منطق

جلسه یازدهم

منطق . 1394/08/19
00:47:34
43

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث در "وهمیات" بود و عرض کردیم که در وهمیات صرفاً "وهم" خالی است و "حس" و "عقل" به کمک وهم نمی‌آیند. عمده‌ی مغالطات هم از وهمیات است. چرا؟ جلسه قبل عرض شد و گفتیم که این‌که انسان معمولاً قوه‌ی وهمش تصرف دارد در سهم معانی مجرده و نمی‌تواند یک معنا را مجرد بدون اینکه تصویرسازی بکند و برایش در نظر بگیرد، به خاطر این است که وهم تابع و منقاد برای حس است و بی‌چون‌وچرا در خدمت حس است. چون از طریق حسیات است که معمولاً وهم فعال می‌شود، لذا وهم به‌تنهایی یعنی دیگر تنبل نسبت به حالت وابستگی بار آمده، نمی‌تواند جایی امری را خودش تصور بکند بدون اینکه یک امر محسوسی را در نظر نگیرد. خب، یک لباس مخصوص وهم می‌آید به تن همه‌چیز می‌کند، از خدا و از قیامت و از روح و از هرچیزی که شما تصور می‌کنید. از معانی مجرد -حالا قیامت که مجرد نیست- از معانی مجرد، این می‌آید تصور می‌کند. یک صورتی برای صورت مخصوصی درست می‌کند. حالا قضایای وهمی او چیست؟ هر طوری که انس گرفته است؛ هر کسی با مانوسات خودش.
هر کسی الان ما می‌گوییم "خانه‌ی بهشت"، خانه‌ی بهشت را آن کسی که در تمام عمرش در کاه‌گِل و خانه‌های خشتی و گلی، آخور گاو و گوسفند این‌ها زندگی کرده، احساس می‌کند خانه‌ی بهشت یک همچین جایی است. آن کسی هم که توی پاسداران تهران، قلهک، در کاخ آن‌چنانی زندگی کرده، احساس می‌کند کاخ بهشت یک چیزی مثل همین و بزرگ‌تر است. می‌گوید چی‌چی دارد؟ وانش بهتر از وان‌هاست؟ خب، این محسوسات دخالت در قوه‌ی واهمه دارد و تصرف می‌کند. وهم غذای وهمی است. یک‌وقت جاری در امور محسوس است، یک‌وقت در امور غیر محسوس است. در امور محسوس اگر باشد، عقل هم وهم را تصدیق می‌کند. محسوس است و با هم در حکم اتفاق نظر پیدا می‌کنند.
در احکام هندسیه، مثل مثلث: وهم می‌گوید سه‌ضلعی است، یعنی این شکلی. هم حس می‌گوید این شکلی، هم عقلم تصدیق می‌کند. جفت این قضایا صادق‌اند. اینجا حس می‌آید یک شکل هندسی‌ای، مثلث را ادراک می‌کند. واهمه می‌گوید مجموع زوایای این مثلث برابر با دو تا زاویه‌ی قائمه است. عقلم که می‌آید به حکم کلی درمی‌آید، می‌گوید: «پس همیشه این‌جوری است.» یعنی اول قوه‌ی حس می‌بیند؛ می‌بیند که این یک سه‌ضلعیِ این شکلی است که مجموع زوایایش می‌شود ۱۸۰ درجه. قوه‌ی واهمه می‌آید می‌گوید که آقا، اینکه می‌شود ۱۸۰ درجه، یعنی دو تا زاویه‌ی قائمه -۱۸۰ درجه دو تا ۹۰ درجه است-. این قوه‌ی وهم می‌فهمد، انتزاع می‌کند دیگر. امور مجرده را می‌گوید ۱۸۰ درجه دو تا ۹۰ درجه است؛ مثلث سه‌ضلعی به‌اندازه‌ی دو تا زاویه‌ی قائمه است. عقل می‌آید طبق همین حکم می‌کند. عقل می‌آید چه می‌گوید؟ می‌آید می‌گوید که پس هر مثلثی مجموع زوایایش مساوی است با دو تا زاویه‌ی قائمه. پس حس وقتی به کمک وهم آمد، یعنی وهم جاری در امور محسوس بود، اینجا عقل هم تصدیق می‌کند و حکم کلی درمی‌آورد.
یا مثلاً وهم حکم می‌کند به اینکه این دو تا جسم، حلول‌شان در مکان واحد به وقت واحد محال است. نمی‌شود که دو تا جسم، یعنی هم خاک، هم سنگ، دوتایی بیایند کل این ظرف را پر کنند در عین واحد، در وقت واحد، در آنِ واحد. یکی. یک جا محال است، دیگر. در عین حالی که همه‌ی این ظرف را سنگ پر کرده، در عین حال همه‌ی ظرف را خاک پر کرد؟ اول وهم می‌آید به شما می‌گوید که این نمی‌شود این‌جوری. بعد عقلم می‌آید مساعدت می‌کند. وحی حکم کلی درمی‌آید که همیشه این شکلی است. خب، این اول وهم در وهم شما نمی‌گنجد که چه شکلی می‌شود که این هم پُرِ خاک باشد، هم پُرِ سنگ باشد در وقت واحد؟ بعد عقل چه‌کار می‌کند؟ عقل حکم کلی درمی‌آورد. اینجا صادق است و وهمیات صرف وهم.
ولی اگر در غیر محسوسات باشد، این همان است که بهش می‌گوییم وهمیات صرفه. در غیر محسوسات وهمیات صرفه و این‌ها کاذب هم هست. وهم دچار خطا می‌شود. عقلم، قضایای وهمیه را تکذیب می‌کند. در غیر محسوسات اگر باشد، وهمیاتی که در غیر محسوسات جاری است، وهمیات صرف و کاذب هم هست؛ چون وهم اصرار دارد بر اینکه این‌ها را بیاید شکل محسوسات تمثیل کند. خب، این که به‌حساب ضرورت عقل این شکلی نیست. مثلاً شما "واجب الوجود" را -یک حقیقتی است مجرد از ماده، حرکت، تغییر، زمان، مکان، کمیت، کیفیت، وضع- اصرار دارد برای اینکه یک چهره‌ای برای او، محسوسات درست کند. ما همه‌اش تصوری از خدا داریم، از وجود. مثلاً وجود را می‌گوید: "مفهوم وجود" می‌توانیم تصورش بکنیم، خالی خود وجود یعنی چه؟ وهم می‌آید دخالت می‌کند این وسط. می‌گویم: «وجود یعنی فلان قیافه؟» یعنی کتاب. یعنی: «کتاب موجود است.» نه، خود وجود. خود این را وهم معمولاً انس با محسوسات دارد، سریع یک صورتی می‌خواهد از این محسوسات بگیرد، بدهد. یعنی گاهی می‌گوید: «این یعنی مثل این و حالا درست است این یعنی این؟ خدا یعنی آن؟» یعنی آن شکلی است؟ یعنی این شکلی؟ یعنی آن‌جوری؟ قدرت خدا یعنی این‌جوری. قدرت. یاد مشت می‌افتد.
لذا خدا هم خودش از همین‌ها -چون مخاطب، مخاطبی است که در وهمیات است دیگر- با این‌جور خطابات در قرآن صحبت می‌کند: «یدالله» و «عین الله»؛ توهمی دارد، وهمی دارد. و البته خدا تمثیل دارد، این‌جوری نیستش که خدای متعال هم خودش توهم دارد -العیاذ بالله- خدا تمثیل می‌کند برای اینکه این‌هایی که انس با وهمیات دارند بالاخره مفهوم برای‌شان جا بیفتد. وهمیت صرف امر محسوس، تشبیه معقول به محسوس هم از همین قسم است دیگر. ما یک امر معقول را می‌آییم به یک امر محسوس تشبیه می‌کنیم تا شخص خلاصه پی به آن امر معقول. اگر قوت فکری باشد دیگر اصلاً نیاز نیست شما تشبیه محسوس کنید، کد معقول صاف می‌آید به خورد طرف. پس عقل آن چیزی است که لباس حسی که وهم به آن اضافه کرده را از تنش می‌کند. عقل می‌آید می‌گوید: «آقا، این یک امر عقلیِ مجرد است، این را شما چرا لباس حس تنش می‌کنی؟» نه، و عقل اگر وهم در امر محسوسی و عادت دارد که همه‌چیز را یک شکل محسوس بهش بدهد -اگر واقعاً یک چیز محسوس باشد، به شکل محسوسش داشته باشد- عقل می‌گوید: «خب، کارت درست است، این مشکل نیست.» ولی اگر یک امری باشد که شکل محسوس ندارد، عقل از وهم می‌گیرد، ولی آن لباس محسوس را از تنش درمی‌آورد. آن لباس مخصوصی که تو آوردی، با این لباس مخصوص این غلط است، اصلش درست است، این معنا درست است. این هست. یک همچین چیزی هست. وجود درست است، خدا درست است. خدایی که تو این‌جوری درست کردی، این توهم است. پیغمبر درون است دیگر. پیغمبر درون مثل پیغمبر برون است.
پیغمبر برون چه می‌گفت؟ اصل خدا درست است، ولی اینی که شما روی این بتی که اسمش را گذاشتی خدا، این نیست. خب، پیغمبر درونم می‌گوید که اصل وجود، اصل خدا، این‌ها همه درست، این شکل محسوسی که شما دادی بحث است دیگر. انس انسان‌ها معمولاً چون با محسوسات است، در همه‌چیز هم انس با محسوسات دارد. مثل قوم حضرت موسی دیگر. این‌ها حسی‌ترین قومی که در طول تاریخ آمده‌اند، این‌ها بوده‌اند. یک چیز افتضاحی بوده‌اند. «اجعل لنا الهاً کما لهم آلهه». یک خدا شبیه این گوساله برای ما درست کن. «یهودی هنوز به قول امیرالمؤمنین پاشون خشک نشده بود از دریا». محمد این‌ها گفتند که یک خدا شبیه گوساله‌ای که اینجا هست درست کنید. خدا خیلی خوشگل است، خدا این‌جوری خوب است؟ قوه‌ی وهم است دیگر، چکه نمی‌کند.
و از مثال‌های آن، حکم وهم است به اینکه هر موجودی ناچار است که مشارٌالیه باشد و وضع و حیِّز داشته باشد و ممکن نیست او را -ممکن نیست او را که تمثیل کند- مگر این چنین. تا آنجا که تمثیل می‌کند خدا را در مکانی که مرتفع است بر ما و چه‌بسا هیئتی مثل انسان. یعنی هر چیزی که موجود است، قوه‌ی وهم می‌گوید: «کجاست؟ بگو، من می‌خواهم با انگشت بهش اشاره کنم.» در مورد خدا هم می‌گوید: «کجا؟ خدا کجاست؟» قوه‌ی وهم است دیگر. پس متوسل نمی‌شود نزد او که چگونه خدا هست و چیزی با او نیست، حتی زمان هم با او نیست. او سرمدی است که اولی برای وجودش نیست. هرچند عقل به‌حساب آن‌چه که برهان او را سوق به آن می‌دهد، می‌تواند که ایمان بهش بیاورد و تصدیقی بهش بکند؛ تصدیقی که نفس درش توسل نکند. چون وهم برای او سیطره و استیلا است بر نفس از این جهت، خب، نفس اگر تابع وهم بشود، خودش را در اختیار وهم بگذارد، وهم می‌آید چه‌کار می‌کند؟ می‌آید تصویرسازی می‌کند از محسوسات. ولی اگر در اختیار عقل بگذارد، عقل بدون تصویر هم امور را می‌تواند برایش حل بکند. خود نفس در اختیار کی باشد؟ در اختیار عقل باشد؟ در اختیار نفس حقیقتی است که این صورت‌ها در او می‌افتد دیگر. خیال و این‌ها همه یک ظرفی است، یک جایی هست که این‌ها توش می‌افتد. پذیرنده‌ی همه نفس است.
پس اگر وهم مستولی بر نفس باشد، اگر وهم سیطره داشته باشد به وجهی که مجالی برای تصدیق به وجود مجرد از زمان و مکان به او ندهد، پس همانا عقل اینجا منع می‌کند او را از تجسیم و تمثیلش مثل محسوس. اینجا نفس فرار می‌کند از حکم عقل. یعنی نفسی که در اختیار وهم است، این عقل بهش می‌آید می‌گوید: «آقا این‌جوری نیست، این را قبول نکن.» اینجا نفسی که در اختیار وهم است چه‌کار می‌کند؟ از عقل فرار می‌کند به دامن وهم. لذا حضرت آیت‌الله جوادی آملی می‌فرمایند که انسان محکمات دارد و متشابهات دارد. محکمات انسان عقل است. متشابهات: وهم و خیال. باید متشابهاتش را -حالا تفسیر انسان به انسان، ایشان کتاب ملاحظه بفرمایید کتاب- باید متشابهات قوه‌ی وهمش را. حالا این از چه جور مغالطاتی است؟ حالا خیلی در واقع از امور توهمی هست. یعنی آن که مغالطه می‌کند خیلی تحت تصرف توهمات است. مثلاً توهم اینکه آقا قدرت زیر سایه‌ی استکبار است. از مهم‌ترین توهمات کسی که مغالطه می‌کند، یعنی مثلاً آمریکا را قدرتمند می‌داند، این ابرقدرت می‌داند، آمریکا را با یک بمب می‌تواند ما را نابود کند. قوه‌ی وهمی است، قوه‌ی عقل نیست. انسان تحت تصرف قوه‌ی وهمیه‌ی صرف است. من اینجا نفس التجا می‌کند به اینکه وجودش را رأساً انکار کند که شأن ملحدین است. یعنی وقتی انسان تحت قوه‌ی وهم است، وقتی عقل می‌آید بهش می‌گوید: «این را قبول نکن.» از عقل فرار می‌کند به دامن وهم و کلاً انکار می‌کند آنی که عقل گفته را. که ملحدین هم همین‌شکلی‌اند.
برای همین عموم مردم -چون وهم بر نفوس‌شان غلبه دارد- مجسم و ملحدم هستند. عموم مردم تصورش در مورد خدای خود، تصور جسمانی است. الحاد است و کم از کسی که متنور به نور عقل باشد و خودش را مجرد کرده باشد از غلبه‌ی اوهام، به این وسیله بالا برود به آن چیزهایی که وهم دستش بهش نمی‌رسد. برای همین خدای متعال در قرآنش فرموده: «وَ ما أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ» بیشتر مردم هر چقدر هم که حرص بورزی، ایمان نمی‌آورند. اینجا نفی ایمان کرد از اکثر مردم. بعد می‌آید از این مؤمنان قلیلی که اینجا هستند نفی ایمان می‌کند. می‌فرماید که: «وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ.» این آیه در آخر سوره‌ی مبارکه‌ی یوسف است تازه آن‌هایی هم که ایمان آورده‌اند، اکثرشان چی‌اند؟ یعنی این‌ها در حین ایمان‌شان مشرک‌اند. و آن نیست مگر به خاطر اینکه وهم بر این‌ها غلبه دارد. خب، یک عده آن‌قدر وهم این‌ها غلبه دارد که اصلاً ایمان نمی‌توانند بیاورند. یک عده حالا غلبه‌ی وهم کمتر است، ایمان می‌آورند. یعنی یک کوچولو بالاخره عقل‌شان کار می‌کند، تصدیق می‌کنند، ولی باز آن وهمه غلبه دارد. همه‌چیز را با توهمات خودش در مورد خدا، در مورد اهل بیت، در مورد دین، در مورد بهشت، در مورد جهنم، همه‌چیز با وهمیات. این وهم بر این‌ها غلبه دارد. این‌ها در واقع بت‌های خیالی را می‌پرستند. بت‌های حسی دیگر نیست. کسی بت حسی اگر بپرستد، کی می‌شود؟ مشرک واقعی، نجس‌العین. ولی کسی نه، خدا را در حد تصدیق عقلی قبول دارد، ولی خب حالا همان خدایی که این تو ذهنش تصدیقش کرده، آن چیست؟ ما تو نمازمان به کدام خدا سجده می‌کنیم؟ یک خدای ذهنی که الان آنجا نشسته و دارد من را نگاه می‌کند. پشت دیوار را نمی‌بیند من دارم چه‌کار می‌کنم؟ یک وقتی حواسش نیست، غافلگیر می‌شود؟ اکثر ماها که ایمان داریم هم مشرکیم دیگر. نه، شرک وهم در ما غلبه دارد. وگرنه چگونه ایمان و شرک در آنِ واحد جمع می‌شود؟ اگر معنای شرک در این آیه همان معنای معروفش باشد که عبادت اصنام ظاهری است. خب، پس معلوم می‌شود که عبادت اصنام ظاهری نیست، منظور از شرک، منظور عبادت اصنام وهمی است.
خلاصه‌ی اینکه قضایای وهمیه‌ی سفیه را ما بهش می‌گوییم وهمیات که آن عبارت است از احکام وهم در معانی مجرده از حس. وهم یا تصرف بکند تو اموری که مجرد از حس است. وهم دخالت بکند، بیاید صورت‌های حسی به ما بدهد و این قضایا هم چیست؟ کاذب است، هیچ بهره‌ای از حقیقت ندارد. «ولکِن بدیهه الوهم لا تقبل سواها». پس ما گفتیم دو نوع بدیهیات داریم: بدیهیات عقلیه. وقتی یک چیزی بدیهی وهمی باشد، دیگر زیر بار بدیهی عقلی هم نمی‌رود. کسی که زیر بار بدیهی عقلی نمی‌رود به خاطر چیست؟ بدیهی وهمی رفته است. و برای همین مغالط به‌کار می‌گیرد او را در قیاس‌هایش. مغالِط صرفاً مغالطه همیشه دست روی وهمیات می‌گذارد. قوه‌ی توهم را اینی که رهبر معظم انقلاب همه‌اش می‌فرمایند که: «آقا، دل را باید گره زد به نقطه‌های حقیقی، نه به نقطه‌های خیالی». یعنی می‌آیند آن‌هایی که می‌خواهند مغالطه بکنند دست می‌گذارند روی توهمات مردم. «آمریکا گرگ است، ولی گرگ مهربان است، گرگ مهربان، گرگی که دلش بر ما می‌سوزد، گرگی که اصلاً می‌خواهد ما را آباد کند، می‌خواهد شغل بیاورد، و از ما با مذاکرات و این‌ها از آمریکایی‌ها خواستیم که دروازه‌های شغل و اشتغال را به روی جوان‌های ما باز کند.» این وهمیات است. این قوه‌ی توهم. یعنی عقل واقعاً یا کار نمی‌کند یا عقلش آن‌وری کار می‌کند، بلد است که چه‌کار کند که عقل را از کار بیندازد. خلاصه، گرگ مهربان مثل کوسه‌ی ریش‌پهن، مثال معروف منطقی. کوسه‌ی ریش‌پهن! طرف ریش ندارد ها، ولی ریشش پهن است. کوسه‌ی ریش‌پهن، گرگ مهربان دیدید؟ قوه‌ی وهم در بچه‌ها با این کارتون چه‌کار می‌کند دیگر؟ خیلی هم این‌ها حرفه‌ای‌اند. اصلاً تو کارتون‌ها آن‌قدر بلدند تصویرسازی بکنند. شما همان کارتون پینوکیو را نگاه کنید، رفیق‌های پینوکیو چه کسانی بودند؟ «گربه‌ی نره و روباه مکار.» دو تا شخصیتی که نماد پستی و تزویر و حیله و راهی هستند که بهش صدمه می‌زنند. بله، تو آن قسمتش -هنوز علیه‌السلام ۵۰ سال پیش است- پس یکی دیگر بود، این روباه بود؟ کدام بود؟ یک کارتونی بود روباهه خیلی مهربان بود. «گربه‌ی نره» به‌عنوان همراه جهل، «روباه مکار» به‌عنوان همراه با قوه‌ی تفکر بالا و صدمه. رفیق‌های واقعی‌اش چه کسانی بودند؟ آن‌هایی که می‌خواستند بهش خیر برسانند. فقط همان پری مهربان بود و این همراهش بود و این «دارکوب» به‌عنوان عقل خودش بود که بهش نهیب درست انجام بدهد.
توی کارتون «سندباد» که آن کلاغه رفیقش بود، کلاغ را عنوان نماد کمک‌رسانی پینوکیو، توپ پسر شجاع بود که به عنوان گربه‌ی نره توی «پسر شجاع» بود. کارتون‌هایی بود، خرس قهوه‌ای. کارتون‌ها بود که این‌ها را خلاصه شخصیت‌های مثبتش خوک بود و چه‌می‌دانم سگ و خوک، و حیوانات را به عنوان حیواناتی که باید باهاش انس بگیری، این‌جور جا بیندازد. در قوه‌ی وهم تصرف می‌کند و آن حیوانات خوب را مثلاً که یک حیوانات مثلاً بزغاله را، بز را مثلاً یک حیوان تخس چه‌می‌دانم اعصاب‌خردکنی که این‌جوری است دیگر. خیلی کار می‌کند. حالا من دقیقاً یادم هست که دیدم همچین چیزهایی. تصرف در قوه‌ی وهم با کارتون و فیلم. تو هالیوود که حالا دیگر معرکه‌ای است که دیگر آن‌قدر حرفه‌ای‌اند در قوه‌ی وهم. مسئولین خودمان که الحمدلله از همه‌ی هالیوود و از این قضیه هری پاتر، اوج وهم‌آفرینی توی بحث‌های سحر و جادو، توی دنیای کل فیلم، توی دنیای مجازی. علی‌ایحال، جنگ نرم هم یعنی دست گذاشتن روی قوه‌ی وهم مردم. خیلی نکته‌ی مهمی است. تصرف. و شما می‌آیید یک سری شعارها، قوه‌ی وهم مردم را تصرف می‌کند. یعنی شما برایش عقلا از عقل فرار می‌کند، می‌گوید: «آقا، ببینی از چنگالش دارد خون می‌چکد، چه‌کارش کنم؟ من از همین چنگالی که دارد خون می‌چکد، می‌خواهم آینده‌ام را تأمین کنم.» یعنی واقعاً طرف می‌بیند، بدیهی عقلیه برایش. مردم ما علاقه به آمریکا ندارند ها، ولی چشمشان الان با این ایجاد توهماتی که بعضی مسئولین دارند می‌کنند، چشمشان به این است که همین آمریکایی که هیچ اعتمادی بهش نیست قرار است مشکلات ما را حل کند! از عجایب است. یعنی در طول تاریخ به هرکی بگویی باورش در آینده کسی می‌آید که به دشمن خودش -دشمنی که آخه یک‌وقت آدم به دشمنش اعتماد می‌کند- به دشمنی که اعتماد نمی‌کند امید خیر دارد. قوه‌ی وهمیه وقتی غلبه کند، این شکلی می‌شود. کسی وقتی در اختیار قوه‌ی وهم برود، در اختیار شیطان رفت. این را از من داشته باشید. یک نکته‌ای بود.
"وسواس" هم تصرف قوه‌ی وهم می‌دانم ها، ولی نمی‌توانم. بدیهه‌ی وهمی است برایش، زیر بار بدیهه‌ی عقلی نمی‌رود. حالا اینجا این بحث‌های دقیق روانشناسی اسلامی که متأسفانه خیلی هم کم‌کار شده، اینجا ذکر، ذکر بهت می‌دهم. در حالی که همه‌اش ذکر نیست. اصل مشکل فکری است. حالا قوه‌ی وهم را چه‌شکلی باید تصرف کرد؟ چه‌شکلی باید اول از تصرف وهم درآورد؟ بعد چه‌شکلی آورد تو تصرف عقل کار بکنیم؟ شما منطقیون، مناطق. ان‌شاءالله نماز صبحش از آن می‌گفتند «الله اکبر، الله اکبر». سرش می‌آید. کسی مؤمنی را مذ در امری تا آن امر بر سر بله که تو نیست. فعال شده در صنعت مغالطه. ما با این وهمیات خیلی کار داریم، ان‌شاءالله بهش می‌رسیم. مگر اینکه عقل سلیم از تأثیر وهم مجرد از آن است و خضوع برای حکمش نمی‌کند و کذب این احکامش برای نفس واضح است.
ببینید الان تو فضای سیاسی ما، فضای بدیهیات دو دسته با هم درگیرند که برای هر دو، آنی که می‌گویند بدیهیات است. لذا تفاهم صورت نمی‌گیرد. دوقطبی‌سازی جامع، راهش همین است دیگر. خود بحث‌های فلسفه‌ی سیاسی هم بکنیم، چه‌شکلی می‌شود جامعه را دوقطبی‌سازی کرد. وقتی که یک طرف بدیهی عقلی باشد، یک طرف شما ایجاد بدیهی وهمی کنید. یاد وهمی. ببینید روابطمان با دنیا خوب شد، ببینید آقا ما را تحویل می‌بینند، می‌گیرند. ببینید به ما احترام، ما را دیگر راه می‌دهند تو معادلات. خوب یعنی چی؟ راه می‌دهند یعنی چی؟ تحویل می‌گیرند؟ یک سری مفاهیمی که حالا خودش چیست. کار کسی که مغالطه می‌کند به حرف خودشان را از زبان این بشنوند. امضا بگیرم. «یوسف به آزادیت از چاه دل مبند، این بار می‌برند که زندانیت کنند.» بله، خلاصه می‌برند که زندانیت کنند. چه خوشحال، آزاد شدیم، آزاد شدیم زندانی بشویم. «چاله، منْ درت آوردم نه روستای ته چاله باشی.» باز قوه‌ی وهم، که تازیانه بخوریم و زور بهمون بگه. «آقای خودم بودم ته چاه.» باز می‌گوید: «یعنی شما همان شرایط سابق را ترجیح می‌دهید؟ شمای افراطیِ بی‌سوادِ فلان فلان هزار تا.» پشتم ودیعه‌ی وهمیه دیگر، چه‌کارش کنم؟ کاسب‌های ته چاه‌اند. کاسبان تحریم. خیلی این نکته مهم است ها. همه‌ی تمرکز کسی که می‌خواهد مغالطه بکند روی وهمیات. تا می‌خواهی حرف بزنی سریع قوه‌ی وهم مخاطبین را فعال می‌کند و می‌زند. پناه بر خدا از مغالطین. بله، پناه بر خدا هم از خود وهم ما و هم از کسانی که از وهم ما سوءاستفاده می‌کنند: شیطان و دشمن و این‌ها. یک سری تصورات پفکی، تصورات منطقی نداریم. متأسفانه شیطان یک موجودی است با یک سری ابزارهای -حالا من این مفهوم را چه‌جوری توضیح بدهم- خیلی نکته‌ی مهمی است. توهم نشوی آره. ببینید ما دقیق نیست تصوراتمان نسبت به شیطان. یعنی مسیر عقلی که شیطان برای ما طی می‌کند، خیلی نه می‌شناسیم نه باهاش کار داریم. کار شیطان با ما را تو چی می‌دانی؟ تو همین که به من بگویی نامحرم را نگاه کن، این دروغ را بگو. در که کار شیطان با ما این‌ها نیست. کار شیطان با ما وقتی است که در وهم ما تصرفی بکند که من دروغ را خوب بپندارم، دروغ را مقرب به اهدافم بدانم. آها، این وقتی این را زد، این تصرف شیطان است. ولی در ذهن خودم خوب می‌دانم. همان معصیت اعتقادی که جلسه‌ی قبل.
برویم سراغ نکته بعدی، بخش پنجم. خب، پنجمین از مبادی عقیسه یا مبادی استدلال، نصب مغازه، زنبور و «وَ إِن یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ». اصل قوه‌ی اصلی کار شیطان در وهمیات. بله. «لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ مَّا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا». می‌آیم تزیین می‌کنم. تزیین تو کجاست؟ قوه‌ی وهم. شیطان برون و هم شیطان درون کارشان همین است: تصرف در قوه‌ی وهم و تزیین. بزک کردن. چرا آن‌هایی که بزک می‌کنند قیافه‌ی آمریکا را، این‌ها را جنایتکارند. خودشان شدند تو قوه‌ی وهم یعنی کار شیطان را دارد می‌کند. خود شیطان است آنی که تو مملکت ما قیافه‌ی آمریکا را بزک می‌کند برای مردم. یعنی دارد در قوه‌ی وهم مردم تصرف می‌کند. یعنی دقیقاً دارد کار که را انجام می‌دهد؟ استدلال دیگر نمی‌خواهد، خودش مشخص است. شیطان درون که همان ابلیس است که در قوه‌ی وهم تصرف می‌کند، آن‌جور نیست، این‌جور هست، آن خوب است، این بد است. باور کند که برایش از فعل مهم‌تر است. قوه‌ی وهم. افعال طرف مال اوست، خودش را به زحمت بیندازد.
پنجمین از مبادی عقیسه: مسلمات و آن قضایایی است که تسالم بین شما و بین دیگری حاصل است بر تسلیم به اینکه این‌ها صادق است. یعنی شما و طرف مقابلت هر دو قبول دارید که این قضیه صادق است. این می‌شود مسلمات. بله، قضایایی که شما و طرف مقابلت هر دو اصل بر درست بودن این قضیه گذاشتید و قبول دارید. حالا می‌خواهد واقعش باشد یا نباشد. بله، أحسَنتم. اگر واقعش هم این‌طور بود، می‌شود اولیات یا مشهورات. من أَعم، ولی اگر واقعش نبود، می‌شود مسلمات. مسلمات گسترده است دیگر. چه در نفس‌الأمر صادق باشد، دروغ باشد، چه مشکوک باشد. پس در نفس‌الأمر هم یک‌وقت واقعاً همین‌طور است که می‌شود از اولیات. یعنی هم شما قبول داری کل از جز بزرگ‌تر است، هم طرف مقابل و واقعاً همین‌طور هست. ولی یک‌وقت کاذب است. هم شما قبول داری که گوشت خوک خوب است برای سلامتی مفید است، هم طرف مقابلت. هم شما قبول داری که شراب برای بدن خوب است، هم طرف مقابلت قبول دارد. غلط. مشک هم شما می‌گویی که مثلاً استکانات پشت هم ردیف می‌شود، مهمان می‌آید، هم طرف مقابلت می‌گوید: «نفس‌الأمر هم واقعاً برایم مشکوک است، نمی‌دانی واقعاً این‌طور هست یا نیست.» طرف دیگر اگر خصم باشد، استعمال مسلمات در قیاس با او، این می‌شود قصد ما می‌شود افهام او. می‌خواهیم او را متقاعد کنیم، ساکتش کنیم، دهانش را ببندیم. جدل. أحسَنت. یعنی مسلمات در جدل به درد ما می‌خورد. از چیزی که خودش قبول دارد. «مگر شما آمریکایی‌ها را قبول نداری؟» مغالط هم باز برای آن طرف باز است دیگر. ایام انتخابات ۸۸ یکی از این جوان‌ها می‌گفتم که: «ببین انگلیسی‌ها گفتند که اگر فلانی رأی بیاورد ایران نابود می‌شود، فلانی رأی بیاورد ایران ابرقدرت می‌شود.» تو نوشته‌ی گاردین گفتم: «اینترنت؟» گفتش که: «آخر ما نفهمیدیم شما انگلیسی‌ها را قبول داری یا قبول نداری؟» انگلیسی خوب شدند. حالا دیگر یک بابایی خاطرات می‌ساخت. «شب می‌خوابی صبح خاطره می‌سازی.» تمام خاطرات. چطور دفترش گفته، چطور وقتی که فلانی با خاطرات فلانی فلان مقام رسید، آن موقع خاطرات خوب بود، حالا دیگر خاطرات بد شد. اینجا می‌گوید شما از مسلمات امام خمینی فرمود که: «از من چیزی نگویید. اگر چیزی، حرفی زده می‌شود با آنی که من گفتم جور درنمی‌آید، هرکی می‌گوید بزن تو دهانش.» حالا چطور آن یکی که من می‌گویم خوب است، این‌ها که می‌گویم بد است؟ آقا، خوب و بد به این که شما می‌گویی نیست. اصلی ما داریم با آن تطبیق می‌دهیم، مسلم هم هست، تسالم داریم بر آن که این اصل را شما مگر نمی‌گویی آقا حرف امام حجت است؟ خب، پس چرا قبول نمی‌کنی؟ ما می‌آییم برای آنی که تسالم بر آن است برای اینکه خصم را ساکتش بکنیم. فلانی خوب است، هم من قبول دارم، شما بر فرض انسان خودش را نشان می‌دهد که من این را قبول دارم. مثلاً فضاهای جدل سیاسی که خیلی این هست. می‌آید از مراجع مثلاً استفاده‌ی ابزاری می‌کند. همه‌ی این‌ها گفتند: «آقا، فلان چیز درست است.» ولی در جدل. حالا مرز جدل و مغالطه خیلی به هم نزدیک است. اگر تسالم باشد و واقعاً هم این‌طور باشیم، یعنی من قبول دارم، او هم قبول دارد، و واقعاً هم هر دو طرف وقتی به آن مرکزی که جدل و مغالطه در مسلمات، یعنی واقعاً یک چیزی مسلم باشد یا من یک تیکه‌ای که مسلم است بگیرم و آن را تأمین کنم.
پس اگر طرف ما خصم باشد، ما می‌خواهیم دهن را با مسلمات ببندیم. اگر مسترشد باشد، می‌خواهد واقعاً حق را بفهمد، می‌آییم با همین مسلمات او را ارشاد می‌کنیم، افهام. خب، چون عموم مردم برایشان برهان آوردن، برهان قابل فهم نیست. عموم مردم، آن‌هایی که فکرشان ضعیف‌تر است با همین مسلمات راه می‌افتند. برهان می‌آوریم که: «ببین این آن‌جور است، آن آن‌جور است. مثلاً کسی تابع هوای نفس باشد این‌جوری می‌شود. تقوا ندارد. کسی تقوا نداشته باشد خیانت می‌کند. اینم ببین که اینجا تابع هوای نفس بوده، پس این می‌تواند خیانت بکند.» صغرا کبرا نمی‌فهمد. آن که دزد است که قبول داری؟ می‌گوید: «آن رفیق این است.» مسلمات و مسترشد هم هست. با همین یعنی از راه مسلمات داری ارشادش می‌کنی تا برای اعتقاد به حق حاصل بشود. با أقرب طریق و با راه خیلی نزدیک و مسلمات خودش دو نوع است یا عامه است یا خاصه. مسلمات عامه باز خودش چند نوع. خیلی این بحث، بحث خوبی است. یک‌وقت همه‌ی مردم این را قبول دارند، تسلیمش‌اند. می‌شود از مشهورات. یا اینکه طایفه‌ی خاصی قبول دارند: اهل دینی، ملتی یا اهل علم خاصی. یک‌وقت یک چیزی برای اهل یک علمی جزء مسلمات است. مثلاً در علم پزشکی چیزهایی جزء مسلماتی که مردم اصلاً این‌ها را نمی‌فهمند. در علم فقه یک سری چیزها جزء مسلمات است. در علم نحو یک سری چیزها جزء مسلمات است. جزء مسلمات نحوی است که فاعل به صورت منصوب نمی‌آید. «هاشم بیا به مردم بگوییم آقا اینکه اصلاً مسلم است.» مسلمات نیست. مسلمات نزد طایفه‌ی خاص است. نزد کی گفته مسلم است؟ مسلم نزد علم خاص، نزد اهل دین، اهل ملتی. بله، الان تو دنیا زیاد است دیگر. این مسلماتی که یک سری چیزها هیچ شک و تردیدی توش نیست. اصلاً شما ماجرای هولوکاست را دیگر انکار بکنی، یعنی دیگر سرت رفته. مسلم‌سازی می‌کند. خب و خصوص این مسلمات در علم خاصی بهش می‌گویند اصول موضوعه برای آن علم. پس اگر یک سری مسلمات در یک علم داشتیم، این را می‌گویند اصل موضوعی. این واژه را داشته باشید، خیلی کاربردی است. اصل موضوعی. اصول موضوعه. شما تو هر علمی که می‌خواهید وارد بشوید، یک سری چیزها را به عنوان مسلمات اول باید بپذیرید، بعد وارد بشوید. درست شد؟ این‌هایی که اول می‌پذیریم بعد وارد می‌شویم، این‌ها چه اسمش چیست؟ اصول موضوعه. اصل موضوع یعنی مثلاً ما در علم تفسیر وارد می‌شویم، در تفسیر قرآن و خب اول یکی از اصول موضوعمان چیست؟ از مسلماتمان چیست؟ اینکه قرآن معجزه‌ است، وحی خدا راست گفته، پیغمبر راست گفته، پیغمبر درست تلقی کرده، همه‌ی آنچه که در اینجا آمده، همه را پیغمبر از خدای متعال دریافت کرده. هیچی اضافه نکرده، هیچی کم نشده. کسی از بشر توش دست نبرده. این‌ها همه اصول موضوعه‌ی ماست. درست شد؟ هرکدام از این‌ها خدشه‌دار بشود، ما دیگر نمی‌توانیم با قرآن مواجهه داشته باشیم. نظم مسلمات ماست در آن فضای آن علم. درست است؟ در فضای آن علم می‌شود جزء مسلمات. به این‌ها می‌گوییم اصول موضوعی که وقتی که تسلیم به آن از مسامحه بر سبیل حُسن ظن باشد، از متعلم به معلم در اصول موضوع ما حُسن ظن داریم از جانب متعلم به معلم. یعنی متعلم هرچیزی که معلم می‌گوید قبول می‌کند به عنوان حُسن ظن. می‌گوید: «خب، من که بلد نیستم یک سری چیزها را باید بپذیرم به عنوان اصل موضوع.» همین است که و اینجا شبیه مقلد می‌شود دیگر. در واقع این اصول موضوع همان مبادی آن علمی است که دارد براهین برایش می‌آید. مبتنی می‌شود. پرورش براهین مبادی تصوری، مبادی تصدیقی که برای علم می‌آید، این‌ها می‌شود اصول موضوعه. این واژه‌ها خیلی مهم است. واژه‌های کلیدی. سؤال بدهند در علم اصول و این‌ها. با این‌ها ما خیلی کار داریم. پس انسان وارد علمی که می‌خواهد بشود، متعلم از معلم آن علم یک سری چیزها را به عنوان مسلمات قبول می‌کند. مسلماتی که با حُسن ظن قبول می‌کند و اسم این‌ها را می‌ذاریم اصول موضوع یا مبادی آن. حالا اگر برهان البته خود این‌ها، خود این مبادی تصدیقی که اینجا تو این علم جزء مسلمات است، تو یک علم دیگر روی این‌ها بحث شده است. درست است؟
یعنی الان مثلاً مثال معروفش فقه و اصول است. تو علم اصول، تو علم فقه یک سری مسلمات داریم. مثلاً اگر جایی نهی آمده یعنی حرام. روایت نهی کرده یعنی حرام. اصل موضوعی پذیرفتیم. ولی این را کجا بر آن برهان آوردند؟ تو علم اصول. یعنی یک اصل موضوعی تو علم فقه داریم که این برهان بر آن کجا آمده؟ تو علم اصول آمده. و علوم دیگر همین‌طور است. مثلاً ما یک اصل موضوعی توی روانشناسی مثلاً داریم که این مثلاً در تاریخ اثبات شده است. مثلاً بر جغرافیای مردم فلان منطقه این‌ها عصبی‌مزاج‌اند. مثلاً یک اصل موضوعی. بعد این را کجا بهش برهان آورده‌اند؟ جغرافیا. آمده‌اند برهان آورده‌اند. برهانی که جغرافیا خیلی برهانی نیست. مثلاً فلان غذا را می‌خورند. آبشان فلان نوع. هوایشان این شکلی است. فلان. مسلمات گرفتیم. دلیلی هم نخواستیم. معلم وقتی می‌گوید، متعلم حُسن ظن دارد، دلیل نمی‌خواهد. در حالی که دلیل دارد تو یک علم دیگر است، ولی تو این علم دیگر جزء مسلمات است. و از اصول موضوعی است، اصول موضوع است. ولی اگر متعلم سریع نپذیرد، از معلم سؤال داشته باشد، استفهام داشته باشد، استنکار داشته باشد، دلیل بخواهد از معلم. می‌گوید: «آقا، این را شما توضیح بدهید. اینکه جزء مسلم است، برای چی این‌جوری است؟» این را دیگر بهش اصول موضوعه نمی‌گویند. می‌گویند چی؟ می‌گویند مصادرات. مصادرات. پس مصادرات آن وقتی است که تسلیم می‌شود متعلم، تسلیم می‌شود ولی انکار دارد. تشکیل حُسن ظن دیگر نیست. با یک تشکیکی می‌آید جلو. استنکار دارد. قبول نکرده فعلاً. حالا خب، حالا بگو بقیه‌اش را ببینم چی می‌خواهی بگویی؟ اصل موضوعی، اصول موضوع، مصادرات که حالا در مجادلات هم به این گفته می‌شود ازش استفاده می‌شود. خب، این‌ها مسلمات عامه بود. پس مسلمات عامه اصول موضوعه بود و مصادرات.
یک‌وقت از مسلمات ما، مسلمات خاصه است. وقتی که تسلیم به آن از شخص معینی باشد. جفتمان از یک نفر. آنکه می‌گوید برای ما جفتمان مسلم است. فلان پزشک وقتی می‌گوید -بوعلی وقتی می‌گوید- من و شما دیگر بوعلی را دیگر هرچیزی بگوید قبول داریم از پزشکی. من و شما آقای فرشچیان وقتی چیزی بگوید در نقاشی و هنر و این‌ها قبول داریم. مثلاً مقبولات همیشه وقتی که دوطرف مقبولات دیگر دوطرفه نیست، یک‌طرفه است. یعنی من قبول دارم به خاطر اینکه فلانی را قبول دارم. حالا مقبولات بحث بعدی‌مان است. ولی در مسلمات من و این آقا که دو طرف ماجرا هستیم، جفتمان به یک جا استناد می‌خواهیم بکنیم. مثل اینکه شیعه و سنی جفت‌شان استناد به قرآن می‌کنند برای اینکه طرف دیگر را قانع کنند. جفتشان استناد به روایات می‌کنند برای اینکه طرف دیگر را قانع کنند. خب، اینجا این می‌شود از مسلمات خاصه. در مقام جدل و مخاصمه هر دو تسلیم یک شخص‌اند. مردم می‌خواهند از او دلیل بیاورند. یک شخص معین. مثل قضیه‌ای که اخذ می‌شود از اعترافات خصم. خیلی وقت‌ها تو دادگاه این شکلی است دیگر. خود طرف اعتراف کرده، ضبط شده، فیلمش هست، فایلش هست، مکتوبش هست. یک جا یک چیزی می‌گوید با این جور درنمی‌آید. سریع می‌آورد: «فیلم پخش کن. این تیکه را پخش کن.» این جزء مسلمات است دیگر. برای من و شما جزء مسلماتی که این را شما گفتی. حالا این حرف شما با آن تیکه جور درنمی‌آید. از مسلمات خاصه است تا استدلال مبتنی بشود بر این در مقام ابطال مذهب طرف. مقام ابطال یعنی دفع بکند حرف او را. استناد می‌کنم به همانی که این گفته است. یک اصلی که برای جفتمان مسلم است. مسلم عام دیگر. مسلم خاص، شیعه و سنی با هم، مسلم خاص می‌شود دیگر. صلوات خواسته می‌شود. آدمی که انقلابی حزب‌اللهی است، جفت‌شان این استناد به فلان جای حرف‌های رهبری می‌کند، به فلان جای حرف‌های رهبری می‌کند. در مقام جدل برای جفتشان مسلم است دیگر که ایشان هرچه بگوید درست است. دو تا شیعه استناد به حرف اهل بیت می‌کند. فلسفویان و تفکیکی‌ها جفتشان روایت می‌آورند. این روایت می‌آید در تعدیل فلسفه، آن روایت می‌آورد در رد فلسفه. برای جفتشان هم روایت جزء مسلمات است. آخر هم هیچ‌کدام حرف آن یکی را قبول نمی‌کند. مقام جدل، آخر در مقام جدل...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00