شرح کتاب خصال

جلسه دوازدهم

00:12:26
160

معرفی
کلید هر شر
تنها شرط قضاوت در جامعه در گرو یک خصلت
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

قال ابوعبدالله(علیه السلام): «الغضب مفتاح کل شر.»

در ادامهٔ احادیث شریف کتاب «خصال» مرحوم شیخ صدوق، در باب واحد -که باب اول این کتاب بود و احادیثی که خصلت‌ها را یکی‌یکی مرحوم شیخ صدوق جمع کرده بودند- خب این باب یک تفاوتی که با ابواب دیگر دارد این است که در ابواب دیگر عددها خیلی ملموس است. حضرت می‌فرمایند: «سه تا خصلت که این‌جوری، سه تا چیزی که این‌جوری، سه تا چیزی که انسان را نجات می‌دهد، سه تا چیزی که انسان را هلاک می‌کند، دو تا چیزی که فلان است، چهار تا که فلان است، و چهار نفر بودند که این‌جور بودند.» عددها ملموس است، ولی در عدد یک خیلی ملموس نیست. با یک ظرافتی مرحوم صدوق این‌ها را جمع کرده است؛ مثل همین روایت: «می‌فرماید غضب کلید هر شر...» خب این را در بحث واحد ایشان آورده است؛ یعنی در واقع یک چیز است که کلید است. حالا چیزهای دیگر هم هست؛ در مورد دروغ هم گفته شده، در مورد شراب هم گفته شده. همین یک دانه را حضرت ذکر کرده‌اند. بر همین حساب مرحوم صدوق این‌ها را جمع کرده است.

«غضب کلید هر شری است.» انسان بالاخره بعضی چیزها جنبهٔ مقدمه‌ای دارد و از این جهت هم بدتر است. بعضی گناهان، بعضی صفات، خودش موجب ده‌ها رذیله است. خودش انسان را به ده‌ها گناه می‌اندازد. خب دروغ آن شکلی است دیگر که حضرت فرمودند؛ آن طرف پرسید: «آقا مِن بعد دروغ نگویم، چه خوب.» بعد گفت: «خب می‌رویم العیاذ بالله زنا، شراب. اگر دهان من بو بدهد از من سؤال کنند بوی چیست، چه بگویم؟» هرچه با خودش فکر کرد، هر گناهی را دید که تهش یک دروغی هست. خود همین عصمت می‌آورد برای انسان، همین مبارزه با دروغ. اگر انسان همهٔ ابعادش را واقعاً در نظر بگیرد، غضب هم این شکلی است: «غضب کلید هر شری است.»

انسان نگاه می‌کند که هر جا هر گناهی، معمولاً این‌جوری است. کدام گناهانی که شهوت این‌ها شاید تفاوت داشته باشد، ولی ته بسیاری از گناهان می‌رسد به غضب. نمی‌تواند کف نفس بکند، خودش را نگه دارد، کنترل بکند، اختیارش را از دست می‌دهد، از آن حد خارج می‌شود، جوش می‌آورد. خود این جوش آوردن، البته به یک معنا شهوت هم همین شکلی، زیر مجموعهٔ غضب است. جوش می‌آورد، خلاصه دیگر انسان نمی‌تواند کنترل کند، ولی به یک معنا نه، تفاوت دارد از ابواب شهوت که می‌گویند متفاوت است. «غضب مفتاح هر شر...»

خب، حدیث بعد از امام صادق(علیه السلام): «احبوا للناس ما تحبون لانفسکم.»
برای مردم هرچه برای خودتان دوست دارید، برای مردم دوست داشته باشید. هرچیزی که محبوب خودتان است. الان ما مثلاً برایمان محبوب هست یک خانهٔ خوبی توی قم داشته باشیم با اجارهٔ کم، عرض کنم که هزینهٔ کم، صاحبخانهٔ خوب، همسایهٔ خوب، محلهٔ خوب، نزدیک به حرم، نزدیک به درس‌ها. برای ما طلبه‌ها ارزش دارد، خوبی، محبوب. خیلی خب، پس باید برای همه این را دوست داشته باشید. گاهی انسان وقتی به خودش مراجعه می‌کند می‌بیند که نه، انگار خیلی خوشحال نمی‌شود اگر دیگران این موقعیت را داشته باشند. خیلی میلش به این نیست. یک جوری می‌شود وقتی باخبر می‌شود که دیگری یک خانهٔ خوبی گیرش آمده، نزدیک حرم، خیلی قیمت کم، و خیلی جای خوب. یک جوری می‌شود تو دلش. چرا؟ برای چی؟ «نوچ.» این برای خودش رذیله است دیگر. «انسان اذا مسه الخیر منوعا و اذا مسه الشر جزועا.» این انسان «منوع» است، نمی‌تواند ببیند دیگران یک خیری داشته باشند، یک خیری به دیگران برسد. مبناست در تربیت انسان، در روابط. واقعاً اگر انسان این را ملاحظه بکند، همه چیز حل می‌شود، همه چیز درست می‌شود. حسد و منوع بودن انسان، یعنی انسان حالت منوع دارد نسبت به دیگران که دیگران به خیری برسند. حسادت وقتی که دیگران یک چیزی دارند و من ندارم. در ممنوع بودن ممکن است من هم داشته باشم، یعنی همین که او دارد من را اذیت می‌کند. بله، یعنی ظریف‌تر از حسادت. همین که او دارد، ولو من بهترش را دارم. طرف ماشین زانتیا دارد، چشم ندارد ببیند باجناقش رفته پراید خریده. تو دلش دارد قلقل می‌کند، لذت می‌بُردیم با اتوبوس می‌رفت می‌آمد. همیشه می‌لنگید، همیشه چشمش به این بوده که این را یک مسافرتی ببرَد، یک جایی ببرَد. اعصابش خورده، ماشین‌دار شده. این حسّ ممنوع بودن انسان که حالا یک وقت‌هایی خیلی حاد می‌شود، یک وقت هم خیلی ظرافت دارد. حالا برای ما طلبه‌ها و اهل علم و این‌ها مشکلات خودش را دارد دیگر؛ که حسادت برای طلبه‌ها و اهل علم و این‌ها خلاصه بیشتر و ظریف‌تر هم هست. این چرا یک همچین استادی گیرش آمد؟ چرا استاد اینقدر با این خوب است؟ چرا این مثلاً این‌جور است؟ این با استاد می‌رود می‌آید، کتاب دارد، او همین‌جور فلان است، این «اله». این بله، آقا برکت دارد. طرف می‌گفت که «اگه بابای منم پولدار بود، من اینقدر باسواد می‌شدم.» مثلاً باباش پولدار است، برایش کتاب می‌خرد. نه می‌خواند، نمی‌دانم به بابای پولدار و کتاب چقدر ربط دارد. خیلی‌های دیگر باباهاشون صد برابر این پولدارند و این‌ها اصلاً فاسدند. همت طرف را نگاه نمی‌کنی. یک جوری می‌خواهی یک جایی پیدا کنی که «بکوبی تو سر طرف.» خوبی تو نیست، یک موقعیت و ویژگی که برایت حاصل است. این‌ها همان حالت ممنوع بودن انسان است، این رذیله است. نجات.

و حدیث آخر از امام صادق(علیه السلام): «من انصف الناس من نفسه رضی به حکما له.»
خیلی جالب است. انصاف. حالا ما می‌گوییم انصاف. معنای انصاف را چی می‌گیریم؟ عدالت می‌گیریم. انصاف به معنای عدالت، مساوات، برابری. انصاف در فرهنگ روایت فرق می‌کند. انصاف از مادهٔ «نصف»، نصف کردن؛ یعنی حق مساوی. حق مساوی، حق مساوی است. عدالت لزوماً توی حق نیست، توی برخورداری است. انصاف توی حق است. من همان‌قدری که برای خودم حق قائلم، برای دیگران هم حق قائل باشم. همان انصاف است. «من انصف الناس من نفسه.» کسی از جانب خودش انصاف داشته باشد، یعنی خودش را به دیگران، سهمش را نصف کند، حقش را نصف کند، همه را همان‌قدر برایشان حق قائل بشود. نکته‌ای است دیگر. یک وقت انسان برای خودش این حق را قائل است که مثلاً من هر وقت خواستم چه می‌دانم پشت‌بام را مثلاً بروم بروم لباس پهن کنم پشت‌بام، ولی فلان همسایهٔ ما حق ندارد. طبقهٔ سوم دیدید از این مسائل توی فرهنگ آپارتمان‌نشینی این‌ها زیاد پیش می‌آید. من این حق را برای خودم قائلم که بچه‌ام برود تو حیاط بازی کند، ولی آن یکی همسایه حق ندارد. ما طبقهٔ پایین. از کجا درآمده؟ انصاف نیست این، بی‌انصافی. شما همان‌قدر که حق برای خودت قائلی، برای دیگری هم همان‌قدر حق قائل باش. اگر برای خودت حق قائلی که ماشین مهمانانت را بیاوری توی پارکینگ خانه پارک کنی، توی آپارتمان‌هایی که هر واحدی یک پارکینگ دارد. پارک کنید. این‌ها ماشین ندارند. خب، اگر خودت هم ماشین نداشتی، کسی می‌آمد مهمانی داشت، او ماشینش را می‌گذاشت توی سهم شما، واقعاً ناراحت نمی‌شدی؟ بی‌انصاف... نمی‌شود بی‌انصاف بود. کسی اگر انصاف داشته باشد، خود همین انصافش بهترین حاکمش است برای حکم کردن بین او و دیگران. یعنی اگر انصاف باشد، دادگاه‌ها جمع می‌شود، قوهٔ قضاییه بیکار، حقوق‌بگیر بیکاری می‌خورد. انصاف. انصاف تو روابط کار دادگاه می‌کند، کار قاضی می‌کند، کار پلیس را می‌کند.

«رضی به حکما.» خود همین انصافش راضی می‌شود به همین انصاف به عنوان یک حاکمی نسبت به دیگران. هرکی هرجا مسئله پیش آمد، اگر دیگری بود، من چی بود نظرم؟ من همین‌قدر حق را برای دیگری هم قائلم. اگر خودم توی همچین موقعیتی قرار می‌گرفتم، توقع داشتم با من چگونه برخورد شود؟ یکی از دوستان -حالا بگویم دیگر بحثمان تمام است به عنوان مثال- یک مراسم عروسی داشت پسرش تازگی. ما را هم دعوت کرد، ما نرفتیم. بعد دیگر حالا تعداد دیگر رفته بودند و خلاصه این دوست ما -طلبه- فرزندش طلبه. مجلس عروسی، مریض، بزن بکوب، مداح به ظاهر مداح آورده بودند، آن هم می‌خوانده، مردم هم می‌رقصیدند. سمت خواهران، مادر داماد، خود داماد که طلبه، مادر داماد که می‌شود همسر طلبه و مادر طلبه، می‌رقصد. خواهر داماد می‌رقصد. زن یعنی عروس که می‌شود عروس طلبه، می‌رقصد. من از همه بیشتر مجلس مطرب... این‌ها صحبت نکنیم. بالاخره شاه منظور: پیامبر، امام زمان خوش راضی نبوده به این برنامه. بچه‌هایش بودند، خانواده‌اش بودند. فرض بر این بگیریم که ما خودمان بعداً بچهٔ ما یک همچین موقعیتی... خب مجلس عروسی باشد، بچهٔ ما این برنامه و این‌ها... خب بنده مثلاً راضی نیستم. من راضیم بروم پشت سر... از کجا معلوم که بلد نیست؟ شاید همهٔ زور بدبخت را زده، نتوانسته. این بی‌انصافی است. موقعیت یک لحظه تصور کن خود شمایی که بچهٔ شما یک همچین مراسمی دارد. خود همین می‌شود دادگاه. دادگاه‌ها را می‌شود بهترین قاضی. مشکلات برطرف.
ان‌شاءالله خدا به ما انصاف بدهد و در ارتباط با دیگران یادمان نرود که توقعمان همان‌قدری باشد که توقع داریم ما را همان‌قدر ببینند.
ان‌شاءالله که اهل عمل به این روایات باشیم.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب خصال

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00