‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. درباره محسوسات بحث کردیم و عرض شد که قضایای جزمی تا **زمانی که** یقینی **شوند،** یک واسطهای میخورند به اسم همان مبدأ عدم تناقض. حالا **اگر** قرار است **جزمی به یقینی** تبدیل شود، قیاس میخواهد، نه قیاس استثنایی و نه اقترانی.
حالا چرا ما میگوییم که مقدمه حسی **جزمی است**؟ دلیل جزمی بودن مقدمه حسی این است که ما از طریق حس فقط به امور محسوس **جذب میشویم**، زیرا تنها طرف ثبوت را احساس میکنیم؛ اما طرف سلب و امتناع آن را پس از استفاده از عدم تناقض و تشکیل قیاس میشناسیم. پس یقینی نیست، چون یکطرفه است؛ فقط ما طرف ثبوت را میدانیم **و سلبش را** دیگر **نمیدانیم**. **یعنی نمیدانیم که** "غیر از این نیست" و حس به ما نمیگوید. **حس** به شما میگوید که این گرم است، **ولی** "سرد نیست" را نمیگوید. "سرد نیست" را چه چیزی به شما میگوید؟ مبدأ عدم تناقض. مبدأ عدم تناقض میگوید: پس گرم است، **و** خب، نمیشود هم گرم باشد و هم سرد. پس سرد نیست. جزمی یقینی نیست. چه چیزی میخواهد؟ یک قیاس که اینگونه یقینی شود.
پس با قیاس اقترانی هرگز نمیتوان به دادههای حسی یقین پیدا کرد. با قیاس اقترانی نمیشود داده حسی شما بگیری **و** یقین تولید کنی. تنها راهی که برای تحصیل یقین نسبت به قضایای حسی وجود دارد، تشکیل یک قیاس استثنایی است. حالا آن قیاس استثنایی ما هم باید چه چیزی داشته باشد؟ قیاس دو تا قضیه دارد دیگر؛ یکی از قضایایش باید حملی باشد، یک قضایایش باید منفصله حقیقی باشد. **مثلاً:** "این غذا گرم است" **که** این همش جزئی **است**. باید **بگوییم:** "این آتش گرم است." **این** قضیه حملیه و قضیه منفصله حقیقیه **است**. "غذا یا گرم است یا سرد." پس "این غذا سرد نیست." حالا البته اینجا قیاس استثنایی باید این را استثنایی کنیم. "حملیه منفصله حقیقیه: این غذا گرم است." اولش را **اینطور بگوییم**: "غذا یا گرم است یا سرد است. این غذا گرم است. اگر گرم است، پس سرد نیست." نتیجه توی خود قیاس **است**، قیاس استثنایی. فرقی نمیکند شما چند تا قضیه پشت سر هم داشته باشید. **در نهایت** باید نتیجه بیرون بکشی.
**قیاس اینگونه نیست که** اگر گرم باشد، سرد هم باشد. پس این غذا اگر گرم باشد، **وای خدایا**! **مثلاً** سرد است. یک مثالش را اول در بیاوریم ببینیم چه بگوییم. "آتش گرم است." "این آتش گرم است." "این آتش گرم است." محسوسات نیست. **باید** بگوییم: "این آتش گرم است." این آتش گرم است، این قضیه حملی ما. و "آتش یا گرم است یا سرد است." ادامه **آن را** منفصله حقیقی بیاوریم دیگر. و "آتش یا گرم است یا سرد است." و "اینگونه نیست که اگر آتش گرم باشد همزمان سرد نیز باشد." همزمان سرد نیز **باشد**. "اینگونه نیست که آتش که اگر آتش گرم باشد سرد نیز باشد." دو تا قضیه گفتن لازم است دیگر. یک قضیه حملیه میخواهد با این قضیه منفصل حقیقی ما. "این آتش گرم است." و "اینگونه نیست که اگر آتش گرم باشد، سرد نیست باشد."
چرا آتش گرم **است ولی** سرد نیست؟ یک واسطه باز میخواهد دیگر. یک منفصل حقیقی میخواهد. دو تا چیز، یعنی گرماست. بالاخره آن را لحاظ نکردید. میخواهم بگویم **حتی اگر** لحاظش نکنیم، این تو ذهن هست، بالاخره هست دیگر، بله دیگر. یعنی این تناقض شما از کجا در میآورید؟ به خاطر اینکه **شرط** منفصله وجود عدم سوم **است که نمیشود** برداشت که دیگر متصل حقیقی نمیشود. سوم برنمیدارد چون منفصل حقیقی است. چون شق سوم برنمیدارد، تناقضگیری میکنی و چون تناقضگیری کردیم، اصل عدم تناقض میگوید: یا این یا آن. روشن است. در قضیه منفصله، قیاس استثنایی، آن منفصله **که میگوید**: "آتش یا گرم است یا سرد است"، نتیجه یا نقیض آن به طور مشخص یا به طور کلی ذکر میشود. نتیجه یعنی تو همان قضیه منفصله شما نتیجه را آوردید. بالاخره تو قیاس استثنایی شما باید نتیجه باشد. نتیجه **شما** کجاست؟ **در** آن منفصل است. توی این، اینی که الان تو محسوسات داریم بحث میکنیم. قیاس استثنایی.
قیاس استثنایی میخواهیم تا نتیجه به ما بدهد، تا نتیجهاش هم یقینآور باشد. حالا این قیاس استثنایی **که** نتیجه همیشه توی مقدمات **است**. بله. حالا اینجا هم تو کدام بخش از مقدمات؟ نتیجه توی آن مقدمه منفصله حقیقیه. حالا نتیجه یا نقیضش یا به طور مشخص یا به طور کلی. قضیه منفصلهای که برای یقین به محسوسات مورد استفاده قرار میگیرد، به دلیل حقیقی بودنش، مانعهالجمع والخلو بوده. وقتی حقیقی است، یعنی هم مانعهالجمع، هم مانعهالخلو. "گرم است یا سرد است." نه میشود هر دو باشد، نه میشود هیچکدام باشد. درست و در واقع مرکب از دو قضیه یقینی است. دو قضیه که مفید امتناع **اجتماع نقیضین و** ارتفاع نقیضین **هستند**. مانعهالخلوش، ارتفاع نقیضین، به این صورت بیان میشود: هر شیء یا موجود است و یا معدوم. در این منفصله دو قضیه مستتر است: یکی امتناع اجتماع نقیضین و دیگری استحالت ارتفاع نقیضین **در کنار هم**. قبلاً چون توضیح دادیم، زیرا جمع دو ضلع این منفصله عبارت از اجتماع وجود و عدم است که متناقضین هستند و رفع دو ضلع آن عبارت از رفع آن دو، یعنی رفع نقیضین است. هرچند که اولی از این دو قضیه، یعنی امتناع اجتماع **اصل است** و دومی آنها، یعنی امتناع ارتفاع فرع بر آن است که دیروز مفصل روش بحث کردیم که چی چی شد؟ مفصل دعوا کردی، بله. که این مانعهالخلو بودنش، یعنی ارتفاع به امتناع اجتماع برمیگردد. اجتماع نقیضین اصل، ارتفاع نقیضین فرع.
بنابراین، امتناع اجتماع نقیضین که اصل آن دو قضیه است، سرمایه یقین به تمام محسوسات **است**. یقین همه محصولات **منظورمان** یقینی است. از چه چیزی گرفته شده؟ در واقع پشتوانه آن چیست؟ امتناع اجتماع **یا همان** قاعده عدم تناقض. حالا قیاس ما را هم الان ایشان توضیح میدهد. مثال **استفاده میکنیم** از آقای کریمی پای تخته. انشاءالله البته شرط اصلی برای تحصیل یقین از طریق حواس. شما اگر میخواهید از طریق حواس به یقین برسید، همانگونه که اشاره رفت، این است که ذهن مقدمه محسوس را همانگونه که حس دریافته است، یعنی با تمام شرایط و قیود آن حفظ کرده و در امانت حس **تصرف نکند**. ذهن راهزنی نکند. حس سالم باشد، ذهن هم سالم باشد. آها! یعنی یک چیز دیگر، یک صورت دیگر ندهد. یک چیز دیگر منتقل نکند. دارد مثلاً شیء بزرگ، شیء کوچک میبیند، **ولی** نگوید: "این کوچک است." ذهن قاطی **میکند**. این از این فاصله کوچک است، از این فاصله نزدیک است، از این فاصله نزدیک بزرگ است، از آن فاصله دور کوچک است. ذهن این وسط قاطیبازی در میآورد. میگوید: "این کوچک است،" واقعاً کوچک نیست، بزرگ است. ولی کوچک و بزرگ نسبی است. از کجا کوچک، از کجا بزرگ؟ درست. دور **است** یا نزدیک؟ دور. دور از کجا؟ دور و نزدیک نسبی است، نسبت به چه چیزی دور است، نسبت به چه چیزی نزدیک است؟ پس حس، **وقتی** خوب دریافته **است**، او میبیند از این فاصله دور است، ولی ذهن نمیگوید از این فاصله، میگوید: "دور است." **اگر** ضعیف باشد. یک وقتی هم عمداً دارد مغالطه میکند.
هرچه خلاصه. اگر میخواهد به نتیجه یقینی برسد، ما از محسوسات به یقینی برسیم. محسوسات برای **این که** یقینی بشود، این وسط نباید راهزنی ذهن را داشته باشیم. ذهن باید درست صورت منتقل کند. بگوید: "این دور است، این کوچک است، ولی از این فاصلهها. این بزرگ است، ولی از این فاصلهها. این نزدیک است." یعنی این ماژیک نزدیک است به من، دور **است** به طبقه بالا. ماژیک نزدیک من با چشمم دارم میبینم، به کی؟ بله. نزدیک است.
دوری و نزدیکی از محسوسات **است**. آدم حس میکند دور **و** نزدیک، ولی امر **آن** نسبی است. درست شد؟ ذهن اینجا نباید راهزنی بکند، آن نسبتش را بیندازد، فقط حس را منتقل **کند**. پس این شرط اصلی را داشتیم ما که ما میخواهیم به یقینی برسیم در کنار اینکه مقدماتمان باید این شکلی باشد، **یعنی** قیاس استثنایی باشد، قاعده اصل تناقض را در نظر بگیریم. قیاس استثنایی ما حملیه و منفصله **حقیقیه** باشد. همه اینها درست، به شرط اینکه اصلاً خود حس هم درست منتقل شده باشد. چه قاعده جزمی که گرفتیم؟ جزمی که برایم درست شده، درست **منتقل شده باشد**. ذهن بله. وقتی حرارت آتش در شرایط خاص **احساس میشود**. مثلاً بعضیها که پاهایشان وصل میشود. اینجا این حس، حس پای قطع شده از طرف **جراحی**، احساس میکند کف پایش بالا **است**. یکی از **رفقا** بچه دانشگاه امیرکبیر از آسانسور **افتاد**، پایش قطع شد. سر **انگشت** شستم میخارد. دفن کردن گسترش قسمت خیلی جالب بود که آن حس تعلقات که میگویند بعد از مرگ هست به بدن. آنجا یک بخشش برای من جا افتاد که این پایی که نیست، این بهش تعلق دارد. نفس به بدن تعلق دارد.
خیلی مهم است. نکاتی برای آدم وقتی توی جاهایی یک چیزهایی باز میشود که بعد از مرگ این تعلق دارد. الان قطع کردن پا را **میبینیم**، این تعلق دارد. احساس میکند سر پا میخارد. ذهن هنوز با اطلاعات قبلی دارد. خوب، نفس، نفس، ذهن به خاطر تعلق نفس. ذهن هم ببینید، این خیلی نکته مهمی است. این هم که این وسط راهزنی میکند، باز به خاطر تعلق نفس است. یعنی نفس به یک سری چیزها تعلق دارد. ذهن در راستای اهداف نفس کار میکند وگرنه اینجوری نیستش که نفس میگوید این ذهن نمیتواند نفس را دور بزند. نفس مستولی است، سلطان است. همه اینها زیر نظر نفس است. آن کسی هم که مغالطه میکند به خاطر اینکه نفس بهش میگوید مغالطه، نه اینکه نفسش خیلی خوب است ها. یک ذهن، ذهن آقا خیلی پدرسوخته است. این پدر نفس را دارد در میآورد. نخیر. **اینطور** نیست. نفس است که ذهن را تربیت میکند. میگوید: "برو اینجور اطلاعاتی برای من بیاور." دیدید یکی از یکی بدش میآید چقدر زوم میکنی رو اینکه چه جور عیوبش را پیدا کند. ذهن فعال رو عیوب. یک عیبهایی از این آقا تشخیص میدهد که هزار نفر بشینه، هزار سال فکر کنند، تشخیص نمیدهد. خوب، یعنی چه؟ یعنی ذهن خیلی قوی است. این نفس بنده خدا کارهای نبود ها. ذهنش خیلی قوی پیدا میکند اطلاعاتی برای من کسب کن. تازه آن نفس حس را هم فعال کرده. گاهی این شکلی است. این یکی که عرق بدش میآید، از هزار کیلومتری بوی عرق تشخیص میدهد. دقت کردین؟ یعنی گاهی نفس حس را فعال میکند. خیلی مهم است. ذهن اینجوری است به خاطر تعلق نفس.
بعد از مرگ چه پدری ازمان در میآید؟ تعلق حذف این بدن **است**، و نیست. هیچ دستش نیست. تصور کنید جنازه. الان جنازه آدم روی زمین است. انسان احساس میکند همانقدر تعلق دارد که الان چهار ساعت پیش که زنده بودم تعلق داشتم. خب حالا پایتان را اراده میکند. **برای** پا شدن بدن نمیآید. تصور کنید بدن میآید، همین اراده کردن بدن میآید. حالا هرچه اراده میکنم بدن نمیآید. تصور کنید سکرات موت و آن سختیهای بعد از مرگ و اینها، اینهاست. خدا نگهدار. واقعاً وقتی حرارت آتش **بحث نفس** از مهمترین مباحث فلسفه است. فلسفه اصلش نفس. روانشناسی خیلی به چه کنم سیستم ظهورات ظهورات فعلیه نفس را کار دارم. بله، تو این برنامهای که ریختیم برای فلسفه. فلسفه را که باید به نحو کلی بخوانیم. بعد تو جزئیاش که بخواهیم وارد بشویم، اصل بحث نفس، لب فلسفه اسلامی، بحث نفس، تجرد نفس، شعب نفس، نفس چی هست، حقیقت نفس چیست. با بدن. احسنت. که این اصلاً اینکه نظر مرحوم ملاصدراست، فلسفه را دچار تحول کرد که میگوید: "نفس از تو بدن در میآید." یک بحث خیلی پیچیده جسمانیه الحدوس. نفس حدوثش جسمانی است. اول جسمانی شکل میگیرد از بدن. ولی به بعدش دیگر کمکم تعلقش از بین میرود. دیگر بدن خودش میرود. روحانیت البقاء. جسمانیه الحدوس، روحانیت البقاء. یک نظر ملاصدرا فلسفه را متحول کرد. بحثهای نفس مهمترین بخش اسفار، بخش نفسش جلد هفت **است**. نفس همان روح است. فرق میکند. اینها را مفصل بنشینیم بحث کنیم. تو بحثهای علمی که اینجوری است. بحثهای علمی غیر فلسفی، غیر عرفانی. تو منطق وقتی میگوییم نفس و عقل و روح و همه اینها یکی است. ولی تو فلسفه نه. عقل یک چیز، نفس یک چیز، روح یک چیز. در حقیقت حقیقت انسان. حقیقت انسان یک چیز است به اعتبارات و لحظات مختلف. به یک لحاظ بهش میگویند عقل، به یک لحاظ میگویند روح. به لحاظ اینکه آن منشأ حیاتش است، میشود روح. قلب میگویند. صدر میگویند. حالا من اینها را قبلاً کار کردم. واژههایش را خیلی سال پیش فیشهایش را دارم. شاید حول و حوش چهل پنجاه صفحه فیش از همین از تحقیق دارم که ایشان مفصل کار کرده. **در مورد** تفاوت این واژهها با همدیگر. واژه نفس. ایشان از واژههای خیلی مهم و تحقیقی که قشنگ بحث کرده، **نوشته است**.
خب، وقتی حرارت آتش در شرایط خاص احساس شد، گرمی همان آتش محسوس، آقای کریمی، دست شما را میبوسم. وقتی حرارت آتش در شرایط خاص احساس شد، گرمی همان آتش محسوس باید مقدم قرار گرفته و گفته شود: "گرمی این آتش موجود است." الان باشد. یک خط دیگر ایشان میآورد. ما الان گفتیم آتش یا گرم است یا سرد است. ایشان میآورد به وجود عدل. "گرمی این آتش موجود است." نگاه فلسفی، نگاه وجودی - عدمی است دیگر. نگارش فلسفی است. وجود در وجود یا ماهیت. "گرمی این آتش موجود است." این قضیه الان چه نوع قضیهای است؟ قضیه حملیه. جز محسوسات **است**. "گرمی این آتش موجود است." برای شما یقین نمیآورد. این جزم است همش. یا و شیء یا موجود است و یا معدوم. این قضیه دوم چیست؟ فاصله حقیقی. و جمع هر دو ممتنع است. ممتنع است. این چیست؟ این قاعده چیست؟ عدم تناقض.
نتیجه: "گرمی این آتش در حالی که موجود است، محال است که موجود نباشد." و چون عدم آن در این حال محال است، عدم آن در این حال محال است، پس وجود آن ضروری و یقینی است. اینجا دیگر پای یقین به میان میآید. این نتیجه که همراه با دو جزم غیر قابل زوال است، همان قضیه یقینی است که به کمک حس به دست آمده است. دو تا جزم داریم. میآید یقین درست میکند. یقین ما هم نسبت به یک امرش چیست؟ نسبت به یک امر محسوس. "گرمی این آتش موجود است." جزمی. "شیء یا موجود است یا معدوم **است**." این هم جزمی. دو تا جزم. نتیجه: "گرمی این آتش در حالی که موجود است، محال است که موجود نباشد." چون عدم آن در این حال محال است. پس وجودش ضروری **است**. وجود گرمی این. چون عدم وقتی که میگویی شما گرمی هست، محال است که گرمی نباشد تو این آتش. باز آفرین. احسنت. آخرش قضیه جزئی است. ته تهش هر کار بکنی که کلی نمیشود. از قضیه محسوسه کلی نمیشود. درباره ته تهش گرمای این آتش، مطلق آتش. جزمش را یقین کردیم. یعنی از امر محسوس یقین نمیشد پیدا کرد. صرف اینکه من گفتم آتش گرم است، دست گذاشتم، صرف این یقین نمیآورد. جزم میآورد. یقینش با عدم تناقض میآمد. موجود نیست. "شیء یا موجود است یا معدوم **است**." حسیه. وجود احمد دیدم. ندید. وجود و عدم. این قضیه بدیهیه. عملیات. دست شما درد نکنه. حالا همین که عرض کردم من متنشو بخوانم که ایشان میفرماید ته تهش بازم این از جزئی بودن خارج نمیشود چون.
تا یادداشت بفرمایید، من متن تذکر **را** بخوانم. قضایایی که از طریق حس به دست میآید، هرچند پس از تشکیل قیاس استثنا یقینی میشود، درست. لکن نتیجه قیاس استثنایی از حیث کلی و جزئی بودن تابع اخص مقدم **است** که الان اخص مقدمات ما تو اینجا کلی است. جزئی؟ آن قضیه حملی ما جزئی است. قضیه منفصل حقیقی ما کلی است. دو تا مقدمه داریم. یک کلیه، جزئی. آن نتیجه تابع اخص مقدمات است. نتیجه ما میشود جزئی. یعنی نتیجه قیاساتی که با استفاده از مقدمات حسی تشکیل شدهاند، همواره جزئی است و امور جزئی همانگونه که گذشت، هیچگاه بدون استفاده از حواس، مکتسب از قیاس نیست. شما از قیاس نمیتوانی جزئی را برسی. جزئی حواس میخواهد. پس ما هرگز نمیتوانیم از دو قضیه محسوس به حقیقتی مجهول پی ببریم. چون دو تا قضیه محسوس کنار هم بگذارید، اینکه آقای کریمی گفتید این شیء موجود بوده است یا معدوم **است**. شما اگر بخواهید این را قضیه محسوس بگیرید، هیچوقت دو تا قضیه محسوس ما را به مجهولی روشن نمیکند. شما وقتی یک قضیه محسوس میآوری، یک کلی باید بعدش بیاوری که یک مجهولی برای تو روشن بشود. درست شد؟ برای کشف مجهولها. برای کشف اینجوری است. آن هم اینجوری. خب، دو تا معلومه محسوس جزئی. مجهول، مجهول کشف کردی. ولی اگر آن محسوس را در کنار معقولی کلی قرار داده و در زیر پوشش آن امر معقول مشاهده کنیم، آنگاه میتوانیم از آن معقول کلی که به سوی لوازم آن حرکت فکری کرده و آن لوازم را برای آن فرد و افرادی که زیر پوشش آن کلی هستند اثبات کنیم. پس ما از جزئی باید برویم سراغ یک معقول کلی. از آن معقول کلی بیاییم جزئیات دیگرش را اثبات بکنیم. از یک محسوس، یک محسوس دیگر را اثبات کرد؟ یا دو تا محسوس که بغلیش **است**. احسنت. دقیقاً. دو تا محسوس که جزئیاند، یک چیز دیگر را اثبات کنیم. مگر اینکه یک کلی این وسط **باشد**. همین که میگوییم کلیه المقدمتین در قیاس، اهدا المقدمتین. یکی از دو مقدمه باید کلی باشد. چون شما از جزئی به جزئی نمیتوانی نتیجه بگیری. دو تا جزئی داشته باشی، نتیجه.
خب. از آن طرف شما همیشه تو قضیه محسوسات تو قیاس استثنایی که محسوسات را میآوری، پای جزئی همیشه در میرود. در اخص که جزئی است. از یک طرف نمیتوانی از کلی زیر آب کلی را بزنی. از یک طرف همیشه تو محسوسات یک قضیه پس یک قضیه کلی میخواهی که همیشه یا موجود است یا معدوم. نتیجهات هم همیشه جزئی **است**. که این آخر این الان این گرمی موجود است یا این گرمی موجود نیست؟ یا درست شد. پس قضایای شخصی به تنهایی چیزی بر تفکر انسان نمیافزاید و هرگز راهگشای مجهولات و مشکلات علمی انسان نیستند. بلکه تنها موجب افزایش اطلاعات او میگردند. ببینید قضایای شخصیه، قضایای جزئیه. اینها فقط اطلاعات آدم را افزایش میدهند وگرنه شما از قضایای شخصی نمیتوانی کشف مجهولات کنی مگر اینکه یک قضیه کلی بیاید بهش منظم بشود. قضیه حسی اصلاً هیچ مجهول، یقین، هیچی. اصلاً این مجهولی را کشف نمیکند.
حالا سه تا معضل. معضل غلطان. معضل درست است. معضل. معضلات که میگویند معضل. خوب. سه تا معضل ما اینجا داریم. فقط سه تا معضل اصلی داریم. اسم فاعلش **عضله است**، که میگیرد، قبض میشود. معضل، قبضکننده است و قبض شده. ایجاد قبض میکند. معضل در یقینی بودن قضیه حسی چند معضل وجود دارد که بدون حل آنها از قضیه حسی یقین حاصل نمیشود. شما اگر میخواهی از قضیه حسی به یقین برسید، سه تا معضل داریم. ایشان میفرماید که ته تهش همه اینها را که گفتیم گفتیم آقا شما تو قیاس بیاور و یک عدم تناقض بیاور. فلان. اینها که به یقینی ختم بشود، ته تهش برای ما اثبات نشده که از محسوسات بشود به یقین رسید. آخرش ایشان قبول ندارد که تو خود همینها برو همین **قضایای جزئی** بندی تو خود همین تو همین قضایای جزئیه هم یقینش ایشان فقط معضل دارد نه اینکه اصلاً نمیشود یقین رسید. میشود رسید. ولی راه خیلی راه سختی است. همه مثالها مثل این مثالی که این آتش گرم است نیست. تو محسوسات آنقدر مثالهای پیچیده داریم که شما با چشمت یک چیزی را میبینی بعد میخواهی که بگویی یقیناً هست. خب، این یقیناً هست. شما با چشمت دیدی. این سه تا مشکل دارد. مثلاً با چشم، با احساسات درونی بشود. حس درونی من این را میگوید. میگوید: "این هست." پس این هست. حس درونی من میگوید: "غول هست." من احساسش میکنم. غرور. من جن را اصلاً احساس میکنم. من پری را احساس میکنم. من با پری مینشینم حرف میزنم، با غول مینشینم حرف میزنم. حالا اینجا، اینجا این محسوسی دارد و به یقین هم رسیده.
محسوسات یقینآور چی داریم؟ وجدانیات. همینها بود دیگر. وجدانیات چی بودند؟ حب، ترس، امید. اینها همه احساسات درونی بود دیگر. خوب.
یک: قضیه حسی گاهی پیچیده و نظری است و همواره مانند گرمی آتش و سردی **یخ** روشن باشد. **در مسائل** پیچیده **امکانپذیر نیست**. مسئلهای که خیلی دقت فیزیک و شیمی و اینها خیلی به مسائل حسی است. چقدر محل اختلاف است. میگوید: "فلان عنصر هست." میگوید: "اصلاً فلان عنصر نیست." میکروسکوپ. مثلاً همیشه آنقدر ساده و ساده نیست مثل اینکه گرمی آتش **یا** سردی **یخ**. پس یک معضل که داریم این است که گاهی مسائل پیچیده است و نظری.
دوم: قضیه حسی چون در تماس مستقیم با حواس است. قضیه حسی چه چیزی میخواهد؟ حواس. حالا حسی را ما به همان حواس ظاهری بیرونی بگیریم، خام. حالا این چون احتیاج به حواس دارد و نیروی احساس انسان با دادههای بیرون خود فعل و انفعال دارد. شما حس **ما** همیشه در انفعال آن خواصی است که از بیرون میگیرد دیگر. خودتان که به خودی خود گرما را کشف نمیکنید. از بیرون گرما گرفتید و کشف **کردید**. شیرینی، ترشی، عرض کنم که گرما، سرما، تاریکی، روشنی. جز محسوسات است. تاریکی و روشنی. آره دیگر. تاریکی و روشنی جز محسوسات بگیریم. خلاصه اینها همش در اثر فعل و انفعال است بین شما و بیرون. حالا یک بحث مهم فلسفی داریم که شما دقیقاً حس همان را که میگیرد را منتقل به ذهن میکند یا ذهن تصرف میکند؟ بله جدایی. هرگز عین آنچه در خارج است از کانال حس به ذهن منتقل **نمیشود**. عینش که منتقل نمیشود که. صورتش منتقل **میشود**. درست شد؟
این هم یک معضل دیگر است. شما محسوس **بودنتان** نسبت به امری است که خودش که به شما منتقل نشده که. یک چیزی ازش منتقل شده. این گره میاندازد تو کار نفس و همین بود که کل منطقه را ببینید. الان بحث این است که شما میخواهید به یقین برسید با این حستان. حس که آنی که در خارج بوده به شما منتقل نکرده که. کل منطقه صورتی از یک شیء را به نام. حالا تو اعتباریات و اینها بله. بحث دیگر است. حالا آنجا هم خیلی ما پایمان را روی یقین نمیگذاریم. یعنی با یقین خیلی سفت کاری نداریم. اینجا میخواهیم بگوییم محسوسات یقینآور است. قوری را بیاور وسطش. **وضع** دخالت کرده **است**. ما قرارداد با همدیگر گذاشتیم که آقا هر وقت من این واژه را گفتم، آن معنا قبول. این واژه را که شما. شما چرا یقین پیدا کردی که من از شما قوری میخواهم؟ چون یقین به وضع دارید. امر محسوس نیستش که. بعضی امر اعتباری. درست شد؟ اینجا ولی ما یک چیزی داریم که محسوس است. شما میخواهی با آن محسوس به یقین برسی. محسوس هم که با حس شما خود محسوس که بهت منتقل نمیشود که. یک چیزی از محسوس منتقل شدیم. ایشان نمیفهمد که به یقین نمیرسی. میگوید: اینها را مد نظر داشته باشید ها. اینها دارد راه را سخت میکند برای رسیدن به یقین. لذا اگر ما آخرش آمدیم گفتیم آقا محسوسات کلاً همیشه اینجوری نیست که به یقین برساند. خیلی یک دفعه بهتان **برنمیخورد**. سخت است. خیلی نمیشود محکم گفت که محسوس، آدم را به یقین میرساند. یک سری جاها بله. گرم این آتش و سرد **یخ میرساند**. ولی همیشه و هر جایی نیست ها. کار سخت است. یک امر کلی نگیریم که محسوسات را جزو یقینها بدانیم. بعضی از مواردش را میشود گفت که محسوسات بعضی از مواردش آن هم به خاطر اتکا به مصادیق بدیهیات است. یعنی ما بدیهیاتی داریم که در مصداق با حس شناسایی کردیم مصادیقش را. یعنی برایم بدیهی است که یک شیء وجود یا معدوم است. موجود است یا معدوم است. با حس کشف کردیم که این گرمی آتش موجود است به عنوان مصداق برای آن بدیهیه حس و مصداق پیدا کرد برای بدیهی. پس اگر موجود است، معدوم نمیتواند باشد. خب، یقین. یقینش من زیر بلیط یک اصلی از خودش ما به یقین برسیم. صفر نمیتوانیم بگوییم خودش یقینی است.
چقدر بحث منطق کلاً شخم خورد. اول بسم الله. بر فرض امانتداری حس و اینکه نیروی احساس توان انتقال عین خارج را داشته باشد. حالا فرض بگیریم که ذهن یا حس همه آنچه که واقعاً در بیرون هست را خودش را که نمیتواند ولی آن صورتی که میخواهد منتقل کند، آن چیزی که منتقل کند هم دخل و تصرف نکند. راهزنی نکند. تصرفهای متنوع ذهن در دادههای حس، مایه به هم ریختگی پیوند ذهن و عین میشود. ذهن تصرفات متنوع دارد. خودش هم میآید. بالاخره یک سری چیزهایی دارد. شما ببینید که یک واژه را برای سه تا آدم میگویید، سه تا صورت مختلف درست میکند. یا یک تصویر سه تا چیز مختلف میبینند. سه تا چیز مختلف میبینند. حالا بستگی به خود قوه حس دارد، به خود قوه خیال هم هست. یعنی شما ببینید مثلاً آن معنایی که تو ذهن میآید. شما مثلاً لبخند میبینی از یک کسی. یک کسی از این لبخند چه چیزی میفهمد؟ تمسخر میفهمد. یک کسی محبت میفهمد. یک کسی شادی میفهمد. سه تا صورت کاملاً متفاوت. حالا من از لبخند میتوانم به یقین برسم مهربان بودن این آقا را؟ یک معضلی است دیگر. ذهن خودش تصرفات دارد. یک سری پیوندهای ذهنی دارد. این اینجور لبخندی برایش تو ذهنش پیوند خورده با محبت. آن یکی تو ذهنش پیوند خورده با تمسخر. آن یکی پیوند خورده با چه چیزی. اصلاً خود آدمها شما ببینید یک چهره را نگاه میکنی، میبینی شبیه فلانی. برای من پیش آمده بعضی آدمها قاطیبازند. شما یک قیافهای را نگاه میکنی، میبینی شبیه آن قاطیباز است. ذهن تصرفات دارد. یک سری پیوندها دارد. بر فرض درست اصلاً آقا صورت خوب منتقل **شد**. همه چی همه چی منتقل شد. ذهن خودش پیوندهایی دارد. تصرفاتی دارد. این باعث میشود که بین ذهن و عین دخل و تصرفاتی بکند. احسنت. **بله**، این باعث میشود که بنابراین نمیتوان قضیه حسی را از یقینیات شمرد. ته تهش هم قبول نمیکند که محسوسات از یقینیات **باشند**؛ حتی برای خود شخص نسبت به امر جزئی. خیلی بس است دیگر. یعنی به عنوان مصداق اولیات. چون کشف اولیات شروع **میشود**. به عنوان اینکه مصداقشناسی بکنیم برای اولی **مهم است**.
من یقین دارم که این آدم قاطیباز است. قیافه را ببین، من یک نگاه بکنم میفهمم. محسوسات هم که جزو یقین. البته این بعد مثلاً نود درصد. بله. مواردش زیاد است. چیزهایی که چاشنی سه تا مورد چون گفت میتواند بهش ورود پیدا بکند. ما پس کلیتش را از کلیتش در میآوریم که در زمره یقینیات محسوسات را بخواهیم بگوییم نه. یک سری واقعاً محسوساتی میشود گفت که یقینی هستند. ولی به عنوان یک کلیه اصل که اصلاً یکی از یقینیات محسسوس **باشند**. آها. یا تجربیات یا مصادیق اولیات. مصداق اولیات را کشف میکنی. "شیء یا موجود است یا معدوم **است و** موجود است یا معدوم است." را داری. با حس کشف کردیم که این گرمی آتش موجود است. با حس کشف کردیم. با چشمت دیدی پس موجود است دیگر. نه اینکه با چشمت دیدی پس هست. نه اینکه با چشمت دیدی پس یقین کن چون با چشمت دیدی. نه. با چشم دید **یعنی هست**. هستم که هست یا نیست. پس وقتی هست، شیء اولی. نه اینکه خود محسوس از یقین **باشد**. یا از مجربات بشود.
حالا بحث مجربات هم باید روش بحث کرد که مجربات از یقینیات هست یا نیست. مجربات، متواترات، حدسیات. حدسیاتی که کلاً از بحث خارج میکند. نظر بوعلی خودش مخمسه. قسیم نیست. خیلی وقتها کلاً عوض میشود. یک منطق به نظرم باید جدید نوشته بشود با این آرا. نیاز داریم ما. منطق مظفر مال هفتاد سال پیش است. تقریباً شصت هفتاد سال پیش. لازم است قبل از ارائه تو دانشگاه پنج سال ده سال سریع متون عوض میشود. سریع آرای جدید میآید. با رفرنسهای سابق. لازم است قبل از ارائه راهحل به این مطلب توجه شود که احضارهای سهگانه و مانند آن جریان یقین از راه حس را دشوار میکند، نه محال. راه دشوار میشود دیگر. خیلی سفت نمیشود گفت که همیشه یقین برساند. زیرا امکان حصول یقین از راه حس همچنان باقی است. میشود حالا از حس به یقین رسید. ولی خب چون اولاً قضیه حسی پیچیده و نظری به قضیه حسی ساده و بدیهی ارجاع میشود. چون اگر حسی خیلی پیچیده داشته باشی، این ارجاعش به یک حسی بدیهی است. حسی ساده و ثانیاً گرچه فعل و انفعال فیزیکی درست است، لاکن اصل ادراک مجرد است و نیل به صورت علم، علمی مجرد حسی ممکن است. ادراک اصل ادراک مجرد است. او که تحت تصرف اینها قرار نمیگیرد. ادراک یعنی ما علی ای حال آن ادراک، آن که سر جایش است. آن هم که صور کلی را میتواند ادراک بکند. هرچند که حالا توی اینکه این چه جور میخواهد منتقل بشود به آن قوه و ادراک چه جور دریافت بکند، کامل منتقل بشود، دخل و تصرف بشود. اینها راه را دشوار میکند. ولی اصلش که قوه ادراک، قوه ادراک، قوه ادراک خودش مجرد است. قوه ادراکی که با این چیزها نمیشود بازی داد.
**معضل** و ثالثاً پرهیز از دخالت ذهن با ممارست و تأمین عقلی میسور است. یک کسی تلاش ذهنی داشته باشد. اهل مراقبه فکری باشد. قوت فکری پیدا کند. این دیگر ذهن قوی میشود. صورتسازیهای الکی نمیکند. ذهن دخل و تصرف نمیکند. شما ببینید مثلاً آدم تا وقتی بچه است، تصرفات ذهنیاش را ببینید. مثلاً تا میگویند پلیس، مثلاً یک قیافه را تصور میترسد. بچه میترسد. ایجاد ترس میشود. پلیس، دکتر میگویم: "بیاید." آمپول را میگویم: "بزنند." ولی بزرگ که میشود تصورش نسبت به آمپول، نسبت به دکتر، نسبت به پلیس. این دیگر پلیس که میگویند، نمیرود صورت خیالی، توهمی، خشن، نمیدانم. پلیس یعنی همین. دکتر یعنی همین. ذهن قوی میشود. دیگر بازی نمیخورد از این مفهوم. میخواهد یک سری ذهن دخل و تصرفاتی بکند. یک چیز دیگر به خوردش بدهد. پس علی ای حال راه یقین باز است. ما کلیتش را نتوانستیم پایش **بایستیم** که همه محسوسات را جزو یقینها بدانیم. همه محسوسات یقینی باشد، نه. همه محسوسات را نمیشود گفت. ولی بالاخره راه باز است برای اینکه محسوسات یقینی باشد. این هم در مورد محسوس.
برویم سراغ مجربات. ببینم میتوانم سه صفحه سریع بخوانم. توضیح دادیم قبلاً. خیلی سریع میخوانم. مجربات. در قضیه تجربی، ثبوت محمول برای موضوع اگر بخواهد به صورت یقینی ثابت شود، محتاج به دو امر است. تجربیات دو تا چیز میخواست: چی بود؟ تکرر مشاهده و قیاس خفی که قبلاً بحث کردیم. یک: تکرار مشاهده. این در حالی است که در محسوسات نیازی به تکرار مشاهده نیست. ما تو خود محسوسات که تکرار نمیخواستیم که. "این آتش گرم است." تو تجربیات و تکرار بشود. و علت این امر آن است که در محسوسات آنچه بدان یقین حاصل میشود، قضیه جزئی است و قضیه جزئی مشاهده آن به یک بار کافی است. و اما در تجربیات قضیه متیقنه قضیه کلی است. پس محسوسات قضیه جزئی. تجربیات قضایای کلیه. آن یک بارش بس است. این چند بار لازم دارد که از راه تکرار مشاهده جزئیات باید آن کلی حاصل شود. شما باید جزئیهای زیادی را تکرار بشود مشاهدهاش برایتان تا برسید به آن کلی. به قیاس خفی. تکرار بخاری که متصل به گاز و آتشش هم روشن است. قیاس خفی. تشکیل قیاس خفی به این صورت است که پس از تکرار مشاهده در موارد کثیره، این کبرای کلی استفاده میشود که این امر مشاهده شده به دلیل اکثری بودن اتفاقی نیست و چون اتفاقی نیست، یک ربط ضروری بین محمول و موضوع قضیه مشاهده شده موجود است. زیاد که مشاهده میکنم، یک رابطه علی و معلولی برایم ایجاد میشود بر اساس استقرا. بر اساس استقرا که حالا یک فرقی بین استقرا و تجربه است.
پس چه شد؟ من یک قیاس خفی هم دارم. میگویم آقا اگر گاز علت تامه نبود برای روشن بودن بخاری، اینجور نمیشد که هر جا که من دیدم، این صد تا مورد که دیدم، هر کدامش کار میکرد، گازش باز بود. علت تامه است. علت به نظام علت و معلول دسترسی پیدا کردم. این شد قیاس خفی من. تکرار مشاهده بود. صد تا گاز را من، آقا من هرچه دیدم اینجوری بوده ها. دید **من** شکلی بوده. تجربیات. یا مطمئنی که فلان چیز را من بخورم مثلاً فشارم میافتد؟ یا صد نفر را از اینها بهش دادیم خوردند، فشارشان افتاده. صد نفر دادیم خودشان فشارشان افتاده. یعنی چه؟ یعنی تکرار مشاهده و قیاس خفی که اگر این موجب افتادن فشار نمیشد، نباید روی صد نفر اثر میکرد. وقتی روی همه صد نفر اثر کرده، علت برای اینکه فشار بیفتد به علت دسترسی پیدا کردم. ضرورت مثلاً. اگر کسی در شرایط مختلف اقلیمی و در میان نژادهای گوناگون بشری در سنین متفاوت در ازمنه مختلف داروی خاصی را آزمود و مشاهده کرد که آن دارو بیماری خاصی را درمان میکند. در این موقع ممکن است جزم پیدا کند که این دارو درمانبخش آن بیماری **است**. اینجا یک قیاس خفی تشکیل میدهد. و آن اینکه اگر این دارو سر درمان فلان بیماری نباشد، این مواردی که مشاهده کردیم اتفاقی است. ولکن امر اتفاقی دوام نداشته و یا اکثری نیست. امر اتفاقی که همیشه نمیتواند باشد یا اکثری نمیتواند باشد. اتفاقی وقتی باشد، یعنی ده مورد، یعنی ده درصد، بیست درصد.
نود و پنج درصد اتفاقی. نود و پنج درصد ایام این درست در میآید. این اتفاقی میشود دیگر. اتفاقی نمیشود. وقتی اتفاقی نشد، لزومی میشود دیگر. قضا **یا** اتفاقی است یا لزومی است. وقتی لزومی شد، من پی به علت و معلول میبرم. پس لازم است که این شکلی میشود. پس این، پس بین این دارو و درمان آن بیماری یک ربط ضروری و علی و معلولی وجود دارد. حالا ایشان اصل بحث را جا میاندازد. بعد میآیند زیر آبش را **میزنند**. با توجه به مثال در این قیاس خفی افزون بر مشاهدات مکرر به قضایای دیگری نیاز است و نتیجهای که از این قیاس حاصل میشود، برخلاف محسوسات که جزئی است، قضیه کلی و دائمی است. یعنی اگرچه ابتدا در تجربه سخن از اکثری بودن است، اما کثرت مشاهده هرگز موجب قطع و یقین به جامعیت همه افراد، یعنی موجب یقین حتی به آنچه مشاهده نشده، نمیشود و در نتیجه موجب علم به واقع نخواهد شد.
یقین یعنی ظن متراکم میشود. این بحث ظن متراکم، بحث خیلی خوبی است که یکی از اشتباهات بزرگی که تو بحثهای علمی میشود این است که ظن متراکم را در حد یقین میداند. تو اصول بحثی میرسیم، انشالله بهش. خیلی اصولیون ظن متراکم را باهاش معامله یقین کردند. استاد ما یک مثالی میزد، خدا حفظشان کند. میفرمودند که: "ظن متراکم یقینآور نیست. نمیشود باهاش معامله یقین کرد." مثالشان خیلی مثال قشنگی بود. میفرمود که: "مثل اینکه بگوییم هزار تا فقیر جمع بشوند باهاش معامله ثروتمند **کنیم**." هزار تا **فکر** کار یک دانه یقین نمیکند. هزار تا شاهد داریم. **فکر** هی متراکم بشود، بگوییم آقا صد مورد من بررسی کردم متراکم است دیگر. ما یک قضیهای میآمد، یقین ما را **با یک فکر** متراکمی نیست. **آنها یک** رقصهای این مورد میآمد هی آن رابطه علی و معلولی تو ذهن ما هی چراغش را روشن نگه میداشت. متراکم. چراغ **فکر** متراکم یقین نیست. ولی بس که **فکر** تو ذهن من، یعنی ارتباط شما یک مسئله را یا **شک** دارید یا یقین. حالا من میگویم آقا من یقین ندارم ولی صد تا **شک** دارم. شما میگوید: "آقا فلان چیز هست یا نیست؟ مثلاً غول هست یا نیست؟ یقین دارید که غول هست؟" پس قطع نیست. ولی من صد تا **شک** دارم که غول هست. فلانی گفته غول هست. آن یکی فلان جا این را دیده. آخه اگر غول نبود پس چرا اینجا این شب آمدند بهش حمله کردند اینجوری کردند، آتش گرفت؟ پس چرا آنجا اینجوری شد؟ پس این چرا الکی خورد زمین؟ پس چرا آن دارد بدبخت میشود؟ پس چرا صد تا **شک** دارم؟ صد تا **شک** یقین نمیکند. درست شد.
ظن متراکم الان تو مسئله ما ظن متراکم است چون شما مواردی که بررسی نکردید که. نسبت به آنها که یقین ندارید که. به آن کسانی که خوردند و خوب **شدند**. به آن کسانی که نخوردند از کجا معلوم که آنها اگر این دارو را بخورند آنها هم خوب میشوند؟ برای آنها مسهل است. شما فقط نوک خوردن را بررسی کردید. **گوش کن**. **این اتفاق** ایجاد ظن کرد که آقا این رابطه است بین این دارو و مسهل بودنش. نفر دوم **شک** ما را بیشتر کرد. نفر **بعد** احتمال خلاف داده نشود. دیگر یقین یعنی چه؟ شما جزم پیدا میکنی که این هست. یقین یعنی چه؟ یعنی احتمال خلافش هم نیست. فاصله جزم و یقین این است. جزم یعنی هست. یقین یعنی احتمال خلافش نیست. شما تو این هی دارد ظنت میآید بالا، کمکم به جزم نزدیک میشوی. آقای نگار هست ها. انگار واقعاً یک چیزی هست ها. خوب شما یعنی معتقدی که نیست، غیر از این نیست؟ نه. نمیتوانم آن را بگویم ولی انگار یک چیزی هست. یعنی شما احتمال این را نمیدهی که کسی بخورد و برایش مسهل نباشد. ولی من هرکی را دیدم، دیدم که خورده و مسهل بوده. تو آن مورد رابطه پیدا شده. جزئی میشود. تو این مورد این خورد و این میشود قضیه. من دیدم که این خورد و مسهل بود برایش. اینکه محسوس است. من دیدم خورد زمین و غول زد زمین. آن شواهدی دارد مبنی بر اینکه حالا مثال تو مثال که مناقشه است. شواهدی میآید. دارو بهتر است. آن شاهد برای اینکه مثلاً آقا میگوید غول هست. من صد تا صد جا **یک** ظن پیدا **میکنم** غول هست. مورد شخصیه ما این ارتباط را پیدا **میکنیم**. از همین حالا باشد. یعنی معامله یعنی شما از یک نفر بهبود پیدا کردن در قبال خوردن دارو. نه. نه. ببین اصلاً اصل بحث باید درستش درست برود.
تو نگاه کنید تو خود قضیه جزئی شما میخواهید به علت و معلول برسید یا از قضیه جزئی میخواهید برای قضیه کلی، از جزئیه به کلیه که بود. من دیدم این خورد و خوب شد. مقایسه بکنیم. نه مثال بود. ببینید یک دانه غنی چه جور نیاز من را برطرف میکند؟ من یک دانه غنی ندارم. به جایش هزار تا فقیر. ایراد استادمان هم به همین بود. غلط است. واسه همین آنها که قائل به اینند که ظن متراکم کار یقین را میکند غلط است دیدگاهشان. چرا؟ شما مگر یک دانه فقیر آمده مشکلتان را حل کرده که بعد مشکل دومیش هم آمده باشد. مشکل یک دانه فقیر مشکل را حل نمیکند. یک دانه ظن حل نمیکند. ولی شما هی ظنت متراکم میشود، متراکم میشود، متراکم میشود. جواب بدهید ما که چرا حالا تو بحث اصولش که روشن میشود، بحث اصولیش معلوم میشود که ظن متراکم بیداد میکند. ولی به کلی نمیرساند ما را. بله. حالا ما میگوییم آقا صد تا شخصیت تو این قضیه داریم ما را جزم **میکند**.
حالا این بحث ظن متراکم تو اینجا به نظرم ظن متراکم بله. توی متواترات ایشان توضیح داده بخوانیم. پس چه شد؟ زیرا در جهان. یعنی موجب یقین حتی به آنچه مشاهده نشده، نمیشود و در نتیجه موجب علم واقع نخواهد شد. زیرا در جهان خارج چیزی جز امور ضروری وجود ندارد. دلیل این مطلب آن است که شیء تا به ضرورت نرسد، موجود نمیشود. که این قاعده فلسفی همانطور که گفتند: "الشیء ما لم یجب لم یوجد." ضرورت پیدا نکند، وجودش وجود پیدا نمیکند. حالا اگر قیاس مذکور مثال توضیح بدهم که دیگر دو ساعت روش بحث نکنیم. اگر قیاس مذکور که موجب تحصیل مجربات میگردد، منطق مقدمه فلسفه نیست. فلسفه مقدمه منطق است. اگر قیاس مذکور که موجب تحصیل مجربات میگردد. نظر بوعلی هم همین است تو همین کتاب اشاره کردم. اگر قیاس مذکور که موجب تحصیل مجربات میگردد وجود نداشته باشد، قضیه مزبور هرگز یقینی نمیشود. بلکه در این حالت آزمونهای مکرر در حد مظنه و گمان باقی میماند. میشود صد تا گمان نسبت به اینکه این دارو مسهل است. اولین تجربه دوم، دو گمان. تجربه سوم، سه گمان. هی گمانهایمان دارد بیشتر میشود. نمیشود بگوییم گمانها بیشتر شد. دیگر از یک جایی که بیشتر شد، شما باهاش معامله یقین کن. از اینجا که بیشتر شد، گمانه گمانه انقلاب ذات میشود که گمان بخواهد بشود یقین. خود این شخصش که گمان نیست. ببینید اینکه این دارو، ببین. اینکه این شخص اسهال پیدا کرد، که کدام ورش؟ اینی که این شخص اسهال پیدا کرد که برایم محسوس است. اینکه این دارو موجب مسهل شدنش بود، یقین است برای شما. گمان است. یعنی علت و معلول واقعاً کشف شد؟ نه. گمان میکنیم که این دارو چه بسا این دارو موجب اسهال اوست. خب، این گمان است. به علیت. تو نفر دوم گمانه بیشتر میشود. تو نفر سوم گمانه بیشتر میشود. تو نفر چهارم گمانه بیشتر میشود تا میشود صد تا گمان.
صد تا گمان متراکم ما داریم. هزار تا فقیر را بگوییم یک دانه غنی. حالا شد هزار تا فقیر کار ثروتمند را میکند. آن نشد. ولی حالا شد ظن فقیر است. این گونه از آزمایشات مکرر را که هنوز به صورت قیاس در نیامدهاند، استقراء مینامند. شما قیاس نمیتوانی بنشینی. این دارو در فلان شخص موجب اسهال شد. در فلان شخص و مقیاس بنشینم. و هر آن چیزی که هر آن چیز دیگر ندارد. همین استقراء همین است. جمع میکنی. قیاس نمیتوانی تشکیل بدهی. و هر آنچه که فلان شد، کلیش چیست؟ کلی فرق جوهری استقرا و تجربه. فرق استقرا و تجربه تو چیست؟ خیلی مهم است. استقرا و تجربه چیست؟ آخر استقرا یا تجربه است. استقراء چیزی جز تکرار مشاهده جزئیات نیست. استقرا همین است. شما فقط جزئیات را تکرار میکنی مشاهدهاش را. بنابراین هرگز نسبت به کلی یقینآور نیست. به همین دلیل غذای استقرایی را در زمره یقینیات نیاورده و از مقدمات برهان نشمردند. بنابراین استقرا هرگز ارزش علمی و جهانشناسی ندارد. اکثر علوم دانشگاهی ما را استقرا دارد. استقرا و تنها در اموری که نیاز به یقین ندارد، میتواند مورد استفاده **قرار گیرد**. یک کاری است که یقین نمیخواهد. خیلی یقین نمیخواهد که آدم یک سری جاها بر اساس ظن میرود جلو.
**میگوید**: "از این راه میخواهم بروم. احتمال میدهم که بسته باشد. پنج تا ماشین برگشت این ور شلوغ است. این ور خلوت است. احتمال این را میدهم که این احتمالاً باید بسته شده باشد که هیچکس نمیرود راست و نمیرود از چپ میرود." یک نفر، دو نفر. تکرار مشاهده در جزئیات. من هم یقین که نمیخواهم که. ظن دیگر. ظن پیدا میکنم که حتماً یک خبری است، یک بسته است، یک مشکلی دارد که کسی از اینجا نمیرود. من از همین استقرا جواب میگیرم. به درد میخورد. یقین پیدا کردم که یک مشکلی دارد اینجا. البته در مورد استقرا بحث جداگانه مطرح خواهد شد که حالا تو این کتاب تبصره چهار تا تبصره در مورد تجربیات. تبصره را بخوانیم.
یک: قضیه تجربی اگر بخواهد مفید یقین باشد، چارهای ندارد جز استمداد از قیاس ندارد. این یک **مورد است**. چارهای جز استمداد از قیاس ندارد. و اگر علم تجربی بخواهد مسائل خود را بر اساس تجربه ثابت کند، تنها راه همان است که ذکر شد. البته جعل اصطلاح آزاد است و نامگذاری علم تجربی توقیفی نیست. پس چه شد؟ باید قیاس. اگر میخواهد، اگر کسی میخواهد قضیه تجربی، اگر میخواهد مفید یقین باشد، باید از خود **چیز** را از استقرا جدا کند. بعد بیاید تجربی بشود. تجربی هم میخواهد تجربی بشود، باید چه بشود؟ قیاس بردارد. قیاس هم میخواهد قیاس بردارد، چه چیزی میخواهد؟ احتیاج به کلی دارد. روشن شد؟ پس تجربه باید خطش را از استقرا جدا کند تا یقین بیاید. بله. اگر تجربه میخواهد یقین بدهد، باید خطش را از استقرا جدا کند. خطش را بخواهد از استقرا جدا کند، چه چیزی میخواهد؟ قیاس میخواهد. قیاس کلی میخواهم. حالا هرکی هر تجربه دارد، میخواهد یک علم جدید اشکال ندارد. علم جدید راهاندازی کند. علم تجربی جدید. جعل سلاح کنید. بحثی نیست.
دوم: دانش تجربی مانند پزشکی خیلی مهم است. در عمل برابر اقامه میکند. نه برابر قطع. برابر طمأنینه. نقد. ببینید ما یک اصطلاح طمأنینه داریم، یک قطع ظن متراکم. ممکن است طمأنینه بیاورد ولی قطع نمیآورد. بعدش هم در مقام عمل یا در مقام نظر، دو تا ساحت داریم. این مثالی که الان زدم برای **شما**. گفتم همه جا آدم یقین نمیخواهد نسبت به عمل است. در عملیات آدم همیشه یقین نمیخواهد. در علمیات علم اسمش رویش است. یعنی یقین **آدم** باید آن نظر را پیدا کند. حالا دانش پزشکی که یک کار تجربی است. کار تجربی **است**. اقدام. بعدش هم تو این اقدام چیست؟ اصل است. طمأنینه است. نقد. طمأنینه حالت بین ظن و قطع است. ما یک چیزی بین ظن و قطع داریم به اسم طمأنینه. یعنی مثلاً از نود تا صد. از ظن خارج شده ولی یقین هم نرسیده. تو پزشکی شما عمل میکنید بر اساس طمأنینه. پس یکی عمل لازم است بین اقدام عملی درمان و فتوای علمی و طبی فرق گذاشت. فتوا میدهید که این مسهل است یا اقدام عملی میکنید. برای اینکه او اسهال ایجاد بشود - این را بخورد - فرق **دارد**. معمولاً کسی فتوا نمیدهد. یعنی نظریه علمی نمیشود به عنوان یک راهکار عملی که این دارو مسهل است به عنوان فتوای علمی یا به عنوان راهکار عملی پزشکی ناظم. راهکار عملی معمولاً درست است. زیرا اقدام عملی به وثوق است و فتوای علمی به قطع. شما تا قطع پیدا نکنی فتوای علمی نمیدهی. ولی در اقدام عملی وثوق، وثوق همون طمأنینه است. کفایت میکند. همینقدر که آدم دیگر خیالش راحت است. دیگر میدانی که این فلان اثر را در مقام عمل. آقای دکتر قسم میخوری که این مسهل است؟ من قسم نمیخورم. ولی قسم میخورم که اگر بخوری. قسم نمیخورم که برای همه مسهل است. ولی قسم میخورم که تو راهی جز این نداری که این را بخوری. اقدام عملی معرفی قسم. قسم تازه اینجا نمیخورد. ولی در عمل همین راهی جز این نداری. قسم باز نمیخورد. قسم نمیخورم. مسهل برای همه درست است. آقای دکتر تصدیق کند. دیگر مسئله تمام است. حل
سوم: معنای اکثری و اقلی و تمایز آنها از هم و اثبات اکثری گرچه دشوار است ولی محال نیست. حالا این اکثر و اقل، اکثراً خوردن اینجور شدن، اقل خوردن اینجور نشد. اقلیشان اینجور شدن، اکثرشان آنجور شدن. اقل و اکثر واقعاً دشوار است. کسی میخواهد تشخیص بدهد **که** شما جامعه آماریتان چقدر است. کجا. چه جور. اکثراً این را میگویند. خیلی سفت نمیشود. شما توی تجربیات همش میگوید: "اکثر اق **هستند**." اکثراً روشون این اثر مثبت را داشته. اقلی **اشان** اثر منفی را داشته. این دارو. قضیه حقیقی است. این بر اساس ظن است دیگر. شما میگویی: "آقا من یک جامعه آماری داشتم. صد نفر روشون این دارو را امتحان کردم. نود نفر اثر مثبت داشت." بدون مثلاً فلان اثر منفی را. ده نفر اثر منفیش بیشتر بود. اقل و اکثرش نود درصد آنجور. ده درصد آنجور. این اقل و اکثر تمایزش سخت است. البته نمیگوییم که محال است ولی خب دشوار است دیگر. تجربیات شما اقل و اکثراً این نتیجه را میدهد. اقلی **اتفاق میافتد**. درست شد.
و چهارم: احصای شرایط دخیل یا محتملالدخاله هم گرچه سخت است، لاکن ممتنع نیست. خلاصه آنکه صعوبت تحصیل اکثری از یک سو و دشواری احصای تمام شرایط از سوی دیگر، به سختی برخی از عناصر محوری حصول قطع از سوی سوم باعث شده تا پیدایش یقین آسان نباشد. چنانکه فراوان هم نخواهد بود. اینی که بخواهیم تجربیات را جزو یقینیات بشماریم، اساساً راه را نمیبندیم. ولی خیلی سخت است که شما با تجربیات به یقین برسید. در مقام عمل میتوانی به طمأنینه برسی. ولی به آن یقین علمی یک کتاب پنج سال بعد یک مقاله بر اساس اکثراً پیشرفته کار آماده کرده. علت و معلول را این فرض کرده. آقا امروز ورزش میگویند سوپ صبح انجام بدهید. احسنت. پس اینها باعث میشود که سخت باشد راه برای اینکه ما بخواهیم تجربیات را جزو یقینیات بشماریم. ممکن است با تجربیات انسان به یقین برسد. راهش بسته نیست. ولی اساساً به عنوان یک قاعده کلی تجربیات جزو یقینیات است. این را خیلی نمیشود صفر قبول کرد. و الحمدلله رب العالمین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سیزدهم
منطق
جلسه چهاردهم
منطق
جلسه پانزدهم
منطق
جلسه شانزدهم
منطق
جلسه هفدهم
منطق
جلسه نوزدهم
منطق
جلسه اول
منطق
جلسه دوم
منطق
جلسه سوم
منطق
جلسه چهارم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...