منطق

جلسه شانزدهم

منطق . 1394/08/26
00:57:48
38

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
از این کتاب شریف، «معرفت‌شناسی در قرآن»، بحث برهان قیاس برهانی و روش داوری خدای متعال درباره قیاس‌های پنج‌گانه مطرح بود و می‌دانیم که خدای متعال به برهان نظر دارد؛ هم برای اثبات حق و هم برای ابطال باطل. برهان در اثبات حق و در ابطال باطل کاربرد دارد. آیاتی را خواندیم؛ آیه دیگری را از سوره مبارکه یونس بخوانیم: آیه ۶۶: «أَلَا إِنَّ لِلَّهِ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ»؛ یعنی: "آگاه باشید که آنچه در آسمان‌ها و زمین است، ازآن خداوند است و آنچه را که مشرکان از غیر خداوند پیروی می‌کنند، جز گمانی باطل نیست و آنان جز صاحب تخمین باطل، چیزی نیستند."
این هم باز دوباره ظن را مطرح می‌کند و تبعیت از ظن و غیربرهانی بودن عقاید این‌ها، یعنی شرک برهان‌پذیر نیست، شرک یقین‌بردار نیست. کسی هم یقین به شرک پیدا کند، یقینش چرا یقینیه؟ جهل مرکب! یقین به شرک یقین نیست، جهل مرکب علم نیست، ظن علم نیست، بلکه شک، جهل مرکب علم است، یعنی چه؟ یعنی مطابقت با واقع. ببینید، نکته‌ای که اینجا بود همین بود که مغالطه است. مغالطه هم گاهی نادانسته بوده، با جهل مرکب. الان اساس شرک را می‌خواهد بفرماید: «لَا بُرهانَ لَه»، به اساس شرک برهان‌پذیر نیست، اساس شرک یقین‌بردار نیست. نمی‌شود به شرک یقین پیدا کرد. «إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ». «وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ * شُرَکَاءَ». اینکه یقین است، ما می‌دانیم که این آدم یقین دارد به شرک. خدا چون برهان‌بردار نیست، یقین نتیجه برهان است. شما از غیر برهان به یقین نمی‌رسید. چون برهان‌بردار نیست، یقین‌بردار هم نیست. خود طرف هم در دلش هیچ‌وقت آن یقین ایجاد نمی‌شود، چون برهانی ندارد. برهان‌بردار نیست، آن یقین ظن یقین نیست. یعنی خودش سر خودش کلاه گذاشته که ظنش را به‌اسم یقین (یعنی الکی نفسش را به یک ظن قانع کرده، اطمینان پیدا کرده به یک ظن)؛ خودش هم می‌داند که از این چیزی درنمی‌آید، خودش هم این «یَخْرُصُونَ» است.
این خیلی مهم است. من همیشه خودم یکی از معضلاتی بود که آن اوایل طلبگی داشتیم که چرا این‌قدر خدا به ظنّ (یقین) دارد -منشأ اثر یقین هم دارد می‌سازد- می‌گوید ظن یقین نیست. چرا ظن است؟ چون برهان‌بردار نیست، برهان نمی‌توانید شما برای این بیاورید. قربانی می‌کنم، من خون ریختم، نتیجه گرفتم، چه می‌دانم فلان چیز را نذرش کردم، به نتیجه صددرصدی شاید رسیده باشد، ولی آن نفسش سرش کلاه گذاشته. نفس دخالت کرده، یعنی محبت‌ها و حب و بغض‌ها سرش کلاه گذاشته؛ یک ظن را تا دیده، چون مطابق با آن حب و بغض بوده، سریع گفته این همان است. حب و بغض کی این را نگه می‌دارد؟ نفس است که دارد به این می‌گوید این یقینی است. خود قضیه یقینی نیست. قضیه یقینی نداریم متناسب با نفس. ولی چه نفسی؟ نفس اَمّاره دیگر. نفس مراتبی دارد: وهم، خیال، عقل. نفوس مختلف.
قرآن کریم، همان‌گونه که در مسائل برهانی، استفاده از مقدمات ظنی را مردود می‌شمارد و خود از مقدمات یقین استفاده می‌کند، اصرار بر افشای مغالطه مغالطه‌کاران نیز داشته و خطاهای آنان را گوشزد می‌فرماید. حالا یک چند تا مغالطه هم ببینیم. بحث‌های خوبی است. با ذهن باز برویم تو صنعت، سوره یاسین آیه ۴۷. حالا این را بعداً انشاءالله در بحث مغالطات می‌گوییم از کدام یک از اقسام مغالطات. یاسین ۴۷: «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ». ترجمه بفرمایید: «به آن‌ها گفته می‌شود از چیزی که خدا به شما داده انفاق کنید.» کسانی که مؤمنند: «أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ». «ما کسی را اطعام بکنیم که اگر خدا می‌خواست اطعامش می‌کرد؟ خدا نخواسته است. من از خدا حزب‌اللهی‌تر؟ خدا نخواسته است. خدا اگر می‌خواست این را سیر می‌کرد، من سیرش کنم! إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ». تازه او برمی‌گردد می‌گوید آقا سرت کلاه نگذارند! خدا نخواسته است، تو از خدا بالاتری؟ تو مؤمن به خدا نیستی. خدا اگر می‌خواست «فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ». نمی‌تواند وقتی خدا نمی‌خواهد من بخواهم. مشکلی دارند همیشه این‌ها. بدبختی‌اند. چیز، بد داد بهش، او برداشت داد به آن گدای بغلیش. او می‌گوید خدا نمی‌خواهد به این برسد، یک مشکلی دارند این‌ها. یک قاچاقچی بودند یا جایی حق کسی را خوردند. کسی الکی فقیر نمی‌شود!
«چون به آنها گفته شود از آنچه خداوند به شما روزی کرده، انفاق کنید، آنان که کفر ورزیدند پاسخ می‌دهند: آیا کسی را اطعام کنیم که اگر خداوند می‌خواست خود او را اطعام می‌کرد؟» به این معنا که اگر خداوند می‌خواست مستمندان را دستگیری کند، یقیناً آنان را متمکن می‌نمود و چون متمکن نکرد، معلوم می‌شود که خداوند نخواسته آنان متمکن بشوند. صغری، کبری، نتیجه. اگر می‌خواست مستمندان را دستگیری کند، آن‌ها را متمکن می‌کرد. متمکن نکرده است. این حالا قیاس چیست؟ قیاس استثنایی و چون متمکن نکرده، یعنی نخواسته از این‌ها دستگیری کنه. وقتی نخواسته دستگیری کنه، تو هم از خدا می‌آیی؟ یک قیاس. خب، من از خدا حزب‌اللهی‌تر؟ من از خدا مهربان‌تر؟ خدا رحمتش اقتدار نداشته به اینکه بر این‌ها...
قرآن کریم با بیان مشیت الهی (مشیت تشریعی الهی) از این مغالطه پرده برمی‌دارد. توضیح آن‌که حالا ببینیم خدا این مغالطه را باید چه شکلی حلش کرد. خداوند دارای دو مشیت و دو اراده است. کدام؟ «یشاءالله تکویناً» یا «یشاءالله تشریعاً»؟ وقتی گفتی، یعنی خواسته. چه جور خواسته؟ خواستن تشریعی نخواسته است، تکویناً خواسته است، تشریعاً... تکویناً این را فقیر خلق کرده است، تشریعاً به تو غنی گفته بهش برسان. درست شد؟ می‌گوید نه، اگر می‌خواست این را فقیرش نمی‌کرد. نمی‌کرد چی؟ تشریعاً یا تکویناً؟ خواسته تکوینی یا تشریعی؟
خداوند تکویناً برای مستمندان معهود در مقطع خاص، اراده تَمَوّل نکرده که پولدار باشند، تا بدین وسیله چند روزی آنان را به فقر و دیگران را به ثروت بیازماید. آن هم تازه تحت یک مشیت بالاتری است: مشیت امتحان، مشیت اختبار، مشیت آزمایش. آن هم باز دوباره تحت مشیت بالاتر. چه‌بسا ممکن است پس از چندی این آزمون عوض گردد و تهیدستان به توانگری و توانگران به فقر و تهیدستی مبتلا شوند. لیکن در هر صورت، خداوند بر اساس اراده تشریعی، بخشش به مستمندان را بر توانگران واجب کرده و در بسیاری از آیات به آن فرمان داده است، از جمله می‌فرماید: «وَأَنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ»؛ در راه خداوند انفاق کنید. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاکُمْ». در سوره بقره این دو آیه بود. ای اهل ایمان! از آنچه به شما روزی داده‌ایم، انفاق کنید. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا کَسَبْتُمْ». ای مؤمنان! از هر چیز پاکی که کسب کردید، انفاق برای عموم. بنده گفته، برای کی گفته؟ خواسته دیگر که گفته! چه جور خواسته؟ تشریعاً. چه جور نخواسته؟ تکویناً.
مغالطه اشتراک لفظی این‌ها دارند می‌کنند. مشیت مشترک لفظی بین مشیت تکوینی و مشیت تشریعی. «بِالْفُقَرَاءِ» که نگفته. می‌فرماید: «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ». انفاق کنی چی را؟ صدقات را. صدقات مال کیست؟ خب. در مواردی چند نیز، راه خدا را که مجرای انفاق و تصدق است، مشخص کرده و چنین فرموده است: «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ». پس اراده تشریعی خداوند که همان فرمان او به انفاق است، در قرآن بیان شده و جا برای انکار آن نیست. لیکن آنان که از نظر مالی همانند –همان حب دیگر، حب مال- استدلال می‌تراشند، نفس دخالت می‌کند؛ نمی‌خواهد پولش را بدهد، می‌نشیند برهان می‌سازد. این برهان نیست، برهان‌نماست. این مغالطه است. برهان‌نما همان مغالطه است. ظن یقین نیست. طرف می‌خواهد هم یک اصطلاح دارم، می‌زنم دهن هرکی بیاید، می‌زنم دهنش. آره، همانند متمولان یهود بوده و در حکم کفار هستند، هنگام امتناع از انفاق، و تمسک به اراده تکوینی خداوند، قصد انکار امر تشریعی او را می‌کنند. مغالطه می‌کنند.
در فضای سیاسی: «یا از رهبری جلوتر؟ خود رهبری الان از همه جلوتر است. مواضعش از همه تندتر است.» کدام رهبری؟ کدام قهو؟ کدام جلوتر؟ کجای رهبری؟ کجای جلوتر؟ کجایش؟ و حالا که در استدلال آن‌ها، حد وسط برهان که اراده تشریعی است، تکرار نشده است، حد وسط از جهت صورت هم مشکل دارد. چون حد تکرار نشده است. در مغالطه هم ماده، اینجا در مغالطه اشتراک لفظی، هم ماده اشکال دارد، هم صورت. ماده از این جهت که اشتراک لفظی در صغری یک معنا دارد، در کبری یک معنا. حد وسط تکرار نشده است.
قرآن کریم، حالا یک مغالطه دیگر. سوره زخرف آیه ۲۲. این‌ها را همه را ان‌شاءالله انواعش را بحث خواهیم کرد. از «صنفی» بیشتر مغالطات، همان مغالطات اشتراک لفظی. خیلی این رایج است، اکثراً همین اشتراک لفظی. جزء ۲۴، ۲۵، ۸۹. جزء چند؟ روز ۲۵. سوره فلان، آیه فلان. کدام سوره؟ اسم سوره فلان. «إِنَّا وَجَدْنَا». قرآن کریم نظیر مغالطه را از بزرگان اهل شرک نقل می‌کند، زیرا عوام آن‌ها (این هم خیلی مهم است)، عوام آن‌ها تنها اهل تقلید بوده و در توجیه شرک خود چیزی نمی‌گفتند که «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّهْتَدُونَ». حرفشان چی بود؟ قضیه مقبوله بوده، مثل عوام ما دیگر. ببین، عوام ما، عوام اهل شرک، یکی. همه استناداتشان عموماً به قضایای مقبوله است. عوام یعنی همین دیگر. عوام یعنی کسانی که عموماً قضایایشان مقبولات است. خواص‌اند که اهل استدلال‌اند. خواص اهل حق، اهل برهان‌اند. خواص اهل مغالطه. عوامل دو تا مقبولیتش. آن آقا، آن می‌شود مقبولیتش. این آقا، این! هر چه فلانی بگوید. این هر چه یکی بگوید. درست شد؟ لذا این‌ها عموم مردم، اهل برهان نیستند، استدلال نمی‌توانند بیاورند. این‌ها مقبول است. می‌گوید فلانی، اینی که از اول انقلاب، فلانی که یک بار زندان نرفته، کمتر است قبول! فن مغالطه.
اما قرآن کریم، از بزرگان اهل شرک این استدلال را که در واقع مغالطه‌ای بین تکوین و تشریع بیش نیست –تو سوره انعام آیه ۱۴۸- «سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ...» همان شبیه همان آیه قبلی است. «لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَکْنَا». اگر خدا می‌خواست. خدا خواسته. اعوذ بالله! «وَقَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ». پرستش فرشته. خلط این خیلی مهم است. چون برهان‌بردار نیست شرک، چون برهان‌بردار نیست، یقین‌بردار هم نیست. «وَلَا آبَاءَنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا». یعنی: «کسانی که شرک ورزیدند خواهند گفت اگر خداوند نمی‌خواست، ما و پدرانمان شرک نورزیدیم و چیزی را حرام نمی‌کردیم. گذشتگان از مشرکان نیز همین سخن را که تکذیب انبیاست، گفتند تا آنکه عذاب ما را چشیدند.» قرآن کریم با فرق گذاشتن بین اراده تشریعی و تکوینی، از مغالطه این گروه نیز پرده برمی‌دارد. زیرا خداوند گرچه تکویناً آنان را آزاد گذارده تا یکی از دو راه توحید یا شرک را انتخاب کنند، لیکن تشریعاً توحید را واجب و به آن امر کرده است. «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ». و شرک را حرام کرده و از آن نهی فرموده است. «إِنَّ اللَّهَ لَا یُشْرِکُ بِهِ شَیْئًا». یا «اللَّهُ لَا یُشْرِکُ بِهِ». تکویناً انسان آزاد است و تشریعاً آزاد نیست. آزادی کدام آزادی؟ آزادی مشترک لفظی. کدام آزادی؟ تکوینی؟ تشریعی؟ ما برای آزادی قیام کردیم. جمهوری اسلامی از اهدافش آزادی بوده. چرا الان آزادی نیست؟ مغالطه است. از اهدافش کدام آزادی بوده؟ آزادی تکوینی. آزادی تکوینی بوده. یعنی نفتت را نبرند، بنده خدا پولت را نخورند، به زور... نه. ولی تشریعاً آزادی نیست. برای بندگی، برای در قید بودن. انقلاب کردیم که در قید باشیم. در قید کی؟ در قید خدا. رقیب احکام دین. آزادی تکوینی، بندگی تشریعی. مغالطه می‌کند. چی می‌گوید؟ جمهوری اسلامی برای آزادی بوده، الان هم که آزادی در مملکت جاری نیست، پس انقلاب اسلامی به اهدافش نرسیده است. آزادی با آزادی فرق می‌کند. تازه یک آزادی هم بعد انقلاب داریم. از انقلاب که بیایی، آزادی این‌ور است. آزادی... آزادی رد کردیم. آزادی قبل انقلاب بود. گفت: «از غرب که بیایی، آزادی قبل انقلاب می‌شود. ولی از امام حسین که بیایی» این آزادی انقلاب می‌شود. چی می‌شود؟ جدل. از مسلمات! از غرب که می‌آیی، خود «غرب» هم ایهام است دیگر. از غرب که بیایی، آزادی قبل انقلاب. از امام حسین... ماده یقینی قیاس برهانی را انواع بررسی بکنیم و ببینیم چقدرش را بتوانیم بگوییم.
داستان یکی از رزیدنت‌ها رفته بود برای فوق تخصص. آزمون مصاحبه داشت. بعد این از قم که حرکت کرده بود تا رسیده بود به آن بیمارستان، دیر شده بود. «فایده ندارد، سال دیگر.» نیم ساعت دیر رسیدم. «تو خوب، ولی یک سؤال ازت می‌کنم. اگر این را تو جواب دادی، قبول. اگر جواب ندادی، برو سال دیگر متخصص دندان.» سؤال پیچیده. بعد گفته بود: «فرق خر با الاغ چیست؟» احسنت! «قبول.» از «روشنش» این که تو آن لحظه، تو آن استرس آفرین، «فرق الاغ و خر چیست؟» همین را هم بلافاصله می‌گفت.
اولیات. احسنت. بیان شد که برهان قیاس، مفید نتیجه یقینی است و چون یقین تنها راه شناخت جهان خارج است، در علوم حقیقی مورد استفاده قرار می‌گیرد. در منطق، همان گونه که برای منتج بودن صورت قیاس، باب خاصی را مطرح کردند، برای این ماده قیاس برهانی نیز بحث مستقلی را، بدون آنکه ناظر به قضیه خاص باشد، مطرح نمودند. بخش برهان از فن منطق، کتابی است که عهده‌دار این قسمت از مباحث منطقی است. شرط اصلی که برای ماده قیاس برهانی ذکر کردند، یقینی بودن آن است. پس ماده قیاس برهانی چیست؟ یقینی باشد. یقینیات چیست؟ مقدمات یقینی نیست؟ در تقسیم کلی به شش دسته تقسیم شده است: «اولیات»، «تجربیات»، «متواترات»، «محسوسات» –خب، یا حسیات یا مشاهده-، خب، «اولیات، تجربیات، حسیات».
حد قضیه اولی. «قضیه یقینی است که ثبوت محمول برای موضوع آن نه نیازمند به سبب درونی، نه محتاج به سبب بیرونی باشد.» راحت. شما بخواهی محمول را برای موضوع اثبات کنی، نه از بیرون دلیل می‌خواهد، نه از درون. اولیات. «ثبوت محمول برای موضوع نه نیازمند دلیل بیرونی، نه دلیل درونی.» جالب‌ترینش هم مثل روز روشن است. الان مثل روز روشن است. اولیه‌اش؟ خودش هم اولیه. یعنی روز روشن است. مثل روز روشن است. وقتی می‌خواهی بگویی «اولیه» یعنی چی؟ می‌گوید: «یعنی چیزی که مثل روز روشن است.» احسنت. یعنی از بیرون سریع می‌خواهد تا محمول برای موضوع ثابت کند و نه در ذهن دلیل درونی. چیست؟ ذهن روز روشن را باید حس نیاز دارد. اولی نمی‌شود به حس نیاز. همراه با موضوع. همراه با موضوع محمول... برای اثبات آن است. علت بی‌نیازی اولیات از «تصور بیرونی و درونی» این است که ذات موضوع تنها سبب ثبوت محمول برای آن است. دلیل چیست؟ ذات موضوع. چرا این محمول برای موضوع بار می‌شود؟ به‌خاطر خود موضوع. یعنی شما موضوع را اگر خوب تصور کنی که این موضوع، این محمول را برنمی‌دارد غیر از این موضوع. علت بی‌نیازی اولیات از سبب بیرونی و درونی این است که ذات موضوع تنها سبب ثبوت محمول برای آن است. چرا محمول برای موضوع تنها سبب اینکه شما می‌گویی محمول برای موضوع ثابت است چیست؟ خود موضوع.
«کل از جز بزرگ‌تر است.» موضوع چیست؟ «کل». محمول چیست؟ «بزرگ‌تر بودن». کل از جز، نسبت چیست؟ حمل. حمل است دیگر. سالمه که نیست. موجب است. قضیه هم قضیه حملی است و موجب هم هست. یعنی شرطیه نیست. حملیه است. موجب هم هست. سؤال اینجا. چرا دلیل اینکه کل از جز بزرگ‌تر است، دلیل بیرونی نیست؟ اینجا می‌شود گفت ما در بیرون هیچی نداریم، ولی اصل دلیلش خود کل است. یعنی شما خود کل را تصور کن. خود تصور کل به شما می‌گوید که این از جز بزرگ‌تر است. درست؟ بله. تصور. تصورش دیگر. حتمی. تصور احد. وحدت واحد. اثر واحد را می‌گذارد. تصور الله. وحدتش را. نه، آن که گفتید از احد جز واحد رخ نمی‌دهد. احد ما درست باشد. قاعده فلسفی با جزئیات خیلی ریزه کاری زیاد دارد. اصل بحثش را مفصل بحث بکنیم.
قضیه اولی با این تعریف، قضیه منحصر به فرد است و آن همان قضیه امتناع اجتماع نقیضین است. اولی بیشتر نداریم. آن چیست؟ امتناع اجتماع نقیضین است که از آن به عنوان «مبدأ المبادی» یاد می‌کنند و در واقع اصل اولیات همان اجتماع نقیضین است. امتناع اجتماع نقیض. قضیه اولیه. اولی. قضیه اولی. قضیه منحصر به فرد. آن هم چیست؟ همین که امتناع اجتماع نقیضین است. همان امتناع اجتماع نقیضین است. مبدأ المبادی محمول. سایر قضایا، حتی امتناع ارتفاع نقیضین نیز در ردیف این قضیه نیست. اینکه دو تا نقیض با همدیگر نمی‌شود یک جا باشند یا اینکه دو تا نقیض هیچ کدامشان نباشند. وجود و عدم. یک چیز هم وجود باشد، هم عدم. این اجتماع نقیضین است. یک چیزی نه وجود باشد، نه عدم. این ارتفاع نقیضین است. اجتماع نقیضین از ارتفاع نقیضین هم شفاف‌تر است. چون ارتفاع نقیضین باز از اجتماع نقیضین درمی‌آید. زیرا عدم و از جمله ارتفاع نقیضین که عدم اجتماع آن دو نقیض است، هر حکمی که دارد، در پرتو حکم وجود است. ارتفاع نقیضه یعنی عدم. یعنی عدم بودنش. شاید بودنش را تصور کنی بعد عدم تصور کنی. تو اجتماع، وجودیه. تو ارتفاع، عدمیه. عدم فرع بر چیست؟ فرع بر وجود. پس اجتماع نقیضین بدیهی‌تر است از ارتفاع نقیضین. امتناع اجتماع نقیضین می‌شود مبدأ مبادی، نه امتناع ارتفاع نقیضین.
بنابراین استحاله ارتفاع نقیضین نیز مستند به امتناع اجتماع نقیضین است. به بیان دیگر... خدمتتان باشیم. پاپی‌اش این است. احسنت. قرآن مگو. احسنت. یا الله. مبدأ مبادی متذکر این است. ارتفاع نقیضین از آن جهت باطل است که به اجتماع نقیضین منجر می‌شود. پس در دل ارتفاع نقیضین ما چی داریم؟ اجتماع نقیضین. برای همین مبدأ مبادی چیست؟ اجتماع نقیضین. خب حالا حالا یک «الف» و یک «لَا الفَ». «الأَ» لطف بفرمایید بنویسیم «لَا الأَ». رابطه این دو تا با همدیگر چیست؟ نقیض. می‌شود جمع بشن با هم؟ می‌شود رفع بشن؟ اینکه نمی‌شود که رفع بشن، به چی برمی‌گردد؟ به اینکه نمی‌شود جمع بشن. چرا اینی که نمی‌شود رفع بشن، برمی‌گردد به اینکه نمی‌شود جمع بشن؟ استدلال. اگر الف و لاالف رفع بشوند، از رفع الف، وجود لاالف، از رفع الف چی اثبات می‌شود؟ رفع الف وجود لاالف اثبات می‌شود. حالا از رفع لاالف چی اثبات می‌شود؟ وجود الف. حالا از رفع هر دو تا چی اثبات می‌شود؟ از رفع لاالف و الف چی اثبات می‌شود؟ خیلی قشنگ. ال و الف. اجتماع الف و لاالف. پس ما کلاً دو تا چیز داریم: یک الف داریم، یک لاالف. الف نباشد یعنی چی باشد؟ الف نباشد یعنی چی باشد؟ لاالف باشد. لاالف نباشد یعنی چی باشد؟ الف باشد. وقتی نه الف باشد، نه لاالف باشد، یعنی چی باشد؟ یعنی هم الف باشد، هم الف.
در برابرش چیست؟ «لَا لَا الأَ». وجود و اَدَمُ وجود. بهترین واژه‌ها است. وجود، عدم. بحث فلسفی می‌شود. خیلی خوب. بالا. یک وجود، یک عدم. بنویسیم بزرگ: وجود، عدم. حالا می‌شود یک چیزی نه وجود باشد، نه عدم؟ چرا نمی‌شود؟ نمی‌شود یک چیزی نه وجود باشد، نهعدم. این راه دارد، آهنگ. نمی‌شود. چرا؟ اگر هست، اگر هست یعنی نیز نیست. اگر هست یعنی نیست، نیست. اگر نیست یعنی هست، نیست. اگر نیست یعنی هست، نیست. نیستی و هستی، وجود، عدم. اگر وجود یعنی عدم نیست. اگر عدم است یعنی وجود نیست. اگر وجود یعنی چی نیست؟ عدم نیست. اگر عدم است یعنی چی نیست؟ وجود نیست. حالا یک چیزی نه وجود، نه عدم. یعنی چی است؟ یعنی هم وجود، هم عدم. شما در برابر وجود چی داشتیم؟ عدم. هم نیست. یعنی چی است؟ یعنی وجود. دلیلش همین بود دیگر. اگر ما قاعده رفع برگردیم به ارتفاع. ارتفاع نقیضه برمی‌گردیم، ببینیم این میدان خدمت شما بشینه جواب بده. حل شده. کریمی یا وجود ضدشان یکی است دیگر. وقتی این نباشد یعنی این است. وقتی این نباشد یعنی این است. وقتی هیچ‌کدام نباشد یعنی این نیست که این است. این نیست که این است. پس این دو تا هست. پس ارتفاع نقیضین به چی برمی‌گردد؟ به اجتماع نقیضه. خیلی این‌ها مهم است ها. بعداً کاربرد دارد. بعداً خیلی کاربرد. می‌رسیم تو اصول. خیلی خوب است. ذهن از الان باز بشود. تو اصول برای بحث‌ها کار داریم ما.
اجتماعشان قضیه هر دو نیستند. هر دو چی نیستند؟ شما می‌خواهید ارتفاع امتناع اجتماع را ما گفتیم، نه عدم اجتماع فرق می‌کند. من با عدم فرق منع اجتماع. حالا من می‌خواهم بگویم که منع ارتفاعم. شما می‌خواهید امتناع اجتماع را به امتناع ارتفاع برگردانید. می‌خواهید بگویید امتناع ارتفاع می‌شود مبدأ المعادی. خب فرق بیانش. الف و لا. کدام چیزی که قبول ندارد، نمی‌تواند کمک کند؟ سفت سفت. می‌توانید این را بگویید. دست شما را هم می‌بوسم. الف و لاالف هر دو با هم. هر دو با هم نمی‌شود. یک شی هم الف باشد، هم لاالف. آقای کریمی وجود خون تو رفت تو... جمعش باید بگوییم که از بودن الف، نبودن لاالف لازم می‌آید. رفعش را باید بگوییم. از نبودن لاالف لازم می‌آید. از نبودن بودن لاالف حاصل می‌شود. از نبودن الف. بله. از نبودن لاالف، بودن الف حاصل می‌شود. بله. اگر الف و لاالف رفع بشود، از رفع الف، وجود لاالف، و از رفع لاالف، وجود الف، و از رفع هر دو وجود هر دو لازم می‌آید که وجود هر دو می‌شود چی؟ اجتماع نقیضین. بوعلی کار می‌کند با این‌ها.
خب دیگر. از جمع، از بودن. از نبودن الف، نبودن لاالف حاصل می‌شود و از بودن لاالف، نبودن الف حاصل می‌شود که حالا از بودن هر دو، نبودن هر دو اثبات می‌شود. بدون اینکه به ارتفاع نقیض... یعنی اجتماع نقیضین ازش ارتفاع درآمد. از ارتفاع. از نبودن هر دو، بودن هر دو. آخرش. از رفع آن دو، وجود آنها که وجود نقیضین است، لازم می‌آید. از رفع. پس از دیدن هر دو، ما می‌گذاریم اینجا. از جمع هر دو، نبودن هر دو لازم. از بودن هر دو، نبودن هر دو لازم. تازه بله. خب شما حکم عدم از حکم چی آوردید؟ عدم خودش وجود دارد. عدم خودش وجود دارد. عدم چیست؟ عدم. نبودن وجودی. اصل که نبودنش می‌شود عدم. نه اینکه یک عدمی اصل است که نبودن آن عدم بشود وجود. شما از وجود پی به عدم می‌برید یا از عدم پی به وجود می‌برید؟ از وجود. از وجود عدم می‌فهمیم. وجود، عدم. در مقابل یک چیزی باشد دیگر. اضافه است. عدم یعنی وجود. عدم. یک چیزی. شما آن چیز را تو نداشته باشی. عدم معنا ندارد. چه چیزی؟ هیچ موجودی تو عالم. در ذکر چیست؟ خب معلوم است که این ذیل «شعا وجود» از نظر مرتبه‌ای با هم فرق دارد. بله. بله. یعنی این در پرتو وجود که عدم معنا پیدا می‌کند. عدم نداریم. شما عدم به من نشان بده. عدم کجاست؟ همان جایی که وجود نیست.
عدم الف و لاالف. من از لاالف می‌خواهم به الف برسم. چه جوری از لاالف به الف؟ همان جایی که دیگر هیچی نیست. همان جایی که لاالف نیست، الف است. نمی‌شود تصور. فرض ندارد. لاالف تصور کردی. از نبودن لاالف به الف می‌رسی. بله. آن در قیاس با همه. باریکلا. اول چی کار می‌کنی؟ اول یک وجود با یک عدم تصور می‌کنیم که تصور عدم وابسته به تصور چیست؟ تو خود مقام تصور این دو تا. من الف نباشد، شما داری می‌گویی لاالف. تو خودت تصور لاالف داری. الف را به من می‌گویی. لاعدم برای وجود. برای وجود آخر نمی‌شود فرض داشته باشد. برای اینکه عدم فرضش فقط در قیاس با وجود. عدم خودش وجودی نیست که بخواهد تصور بشود. چیزی تصور. هیچی ندارد. ماهیت هم ندارد. ماهیت فرع وجود است. خیلی خوب است. ال، لاال. لاالف. اصلاً تو خود لاالف، تصور الف خوابیده است. الف. هر چه الف نباشد، دیگر لاانسان «رالوماژیک». احسنت. می‌گویم آقا انسان. دیگر هر چه که انسان نبود، انسان. حالا من بگویم آقا، لاانسان. هر چه که لاانسان نبود، انسان می‌شود. لاانسان، لاانصاف. هر چه که انسان نبود، انسانی. اول بگو که من بگویم کجا نبود که انسان. درست است؟ الحمدلله. خوب است. خیلی خوب است این بحث‌ها. خیلی این‌ها خیلی ارزش دارد. تو بحث‌های کلامی. یک وقت‌هایی کار به یک جایی می‌رسد که شما با طرفتان ناچار می‌شوی که همین‌ها را بنشینی بحث. یعنی از بحث ولایت فقیه طرف یک جاهایی دارد یک گیرهایی می‌دهد که انگار تو اولیات اصلاً گیر است. طرف نمی‌تواند تصور کند. خیلی این‌ها مهم است. خیلی قیمتی. خدا خیر بدهد به شما.
بله. حالا ما آنجا می‌گفتیم چی؟ می‌گفت می‌جمله آخری که نتیجه گرفت چی بود؟ من این دو تا. از بودن هر دو، نبودن که ارتفاع نقیضین وابسته به اجتماع نقیضین. امتناع ارتفاع نقیضین وابسته به امتناع اجتماع نقیضین. ببینیم اینجا جواب نمی‌دهد. وابسته بخواهد باشد که وابسته نیست. اجتماع وابسته شد. ببینیم همه چیز ارتفاع وابسته به امتناع اتفاق. بین عدم و امتناع تفاوت. امتناع بگویید. عدم یعنی سلب بشود. امتناع یعنی اثبات نشود. امتناع اجتماع. امتناع اجتماع نقیضین وابسته به ارتفاع. خب پس بیا از عدم، از نبودن هر دو، بودن هر دو لازم است که همان فرد قبلی همان بود که تو بحث قبلی گفتیم از بودن هر دو، عدم اجتماعی الف باشد. نه لاالف. یعنی هم الف، هم ال. بودن هر دو لازم می‌آید. ولی اگر قرار باشد نه الف باشد، یعنی اگر قرار باشد هم الف باشد، هم لاال. نه الف اگر شما آن را بفهمید بر همین است. این اصل است. از امتناع ذهنتان درگیر می‌کند. بودن هر دو لازم نمی‌شود. از امتناع نبودن هر دو. نه از این لازم همان اصل را فرار کردن است. همان گونه که عدم فرع بر وجود است. وقتی اصل یعنی وجود؟ یک وجود غیریه. وجود غیری. وقتی می‌گوییم یک وجود اصلی داریم و دیگری به تبع آن اصل وجود می‌یابد. موضوع محمول را وقتی برمی‌داشتیم؟ چیز می‌کرد. توی تحصیلات قضایا که داشتیم از نبودن هر دو، بودن هر دو لازم می‌آید. از امتناع نبودن هر دو، امتناع بودن هزینه‌ها. این پایینی فرع. جابجایی‌هایی که انجام می‌دهد دیگر. ببین، الف و الف را وقتی می‌گوییم از اینی که نمی‌شود الف و لاالف با هم رفع بشوند، این لازم است. دست بگیریم صحبت من درست است. اصل بحث اگر در عرضش بشود، حرف شما درست است. اگر در طولش باشد، این است که بنده عرض کردم عدم در عرض... ببینید، عدم در عرض وجود هست، ولی تصور عدم در طول تصور وجود است. آها. همان‌طور که تصور لاانسان فرع بر تصور انسان است. انسان ماژیک. ویلا انسان. من انسان تصور کنم، دیگر هر آن چه که این انسان نیست را می‌گویم لاانسان. من وجود تصور کنم، هر آن چه که وجود نیست را می‌گویم عدم. خب پس این می‌شود اصل. وجود، تصور وجود می‌شود اصل برای تصور عدم.
پس وقتی تصور وجود اصل شد، اجتماع که امر وجودی است، اصل می‌شود بر ارتفاع که یک امر عدمی است. الان ما موضوع محمولمان را وقتی برمی‌داشتیم منفی می‌کردیم، چی شد؟ چی ساخته بودیم؟ عکس نقیض. عکس موسوی منظورتان است؟ یک جدول داشتیم آقای کریمی. تو این کتاب هم بود. من به نظرم بحث تمام شد. تمام شد. حالا باز می‌خواهیم بعد جلسه بنشینیم یک خورده روش بحث بکنیم که حالا من بخوانم یک خورده اینجا هم یکم توضیحات داده‌اند که مسئله حل می‌شود. اما خیلی مهم است فرمایش حضرت‌عالی که ما استفاده کردیم. ما از بحث استقبال می‌کنیم. هیچ هراسی از بحث نداریم. پیش هم دلخور نمی‌شویم. دیگر روحیه ما را شما می‌شناسید دیگر. من واقعاً خوشم می‌آید. یعنی تو بحث خیلی نکات حل می‌شود، ریزه کاری. خودم عاشق بحث. و اما امتناع اجتماع نقیضین. خیلی این جمله مهم است. چرا اجتماع نقیضین ممتنع است؟. حکم غیرقابل استدلال است. به اینجا که می‌رسیم دیگر استدلال. اجتماع نقیضین استقلال. حتی استدلال از ارتفاع نقیضین هم نمی‌شود برایش آورد. غیرقابل استدلال است. خودش مبناست. حتی برای چون گفتیم ارتفاع نقیضین استدلالش را از چی گرفته است؟ از امتناع اجتماع نقیضین. اگر بخواهد این هم استدلالش را از او بگیرد که چی می‌شود؟ دور می‌شود. روشن شد؟ گفتی. دیروز گفتی دو تا کتاب استاد حیدری گذاشتم. تمام بشود بگو. آن هم همین باشد. تو امور خارجی. این دیگر دور نیست. اصلاً دور نیست. دور است. درست است. بله. دور نیست. احسنت. دور همین که بگوییم این همان است و در عین حال آن هم همان است. ولو با چند واسطه. الف ب است. ب جیم. از جیم دال است. دال الف است. بله. این دو تا چیز است که این وابسته به آن است و آن وابسته به این است. نه اینکه این همان است و آن همان است. تو امور اعتباری و امور وابسته به هم، وجود ربطی وقتی دارند، مفصل بحث بکنیم، آنجا این بحث دور پیش نمی‌آید. چون این یک وجودی است که وابسته به آن است، آن هم یک وجودی است که وابسته به این است، بردار نیست. چرا استدلال برایش بیاورید؟ با هر چه بخواهیم استدلال بیاوریم، باید حتی ارتفاع نقیضین هم استدلالی که براش می‌آوردین، چی را می‌پذیرفتین که استدلال اجتماعی امتناع پذیرفتین؟ علت‌بردار نیست. یعنی من اگر بخواهم بگویم اجتماع نقیضین محال است به‌خاطر اینکه ارتفاع نقیضین محال است... شما که قبلاً گفتی امتناع، پس پایت را سفت کردی روی اجتماع نقیضین، بعد آمدی زیر آب ارتفاع. خودش برای اثبات خودش استفاده می‌کند. تصورش مثل شکل اول که از خودش برای خودش استفاده می‌کردی، به‌خاطر همین شد اولی. این هم باز همین می‌شود. یعنی وقتی بخواهیم بکنیم، می‌آییم از خودش. یعنی الان اینجا از خودش برای خودش استفاده می‌کند. درست؟ چون از خودش برای خودش استفاده می‌کند، من یک جمله ابوعلی هم بخوانم و سایر مطالب ان‌شاءالله در جلسه بعد.
ابن‌سینا بیانی به عنوان تنبیه در مورد اولی بودن این قضیه دارد و آن این است که اگر اجتماع نقیضین در یک مورد اتفاق بیفتد، تمام هستی در هم فرومی‌ریزد. در الهیات شفا، صفحه ۶۷. می‌گوید می‌گوید: یک مورد شما اگر پیدا بکنید که اجتماع نقیضین شده، این همه هستی، همه عالم. بنای‌شان این است که اجتماع نقیضین نیست. نقیض. بیان مطلب اینکه حالا توضیح می‌دهند. اگر در موردی الف و لاالف جمع بشن. توضیح. اگر یک جا، همین که شما پاپی‌اش. اگر یک جا الف و لاالف با هم جمع بشن، چون الف مصداق خاصی دارد، تمامی اشیایی که غیر از الف هستند، مصداق لاالف خواهند بود. بنابراین لاالف هر آن چه را که جز الف است، یعنی آسمان‌ها و زمین، جانداران و بی‌جان‌ها، امور ثابت، متحرک به هر موجود دیگری را دربرمی‌گیرد. و چون بنابر فرض در اثر اجتماع الف و لاالف، لاالف عین الف است، همه جهان عین الف و در نتیجه عین یکدیگر خواهند بود. یعنی آب عین آتش و عسل عین زهر و وجود عین ممکن و قدیم عین حادث و مجرد عین مادی و محال عین واجب می‌شود. جمله بوعلی را داریم توضیح می‌دهیم چرا می‌گوید همه عالم به هم می‌ریزد. الف و لاالف شما گفتین این الف، الاالف نیست دیگر. این آب است. مائده. یعنی لا ماء نیست. جمع بشن. یعنی آتش که لا ماء است. آتش. ولی ماء هم که ماء است. سنگ است ولی آب است. آب است ولی سنگ است. انسان بعد ولی خداست. خداست ولی انسان است. می‌گویم ممکن و واجب. این‌ها نقیض هم است. ممکن الوجود، واجب الوجود. یک جا شما اجتماع نقیضین اگر داشته باشید، اینجا هم باید درست بشود. یک جای عالم شما نقیضین اثبات بشود. یعنی ممکن الوجود یکی. خیلی بیان خوبی بود. باید توجه داشت که این بیان ابن‌سینا در مورد تناقض مفردات است، نه در تناقض قضایا. زیرا در تناقض قضایا محور خاصی وجود دارد. مثلاً وقتی گفته می‌شود درخت مثمر است، نقیض آن قضیه چیست؟ درخت مثمرش می‌شود چی؟ درخت مثمر نیست. یعنی محور نفی و اثبات در این دو قضیه تنها درخت است. در نتیجه در اینجا همه اشیا مصداق از برای نقیض درخت مثمر نیستند. پس نباید تناقض مفرد را با تناقض قضایا اشتباه کرد. ببینید، آنجا یک شی داشتیم با هر آن چه غیر از او بود. اینجا دیگر این جوری تو قضیه شی نیست با هر آن چه. یک حکم برای یک شی با یک نقیض با یک حکم نقیضی. درست.
بیان دیگری که در اولی بودن استحاله اجتماع نقیضین گفته می‌شود، این است که اگر استحاله آن اولیه به ذات نباشد، نیاز به استدلال خواهد داشت و اگر بخواهیم آن را با استدلال ثابت کنیم، قبل از ورود به استدلال، وجود استدلال و نقیض آن، یعنی استدلال و همچنین وجود مستدل و نقیض آن، یعنی عدم مستدل، «اول کلام» است. و این به معنای سلب اعتماد از استدلال در نتیجه سقوط در وادی سفسطه است. من اول اجتماع نقیضین را می‌خواهم برای شما استدلال بیاورم. با ... استدلال بیاور. شما بگو خودت وجودی. یعنی عدم نیستی. یعنی چی استدلال؟ بیا که شما وجودی و عدم نیست. استدلال دارد. استدلال ندارد. وقتی وجود خود شما و عدم نبودن خود شما، خود استدلال است. استدلال یعنی چی؟ استدلال یعنی لااستدلال؟ استدلال یعنی عدم لااستدلال؟ لااستدلال یعنی عدم استدلال؟ من باید اول استدلال را تصور کنم، لااستدلال تصور کنه. شما وقتی می‌گویی استدلال، یعنی اول وجود استدلال را قبول کردی در برابر عدم استدلال. یک وجود عدم سفت شده.
خلاصه، قبل از استدلال پاک به وجود عدم که بند شد. من می‌گویم وجود قبل از استدلال. یعنی استدلال و استدلال با هم جمع. یعنی بودن، نبودن خود شما که مستدلی، با هم جمع می‌شود. شما الان هستی یا نیستی؟ هستی یا نیستی؟ می‌توانی باشی، نباشی؟ من الان فرض می‌کنم تو نیستی. خیلی به درد می‌خورد ها. یعنی مخصوصاً کسانی که خیلی مغالطه می‌کنند این جور جاها می‌شود پدرشان را درآورد. هستی یا نیستی؟ هستی، نیستی با هم جمع می‌شود. لاالف و لاالف بخواهند با هم نباشند، آخرش می‌شود الف و لاالف با هم باشند. چه جوری برگرداندند به اجتماع نقیضین؟ این دیگر حرفه‌ای باید باشد. انسان فکر کرده باشی که وقتی اون می‌آید جلو، خود مسئله حق و باطل. این‌ها نقیض هم است دیگر. حق و باطل نقیض از سنخ وجود و عدم است. شما می‌گویی که علی بر حق است. زبیر. یعنی من هستم در این حال نیستم. حق و باطل. یعنی هم وجود، هم عدم. خیلی استدلال خوبی. اولیات را شما داری. این دو تا جفتشان اینجا بهشت است، ولی اشتباه چیز کرد. خب. یعنی که با اینکه الان وجود و عدم ضد هم است، ولی من هم هستم و هم نیستم.
بهمنیار بیان ظریفی در کتاب «التحصیل» درباره مبدأ عدم تناقض دارد. وی می‌گوید: «همان‌گونه که در جهان خارج ذات اقدس الله مقوّم و سر سلسله همه حقایق است، به گونه‌ای که اگر واجب تعالی نباشد، عالم نیز نخواهد بود.» در شناخت اشیا نیز استحاله اجتماع نقیضین که همان مبدأ المبادی است، سلسله شناخت‌ها. توی عالم مبدأ حقایق کیست؟ توی معارف مبدأ معرفت‌ها و شناخت‌ها چیست؟ مبدأ المبادی است که آن چیست؟ امتناع اجتماع نقیضین. همه چی به اینجا برمی‌گردد. خیلی قشنگ. یعنی اگر از این مسئله، یعنی اگر از این مسئله دست برداشته شود، تمام شناخت‌ها فرومی‌ریزند. هیچ معرفتی دیگر نمی‌شود پیدا کرد. هرکی هم هر جایی می‌لنگد، باید یک جوری برش گرداند اینجا. ببین، تو اینجا می‌لنگی. این را پذیرفتی که اینجا داری می‌لنگی. به همین دلیل است که از این قضایا به عنوان «احق العقاویل» یاد می‌شود. بهترین اقاویل. آخر می‌بینی هیچ راهی نداری برای اینکه با کسی بحث بکنی و بزنی تو این بحث وجود، عدم و بحث اجتماع نقیضین. لذا تو فلسفه را این همه فلسفه دست به وجود. پس وجود دو تا وجود داریم. پس باید دو تا عدم داشته باشیم. وقتی یک وجود داریم، پس همه یک وجود. در تشکیکش بحث نیست. یک وجود می‌تواند ذرات چند تا باشد. در تعددش. تعدد غیر از تشکیک است. اگر چند تا باشد. حالا ان‌شاءالله بقیه‌اش. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00