شرح کتاب خصال

جلسه چهاردهم

00:08:08
186

معرفی
عامل استقرار و عدم استقرار ایمان
رفتاری که شکوه مومن را از بین می برد
نیکوترین کار نیک
بالاترین رتبه ناسپاسی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
«بسم‌الله الرحمن الرحیم عن ابی عبدالله علیه السلام، قلتُ: ما الذی یثبت الایمان فی العبد؟»
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردند که آقا چه چیزی ایمان را در بنده ثابت می‌کند؟ ایمان، اصل در ایمان این است که مقطعی باشد؛ انسان ایمان دو مدل دارد: ایمان مستقر و مستودع. بعضی‌ها ایمانشان مستقر است، این‌ها دیگر با آن‌هاست تا مرگ و بعد از مرگ. و بعضی‌ها که عموم ما هستیم، ایمانمان مستودع است؛ یعنی ودیعه دادند، فعلاً امانت دستمان است تا ببینند که چه می‌کنیم با آن. اگر دیدند که از خودمان صلاحیت و توانایی نشان دادیم، برایمان حفظش می‌کنند وگرنه می‌گیرند. لذا اصل در ایمان بر این است که انسان مستودع بماند، با یک امتحانی، با یک ابتلایی، با یک شرایطی، خلاصه ایمان می‌رود. انسان وقتی گناه می‌کند، همان لحظه‌ای که دارد گناه می‌کند، ایمان از او فاصله می‌گیرد. بعضی وقت‌ها دیگر ایمان می‌رود و برنمی‌گردد با یک گناه، و بعضی وقت‌ها توبه می‌شود و انحصاری پیدا می‌کند، توجهی پیدا می‌کند و ایمانش برمی‌گردد.

دارد سؤال می‌کند از امام صادق (علیه السلام) که آقا ما چه بکنیم که ایمانمان ثابت بماند، یک ایمان ثابت داشته باشیم؟ حضرت فرمودند که: «الذی یثبته فیه الورع». اونی که ایمان را در انسان ثابت نگه می‌دارد، ورع است. ورع حالتی است که انسان مراقب است که یک وقت به سمت گناه نرود.

«والذی یخرجه منه الطمع». اونی هم که انسان را از ایمان خارج می‌کند، طمع است. انسان میل دارد به گناه، بدش نمی‌آید، خوشش می‌آید، در فکرش هست، در ذهنش هست، در دلش خلاصه. ولو الان شرایطش نیست، ولو الان گناهی نمی‌کند، ولی رغبت دارد. این انسان را از ایمان خارج می‌کند، ایمان مستودع از آدم گرفته می‌شود.

یک روایت، روایت بعد از امام کاظم (علیه السلام) از ابراهیم بن عبدالحمید: «سرعة المشی تذهب بهاء المؤمن». تند راه رفتن بهاء مؤمن را از بین می‌برد. بهاء جایگاهی است که انسان دارد و یک جایگاه شریفی، خلاصه انسان محترم به چشم دیگران می‌آید، برای انسان احترامی قائلند، جایگاهی قائلند. تند راه رفتن جایگاه را از بین می‌برد. حالا چیزهای مختلفی هم هست؛ مثلاً شوخی زیاد کردن جایگاه را از بین می‌برد، یا مثلاً انسان وقتی برای دیگران جایگاهی قائل نیست، این خودش جایگاهش را از بین می‌برد. از اسباب آن یکی‌اش تند راه رفتن است.

و حدیث آخر امروزمون را هم بخوانیم از پیغمبر اکرم: «فوق کل برٍّ بِرٌّ، حتی یقتل الرجل فی سبیل الله عزوجلّ». فرمودند که بالاتر از هر کار خوبی، کار خوب دیگری هست. هر کار خوبی که فرض بشود، یک کار بهتر از این هست، تا اینکه انسان در راه خدا کشته شود. «فاذا قُتِلَ فی سبیل الله فلیس فوقه برٌّ». وقتی انسان در راه خدا کشته شد، دیگر بهتر از این چیزی نیست. خوبی از این بهتر نیست. عمل به وظیفه‌ای بهتر از این نیست. «برّ» به معنای عمل به وظیفه است. عمل به وظیفه از این بهتر دیگر نیست.

«و فوق کل عقوق عقوق، حتی یقتل الرجل احد والدیه». و بالاتر از هر «عقوقی» هم، «عقوقی» است. این «عاق والدین» که گفته می‌شود، «عقوق» مصدر «عاق» است. ما می‌گوییم عاق والدین نشویم. «عاق» اسم فاعل است. و بگوییم «عقوق والدین» یعنی عکس «حقوقِ» انسان، خلاصه در شرایطی باشد که از او راضی نباشند، او را تأیید نکنند، می‌شود «عقوق». از هر «عقوقی» بالاتر، از هر «عقوقی»، «عقوقی» هست. در هر شرایطی، خلاصه یک حالت بدتری هست، تا اینکه انسان یکی از والدین خود را بکشد. پناه بر خدا! «فَإذا قَتَلَ أَحَدَهُما، فَلَیسَ فَوقَهُ عقوقٌ». آنجا کشته شدن، اینجا کشتن.

در همه کارهای خوب، یکی بالاتر هست و آن اینکه انسان کشته شود در راه خدا. توی «عقوق» هم همیشه یکی بدتر هست و آن اینکه انسان یکی از والدینش را بکشد. دیگر اگر کشت، خدایی نکرده، این دیگر بالاتر از این «عقوقی» نیست.

خب البته یک وقت‌هایی «محدورالدم» است یکی از والدین. حالا شرایط به نحوی است که او «محدورالدم» است. حتی اینجور وقت‌ها هم توصیه کرده‌اند که باز فرزند او را نکشد. در مورد بله، متوکل عباسی (لعنت الله علیه) روایت دارد که پسر ایشان گفت: «من دیگر نمی‌توانم تحمل بکنم این همه جسارت و بی‌ پروایی پدرم را.» خدمت امام هادی (علیه السلام) عرض کرد که آقا، این «محدورالدم» است، من می‌خواهم بکشمش. حضرت فرمودند که «محدورالدم هست، ولی شما نکش، عمرت کوتاه می‌شود.» یک خلاصه، بعداً بعد مدتی گفت: «آقا من دیگر نمی‌توانم واقعاً تحمل بکنم.» و رفت و کشت. عمرش هم کوتاه شد. یک سال ظاهراً بعد از آن خودش هم کشته شد و از دنیا رفت.

خلاصه انسان حتی اگر پدر و مادر، کافر و مرتد و این‌ها باشند، حق و حقوقی هست. و بالاترین درجه «عقوق» این می‌شود که خدای نکرده انسان دستش به خون والدینش آلوده بشود. تعابیری از امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستند در نهج‌البلاغه: «کنا نقتل آبائنا و ما من اخواننا». توی نهج‌البلاغه است که حضرت می‌فرمایند که ما در صدر اسلام، در رکاب پیغمبر که بودیم، پدران خودمان را می‌کشتیم، عموهای خودمان را می‌کشتیم، برادران خودمان را می‌کشتیم، و خدا صدق ما را دید و با امثال شماها اسلام هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد.

ما اینجور بودیم که کار اسلام را پیش بردیم، پدران خودمان را می‌کشتیم. ناظر به چیز دیگری است. دیگر بحث این نیست که حالا مثلاً یک فرزند می‌رفت بابایش را می‌کشت که از این «عقوق» بالاتر نیست. منظور این است که صف‌بندی‌ها دیگر به این نگاه نمی‌کردند که ببینیم بابای ما کدام طرفه، حزب ما کدام طرفه، ما کدام طرف. معیار خدا و پیغمبر. تا آخرین قدم پایش می‌ایستادند. این بود که خدا صدق این‌ها را دید و «فلما رعی الله صدقنا»، وقتی خدا صدق ما را دید، وعده خودش را برای ما خلاصه «تنجیز» کرد و نصرت رساند. و این از بحث قتل والدین و آباء و این‌ها که دیگر سعی شد تا حدی مشخص بشود مرز به چه نحوی است.

«الحمدلله رب العالمین.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح کتاب خصال

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00