منطق

جلسه دوم

منطق . 1394/09/30
00:48:57
34

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
در بحث صناعت برهان، تعریفی که از برهان شده است، مرحوم مظفر نقل می‌کنند که این تعریف -ظاهراً از مرحوم خواجه نصیر- را مطرح کرده‌اند، که مرحوم مظفر می‌فرماید: «این خیلی تعریف خوبیه و خیلی ساده است و واضح و مختصر.» تعریفی که شده این است: «قیاسٌ مُؤَلَّفٌ مِنَ الیقینایاتِ یُنتَجُ یقیناً بالذاتِ اضطراراً.» یعنی قیاسی که از یقینیات شکل گرفته و منتج به یقین، به‌ذات اضطراراً می‌شود.
قیاس اینجا منظور هم هیئت است و هم صورت؛ هیئت ماده ببخشید. در برهان هم ماده‌اش یقینی است، هم صورتش. قسم دومش هم که «یقینیت» را آورده بله. همین را عرض خوب که قیاسش، یعنی صورتِ هیئت برگشتِ به‌شکلِ یک داشته باشد بله، ماده یقین هم که این یقین را به‌ذات می‌آورد. دیگر، به‌ذات نتیجه یقینی است و اضطراراً هم هست.
اضطراراً اینجا به چه معناست؟ اضطرار یعنی واجب‌القبول است. واجب‌القبولیت مطرح است. واجب‌پذیری، قبولش واجب است. این عنوان را توی مشهورات داشتیم؛ یکی از اقسام مشهورات یعنی که اصل پذیرفتنش، دیگر طرف ناچار می‌شود که بپذیرد. ناچاری ناچار به ناچار یقین ایجاد می‌کند، نفس مضطر است از اینکه قبول نتیجه کند. خب می‌فهمیم که واضح این است که هر حجتی ناچار است که از دو مقدمه شکل گرفته باشد. حداقلش دو مقدمه و دو مقدمه باید از قضایایی باشد که قبولش واجب است. پس حداقل هر حجت دو مقدمه است. هر مقدمه هم باید بهترین دو مقدمه باشند هم باید قضایایی باشد که قبولش واجب است. آنها چیاست؟ همین یقینیاتی که قبلاً ذکر شد.
یقینیات چیا بود؟ «اولیات، فطریات، مشاهدات، حدسیات، متواترات، تجربیات.» اینجا نبود، «مشهورات، مسلّمات، مقبولات.» حالا اینجا گفتند که یقینیاتی که ذکر شد ظاهراً منظور شش تا باشد. تو «مشبهات و مخیلات» که واجب‌القبول نیست، بله. من این را در حاشیه نوشتم، باید اصلاحش کنم: «فطریات و متواترات.» «اولیات، فطریات، مشاهدات و حدسیات، متواترات و تجربیات.» پس گاهی از این یقینیات، واجب‌القبول هست. گاهی هم از اینها نیست. یعنی جفتش از اینها نیست، بلکه یکی‌اش است. یکی از دو مقدمه می‌تواند از غیر این شش تا، از غیر یقین باشد، یا جفت مقدمه می‌تواند غیر یقینی باشد.
اگر ما یک قیاسی داشته باشیم، یک حجتی داشته باشیم که این یک مقدمه‌اش غیر یقینی باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟ نتیجه تابع اخص مقدمات است، نتیجه‌مان برهانی نیست، پس باید هر دو تا یقینی باشد. این هم از این. سپس مقدمه یقینیه. البته اینجا باز رنگ‌وبوی این می‌آید که با این عبارت بعدی، همان یقینیاتی که اینجا داشتیم، ببینید عبارت بعدی می‌فرماید که: «مقدمه یقینیه یا فی‌نفسها بدیهی است و یکی از آن بدیهیات شش‌گانه که قبلاً گذشت، یا نظری است که به بدیهیات ختم می‌شود.» منظور از یقینیاتشان همان هشتایی که گفته شده «یقینیات» نیست. «مشبهات و مخیلات» یقینی نیست. اینجا فکر می‌کنم منظورش این است که شما الان یک چیزی را می‌آوری، و در دلش دوباره باید یک برهانی داشته باشی که خود همین یک‌دانه از این قضایای شما که الان یقینی نیست، الان یقینی نظریه است، این را باید بیایی ابتدائاً اثباتش بکنی، ولی اثباتش شما را به همان دو تا قضیه می‌رساند.
ما دو نوع یقینی داریم: یکی بدیهیات، یکی نظریات. ایشان هم همین را می‌خواهد بگوید. گیری که هست این است که آخه این که یقینی نیست، یعنی مشبهات و مخیلات. نه، چرا؟ ایشان می‌گوید که «یقینیاتی که ذکر شد، آن هشت تا.» اشکال همین است. ایشان می‌گوید «هشت تا» و «شش تا» و ایشان همین‌جوری مطرح می‌کند. می‌گوید که اول آن هشت تا، بعد این شش تا که بدیهیات، می‌گوید از آن هشت تا یا این شش تاست که می‌شود بدیهیات، یا غیر این شش تاست که می‌شود نظریات. الان ما متواترات داریم. این آیه الان این برای شما بدیهی است، برای من هنوز نظریه است، یعنی هنوز به من اثبات نشده که این آیه متواتر است. بعد شما تواتر این را می‌آیید از مسیر تواتر اثبات می‌کنید این اثباتش می‌رسد به چی؟ به یک دانه از یقینیات هشت تا. همین تو این شش تا، همین شش تا. ببینید مقدمه شما یا یقینی است یا غیر یقینی. اگر یقینی است یا بدیهی است یا نظری. بدیهیات چیا بود؟ آن شش تا درست. بدیهیات آن شش تا بود، دیگر هم نظریه را. نه بدیهیات ست می‌گویند دیگر. به آنها «اولیات، مشاهدات و حدسیات، فطریات، متواترات، تجربیات». به این می‌گویند «بدیهیات ست.» درست. این را می‌شود.
حالا اگر یقینی بود و بدیهی نبود می‌شود چی؟ ببینید اول ما می‌گفتیم در بین آن جدول شش و هشت که همراهتان است، ان شاء الله آن اول یک هشت‌تایی داشتیم. توی یکی از آن هشت تا، شش تا می‌شد دیگر. از یقینیات: اولیات. از اولیات شش قسمت. حالا ما این شش قسم را با اولیات که بزنیم کنار، چند تا برایمان می‌ماند؟ این هفت تا را مرحوم مظفر فرماید که چی می‌شود؟ می‌شود یقینیات غیر بدیهی که غلط است. به نظر می‌آید که یقینی نیست که شما بگویی «یقینی غیر بدیهی.» مشبهات کجایش یقینی است؟ اصل این تعبیر، تعبیر غلطی است. نظری یعنی چه؟ یقینی نظری یعنی اینکه با استدلال یقینی است، ولی با استدلال. استدلال‌بردار. آن بدیهیات استدلال‌بردار نیست. بدیهی است یا قبول می‌کنی یا انکار می‌کنی. استدلال دیگر نمی‌شود، یک چیز دیگر است. می‌گوییم که آقا «اصل عدم تناقض، اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است.» تنها ما به این نتیجه رسیدیم که آخر هم همین است. بله نظر جوادی که همه‌اش تازه آن «بدیهیات ست» می‌شد «نظریات خمس» به علاوه یک بدیهی. حرف پخته و درستی هم هست. بله اینجا که اصلاً دیگر خیلی تسامح شده. همه دایره را باز کرده‌اند، دیگر خیلی اعتدالی و همه بیایند.
پس وقتی که حجت از دو مقدمه یقینی تألیف شده باشد، به آن می‌گویند برهان. که این یقینی حالا ایشان یقینی را یعنی یا بدیهی باشد یا نظری باشد. علی ایّ حال یقینی باشد. یقین من الاخص‌، و لا بدّ از اینکه نتیجه بدهد این دو تا مقدمه؛ قضیه یقینیه، یقینیه را ذات قیاس که از آن دو تا شکل گرفته، اضطرار. دو تا قضیه یقینی را کنار هم می‌گذارید، نتیجه‌گیری می‌کنی. اضطراراً نتیجه‌ات هم یقینی. خب وقتی که تألیف قیاس در صورتش هم یقینی باشد، یعنی اینها ماده‌اش بود، صورتش هم باید یقینی باشد که شکل چند می‌شد؟ اول هیئت. همان‌جور که در ماده‌اش هست. پس محال است در اینجا تخلف نتیجه. خب چرا محال است؟ چرا شما اگر دو تا مقدمه یقینی داشتی با یک صورت یقینی محال است که نتیجه‌ات یقینی نباشد. فکر می‌کنم باید از هم تناقض استفاده کنیم برای رد نتیجه. غیر از این استفاده بکنیم؟ شارح این دلیل اینکه وقتی صورت و ماده یقینی است، نتیجه باید حتماً یقینی باشد، خیلی قشنگ بود. حرفه‌ای بود. برگرداندن سؤال: «نه کاملاً حرفه‌ای است، یعنی قبول نداری؟ خب پس توضیح بده سرش را.» قبول داری؟ «لطیفه بوده‌ها.» تشبیه چیزی نباشد پای تخته. نیست.
عرض کنم که اینجا از باب تخلف معلول از علت، یعنی عقلاً محال است که علت تومّه باشد و معلول نباشد. علت تومّه وقتی هست، علت تومّه باشد و معلول نباشد، تخلف معلول از علت تامه‌اش محال است. استاد حیدری فرمود: «اگر طلبه‌ای درس بخواند، تقوا داشته باشد، اهل تفریح، رسیدن به خودش و این‌ها هم باشد، به جایی هم نرسد می‌شود تخلف معلول از علت تومّه.» علت تومّه البته، علت تامّه است برای رسیدن به نتیجه در عالم طلبگی. خلاصه علت تومّه. مثلاً برای سوزاندن، حرارت علت است. مثلاً حرارت علت تومّه است برای سوزاندن. مگر اینکه مانعی باشد. یک وقتی بحث کردیم در مورد مانع، که مقتضی و مانع دو تا رکن هستند. حالا من آتش را آوردم، جلو کاغذ گرفتم. علت تومّه، مانعی هم نیست، مانع هم نیست، مقتضی هم که هست. اگر این کاغذ در عین حالی که آتش به آن گرفته شده، نسوزد، می‌شود تخلف معلول از علت تومّه. خیس باشد. حالا اگر ما دو تا مقدمه یقینی آوردیم و نتیجه یقینی نخواهد بدهد، می‌شود تخلف معلول از علت. خیلی بحث‌های فلسفی خوبی دارد. در مباحث فلسفی خیلی راه‌گشاست، خیلی مباحث را حل می‌کند.
پس اینجا فهمیده می‌شود که این که می‌گوییم اضطراراً به خاطر خود مقدمات است، از ذات مقدمات این درمی‌آید. بما لهما من هیئه تألیف علی صورت قیاس صحیح. از این جهت که اینها هیئت تألیفش هم صورت قیاس صحیح است. یعنی بر صورت شکل اولم هست، ماده‌اش هم این‌جور. صورت و ماده، یقین، همه ابزار برای ایجاد نتیجه یقینی هست. مانعی هم که نیست. اگر بخواهد یقینی حاصل نشود، می‌شود تخلف معلول از علت تومّه. آمده ولی معلول نبود.
شش درصد در نظر گرفته یقینیات را. بعد گفته: «اولیات، فطریات، مشاهدات، حدسیات، متواترات، تجربیات.» این‌ها چون برمی‌گردد به علم فی‌الجمله، و جزو بدیهی هستند، بدیهی. و آن چهار دسته‌ی دیگر چون باید برگردند به این دو تا، یقینی نظری هستند، و باید برگردانده بشوند به این دو تای اول. به این معنای این است که نتیجه برهان ضروری است. اینجا تعبیری که از ضرورت به کار رفته، غیر از آن ضرورتی است که در موجهات ما دو تا ضرورت داریم در منطق. یک ضرورت به معنای این است که باید پذیرفته بشود، نفس مضطر است نسبت به پذیرفتن آن. این یک معنای ضرورت است. یک ضرورت را در جهت در موجهات، به ضرورتِ آن، به «ضروره» در برابر امکان بود. یعنی ممکن است زید عادل باشد، با امکان زید عادل است، ولی می‌تواند فاسق باشد. ولی «العالم حادث» با ضرورت، نمی‌تواند چیز دیگری باشد. حادث است و غیر از این نیست. در واقع قضایای به ضرورت، دو قضیه‌ای هم اثبات، هم نفی. قضایای امکانی اثبات است و به نفی دیگر نظر ندارد. من می‌گویم هست، نمی‌گویم نیست، نمی‌گویم غیر از این نیست، نمی‌گویم نمی‌تواند غیر از این بشود. قضایای به ضرورت می‌گوید: من می‌گویم هست، من می‌گویم غیر از این هم نمی‌تواند بشود. اینجا به «ضروره» و «اضطراراً» که گفتیم، ضرورتاً که در مورد نتیجه‌بخش بودن مقدمات یقینی داریم می‌گوییم، آن به «ضروره» موجهات نیست. به «ضروره» در پذیرش، یعنی می‌شود، ممکن است باشد قضیه‌مان، ولی ضرورتاً یقینی است. یعنی یقین می‌آورد. ولو ممکن است که خلاف این هم باشد. حقیقتش یک چیز دیگری باشد، ولی این یعنی در جهتش. جهتش.
«زیدٌ عادلٌ بالامکان.» درست شد؟ پای تخته، بروم کریم؟ استقبال خوبی کردید. «مَن تَرَکَ المَعاصیِ فَهُو عادِلٌ. و زیدٌ تَرَکَ المَعاصی. فزیدٌ عادلٌ.» مصدر، و «زیدٌ تَرَکَ المَعاصی.» شکل اول. موضوع در اصغر، محمول بود در اکبر. این چه قیاسی آقای دکتر؟ مقدم قضیه قیاس استثنایی. یک چیزهایی از منطق دارد برمی‌گردد. خب الحمدلله نظام که یا عین یکی از مقدم است، احسنت. پلاک لاکن مال آن بخش دوم قیاس. نتیجه اینجا در تقدیر است دیگر. ولیکن «زیدٌ تَرَکَ المعاصی.» ضرورتی ندارد. خیلی ملالَغَتی نباشید. بله. خب نتیجه چی می‌شود؟ آها. احسنت. «فزیدٌ عادلٌ.»
صورت قیاس که مشخص شد. ماده قیاس چیست؟ ماده‌اش. کسی که ترک کند. چرا؟ یقینیه. معاصی را ترک بکند. از کدام آقا، ببخشید. ما سؤال می‌کنیم. جان؟ بله. بدیهیات ست. ما یقین یاد بگیری. منظور همان است. مسابقه متواترات بحث کتاب آقای جوادی بود، دیگر. «اولیات» بود، «فطریات» بود، «مشاهدات» و «حدسیات»، «متواترات» و «تجربیات.» شش تا کوچک بنویسید. «اولیات، محسوسات، حدسیات، فطریات، متواترات، مجربات.»
«مَن تَرَکَ المَعاصیِ فَهُو عادِلٌ.» کدام یک از این شش تا؟ «محسوسات.» در مسابقات هم می‌گفت «محسوسات» قشنگ‌تر است. «فطریات» بگیریم. فطریه چوب قضایا، قیاسات است. یعنی در دل این یک قضیه، یک قیاسی است که تو دل خود این قضیه است. «دو زوج است.» تو خودش یک قیاس نهفته است. «عدد دو زوج است.» قابل تقسیم بر دو، دو تقسیم می‌شود. پس دو خیلی سریع عملیات صورت می‌گیرد ولی اصلاً دیده نمی‌شود. منطقه این‌جوری نیست. عملیاتی که خب مسلّماً نیست. چون تصورش واقعاً جذاب است. محسوسات، متواترات هم خوب است. حد معنا ندارد. محسوسات هم که نیست. چون چه حسیه؟ مجربات هم که خودشان از امور تجربی. نمونه «متواترات» است. اصلش را بخواهیم بگیریم، نیست. چون از «مقبولات» است. از یقینیات بالعرض. یقینیات به‌ذات نیست. مقبولات. معلوم بودنش از کجاست؟ آها. آها، این خیلی مهم است. خیلی مهم است. آها، نگو. «گفتنِ روایت است.» فرموده‌ی روایت. روایت خودش متواترات نیست. روایت پشتش به متواترات بند است، باید روایات باشد در کثرت خیلی زیاد تا بشود متواترات. متواترات یک روایت؟ آن‌قدر از طرق مختلف به ما برسد که دیگر هیچ شکی نکنیم. روایت متواتر داریم کلاً، و خیلی جالب است که اصل آن هم که متواتر است «حدیث غدیر» است. یک دانه متواتر داریم، آن هم حدیث. و تک‌وتوک شاید باز هم چیزی پیدا بشود. پشت اینها به متواترات. ولی بند است. یعنی هر روایتی بر فرض ثبوت سندش اگر برسد به معصوم، یعنی شما بگی که مثلاً زراره، فلانی از فلانی نقل کرد، فلانی از فلانی، فلانی از فلانی، فلانی فلانی. صدوق مثلاً می‌گوید که «اخبرنا خلیل‌بن احمد سجزی قاضی، گفتش که ما ابن ساعد خبر داد، او گفت که ما حمزه‌بن عباس مروزی خبر داد، او گفتش که یحیی‌بن نصر‌بن حاجب خبر داد، او گفت که ورقاء‌بن عمر از أعمش از ابی صالح از ابوهریره که پیغمبر این‌جور فرمود.» یک سلسله سند این شکلی می‌خورد. تک‌تک این افراد اگر ثقه باشند، فرد فرد می‌آید هی مقبول می‌شود، مقبول می‌شود، مقبول می‌شود، مقبول می‌شود. به پیغمبر که رسید می‌شود تازه اصل مقبولات. اثبات می‌شود. پیغمبر فرمودند. پیغمبر از مقبولات. پیغمبر که فرمودند، حالا چرا حرف پیغمبر را باید قبول کرد؟ حالا این مثلاً یا جزو اولیات است بر فرض و یا جزو فطریات است بر فرض، و یا جزو متواترات که مثلاً پیامبر هر چه می‌گوید باید قبول کرد. این می‌شود که سلسله نظریات برمی‌گردد به بدیهیات. و این یقینی نظری است.
حالا مقدماتمان باید یقینی باشد. فرقی نمی‌کند یقینی بدیهی یا نظری. حالا الان صفرای ما یقینی شد یا نشد؟ چه جور یقینی؟ یقینی بدیهی؟ نظری؟ من مطلب را توی سه دقیقه چهار دقیقه، چند دقیقه شد؟ خواندیم ولی روی تمرین همه‌اش حل شد. تازه چی شد؟ یقینیه، درست است؟ بله. نقیض یا بدیهی یا نظری؟ کدامش، نظریه؟ صفرای ما. یقینیه نظر.
حالا «زیدٌ تَرَکَ المَعاصیِ» این چیست آقای دکتر؟ خودم این را تست کرده باشم که برای من مشاهده کرد؟ چند نفر با همین وضعیت آزموده باشند؟ «تجربیات.» چند نفر؟ بستگی دارد. من خودم بارها به کرات، «تجربیات» همان «محسوسات» است. به کرات. قید کرات به آن اضافه می‌شود. نه افراد. نه خب نه لزوماً این‌جوری نیست. بله درست است. بله، ده نفر اگر تجربه کردند، می‌شود کرد. بله، ده نفر یعنی شد ده بار. درست است. بله. نه لزوماً به افراد. بله، من خودم به تکرار دیدم که زید معصیت نمی‌کند. اگر تجربه باشد، به دیگران بشود. فلانی، یک‌خورده کار را سخت می‌کند. خوب دیگر اگر چند نفر به من بگویند در رابطه با زید، «مجربات متواترات» هم که نیز «اولیات» هم که نیست. یا «محسوسات» یا «مجربات.» که اینجا به نظر می‌آید در برای افراد زیادی امام جماعت. بیشتر به تواتر نزدیک است. دیگر. نه «مجربات» یعنی اینی که مراجعات باشد. به کرات شما با او مواجهه داشتید، گناهی از او نیافت. البته آنجا خیلی تواتر هم مطرح نیست. هیچ‌کدام از نماز جماعت‌های اصلی که ما می‌رویم می‌خوانیم، هیچ‌کدامشان خودمان نمی‌توانیم مشکل اصلی که خیلی که باید احراز بشود، عدالت. یا باید احراز نشود فسق. تحریر بحث کردیم. بحثی که آنجا بود. بله. بحثی که آنجا بود این است که شما باید فسق را احراز نکرده باشی. تا وقتی فسق احراز نشده «عدل اصل بر عدالت» است. تا وقتی که فسق احراز نشود. اولی که به دنیا آمد پاک بود، گناه نمی‌کرد. الان هم که هر وقت گناه دیدم دست از آن یقین سابق برمی‌دارم. فیلم یقین سابق دارم. هر کی به دنیا آمده پاک، اصل بر عدالت همه افراد است. اصل بر ایمان همه افراد است. مگر اینکه احراز بشود کفر او فسق و یک بحث دیگر. نه عدالت از صفات وجودی است، لذا باید خودش اثبات بشود. درست. یعنی این باید ملکه کسب، چون ملکه است، باید ملکه کسب شده باشد.
اصل بر این نیست که همه ملکه را دارند. لذا باید احراز بشود عدالت او. احراز عدالت او به تجربه است. یعنی شما به کرات مشاهده می‌کنی رفتار و سیره‌ی او را و از او معصیتی نمی‌بینی. یا دو تا عادل بگویند. دو تا عادل بگویند دیگر اصلاً از متواتر خارج می‌شود. این از «محسوسات» است. دو تا عادل. «مقبولات» یعنی یقینیات نظری بله. پس همیشه تازه اینجا ما آن جدول هشت‌تایی‌مان چی بود آقای دکتر؟ «مشهورات و مخیلات، مشبهات.» باز هم جدول هشت‌تایی درست است. گفتیم اینها همه یقین نیست ولی تا حدی می‌توانیم نظری را از آن کمک بگیریم. «مظنونات.» «مظنونات» شرطش چی بود؟ خیلی مظنون. تخمین بود دیگر. بدون مشاهده و دلیل. بدون مشاهده و دلیل برهان حدس. بدون پشتوانه مشهور. یا از «مجربات» باشد یا از دو تا. علی ایّ حال از این دو تا مگر باشد تهش به متواترات و مجربات چرا؟ بله، داخلی می‌شود. اینجا خارجی می‌شود. خارجی. آنجا حدس داخلی بود. یعنی از داخل خودمان استنباط می‌کردیم. از بیرون یک چیزی باعث می‌شود که حدس بزنیم. بررسی کرد.
«ترک معصیت کردم. فزیدٌ عادلٌ.» حالا جهت قضیه‌ی «فزیدٌ عادلٌ» چیست؟ جهتش، به «امکان.» «فزیدٌ عادلٌ بالامکان.» ول، یک الف می‌خواهد. حالا این نتیجه ما یقینی هست یا نیست؟ مقدماتی که یقینی بود. الان کبرای ما یقینی بود. کبری یا یقینی بدیهی باید بگیریم از «مجربات» بگیریم. بله. شما خودت دیدی یا دیگران گفتند؟ اگر خودت دیدی از «مجرباتت» بوده، دیگر. اگر دیگران گفتند از «مقبولات.» که «مقبولات» هم واسطه‌ای به «مجربات» برمی‌گردد. علی ایّ حال، این هم می‌تواند یقینی بدیهی باشد، هم یقینی نظری. جفتش است. پس دو تا مقدمه هر دو یقین، هم صغرا هم کبری. نتیجه‌مان هم یقینی شد به ضرورت. نتیجه‌مان یقینی شد به ضرورت. یعنی چی؟ به چه معنا؟ به ضرورت یعنی اینکه شما آها. یعنی شما راه چاره نداری از اینکه بعد نتیجه را بپذیری. وقتی دو تا مقدمه یقینی بود، نتیجه هم حتماً یقینی است. خب یک «بالامکان» در برابر «به ضرورت» داریم. یک «به ضرورت» داریم، یک «بالامکان» داریم. جمع می‌شود. به ضرورت به معنای اینکه چاره‌ای از پذیرش آن نیست. «بالامکان» یعنی می‌تواند باشد، می‌تواند نباشد. پس می‌شود قضیه یقینی باشد ولی «بالامکان» هم باشد. این خیلی مهم است. می‌شود قضیه یقینی باشد و «بالامکان» هم باشد. پس این به ضرورت به ضرورت موجهات نیست. روشن شد؟
فکر می‌کنم هنوز حل نشده است. زید هنوز عدالتش برای ما ضروری نیست. نه، ضروری هست. ببینید ضروری نیست، «بالامکان» است. عدالت برای زید «بالامکان» یا به «ضرورت» است اصل قضیه. بله. اصلش را کار داریم. الان شما به نسبت مقدمات می‌خواهید بفرمایید. به نسبت مقدمات به ضرورت است. به نسبت جهت. پس ما دوتا به ضرورت داریم که می‌شود چیزی از یک جهت به ضرورت باشد، از یک جهت امکان باشد.
خلاصه این است که برهان یقینی است و واجب‌القبول است. هم ماده‌اش هم صورتش. نتیجه‌اش همیشه یقین واجب‌القبول یعنی یقین من الاخص. از مشورت بگیریم. نه پشتوانه «مقبولات.» پشتوانه دارد. یعنی مقبولِ ما به پیغمبر بند است و پیغمبر هم از «متواترات» است. رسالتش مثلاً بالاخره پیغمبر. الان اگر معین قضیه را مشهور بگیریم، یعنی قضیه ما قضیه یقینیه نیست. بله. دیگر از قدیمی نباشد، خود به خود نتیجه و مشهور نباید. باید یا مقبول بگیریم یا مجربات. شما مقبول اگر بگیرید، پشتوانه‌تان می‌تواند به بدیهیات ختم بشود. تهش آخر به بدیهیات ختم بشود. اتفاقاً ایشان می‌گوید که باید این را شما یقینی در نظر بگیرید. اگر یقینی بودنش برایت اثبات نیست، می‌توانی برسانش به یک جایی که یقینی بشود برایت.
نه، همین‌که گفت یقینی دو مدل، یا بدیهی یا نظری. خود این یقینی باشد از یک زاویه‌ی دیگر برعکسش تغییر می‌کنید. ببینید یقینی یا خودش صاف روشن یقینی است یا واسطه می‌خورد یقینی می‌شود. بدیهی می‌شود. اینجا اگر چیزی از «مقبولات» شد، خودش صاف و شفاف یقینی نیست، بدیهی نیست. باید واسطه بخورد تا بدیهی بشود. وقتی واسطه خورد و بدیهی شد، آخرش ختم بدیهی شد، می‌شود یقینی. یقینی یعنی آخرش ختم بدیهی بشود. یا خودش مستقیم بدیهی است یا واسطه بدیهی بشود. یقین یعنی اگر با واسطه بدیهی بشود، می‌شود نظری. اگر بی واسطه بدیهی باشد، می‌شود بدیهی. یقینی همین. غیر از این یقینی نداریم. یقین یعنی همان بدیهی بودن. این است که موجب یقین می‌شود. اگر بدیهی نباشد، یقینی نمی‌شود. یعنی اگر ختم بدیهیات نشود، موجب یقین نمی‌شود. حالا یا خودش اصلاً ختم نمی‌خواهد، خودش یک مرحله بدیهی است یا شما در اثر یک تراکنشی تو چند مرحله بدیهی، دو مدل می‌شود یقینی. حالا ما اگر یک چیزی را ابتدا به آن اصلاً یقینی نگوییم، نه اینکه اول باید یک مرحله یقینی نظری باشد، بعد یک مرحله یقینی بدیهی باشد. وقتی نظری بود که پشتش به بدیهی ختم بود، به همین نظریه می‌گوییم یقینی. به چه بدیهی؟ بدیهیات که مشخص است، دیگر. بدیهیات ست. شش تا بدیهی داریم، دیگر. چرا شش تا بدیهی داریم؟ نه، بدیهیات سته. من، عین البدیهیات سته. شش تا بدیهی داریم. آن شش تا بدیهیات ماست. یا باید جزو آن شش تا باشد یا چیزی باشد که به این شش تا ختم بشود. فقط اصل عدم تناقض، فقط به یک چیز باید ختم بشود. ما یک بدیهی فقط داریم، آن هم اصل عدم تناقض. اگر چیزی تو سلسله طولی خودش می‌رسد به اصل عدم تناقض یقینی می‌شود. نمی‌رسد غیر یقینی.
حالا نبوت رسول الله خیلی وقت گذشت. نبوت رسول الله از اموری است که می‌رسد به بدیهی یا نمی‌رسد؟ اصل اینکه شخصی بوده به این نام، این از متواترات. اولاً که می‌گویند این روایت مال پیغمبر است. این با تواتر به پیغمبر می‌رسد. اصل این روایت که پیغمبر این را گفته. خود اینکه این آقا پیغمبر است. «مقبولات.» با تواتر به پیغمبر نمی‌رسد. یک سند دارد. مقبول از این، مقبول از آن، مقبول از آن. سلسله مقبولات. من مقبول از پیغمبر، یعنی ما حرف احمدش را قبول کردیم. حرف کی را قبول کردیم؟ حرف فلانی را قبول کردیم. او گفته پیغمبر گفته. حرف پیغمبر را قبول می‌کند. همه‌اش شد مقبول. یک سلسله از مقبولات داریم. اینها که الان مشکل ما را حل نمی‌کند. چون اینها همه نظری است. هنوز به بدیهی ختم نشد.
حالا پیغمبر فرمود. پیغمبر، پیغمبر معصوم است. حرف پیغمبر حجت. چرا؟ چون قرآن می‌گوید. دور مقبولات. قرآن می‌گوید. قرآن چیست؟ قرآن معجزه است. خب این حالا معجزه بودن قرآن چیست؟ این از «مجربات» مثلاً از «محسوسات» مثلاً. یعنی ما بالحس یا به تجربه کشف کردیم اعجاز قرآن. درست. بدیهیات طبق نظر مشهور کفایت می‌کند یقین طبق نظر آقای جوادی باید برگردیم به اصل عدم تناقض. عدم تناقض را چه کار کنیم؟ این خیلی مهم است ها. این به عرض بنده اگر حل نشد، دوباره یک مرحله دیگر گوش بدهید. بحث اصل عدم تناقض چه کار می‌کنیم؟ می‌گوییم وقتی معجزه کرد یا حق است یا باطل. معجزه اگر معجزه هست، حق است وگرنه می‌شود «جمع نقیضین.» نمی‌شود چیزی باطل باشد و معجزه باشد. معجزه‌ها و کرامت و چیزهای خب وقتی شد اصل عدم تناقض. پس بدیهی می‌شود که حقانیت اعجاز. حقانیت اعجاز اثبات می‌کند حقانیت قرآن را. حقانیت قرآن اثبات می‌کند عصمت پیامبر در قول را. عصمت پیامبر در قول اثبات می‌کند صحت این روایت را. صحت این روایت هم که با «مقبولات» به آن رسیدیم. درست شد؟ یک مراحلی را طی کردیم تا آخر بدیهی. مراحل طولی از نظریات، سلسله نظریات ختم بدیهیات. این الان خود این می‌شود برای ما این روایت یقینی که پیغمبر این‌جور فرمود. چه نوع یقینی؟ یقینی نظری. عیان از پیغمبر می‌شنوید؟ حق را میبینید؟ آن می‌شود چی؟ بدیهی. پیغمبر وحی برای پیغمبر جزو بدیهیات. واسطه اصلاً برنمی‌دارد که یکی دیگر بیاید به او بگوید این که شنیدی وحی بوده. این قبول. اشرف علوم حضوری بود، دیگر. اصلاً واسطه برنمی‌تابد. با علم حضوری پیغمبر وحی را تلقی کرد. و این اشرف از همه علوم است، که کسی واسطه‌ای اصلاً بخواهد بیاید تأیید کند. این واسطه درجه‌اش پایین‌تر از این است. کدام واسطه است که از این بالاتر باشد که او بخواهد به حرفش، بشود سند برای اینکه من این وحی را که تلقی کردم قبول کنم. خود این وحی را پیغمبر پذیرفته. خود این وحی می‌شود جزو بدیهیات. برای ما هم ختم بدیهی می‌شود. ما خود پیغمبر، ما از پیغمبر پذیرفته. ما هم با مثلاً برایمان اثبات می‌شود که پیغمبر تلقی وحی می‌کند یا حدس می‌زنی یا حالا متواترات اگر باشد که باز متواترات را آقای جوادی به آن نحو ولی خب اصلش از بدیهیات طبق نظر مشهور در هر صورت باید به یکی از این شش تا ختم بشود. حالا این هم «زیدٌ عادلٌ بالامکان» هم ختم به این شش تا شد. و خودش هم یقینی نیست. یقین من الاخص.
اینجا مرحوم علامه طباطبایی یک حاشیه‌ای بر اسفار دارند، یک بحث خیلی خوبی است. اگر قیاس بخواهد منتج یقین باشد، چه شرایطی باید داشته باشد؟ جلسه‌ی بعد هر بخشی از منطق مظفر که تمام بشود، نکات بیرونی که در آن لازم است، عرض کنیم که فردا ان شاء الله این چند خط از مرحوم علامه طباطبایی می‌خوانیم. نکات خیلی خوب و قیمتی است. ان شاء الله استفاده می‌کنیم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00