علم نحو

جلسه سوم : ظرف و مفعول‌فیه؛ دیدگاه بصریان و کوفیان

00:29:24
152

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

معرفی
مفعول‌فیه؛ ظرف زمان و مکان در نحو

نصب یا «فی»؛ دو راه برای بیان مکان

از «دارالمقامه» تا «مساکن ظلموا»

یوم یقوم الروح؛ ظرف یا قید؟

کوفی و بصری؛ اختلاف در تعریف ظرف

لیلاً و نهاراً؛ دو مفعول‌فیه قرآنی

ذوق بلاغی در نحوه نصب ظرف

عامل مفعول‌فیه؛ هیئت جمله یا فعل؟

فلسفه وجود «فی» در ساختار نحوی

اسراء لیلاً؛ سیر شبانه و مفعول‌فیه
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. سه تا امر در بحث مفعولٌ فیه داشتیم؛ به امر دوم می‌رسیم. نکته‌ای که هست اینجا این است که هر آنچه اسم زمان و اسماء مکان داشتیم، ولی مُبهمشان، زمانِ مبهمشان و مکانِ مبهمشان؛ این‌ها هم می‌شود نصبش داد و هم "فی" آورد.
به مکانِ یوم کان مقداره خمسین الف سنه فی بیت مکان مبهم، مکان مبهم مثل چی؟ در ایام فی شمال، فی ایمانهم نورهم یسعی بین ایدیهم و بین ایمان. بله، اما اسماء مکان معین، فقط با "فی" می‌آید؛ نصبش دیگر جایز نیست. نمی‌گوییم «ضربتُ زیداً‌ الدار»، «تعلّمتُ المدرسه»، «علمتُ فی المدرسه»؛ «صلّیتُ المسجد»، «فی»؛ «نَمْتُ البیت»، می‌گوییم «نمتُ فی البیت».
استثنا شده از این حکم، مواضعی که هر دو در آن جایز است؛ هم همیشه منصوب بیاید و هم "فی". وقتی که با عاملش در ماده موافقت داشته باشد. «انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع». مقعد اسم مکان معین است، در عین حال اینجا چون با عاملش ماده‌اش یکی است، منصوب آمده است. «سکنتم فی مساکن الذین ظلموا انفسهم». «سکنتم مساکن» می‌توانست بگوید. «سکنتم مساکن الذین» هم می‌تواند منصوب بیارد، هم می‌تواند مجرور با "فی" بیارد. دومی‌اش، دوش مقادیرِ ممسوحه است، مساحت می‌رساند. فرسخ، وقتی که مفعولٌ فیه ما با عاملش در ماده موافقت داشته باشد. ببینید، گفتیم که اگر اسم مکان معین است، فقط با "فی" می‌آید. حالا یک اسم مکان معینی داریم که جفتش جایز است؛ هم با "فی" بیاید، هم منصوب بیاید. کدام اسم مکان معین؟ وقتی که هم‌ماده باشه با عاملش. استثنا؛ بله.
مقادیر مساحت هم این‌طور است. فرسخ، میل. برید (Bank) اضافه شده سرتو فرسخاً یا سرتو بریتس فرسخاً. «رکبتُ میلاً» یا «فی میل». «ما شیئتُ بَرِیدَاً» یا «فی بَرِید». سومی‌اش وقتی که عاملش از ماده دخول باشد، عاملش، یا از ماده حواله باشد، یا معنای این‌ها: «اَحَلَّنا دارَ المُقامَه». احلّ الان اسم مکان، مقدار مساحت است. مکان هم هست. یک فرسخ، یک مکان است دیگر. یک فرسخ سیر کردم یک مکان معین است. یک کیلومتر مکان مبهم یا معین؟ یک کیلومتر، از یک کیلومتر از قم خارج شدم. خب «أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ» من فضل «أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِه». دارالمقامه منصوب شد. دار منصوب شدم. گفت: «احلنا اهلنا فی دار المقام». «دخلَ معه السجن» یا «دخلَ معه فی السجن». «ادخل یدک فی جیبک»، «ادخل یدک جیبک» می‌توانست بگوید. گفته «فی جیبک». هر دو تاش الان ممکنه. هر دو تاش، که این جواز امرین در آن قیاسی است. جفتش در این سه تا قیاسی است. اونی که باعث می‌شود ترجیح بدهیم چیست؟ ذوق بلاغی. ذوق بلاغی از کجا می‌آوریم؟ گفتیم دیگر از ذوق سلیم که عرف دارند. عرف خوشش بیاید. لذت ببرد.
امر سوم گفتیم بین ظرف و مفعولٌ فیه، آن خصوص من وجه ولی یک عده آمدند گفتند که هر آنچه که مفعولٌ فیه است، ظرف است و بعضی ظرف‌ها مفعولٌ فیه نیستند. یعنی بینشان خصوص مطلق. هر ظرفی مفعولٌ فیه نیست ولی هر مفعولٌ فیه‌ای ظرف. اما منصوبی که فعل بر آن واقع شده و ظرف نیست، چی؟ مثل «سافرتُ طلوع الشمس». این نائب است از مفعولٌ فیه. خود مفعولٌ فیه نیست. طبق قول این‌ها که قائل شدند به آن خصوص مطلقاً. ببخشید من خیلی ولو شدم. خستگی این‌هاست. مفعولٌ فیه نیستند و شایسته ولا، جدول اختلاف، جایی برای این حرف. خدا رحمت... من چقدر خوشم می‌آید از این سبک تکلفات. این نائب، نمی‌دانم فلان. راحت جفتش می‌آید. حتماً باید فلان باشد. اینجور باشد. بعد مسخره‌بازی. به هر حال، ظرف، مفهوم فیه واقع می‌شود اگر یکی از این امور باشد؛ از این پنج تا ظرفی که از این پنج تا باشد، مفعولٌ فیه می‌شود.
1. مضاف به ظرف باشد، یعنی کلمه‌ای که مضاف به ظرف باشد. خود این مفعولٌ فیه می‌شود. «لبستُ یوم او بعد یوم کل ما اذا هم مشوا فی کل ما». کل ما، کلاً برای همین منصوب شده. هر وقت ما، مای زمانی است. ما مصدریه زمانیه. هر وقت که برای اینها تابید، راه رفتند در آن. «ربک یعلم انک تقوم أدنی من ثلث اللیل و نصفه و ثلثه». و ثلثه و لیل مجرور است، ولی نصفه و منه منصوب به اعتبار مکان. من ثلث اللیل و تازه نصف، حجم یعنی نصف لیل بود و ثلث لیل بود. اضافه به ظرف شده و منصوب شد. کسب اعراب که دیروز گفتیم از کجا در می‌آوری؟ کسب دیگر نشنیده؟
2. صفت ظرف باشد. «قوم لیلاً الا قلیلاً» یعنی قلیلاً من اللیل. لیل حالا اینجا قلیلاً چرا منصوب شد؟ چون صفت «لیل» است. اللیل چرا منصوب بود؟ چون مفعولٌ فیه بود. در واقع این بود: «قم قليلاً من الليل». اینجوری بود در واقع. «قم ليلاً إلا قليلاً» یعنی «قم قليلاً من الليل». قلیلاً علی ؟ چرا قلیل منصوب شد؟ چون انگار صفت است برای ظرف، دلیل. «من تقوم أدنى من ثلث اللیل». ثلث لیل. چرا أدنى چرا منصوبه؟ أدنى منصوب محله. محل نه، یعنی ظاهری نیست، محلی نیست. ظاهری. خب چرا منصوب؟ از «تقوم أدنى». کمتر از ثلث یعنی زماناً اَقَلّه‌. هم آن دو تای قبلی‌اش دیگر که گفته ادنی صفت. صفت ظرف است برای منصوب شد.
3. عددی که صفت ظرف لیله ادنى یا ظرف زمان است. یعنی زماناً ادنى. فلان. روشن است. کمتر از نصف شب. کل ظرف. آیه را بیاورید. آیه را بیاورید. سوره مزمل، آیه ۲۰. بعدش عددی است که ظرف تمیزش باشد. عددی که تمیز ظرف، عددی که ظرف، تمیز آن عدد باشد، خود آن عدد هم مفعولٌ فیه می‌شود. «وواعدنا موسی ثلاثین لیله». ملاحظه بفرمایید دیگر. آنجا مشخص است. ادنا مال زمان. خب «وواعدنا موسی ثلاثین لیله». چرا ثلاثین منصوب شده؟ چون زمانی است که برایش ظرفی آورده شده به عنوان تمیز. چون تمیزش ظرف است، به اعتبار اینکه تمیز ظرف است، مُمَیّز هم ظرف حساب شده. بله دیگر حکم کلمه و شما چه مضاف، مضاف‌الیه بگیری، چه صفت موصوف بگیری، چه تمیز ممیز بگیری؟ ممیز بگیری؟ بله، یک ثانیه کمتر از یک ساعت. یعنی ۵۹ دقیقه و ۵۹ ثانیه. بله. «فقال تمتعوا فی دارکم ثلاث ایام». ثلاث ایام، نصبش به خاطر همین است. مفعولٌ فیه.
4. موصوف ظرف است. مگر چیز دیگری که به ذهنم نمی‌آید نصبش چیست؟ چرا منصوب؟ همین بین چی و چی؟ همین. نصبش به خاطر این موصوف ظرف. «کنتُ اتعلّم تلک الایام». موصوف «ذلکه‌». موصوف ظرف است.
مصدرِی که مفید معنای ظرف است. «جلستُ قربک»، «غربک»، «سافرتُ طلوع الشمس»، «غروب الشمس»، «استیقظتُ صلات». این‌ها مصدرند. همه صلات، طلوع، قرب، همه مصدرند. ولی معنای مفعولٌ فیه می‌دهد. باز هم به خاطر اینکه طلوع شمس زمان. یعنی زمان طلوع شمس. «سافرتُ زمان طلوع»؛ زمان صلات صبح. «جلستُ مکان مکان غربک». «آتیک حقوق النجم». «طوق نجم»؛ «بوق» ماهیانه. حقوق نجوم، نجم و نجومی و «أَقَمَ رَئیسُ». بله، حقوق نجومی و «آتیک حقوق ال نجومی». زمان است. البته کمتر نرخ، می‌خواهم بیشتر شهر به کار می‌روند. شهریه می‌گویند. حقوق شهر. مثلاً معمولاً رئیس مغالطه تحت‌اللفظی به حقوق ماهیانه می‌گوید. کارگری هم که در شهرداری کار می‌کند یک میلیون تومان حقوق می‌گیرد، به خاطر ۳۰ شب که مثلاً شب تا صبح کار می‌کند، چند ماهش می‌شود؟ نجوم جمع نجم. نجوم رئیس به معنای بت کندی. «اَقَمَ رَئیسُ» یعنی طول مدت. ذهابی یواش‌ یواش در طول. آرام‌آرام. یواش‌ یواش. «اَقَمَ رَئیسُ». «اذهب و ارجع رئیس». اذهب و ارجع در تمام طول این مدتی که می‌روم و برمی‌گردم، اینجا باش. این هم از مرحوم مفعولٌ فیه رضوان الله علیه.
بریم سراغ نکات قرآنی. بحث رئیس من تول بت یعنی طول کندی. بت سریع و بطیء. سریع‌الزوال، بطیء‌الزوال. بطیء بت یعنی کندی. به معنای طول مدت هم معنا می‌دهد. مدت طولانی هم معنا.
نکاتی از آیات و روایات شریف درباره مفعولٌ فیه. مفعولٌ فیه پس ظرف فعل در آن انجام می‌شود. مفهوم به روش با تویش فرق می‌کند. «یوم القیامه تبعثون» یعنی تبعثون یوم القیامه. در ظرف روز قیامت بعث صورت می‌گیرد. «انی دعوت قومی لیلاً و نهاراً». در ظرف روز، در ظرف شب این‌ها را دعوت کردم. «یوم العاصفه» انذار کن نسبت به روز عاصفه. اینجا «یوم العاصفه» به نظر مفعول به. «اذالقلوبُ لدی الحناجر». ولی لدا ظرف است. اینجا حالا اکثراً شاید همین‌طور باشد، لدیک، نزد تو. نزد تو. عند و اینها. وقتی که قلوب نزد حنجره‌هاست، می‌رسد به حنجره. کاظمین، در حالی که به کظم رسیدند. یعنی فضای قیامت چه فضای عجیب و غریبی است. «لیتزين احدکم یوم الجمعه». هر کدام از شما باید روز جمعه خودش را تزیین کند. «اغتسل یوم الاضحی والفطر والجمعه». روز عید قربان، عید فطر، جمعه، غسل کن. «إذا مسست جسده حین یبرد فاغتسل». حیناً اینم همین‌طور است. منصوب شدنش به خاطر مفعولٌ فیه بودنشه. حین تسبحون و حین تمسون. مبنی باشد، بالاخره منصوب است محلاً. منصوب مبهم است. وقتی جسدش را مسّ کردی، یعنی زمانی که سرد شده بود، غسل کن. اصطلاح کوفی ظرف، اصطلاح بصری است. کوفیان به آن می‌گویند مفعولٌ فیه. بصریان می‌گویند ظرف. یوم، قبل، تحت، این‌ها اسم زمان و مکانند. زمان و آن دو تا مکان. دلالت بر زمان یا مکان. حدس زدن بدون بیان ارتباط بین حدس و زمان. اونی که این ارتباط را بیان می‌کند، معنای فیه که در تقدیر است. یعنی اینجا نصبش به این است که "فی" باید می‌آمده. نیامده. در واقع این‌طور است. یک جورایی منصوب به نظر حافظه. یک جورایی شبیه هم‌اند خیلی. یا مثلاً «دخلتُ الدار». «دخلتُ الدار». خدمت شما عرض کنم که «دخلتُ فی الدار» بوده. کانه به خاطر اینکه فی افتاده، دار منصوب شده. خب متعلقش هم یا فعل می‌آید یا مشتق می‌آید یا مصدر می‌آید یا اسم جامد می‌آید. این چهار تا. فعل، مشتق، مصدر، اسم جامد. فعل مثل «تجدوه عند الله». «کفروا بعد اسلامهم». «یبایعونک تحت الشجره». یبایعونک. مشتق مثل: «هو القاهر فوق عباده». قاهر اسم فاعل. «نحن مهلکوها قبل یوم القیامه». مهلکوها عامل مشتق و اسم فاعل است. مصدر: «ایا مرضکم کفر بعد إذ انتم مسلمون». به کفر بعد از اینکه مسلمان شدید. بعد قید برای کفر است نه برای «یامرکم». «بئس الاسم الفسوق بعد الإیمان». اسم فسوق بعد ایمان. یعنی بعد قید برای فسوقه. اسم جامد هم «درجات عند الله». درجات. درجات جامد نیست. درجه، درجه، پله، مصدر نیست. درجات می‌شود جام. و عامل هم است برای «عند». وقت صلات الجمعه. یوم الجمعه، ساعت تزول شمس. ساعته چرا ساعت نشد؟ منصوب شد به مفعولٌ فیه. عاملش چیست؟ وقت و صلات الجمعه. یوم الجمعه اول اینجا یوم مفعولٌ فیه است و عاملش وقت است. وقت هم که جامد. ساعت تضل شمس. دوباره همین‌طور. تحویل به مشتق می‌برند. معنای مصدری می‌گیرد. یا درجات را معنی مصدری مثلاً برایش می‌سازند. یعنی صاحب درجات. یعنی اسم فاعل از آن می‌گیرند. اسم مفعول می‌گیرند. درجاتی داده‌شدگانی نزد خدا. درجات یعنی درجه داده‌شدگانی. درست شد؟
یکی ممکن است بگوید آقا نه ما اسم جامد می‌آوریم بدون اینکه چیزی در تقدیر بگیریم. «یدالله فوق ایدیهم». که اینجا فوق عاملش چیست؟ یدالله. ید هم که اسم جامد. یا «زیدٌ فی الدار». چطور؟ زیدٌ فی الدار عاملش چی بود؟ اسم جامد بود. پس اینجا هم همین قدر که معنای فی را داشته باشد، در تقدیر کفایت می‌کند. دلیل نداریم که حتما باید متعلق به فعل باشد. اینجا عرض می‌کنیم که گفتند که خب یدالله فوق ایدیهم، عاملش خود یدالله. لزومی ندارد یک فعلی را حتماً در تقدیر بگیریم. یدالله کائن. دکتر خبر از باب این باب مشکل پیدا می‌کند چون خبر ندارد. یدالله چی‌چی؟ یدالله فوق ایدیهم چی‌چی؟ دست خدا بالای سر اینها ثابت. افعال عمومی بله. اینجا گفتند که متعلق ظرف می‌تواند که مقدم باشد یا مؤخر. متعلق ظرف می‌تواند مقدم باشد، می‌تواند مؤخر باشد. ولی جاهایی که فعلی قبلش وجود دارد و فعلی بعدش آمده، ظاهر این است که ظرف متعلق به کدام است؟ قبلی. اول. هر چند صلاحیت برای دومی. یک آیه‌ای داریم در سوره مبارکه نبأ، آیه ۳۷ و ۳۸. ملاحظه بفرمایید. یک دو سه دقیقه‌ای ما هنوز وقت. آقای دکتر هم که ناپدید شدند!
قیمت صغرا کردند. و سوره نبأ، ۳۷، ۳۸: «لَا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَابًا یَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا». الله سلام علیکم. بازگشت پیروزمندانه. بله. «یوم يقوم الروح و الملائكه صفا لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن». مرحوم علامه در میزان می‌فرمایند که «یوم يقوم الروح» ظرف برای چیست؟ برای «لَا يَمْلِكُونَ» است یا مال «لا يتكلمنا» است؟ دو تا ترجمه چطور می‌شود؟ توان ندارند. مالک نیستند. از آن، خطابی را روزی که روح و ملائکه در صف‌هایی قیام می‌کند و تکلم نمی‌کنند مگر کسی که رحمن به او اذن دهد. این ترجمه اول. بنابراین که «یوم یقوم الروح» مال «لا یملکون» باشد، مال قبلی باشد. حالا اگر مال بعدی باشد چی؟ اگر مال «لا یتکلمون» باشد، این‌طور می‌شود: «لا یملكون» اینها خطابی را توان ندارند. روزی که روح و ملائکه در صفایی می‌ایستند، کسی صحبت نمی‌کند مگر اینکه رحمن به او اذن دهد. آن روز کسی قدرت خطاب ندارد. یا خود تکلم را ندارد. تفاوت در معنا این است. اگر ظرف مال فعل اول باشد، کسی قدرت خطاب ندارد. برای همین هم تکلم نمی‌کند. ولی اگر مال دومی باشد، این‌ها قدرت خطاب ندارند. در روز قیامت تکلم ندارند. روز قیامت تکلم ندارد. ممکن است که روز قیامت یعنی وقتی که آن وقتی که روح و ملائکه قیام می‌کنند، آن وقت است که تکلم ندارد. مال اولیه. مال دومی. بعید است. مع صلاحیت ظرفیت. لما سبق. ظرفیت دارد برای قبلی باشد ولی بعید است. چون قاعده بر چیست؟ قاعده بر این است که ظرف آمده. یک فعل آمده. ظرف آمده. بعد فعل آمده. قاعده بر اینکه مال فعل قبلی باشد. مگر اینکه دوباره، مگر اینکه واقعاً با سیاق جور درنیاید. ذوق سنگین جور درنیاید. قبلش باشد که مال «لا یملکونه» است. می‌توانست برای بعدش باشد که «لا يتكلمون». مال قبلش شد که «لا یملكون خطابا». آن روز در این ظرف، یعنی ظرف است برای «لا یملكون»، نه ظرف برای تکلم.
خوب این هم بگوییم. عامل مفعولٌ فیه چیست؟ یک درد، یک دقیقه. عامل همیشه باید معنای حرفی داشته باشد. عامل بله. اونی که نصبش می‌دهد، معنای حرفی است. یعنی همان هیئت جمله. چطور «زیدٌ قائماً»، هیئت جمله اسمیه می‌آمد رفت می‌داد؟ «اجلس عنده»، هم هیئت جمله می‌آید به «عنده» نصب می‌دهد. هیئت معنای حرفی جزء هیئت جزء معانی حرفیه. این جدید است. اینها حرف‌های جدیدند. همش دو هزار چند؟ هاشمی ۲۰۰۵. الان هاشمی ۲۰۱ چندی؟ بله. چیزهای خوبی تاکید دارد. «سبحان الذی أسرا بعبده لیلاً». خود أسرا گفتند: به سیر شبانه می‌گویند اسرا. یعنی صید شبانه. اسرا عبادی، فصلا. به اهلک. سه جا تعبیر اِسراء داریم. تعبیر اسراء داریم در قرآن. سیر اذیتمان نکند (کلماتش در معجم سر جایش نیست.) سیر سیار، اسراء. بله. طبق پیش‌بینی‌ها اینجا نیاورده‌اند. بندگانم را شبانه از سوره طه، «عبادی» سوره شعرا ۵۲. تکراری است. بحث شبانه را مطرح کرده. بعد سفید. خب حالا همین قدر کفایت. اسرا سیر شبانه بوده دیگر. لیلش می‌شود تاکید. یعنی مفعولٌ فیه باشد که تاکید هم در آن باشد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

سخنرانی‌های مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00