‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث مقدمات و مبادی را در صناعت خمس تمام کردیم. عرض شد که یکسری نکات خارج از بحث در آخر هر فصل باید به آن اشاره شود. شش فصل کلی در صنعت خمس داریم؛ یکیاش همین مبادی بود. پنج فصل دیگرش را هم که تکتک (بحث میکنیم). این صنعت خمس، فصل اول بحثمان تمام شده و میخواهیم یکسری نکات را عرض بکنیم. نکات خیلی خوب و گرانبها از حضرت استاد، آیتالله جوادی آملی، در کتاب «معرفتشناسی در قرآن»؛ که به تفسیر موضوعی ایشان، جلد ۱۳، فصل چهار، صفحه ۱۲۹، خیلی بحثهای خوبی دارند در مورد معرفتشناسی و نسبت منطق و معرفتشناسی. حالا این کتاب را دوستان اگر بتوانند مطالعه بفرمایند، خیلی خوب است؛ مخصوصاً بخش منطقش را. من حالا این بخشی را که میخواهم خدمتتان عرض بکنم، تقریباً بیستوخوردهای صفحه است؛ ۲۷ صفحه. این دو سه جلسهای که باقی مانده را اگر بشود زودتر تمامش بکنیم، بهتر است؛ و اگر نه، در همین دو سه جلسه کُلش را بحث میکنیم. نکات خیلی خوبی است، یعنی مباحث را حل میکند، قشنگ در ذهن مینشاند، ثمرهاش چیست، کارکردش چیست، و نقاط ابهامش را برطرف میکند.
**معرفت عقلی و میزان عقلی**
نسبت معرفت عقلی و بهکارگیری منطق. راه عقل یکی از دو راه درونی است که منجر به شناخت یقینی میگردد. انسان برای اینکه به یقین برسد، باید از راه عقل پیش برود. عقل یا شهود؛ یکی از راهها عقل است. منطق، میزان برای روندگان راه عقل است. کسی که بخواهد از راه عقل برود، میزانش چیست؟ منطق. بدون آنکه به موضوعی خاص از موضوعات شناخت توجه و یا نظر داشته باشد. منطق به شما نمیگوید که در چه علمی، در چه فضایی؛ منطق فقط ترازوست. به شما نمیگوید سیب را برای من وزن میکنم، گلابی وزن میکنم؛ فقط ترازوست. شما میآوری، عیار را بهت میدهد.
نظام مشکلاتمان را با منطق حل میکنیم. این به این معنا نیستش که یک نفر فقط علم منطق داشته باشد و دیگر در هر مبحثی میتواند وارد بشود و جواب بدهد. یک نفر اطلاعات سیاسی داشته باشد، منطق هم بلد باشد، میتواند از اطلاعات بهرهبرداری بکند برای برهان آوردن، برای جدل، برای خطابه. کسی اطلاعات کلامی داشته باشد، از علم منطق استفاده میکند برای اینکه این اطلاعات کلامی را چه مغالطه را از طرف بگیرید و چه برهان را بیاورید. ترازوست؛ در هر ساعتی =ساحتی، آن مواد خودش را هم میخواهد. این در ذهن شریفتان باشد.
اول کتاب *حلقات ۱* را که شروع میکنیم، مرحوم شهید صدر (ره) میفرماید: «اصول، منطق است.» علم اصول را ایشان نوعی =نحو علم منطق میداند. این در خاطر شریفتان باشد که آنجا بگوییم یعنی چه. پس این را آنجا توضیحش انشاءالله خواهد آمد. ارباب تعریفشان میگویند: «منطق است.» بله، از باب روششناسی و مِتُدی = متدولوژی، خطکش برای علم فقه است. خطکش، یعنی ما یک منطق عام داریم، یک منطق خاص داریم. هر علمی میتواند نسبت به علم دیگر منطق باشد، چارچوبهای آن علم دیگر را به شما نشان بدهد. به همین دلیل است که منطق را گفتهاند: «همانند ترازو، عهدهدار هیچ کالای خاصی نیست؛ بلکه هر کالایی را که در آن بگذارند، بدون توجه به خصوصیات کالا، به توزین آن میپردازد.» برایش فرقی نمیکند که سیب باشد، گلابی باشد، چه باشد؛ کارش وزنکشی است. با "موزون" کاری ندارد، با "وزن" کار دارد. اینکه خلط کنیم که آقا منطق نخواندهای پس چرا این را بلد نیستی، این خودش مغالطه است. یکی از اقسام مغالطه همین است که مثلاً شما بگویید: «شما منطق نخواندهای، پس در این علم وارد نشو.» مغالطه است. چه ربطی دارد؟ همهچیز که به منطق نیستش که! منطق بیشترش درون انسان است، همه بلدند. منطق را فقط داریم اصطلاحگذاری میکنیم.
**تبصره:** کالاهای توزین شده گاهی مربوط به علوم اعتباری ادبی است. حالا ما چه چیزی را میخواهیم وزنکشی کنیم؟ آن "موزون" ما چیست؟ در فضای منطق، گاهی علوم اعتباری ادبی است. اعتباری ادبی مثل چه؟ صرف و نحو و اینها. نام اعتباری، هم ادبی. واقعاً که ما چیزی به اسم فاعلیت نداریم، مفعولیت نداریم، چیزی به اسم مرفوع نداریم، چیزی به اسم منصوب نداریم. اعتبار میکنیم. زید اگر در کلامی آمد که در آن کلام فعلی بود و این زید را خواستیم بگوییم که این زید آن فعل را انجام داد، اعتبار میکنیم که این فاعل باشد. اعتبار میکنیم که مرفوع باشد. اعتبار میکنیم که اگر مفرد بود، آن فعل مفرد بیاید؛ اگر جمع بود، میاد... بگیم اینها همیشه اعتبار است. اعتباری ادبی.
و گاهی زمانی وابسته به علوم متنوع حکمت عملی است. حکمت عملی حکمتی است که در عرصه عمل خودش را نشان میدهد. مثل چه؟ فقه، حقوق، اخلاق و غیره. و گاهی پیوسته به علوم متعدد حکمت نظری است. اینها موزون ماست دیگر؛ همان چیزی که میخواهیم وزنکشی کنیم. اینهاست. علوم متعدد حکمت نظری. علومی که جنبش =جنبه حکمت است، ولی در ساحت نظر اعتباری نیست، واقعی است؛ ولی در حوزه ذهن، در عمل خاصیت کارکردی ندارد. مثل چه؟ دانش طبیعی، ریاضی، الهی حکمت، یا کلام و عرفان نظری. که در تمام این علوم، این سه دسته، منطق ابزار استدلال است. در هر کدام از این علوم، شما میخواهی استدلال بیاوری، باید با ابزار منطقی آغاز کنی. وضعیت ابزار بودن. فرقی بین کالای اعتباری مانند زید در کتب «زید فاعل است» و «هر فاعلی مرفوع است، پس زید مرفوع است» (شکل اول) نیست. زید در کتاب «زید فاعل است»، «هر فاعلی مرفوع است»، پس «زید مرفوع است». ولی موزونمان چه بود الآن؟ علم اعتباری ادبی.
کالای حقیقی: میگوییم «الله بسیطالحقیقه است» و «هر بسیطالحقیقه تمام حقیقت اشیاست بدون تعین خاص»، پس «الله تمام حقایق اشیاست بدون تعین خاص». عرفان. باز هم استدلال آورد. و این است معنای ناظر نبودن منطق به موضوع خاص و مطلب مخصوص. پس منطق ناظر به علم خاصی نیست، به منظور خاصی.
**نکته**
**دو بخش عمده منطق**
عباراتی اینجا دارد حضرت استاد، خیلی عبارات خوب، خیلی قیمتی. منطق دارای دو بخش است: بخش صورت و بخش ماده. در بخش اول، بحث از صور استدلال است؛ که عبارت است از نحوه ترتیب مقدمات به گونهای که منجر به یقین گردد. نحوه ترتیب مقدمات، منجر به یقین گردد. خیلی مهم است. صورتبندیها را بر چه اساسی این صورتها را در میآوردند که منتج به یقین باشد؟ از اساس برگردند که به یقین برسد. اگر چنین شود واسه همین صورت، متنوع شد.
در بخش دوم، بحث از مواد مقدمات است. چه ترتیب استدلال؟ در بخش اول ترتیب مقدمات بود، در صورت. اینجا ترتیب استدلال است. در مواد، ترتیب استدلال متکی بر آنهاست. منطق در این بخش میکوشد تا مواد یقینی را، بدون آنکه نظر به ماده خاص داشته باشد، معرفی کرده و مرز بین این گونه از مواد را با مواد ظنی و دیگر موادی که در صورتهای مختلف قیاس ظاهر میشوند، مشخص کند. مشخص است دیگر، ساده است؛ هر ابهامی بود...
**پندارهای ناصواب درباره تاریخ مباحث منطقی**
برخی پنداشتهاند منطق از عهد باستان عهدهدار قواعد صورت استدلال بوده است و بحث از مواد استدلال را مطرح نکرده است. این گروه، پس از مواد را بحث نوینی میدانند که تنها برخی از منطقیون جدید متوجه آن شدند. منطق ارسطویی فقط بخش چه بوده؟ صورت. ماده را بعداً به آن اضافه کردند.
برخی دیگر ابتکار بحث از مواد را به آن دسته از آیات قرآن کریم نسبت میدهند که، «بحث مواد را قرآن آورده»، «منطق را اضافه کرد»؛ که استفاده از غِلظت ظنی =ظن را در استدلال محکوم میکند. در مباحث آینده روشن خواهد شد که بحث از مواد، در هنگام تدوین منطق به صورت یک علم وجود داشته است؛ از اولی که منطق، منطق بوده، هم صورت بوده هم ماده.
بسیاری از کتابهای منطقی دوران اسلامی، از جمله کتاب *برهان شفاء*، که مباحث آن درباره بخشی از مواد منطق به عنوان شرح بعضی از کتابهایی است که قبل از ظهور اسلام در این فن نگاشته شده است، حاکی از این است. ما قبل از اسلام، منطق را هم با صورت داشتیم، هم با ماده. منطقیون دوران اسلامی، علاوه بر بحث و طرح مباحث دقیق پیرامون این بخش از منطق، مباحث آن را بخش اهم از مباحث منطقی خواندهاند. کدام بخش را بخش اهم خواندند؟ بخش مواد. ماده.
ابنسینا، ببینید، خیلی این عبارت مهم است، اصلاً کُلش را من آوردم، خواندم برای همین یک صفحه. ابنسینا در کتاب *شفاء*، ضمن اهم خواندن این بخش از منطق (کدام بخش از منطق؟ ماده)، به متعلمین علوم توصیه میکند؛ به متعلمین علوم، هر کسی هر علمی میخواهد یاد بگیرد، «تا تدقیق در مباحث کتاب برهان را مقدم بر کندوکاو در دیگر بخشهای منطقی قرار دهند، تا آنکه در صورت عدم کفایت وقت، از آنچه که اهم در منطق است، محروم نمانند.» میگوید: «منطق فقط چه؟ برای هر علمی شما منطق لازم داری.» همهچیز منطق نشد، "برهان"ش را بخوان و برو. این همان است که ما عرض میکنیم در دبیرستان و راهنمایی اینها، و بعد منطق درس بدهیم؛ نه فقط برای رشتههای انسانی. این همهاش =همه منطق نشد. "صناعت خمس" همهاش نشد. برهان و مغالطه و ... درس باشد در همهی کتابها، همهی مدارس و رشتهها.
شیخ اشراق. شیخ اشراق کیست؟ سهروردی، شهابالدین سهروردی. شهابالدین سهروردی نیز به تبع ابنسینا، این بخش از منطق را بخش "فریضه" خوانده؛ فریضه. و دیگر مباحث منطق را "نافله" آن میداند. میگوید: «منطق فریضه و نافله دارد.» فریضه، برهان است؛ بقیهاش نافله. یعنی این بخش همان بخشی است که آموختن آن بر طالبین علوم واجب و حتمی است. اما فراگیری دیگر بخشهای منطقی خالی از حُسن و نیکی نیست.
پس اینکه ابتدا بحث از مواد را به قرآن و یا به منطقیون جدید نسبت دهند، صحیح نیست. لکن این سخن صحیح است که بنیانگذاران منطق همگی در خدمت وحی بوده و به صورت مستقیم یا غیرمستقیم از تعالیم انبیای گذشته مدد گرفته و آنچه را که مقتضای فطرت انسانی و لازمه راه درونی تفکر و اندیشه است، شکوفا ساختهاند.
قرآن کریم در آنچه که به مقتضای فطرت مربوط به اصول دین و شناخت جهان است، هرگز ناسخ کتابهای آسمان گذشته نبوده. شما هیچ جای قرآن نمیبینید که بیاید ناسخ مطالبی از مباحث قبلی باشد که اینها برهانیِ منطقیِ یقینیِ عقلی است. هیچ بخش عقلی و نکات عقلی و آداب و احکام عقلی را هیچچی دست نزده قرآن. و بلکه همواره به مصداق «مصدقٌ لِما بین یدیه»، گفتار گذشتگان از انبیا را تصدیق کرده و بلکه به مفاد و «مهیمنٌ علیه» مکمل سخنان انبیای سلف است. هم تصدیق کرده، هم تکمیل کرده. و اما نسخ که مقتضای خاتمیت است، مربوط به شریعت و منهاج و فروع دین است. در آن اصول دین نیست، در آن ضروریات و بدیهیات و عقلیات و یقینیات و اینها نیست. خیلی مهم است اینها.
**تذکر**
منطق ترازوی سنجش است و ترازو اگر از لحاظ صورت یا ماده و فلزی که اساس آن را تشکیل میدهد، یا از هر دو جهت ناقص یا معیب باشد، توان ارزیابی را ندارد؛ و اگر از هر دو جهت، یعنی صورت و ماده، واجد شرایط و شروط لازم و معتبر در توزین بود، صلاحیت ارزیابی را دارد. پس خود منطق ترازو است؛ یعنی ترازویت هم باید سالم باشد که درست بسنجد.
عمده آن است که یک متفکر ارزیاب نباید از ترازو صحت و سُقم قضایا را طلب کند؛ بلکه انتظار او از ترازو باید تنها در صحت توزین باشد، نه جز آن. منطق به شما نمیگوید این قضیه راست است یا دروغ. منطق به شما میگوید وزنش کن. راست و دروغ در هر چیزی باید متناسب با همان موضوع باشد. مثلاً یک کسی دارد در فضای شیمی حرف میزند، با یک حیثیت از ماده درگیر است، خواص ماده را دارد از یک جهت بررسی میکند. این دارد میگوید این عُنصر با آن عنصر که ترکیب بشود، فلان ماده تولید میشود که این فلان خاصیت اسیدی را دارد. برهان اِنّی، برهان لِمّی. مثلاً، منطق میگوید: «شما استدلال طرف را گوش بده، ببین حدّ وسط را جفت مقدمات آورد یا نیاورد؟ کجا آورد؟ در نتیجه حذفش کرد یا حذف نکرد؟ این حدّ وسطش مشترک لفظی بود یا نبود؟ قضایا هر کدام از این قضایا چه نحوی =نوعی بود؟ یقینی بود؟ ظنی بود؟ با تجربیات بود؟ با حسیات بود؟» این قضیهای که گفتی درست است؛ آنکه گفتی غلط. منطق میگوید این غلط نیست = این غلط است، حرف منطقی نیست. «منطقی نیست» یعنی در علم خود شما اثبات نشده؛ نه اینکه در منطق اثبات نشده. در منطق (اثبات نمیشود) علم ها اثبات نمیشود. آفرین. علمی نیست. نه «منطقی نیست» خود علم باید اثبات شده باشد. «منطقی نیست» یعنی باید در منطق اثبات بشود. در منطق که اثبات نمیشود. شیمی و فیزیک در منطق اثبات نمیشود.
رسالت منطق در توزین صحیح است و لاغیر. رسالت منطق در توزین صحیح است و لاغیر.
**مباحث**
**ابواب اصلی منطق**
خیلی بحثها شده، مباحث گوناگون منطق در نُه باب تدوین شده است. دو قسمت از ابواب نهگانه عهدهدار بخشهای اصلی منطق و دیگر ابواب آن یا نقش مباحث مقدماتی را بر عهده دارد، یا فاقد نقش اساسی است؛ گرچه از لحاظ تأیید =تأدیب، مانند آن سودمند است. یکی از آن دو باب اصیل مربوط به قیاس است که با عنوان «کتاب قیاس» مطرح میشود؛ و دیگری «کتاب برهان» است که در بخش صنعت خمس مطرح شده است. مباحث کلیات خمس و قضایا و مقولات، ابواب مقدماتی منطق را تشکیل میدهند. پس کلاً نُه باب. دو باب اصلی چیست؟ قیاس. این دو تا اصلش است. بقیه دیگر قضایا و مقولات و اینها دیگر همه سَرفرودآر =سرفروبار است.
زیرا مبحث کلیات خمس برای شناخت مُعرِّف و کیفیت تعریف به حد و رسم است. و شناخت حدود از آن جهت مفید است که در کتاب برهان مورد استفاده قرار میگیرد. پس ما باب تعریف منطق را برای چه میخواهیم؟ برای اینکه به حد و رسم برسیم. حد و رسم را برای چه میخواهیم؟ برای اینکه به حدود برسیم. حدود را برای چه میخواهیم؟ برای اینکه در برهان از آن استفاده کنیم. اینها همه تحت تصرف کتاب برهان است. اصلش کتاب برهان است. بقیهاش را هم یاد میگیریم به خاطر اینکه در کتاب برهان استفاده میشود. بحث قضایا نیز مقدمه برای کتاب قیاس است. پس همهی آن نُه باب منطق، هفت باب دیگرش مقدمه است برای قیاس و برهان؛ همهچیز قیاس و برهان. زیرا قیاس از قضایای خاصی تشکیل میشود که در مبحث قضیه از آنها بحث میشود. و مهمترین اقسام قیاس، صناعات و بخش برهان است که منزله فریضه بحثهای منطقی است.
**مباحث صوری منطق و کتاب قیاس**
در منطق، پس از پایان گرفتن بخشهای مقدماتی، کتاب قیاس اولین بخش از کتب اصلی منطقی است که مورد بحث قرار میگیرد. کتاب قیاس، عهدهدار بیان صورت استدلال است. پس در قیاس با صورت استدلال کار داریم، در برهان با ماده و صورت استدلال کار داریم. نحوه چینش و ترتیب مقدمات برای حصول نتیجه است. قیاسهای منتِج دارای صور و اشکالی گوناگون است. قیاس در تقسیم ابتدایی به چه و چه تقسیم میشود؟ اقترانی، استثنایی. قیاس اقترانی نیز دارای اقسام و اشکالی است. برای اثبات مُنتِج بودن =نتیجهبخش بودن اشکال و صور منتِج قیاس، از شکل اول استفاده کرده و میکوشند تا دیگر اشکال را به این شکل ارجاع دهند. پس اصل در قیاس اقترانی همان صورت اولش است. بقیهاش را هم باید به صورت اول برگردانند. خاطرتان هست؟ همه را به صورت اول برمیگرداند.
شکل اول بدیهیالإنتاج است. منظور از بدیهیالإنتاج بدیهی بودن نتیجه نیست. خیلی این جمله دقیق است، کلمه به کلمه میخوانم، دقت بفرمایید. ابرفیلسوف دارد مطالب را ارائه میدهد. شکل اول بدیهیالإنتاج نیست. منظور از بدیهیالإنتاج بدیهی بودن نتیجه نیست. می گوییم بدیهیالإنتاج است؛ نه اینکه نتیجهای که میدهد بدیهی است. زیرا اگر نتیجه بدیهی باشد، نیازی به استدلال ندارد. شکل اول هرچه میگوید بدیهی است. همه حرفهایی که در نتیجه شکل اول میگذاری، بدیهی است. استدلال برایش آوردی. بچه جواب میدهد: سهراب، کبرا آورد. بدی هی؟ آفرین، احسنت.
بلکه منظور این است که این شکل در بین اشکال دیگر قیاس به نحوی روشن و آشکار نتیجه میدهد. در اِنتاجش =نتیجه دادنش بدیهی است، نه نتیجهاش بدیهی. خوب دقت فرمودید؟ نتیجه بدیهی نیست. نتیجه دادن بدیهی است. بدیهیالإنتاج، مصدر إنتاج است. نتیجه دادن بدیهی است. الن... بدیهی است. خیلی برای بداهت و روشنی شکل اول چنین استدلال شده که هرکس این شکل را به پندارد میتواند رد کند، و هر استدلالی که بنماید خود در قالب همان شکل اول خواهد بود. یعنی شما هر جا هر دلیلی بخواهی بیاوری برای رد و برای اثبات، همهاش شکل اول است. شما بدیهیالإنتاج بودن شکل اول را قبول ندارید؟ خب استدلال میآوریم برای اینکه رد کنیم. راهش لابد فقط چیست؟ شکل اول. پس تنها راه منحصر برای به نتیجه رسیدن شکل اول است. خیلی مهم است. تمام آن صورتهای دیگر را بگذارید کنار. همهی آنها را باید برگردانید به قیاس شکل ۱. درست شد؟ یعنی ابطال شکل اول نیز نیازمند به استفاده از شکل اول است. و این مستلزم دور است. و دور باطل است.
باید توجه داشت که بداهت غیر از اوّلی بودن است. چقدر اینها مهم است! این عبارات واقعاً باید ضمیمه شود به این کتابهای منطقی. باید توجه داشت که بداهت غیر از اوّلی بودن است. توضیحش: زیرا بدیهی عبارت از امری است که ذهن به روشنی متوجه آن میشود. بدیهی یعنی چه؟ یعنی ذهن راحت میفهمد. و لکن اولی امری است که علاوه بر بداهت، اولی امری است که هم بداهت دارد این خصوصیت را داراست که هرگز قابل شک و تردید نبوده و بر فرض شک (که فرض محال است)، هیچ راهی برای استدلال بر آن وجود نداشته باشد. هک شده =غیر قابل تغییر است، به حساب شکبردار نیست. بداهت، بدیهی است؛ یعنی ذهن راحت میفهمد، ذهن راحت متوجهش میشود. ولی اولی هم ذهن راحت متوجه میشود، هم نمیتواند شک بکند. در بدیهیات اگر شک بکند، استدلال برایش میآوریم. «به چه معناست فرمایش ایشان؟ ضروری هم داشتیم که ابتدا نیاز به استدلال داشت.» بله، بله. در واقع ضروریات و بدیهیات اعم از ضروریات و نظریات. اعم از اولیات. بله. هر آنچه که اولی است، بدیهی نیز هست؛ ولی هر بدیهی اولی نیست. یعنی شک در آن مرادف با شک در امکان حصول معرفت یقینی و در نتیجه سقوط در ورطه سفسطه.
به عنوان مثال، بطلان دور. خیلی اینها خوب است، خیلی اینها خوب است. خدا پدر فلانی را بیامرزد که ما را در منطق ... خداوکیلی آنجا در فضای فقه و اصول که بیاییم، تازه... خدا خیر به شما بدهد، سلامت باشید. آنجا در فضای اصول که بیاییم، اینقدر گیر میافتد آدم در استدلالها. واقعاً یک وقتهایی احساس میکنی که همهی مبانیت دارد پنبه میشود. «استلزام؟ ۲. استلزام؟ ۲.» خب حالا اولاً که کی گفته اینجا دور؟ کی گفته که هر جا دور پیش بیاید، باید ولش کرد؟ الان ما یک مشکلی در فضای سیاسیمان داریم، اصلاً در فضای سیاست چند سال است که به این نتیجه رسیدند که هر دوری باطل نیست. مثالش هم کجا؟ در دور شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری. دیدید؟ یکی از شبهاتی که ما در فضاهای دانشجویی خیلی با آن مواجهیم. شما میگویید: «مجلس خبرگان، رهبری را انتخاب میکند.» خب اینها را خب چه کسانی تأیید کرده؟ شورای نگهبان. شورای نگهبان را کی امضا کرده؟ تأیید کرده؟ به به! قربان این جمهوری اسلامی بشوم که رهبر خودش را خودش انتخاب میکند! دور است دیگر. «رهبر، شورای نگهبان؛ شورای نگهبان، خبرگان؛ خبرگان...» اولاً اینکه در دور باید عین این، آن باشد. یعنی عین شیء اول، عین آن شیء آخر باشد. این یک ساعت از رهبر، آن یک ساعت دیگر از رهبری. این رهبرِ امضا شده است؛ آن رهبری است که میخواهد امضا بشود. این یکی. دور پیش ... نیست. ثانیاً در امور اعتباری، دور هیچ اشکالی ندارد. حیدری فسایی مثال میزند، میفرمود که: «شما دو تا کتاب را روی هم بگذارید؛ این الان این کتاب به آن کتاب وابسته است، آن به این وابسته است.» و دور است و هیچ اشکالی هم ندارد. «مثال خوبی است.» ما در امور خارجی، در امور تکوینی، در امور اعتباری میتوانیم دور داشته باشیم. «پس چرا شما میگویید بطلان دور بدیهی است؟» بطلان دور که در اثبات بداهت شکل اول از آن استفاده شده، امری بدیهی است؛ لکن اوّلی نیست. بدیهی است. ولی چه نوع بدیهی؟ بدیهی نظری. خود بطلان دور استدلال میخواهد. از این رو که در اثبات بداهت شکل اول از آن استفاده شده، امری بدیهی است؛ لکن اوّلی نیست. پس بطلان دور اوّلیه = اوّلی یا بدیهی است؟ بدیهی. از این رو، بر بطلان دور (همانطور که حالا در مباحث بعدی میآید) بر بطلان دور بر اساس اصل اوّلی «امتناع اجتماع نقیضین» برهان اقامه میگردد. چرا دور باطل است؟ چون اجتماع نقیضین محال است. چون وقتی کسی آمد، یعنی چه؟ آوردیم برای امر بدیهی. آهان، برای امر بدیهی استدلال آوردیم. استدلال برای امر بدیهی به چه آوردیم؟ به اوّلی آوردیم. اوّلیات. اصل تمام اوّلیات چیست؟ اجتماع نقیضین. یعنی شما همهی امور بدیهیاتت =بدیهیات ختم به این میشود. تهش، خیلی اینها مهم استها، خیلی مهم است. یعنی بنده اگر تجربه هم کردم یک چیزی را، تجربه من که یقین برایم آورده، برایم یک امری را بدیهی کرده. این آخرش تهِ تهش برمیگردد به اینکه اجتماع نقیضین محال است. محال غلط است. میگوید محال جمع محل، محال احاله محال. درست است. من چرا که زدم؟ کلید را که زدم، دیدم که این لامپ روشن شد. پریز، کلید را که زدم، لامپ روشن شد. دو بار، سه بار، ده بار، یقین برایم حاصل شد که زدن این کلید، روشنایی لامپ. این یقین الان برای من شد یک امر بدیهی. چه نوع بدیهی؟ بدیهی نظری. چه نوع بدیهی؟ حالا باز بدیهی تجربی یا حسی. این بدیهی چون بردار =قابل شک است، میشود برایش شور آورد. چون اوّلی است. چه نوع اوّلی؟ اجتماع نقیضین. چون وقتی میزنم، نه روشن میشود. پس این دو تا با هم جمع نمیشود. من میزنم، روشن میشود. چون میزنم، نه روشن میشود، نه روشن میشود. این عدم روشنایی این به آن رفته. درست است؟ عدم ربط، وجود ثبت علیتی. این. این را که میزنم، آن روشن میشود. چرا؟ چون هر بار که میزنم، آن نه روشن میشود. چون میزنم، عدم روشنایی نمیآید. روشنایی میآید. نه، خاموش. ببین اصلاً روشن و خاموش واژههای چیست. ولی روشن و عدم روشن چیست؟ نقیض. داشته باشیم. اجتماع نقیضین. نه اجتماع ملکه عدم ملکه، نه اجتماع ضد. اجتماع نقیض. آنی که اوّلیه است، اجتماع نقیضین. محال بودن اجتماع نقیضین. حالا روشن و لاروشن. درست. من میزنم، چندین بار که زدم، دیدم روشن شد و هیج وا نشد که من بزنم "لا روشن" بشود. پس از این پی بردم برای اینکه با تجربه نیستم که این رابطه علّی دارد بین این کلید و آن روشنایی. بین امر بدیهی شدن. دقت.
خیلی مسائل را دارد. بر این اساس، بدیهی بودن شکل اول به این معنا نیست که برای صحت این انتهای = انتاج آن برهانی وجود ندارد؛ بلکه برای منتج بودن آن نیز برهان اقامه شده است. پس بدیهی بودن شکل اول. پس در صورتها اصلاً قیاس ما صورت داشت و ماده. صورت ما اصل همهی صورت قیاس، شکل اول است. قیاس شکل اول بدیهی بود. بدیهی بودنش برهانبردار است یا برهانبردار نیست؟ برهانبردار است. چون بدیهی است، اوّلیه که برهانبردار نیست. ایشان میفرمایند که برای صحت اِنتاجش برهانی وجود ندارد؛ بلکه برای... یعنی خود اینکه این اِنتاجش =نتیجه دادنش، اینکه این نتیجهبخش است، این برهان ندارد. چون شما میخواهید یک نتیجهبخش بودنش را اثبات بکنی، باید قیاس شکل اول بیاوری. بلکه برای منتج بودن آن نیز برهان اقامه شده است. به این بیان که وقتی میگوییم هر الف ... ببینید این عبارت ایشان. دوباره میخوانم. ایشان میخواهند بفرمایند که اینجور نیستش که ما میگوییم برهان ندارد، یعنی برهان ندارد. برهان دارد. اینکه این قیاس شکل اول نتیجهبخش است، برهان دارد. برهانش همان قیاس شکل اول است، دوباره. درست شد؟ یعنی برهان دارد بالاخره. ولی برهانش همان است. شما باید اول بپذیرید. علیأیحال نمیشود که وایستی بیایی استدلال. چون استدلال بخواهم بیاورم، شکل اول میآورم. مثلاً میگوییم هر الف "ب" است و هر "ب" "جیم" است، باید هر الف "جیم" باشد. و اگر هر الف "جیم" نباشد، به دلیل امتناع ارتفاع نقیضین، نقیض آن صادق خواهد بود. و نقیض آن این قضیهی جزئی است که بعضی الفها "جیم" نیستند. ما برهان داریم میآوریم برای اینکه قیاس شکل اول بدیهیالإنتاج است. ولی برهانمان خودش دوباره شکل اول است. این شکل اولم که دارد نتیجه میدهد، تهش به خاطر چیست؟ به خاطر این است که اجتماع نقیضین، نقیضش است دیگر. این نقیض "هر الف جیم" (بعضی الفها "جیم نیستند")، نقی... نقیض سالبه کلیه شد. سالبه کلیه نقیضش میشود چی؟ اجتماع نقیضین محال است. سالبه کلیه. مراجعه بفرمایید. «فَرَج البصَر کَرَتَین...» و این خود مستلزم اجتماع نقیضین است که باطل باشد.
توضیح مطلب در صغرا و کبرا و قیاس گفته میشود: «همهی مصادیق الف، ب است.» «همهی مصادیق ب، جیم است.» و اکنون گفته میشود: «برخی از مصادیق الف که همان ب است، جیم نیست.» و این جمع بین نقیضین است و باطل است. روشن شد دیگر، ساده است. «هر الف ب است»، یعنی چه؟ یعنی هرچه شما مصداق برای الف داری، مصداق برای ب هم هست. «هر ب جیم است»، یعنی هرچه شما مصداق برای ب داری، مصداق برای جیم هم هست. برخی از مصادیق الف جیم نیست. در حالی که هرچه که ما مصداق برای الف داشتیم، همان ب میشد. هرچه هم که ب بود، همان جیم میشد. پس هرچه الف بود، همان جیم میشد. پس چرا این قیاس نتیجه میدهد؟ چون اگر نتیجه ندهد، اجتماع نقیضین میشود. نقیض این... ببینید الان نتیجه چه بود؟ «هر الف جیم است.» نقیضش چه بود؟ «هر الف جیم نیست.» «هر الف جیم است» با «هر الف جیم نیست»، نقیض هم است. اینجا جمع نقیضین میشود. نمیشود. پس باید نتیجهبخش باشد، وگرنه اگر بخواهد این قیاس نتیجه ندهد، قیاس شکل اول، لازمهاش چه میشود؟ اجتماع نقیضین. برگردانیم. هرچیزی که بدیهی هست، یعنی اجتماع نقیضین تهش هست، امتناع اجتماع نقیضین هست. خب، بخوانم، برویم سراغ صفحه بعد.
چنانکه ملاحظه میشود، انتاج شکل اول (نتیجه) قضیه امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین است. البته باید به صورت خاص منطقی تقریر شود؛ همانطور که در اینجا به صورت قیاس استثنایی تقریر شد. اگر نتیجه صادق نباشد، ببینید ما الان برای خودمان یک قیاس استثنایی اینجا داریم: اگر نتیجه در قیاس شکل اول صادق نباشد، جمع دو نقیض لازم میآید. تالی باطل فالمقدم باطل. اجتماع نقیضین باطل است، پس این هم که شکل اول نتیجه ندهد، باطل است. به زودی بیان خواهد شد که شکل اول اوّلی است و نیازی به استدلال ندارد. همانطور که دلیلی که بر بداهت این شکل بیان شد، متکی بر بطلان دور و در نهایت متکی بر مبدأ عدم تناقض است. شکل اول قیاس آوردیم. پس برای اینکه شکل اول بدیهیالإنتاج است، ما در واقع استدلال نمیخواهیم. وقتی همین که میگوییم استدلال نمیخواهیم، یعنی چه؟ یعنی اوّلیه است. استدلالبردار نیست. یعنی اول بحث گفتیم: «این بدیهیالإنتاج نمیشود برایش استدلال آورد.» یعنی همین میشود استدلال آورد، ولی استدلالش هم خودش است، دور است. استدلال، یعنی استدلالبردار نیست. وقتی چیزی استدلالش از سِنخ خودش است، یعنی استدلالبردار نیست. پس میشود چی؟ پس بدیهی. در واقع شکل اول بدیهیالإنتاج نیست، اوّلیالإنتاج است. (شخم میزند) همه را. باید قشنگ تصور و تصدیق اینها جا بیفتد. بعد تازه اینها که خواندیم، اینها خیلی مهم نیست، نافله است. مگر کسی عقلش خلاصه پارهسنگ بردارد = عقلش را از دست داده باشد، دیگر او در اولیات میتواند شک بکند. مشکل اجتماع نقیضین را هم میگوید: «آقا، محال هم نیست! کی گفته محال است؟»
**تبصره**
همانطور که تمام مادههای بدیهی به ماده اوّلیه ختم میشود، تمام صورتهای بدیهی به صورت چه؟ ختم میشود. صورتها. پس همه مادهها باید به بدیهی ختم بشود. مادههای بدیهی هم باید به چه ختم بشود؟ ماده بدیهی ختم بشود. ماده بدیهی هم به اوّلی. تمام صورتها باید به صورت بدیهی ختم بشود، صورت بدیهی هم به اوّلی. که صورت اوّلی چیست؟ مادهها هم باید بیاید به اولیات ختم بشود؛ که اوّلالاوال = اوّلالاوالی چی بود؟ اجتماع نقیضین. در واقع یعنی قیاس شکل ۱ همان اجتماع نقیضین است. قیاس شکل ۱، صورت همان امتناع اجتماع نقیضین است. خیلی نباید مهم است. خیلی نباید مهم است. ما امتناع اجتماع نقیضین را اگر بخواهیم صورت برایش در بیاوریم، این صورت میشود چی؟ میشود صورت قیاس شکل ۱. همه مادهها باید به امتناع اجتماع نقیضین برگردد. همه صور، صورتها باید به قیاس شکل اول برگردد. چرا ؟ این دو تا اولین، اوّلُالاوالی اَوّالِ. خدا حفظ بکند حضرت استاد آیتالله جوادی آملی را. به شکل اول قیاس. بله، آیتالله مصباح (ره). یادم هست چقدر تجلیل میکردند. خدا هر دوی بزرگواران را حفظ بکند. یک بحث تشخیص است، یک راه. بله. میفرمودند که تشبیه مباحث مختلف مواد سیاسی از خوب منابعی آیتالله مصباح فرمودند که ما مدرسه حجتیه که بودیم، یک حجره فقط بود که هر وقت میرفتیم چراغش روشن بود و خواب نداشت. صاحب آن حجره یا مشغول درس خواندن، یا درس گفتن، یا درس رفتن، و یا مشغول نوشتن، یا مطالعه است، یا تحقیق است. کی بود آن شخصیت؟ حضرت، همین حضرت آیتالله جوادی آملی. شنیدم. خیلی تعابیر. دو سه بار تعابیر خیلی بلندی از آیتالله مصباح در مورد آیتالله جوادی آملی شنیدم. انسان نشسته پای تلویزیون دارد یک بحث فاخری مثل تفسیر آیتالله جوادی آملی را گوش میدهد. شیطان مگر میگذارد آدم نگاه کند؟ هی میآید تحریک میکند، وسوسه: «حالا آن کانال...» خیلی تعابیری که در مورد آیتالله جوادی دارند، تعابیر بلند است. «وقت ندارم بروم به محضر ایشان استفاده کنم، شاگردی کنم.» فایلهایش را انشاءالله میگیرم. کتابش مکتوب. شنیدم که ایشان تازگی درس را شروع کردهاند. من که فرصت ندارم بروم محضرشان استفاده کنم. کتاب کیش آب شد =کتابها چاپ شد. من میخوانم. ساقام =سر تا پا که همچین نگاهی واقعاً آیتالله جوادی به شکل اول قیاس میدهد.
«میتواند صورت اوّلیالإنتاج باشد، لکن اوّلیالإنتاج بودن آن به صورت منافات ندارد که به حسب ماده محتاج به اصل امتناع اجتماع دو نقیض باشد.» یعنی اوّلیالإنتاج، پشتوانه اوّلی بودنش چیست؟ امتناع اجتماع نقیضین. «همانگونه که اوّلی بودن اصل عدم تناقض به معنای عدم احتیاج به قضیه دیگر نیست. لکن منافات ندارد که در اثبات چیزی به حسب صورت نیازمند به شکل اول باشد.» زیرا اگر اصل عدم تناقض بخواهد مطلبی را اثبات یا نفی کند، بدون شکل منطقی نخواهد بود. یعنی اصل عدم تناقض از لحاظ خودش اوّلی است. ولی اگر بخواهد قضیه دیگری را ثابت کند، نیازمند به صورت استدلال است. در اصل قضیه اجتماع عدم نقیضین برای شما اوّلی است، ولی شما با این قضیه هرچه که بخواهید بگویید، باید استدلال بیاورید. پس ناگزیر بالاخره آدم چارهای جز این ندارد که روی استدلال بیاورد. نه اینکه اجتماع نقیضین استدلال بردار =قابل استدلال باشد. موردی که شما میخواهی بگویی اجتماع نقیضین است، استدلال بر آن؛ یعنی اینکه این هم الان روشن باشد هم خاموش. این اصلش اوّلی است. ولی من میخواهم به شما اثبات بکنم که این نمیتواند هم روشن باشد هم خاموش. برای آن استدلال میآورم. روشن اگر باشد، یعنی این کلید روشن شود. یعنی اینجا نور داشته باشد. خاموش اگر باشد، یعنی اینجا تاریک باشد. نمیشود شما هم ببینید که اینجا نور روشن است، هم ببینید که اینجا تاریک است. چون این نمیشود، معلوم میشود که پس نمیشود که آن هم روشن باشد هم خاموش باشد. اصل قضیه چیست؟ این صورت بود.
**بحث از ماده - بحث از ماده قیاس و صناعات خمس**
مطالب کتاب قیاس که مباحث صوری منطقی است، هرچند از مباحث مهم منطق است، لکن مهمترین مسائل منطقی نیست. متاسفانه، (فدای این دهان، باید بوسید حرف دل ما را) متاسفانه به علت اینکه این قسمت از منطق بیشتر در حوزهها و در خارج از حوزهها رواج پیدا کرده، برخی منطق را تنها در همین محدوده میشناسند. در همین قضیه صورت و اشکال و اینها. ماده، همین صورت و اینها. اشکال ظروف منتج و ظروف غیرمنتج و آنهایی که منتج میشود. بله، اقترانی و استثنایی. در حالی که مباحث منطقی محدود به آن نبوده و شامل مباحث مهمتر از آن نیز هست. آن قسمت از مباحث که دربردارنده اهم مباحث منطقی است، بحث از مواد قیاس است.
در بحث از مواد، سخن از قضایای تشکیل دهنده قیاس به لحاظ ترتیب اجزای درونی آنها نیست. خیلی این عبارت مهم است. بلکه به لحاظ ارتباطی است که بین نَفس انسان و صورت ذهنی قضیه موجود است. پای نَفس انسان میآید وسط دیگر. ما با خود قضیه کار نداریم در ماده. دیگر خود قضیه مدنظر نیست. قضیه و ربطش با نَفس انسان است. این همان است که در کدام منطق ندیدیم. این حرف را ایشان دارد و مشکلمان را حل میکند. حالا توضیحش. حال دارید بخوانم برای فردا؟ خسته شدید؟ قبول دارند؟ چی نباشد؟ الان توضیح این خودش یک صفحه توضیح.
قضیه دارای تقسیمات گوناگونی است. ببینید، ببینید. در بحث از مواد ... در بحث از مواد، سخن از قضایای تشکیل دهنده قیاس است. قیاس در مواد پس ما یک صورت داشتیم یک ماده. اینجا حرف از چیست؟ در ماده. سخن از قضایای تشکیل دهنده قیاس به لحاظ ترتیب اجزای درونی آنها نیست. سخن از چیست؟ بلکه به لحاظ ارتباطی است که بین نَفس انسان و صورت ذهنی قضیه موجود است. این را داشته باشید. توضیحش تا اینجا که روشن است. در خودش = متن اصلی این عبارت که گیری نیست. حالا توضیح بدهیم دیگر.
پس ما با خود اجزای درونی اینها که کاری نداریم در ماده. اجزای درونی این چیست؟ ماده. در ماده یک رابطه بین قضیه به صورت ذهنی قضیه است. یعنی از این قضیه شما یک صورت ذهنی دارید. آن در نَفس شما یک کیفیتی دارد. گاهی نَفس را کامل آرام میکند، یقین میآورد. گاهی یک خرده در من میآورد ولی کامل آرام نمیکند، میشود مظنون. گاهی فقط ایجاد هیجان و تحقیر و اینها میکند، گاهی مشبهات بین... میآورد. به صورت ذهنی قضیه موجود میشود. حالا برویم در توضیح قضیه. این تقسیمات گوناگونی دارد:
۱. به لحاظ موضوع.
۲. به لحاظ کمیت.
۳. به لحاظ کیفیت.
۴. به لحاظ وثاقت و وَهنِ ربط مُحصَّل به موضوع. = وثاقت و وهن ربط محمول به موضوع.
به لحاظ تصدیق، وثاقت. و به لحاظ موضوع، بهش میگویند قضیه شخصی و طبیعی. شخصی، طبیعی، یا میگویند حقیقی خارجی، ذهنی. یعنی موضوع شما شخص باشد، طبیعتش باشد، حقیقت باشد، خارج باشد، ذهن باشد. خارجی، ذهنی. به لحاظ چیست؟ «موزود» =موضوع. یعنی قضیه را که نگاه میکنی، موضوع، محمول، نتیجه. موضوعی که در نظر میگیریم یک شخص است یا طبیعتش است. یا یک وقت به لحاظ کمیت قضیه است که اینجا کلیه و جزئیه گفته میشود. یک وقت به لحاظ کیفیت قضیه است: موجبه و سالبه. یک وقت به اعتبار وثاقت و وهن ربط محمول به موضوع: ضروریه و ممکنه. در ضروریه اصلاً نمیشود که جدا بشود. در ممکنه، ممکن است که نباشد. یک وقتی هم به لحاظ تصدیق. اینجا در بحث تصدیق اصلاً سخن از قضیه نیست دیگر. یا الله. حالا عرض میکنم: «یرحمکم الله» در این تقسیم، سخن از موضوع، محمول، کمیت، کیفیت و جهت قضیه نبوده؛ بلکه اصلاً بحث از قضیه نیست. زیرا آنچه در حریم موضوع، محمول و ربط است، به حساب قضیه میآید. و حال آنکه گفتیم تصدیق وصف چیست؟ نَفس. نَفس چی را تصدیق میکند؟ قضیه خودش را خودش تصدیق میکند یا نَفس قضیه را تصدیق میکند. چالهچولههای منطق را داریم پر میکنیم. اینها چالهچولههای منطق است: کی چه چیزی را تصدیق میکند؟ حکم قضیه را تصدیق میکند. حکم خودش مال قضیه است. بخش از قضیه میآید. تمام قضیه را تصدیق میکند. من میآیم قضیه را تقسیم کنم. نَفسی که قضیه را تصدیق میکند. تصدیق وصف نَفس انسانی است. تصدیق وصف نَفس انسانی، یعنی عبارت است از ربطی است که بین نَفس و صورت ذهنی قضیه برقرار است. این ربط امر بسیطی است که تصور قضیه و اجزای آن، یعنی تصور موضوع، محمول، نسبت و هر آنچه مربوط ... هیچ یک شَطر و جز آن نبوده، همگی شرط آن است. تصدیق یا حاصل میشود یا نمیشود. تکهتکهای نیست. حالا مثلاً اگر موضوع را اینوری کنیم، یک تکه از تصدیقمان جابهجا شد. نه، تصدیق امر بسیط است. قضیه مرکب است. تصدیق بسیط است، یا هست یا نیست. شَطر ندارد. شَرط دارد. شَطر با شَرط تفاوتش چیست؟ شَطر یعنی جزء، یک تکه، یک قسط. شَطر. بله، شَطر و شَرط. آها، شَطر و شَرط. مرحوم شیخ انصاری (ره) خیلی استفاده میکند. نه شَطرش است نه شَرطش است.
یک وقت یک چیزی شَرط است برای یک چیز دیگر. مثلاً شما در عقد نکاح دختر باکره وقتی میخواهد عقد بشود، شَرطش چیست؟ اذن پدرش. شَرطش چیست؟ ایجاب قبول. شَطرش جزء خود عقد است. راه عقد، خواندیم ولی ایجاب نداشت، شَطرش مشکل دارد. خواندیم، ایجاب قبول داشت، اذن ولی نداشت، شَرطش مشکل دارد. حالا نسبت به تصدیق موضوع، محمول و نسبت. اینها شَطر تصدیق است؟ یعنی خود قضیه، موضوع قضیه، محمول قضیه. اینها شَطر تصدیق است یا شَرط تصدیق است؟ شَرط تصدیق است. شرط تصدیق. اینها شَرط این است. شَرط تصدیق. شَطر تصدیق نیست. کلاً موضوع، محمول، نسبت، هر آنچه که در مورد قضیه گفته میشود، ربطی به قضیه دارد. اینها هیچکدام خود از خودش = به خودی خود جزئی از تصویر نیست. زمینه را برای ایجاد تصدیق درست میکند. شَرط تصدیق. بخش هیچ یک شَطر و جزء آن نبوده، همگی شَرط آن است. تقسیم قضیه به تقسیم قضیه به یقینی، وَهمی، ظنی و خیالی به لحاظ همین ربط خارجی با نَفس قضیه. وقتی یقینی میشود، نه یعنی که یقینی شَطری از قضیه است. شَرط یقین این است که قضیه درست باشد. قضیه یک جوری است که یقین میآورد، نه یعنی یقین توی قضیه بود. نه یعنی یقین شَطر قضیه بود. آها، یعنی شَرط اینکه نَفس یقین بیاورد، این است که قضیه اینجوری باشد. مثلاً. پس اینها وصفی است که در نَفس ماست، نه در قضیه. یقین که مال وصف قضیه نیست. قضیه یقینی خودش یقینی است؟ چرا میگفتی ممکن است یک چیزی برای کسی جزء اولیات باشد، برای کسی جزء مظنونات باشد، جزء مخیلات باشد؟ کیفیت نَفس. اگر خود قضیه یقینی باشد که صفر و یکی = قطعی باشد، باید نَفس شخص برمیگردد به نَفس. برمیگردد. آفرین. برای بعضیها سریعالفهم هستند. قوت ذهن دارند. کسانی که در این مبحث زیاد وارد شدند. اطلاعات چیست؟ تکذیبشان چی بود؟ «جحدوا بها و استیقنتها أنفسهم ظلماً و علواً». مشکل از این نیست که قضیه... قضیه یقینی، یعنی قضیه شَطر قضیه، همه چیز حل است. قضیه را آنجوری که باید میآوردیم، آوردیم. مشکل از قضیه نیست، مشکل از نَفس است که قبول نمیکند. هرچه که خدا و پیغمبر گفتند، یقینی. حالا نفوس دیگر متعدد است. ولی میشود جزء مشکوکترین مشکوکات باشد. «کثیراً مما تقول یا شعیب». اصلاً نمیخواهیم بپرسیم. همان چی بود؟ بحثی داشتیم، استقلال طلب، یقینم نداریم، اصلاً نمیخواهیم دنبالش باشیم.
بخش مواد منطق شامل صناعات خمس، درباره قیاس بر اساس تقسیماتی که قضایای تشکیل دهنده آن از این جهت خاص دارند، بحث میکند. بخش مواد روی تصدیق نظر دارد. این امر کیفیت ایجاد میکند روی نَفس. برای همین است که مهمتر است. درست است؟ چه حالا باید واردش بشویم. انواع قیاسها را بحث بکنیم. پنج نوع قیاس داریم: قیاس برهانی، قیاس شِعری، قیاس جدلی، قیاس خطابی و قیاس مغالطی. انشاءالله جلسات بعد. آیاتی میآورد آیتالله جوادی آملی برای هر کدامش که وارد میشود، شروع میکند آیات آوردن. معرکه است، خیلی زیباست. فردا انشاءالله این را بحث میکنیم اگر برسیم تمام میشود که احتمال میدهم که همان تا دوشنبه آن را تمامش بکنیم. دو جلسه بعدی را. الحمدلله رب العالمین. سلامت باشید انشاءالله.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه نهم
منطق
جلسه دهم
منطق
جلسه یازدهم
منطق
جلسه دوازدهم
منطق
جلسه سیزدهم
منطق
جلسه پانزدهم
منطق
جلسه شانزدهم
منطق
جلسه هفدهم
منطق
جلسه هجدهم
منطق
جلسه نوزدهم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...