منطق

جلسه پانزدهم

منطق . 1394/08/26
01:06:33
39

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
کتاب شریف "معرفت‌شناسی در قرآن"، اثر حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی. تتمهٔ بحث‌هایی که تا به حال در منطق و صناعات خمس داشتیم. نکاتی را از این کتاب مطرح کردیم که زوایای پنهان بحث را برایمان روشن کند.
ایشان صورت و ماده را توضیح دادند. اهمیت هر دو را گفتند و بحث را تبیین فرمودند که به چه نحو انواع قیاس‌ها را بر اثر ماده می‌خواهند مطرح بفرمایند و با استشهادات قرآنی، بحث را پیش می‌برند.
انواع قیاس‌ها بر این اساس، قیاس‌ها به پنج دسته تقسیم می‌شوند که هر دسته از آن، مبنای تشکیل یکی از ابواب پنج‌گانهٔ صناعات خمس‌اند:
۱. قیاس برهانی
۲. قیاس شعری
۳. قیاس جدلی
۴. قیاس خطابی
۵. قیاس مغالطی
۱. قیاس برهانی: برهان، قیاسی است مفید نتیجهٔ یقینی. پس برهان قیاسی است که چه نتیجه‌ای دارد؟ یقینی. در حالی که قیاسات دیگر یا به کلی فاقد تصدیق حکم است یا چیزی جز تصدیق ظنّی ارائه نمی‌دهد. پس آنی که هم تصدیق می‌دهد و هم یقینی است، برهان است. بقیه یا اصلاً تصدیق نمی‌دهند، مثل شعر، یا اگر هم تصدیق می‌دهند، تصدیقشان ظنی است، مثل خطابه و جدل. (آها، احسنتم). از بقیه فقط شعر، تصدیق نیست، یا ظنی است یا برای ساکت کردن خصم و یا نتیجهٔ غلط می‌دهد. نتیجهٔ غلط را هم ایشان به نحوی یقینی، جهل مرکب (گفتیم) هست، "من‌الاخصّ" (به قول ما می‌گویند) "من‌الاخصّش".
"فقط در آن‌چه در معرفت جهان مفید است، علم و یقین است." این بحث خیلی، خیلی، خیلی، خیلی، خیلی، خیلی مهم است و از مبانی خیلی، خیلی، خیلی مهم علم اصول است که (ان‌شاءالله به آن خواهیم رسید). در علم اصول عمدهٔ مباحث حول همین یک جمله است که: "آن‌چه در جهان است، آن‌چه در معرفت جهان مفید است، علم و یقین است." کل مباحث علم اصول را ما بر اساس یقین و ظن پیش می‌بریم، علم و بیشتر مباحث اصول این است. (حالا کلش، بیشتر مباحث ظن و یقین). کتاب رسائل مرحوم شیخ اعظم، بخش اولش "قطع و ظن" است، یک سوم کتاب "قطع و ظن". پس آنی که ما لازم داریم چیست؟ قطع. (اصطلاح اصولی هم یقین). آنی که لازم داریم یقین، قطع، علم است. علم در قرآن وقتی گفته می‌شود منظور همین یقین است. "ما لَهُم بِهِ مِن عِلم". علم به آن، علم ندارند، نمی‌دانند، یعنی یقین ندارند. یک چیزهایی شنیده‌اند. "یقین مالهم بهی".
از این رو، قیاس برهانی تنها قیاسی است که در علوم حقیقی مورد استفاده و بهره‌برداری قرار می‌گیرد. چون در علوم با یقین کار داریم، با این قیاس‌ها، با کدامش کار داریم؟ با همین.
به همین دلیل است که ابن‌سینا کتاب برهان را بخش اهم منطق خوانده و می‌گوید: "خواندن کتاب برهان فریضه و واجب منطق است؛ زیرا که عمر کوتاه و روزگار پر حادثه است. پس باید ابتدا قسمت برهان را آموخت تا معنای یقین و راه تحصیل آن روشن شود و ظن متراکم و متأخم به علم و یقین پنداشته نشود." یعنی به نظر ابن‌سینا شما باید اول در منطق کجایش را بخوانید؟ برهان. بعد وارد بحث‌های دیگر خمس شوید. (بعد بحث‌های دیگر آخر لایی می‌کشیم، دیگر ردش می‌کنیم، مشکلات زیاد داریم). بله، اصطلاحاتی لازم است که آن هم ضمن بحث، می‌شود توضیح علوم، چون علوم در آنی که اصل علم و یقین است، قیاسی هم که لازم است، قیاس برهانی است.
قبلاً تعریف یقین و شرایط چهارگانهٔ آن بیان شد و گفته شد که یقین وصف قضیه نیست، بلکه وصف تصدیق است. یقین وصف قضیه نیست. می‌گویند: "قضیهٔ یقینی، تصدیق یقینی." تصدیق هم وصف قضیه است یا وصف نفس؟ نفس. پس یقین به قضیه برمی‌گردد یا به نفس؟ نفس. به قضیه نیست، بلکه وصف تصدیق است و آن عبارت است از جزم نفس به ثبوت محمول برای موضوع و جزم به استحالهٔ سلب محمول از موضوع، تعریف یقین. یعنی یا نفس به ثبوت محمول برای موضوع جزم پیدا کند یا به استحالهٔ سلب محمول از موضوع دست پیدا کند. جزم پیدا کنی که محال است محمول را از موضوع سلب کرد یا جزم پیدا کند که حتماً باید محمول و موضوع حمل شود. به گونه‌ای که جزم اولی و جزم دومی هیچ‌یک قابل زوال نباشد. جزمی که قابل زوال نباشد.
"خوب، اگر قیاس بخواهد نتیجهٔ یقینی بدهد، باید علاوه بر مونتاژ بودن صورت قیاس، مواد آن، یعنی مقدمات قیاس نیز یقینی باشد." منطق قواعد کلی اندیشه و تفکر را بیان می‌کند و از ضوابط کلی تفکر این است که هنگام حرکت به سوی مطلوب باید از شکل مونتاژ و از مادهٔ یقینی استفاده کرد. در مورد یقینیات نیز تقسیمات کلی و ضوابط عامی بیان شده، اما این‌که "کدام قضیه خاص یقین است و کدام قضیه ظنّی است، امری است که هر فرد خود باید از طریق مقایسه با ضوابط معین شدهٔ منطقی، آن را در علم خاص خود کشف کند و هرگز منطق عهده‌دار آن نیست."
منطق دیگر نمی‌آید در بیرون بگوید آقا این یقینی است، آن یقینی نیست. نه، منطق رابطهٔ کلی می‌دهد. ای یخچال یقینیات این، این‌جوری باشد، این‌جوری باشد، این‌جوری باشد، این شاخه را داشته باشد، آن را داشته باشد، دیگر شما در تطبیقش کار خودتان است. در واقع ماها داریم اجتهاد می‌کنیم، همه‌مان در زندگی قواعد منطقی را. بحث دربارهٔ یقینیّت و اقسام مربوط به آن در طی فصول آینده خواهد آمد.
۲. قیاس شعری: قیاس چیست که قضیه را نتیجه دهد که همراه با آن هیچ تصدیقی اعم از یقینی و ظنّی وجود ندارد؟ اصلاً تصدیق ندارد، چه یقینی چه ظنّی. بنابراین، محصول قیاسات شعری تنها تصور و خیال ویژهٔ ذهنی قضایاست. صور خیالی گرچه در انسان‌هایی که عاقل بالفعل هستند، منشأ اثر نیست، لکن در کسانی که متخیل بالفعل و عاقل بالقوه هستند، مهیج و محرک است. آدم دو نوع است: یا عاقل بالفعل است یا متخیل بالفعل و عاقل بالقوه. یعنی بعضی وقت‌ها آدم عقلش فعال شده است، یک وقتی بالقوه عاقل است ولی خیالش فعال است. تبلیغاتی که در تلویزیون اثر ندارد، ولی آن کسی که متخیل بالفعل و عاقل بالقوه است، تبلیغات رویش خیلی اثر دارد. (عاقل بالفعل، عاقل بالقوه. عاقل بالقوه، متخیل بالفعل).
شعر روی کی‌ها اثر دارد؟ متخیل بالفعل و عاقل بالقوه. از این رو، سخن خیال‌آمیز و نیز فعل آمیخته با تخیل می‌تواند انسان را وادار به کار معین یا بر کنار از فعل مخصوص کند. مثلاً از خوردن غذای لذیذ، منزجر نماید. (یک بیت شعر می‌گوید). کسی، من یادم است بچه بودیم نشسته بودیم غذا می‌خوردیم. بچه‌های صاحب‌خانه‌مان در تهران یک مگس آمد روی غذای من نشست و یک لحظه آمد رفت. صاحب‌خانه می‌دانی مگس که اینجا نشسته رو غذای تو، این چیست؟ گفتم: نه. گفت: این همان مگسی است که فلان جا می‌روی، می‌بینی که روی فلان چیز نشسته، این همان است. الان دست و بالش هم کثیف بود، دست به همان‌ها زده بود. قوهٔ خیال قوی است، دیگر در کسی که متخیل بالفعل است. آن کسی که عاقل فعّال است، اعتنا نمی‌کند.
تأثیر اشعار و یا نثر‌های زیبا و یا اصوات نیکو (یادم نیست، دیگر) و یا اصوات نیکو، همگی در محور خیال است. یعنی ما اینجا شعر را حتی موسیقی را هم شعر می‌دانیم. حتی نقاشی را هم شعر می‌دانیم. هنر بما هو هنر، دیته‌ای که دارد، شکلش مهم است که با قوهٔ خیال کار می‌کند. اصالتش روی قوهٔ انسان است. هر چه عاقل‌تر باشد، کمتر با تأثیر از این‌گونه امور، فعالیت خود را آغاز می‌کند. مردم مثلاً خیلی‌ها باید یک سخنرانی حماسی بشنوند. چنگ و دندان آمریکا را نشان دهد تا آن قوهٔ حماسی‌شان فعال شود. ولی کسی که عاقل بالفعل است، به این چیزها کار ندارد. می‌داند این چهرهٔ هیولایی را و خبر دارد حتی اگر بزک قوهٔ خیال. هر موضوع جهانی هستی که ما را دعوت می‌کند، احترام می‌گذارند. می‌خندند بهمان. خیال است، دیگر. شعر.
البته گاهی عقل عملی مبدأ پیدایش برخی از عواطف پاک و سبب تأثر از هنر و ادب و مانند آن می‌گردد. عقل عملی هم پس می‌تواند باشد. ما هنر‌ی که مبنایش عقل عملی باشد هم داریم. ریتم آهنگین قرآن، شعر و نه عقل عملی. زیرا در این حال مبدأ فعل یا ترک، عقل عملی است. اینجا دیگر قوهٔ خیال نیست. عقل عملی است. آن عقل، آن خیال، شباهتش با تهییج دارد می‌کند نسبت به کاری. ولی یکی بر اساس عقلانیت دارد تهییج می‌کند، یک کسی بر اساس خیال دارد تهییج می‌کند. وسایل نیروهای عملی آن را پیروی می‌کنند.
۳. قیاس خطابی قیاس خطابی. قیاس خطابی، قیاسی است که در هنگام موعظه برای اثرگذاری در نفوس مردم به کار می‌رود. نتایج قیاسات خطابی هر چند همراه با تصدیق است، لکن به دلیل این‌که در مقدمات آن‌ها از مواد ظنی استفاده می‌شود، یقینی نیست. بله، استدلالاتی تویش است که این (خلاصه) آخر برهان نمی‌تواند باشد. برای یقین نمی‌آید، ظن. ولی شما را تحریک می‌کند به سمت این‌که یک کاری را انجام دهید یا تحریک می‌کند به سمت این‌که یک کاری را انجام ندهید. (نمی‌شود). بله، دیشب یک جمله از مجتهدی می‌خواندم. آیت‌الله مجتهدی. ایشان می‌فرمودند که عالم ربانی خطابی است. یک تکه خطابه. (عملی). یکی از دوستانم فرستاده، خیلی متأثر شد. می‌فرمایند که: "خواب و خوراک کار من است. خدا نگهدار من است. کسی که اهل نماز شب نباشد، آخوند به درد بخور نیست. کاسب است." تحریک می‌کند یک طلبه را به نماز شب، ولی یقین، یعنی استدلال، دلیلش این است که اگر کسی نماز شب نخواند، کاسب است. دلیل ندارد. برهانی تویش نیست.
مقلد اول به حسابش پول بریزید، بعد منبر می‌رود. به من پیشنهاد داد. گفتم: بعد از نماز صحبت هم بکن. گفت: قراردادی که با من بسته‌اید فقط در مورد نماز است. برای منبر باید جداً قرارداد ببندید. این‌ها عالم ربانی نیستند. خطاب است. بله، شما مثل این‌که خیلی حساب کتاب می‌کنید. عالم ربانی آقای اوستی است. سه چهار ماه پیش تلفن کردند، تشریف بیاورید. فرمودند می‌آیم، اما پاکت نمی‌گیرم. تشریف آوردند. به‌جای پاکت، کتاب دادیم. ماه بعد که دعوت کردیم، فرمودند: کتاب هم ندهید. الان سه ماهه ایشان در منزل ما منبر می‌روند، پول هم نمی‌گیرند. (چند نفر داریم شبیه آقای اوستی که با ما طی کنند، پول نگیرند). جملهٔ آخرش خیلی مهم است. "می‌خواهم سه نفر دیگر هم پیدا کنم، تا منزلم را وقف کنم برای حسینیه و بعد از مردنم خیالم راحت باشد." این قیاس خطابی است. تشویق شدیم به این‌که، یعنی در نگاهمان خیلی مذمت طلبه‌ای که به کِیف چسباند. آنی که پول می‌گیرد. آنی که نماز شب نمی‌خواند، کاسب است. آن کاسب هم این شکلی است. (قیاس را ببینید). کسی که نماز شب نمی‌خواند، کاسب است. کاسب هم قبلاً می‌گوید که پول را بریز، بعد می‌آیم سخنرانی می‌کنم. خوب، این الان سر و تهش به هم می‌خورد. آدم تحریک می‌شود به این‌که انجام. قیاس خطابی.
به همین جهت از این‌گونه قیاسات در علومی که جزم و یقین در آن‌ها معتبر است، استفاده نمی‌شود. زیرا گرچه در مقام عمل گاهی گمان، اثر یقین را دارد، ولی در مقام علم، هر کدام از درجات باور درونی، اثر مخصوص خود را دارد. (مثال خوبی بود در خطابه. حالا باز بحث خطابه داشته باشیم و ان‌شاءالله کاربردی کار می‌کنیم، مثال این شکلی را می‌آوریم).
۴. قیاس جدلی: به نظرم مطرح می‌کند. قرآن معمولاً یا دارد برهان می‌آورد برای طرف حق، یا دارد نقل مغالطه می‌کند از طرف باطل. نقل مغالطه خیلی دارد. قرآن فراوان. و در بحث مغالطه جملاتی را که این‌ها به‌عنوان مغالطه می‌گفتند و می‌آوریم ان‌شاءالله. (ان‌شاءالله اینجا که حالا پس استاد مثال نزدند. مثال قرآنی برای خطابه). حالا در بحث خطابه می‌آوریم ان‌شاءالله. موعظهٔ حسنه‌ای که مرحوم مظفر فرمودند موعظهٔ حسنه چیست؟ خطاب. قرآن موعظهٔ حسنه زیاد بود. خوب، در سورهٔ اسراء که اصلاً بخشش همان موعظهٔ حسنه: "پدر و مادر، اف نگیر. فلان نکنید." "اُف به پدر و مادر" معادل شرک است، مثلاً. واقعاً برهان است یا خطابه است؟ مفید یقین است برای ما؟ یعنی دو تا قضیهٔ بدیهی کنار هم آمده؟ چون خدا گفته. ولی شاید به یک نفر که گفتند، درجه‌بندی دارد، دیگر. مهم است. نفوس مختلف قبول دارند. بعضی شفاف است که بله. شخص (حالا سعی می‌کنیم این کار را انجام ندهیم ولی شرکش را همچین خیلی)، ولی خوب، چشم سعی می‌کنم دیگر این کارها را نکنم. این می‌شود موعظهٔ حسنه.
فی قرآن در عقاید، قیاس جدلی نیز برای تحصیل یقین تشکیل نمی‌شود، بلکه منظور از (بله، بله، بله) بلکه منظور از تشکیل آن، اقناع خصم است. قیاس جدلی برای چیست؟ اقناع خصم. قیاسات جدلی به دلیل این‌که غالباً در آن از مقدمات غیر یقینی استفاده می‌شود، نتیجهٔ یقینی نداشته و در نتیجه فایدهٔ علمی ندارد. (ایشان قائل به آن بحثی که داشتیم که استدلال اعم از قیاس، من می‌توانم بدون قیاس بله). تا به صورت بگیرد نیستند. انگار تکیه به قیاس. مگر آن‌که مقدمات قیاس گذشته از جنبهٔ مقبول خصم بودن، صبغهٔ مقبول بودن هم داشته باشد. یعنی جزو مقبولات باشد. (نه جزو مسلمات). که در این حال از جهت برهانی بودن، مفید یقین خواهد بود.
شما ببینید مرحوم علامه امینی بخش اعظمی از الغدیر، جدل کرده است ولی جدلی است که برهان است. می‌آید می‌گوید آقا ببینید صد و خرده‌ای عیب از فلان خلیفه می‌آورد. این فلان جا فلان گند را زده است. فلان، فلان "کشت" کفش را کشتی، این‌جوری ظلم کرده است. این تهمت را زده است، این دروغ را گفته است، این معصیت را کرده است. مسلمان! همان از منابع اهل سنت می‌آورد. خوب، این دیگر جدل است. ولی جدل چیست؟ جدل برهانی. تویش قیاس یقینی دارد که اگر کسی این‌جوری، یعنی مقام خلافت پیغمبر، مقامی است که بالاخره یک تراز عدالتی دارد. یک همچین آدمی هیچ بهره‌ای از عدالت نبرده، خوب، اصلاً جایگاهش جایگاه خلافت نیست. این برهان است. صرف این‌که شما بخواهی بزنی توی دهن طرف نیست. یک وقت هستش که امام رضا می‌فرمایند که: "آقا عیسی بندهٔ خوبی بود، فقط عبادت نداشت. کم عبادت می‌کرد." این دیگر برهان نیست، این جدل است. (خودش وقتی خدا بوده، کی را می‌خواسته بپرستد؟) استدلال قیاس جدلی است، برهان نیست.
خوب، یا از این قبیل در سورهٔ انبیاء حضرت ابراهیم فرمود که: "تبر دست کیست؟" من کشتم. "تبر دست این است، حاجت ازش می‌خواهیم." (برهانی هم باشد). حالا مرحوم علامه در المیزان مفصل در سورهٔ انعام مفصل بحث کرده است. سورهٔ انعام، سورهٔ جدل قرآن است. سوره، سورهٔ احتجاج مرحوم علامه طباطبایی که سورهٔ احتجاج قرآن است (ان‌شاءالله). حالا به بحث جدل برسیم (ان‌شاءالله) یک تمرین عملی در سورهٔ انعام (کار قل). "از این خدای من، هذا اکبر، اکبر." (نه این هم، این چیست؟ جدل).
۵. قیاس مغالطی: قیاس مغالطی نه تنها منجر به یقین نسبت به واقع نمی‌گردد، بلکه منجر به جهل مرکب و جزم بر خلاف واقع می‌شود. آمریکا مهربان است. رئیس جمهور آمریکا مودب، باهوش. جزم به این پیدا می‌کنی. از این رو، مغالطه مانند سمی است که هر کس باید آن را بشناسد تا ناخودآگاه گرفتار آن شود و نه دیگران را مبتلا به آن سازد. جزم مخالف با واقع چون جهل به حقیقت است، اصطلاحاً به آن یقین نمی‌گویند. زیرا یقین، جزم مطابق با واقع است. (ایشان پس یقین، یقین اخص است). ایشان می‌گوید یقین نیست. مغالطه یقین‌آور نیست.
گفتیم یقین‌آور به معنای جهل مرکب و غیر قابل زوال است و اما جزم مخالف با واقع. خوب، پس یقین جزم مطابق با واقع است. زوال‌پذیر هم نیست. وقتی که مخالف با واقع باشد، زوال‌پذیر هم باشد، این دیگر اسمش یقین نیست. با برهانی که در قبال اقامه می‌شود، از بین خواهد رفت. مغالطه زوال‌پذیر است. می‌شود برهان آورد، زوال‌پذیر.
جزم مطابق با واقع نیز وقتی که زوال‌پذیر باشد، یقین نامیده نمی‌شود. تازه آن وقتی هم که مطابق با واقع است، اگر زوال‌پذیر باشد، باز هم یقین نیست. مثل تقلید. بنابراین، جزم‌های تقلیدی، جزم‌های یقینی نیست. زیرا هرگاه از مقلد سؤال شود: "به چه دلیل به فلان مطلب جزم دارد؟" در پاسخ خواهد گفت: "چون فلان شخص" گفته است. ممکن است با شبهه‌ای در مطلب شک کند و جزم او زائل گردد. این‌گونه از جزم‌ها که جازم مالک آن نیست، در معرض زوال است.
البته اگر مقلد عصمت مصدر فتوا را قبلاً با برهان اثبات کند و کلام او را نیز به صورت قطعی دریابد، آن‌چه بدین طریق به دست آورده، متکی بر برهان بوده و یقینی است. تقلید از امام معصوم و مرجع تقلید و فلان و این‌ها دیگر این هم می‌تواند یقینی باشد. چون تقلیدی است که تویش برهان است. در خود این تقلید، برهان است. مثل وقتی که انسان به یک پزشک مراجعه می‌کند، به یک کارشناس مراجعه می‌کند. این تقلید برهانی است، یعنی در دل این تقلید، برهان است. عقل می‌گوید که صغرا، کبری، نتیجه دارد. جفتش از اولیات است. هر چیزی که شما بلد نیستی به کارشناس مراجعه کن. (پذیر نیست). به دلیل این‌که عصمت مصدر فتوا را قبلاً به برهان اثبات کرده‌اید. نه الان، نه بعداً دچار مشکل نمی‌شوید. ولی پزشک، فلان، فلان ممکن است دچار تحول شود. مگر این‌که مصدر عصمت داشته باشیم، برویم توی شخص. (یقینی است). بله، نیست. مگر این‌که عصمت مصدر فتوا را شما تشخیص دهید. یقین شما آن‌جا از باب عصمت مصدر فتوا، برهانی است، یعنی جزو یقینیات می‌شود. به مقبولات دیگر. تقلیدی که از مقبولات باشد، مقبولی هم باشد که از یقینیات چند تا فتوا قسم می‌تواند بخورد که واقعاً همین است. خوب، و کلام او را نیز به صورت قطعی دریابد. آن‌چه را که بدین طریق به دست آورده، متکی بر برهان بوده و یقین است و در حد خود تحقیق است نه تقلید. فقط در مورد مصدر، وقتی که اصل مصدر فتوا را عصمتش را قبول کنید. یعنی اگر سه عنصر محوری صدور، جهت صدور، صراحت متن احراز شده باشد، در این حال یقین مطابق با واقع و غیر قابل زوال حاصل می‌کند.
سه تا چیز باید بیاید: یکی صدورش معلوم است که این از معصوم صادر شده. دو جهت صدور معلوم است که این از معصوم صادر شده. جهتش هم این است: وجوب یا استحباب است یا حرمت یا فلان. سومین، صراحت متن. متن هم شفاف است، نکته‌گیری ندارد، ابهامی ندارد. لکن در این وضع او محقق است نه مقلد. زیرا قول معصوم می‌تواند حد وسط برهان قرار گیرد. خود قول معصوم می‌تواند حد وسط برهان قرار بگیرد. لذا اینجا دیگر برهانی می‌شود. این‌جور تقلیدی را تقلید یعنی یقینی. حد وسط برهان قرار دادن.
داوری قرآن دربارهٔ قیاس‌ها: کاوش در معرفت انسانی جریانی است که منطقیون قبل از اسلام و قبل از میلاد نیز از آن جهت که خود یا صاحب وحی بوده یا شاگرد انبیاء معاصر بودند، حرکت در مسیر آن را بر خود هموار نمود نموده بودند. بنابراین نباید پنداشت که منطق قسمتی از کاوش را به انجام رسانده و قرآن ابتکار بخش دیگر را از آن را داشته است که قبلاً هم اشاره کردیم. قرآن کریم ضمن آن‌که واجد حقایق فراتر از ره آورد گذشتگان از انبیاست، تمام آن‌چه را که آنان و پیروانشان در جهت شکوفا کردن فطرت انسانی آوردند، پاس داشت و حفظ نموده. قرآن کریم از یک طرف یقین را گرامی داشته، بلکه همگان را به تحصیل آن فرمان داده و از سوی دیگر راه‌هایی را برای تحصیل آن ارائه کرده است. تشویق قرآن به یقین. راه‌های کسب یقین را هم نشان داده است.
در فصول این کتاب برخی از آیاتی که در آن از یقین به‌عنوان هدف برین خلقت یاد شده، ذکر شد. برخی دیگر از آیات ضمن بیان مراتب یقین، بعضی از ثمرات مترتب بر آن را نیز ذکر کرده‌اند. در سورهٔ تکاثر آیات ۵ تا ۷ آمده است: "کلا لو تعلمون علم الیقین. لَتَرَوُنَّ الجَحِیم. ثمّ لَتَرَوُنَّ عَیْنَ الْیَقِین". یعنی اگر شما معارف الهی را به طور علم الیقین بدانید، دوزخ را خواهید دید و از آن پس آن را به عین الیقین نیز مشاهده خواهید کرد. پس آگاهی حضوری به دوزخ و یا بهشت از ثمرات علم الیقین به معارف الهی و مشاهدهٔ برتر که همان عین الیقین، بر آن است. پس قرآن دعوت به یقین کرده. می‌گوید: شما علم الیقین پیدا کن، اصلاً همین الان بهشت و دوزخ را می‌بینی، علم حضوری پیدا می‌کنی.
مرتبهٔ برتر از آن، عین الیقین، مرتبهٔ برتر از عین الیقین، حق الیقین است. پس علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین. عین الیقین، حق الیقین. می‌فرماید علم الیقین داشته باشی، بهشت و دوزخ را می‌بینی. مرحلهٔ بعدش عین الیقین است. بالاتر از آن چیست؟ حق الیقین است که در سورهٔ مبارکهٔ واقعه به آن اشاره شده است: "إنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِین" آیه ۹۵ سورهٔ واقعه. یعنی آن وعده و یا وعید اهل ایمان و کفر در قیامت، حق الیقین، حقیقت است. چنان‌که ملاحظه می‌شود، قرآن کریم علاوه بر بیان یقین و مراتب آن، آن وعده و یا وعید اهل ایمان و کفر در قیامت، جزو در قیامت. یعنی در قیامت حق الیقین می‌شود (محل بحث بشود). فیه تأمل. کفار یقینی نیستند ولی مؤمنی می‌تواند انجام دهد. چنان‌که ملاحظه می‌شود، قرآن کریم علاوه بر بیان یقین و مراتب آن، به بسیاری از امور یقینی و تردیدناپذیر نیز که مربوط به مبدأ و رادیو و وحی و رسالت است، اشاره می‌کند. قبلاً از برخی از آیات که در آن با صراحت از تردیدناپذیری سخن گفته، ذکر شد. قرآن کریم به معرفی امور تردید ناپذیر می‌پردازد، بلکه انسان‌ها را به ایمان به این امور دعوت کرده است. پس گفته امور تردید ناپذیر چیست؟ "لَارَیْبَ فِیهِ". (قرآن). لاریب. (بعد تازه آمده چی فرموده؟). دعوت کرده است که شما به این برسی و علاوه بر این، ابتنای ایمان را بر ظن و گمان باطل دانسته است. ایمان با ظن و گمان و خرس و تردید و ریب و شک و این‌ها نداریم. ایمان باید با یقین باشد و معرفت یقینی را شرط ایمان صحیح قرار داده است. یعنی هم علم قطعی به معارف و حقایق الهی را ممکن دانسته، هم تحصیل آن را شایسته بلکه لازم دانسته است. هم ممکن است، هم واجب است. یقین پیدا کردن، هم ممکن است، هم واجب است.
بر این اساس، قرآن کریم در موارد بسیاری از برهان به وسیلهٔ تحصیل یقین استفاده کرده یا این‌که در برخی از احتجاجات از خصم طلب برهان کرده. پس خود برهان برای کسب یقین. قرآن به برهان نظر دارد. حالا ان‌شاءالله بحث برهان که تمام کردیم، یک سری مقالات از مرحوم علامه طباطبایی و جناب علامه حسن‌زاده آملی ان‌شاءالله بعد بحثمان می‌خوانیم که نسبت قرآن با برهان چطور است. قرآن فرموده: "قُل هَاتُوا بُرهَانَکُم إن کُنتُم صَادِقِین". اگر راست می‌گویید برهان خود را بیاورید بیان کنید.
تذکر: عنوان برهان در قرآن کریم خیلی مهم است. در قرآن وقتی برهان آمده، برهان در قرآن به چه معناست؟ این خیلی مهم است. گاهی معنای شهود الهی و حضور قلبی و رؤیت دل و مانند آن به کار رفته است. پس برهان گاهی در قرآن معنای رؤیت دل است. می‌شود حق الیقین به معنای شهود الهی، حضور قلبی با دل. مقلد کسی چرا تصور معلم عین الیقین وقتی داشته باشیم به بهشت و جهنم خودمان بهشت و جهنم قیامت را داریم می‌بینیم، نمی‌بینیم. (باور داشته باشیم). دارند می‌بینند آن‌ها را. آن موقع که پیامبر می‌گوید: "الان دارند آن‌ها را می‌بینند." الان که به واقع نمی‌بینند. به واقع دارند الان می‌بینند. تازه علم الیقین اگر داشته باشی، همین الان جهنم را می‌بینی. بله، بعد از این است. کمترین مرحله‌اش که حاصل شود، بعدش است. کمترین مرحله‌اش این است که شما جهنم را می‌بینی. این چیست؟ علم. کمترین حدش که حاصل شود، شما جهنم را می‌بینی. این دیدن پرده‌ها کنار برود. من مزد تو یقین و من یقین و افزایش پیدا نمی‌کند. همین حق الیقین است. پس برهان گاهی معنای شهود الهی است، حضور قلبی، رؤیت دل است. مثل سورهٔ مبارکهٔ یوسف آیهٔ ۲۴. "لَوْلا أَن رَّأَیٰ بُرْهَٰنَ رَبِّه". یوسف اگر برهان ربش را ندیده بود، تمایل پیدا می‌کرد به زلیخا. برهان نو. شهود قلبی. یعنی آن حضور دل، شهود قلبی.
لکن در آیهٔ مورد استشهاد "قُل هَاتُوا بُرهَانَکُم" حتماً برهان حصولی که قابل اقامه و انتقال فکری و احتجاج است، اراده شده است. پس یک معنای برهان، شهود قلب است. یکی برهان حصولی است. انتقالش. شما برهان شهود قلب را نمی‌توانی به کسی منتقل کنی ولی برهان فکری حصولی را می‌تواند به کسی منتقل کند. مقلد: "قُل هَاتُوا بُرهَانَ" شهود قلبتان را بیاورید؟ یعنی این برهان اصولی را. و نیز مقصود از برهان در آیهٔ "لَا بُرْهَانَ لَهُ" همین آیه است. "لَا بُرْهَانَ لَهُ" باید بحث.
برخی دیگر از آیات، بی‌برهانی خصم را در آن‌چه که بدان ایمان دارد، دلیل بر محکومیت او قرار داده و می‌فرماید: "وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ". سورهٔ مبارکهٔ مؤمنون. این آیه را بیاورید. سورهٔ مؤمنون، آیه ۱۱۷. ۲۳. "وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ". کسی همراه خدا یک اله دیگری را بخواند که برهانی برای آن اله دیگر نیست. برهان‌پذیر نیست، برهان بردار نیست. خدای دوم اصلاً برهان بردار نیست. یعنی آن کس که همراه با خداوند، خدای دیگری را می‌خواند که برهانی برای آن وجود ندارد. این "لَا بُرْهَانَ عَلَیهِ" جملهٔ معترض است. "در نزد پروردگارش به محاسبه کشیده خواهد شد." جملهٔ "لَا بُرْهَانَ لَهُ" در آیهٔ فوق، ادعای قرآن علیه مشرکان نیست. قرآن ادعا نمی‌کند، بلکه وصف برای هر خدایی است که شریک پروردگار خوانده شود. یعنی مطلقاً هر کس هر جا بخواهد ادعا بکند خدایی در کنار خداست، ادعای او ادعای برهان‌پذیر نیست. نه این‌که منی که قائل به توحیدم به شما می‌گویم تو برهان نداری. شمایی که قائل به شرکی، اصلاً شرک یک چیزی است که برهان نمی‌شود برایش آورد. "لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ". یعنی شرک، یعنی شرک برهان‌پذیر نیست. خیلی آیهٔ لطیفی است، خیلی آیات لطیفی.
یعنی وصف برای کلمهٔ "إِلَٰهًا آخَرَ" است. به این معنا که هر کس شریک او دانسته شود، این وصف را دارد که برهانی بر هستی او وجود ندارد. این بیان نظیر کلام دیگر خداوند است که بررسی الوهیت پروردگار را به منزلهٔ برهان قطعی بر توحید. "شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ" یعنی همان‌گونه که شرک برهان‌پذیر نیست، توحید هم هرگز از برهان تهی نیست. زیرا درک صحیح الوهیت خداوند ملازم با تصدیق به وحدانیت اوست. کسی الوهیت را تصور بکند، تصدیق می‌کند. بدیهی است. خدای متعال را از خود خدای متعال که اَبَد بُدیهیات وحدانیت او هم بدیهی است. چون کسی "الله" را در نظر بگیرد، "اله" در نظر بگیرد، بتواند اله را خوب تصور کند، می‌داند که اله کسی است که دو بر نمی‌دارد. مقلد: ولی فقیه را. احسن. نباید برود دنبال تصورش، تصدیق ولایت فقیه. ولی فقیه یکی باشد، بحث تعدد. پس الوهیت ذاتاً گواه بر توحید است. شهد الله. خیلی آیهٔ لطیفی است این. سورهٔ آل عمران آیهٔ ۱۸. "شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ". خدا شهادت می‌دهد که کسی جز او نیست. آقا کسی هم ادعا داشته باشد، هم شاهد باشد، این‌که نشد که ؟!. نه. "شَهِدَ اللَّهُ". الله شاهد بر این است که او نمی‌تواند کسی باشد. یعنی چی؟ شما الله را اگر تصور بکنی، می‌فهمی وحدانیت تصدیق چقدر لطیف است. آقای ؟ "شَهِدَ اللَّهُ" یعنی چی؟ آقا الله. شما می‌گویی دو، یعنی الله نقص دارد؟ یعنی کمبود دارد؟ یعنی ترکب دارد؟ یعنی یک تکه از یک جایی هست که او نیست. الله را تصور بکنید. که خوب، یعنی باید قدرت مطلق باشد. یعنی باید همه جا باشد. وقتی همه جا باشد، یعنی دو بر نمی‌دارد، دیگر. یعنی حادی است که محدودپذیر نیست. یعنی ترکب در او راه ندارد. نه همه چیزی. یعنی الله را تصور بکنید. وحدانیت در پس الوهیت ذاتاً گواه بر توحید است. شرک شاهد بر نیستی و نفی شریک است. پس همان‌جور که وحدانیت همیشه با برهان است، شرک همیشه بدون برهان است. "لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ". اصلاً نمی‌شود برهان آورد برای شرک. (دو بار استدلال داریم. حکم استدلال برهان می‌آوریم برای این‌که ما دو تا باید داشته باشیم. دو تا خدا). نه. "لَا بُرْهَانَ لَهُ" برای آن کسی که با الهه، با خدا، اله دیگر می‌خواند. برای آن شخص به این دعوت، یک خدای دیگر. به این خواندنی خدای دیگر "لَهُ بِهِ" برای آن شخص به این کار برهانی نیست. شریک "لَا بُرْهَانَ لَهُ" شریکش که به او دعوت بکنم. ببینید: "وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ لَا بُرْهَانَ لَهُ لَهُ" آن "ه" برمی‌گردد به "مَن یَدْعُ". "بِهِ" به این اله دیگر.
آیاتی که تبعیت ظن و گمان را در اصول دین محکوم کرده فراوان است. دلیل این منع موکد قرآنی این است که ظن و گمان راه پی بردن به حقایق موجود و شناخت معارف نیست. اساساً دین آبش با ظن و گمان و تردید و شک و این‌ها توی جوی نمی‌رود. این را از بنده داشته باشید تا ابد. مبنای علوم حوزوی همین است. اساساً عابدین با گمان، با گمان، ظن و دودلی و تردید و این‌ها همه تک تک کاتب. بله، توی جوی نمی‌رود. (دانشگاه استاد سرفه می‌کند) از جمله آیاتی که البته این دقت آقای کریمی. خدای من! خودم غبطه می‌خورم. می‌گویم من حال و حوصلهٔ این‌جوری با دقت و تحمل واو نوشتن ندارم. خدا به ایشان خیر دهد.
از جمله آیاتی که در این مورد وارد شده، آیهٔ شریفهٔ سورهٔ نجم است که می‌فرماید. سورهٔ نجم را بیاورید. آیهٔ ۲۳. "إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ". سلطان خیلی وقت‌ها در قرآن که می‌آید، منظور برهان است. "إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ الهُدَىٰ". یعنی این بتان را که معبود می‌خوانید جز آن‌که شما و پدرانتان نامیده‌اند، هیچ چیز دیگری نیست. اسم مسما. این نفس‌الامر ندارد. واقعیت ندارد. حقیقتی برای اسما نیست. یک سری اسامی لات و هبل و عزی. این در واقع ما چیزی نداریم. بسم الله که منشأ اثر باشد، منشأ برکات باشد و خداوند سبحان هیچ دلیل بر این نام‌ها که بر آن گذاشته‌اید فرو نفرستاده. و اینان یعنی بت‌پرستان جز گمان و آن‌چه را که نفس‌هایشان به آن مایل است، پیروی نمی‌کنند. ببینید ظرافت قرآن. ما گفتیم یقین و ظن و این‌ها وصف قضیه است یا وصف نفس؟ وصف نفس. "وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ". وقتی این جمله یادگاری، یادگاری سورهٔ خدا بیامرز. وقتی کسی میلش به این نیست که چیزی را بپذیرد، هیچ وقت نمی‌تواند یقین پیدا کند. ولو خود قضیه شرایط برهانی شد. یعنی علم نیست که مشکل آدم را حل می‌کند. اخلاقی. احسن. نفس است. دیگر نفس نمی‌خواهد ملتزم شود به لوازم این. شما هر چقدر صغرا و کبری، حد وسط را شفاف می‌کنی، مرتب می‌کنی، قیاس شکل یک می‌کنی، ماده را یقینی می‌کنی، نمی‌خواهد قبول کند. وصف چیست؟ نفس. هوای نفس. این خیلی مهم است. این یادگاری همین است که می‌گوید آقا وقتی بخواهی کاری انجام بدهی، هزار تا راه پیدا می‌کنی برای این‌که انجامش بدهی. وقتی می‌خواهی کاری انجام ندهی، هزار تا توجیه پیدا می‌کنی برای این‌که انجامش ندهی. همین. یعنی انسان شروع می‌کند. یک قوه‌ای در انسان شروع می‌کند به تولید استدلال، تولید برهان برای آنی که آنی که در درونش هست. یعنی ماها یک چیزهایی را اول قبول داریم، بعد استدلال می‌آوریم برای آن. استدلال چیست؟ که بعد قبول کنیم. نه، اول دل می‌رود، بعد استدلال می‌آوریم. اول از یکی خوشمان می‌آید، بعد شروع می‌کنیم توجیه کردن، برهان آوردن. از یکی بدمان می‌آید، برهان آوردن. وصف نفس است. یا من هر چه بگویم آقا یقینی است که این آدم دروغ نگفته. خوشم نمی‌آید. لذا این‌جاهاست که بحث مغالطه خیلی پیش می‌آید. زمینهٔ مغالطه می‌کند. ولیجه را قبول می‌کند، بعد پشتش سریال می‌سازد. زمینهٔ مغالطه توی کجاست؟ توی تمایلات نفسانی. خودش یک چیزی را قوا در او فعال می‌شود. ناخودآگاه شروع می‌کند تولید برهان. یک چیزهایی را می‌بینی که دیگران نمی‌بینند. تو نسبت به این مسئله یک نقاط قوتی (بله) افزوده می‌شود. (همین دیگر). یک نقاط قوتی در چشم این می‌آید که اصلاً برای دیگران مطرح نیست. از آنی که بدش می‌آید، یک نقاط ضعفی در چشمش می‌آید که اصلاً نگران ندیدنش است. این قوه شروع می‌کند کار. زمینهٔ مغالطه در همین بحث‌های هوای نفس است. در آیات قرآنش باید بحث. این‌ها دیگر در منطق نیست. این‌ها قرآن است. این‌ها مال قرآن است و این در حالی است که از جانب خداوند برایشان هدایت، هدایت آمده. نمی‌خواهند قبول کنند. این نفس زیر بار نمی‌رود. یعنی حق ظاهر و آشکار شده است.
در آیهٔ دیگری از همین سوره، آیهٔ ۲۸ آمده است: "وَمَا لَهُم بِهِ مِن عِلْمٍ" که اشاره هم شده امروز. "وَمَا لَهُم بِهِ مِن عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ". این آیه خیلی آیهٔ مهمی است، از محکمات قرآنی است. "وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا". این‌ها علم به این، یعنی به آن‌چه که می‌گویند علم ندارند و جز گمان خود چیزی را پیروی نمی‌کنند و حال آن‌که گمان آدمی را در فهم حق سودی نمی‌دهد.
این بیان قرآن دربارهٔ رفتار مشرکان خود برهانی است که توسط قرآن (به تفاوت مختصری در تعبیر) به صورت شکل اول از اشکال اربعهٔ قیاس اخترانی حملی بیان شده است. به این تقریب که: خوب، قیاس شکل اول. ببینید چه‌جوری است. (آنان جز از مضنه پیروی نمی‌کنند. این صغرا). دست شما درد نکند. آنان جز از مَظَنَّه (مصدر میمی) ظَن پیروی نمی‌کنند. (مثل میمی را کار کردید قبلاً. یادت می‌آید). و از مَظَنَّه در شناخت حقیقت کاری ساخته نیست. نتیجه بگیرید شما برایم.
(شرط بود که توی اخترانی اول محمول است. شرط قیاس شکل اول چی بود؟ کلیت کبرا). صغرا توی صغرا محمول، توی کبرا باید چه‌کارش کنیم؟ آنان جز، آنان جز از مَظَنَّه پیروی نمی‌کنند. (چی بنویسیم در واقع اصلاحش کنیم؟) آنان فقط از مَظَنَّه پیروی می‌کنند. فقط از مَظَنَّه پیروی می‌کند. نتیجه: از مَظَنَّه پیروی می‌کند. صغرا کلیت کبرا که کبرا کلی است. پاسخ نتیجه. حد وسط آن‌جا چیست؟ این‌طوری بنویس که همان پیروی از مَظَنَّه، پیروی از مَظَنَّه شناخت حقیقت را ایجاد نمی‌کند. احسنتم. موجب شناخت حقیقت نمی‌شود. خوب، درست کنیم. توی کبرا موضوع می‌شود موضوع، محمول کبرا از مَظَنَّه. مَظَنَّه پیروی کردن محمول موضوع. آنان ما قرار است معنا را بیاوریم. آنان به شناخت حقیقت نمی‌رسند. منتظریم حد محمول. بحث محمول و این‌ها را صحبت می‌کردیم. گفتم لازم نیست خود آن کلمه باشد. آن را برساند. به طور کلی آن را به ما برساند. علائم آن‌جا مَظَنَّه پیروی کردن. این‌جا پیروی از مَظَنَّه است ولی یکی است، دیگر. حقیقت. آن‌ها به شناخت حقیقت نمی‌رسند. به شناخت حقیقت. احسنتم. (جمله‌های اول را یک). ولی این الان هیچ خللی به آن وارد نیست. ما می‌توانیم: "مَا لَهُم بِهِ مِن عِلْمٍ". "الْحَقّ". شکل اول است. "وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا". پس این‌ها به حقیقت نمی‌رسند. خوب، حالا مواد این دو تا قضیه چگونه ماده؟ آنان جز از مَظَنَّه پیروی نمی‌کنند. چه جور ماده؟ خود این گمان است. این‌ها، این‌ها فقط گمان پیروی می‌کنند. مقلد: قوّات مشهورات. آسیا رو از ممد قوّات هست. آخر ۸ و ۶ داشتیم. یک ۶ تا بله یقینیات. یقینیات، مظنونات، مخیلات، مشبهات، محسوسات. محسوسات جزو ۶ بود. ۸. در آن هشت تا تجربیات. آن هم جزو دانلود. این ۶ و ۸ یک جایی یک کاغذی چیزی بزنیم. (خدا خیرتان بدهد). فکر کردید آن شش تا را بنویسید. فعلاً دو هشت تا را پیدا کنید. یک جدول هشتایی داریم. یک جدول ۶ تایی. آن هشتایی قسم اولش یقینیات است. توی یقین یا ۶ قسمت. این شش و هشت که می‌گوییم یعنی بسیج. جدول هشت تایی داریم که قسم اولش یقینیات است. اولیش می‌شود چی؟ یقینیات. یقینیات خودش ۶ قسمت. شش تا یقینیاتمان چی بود؟ اولیات، فطریات، حسیات یا مشاهدات، حدسیات، مجربات، متواترات. جدول ۶ تایی. در آن هشتایی آقای دکتر پیدا کنند: یقینیات، مظنونات، مشهورات، مخیلات، مشبهات، مشبهات، مسلمات، مقبولات. این را یک برگه چاپ کنیم که قشنگ دم دست باشد. جدول ۶ و ۸ را.
خوب، حالا آن ماده‌ای که آن‌جا داشتیم، آن دو تا ماده‌مان صغرایش این بود که آنان فقط از مَظَنَّه پیروی می‌کنند. فقط از مَظَنَّه پیروی می‌کنند. مقلد: چرا خود ظن؟ تفاوت خیلی ندارد. نه. استقلال. چطوری است؟ مثل میمی رائج. شما از هر کلمه‌ای معمولاً می‌توانید مصدر بسازید ولی خود مصدر، یعنی راحت‌تر شما هر جا که شک در مورد هر مصدری داری، می‌سازی. بیمارستان. سنایی صنعتی با ایت. ؟ راحت. انسانیت، جاهلیت را نمی‌دانم. این مصدرش چیست؟ وداد، مودت، محبت، مودت، مغفرت. آچار فرانسه برای اسامی می‌آید. اسم وقتی می‌خواهد، بله. جاهلیت را یکی اسم زمان. تلفظ خیلی مهم است. کبرا پیروی از حق. پیروی از مَظَنَّه موجب، موجب شناخت حقیقت. نتیجه: مانند حقیقت نمی‌رسم. دیگر بله. کانال به حقیقت نمی‌رسد. حالا این‌جا صغرا کبرا هر کدام چرا ماده در این جدول ۶، ۸ نه. (کفار). درست است. بله. این کفار یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ چه نوع قضیه‌ای است؟ یقینی. اگر یقینی است جزو اولیات است. این‌ها فقط از ظن پیروی می‌کنند. جزو اولیات است که نیست. جزو فطریات است که نیست. (آقای سایی رو از ممد قولات هست آخر هشت و شش داشتیم یه شش تا بله یقینی است یقینیات مظنونات مخیلات مشبهات محسوسات محسوسات جزو شش بود هشت. تو هشت تا تجربیات اونم جز دانلود این شش و هشت یه جایی یه کاغذی چیزی بزنیم خدا خیرتون بده فکر کردی اون شش تا رو بنویسی فعلا دو هشت تا رو پیدا کن یه جدول هشتایی داریم یه جدول شش تایی اون هشتایی قسم اولش یقینیات است. توی یقین یا شش قسمت این شش و هشت که میگیم یعنی بسیج جدول هشتایی داریم که قسم اولش یقین میاد اولیش میشه چی یقینیات یقینیات خودش شش قسمت شش تا یقینیاتون چی بود اولیات فطری حسیات یا مشاهدات حدسیات مجربات متواترات جدول شش تاییش تو اون هشتایی آقای دکتر پیدا کنن یقینیات مظنونات مشهورات مخیلات مشبهات مشبهات مسلمات مسلمات مقبولات اینو یه برگه چاپ کنین که قشنگ دم دست جدول شش و هشت و خوب. حالا اون ماده‌ای که اون‌جا داشتیم اون دو تا ماده‌مون صغرایش این بود که اونا فقط از مظنه پیروی میکنن فقط از مظنه پیروی میکنن پیروی میکنن چرا خود زن تفاوت خیلی نداره نه استقلال چطوریه مثل میمی رائج. شما از هر کلمه‌ای معمولا میتونی مصدر بسازی ولی خود مصدر یعنی راحت‌تر شما هرجا که شک در مورد هر مصدری داری می‌سازی. بیمارستان. سنایی با ایت. راحت انسانیت جاهلیت و نمی‌دونم این مصدرش چیه وداد مودت محبت مودّت مغفرت آچار فرانسه برای اسامی میاد اسم وقتی میخواد بله جاهلیت و یکی اسم زمان تلفظ خیلی کبرا پیروی از حق پیروی از مظنه موجب موجب شناخت حقیقت. نتیجه مانند حقیقت نمی‌رسم دیگه بله کانال به حقیقت نمی‌رسه. حالا اینجا صغرا کبری هر کدوم چرا ماده تو این جدول شش هشت نه کفار. درست است بله این کفار یَتَّبِعُونَ اِلَّا الظَنّ چه نوع قضیه‌ایه یقینی. اگه یقینیه جزو اولیاته اینا فقط از زن پیروی میکنن جزو اولیاته که نیست جزو فطریات؟ غذای قیاسات ما ها نه). جزو حسیات؟ شما دیدی؟ یا از محسوسات مشاهدات است؟ از حدسیات است که اگر باشد برای دیگری حجت نیست. مجربات برای دیگری حجت نیست. از متواترات است؟ آها، تواتر هم باید از متواتر باشد. یعنی به تواتر رسیده باشد که برای ما از تواتر. پس از یقینیات نیست.
مظنونات چی‌ها بود؟ مظنونات، چیزی که به بروز گمان داشته باشیم، دیگر اثر تمرین. وقتی می‌گوییم "اینستا" یعنی غذاهایی که ذهن آن‌ها را می‌پذیرد اما نه با تصدیق ثابت جاذم، بلکه همواره نقیض آن. الان این‌جا نقیضش برای شما در ذهنتان می‌آید. ذهن آن را بر نقیضش رجحان می‌دهد. "یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ". اگر خودش با ظن باشد که دیگر کار پیش نمی‌رود. دور پیش می‌آید. خوب.
مشهورات؟ از مشهورات. مشهورات خودش یک جدول شش‌تایی دوباره دارد. (توی این جدول شش و هشت ما دو تا شش بنویسید. شش‌تایی‌اش را هم بدهید. اضافه کنیم). انفعالیات بود، عادیات بود، و استقرائیات بود و تعدیلات. واجبات القبول. آره، مَحم ؟ با یکی دیگر هم بود. ۵ خلقیات. این شش تا را که بعداً خواستید چاپ کنید، اولین: واجبات القبول. دومین: تعدیلات صلاحیه. سومین: خلقیات. چهارمی: انفعالیات. پنجمی: عادیات. خوب، ششمی: استقرا.
از این شش تا هم که از واجبات القبول که نیست. مشهورات. شهرت ماورا ندارد، غیر از همین شهرتش. این اصلاً مشهور نیست. این قضیه. مخیلات هم نیست. چرا مخیلات نیست؟ مخیلات حقوق خیال ما را دست بهش نمی‌زنی. از صنف صور نیست که اصلاً می‌خواهد صورتی در ذهن بیاید. از صنف معقولات. صنف مخیلات. وقتی از صنف معقولات بود، نه مخیلات نه وهمیات. این دو تا می‌رود کنار. مشبهات هم نیست. چون شبیه قضیهٔ حق نیست. پس نون یاس.
مسلمات؟ از مقبولات. مسلمات هم در مقام دفع خصم است. این در مقام دفع خصم. یعنی مسلمات خود آن شخص خصم را قبول داشته باشد. طرف دیگری. حالا خصم هم نباشد. بین در مقام گفت‌وگو بین دو نفر. قضایایی است که در مقام گفت‌وگو. الان خدا دارد با مؤمنین صحبت می‌کند در رابطه با یک قایق. ببینید مسلمات وقتی که من می‌خواهم از یک سری، من تنزل می‌کنم. تسالم می‌کنم. کنار می‌آیم. از قضیه‌ای که شما قبول داری استفاده می‌کنم، می‌خواهم یک چیز دیگر را بگویم. این بیشتر در مقام دفع خصم است. یعنی بیشتر در مقام کسی است که من حرف او را خودم. مگر این تعریف را نکردی. نه، بین من و او. نه این‌که الان رابطهٔ ما و خدا رابطهٔ در برابر هم نیست. رابطهٔ مرید و مراد است. مقبولات وقتی مرید و مراد است، می‌شود مقبولات. وقتی دو طرف در عرض همان درست است. یعنی شما یک جایگاه شما رجل ؟ انا رجل. من از آن‌هایی که شما قبول داری، از معتقداتت استفاده می‌کنم که حرفم را به شما بزنم. ببینید این مهم است. مسلمات در عرض هم‌اند. مقبولات در طول. مسلمات در عرض. مقبولات در طول.
نتیجتاً با برهان صبر و تقسیم برهانی بود. برهان یکی یکی بررسی کردیم، زدیم کنار. آخر صغرا چه نوع قضیه‌ای است؟ قضیهٔ مقبول است. ما چون خدا گفته است. ما باشیم و این قضیه واسم واقعاً روشن نیست. یعنی جزو مظنوناتمان است. ولی چون خدا گفته است. خدا را بگیریم (آن بحث برهان خدا را داشته باشیم)، خوب، این‌جوری همه چیز پشتوانه‌اش اولیات است. ولی خود قضیه از اولیات نیست. همهٔ این قضایا باید پشتوانه‌اش اولیات باشد. اگر ما اولیات را از پشتوانهٔ این‌ها برداریم، همهٔ این جدول ۶ و ۸ هم روی هواست. همهٔ پشتوانهٔ همهٔ این‌ها اولیات ختم می‌شود. ولی روزی که هر قضیه‌ای خودش اولی باشد، اولیه بالعرض هست ولی اولیه به ذات. اولیه به ذات این است که شما تصورش تصدیق بیاورد. الان تصور کفار با تصور گمان، متواتر. کانال‌های مختلف از اشخاص در عرض قرآن. آیاتش که جزو متواترات نیستش که جزو مقبولات. کل قرآن جزو مقبول است. ممکن است که بله. قرآن بما هو قرآن جزو مقبولات است. ممکن است قضایایی تویش باشد که جزو اولیات باشد، مشهورات باشد. از آن قضایا دیگر اعتبار ثانوی پیدا می‌کند. وگرنه خود قرآن، روایات برای ما جزو. ببینید قرآن به تواتر اثبات شده. نه این‌که هر قضیه‌ای که می‌گوید متواتر باشد. این دو تاست. ببینید یک وقت هستش که یک چیزی به تواتر اثبات شده. بعد او حقانیت. آقای بهجت به تواتر اثبات شده. صد تا از بزرگان گفتند که آقای بهجت هر چه می‌گوید درست است. حالا آقای بهجت یک قضیهٔ ظنی می‌گویند. این قضیه خودش ظنی است. یعنی جزو مظنونات است. پشتوانه‌اش متواترات است. متواترات نه یعنی که پشتوانه‌اش متواترات باشد، یعنی خود قضیه متواترات باشد. اینی که در فاجعهٔ منا حجاج را کشتند، این خود قضیه از متواترات است. شواهد. نه این‌که این یک قضیهٔ مظنونه‌ای است که پشتش به متواترات برمی‌گردد. خود قضیه متواتر است. قرآن هر یک قضیه‌اش متواتر نیست. قرآن خودش متواتر است با هزاران قضیه. برخی از قضایا جزو مشهورات، بعضی جزو اولیات است، بعضی جزو مسلمات است، بعضی درست شد؟ پس این‌جا اصل قرآن جزو مقبولات است. اصل روایات جزو مقبول است. مشبه، مغالطه مثلاً جزو حدسیات، مثلاً جزو مشاهدات، جزو و همی، مثلاً جزو مشهورات. خیلی از روایاتمان مضمون روایت جزو مشهور ولی اصل روایت جزو مقبولات. پس اصل پذیرش روایات مقبول است. حالا یک وقت خود قضیه هم مقبول است. یعنی من خودم هیچ راهی ندارم که این حرف را قبول بکنم. تنها راهش این است که چون فلانی گفته. واقعاً ما خداوکیلی ما نمی‌دانیم همهٔ کفار از ظن پیروی می‌کنند. برای من که روشن نیست. برای شما روشن است؟ مشهورات هم که مشهور هم نیستش که همهٔ کفار از ظن پیروی می‌کنند. مظنون. خود این قضیه قضیهٔ ظنی است. حالا چه جور قضیهٔ ظنی است؟ قضیهٔ ظنی است که پشتش به خدا برمی‌گردد. یعنی همین قضیه را اگر من بخواهم از غیر خدا بشنوم، می‌شود برایم جزو مظنونات. از خدا می‌شنوم می‌شود جزو مقبولات. روشن است.
من فکر می‌کنم که خود کفار نه، نه. قرآن می‌فرماید بله. کبرا هم دوباره. (تلفن کرده‌اید. شما فقط دنبال ظن هستید). این‌جوری هم یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ. به نظرم، هستش که داریم. بله. پس کبرا هم چی می‌شود؟ نتیجه می‌شود آنان به حقیقت نمی‌رسند. دیگر این هم جزو یقینیات می‌شود به اعتبار صورت قیاس. این خیلی مهم است. نتیجه‌مان جزو یقینیات شد. چرا نتیجه؟ چون صورت قیاس، قیاس شکل اول است. (کروم جزو مقبول است). بله، بله. شکل اول است. شما الان پیروی از مَظَنَّه موجب نمی‌شود. ویندوز یقینیات. (حساب از قسم فطریات قیاسات و هو) و آن می‌تواند باشد جزو مجربات. (بدانید). تجربه کرده‌ایم. آدم با ظن رفته، لزوماً به حق نرسیده است. نسبت علی معلولی نیست. پس نتیجه‌مان یقینی شد. حالا بر فرض که ما در کبرا هم چون نتیجه تابع اخص مقدمات است، شما الان یک، توی یکی از مقدماتت مقبول باشد، این درجه را می‌آورد پایین. یقینی است. چرا یقینی است؟ به خاطر مواد قیاس؟ نخیر. به خاطر صورت شکل یک است. نتیجه‌مان خود صورت را دیدید این‌جا. چون خود صورت پشتش به اولیات. (بنده آن که می‌آید دیگر بر همهٔ این‌ها فائق می‌شود). خیلی مباحث مهم بودا. این تمرین. خوب، یک آیهٔ دیگر هم هستش، ان‌شاءالله بحث خواهیم کرد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00