابل گذشت هم نیست. چیزی نیست که بگوییم یک نفر دو نفر صاحب حق‌اند. میلیاردها آدم متضرر شده‌اند تا ابد همه امت از این خیانت بزرگی که این‌ها کردند. خدا ان‌شاءالله به حق اولیایش عذاب این‌ها را شدیدتر و لعن ابدی خودش را در بالاترین سطح شامل همه آن کسانی بکند که ظلم کردند و دست ما را از معارف اهل بیت و تفسیر ناب اهل بیت کوتاه کردند.
خب، علامه می‌فرمایند که اقوال متدافع و متناقض به تنها یک صحابی یا تابعی بسیار است. یک دانه صحابی ازش یک قول نقل می‌کند، جای دیگر قول متناقض دیگر، حرف‌های متناقض. یا از یک صحابی، یا از یک تابعی. اسباب نزول و ناسخ و منسوخی که با سیاق آیات وفق نمی‌دهد، یکی دو تا نیست که قابل اغماض باشد، خیلی جاها ناسخ منسوخی که جور درنمی‌آید قرآن. این مال طبقه پنجم است. و از اینجاست که امام احمد بن حنبل که خود قبل از پیدایش این طبقه بود، قبل از پیدایش طبقه پنجم بود، ایشان گفته سه تا چیز اصل ندارد: یکی اخبار مربوط به جنگ‌ها، یکی اخبار مربوط به آینده است، یکم روایت تفسیری. از امام شافعی هم نقل شده است که از ابن عباس نزدیک به ۱۰۰ حدیث فقط ثابت شده است. یعنی از ابن عباس فقط ۱۰۰ تا حدیثش را پذیرفته است. از خود ابن عباس هم برای احادیثش پذیرفته نشده است، چه برسد به بقیه. این‌ها شدند طبقه پنجم. دیگر خلاصه، یکم اوضاع به هم ریخت.

طبقه ششم کیان‌اند؟ مفسرین که بعد از پیدایش علوم مختلفه و نضج آن‌ها. «نضج» با «ضاد» و «جیم» یعنی رشد کردن، همین‌جور به مرور تقویت شدن. علوم مختلف که پیدا شد و نضج پیدا کرد، این مفسرین هم در عالم اسلام به وجود آمدند و متخصصین هر علم از راه فن مخصوص به خود به تفسیر پرداختند. آنی که عالم نحو بود، از راه نحو، مثل زجاج و فراء و ابی‌حیان که این‌ها در مورد اعراب بحث می‌کردند. آنی که عالم به علم بیان بود، از راه بلاغت و فصاحت، مثل زمخشری در «کشاف». آنی که علم کلام بلد بود، تفسیر کلامی می‌نوشت، مثل فخر رازی در «تفسیر کبیر». اگر بشود به فخر رازی، عالم علم کلام گفت. متکلم. آن‌قدر که اشکال امام المشککین. آنی که عارف بود، از راه عرفان، مثل ابن عربی و عبدالرزاق کاشی. آنی که اخباری بود، از راه نقل اخبار، مثل ثعلبی در تفسیرش. آنی که فقیه بود، از راه فقه، مثل قرطبی در تفسیرش.

تعدادی هم تفاسیری مختلط از علوم متفرقه نوشتند، مثل تفسیر «روح البیان» که شیخ اسماعیل حقی استانبولی نوشته و تفسیر «روح المعانی» که شهاب الدین محمود آلوسی نوشته. آلوسی خوشم می‌آید، هیچ ربطی به آلو هم ندارد، اسم آلو بوده توی اسمش. از آن آلو چون خوشم می‌آمد از آلوسی هم یک قضیه‌ای را آلوسی نقل می‌کند که از آن خوشم می‌آمد. در تفسیر سوره مبارکه انسان، چرا برای این چیزهایی که وعده داده خدای متعال به این بهشتی‌ها، همه‌چیز را گفت: شراب بهشتی و فلان و حرفی از حورالعین نزد؟ می‌گوید: «چون این آیات در شأن اهل بیت نازل شد، به یکی از اهل بیت، صدیقه طاهره سلام الله علیها، برای حفظ حرمت او وقتی حوریه انسیه جایی هست، خدای متعال حرفی از حورالعین نمی‌زند.» بابت این جمله من از آلوسی خوشم می‌آمد.

و تفسیر نیشابوری نظام الدین نیشابوری. خدمت این طبقه به عالم تفسیر این شد که فن تفسیر از حالت جمود و رکودی که در طبقات پنجگانه قبلی بود، وارد مرحله بحث و نظر کردند. اگرچه کسی که با نظر انصاف نگاه کند، می‌بیند که در اغلب بحث‌های تفسیری این طبقه، نظریات علمی به قرآن تحمیل شده است. این یک نظر فلسفی داشته، یک نظر عرفانی داشته، او یک نظر نمی‌دانم نحوی داشته، همه زور کردند به قرآن که قرآن هم دارد این را می‌گوید. نظر فقهی داشته، او نظر نمی‌دانم بلاغی داشته. به جای اینکه ببینند خود قرآن چه می‌گوید، نظرات خودشان را تحمیل کردند. الان می‌فهمند که توی این طبقه ششم تفسیر رونق گرفت، ولی بیشتر از اینکه تفسیر باشد، تطبیق است. یعنی حرف‌های خودشان را تطبیق می‌دادند به قرآن، تحمیل می‌کردند به قرآن. و خود آیات قرآنی از مضامین خودشان استنطاق نشده است. روش اصلی تفسیر استنطاق قرآن است. مفصل صحبت خواهیم کرد. تفسیر قرآن به قرآن، کلام امیرالمومنین علیه السلام این است که: «استنطاق کنید قرآن را، به نطق بکشید.» کتاب ثابت است، حرف نمی‌زند. باید به حرف بکشیش، باید بلد باشی. به قول ایرانی‌ها: «از زیر زبانش بیرون بکش.» از زیر زبانش بیرون بکش. این هم از این.
این طبقات که تا به حال گفتیم، طبقات مفسرین اهل سنت بودند، اهل جماعت بودند. منشأ روش خاصی بود که از روز اول در تفسیر گرفته بودند و آن هم این بود که معامله روایت نبوی با اقوال صحابه و تابعین. هر کاری که با روایت پیغمبر می‌کردند، با اقوال صحابه و تابعین هم همان کار را می‌کردند. همان‌جوری می‌پذیرفتند. هیچ فرقی نبود بین کلام پیغمبر با کلام صحابه. در حالی که اعمال نظر در برابر آن می‌شد اجتهاد در برابر نص. کسی قتاده گفته، مجاهد گفته، ابن عباس گفته، تو غلط می‌کنی در برابر ابن عباس چیزی می‌گویی. می‌شود اجتهاد در برابر نص.

تا اختلال وضع این روایات و آفتابی شدن تضاد و تناقض و دست‌برد و وضع در بین آن‌ها، اجازه اعمال نظر به طبقه ششم مفسرین داد. آن‌قدر که دیگر آش شور شد. رسید به طبقه پنجم و اوضاع تفسیر بی‌ریخت شد و همه‌چیز به هم ریخت. طبقه ششم آمدند خودشان شروع کردند یک تفسیر جدیدی نوشتن. از آن اوضاع و احوال دیگر کار خارج شد. پنج تا طبقه آن‌شکلی آمده بودند فقط تفسیر کار همان صحابه و تابعین است، هیچ‌کس حق ندارد هیچی بگوید. بعد دیگر آن‌قدر افرادی به اسم صحابه و تابعین هی آب بستند به قرآن، هی خودشان حرف بستند به قرآن که دیگر همه دیدند آقا، اوضاع خیلی بی‌ریخت شد، معلوم نیست واقعاً کدامش مال سوابق این است، کدامش نیست. مجهولات، جعلیات خیلی زیاد شد. دیگر شروع کردند علمی برخورد کردن با قرآن و رو آوردند به خود قرآن. به جای اینکه فقط همه چشممان به روایات تفسیری باشد از پیامبر و صحابه. قرآن چه می‌گوید؟ از طبقه ششم به نحوی کار با قرآن شروع شد.
ولی روشی که شیعه در تفسیر قرآن اتخاذ کرده، غیر این روش است و در نتیجه اختلاف روش، طبقه‌بندی مفسرین هم سیمای دیگری به خود می‌گیرد. شیعه به نص قرآن مجید، قول پیغمبر اکرم را در تفسیر آیات قرآنی حجت می‌داند. خب، بله، کلام پیغمبر حجت است در تفسیر. و برای اقوال صحابه و تابعین، مثل سایر مسلمین هیچ‌گونه حجتی قائل نیست. یعنی حاج محمد پشمک‌فروش با فلان صحابه و تابعین هیچ فرقی ندارد برای ما در تفسیر قرآن. چه فرقی دارد؟ مگر اینکه کلام پیغمبر را نقل کند. آن هم باید اثبات بشود که اینی که دارد می‌گوید، کلام پیغمبر است. هیچ فرقی بین طبقه اول تا طبقه صدم نیست از جهت اینکه حرف هیچ‌کدامشان حجت نیست. ما هیچ اعتنایی نداریم اینکه مثلاً حسن بصری - حالا حسن بصری هم که خودش داستان‌ها دارد - چون گفته، خب گفته است که کک که ؟! مگر از راه روایت از پیغمبر اکرم.

جزو اینکه به نص خبر متواتر ثقلین، قول عترت و اهل بیت را همانند قول پیغمبر اکرم و مانند آن حجت می‌داند. خب، بله. کنار حرف پیغمبر، حرف عترت هم ملاک حجت است. قرآن و عترت یکی‌اند. هرچیزی که عترت بگوید، عین قرآن است. البته خود عترت عین قرآن است. ولی اگر ثابت بشود که حرفی از اهل بیت رسیده، برای ما حجت است و حجت می‌دانیم. برای همین در نقل و اخذ روایات تفسیری، فقط به روایاتی که از پیغمبر اکرم و ائمه اهل بیت نقل شده است، اکتفا کردند و طبقات خودشان را به ترتیب زیرین به وجود آوردند. حالا وارد طبقات تفسیری شیعی می‌شویم.
طبقه اول، کسانی که روایات تفسیری را از پیغمبر اکرم و ائمه اهل بیت یاد گرفتند. یا از پیامبر یاد گرفتند، یا از اهل بیت. و در اصول خودشان به طور غیرمرتب ثبت کردند. «اصول خودشان»، کتاب «اصل فلانی»، «اصل فلانی»، «اصل زراره»، «اصل ابوبصیر». یک اصلی داشتند این‌ها. توی اصل خودشان می‌آمدند روایات را به صورت غیرمرتب - یعنی موضوع‌بندی که نشده - مثل همین مدل مثلاً «امالی شیخ صدوق» چه مدلی است؟ کتاب «علی بن جعفر» را ببین. «اصل علی بن جعفر» مثلاً الان موجود است. اخلاقی می‌آورد، صفحه ۱۰ مثلاً یک روایت تفسیری مال وسط قرآن، صفحه ۴۰ یک روایت تفسیری است مال اول قرآن. خیلی مرتب نبوده، نه موضوع‌بندی، نه ترتیبی، هیچی. مثل زراره، بله، مثل زراره، محمد بن مسلم که این‌ها از فقهای شیعه و خواص اصحاب امام پنجم و امام ششم معروف و جریر که این‌ها از یاران خاص امام صادق علیه السلام و امثال این هستند. این یک کلام امام است دیگر، بله، بله گفته است.
اصحاب را چه کار کنید؟ ما آن‌قدر آیات قرآن داریم در مذمت صحابه. آن‌هایی که جنگ احد بودند، آن‌هایی که جنگ تبوک بودند. سوره توبه را داریم، سوره انفال را داریم، خدمت شما عرض کنم که کلی آیات سوره آل عمران را داریم. چقدر ما آیه قرآن داریم در مذمت آن‌هایی که در سوره جمعه را داریم، مذمت آن‌هایی که دور پیغمبر بودند، وسط نماز جمعه پیغمبر را ول کردند رفتند. صحابه بودند دیگر. تابعین هم نبودند. صحابه، صحابه معمولی هم نبودند. صحابه‌ای بودند که نماز جمعه می‌خواندند پشت پیغمبر. خوب.

طبقه اول شدند این‌ها. طبقه دوم می‌شوند اهل تألیفات اولیه. نسل اول تألیفات تفسیری. مثل فرات. فرات بن ابراهیم کوفی. «تفسیر فرات» معروف است دیگر. تفسیر فرات، تفسیر روایی هم. اولین تألیفات تفسیری. قبلش تفسیر نداشتیم. اصل این آقایان بود. «اصل زراره» و فلان و فلان نوشتند. یک سری روایات بود که حالا بعضی تفسیری بود، ولی کسی تفسیر ننوشته بود به طور خاص بیاید آیه را بیاورد، بعد بگوید مثلاً ذیلش این روایت. دیگر از این طبقه دوم که فرات بن ابراهیم باشد، ابوحمزه ثمالی باشد - شب و دعایش را می‌خوانید - عیاشی باشد. این عیاشی اسم بزرگواری است، محمد بن مسعود کوفی سمرقندی که از علمای بزرگ امامیه است، معروف به عیاشی. علی بن ابراهیم قمی باشد - اینجا توی پاساژ دفن است. آره، وسط پاساژ ضریح دارد. و نعمانی باشد که صاحب تفسیر بوده، شاگرد کلینی، همان که «غیبت نعمانی» را نوشته. ایشان از علمای بزرگ شیعه است. این‌ها می‌شوند آقا، طبقه اول اهل تفسیر و طبقه دوم مفسرین شیعی.

شیوه این طبقه مثل طبقه چهارم از مفسرین اهل سنت بود. کنار روایت معصوره را که از طبقه اول اخذ کرده بودند، سند می‌آوردند توی تألیفشان. می‌آوردند از همان دیگر، از فلانی از فلانی از فلانی، می‌رساندند به معصوم. و هیچ‌گونه اعمال نظر تویش نداشتند. اصلاً این‌ها خودشان تفسیر نمی‌کردند، تدبر بکنند، تفسیر بکنند. فقط نقل روایت. از محصول تفاسیری که از این بزرگان هست، سه شکل تفاسیر روایی ماست: «تفسیر عیاشی»، «تفسیر فرات»، «تفسیر علی بن ابراهیم قمی». «تفسیر ابوحمزه ثمالی» را البته من چیزی توی ذهنم نیست، الان بعید می‌دانم چیزی در دسترس باشد.

نظر به اینکه زمان دسترسی به ائمه اهل بیت علیهم السلام طولانی بود، تقریباً ۳۰۰ ساله را ادامه داشت، طبعاً این دو طبقه ترتب زمانی نداشتند و متداخل بودند. و همچنین کسانی که روایات را به حذف اسناد درج کنند، بسیار کم بودند. خیلی کم بودند کسانی که می‌آیند سند حذف می‌کنند. بین شیعه از اول باب بود که اسناد را می‌آوردند، به معصوم می‌رساندند. نسل‌های بعدی هم همین اسناد را نقل می‌کردند. و در این باب به عنوان نمونه، «تفسیر عیاشی» موجود را باید نام برد که یکی از شاگردان عیاشی از او روایت کرده است. تا حدی که عیاشی اسناد روایات را اختصاراً حذف کرد و نسخه او به جای نسخه عیاشی دایر گشته است. این یک مشکلی است که ما با «تفسیر عیاشی» داریم. «تفسیر عیاشی» معتبر است، ولی مشکل این است که این تفسیری که الان موجود است، اولاً سندها را حذف کرده و بعداً اصلاً معلوم نیست این عیناً همان «تفسیر عیاشی» است یا نه. وگرنه روایت فوق‌العاده‌ای دارد این «تفسیر عیاشی» محکم است. گفتش که هم در مورد سندش بحثی است که این‌ها حرف کیست، حرف امام است؟. سندش معلوم نیست که معلوم نیست این دقیقاً همان «تفسیر قمی» معروف است و این‌ها. تفسیر او معتبر است.
آره. طبقه سوم از مفسرین شیعه می‌شوند طبقه ارباب علوم متفرقه. تفسیرهای علمی داشتیم. طبقه سوم دیگر می‌آیند توی علوم متفرقه تفسیر می‌نویسند. مثل سید رضی. روایات ادبی امیرالمومنین، روایات بلاغی امیرالمومنین. چند تا اثر ادبی خاص هم دارد ایشان. تفسیر ادبی نوشته. شیخ طوسی، خوب متکلم بوده، عالم علم کلام بوده. البته فقیه و اصولی هم بوده، ولی اصل شخصیت شیخ طوسی را باید در علم کلام دانست. ایشان تفسیر کلامی نوشته که می‌شود «تفسیر تبیان». صدرالمتألهین، دیگر خیلی آمد جلو. از آن قرن ۴ یکهو رسید به قرن ۹. و دیگر حالا ایشان دارد به صورت موضوعی به حرف کلی می‌گوید. صدرالمتألهین، ایشان تفسیر فلسفی می‌نویسد. میبدی گنابادی، تفسیر عرفانی می‌نویسد. شیخ عبدالعلی حویزی، ایشان «تفسیر نور الثقلین» را نوشته. سید هاشم بحرانی، فیض کاشانی، «تفسیر نور الثقلین» و «تفسیر برهان» و «تفسیر صافی» را نوشتند. یک کسانی هم این‌ها کارشان خود علم تفسیر بوده است، یعنی حالا روایی و تفسیری حدیثی، موضوع خاص دیگر. یک عده پس فلسفی، تفسیر فلسفی. یک عده تفسیر ادبی. یک عده تفسیر حدیثی مثل فیض کاشانی، «تفسیر صافی». شیخ طبرسی، تبریزی، طبرسی آره، طبرسی مازندرانی، مال طبرستان. صاحب «احتجاج طبرسی». تفرشی بوده. تفرش عربی‌اش می‌شود طبرس. اینجا کجاست؟ از قم که می‌روی به سمت استان مرکزی اراک. پشت می‌شود تفرش. یک میدانی هم دارد، آن میدان را هم طبرسی نوشته‌اند، اعراب‌گذاری کرده‌اند: «میدان طبرسی» که معلوم بشود همین تفرشی منظورمان است. عرض کنم خدمت شما که جای خوش آب و هوایی است. تابستان‌ها خیلی خنک است. نزدیک قم، چهل دقیقه، یک ساعت فکر کنم. خنک. مرحوم طبرسی مال تفرش است. ایشان صاحب «تفسیر مجمع البیان». آره، یک بار از دنیا می‌رود. می‌گوید که: «من دستم خالی بود خدایا، می‌شود من برگردم یک تفسیر بنویسم؟» توی زنده، توی قبر از قبل درش بیاورند. یک کفن‌دزدی آمده بود کفن بدزدد. این هم عالم بوده، گفت: «لابد این کفنش گران است.» قبر ایشان را باز می‌کنند که کفنش را بدزدند. دیدند زنده است. خبری از آن دزده نداری. ایشان دوباره برمی‌گردد و «تفسیر مجمع البیان» می‌نویسد و در حرم امام رضا علیه السلام مدفون است. بنده علاقه دارم و زیاد می‌روم کنار قبر. قبر باصفایی دارد. یک مقبره کوچولو است. بقعه کوچولو است. نماز جماعت می‌خوانند، قرآن می‌خوانند، تفسیر می‌گویند. اما از خیابان طبرسی که مشهدی‌ها می‌گویند: «طبرسی». دیگر حالا خیابان طبرسی دیگر نمی‌شود. دست از طبرسی که وارد همان است. بله، بله. وارد حرم که می‌شوی از طبرسی سمت گنبد، کاشی‌کاری شده است. حتی کاشی‌اش آبی نیست، کاشی‌های زرد و این‌هاست. عرض کنم خدمت شما که آن قبر جناب طبرسی. ایشان هم «مجمع البیان» را نوشته. توی «مجمع البیان» علوم مختلف دارد: نحو و لغت و قرائت و کلام و حدیث. طبقه سوم مفسرین که علوم مختلف را بحث کردند. این تا اینجا.

فردا در مورد این می‌خواهیم بحث بکنیم که حالا ما باید چه‌کار کنیم در تفسیر قرآن؟ طبقات مفسرین شیعه و سنی بودند. حالا چه روش‌هایی داریم در تفسیر قرآن؟ تاریخ تفسیر، حالا خود روش تفسیل ؟ چیست؟ چه روش‌هایی برای تفسیر داریم؟ و قرآن ما را دعوت به کدام روش کرده است؟ ان‌شاءالله از فردا وارد این بحث می‌شویم. بحث بسیار مهمی است. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...