‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اولیّات را بیان کردیم. حضرت استاد آیتالله جوادی آملی اشارهای کردند. فطریات، قضایای روشنی هستند که ثبوتِ محمول برای موضوع در آنها نیازمند به دلیل است. خب، اولیّات اصلاً دلیل نمیخواست؛ چه درونی، چه بیرونی. فطریات دلیل میخواهد؟ چرا دلیل دست؟ پس قضایای اولی دلیل نمیخواست، چه از بیرون و چه از درون. قضایای فطری دلیل میخواهد ولی از بیرون نه، از درون. فطری نیازمند دلیل است. آها، دلیل در ذهن موجود است؛ در کنار قضیه و همراه با آن در ذهن موجود است.
شدت روشنی و بداهت برخی از این قضایا موجب شده تا بسیاری از قضایای فطری، از جمله اولیّات شمرده شوند. بعضی اولی، حالا که قضیه اولی قضیهای است که بینیاز از دلیل بوده، بلکه اقامه دلیل برای آن ممکن نباشد. اولیّات، بنابراین، روشنی و بداهت قضیه، هرچند که منجر به خفای احتیاج آن به دلیل شود، موجب اولی بودن قضیه نمیگردد، دلیل دارد. اولی دلیلبردار نیست، فطریها دلیلبردار هستند. دلیلشان خیلی شفاف است، زیرا چنین قضیهای نیازمند به دلیل است، اولاً؛ و استدلال بر آن ممکن است، ثانیاً.
بعضی از قضایای فطری که در زمره اولیّات شمرده شدند، عبارتاند از: «بطلان دور». خیلی خوب است این. دور مانده بودیم کجایی که میخواهد حل بکند؟ بطلان دور، از جمله چیست؟ فطری است. بطلان دور، دلیلبردار هست یا نیست؟ دلیلبردار، ولی دلیلش در خودش است؛ از اولیّات. بطلان دور از اولیّات است؟ ایشان میفرماید نیست، از فطریّات است.
«ضروری بودن ثبوت هر شیء برای خود». هر چیزی خودش است. هر چیزی خودشه. ثبوت هر چیزی برای خودش. آب، آب است. یعنی آب آتش نیست. آب، آب است. دلیلبردار نیست که آب آب است؟ یا دلیل دارد ولی دلیلش در خودش است؟ دلیلش در ذهنش است. به نظر میآید از اولیّات باشد ولی از فطریّات است.
«محال بودن سلب هر شیء از نفس خود». سلب هر شیء از نفس خود. آب، در عین حالی که آب است، محال است که آب نباشد. از نفس، «بزرگتر بودن کل از جزء». از اولیّات است یا از فطریّات؟ ایشان میفرماید از فطریّات است. در صورتی که هیچکدام قضیه اولی نیستند، زیرا اینگونه از قضایا نیز مانند دیگر قضایای فطری، محتاج به استدلال و دلیل هستند.
محال بودن دور این است که دور منجر به تقدم شیء بر نفس خود یا تأخر شیء از نفس خود میشود. دور یعنی چی؟ یعنی یک چیزی از خودش مقدم باشد یا یک چیزی مؤخر از خودش باشد. مقدم بودن من از خودم یعنی چی؟ قبل از اینکه باشم بودم؟ تأخر شیء از خودش یعنی چی؟ یعنی من بعد از اینکه بودم شدم؟ وقتی که بودم بودم دیگر، نه قبلش نه بعدش. من اول بودم، بعداً شدم؟ من اصلاً قبل از اینکه بودم، شدم؟ جفتش باحال است. دور هم واسه همین شما میگویید «الف ب است، ب جیم، الف است، الف ب...». نه لزوماً این شکلی نیست. دور دو نوع است: صریح و مضمر و چه و فلان. «الف ب است، ب جیم، و جیم دال. جیم الف است، یعنی الف جیم است، یعنی الف قبل از اینکه الف باشه جیم بوده؟ یا این بوده؟ یا الف بعد از اینکه الف بوده جیم بوده؟ الف، الف نبوده؟» درست؟ و هر دوی آنها مستلزم اجتماع نقیضین است، زیرا لازمه آن، یا شیء در حال معدوم بودن موجود است. تقدم شیء بر خودش یعنی من وقتی که معدوم بودم، موجود بودم؟ موجود بودم، معدوم بودم؟ تقدم شیء بر خودش. من قبل از اینکه وجود داشته باشم ایشان را بله. ریشه اصلی این اجتماع نقیضین دلیلش است، ولی در خودش است. دلیل دارد. دلیل، یه دلیل اولی تویش است. همین که دلیل اولی تویش میآید، پس دیگر اولی نیست. یک تکه اولی تویش است. وقتی یک تکه، پس این دور مُحال است. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه یا تقدم شیء میآید بر خودش یا تأخر شیء میآید بر خودش. هر دو تا هم اشتباه است. یعنی وجود و عدم باید با همدیگر باشند.
روشن است بله. آقا جان، فرض بکنیم فقط یه دونه اولین اشتباه است. حالا چرا میگوییم ثبوت هر شیء برای نفس خود ضروری است، دلیلش این است که و سلب شیء از نفس خودش مُحال است. «آب، آب است». به ضرورت، آب مُحال است که هم آب باشد و هم آب نباشد. به ضرورت، که در صورت ضروری نبودن ثبوت شیء برای نفس خود یا در صورت امکان سلب شیء از نفس خود، رفع نقیضین و جمع نقیضین لازم میآید.
دلیل بزرگتر بودن کل از جزء. چرا کل از جزء بزرگتر است؟ یه بحثی شد که همه چیز نسبی است و اینها. من گفتم که آقا، کل از جزء بزرگتر است یا نه. اینها به درد میخورد. فن دستش باشد، بلد است کجا را بزند که همه افکار طرف یک دفعه چهارچوبش بشکند. روی بزرگتر بودن کل از جزء، اکثر مغالطهها و انحرافات فکری تهشان که اشتباه درمیآید، فضای سیاسی را ببینید. میگوید آقا آمریکا زورگو است، ولی به ما وعده کرده که ما آمریکا را قابل اعتماد نمیدانیم، ولی به ما وعده کرده که تحریمها را بردارد.
اصلش را که نه. هیچکس تا حالا انقدر دیگر، من که واقعاً از مجانین باشد. صوت خطابه بوده دیگر. حالا نغمه عمو به قصد دیگری گفته «أقیلونی»، میگوید با من مدارا کنید. بالاخره من هم معصوم نیستم. اشتباهات دارم. شیطان هم با من است. اصلاً حرفش یک چیز دیگر است. خطابهای است. از من توقع نداشته باشید کار درست و کار معصومانه و فلان. بعداً هرچی سوتی دیدید ندید بگیرید. بالاخره خودتان انتخاب کردید، ملتزم باشید به این انتخاب که خودتان کردید. «أقیلونی و یمنتو». فیسر. اگر راست رفتم، چپم کنید. اگر چپ رفتم، راستم. چپ و راست رفتم، درست است. حرف بیعقل نیستش که بیاید بگوید آقا من، من خیلی... خودتان رأی دادید، انتخاب نکردید. منتظر باشید به همین رأی که شکسته، خوب انتخاب شده. غرور نیست. رئیس دانشگاهت اگر بیاید بگوید که من هیچ عرضهای ندارم دانشجو، هر جا گند زدم درستش کنید! شما چی میگویی؟ آدم سالم بیا. یا میگوید عجب آدم متواضعی! انتخاب الحمدلله شیعه.
دلیل بزرگتر بودن کل از جزء این است که اگر کل بزرگتر از جزء نباشد - حالا به ظاهر که شیعه شد - اگر کل بزرگتر از جزء نباشد، جمع نقیضین لازم میآید. یعنی کل در عین اینکه کل است، جزء در این است که جزء است. زیرا کل عبارت است از جزء و جزئی دیگر. و اگر کل مساوی جزء بوده و بزرگتر از آن نباشد، معلوم میشود که وجود جزئی دیگر با عدم آن یکسان است. و چون وجود با عدم یکسان نمیشود، یعنی چون جمع وجود و عدم مستحیل است، پس یقیناً آن جزء دیگر در جزء اول نبوده و در کل هست. اثر خود را خواهد داشت. و چون مجموع جزء دیگر با جزء اول بزرگتر از جزء اول هستند، کل هم بزرگتر از جزء اول است.
مثالی که برای قضیه فطری رایج است، تساوی حاصل ضرب عدد ۲ در عدد ۲ با ۴ است. آها، ۴ زوج است. زوج یعنی قابل تقسیم بر ۲. دو تا دو میشود. پس چهار زوج است. این قضیه نیز اولی نیست، چون استدلالپذیر است. چون همین الان دلیل آوردیم. ۴ زوج است. دلیل آوردیم. پس اولی نیست. شما دلیل میخواهید. فطریها دلیل میخواهد. وقتی دلیل نخواهد، میشود اولی. و دلیل آن این است که اگر عدد ۲ روی عدد ۲ دیگر به نحو ضرب یا جمع بیاید، و اثر آمدن و نیامدن آن عدد ۲، یعنی وجود و عدم آن، مساوی خواهد بود. ۲ ضربدر ۲، ۴ میشود یا نمیشود؟ شما بگویید: ۴. نمیشود بگویم: ۳. دو تا، دو تا آمد یا نیامد؟ اگر آمد که دو تا وجود با دو تا وجود دیگر میشود چند تا؟ اگر نیامد که یعنی هم آمد هم نیامد. بدیهی است. لسان علمیاش این است. اجتماع نقیضین است و این به معنای جمع نقیضین است که مُحال است.
از آنچه گذشت واضح شد که قضیه فطری، برخلاف قضیه اولی که قابل استدلال نیست، قضیهای است که گرچه روشن و آشکار است، به نحوی که گاه به دلیل شدت روشنی اولی مینماید، لکن با تأمل عقلی معلوم میشود که امکان استدلال برای آن وجود داشته، بلکه نیاز به استدلال است. اصلاً نیاز به استدلال دارد، نه تنها استدلالپذیر، بلکه نیاز به استدلال دارد. چرا ۴ زوج است؟ شما دلیل از بیرون فطریات را به دلیل آنکه قضایایی هستند که قیاسات آنها همراه با آنهاست، قضایای فطریه القیاس و یا قضایا قیاساتها معها نیز میگویند.
سوّمیاش حسی است. برای امتیاز قضایای حسی از دیگر قضایا باید گفت: قضایای اولیّات، قضایایی هستند که نه دلیل میخواهند و نه امکان اقامه دلیل بر آنها وجود دارد. فطری دلیل میخواست ولی از درون. حسیات، قضایای فطری، گرچه نیازمند دلیل هستند، لکن دلیل آنها همراه آنها موجود است. اما حسیات و قضایای یقینی دیگری که از این پس مطرح میشود، دیگر بعد از... یعنی اولی دلیل نمیخواهد، نه از بیرون نه از درون. فطریه دلیل میخواهد از درون و نه از بیرون. بقیه این چهار تا، یکی دیگر که میگوییم دلیل میخواهد هم از بیرون. محسوسات بیشتر دلیلشان از بیرون است دیگر. حالا درون هم میخواهد که آن را تحلیل بکند.
اما حسیات و قضایای دیگری که از این پس مطرح میشود، قضایایی هستند که نیازمند به دلیل بوده و دلیل آنها خارج از آنهاست. حسیات، قضایایی هستند که دلیل خارجی آنها، دلیلی حسی است. به عنوان مثال، وقتی گفته میشود: «آتش گرم است»، ثبوت گرما برای آتش نه از قبیل اجتماع نقیضین است تا بینیاز از دلیل باشد، نه از قبیل بزرگتر بودن کل از جزء است که گرچه محتاج به دلیل است، نیازمند دلیل خارجی نیست، بلکه نیازمند دلیل حسی است. باید لمس کرد. اگر آتش گرم نباشد، مگر اینکه در حس شما این نمیشود که در عین حالی که حس شما دارد به شما میگوید گرماست، شما بگویید در حالی که حس من دارد به من میگوید گرما، سرماست! اینجوری برگردید. ولی خود قضیه، قضیهای نیست که اشتباه تویش باشد. از قبیل کل بزرگتر از جزء هم نیست. چرا؟ چون آن استدلالش، این استدلالش بیرونی است، درونی نیست. شما بگویید من خودم مینشینم فکر میکنم حلش میکنم که آتش گرم است.
یا مغالطات است که ما یک سری قضایایی که بیرونی است را درونی میکنیم و قضایای درونی را بیرونی میکنیم تا بینیاز از... بلکه نیازمند دلیل حسی است. یعنی تا انسان آتش را احساس نکند، یقین به وجود حرارت آن پیدا نمیکند. مگر اینکه قوای حسیش ضعیف باشد. دست، لمس گرما، البته محصول حس همانگونه که قبلاً گذشت همیشه مفرد بوده و هیچگاه حس عهدهدار تصدیق نمیشود. حس تصدیق نمیکند ها! نفس تصدیق میکند. هیچوقت تصدیق کار نه قضیه است نه حس. همیشه کار نفس است. از اینرو هرگز کار وی موصوف به خطا یا صواب نیز نمیگردد.
حس، پس از یک سری کارهای فیزیکی، دریافت خود را تحویل ذهن میدهد و ذهن و آنچه که از طریق حس دریافت و جذب پیدا میکند، حس صورت میدهد، یعنی به قوه خیال، به قوه وهم. قوه وهم و خیال هم به قوه عاقله، به نفس. نفس یعنی ما فاصله حس نیستیم. حس میدهد به قوای دراکه و خیال و عقل و نفس را قانع میکند. تصوّرآور، تصدیقآور. این هم خیلی مهم است. لکن ذهن در امانتی که از حس دریافت داشته، تصرف کرده و برخی از قیود آن را اعتبار نمیکند. این داغ است، درست نیست. احسنت. نفس من میگوید این داغ است. بحثهای عمیق فلسفی و عرفانی اینجا دیگر داریم. عرفانی. صندوق نفس به این نتیجه رسید. تجربیات بر روی حفظیات. احسنت. مثلاً ستارهای را که از دور به صورتی کوچک مشاهده کرده است، بدون لحاظ فاصله ستاره از زمین، همان محسوس را مورد توجه قرار داده و میگوید ستاره کوچک است. و حال آنکه اگر تمام قیودی که حس همراه خود دارد مورد توجه ذهن باشد، گفته میشود ستاره از فاصله دور کوچک دیده میشود، نه اینکه ستاره فینفسه کوچک باشد. یعنی قوه خیال دارد تصرف میکند در حس. حس دارد میبیند. حس دارد یک چیزی را از دور میبیند. این حس دیگر کوچکی و بزرگی را نمیتواند اینجا لحاظ بکند، چون یک چیزی دور است. باید هرچی نزدیکتر بشود، برای این حس فرق میکند. نزدیک و دور اینجا قوه خیال دارد میگوید: اونی که دیدی اون کوچک بود، یا قوه خیال میگوید: این به نسبت اون کوچک است. این ستاره نسبت به اون ماه، این دیگر کار حس نیست. نسبتسنجی کار حس نیست. پس اینجا میگوییم کوچک است. در واقع حس نگفت کوچک است. حس صورت را داد بعد ذهن روش یه فرآوری داشت، آن را داد به نفس. نفس میگوید: این کوچک است، اون بزرگ است. این روشن است، اون تاریک است. هیچ چیزی از محسوسات نفس انتقال پیدا... وهم و خیال. خیال صور جزئی است و معانی جزئی است. مثلاً صورت پدر، صورت مادر، این را خیال میدهد. محبت پدر، محبت مادر، این را وهم میدهد. من با حس الان پدرم برایم شیرینی آورد و گرفتم و حس من دید که پدرم آورد. پدرم لبخند زد. لبخند پدرم را حس من در حس بینایی. ولی این لبخند را چی گرفت؟ از حس بینایی، خیال و وهم و خیال صورتش را گرفت و معنایش را گرفت و داد به نفس. تصدیق کرد. گفت: پدر مهربان است. پدر نامهربان است. این پدر نامهربان است. چرا؟ چون اخم کرد. اخم را که چشم، چشم نمیگوید آن مهربان است. چشم فقط چه چیزی را برد؟ «القلب مصف البصر». حالا تعابیر امیرالمؤمنین. اینجا دیگر در قرآن نهجالبلاغه تعابیر بلند. چشم دیدهبان قلب است. تصویرگر صورتساز. تصویر را میگیرد، میآورد تحویل عقل میدهد. حالا آنجا عقل هم اعم از وهم و خیال همه اینها، یعنی قوه ادراکه.
بنابراین، حکم تصدیق خطا نتیجه دخالت نابجای ذهن است، نه حس. چرا؟ وقتی انسان یک چیزی میبیند، این خود خطای چشم، خطای چشم یا خطای ذهن است. خطای چشم غلط است. خطای دید نباید بگوییم. خطای ذهن، خطای قوه خیال. قوه خیال خطا میکند. لذا این خطای دید، خطای دید. توپی دارد میرود پایین، توپ دارد میرود بالا. من دارم، اگر خواستید یک وقتی میآورم. خیلی جالب است. پنج تا شاهراه این دارد میآید پایین، بالای پنج تا شاهراه وایمیایستد. درست شد؟ یا مثلاً خطای دیدمان این پرسپکتیو میگویند. مغالطه دیدی؟ این پرسپکتیو ما چهجوری میبینیم؟ یک جاده را از دو طرف جاده تمام میشود، موازی تمام میشود، تهش از دور که نگاه میکنی. آها. حالا بحث که معصوم هم کسی که قوه خیالش معصوم است. خب، هیچ خطایی در راه ندارد. آقا خطای دید، خطای دید نیست. خطای خیال است. نکته مهمی بود ها.
البته باید توجه داشت که آنچه از طریق حس حاصل میشود، مستقیماً موجب نمیگردد تا ذهن به آن یقین پیدا کند، بلکه مشاهده امور خارجی موجب جزم به آن میشود و برای آنکه جزم منجر به یقین گردد، نیاز به قیاس و استدلال است. پس شما اول میبینید یا هر حسی، حس میآید میدهد به قوه خیال و وهم و همه اینها یا به عقل مستقیم به عقل میدهد. به عقل هم که میدهد سریع یقین نمیآید ها. به عقل میدهد، سریع نفس یقین پیدا نمیکند. عقل جزم میدهد. ببینید این کارخانه همه با هم فعالیت دارد. یک دور میدهد دست عقل. عقل یک مهر میزند. عقل مهر یقین میزند یا مهر جزم میزند؟ عقل مهر جزم میزند. نفس مهر یقین میزند. عقل غیر از نفس است. عقل یک قوهای از قوای نفس است. عقل قوهای از قوه نفسی است که حالا فرماندهی دارد. جزم را کی انجام میدهد؟ عقل. یقین را کی انجام میدهد؟ نفس. از اضطراب درمیآید، از قلق درمیآید. حالا برای آنکه جزم منجر به یقین بشود، چی میخواهد؟ جزم به یقین ختم بشود، استدلال میخواهد، قیاس میخواهد، یا استدلال. اینها اینقدر در فلسفه به درد میخورد این حرفها.
و چون قضیه جزمی که از طریق حس به دست میآید، همواره به دلیل تقیید به امور محسوس، قضیه جزئی است. شما کلی ورزش کردید. شما دستشویی بخاری گذاشتید. از کجا مینویسی که هر بخاری میسوزاند؟ بررسی تجربه هم نیست ها آقای دکتر. در تجربیات تکرر مشاهده دارید. بچه یک بار دست به بخاری مشاهده درست است یا نه؟ چی شد؟ از این قضیه جزئی به یک حکم کلی رسید. قضیه جزئی است دیگر: این بخاری سوزان. بعد استدلال میآورد: بخاری سوزاننده است. و در هیچ استدلال و قیاسی به دو قضیه جزئی نمیشود اعتماد کرد. از اینرو، حداقل یکی از دو مقدمه قیاس باید کلی باشد. اصلاً در قیاس، چی داشتیم؟ مطلق قیاس، مطلق قیاس کلی. یکیاش باید کلی باشد. درست است؟ این آتش، این بخاری، این چای، این لیوان. اینها همه قضیه جزئی است. لیوان. از کجا میدانی که لیوان، این حرارت مال لیوان بود یا مال چای بود؟ جزم لیوان. حکم کلی رسیدی که میسوزاند. چای سوزاننده. بابا چای میسوزاند ها. شما از کجا فهمیدی همه چایهای عالم استقلال تام گردید؟ هر جا چای بود شما رفتی هم زدید، به همه چای سوختید. هرجا هم که چای است که جزئی است، شما چه حکمی کلی برداشت کردید؟ روش بحث ببینیم. اینها دیگر در منطق مظفر نیست ها. این فرق بحث اینهاست، متفاوت میکند از آن بحث.
این حس تحویل عقل میدهد. عقل دارد روی این کار میکند. عقل جزم را تبدیل به یقین میکند. این است که شما سوختید، این جزم بود نسبت به یک قضیه. خود عقل این جزئی را کلی میکند. آها. یعنی هرگز از طریق حس به تنهایی و بدون دخالت ذهن نمیتوان به یقین رسید، بلکه پس از آنکه به واسطه حس قضیه جزئی حاصل شد، نیاز به قضیه کلیه یقینی است تا با انضمام به قضیه جزئی امکان تحصیل یقین فراهم گردد. این قضیه کلی که وسیله تحصیل یقین به امور محسوس است، به دلیل کلی بودن، همانگونه که اشاره شد، هرگز از طریق حس به دست نمیآید، زیرا آنچه که احساس میشود، جزئی است. قضیه کلی که واسطه یقین به محسوسات است، همان مبدأ عدم تناقض است. با چی شما به کلی رسیدی؟ با حکم امتناع اجتماع نقیضین.
نکته مهمی که خیلی ذهن قوی میخواهد، کسی اینجور بحث فلسفه را نه گاز زده، خورده، تفالههایش را هم تف کرده. واقعاً ایشان ابرفلسوفی است. واقعاً قلب ایشان در بحثهای فلسفی ناشناخته مانده. حالا باز زود کسی مفهومگیری نکند. پس هرچه هم در سیاستشان میگویند نه نوکر ایشان در فلسفه در تفسیر، همان رشتهای است که ایشان متبحر است. و بله، حرفشان هم مبتلا به آنی است که آدم بفهمد دیگر. نه اینکه حالا هرچه بگوید دیگر. وقتی مراجعه میکنی، همین است. ولو گاهی در موارد سیاسی ممکن است که مثلاً آنها دیگر بحثهای جزئی است، آنها نباید دخالت کنند.
نکته مهمی که در اینجا باید به آن پرداخت این است که صورت قیاسی که میخواهیم با استفاده از آن قیاس، یقین به امری محسوس پیدا کنیم، به صورت قیاس استثنایی باشد. اینجا قیاس هم در محسوسات، از محسوسات. قیاسی که گرفته میشود که نفس یقین پیدا کند، آن قیاسی که روی محسوسات صورت میگیرد چه نوع قیاسی است؟ استثنایی. استقرایی کاربرد ندارد اینجا در محسوسات، روی محسوسات. نه هرجایی. نفس وقتی میخواهد یقین پیدا بکند نسبت به امر محسوس، فقط با قیاس استثنایی است که قانع میشود. اگر خیلی از مغالطهها در قیاس استثنایی است دیگر. همیشه وقتی میگوید ماده قیاس، سریع نرویم سراغ قیاس اقترانی. شناخت ماده قیاس در قیاس. بگذار از این جهت استدلال و قیاس را میشود درستش کرد. یک گیری که قبلاً داشتیم میگفتیم آقا قیاس اگر باشد یک وقتهایی اصلاً قیاس نیست، استدلال است. نه، استدلال شما اگر به نفع قیاس استثنایی بنویسی، درست است. قیاس میشود. نظر این کسانی که میگویند قیاس، اینها مبادی قیاس است. نه مبادی استدلال، قیاس استثنایی. یا اگر، اگر مذاکره چیز بدی بود، امام حسین در کربلا انجام نمیداد. امام حسین در کربلا مذاکره کرد. «شبکه لفظ مذاکره». امام حسین به معنای مواجهه است، مکالمه است. مذاکره شما به معنای بدهبستان است. مثالهای سیاسی هم میزنیم که آقای دکتر سرحال بشود.
«شرط یقینی بودن نتیجه قیاس اقترانی این است که هر دو مقدمه آن یقینی باشد». اینجا ایشان میفهمند که در قیاس اقترانی، نتیجهبخش بودن قیاس اقترانی. «موتور استدلال غیرمباشر هم استفاده میکنیم». استدلال غیرمباشر، عکس مستویاش را استفاده میکنیم. میشود قضیه استدلالیمان. یعنی نتیجه چیست؟ عکس مستوی یک قضیه ساده استدلال ما صرفاً غیرمباشر. یعنی اصلاً قیاس در آن دخیل نیست. بگذار باز آن قضیه میماند. حالا به هر حال، حالا اینجا در قیاس. چرا در محسوسات باید استثنایی باشد؟ چون شرط نتیجهبخش بودن قیاس اقترانی چیست؟ مقدماتش یقینی باشد. یقینی باشد. اینجا ما چی داریم؟ «و حال آنکه در قیاس که با استفاده از قضایای حسی انجام میدهیم، یکی از دو مقدمه آن، یعنی آن مقدمه که از طریق حس تحصیل شده است، یقینی نبوده بلکه فقط جزمی است». جذب است. ولی عقیم فرآیند انجام میدهد که جزم تبدیل به یقین کند. فرآیند از جزم تا یقین چی وسطش میخواهد؟ استدلال میخواهد. در این استدلال دارد چی میگیرد که ببرد یقین تولید کند؟ جزم میگیرد. پس ما در مادهمان قضیه جزمی داریم. قضایای حاصل میشود. یقین بدم حاصل میشود. الان جزم الان که جزم داریم پس یقین نداریم. وقتی یقین نداشتیم پس قیاس اقترانی معنا ندارد. استثنایی روشن است. جزم، یقین. یقین وقتی که نفس اطمینان حاصل کند به اینکه هر آتشی سوزاننده است، سوخت. یقین داریم. از جزئی نمیشود یقین پیدا کرد. مگر اینکه یک استدلالی بیاید. ولی این جزئیه یقینی شده را من میخواهم. الان بحثمان روی جزئی نیست. بحثمان روی کلی داریم میگوییم قضایای حسیات. حسیات کلیه یا جزئیه؟ «آتش گرم است». قضیه جزئی یا کلیه؟ شما آتش از کجا فهمیدی؟ از حس جزئی نیست؟ این آتش گرم است. نه، «آتش گرم است». این آتش گرم است، غیر از این است که «آتش گرم است». این آتش گرم است از قبیل بدیهیات نیست. میزنیم تا موتور «روز روشن است». چرا تأیید میکند؟ «هر روزی روشن است». یک روز تاریک هم شما از کجا این حکم کلی را درآوردی؟ جزئی دیدید از کجا کلی درآوردی؟ بحثهای روز دانشگاههاست. شما چهجوری دارید کلی میکنید؟
در این دارد میآید میرود به نفس، به عقل. عقل جزمش میکند. عقل دارد یک استدلال درمیآورد، یقینش میکند و کلی میکند. استدلال. قیاس استثنایی. چرا قیاس اقترانی نیست؟ چه کسی اختیار؟ مقدماتش باید مقدمه یقینی نیست، جزم است. چرا نفس قبول میکند؟ چون استدلال دارد. نفس کلی را قبول میکند. نفس دارد قضیه کلی، نفس دارد قضیه جزئی را قبول میکند. قضیه کلی را قبول میکند که این آتش گرم است، سریع منتقل، ولی اینی که آتش گرم است، نه این آتش گرم است. نفس این هم قانع شد یا نشد؟ سوختی دیگر دست نزن. بابا العطش گرم، درست. نار ها هاره. انار ها. از کجا در آمد شما که دست به یک آتش زدی؟ شما مگر همه آتشهای دنیا را تجربه کردی؟ از مغالطاتی که خیلی میکند در فضای دانشگاه. شما همه را دیدی؟ مشهوری که ورای آن دارد. اینجا مشهور نیست که ورای آن ندارد. همهاش ورای آن دارد. ببینید الان ورایش همان حس است. چرا متواتر است؟ چون همه حس. اینها بحث اینها، میخواهم متن بخوانم بروم که کاری ندارد. گیر میافتد. الان این اذان هم نزدیک است. این جزئی است. «این آب خیسکننده است». شما از کجا حکم کلیاش را درآوردید که آب خیسکننده است؟ آب، آب به ماه و آب. استاد را بگویید شاید حل بشود.
ایشان میفرماید که جزمی بودن این قضیه جزئی میآید، یک جزمی درست. عقل این صور را میگیرد، یک جذب درست میکند. روی این جذب یک قیاس تشکیل میدهد. قیاس چی؟ استثنایی. با آن قیاس استثنایی، چون قیاس، قیاس کارش این است که حکم کلی تولید و وزنی قیاس، حکم کلی تولید میشود و نفس نسبت به آن کلیه قانون آورده است. آره، یک صفحه و نیم دو صفحه را بخوانیم. میفرماید که جزمی بودن یکی از دو مقدمه، موجب میشود تا نتیجه اقترانی نیز به دلیل تبعیت از اخص مقدمتین خود، فاقد یقین بوده و فقط جزمی است. این در مورد اینکه نباید اقترانی باشد، باید استثنایی باشد. دلیل جزمی بودن مقدمه حسی این است که ما از طریق حس فقط به امور محسوس جزم مییابیم، زیرا تنها طرف ثبوت را احساس و اما طرف سلب و امتناع آن را پس از استفاده یقینی نبودن، ماده را رد نکرد. بر اساس اینکه گفت: «این اخص میرسد اخسم به جزم میرسد». اما کاری با آن نداریم. پس اقترانی به دلیل اینکه خب دیگر، چون جزم داشتیم بالاخره در مقدمهتان، توی الان قیاس اقترانیمان ما دو تا مقدمه داشتیم، یکیاش جزمی بود، یکی یقینی بود. نتیجه تابع کدامش میشود؟ پس به درد ما نفس یقین میخواهد. «آتش گرم است». «هر آتش گرم است». توی مقدمات ما یکیاش این بود که «این آتش گرم است». «این آتش گرم است». «هر گرمی سوزاننده است». پس این آتش. این جزمی جزئی. نتیجه هم تابع اخص میشود. نتیجه توبه اخص مقدمات. بله.
حالا چرا اینی که میگوید آقا حسی باشد، جزمی است؟ دلیل جزمی بودن مقدمه حسی این است که ما از طریق حس فقط به امور محسوس جزم مییابیم، زیرا تنها طرف ثبوت را احساس میکنیم. ما فقط به ثبوت که گرم است پی میبریم. و اما طرف سلب و امتناع آن را پس از استفاده از مبدأ عدم تناقض و تشکیل قیاس میشناسیم. سلبش را بعد از اینکه یک قیاسی شکل دادیم در ذهنمان، عدم تناقض را آوردیم. بحث عدم تناقض دیگر نمیگوییم امتناع اجتماع نقیضین. قاعده عدم تناقض را جاری کردیم. بعد طرف سلبش را هم جاری. عدم تناقض کنارش میآید، یعنی حکم کلی میآید. پس با قیاس اقترانی هرگز نمیتوان به دادههای حسی یقین پیدا کرد. تنها راهی که برای تحصیل یقین نسبت به قضایای حسی وجود دارد، تشکیل یک قیاس استثنایی است که متشکل از یک قضیه حملیه و یک قضیه منفصله حقیقه. یک قضیه حملیه و یک قضیه منفصله حقیقه است. سنگ این را پسفردا ان شاء الله بنشینیم در مورد اینکه چرا اقترانی جواب نمیدهد و استثنایی و استثنایی چه مدل باید باشد که ما از محسوس به حکم کلی برسیم. فردا ان شاء الله بحث خواهیم کرد.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...