‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
مبادی اقیسه یا استدلال را بحث میکردیم. پنج تا را گفتیم. «مسلمات» هم عرض شد و تمام شد. نوبت به «مقبولات» میرسد.
کارکرد «مسلمات» کجا بود؟ در «جدل». مقبولات قضایایی هستند که اخذ میشود از کسی که انسان وثاقت به صدق او دارد و تقلید هم میکند از کسی که انسان خیالش جمع است که او دروغ نمیگوید، راست میگوید. حرف او را که انسان قبول میکند، میشود مقبولات. قضیهای که او میگوید و انسان میپذیرد، میشود مقبوله.
حالا اینی که انسان به صدق این آدم وثاقت دارد و خیالش جمع است از اینکه او صدق میگوید، این به چند دلیل میتواند باشد. اینجا ناگزیر، تقلیدها در مقبولات لزوماً تقلیدی است، چیز دیگری نمیتواند باشد. حالا یا به خاطر یک امر آسمانی است که بالاخره یک وجّهه آسمانی اینها دارد؛ کسی مثل شرایع و سنن ادیان، خلاصه اینجوری است دیگر. قرآن و روایات را انسان به عنوان مقبولات قبول میکند و هرچه که گفته شده، انسان میپذیرد و دنبالش راه میافتد. سُنَنی که اخذ شده از پیغمبر و امام معصوم را انسان تقلید میکند. چون خیالش جمع است از بابت صدق اینها، خیالش جمع است از بابت صدق اینها؛ چون میدانی که اینها آسمانیاند و خلاصه باطل در اینها راه ندارد. پس یا به خاطر امر آسمانی است، یا به خاطر اینکه عقل و خبرویت آن طرف بیشتر است. انسان حرف کسی که عقل او بیشتر است، خبرویتش بیشتر است را گوش میدهد، تقلید میکند. ما مثلاً از لقمان حکیم، حرفش را میشنویم، گوش میدهیم، میپذیریم و عمل میکنیم. یک کسی از یک پزشک متخصص، حرف او را میشنود، میشود مقبوله. حرفی که آن پزشک میزند را انسان تقلید میکند؛ چون میداند که او راست میگوید، به خاطر اینکه تجربه او در این مسئله بیشتر است، آگاهتر است، عالمتر است. مثل چیزهایی که از حُکما و فضلای سلف و علمای فنون انسان اخذ میکند. از آرایی که در طب یا در جامعهشناسی یا در اخلاق اجتماعی، جامعهشناسی اجتماعی، روزمره. دخترها دیدید چقدر حرف مادرها را گوش میدهند؟ مخصوصاً اوایل ازدواج، صبح تا شب گوشی دستشان است، خلاصه زیر و زبر خانه را دارند چک میکنند "چند تا دونه لوبیا بریزم؟ چیکار کنم اینجا اینجور لک شده؟ چیکارش کنم؟ و آنور برق بیندازم؟ آن ظرف را با چی بشورم؟" - صبح تا شب هرچی دستش میآید. پس در امور اجتماعی، کسی که بالاخره عقلش بیشتر، تجربهاش بیشتر است، انسان حرفش را میپذیرد، جزو مقبولات است.
و مانند ابیاتی که وارد میشود به عنوان شاهد. مثلاً از شاعر معروفی، خب انسان یک شعر از یک شاعر معروف میآورد، این را شاهد میگیرد: "فلان کلمه فلان معنا را میدهد. ببین فلانی اینجوری استعمال کرده. فلان شاعر اینجور گفته." و حرف شعرا، مثلاً ضربالمثلها. مثلاً ضربالمثل که بین ما معروف است، اینها خیلی وقتها جزء مقبولات است. "سگ زرد، برادر شغال." بعضیها هزار تا استدلال برایش بیاوری قبول نمیکند. این ضربالمثل را که میگویی، سریع قبول میکند. این دو دو تا چهار تا ضربالمثل است، نمیشود کاریش کرد.
مقبولات. بحث مقبولات در فرهنگ خیلی مهم است. اینهایی که میگوییم، کسی اگر ذوق داشته باشد و فکر قوی داشته باشد، در مباحث فرهنگشناسی، مبانی فرهنگ و مبانی تمدن بحثهای روز است دیگر. این مبادی اقیسه خیلی آنجاها کاربرد دارد. شما فرهنگ یک جامعه را که میخواهی اصلاح بکنی، باید مقبولاتش را اصلاح کنی. "مسلمات"ش را حالا توی برهان، آنهایی که در برهان خاصیت دارد، به نحوی آنهایی که در خطابه و جدل، به نحوی.
خلاصه بحث مقبولات خیلی در فرهنگ. مقبولات را میکنی حرفهای بازیگرها و فوتبالیستها. الان آخرالزمان، مردم از علما مثل «کاَنَّهُم حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَه فرتْ مِن قَسْوَرَهُ». مثل میشی که از گرگ فرار میکند، این از علما این شکلی فرار میکنند، در میروند. یکی از اساتید تو این بازار تهران راه میرفتیم، بازار درندشت بنیان. استاد به من فرمود که: "یعنی بین اینها یک نفر یک سؤال ندارد؟" دو تا آخوند، سؤال به کنار، همین قدر که فحش نمیدهند، باید سجده شکر بکنیم. فرار است دیگر. یعنی طرف نیازی احساس نمیکند برای اینکه بخواهد به یک روحانی مراجعه بکند. "حاج آقا اینترنت، تلویزیون، یک چیزهای دیگر زیاد شده." بله، این هم هست. خلاصه بازیگر میآید تو همین فضا چه خبر میشود؟ بازار تهران بسته میشود از یک سر. خلاصه یک فوتبالیست بیاید که هیچی. فوتبالیست میمیرد، به اندازه مرجع تقلید، بلکه بیشتر. مقبولات جامعه وقتی عوض بشود، فرهنگ عوض میشود دیگر. آن وقت دیگر مهم این است که این بازیگره چی میگوید، فوتبالیسته چیکار میکند. کنوا عمدتاً عمدتاً، معمولاً، بنابر استقرای تامی که خود بنده داشتم، با نماز بین اینها پیدا نمیشود. بله، بنابر استقرای تام بنده که میشود استقرای ناقص نسبت به کلش. ما هنوز با نماز بین اینها ندیدیم. شاید باشد واقعاً، در فوتبالیست و بازیگر. حزباللهیهایشان که ما با اینها کار میکنیم، با نماز توی آنها عمدتاً نمیبینیم. "کربلا" و "خدا" و "پیغمبر" و اینها. اینجور است دیگر. مقبولات هر که عوض بشود، آن وقت خیلی چیزها را میشود به خورد اینها داد. به اسم خیلی چیزها، فرهنگ غلط داخل شد. اینجا اینجوری شد دیگر. بله، زمینش هم که الحمدلله در ما برای اینکه وارد بشویم. تو فرانسه چهار تا عیاش کشته میشوند. حالا مظلوم بودند، یا مظلوم نبودند و بد بود. غش و ضعفی میکنند، پشت سفارت فرانسه، سفارت پاریس و فرانسه. چی بگویم؟ همین فرانسه در یمن را نابود میکند، هیچکس صدایش در نمیآید.
مقبولات. مقبولات خیلی مهم است، از کی؟ وقتی میگویند: "آقا اروپاییها این را میگویند." شاگردها بلدید ما. توی خطابه خیلی اثر دارد. مقبولات مال خطابه است. ما میرویم یک جایی شروع میکنیم حرفزدن، میبینیم که نه، خیلی کسی گوش نمیدهد. میگوییم: "بله، فلانکس در فلان کتاب خودش که تازگی در آمریکا، در نیویورک، مثلاً در فلان انتشارات چاپ شده، اینجوری روایت شده." بله، "روژه گارودی این را میگوید." درست است. خیلی ضد صهیونیست بوده، حرفهای تند ضد صهیونیستی را میشود از کانال او. "ضد امپریالیسم صهیونیست، شما دیگر سوغات فرانسه، جایگاه نداشته. این را تبعید کردند، زندانی کردند." ولی اینجا میگوییم چون "فرانسوی" و "خارجی". پناه بر خدا از این فکرهای پوسیده. بله، در اروپا، شهر فرانسه دارد. بله، همین الان هفت، هشت، ده سال است حالت خفقان برای مسلمانهای فرانسه ایجاد کردهاند. خب پس مثل ضربالمثلهایی که بین مردم رایج است و مقبول است. هرچند از شخص معینی اخذ است. یک وقت از شخص معینی اخذ میکنیم مقبولات را، یک وقت از شخص معینی نیست. "اروپاییها این را میگویند." "آمریکاییها این را میگویند." "انگلیسیها این را میگویند." عرض کنم که "یک ضربالمثل چینی." "علما این را میگویند." "مغول علما" - به قول قمیها، به قول تهرانیها - ضربالمثل میشود. و مثل قضایای فقهیهای که انسان از مجتهد خودش اخذ میکند و تقلید میکند. میآید از مرجع تقلید میپرسد: "چیکار کردی؟ این مثلاً این عقد باطل است؟ این معامله باطل است؟ این فلان چیز نجس است؟" سؤال نمیپرسد: "برای چی و چرا و چی شد؟" و هیچ. "آقا گفته نجس." "آقا گفته احوال توتون الیوم استعمال... استعمال توتون و تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است." میرزای شیرازی دیگر. آن وقت زن ناصرالدین شاه میآید، خلاصه میزند قلیان را میشکند دیگر. کی سؤال میکند: "آقا فتوایشان شما از کجا آوردید؟ ادله عقلی بوده؟ ادله نقلی بوده؟ جزو امارات بوده؟ جزو اصول عملیه بوده؟ چیچی بوده؟ از کجا بوده؟" "آقا فرمودند." میشود از مقبولات. خیلی مقبولات مهم است در فرهنگ.
این قضایا و امثالش از اقسام معتقدات. اعتقادات انسان عموماً توی مقبولاتش است. معتقدات اعتقادات در مقبولات. شما به نه نه یعنی شما به چی اعتقاد داری؟ وقتی کسی اعتقادش به اروپا و غرب است، به نظام مؤمن به تمدن غرب است، این دیگر هرچی که از آنجا بیاید، این دیگر حجت است. اصلاً نمیشود چیزی. "الان اروپاییها به این نتیجه رسیدهاند که آدم باید روزی ده بار مسواک بزند." باید بزند دیگر. وقتی آنها میگویند، دیگر باید. و اعتقاد به آن یا بر سبیل قطع یا ظن غالب، انسان هم این اعتقادش یا دیگر قطعی میشود برایش. "اروپاییها گفتند دیگر، من شک ندارم. قطعی." "جامعهشناس که گفته. پوپر وقتی میگوید، دیگر این قطعی." فضای دانشگاهی ما اینجوری است دیگر. برخی افراد واقعاً اینها حکم هایدگر... وقتی حرف بزند، این دیگر قطعی. این دیگر روی حرفش نمیشود حرف زد. حرف آخر مال این است. مؤمن به هایدگر، مؤمن به پوپر. یا بر اساس ظن غالب است؛ یعنی طرف یا قطع دارد، از حرف او برایش قطع حاصل میشود و تقلید میکند، یا ظن غالبی. وقتی بگوید دیگر، حالا یک خوردهم میشود احتمال. ولیکن علیکلحال، منشأ اعتقاد به آن، همان تقلید برای دیگری است که قولش برای ما ثقه است. قبلاً گذشت. و به این وسیله فرق میکند از یقینیات و مظنونات.
پس مقبولات یک تفاوت با یقینیات دارد، یک تفاوت با مظنونات دارد. تفاوت مقبولات و یقینیات چیست؟ ببینید اینها رابطهشان خصوص و عموم من وجه است. ما یک سری یقینیات داریم که مقبولات نیستند. یک سری مقبولات داریم که یقینیات نیستند. یک سری هم یقینیات داریم که مقبولات است. یقینیاتی که مقبولات نیستند، آنهایی که انسان از روی دلیل، کسب علت تامه و اینها، بهش دلیل را پیدا کرده، علت تامه را کشف کرده. یقینیاتی که مقبولات نیستند. یک سری مقبولات داریم که یقینیات نیستند. مثل جاهایی که انسان گمان، یقین نیست. گمان. یک سری جاها مقبول و یقینی است. مثل تصدیقات جزمیهای که از روی تقلید حاصل میشود. تصدیقات جزمیهای که از روی تقلید حاصل میشود، این میشود یقینیات مقبوله. البته یقینیات به معنای اخص، چون اخص که تقلید در آن راه نداشت. مظنونات و مقبولات هم همچین رابطهای دارد. در مظنونات مقبولات نیستند، آن تصدیقات ظنی که از راه غیرتقلید حاصل بشود. تصدیقات ظنی که از راه غیرتقلید حاصل بشود، این را میگوییم مظنوناتی که مقبولات نیستند. مقبولاتی که مظنونات نیستند چیه؟ آن تصدیقات یقینی که از راه یقین غیریقین حاصل بشود. مظنوناتی که مقبولاتند چیه؟ تصدیقات ظنی که از راه تقلید حاصل میشود. خلاصه مقبولات، شرطش تقلید است. چه یقینیات تقلیدی، چه ظنیات تقلیدی، اینها میشود مقبولات. و ممکن است یک قضیه واحده پیش یک نفر یقینی باشد، پیش یک نفر دیگر مقبوله باشد، پیش یک نفر دیگر از مسلمات باشد، پیش یک نفر دیگر از مظنونات باشد. یک قضیه است. نسبت به افراد فرق میکند. یعنی مثلاً میگویم: "آقا فلان مسئول خائن است." درست است؟ برای یک نفر جزو یقینیات است، از راه متواترات. برای یک نفر از یقینیات است، از راه حدسیات. برای یک نفر از یقینیات است، از راه تجربیات. برای یک نفر از مقبولات است، چون یکی دیگر گفته. برای یک نفر دیگر از مسلمات است. شرط مسلمات چی بود؟ ما و شما در مقام تسالم، مناسب اعتقاد دو طرف قبولش داریم. برای یکی دیگر از مشبهات است اصلاً. حالا مشبهات را عرض میکنیم. برای یکی دیگر از وهمیات، از توهمات. یک قضیه نسبت به افراد مختلف باشد. این هم از این.
بریم سراغ «مشبهات»، قسم هفتم از این اقیسه. «مشبهات». مشبهات اینها قضایاییاند که در واقع کذب محضاند، ولی به یقینیات یا مشهورات شبیه است. شبیه یقینیات، شبیه مشهورات. و انسان به یک قضیه اعتقاد میآورد که این کذب است، دروغ است. به یک قضیه کذب انسان اعتقاد میآورد. چرا؟ به خاطر اینکه شبیه یقینیات است یا شبیه مشهورات. در ظاهر شما شک دارید در اینکه اینجوری است. مشبهات خیلی در مغالطه استفاده میشود. انسان یک جوری سؤال میکند، شما شک دارید انگار واقعاً جزو بدیهیات است. "از بدیهیات نیست؟ یعنی من دزددم؟ شما مسئولین مملکت را چی میدانی؟ چی؟ شما میدانی من از کجا گرفتم دکترام را؟ شما میدانید اینها؟ ما دیگر مثل آن قبلیها نیستیم که..." "این الان تیم مذاکرهکننده، تیم باسواد است. افتخار ملی است." میگوید: "تیم مذاکرهکننده، شما سوادش را نگاه کن." یعنی یک جوری برخورد میکند، انگار از مغال... یعنی قضیه مشبهه، انگار یقینی، بدیهی است. انگار هرکه باسواد است، سود دارد. مملکت. جزو یقینیات است. هرکه باسواد است، سوادش این است، پس باید کاری که میکند، افتخار ملی، چه مغالطهای است. خب اطلاعات داشته باشد، سواد داشته باشد. بله بله، بهتر است، حتماً بهتر است. ولی لزوماً. بیشتر جنایتها را در تاریخ، آدمهای باسواد کردند. حکم قتل امام حسین را شُریح قاضی داد. بله. باسواد مؤمن هم داریم الحمدلله. باسوادتر از اینهایی هم که اینها میگویند داریم الحمدلله. تحتالرجال هم نیست. خب، «فیُغالط فیه المستدل». مستدل غیر مغالطه میکند با مشبهات. قضیهای که معلوم نیست چیست، این را میآید به حکم مشهورات به خورد آدم میدهد. مشهورات هم که خودش چند نوع بود دیگر. مشهور شش قسم چی بود؟ آقای کریمی. واجباتالقبول بود. تأدیبات، تعطیبات صلاحیه بود، انفعالیات بود، عادیات بود، استقرائیات بود. یک قضیهای که اصلاً یقینی نیست، میآید به خورد شما میدهد، به عنوان مشهورات. میگوید جزو استقرائیات است. "همه فلانیها اینجورند." شما شک دارید در اینکه همه اینها اینجورند. حالا اینجا که مغالطه میشود، به خاطر دو تا چیز است. یا آن فرد دیگر، یعنی با مشبهات که مغالطه میشود، یا طرف حساب ما نمیتواند تشخیص بدهد، قدرتش ضعیف است. بین تفاوت "ماهو" و "ماهو غیر". این دو تا را نمیتواند تشخیص بدهد. چیزی که واقعاً اینجور است. یا فرق میکند. بنده خدا را به خوردش یک حرفی میدهند.
بله، ایام انتخابات سال ۸۴. جوانی خیلی مؤمن، باتقوا. این جلسات اخلاقی و اینها را شرکت میکرد. اخلاقی عرفانی که بعداً آن آقایی که جلسه را داشت، حقش بالاخره درآمد. ما شرکت میکردیم، ولی از همان اول خوشمان نیامده بود. کرج بود جلسات. شاگرد یکی از علمای خیلی معروف. بعد ۷۲ ملت، یعنی ایران دیگر. کرج. خلاصه این جوانه گفتش که: "آقا من تو انتخابات به هیچکی رأی نمیدهم." گفتم: "برای چی؟" گفت که: "حالا صغری، کبری، نتیجه را ببینیم." گفتش که: "کسی باید رئیسجمهور بشود که از هوای نفس گذشته باشد. من هم در بین اینها کسی پیدا نکردم که از هوای نفس گذشته باشد، پس کسی صلاحیت ریاستجمهوری ندارد." گفتم: "صبا دمت گرم. خیلی خوب است. پس دیگر نظام هم ساقط بشود؟" و "آره." قشنگ یاس، شکل اول است و خیلی هم درست. خب این هیچ گیری تو صورتش نیست. تو در مادهاش مشکل است. مادهاش هم سر چیست؟ سر مشبهات. یک قضیهأی که اصلاً نه بدیهی است نه مشهور است، اقسام ششگانه یقینیات نیست. از این اقسام ششگانه مشهورات هم نیست. این را به خورد این بدبخت دادهاند، به اسم یقینیها، مثل بدیهیها. "دو دو تا چهار تا." آخه هوای نفس؟ آخه نسبی. مرد حسابی! از چقدر از هوای نفس؟ در چه حد؟ هوای نفس در حدی که بخور بخور نکند، دزدی نکند. غیر از معصوم، هیچکس. از این مغالطهها خیلی میشود، خیلی میشود. حزباللهیها، حزباللهینماها. آدم گاهی فکر میکند اینها معصوماند. "معصوم است؟" "معصوم است؟" "هوای نفس ندارد؟" میگویم: "یعنی معصوم است؟" "یعنی ولی فقیه معصوم است؟" "۰٪ معصوم نیست." "هوای نفس هم ممکن است داشته باشد." ممکن است داشته باشد. برایم هم اثبات نشده هوای نفسش تمام شد. ولی فقیه که هیچی، در مورد مسئولین خورد مملکت هم شما اگر بخواهی اینجوری برخورد بکنی در مورد امام جمعه، نماز جماعتی منعقد نمیشود تو کُل دنیا. "از هوای نفس... کسی باید بهش اختیار کنیم که از..." گفتم: "تو رساله آقا نوشته از هوای نفس." خود همین رساله را قاضی میگردیم پیدا میکنیم، آن را میگوییم از هوای نفس گذشته. خلاصه مشبهات را در حکم بدیهی میگیرد، در حکم مشهور. قاطی میکند. خلاصه یا برای دیگری. میگوید آن طرف نمیتواند. این یعنی مرض دارد، غرض سیاسی دارد، غرض اقتصادی دارد، غرض اعتقادی دارد. و طرف هم بنده خدا دست و پا بسته است، ضعیف است. این به خوردش آمده. یک حرفی را با مغالطه. پس یا دیگری دچار مغالطه میشود، یا یعنی به خاطر اینکه او نمیتواند، قدرت تمییز ندارد، حرف مغالطه دیگری را میپذیرد. تو مشبهات، خود آن کسی که دارد استدلال میآورد ضعیف است، به مغالطه میافتد. خوب نمیتواند. مثل این بنده خدا آدم خوب و مؤمن و باتقوا. اثر تقوا میخواست نشان دهد، به خیانت در حق مملکت. آدم خوبی است، جنایتی میکند. خلاصه این دچار مغالطه شده و خودش به خاطر ضعف فکری و ضعف عقلی خودش. مشابه. مشبهات خیلی نزدیک به آن عبارت محکم و متشابه است که ما تو بحث قرآنی داریم. مشبهات از دو لحاظ، یک وقت از ناحیه لفظی است، یک وقت از ناحیه معنوی است. مشبهات از ناحیه لفظی باز خودش دو حالت. مثل وقتی که لفظ مشترک لفظی است. من مشترک لفظی میآورم، شما را به مغالطه میاندازم، به اشتباه میاندازم. به اشتباه میگویم: "ما داریم مذاکره میکنیم. امام حسین هم در کربلا مذاکره کرد با عمر سعد. پس مذاکره کار خوبی است." جناب امام حسین مذاکره کرد، در حالی که اینجا مذاکرهای که شما دارید میکنید، یک معنا دارد. مذاکرهای که امام حسین با عمر سعد تو کربلا کرد، یک معنای دیگر دارد. مشترک لفظی. یک جا مذاکره معنای بده بستان است. یک جا مذاکره به معنای نصیحت است. امام حسین رفت نصیحت کرد. اینور هرچی مثلاً چیچی تو مدینه داری من میدهم به شما، شما اینقدر تو کوفه بدی، اینجوری بده بستان کرد. این چه مذاکرهای است؟ این میشود چی؟ مغالطه با مشترک لفظی. شما یک واژهای که مشترک است را میآوری، یک جا یک معنا میدهد، یک جا یک معنای دیگر میدهد. این را ازش سوءاستفاده میکنی. یک قسمت مشبهات، مشبهاتی که در لفظ مشکل دارد. یا شما یک جا حقیقی میآوری، یک جا مجازی میآوری. میگوید: "آقا زید شیر است. شیر درنده است. پس زید درنده است." خب، "زید شیر است" مجاز است. "شیر درنده است" حقیقت است. یک جا معنای مجازی دارد، یک جا معنای حقیقی دارد. این کجا، آن کجا؟ این مغالطه است. پس اینجا حال در آن مشتبه میشود از ناحیه لفظی.
از ناحیه معنوی هم مثل وقتی که انسان علت ناقصه را با علت تامه قاطی کند. یک چیزی علت ناقصه است، این را به عنوان علت تامه در نظر بگیرد. مثلاً فکر کنیم که: "آقا همه امور با سواد حل میشود." یک کسی فقط سواد داشته باشد، همه مسائل را حل میکند. در حالی که سوادداشتن علت تامه نیست. سواد میخواهد، تعهد میخواهد، تقوا میخواهد، شجاعت میخواهد، تجربه میخواهد. اینها همه کنار هم باشد بصیرت میخواهد. همه کنار هم باشد، کسی میتواند مفید باشد. فقط سواد. "این باسواد است." علت ناقصه را به عنوان علت تامه جا بزنیم. این هم یکی دیگر از اقسام مغالطه است، یعنی مشبهات. حرف اصلی در مغالطه را چی میزند؟ وهمیات و مشبهات که باز تو این دوتا کدامش مهمتر است؟ مشبهات. خب پس، مثل جایی که ما بالعرض را به جای ما بالذات جا بزنیم. یک چیزی ما بالعرض است، بگوید مثلاً: "ما رفتیم مذاکره کردیم جنگ را برداشتیم." خب این جنگ که برداشته شد، ما بالذات از مذاکره برداشته شد؟ یا ما بالعرض؟ یعنی فعلاً جنگ را برداشتم، ببینم که چه خبر میشود؟ دست خودت نابود میکنی یا نمیکنی؟ ما بالعرض را ما بالذات جا بزنیم. اثر مستقیم کار شما نیست. اثر فرعی با ده واسطه. ببینید خیلی اینها مهم است ها. یک وقت انسان یک کاری کرده، با ده واسطه یک اتفاق افتاده، "من این کار را کردم آن تهش شد این." مغالطه است. برای اینکه اثر مستقیم کار شما نبوده، ما بالذات کار شما نبوده. کار شما بوده و تفصیل اسباب اشتباه در صناعت مغالطه میآید، به خاطر اینکه ماده مغالطه همان مشبهات و وهمیات و مهمترینش مشبهات است.
و قسم هشتم که آخرین قسم از این مباحث «مخیّلات» است. این هشتایی که ما گفتیم چی بود آقای کریمی؟ اولش یقینیات، دوم مظنونات، سوم مشهورات، چهارم وهمیات، پنجم مسلمات، ششم مقبولات، هفتم مشبهات، هشتم مخیلات. بریم سراغ مخیلات. مخیلات قضایایی است که اصلاً شأنش این نیست که موجب تصدیق بشود. اصلاً تصدیقآور نیست. مثل شعر. اصلاً قضیه شعریه. شعر. شعری که گفته میشود اینها قضایای مخیلات است، یک چیز خیالی است. «گیسوی تو چون نمیدانم چیچی است.» مثلاً چی؟ میگوید: «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.» مخیلات است دیگر. نه، آقا حافظ دارد میگوید: "آقا من میخواهم بدهم در ازای یک خال، سمرقند و بخارا را." میخواهم بدهم. آن طرف هم میآید میگوید: "ما سیاست خارجیمان را از اشعار حافظ گرفتیم." سلطان مغالطه را به شعر آورده. سمت برهان نمیرود، مغالطه نهایتاً شعر. آخه آقا شعر، اینها قضایای خیالی است، مرد حسابی. قضایای خیالی! من برهان از این برهان میگیرم؟ میروم باهاش مذاکره میکنم؟ میروم باهاش چی میکنم؟
حالا میماند یک وقتهایی دیگر چقدر آدم به خاطر اینکه اینها واقع میشود، میکند در نفس تخیلاتی که این میکشد به سمت سؤالات نفسانیه. من نمیدانم چرا این حرفها را کسی جواب نمیدهد تو مملکت ما؟ میترسیم. همه حوزهها جواب بدهند و دانشگاهها جواب بدهند. آخه ما صنعت مغالطه داریم. ما منطق داریم. مشخص است میزان مشخص است. کسی بیاید بزند. نمیدانم چرا میترسیم؟ انگار فضاهای علمی خود را بیربط میداند. آقا مملکت اگر این نظام این قوا، خودش را از دست بدهد، نه حوزه میماند نه دانشگاه میماند نه دین میماند نه مسجد میماند نه روحانیت میماند، همه چی رو هواست. نمیدانم از چی میترسیم واقعاً؟ دین در خطر است. به دست کسانی که مش... خودشان مشبهه را باور دارند. میترسی؟ خجالت میکشی؟ خجالت ندارد. وایسا آدم استدلال دارد. آخه شعر، شر و ور کسی بردارد. این را به اسم برهان میخورد. مردم. «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا.» بابا این یک قضیه خیالی است. سیاست ماست. برهان این... حتی مسلمات و اینها همه کشک. یعنی در حد خطابه هم باشد باز قبول نیست. نصب همین سایت تازه نیست. حالا کسی نمیآید جواب بدهد. حالا همان هم به رویکرد طرف... به عملکردش کار ندارم، به رویکردش کار داریم. دشمنانی که دارد صحبت میکند اصلاً خود مسلمانها هستند. مسلمانی که در واقع الان وایستاده توی یک بحثی. بله، حافظ خب دشمن زیاد داشته، آره. دشمن در واقع اعتقادی نیست. دشمن جزئی که از همه طرف دارد. از قضیه خیالیه را وقتی میآورد میخواهد زیر شعر خیلی مهم است. چیکار میکند؟ اینها را دیگر نگفته، چرا؟ چون به قوه خیال نظر داشته. برهان که نمیخواسته حافظ بیاورد. خب شما میآیی یک قضیه خیالیه را، این بحثش که دست و پای برهان را میخواهد ببندد، میگیری از آنورش دیگر به خیالیبودنش کار نداریم، ازش برهانآفرینی میکنی. یعنی ما حافظ را قبول نداریم. سرمایه ملی و فرهنگی خودمان پشت کنیم. حافظ به ما میگوید یا: «با دوستان مروت با دشمنان مدارا.» حافظ به شما چی میگوید؟ یعنی برهان میآورد، صغری کبری میچیند؟ صغری کبریاش چیست؟ نه، صغری کبری نمیآید. یعنی مخیلات برهان آوردیم، مسئولیم به خدا، ما مسئولیم. گیریم خیلی گیریم، شب اول اینها که هم لباسمان گیرند، جواب نمیدهند، حرف نمیزنند. رهبر معظم انقلاب تک و تنها ایستاده. او جلوی این چفنگیات این آقایان بیاید موضع بگیرد، حرف بزند. بعد تازه حرف میزند، یک شانتاژی میکنند، بازی در میآورند، حرف را ماستمالی میکنند.
این تأثیراتی که در نفس دارد. قضایای خیالیه گاهی موجب انبساط میشود. این طرف اصلاً باز میشود. از یک چیزی خوشش میآید. انقباض میشود. از یک چیزی بدش میآید. یک قضایای خیالی است. یک مثلی میزند، یک تشبیهی میکند. عرض کنم خدمت شما که یک بیت شعر گاهی طرف اصلاً خستگیش در میرود. یک معنا را انسان تو یک شعر میگوید، این یک صفحه مقاله، یک ساعت سخنرانی را میکند. بله، بعد این کارش حالش تغییر میکند. یا یک امر خطیر را کوچک میشمارد. «موتو قبل الغنطره». ببینید امام حسین علیه السلام اشعاری که در کربلا دارد، چیکار میکند؟ «موتٌ خیرٌ من رکوب العارِ / والعارُ خیرٌ من دخول النارِ». کسی بمیرد بهتر از این است که زیر بار عار برود. کسی زیر بار عار برود، بهتر از این است که داخل نار برود. تهییج میکند. برای اینکه مخیلات اینجوری نیست که مطلقاً بگذاریم کنار. مخیلات را توی برهان نمیشود آورد. خود مخیلات به درد میخورد. شما ببینید سراسر نهجالبلاغه کلام طربانگیز به وجد میآورد انسان را. وزن دارد، قافیه دارد، سجع دارد، تمثیلات فوقالعاده. چه کرده امیرالمومنین. یک وقتی یک تشبیحاتی میکند، آدم واقعاً میماند چقدر این تشبیه عمیق و دقیق است. ولی این محفوف به برهان است. یا محفوف به خطابه است. توی مقبولات دارد این فضا را میآورد. توی یقینیات دارد این فضا را میآورد. ولی کسی کلاً افکارش همش شعر. "برهان شعر مولوی." "این را گفت." همه بعضی دینشان را از مولوی میگیرند. اشکال ندارد انسان مولوی بخواند. بله، انسان اشکال ندارد که مولوی بخواند. حرفهای مولوی را بداند، انس داشته باشد. ولی ببینید مواجههای که مثلاً علامه جعفری با مولوی دارند چه مواجههای است. بله، احسن. شما اصلاً خود این شرح مثنوی علامه جعفری را ملاحظه بفرمایید. چند جلد؟ ۲۷ جلد است. خیلی چیز مفصلی است دیگر. شرح مثنویاش. من به شدت قلمم تیز است نسبت به مولوی. با اینکه خیلی علاقه دارم، ارادت دارم. میدانم که الان دنیا حرفها را از مولوی گوش میدهد. ولی قلم به شدت تیز است. و یک جاهایی استدلالات محکم. "این چیه مولوی میگویی؟ حرف مولوی." دنبال یکی میگردم بیاید از ما عکس بیندازد. به من برگشت گفت: "باریکلا! آفرین! من اینهایی که گفتم شعر بوده. شما خیلی کار خوبی کردی که اینها را داری با برهان میتراشی و درستش میکنی. هرچی من گفتم قبول نمیکنی. اینها، شعر است، خیال است. مطیع حرف من باشی." شرایط انگیزهای دارم ایجاد میکنم. ولی شما با برهان بیا ببین کجایش درست است، کجایش غلط است. ازشان تشکر کرده. بعد ایشان فرموده بود که علامه جعفری فرمودند که: "یک روز بعد از ظهر خوابم برد، یک لحظه چشمانم سنگین شد. کانت را دیدم." بعد فیلسوف آلمانی. "خوشت آمد؟" "گفتم اشعار تخیلیه چیه؟ کتاب فلسفه انتزاعی. یک همچین کتابی." "فلان کتاب شما من خیلی خوشم آمد. کانت به من گفتش که: «پیغمبر شما خیلی کار خوبی کرد که نگذاشت شما خیلی دنبال شعر راه بیفتید.»" این را کانت به مولوی گفته بوده؟ به علامه جعفری فرمودند که یعنی علامه جعفری کانت به من گفت توی خواب. بله (یعنی پیغمبر). بله، پیغمبر شما را شب جمعه را، روز جمعه را. گفتم: "آقا این را بگذارید شما برای روز تحصیل علم. شب جمعه برای شب کسب معارف است، روز جمعه روز کسب علم است، کسب معارف است." چون شب کسب معارف است، روز کسب معارف است. شما دنبال شعر نروید. هیچ مکروه نیست شب جمعه شعرخواندن، مگر اینکه حالا شعر که حالا گفتند دیگر حماسی باشد یا مثلاً آن جنبههای عاطفی نسبت به اهل بیت و خدا و یاد خدا و فلان و اینها. فضایش فرق میکند. ذکر در واقع. ولی شعر حالا توی فضای خیالی انسان میخواهد برود توی خیالات خودش. تو تلویزیون صحبت از شعر میکند. دیدید که ایشان شرح میدهد دیگر. بله، اشعار را شرح میدهد. اشکال ندارد. خب.
یا اینکه یک چیز ساده را شما بیایی بزرگ کنی با مخیلات. یک چیز خطیر را کوچک میکنی، یک چیز ساده را بزرگ میکنی. قوه خیال شکلی خیلی مهم است و سرور و انشراح یا حزن و تألم، شجاعت و اقدام یا ترس و کنارهگیری، اینها همه در قوه خیال. خلاصه و تأثیر این قضایا که مواد صناعت شعر است که بدم میآید در نفس ناشی میشود از تصویر معنا. به وسیله تعبیر. یک تصویر خیالی محض؛ یعنی به وسیله این تعبیر یک تصویر خیالی محض برای شما صورت میگیرد که هیچ واقعیتی ندارد. آن تره گیسو و چه میدانم پیشانی فلان و این چشم خمار و آن چه میدانم ابروی کمان و اینها هیچ واقعیتی پشتش ندارد. زلف پریشان دیگر. حاج آقا الحمدلله حرف خلاصه اینها دیگر. در چیز خبری نیست. یک همچین چیزی آدم خلاصه گیرش نمیآید. از کارهای رسانهایها. قوه خیال. شما ببینید شعر بیتی باشد و اینها، شعر از اعم از این حرفها. شما الان کاری که هالیوود میکند، کارتونها میکند، این همین قوه خیال، مخیلات در قوه خیال. شمای سیبزمینی را به صورت یک انسان خیلی عاقل، یک اسفنج مثلاً میشود شخصیت محبوب که هیچ واقعیتی ندارد. یعنی این بچه الان تو خیابان اسفنج میبیند خوشش میآید. بابا این نه مهربان است، نه فلان است، نه فلان. کامیون مثلاً میشود شخصیت خیلی مهربان. فلان کامیون میشود یک شخصیت. بعد به عمل از قوه خیال وجود نداشته باشد، عمل انسان نمیتواند دفع کند. توی این بحثی نیست. باید باشد. ولی انسان خلاصه این را باید بداند که این کارش در چه حدی است. خلاصه گول نخورد، فریب نخورد. از استاد آیتالله جوادی آملی نقل میکرد از مرحوم بوعلی. «ممنون» که بوعلی فرموده بود که: "من در تمام عمرم رمان نخواندم به خاطر اینکه نخواستم قوه شعریام فعال بشود تا قوه برهان و استدلالم ضعیف بشود." ولی آن بحث قوه خیال را یک وقت همه وجود انسان قوه خیالش گرفت. تو توهمات و خیالات. انسان بتواند مفاهیم را به صورت خیالی زیبا، مفاهیم برهانی و عقلی را. حافظ عمدتاً این کارها را میکند دیگر. مطالبی که ذکر ایجاد میکند نسبت به خدای متعال، توی قالب خیالی و با یک استعاره و حالا اینها تو بلاغت. خیلی قوه خیال و شعر تو علم بلاغت خیلی کاربرد دارد. استعاره، تشبیه. خلاصه اینها همه کسی بتواند معانی ناب را مثلهای دقیقی از قوه خیال استفاده میکنیم. مفهوم بلند را منتقل کند. خوب. و هر وقت که استعمال بشود و هر آنچه که استعمال میشود، مجازات و تشبیهات و استعارات و انواع بدیع در مثل این قضایاست که بیشترین تأثیر را در نفس دارد. به خاطر اینکه این مزایا بر آن لفظ میافزاید و بر معانی یک جمالی میدهد. لفظ زیباست. کسی خب ببین نهجالبلاغه، برهان با یک کلام آهنگین، با یک مثل فوقالعاده. و چقدر اثر دارد در انسان. انسان را به وجد میآورد. که مشاعر را برمیانگیزد، تخیلات را برمیانگیزد. وزن و قافیه وقتی بهش بیاید، تسجیه و ازدواج وقتی بیاید، تأثیر عبارات مزدوج دو تا دو تا درست. وزن هم دارد، قافیه هم دارد. اثرش بیشتر میشود. وقتی یک صوت قشنگ هم کنارش بیاید، این دیگر اثر را به اوج میرساند. نور علی نور. یک صدای زیبا، دو بیت میخواند. این دیگر اصلاً آدم را از خودبیخود میکند. بله، گفته بودند خیلی کشورها فقط به واسطه صوت عبدالباسط مسلمان شده بودند. فقط صوت عبدالباسط. دیگر گوش ندارم. مسلمان. آهنگ و این وزن و قافیه قرآن. خود قرآن گیرندگی دارد. کلمات قرآن، کلمات پس مشتمل بر نغمه و موسیقی که مناسب با وزن و نوع تأثیر. همه اینها دلالت میکند برای اینکه مخیلات تأثیرش در نفس به خاطر این نیست که متضمن یک حقیقتی است که صدق بر آن میکند. اینی که در نفس شما مخیلات اثر میکند به خاطر این نیست که یک حقیقت دارد، واقعیت دارد، پشتش خبری است، نه. بلکه یک وقتی شما میدانی دارد دروغ میگوید. میدانی: "آقا انسان واقعیت ندارد." ولی خیلی زیبا گفته. آن تأثیر را ولی میگذارد. آن نیست مگر به خاطر تصویر در آن برای معنا همراه آنچه که منظم به او میشود از مساعدات که آن همان است که نفس را بر میانگیزد و درش اثر میکند که حالا تفسیرش در بحث صناعت شعر میآید.
به این وسیله پایان مییابد آنچه ما اراده کردیم از کلام بر مواد اقیسه در این مقدمه و ناچار قبل از دخول در صنعت خمس از بیان حصر در آنها و بیان فایدهاش بر اجمال. حالا یک دور اجمالاً صناعات خمس را ما بررسی کنیم ببینیم که صناعات خمس چیچی بود؟ چیچی هست؟ روی حساب این حرفهایی که تا حالا زدیم. در مقدمه برای این باب گذشت که قیاس به حسب اختلاف مقدمات از حیث ماده و به حسب آنچه که ادا میکند از نتایج و به حسب اغراض تألیفش پنج قسم است. یعنی مادهاش اینها با همدیگر فرق میکند، نتیجهاش با همدیگر فرق میکند، اغراضش هم با هم فرق میکند. این پنج تا چی بود؟ برهان، خطابه، جدل، شعر، مغالطه. به این ترتیب بیان آن این است که قیاس به حسب اختلاف مقدمات از اینکه یقینی است یا غیر یقینی است، این یا مفید تصدیق است یا تأثیر دیگری غیر از تصدیق دارد که از تخیل و تعجب و مانند اینهاست. حالا اگر مفید تصدیق باشد، پس قیاس، قیاس به حسب مقدمات به حسب اختلاف مقدمات از جهت یقینی و غیر یقینی بودن یا مفید تصدیق است یا تأثیر دیگری غیر از تصدیق دارد مثل چی؟ مثل تخیل، تعجب. و غیر مفید تصدیق که باشد یا تصدیق جازم میآورد یا تصدیق غیر جازم. در تصدیق جازم احتمال خلاف دیگر پذیرفته نیست. احتمال خلاف ندارد. در تصدیق غیر جازم احتمال خلاف دارد یعنی چی است؟ ظنی.
اونی که تصدیق جازم دارد یا برای رسیدن به حق تألیف میشود یعنی شرطش این است که نتیجه حق بدهد، یا این است که یا این شرط نیست که نتیجه حق بدهد، شرط، شرط نیست. مبنای پنج تای ما شکل میگیرد. شرط که نتیجه حق بدهد یا شرط نیست. دو، سه و چهار. اونی که مفید تصدیق جازم است، تصدیق جازم ازش بیاید مطلوب هم حق واقع باشد. یعنی شرط که نتیجه حق بدهد یعنی تصدیق جازم نتیجهاش هم باید حق باشد. این را اسمش را میگذاریم چی؟ برهان. دختر ما به قرآن میگوید قرآن. آن یک چیزی بین برهان و قرآن است. قرآن برهان. برهان غرض از اونی که انسان حق را بشناسد، از جهت اونی که ماهو حق است واقعاً. قرآن و برهان یکی است. حالا اسم برهان هم شاید برای قرآن به کار رفته باشد در روایات. پس تصدیق اجازه میدهد. نتیجهاش هم حق است. واقعاً هم حق است. مطابق با حق هم هست. میشود برهان. یک وقتی تصدیق جازم دارد. شرط هم است که ما را به حق برساند ولی در واقع مغالطه است. پس خود اینکه هست این دو نوع یا برهان است یا - خیلی به هم نزدیک است - اصل صناعات خمس دوت. تصدیق جازم میآورد. مغالطه هم تصدیق جازم میآورد. شرط هم این است که به حق برساند. در برهان مغالطه هر دو اینطوری هستند. ولی برهان واقعاً به حق میرساند. مغالطه واقعاً به حق نمیرساند. چون قرآن دلیل دارد. بله، برهان پشتش به جای به واقعیت بند است، دلیلش محکم است. بله، این است.
سومین حالت وقتی که تصدیق جازم هست ولی اینی که بخواهد نتیجه حق بدهد درش شرط نیست. شرط نیست که حتماً نتیجه حق بدهد، بلکه همین قدر که عموم مردم اعتراف بکنند یا تسلیم بکنند، کفایت میکند. این میشود چی؟ جدل. غرض اینکه شما خلاصه خصم را دهانش را ببندی، ساکتش کنی، تصدیق جازم برایش بیاوری، ولو به حق نرسد. این هم میشود جدل. خوب.
در غیر جازم، یک وقتی اصلاً تصدیق تصدیق میآورد ولی تصدیقش غیر جازم است. تصدیق میآورد ولی تصدیقش غیر جازم است. احتمال خلاف دارد. این چی است؟ خطابه است. غرض این است که خلاصه عموم مردم را قانع کنی. یک حرفی باشد که به عموم مردم گیر ندهند دیگر. خلاصه: "ببین فلانکس موقعیت گناه برایش بود انجام نداد و خلاصه خدا بهش علم تعبیر خواب داد. کسی موقعیت اینجور گناهی برایش پیش بیاید انجام ندهد، تعبیر خواب پیدا میکند." تصدیق میآورد ولی تصدیقش لازم است. شما داری میگویی که مردم خلاصه روی صلاح بیاورند، رو به خیر بیاورند. عموم مردم قانع بشوند. این میشود خطابه. درست شد؟ از خطابه تصدیق میآورد ولی تصدیق جازم نیست.
و یک وقتی هم که اصلاً ما تصدیق نداریم، تخیل و تعجب. شعر. غرض اینکه انفعالات نفسانیه در انسان حاصل بشود. هرکدام از اینها بحثی دارد که انشاءالله در جلسه بعد. وارد یک توضیحات کلی و ثمراتش خواهیم شد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
منطق
جلسه هشتم
منطق
جلسه نهم
منطق
جلسه دهم
منطق
جلسه یازدهم
منطق
جلسه سیزدهم
منطق
جلسه چهاردهم
منطق
جلسه پانزدهم
منطق
جلسه شانزدهم
منطق
جلسه هفدهم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...