منطق

جلسه سوم

منطق . 1394/10/01
00:44:23
34

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم.
در بحث برهان و منتج بودن برهان توضیحاتی داده شد که قرار شد نکاتی را از مرحوم علامه طباطبائی عرض کنم خدمتتان. مرحوم علامه (رضوان‌الله علیه) در حاشیه اسفار، در جلد اول اسفار (چاپ فعلی ما)، صفحه ۵۶، پاورقی خوبی دارند. نکات خیلی خوبی را مطرح کرده‌اند در چند صفحه. ما چند خطش (پنچ شش خطش) را بخوانیم و بحث خودمان را ادامه دهیم:
«مرحوم علامه رضوان‌الله علیه: ان البرهان لَکانه قیاساً منتجاً لِلیقین». حالا من عبارت عربی را ترجمه می‌کنم: «برهان از جهت اینکه قیاس است و منتج یقین است.» حالا اینکه برهان قیاس است، در بحث بعدی توضیح می‌دهیم که برهان حتماً قیاس است، نه استقرا و نه تمثیل. باید قیاس بشود و قیاسی هم باشد که منتج به یقین باشد.
اگر بخواهد منتج یقین باشد، چه باید باشد؟ می‌فرماید: «واجب است که تألیف شود از مقدمات یقینیه».
نکته خیلی مهم در تعریف یقین مرحوم علامه این عبارت است. می‌فرماید: «ولی یقین...» (من عربی‌اش را می‌گویم) «ولی الیقین هو العلم بأن کذا و انه لا یمکن ان لا یکون کذا». یعنی چه؟ اثباتش و نفی یقین این است. خیلی مهم است؛ هم اثبات بشود و هم ما ادایش نفی این است و جز این نیست. جز این نیستش خیلی مهم است. یقین این است. فارسی، فارسی روان‌تر است، خودش از هر تعبیر دیگر روان‌تر، شسته‌رفته و خوب است.
«و مقدمه یقینیه واجب است که ضروریه باشد.» یعنی در هر چند ممکن باشد به‌حسب جهت… آیه آن هستی دیروز. بحث ضروری و ممکن چگونه با هم جمع می‌شود؟ به ضرورت نسبت به صدق؛ یعنی به‌حسب مقدمات به ضرورت، به‌حسب امکان و ضرورت بالامکان، به‌حسب واقع بالامکان، به‌حسب مقدمات به ضرورت؛ یعنی به ضرورت این مقدمات باید به همچین نتیجه‌ای برسد، ولی به ضرورت در عالم به ضرور است، نه بالامکان. ولی نسبت به این مقدمات به ضرورت است. پس نسبت به صدق به ضرورت است. یعنی این دو مقدمه به ضرورت باید این را بگویم. در عالم به ضرورت. پس به‌حسب جهت ممکن است، ولی در صدقش باید ضروری باشد.
غریب نمی‌آید؟ چگونه شما دو قضیه را یقینی می‌دانید، آن نتیجه صادر می‌شود، آن هم به ضرورت باید صادق باشد؟ که به ضرورت باید صادق باشد. چطور می‌تواند ممکن باشد؟ ببینید، دیروز اشاره شد: «زیدٌ عادلٌ». این نتیجه دو تا مقدمه است. «زیدٌ عادلٌ» به نسبت این دو مقدمه که صغرایش این است و کبرایش این است، این شکلی، حد وسط و فلان و اینها، بر فرض به ضرورت «زیدٌ عادلٌ» بشود، ولی به‌حسب واقع در عالم هم ثبوت عدالت برای زید به ضرورت است؟ چرا؟ چگونه این ثبات ثبوت را از او می‌گیریم؟ برای اینکه این آقای زید مختار است. می‌تواند یک ساعت دیگر دست از عدالت بردارد.
مزایای مبادی ما دچار مشکل نمی‌شود؟ یک قاعده کلی داریم: کسی که اهل معصیت نباشد... این هم تا حالا اهل معصیت نبوده. نه، نه. خب باشد. نه، فعلش ماضی است. این، اینی که الان گفتیم فعلش ماضی است. کسی ترک معصیت کرده باشد عادل است. تا الان تمام شد. به همین تا الانش به ضرورت عادل است. به‌حسب مابعدش. خیلی دقیق است. به‌حسب این دو مقدمه به ضرورت. به‌حسب خود عالم مصرف نفس‌الامر، به‌حسب ثبوت، به‌حسب نسبتش با واقع، به ضرورت، امکان ممکن است. چرا ممکن است؟ چون طرف دیگرش فرض دارد. بحث همین است.
ببینید معنایش نمی‌خواند. یعنی چه؟ نه، نه، نه، نه، الان مقدمات سر جای خودش است. هر که معصیت را ترک کرده باشد، این یقینی عادل است. «محمد زید» را ندیدیم، این هم یقینی و عادل است. مقدمه ایجاد می‌کند. حالا این ثبوت عدالت برای زید هم ضروری است؟ وقتی زید عادل شد، دیگر به ضرورت عادل می‌ماند؟ یعنی حُسن این ثبوتش برای او ضروری است؟ یعنی فرض ندارد که عادل نباشد؟ فرض دارد که عادل نباشد. با این دو مقدمه فرض ندارد که عادل نباشد. در حقیقت فرض دارد در قیاس با این دو مقدمه فرض ندارد. احسنتم. این قضیه ما به‌حسب آن دو مقدمه فرض ندارد زید عادل نباشد. با این دو مقدمه. این به ضروره‌ای که می‌گوییم، آن به ضرورت نیست.
به ضرورت، آن ذهنی که... ذهنی که با قضیه‌ای که برای زید می‌دانستیم؛ ذهنی که با فلسفه و منطق انس دارد، به محض شنیدن «به ضرورت»، سریع سمتش می‌رود سراغ قضایای موجهه. برای همین سریع می‌گویند این از وجوهات نیست ها. در صد جاهای دیگر دچار مغالطه می‌شود. بله، بله. اشتراک لفظی‌اش را خواسته حل کند. بعد برای ماها معمولاً چون ذهنمان در گیر... ما وقتی می‌گویند ذهنمان درگیر می‌شود، ولی کسی که دائماً ذهنش در فضای منطقی و فلسفی درگیر این است، او اتفاقاً به ضرورت را اول چیز دیگر توضیح می‌دهد، وگرنه ممتنع نبود طرف مخالفش. پس یقین حاصل نشد و این خلف است.
یعنی اگر شما می‌گویی یقینی است، یقینی یعنی طرف دیگرش فرض ندارد. تو خود این قضیه. من می‌گویم زید عادل است؛ یعنی عدم عدالت برای او الان برای من معقول نیست، مفروض نیست. وقتی شما می‌گویی من یقین دارم به عدالت او، یعنی چه؟ یعنی «العلم بأن کذا کذا و لا یمکن ان لا یکون کذا». ممکن نیست که این‌جوری نباشد. ممکن نیست. نه نسبت به بعد و نسبت به واقع و اینها. در واقع هم ممکن نیست. تعداد غیرقابل شمارش.
در واقع الان آقای خامنه‌ای برای ما یقیناً عادل است. در واقع یعنی فرض ندارد که عادل نباشد. ما اصلاً احتمال اینکه او عادل نباشد را نمی‌دهیم. احتمال عبور از عدالت را نمی‌دهیم. یعنی در واقع عالم همین احتمال نیست. احتمال معصیت امکان هست در جهات، ولی با اینهایی که ما دیدیم، با سیره او، با منش او، الان ما می‌گوییم که به ضرورت او عادل است. به ضرورت نسبت به اینها. نه نسبت به واقع عالم. به ضربان نسبت به اینی که من دیدم، به ضرورت در صدق؛ یعنی این قضیه به ضرورت صادق است. فلانی عادل است. به ضرورت صادق است، چون من دیدم. من احتمال اینکه او عادل نباشد را نمی‌دهم. نسبت به صدق. بله. این می‌شود یقین. یقین یعنی این. یعنی شما می‌گویید این هست و نمی‌تواند جز این باشد. درست شد؟ نسبت به یقینی، نسبت به این دو تا مقدمه. نسبت به این دو تا مقدمه یقین. و باید...
خب این قید اول. مرحوم علامه چند تا قید برای یقین می‌زند. قید اول این است که باید از مقدمات یقینیه باشد. قید دوم این است که باید دائمی باشد، در صدق خودش به‌حسب ازمان. در بعضی زمان‌ها صادق باشد، در بعضی زمان‌ها صادق نباشد. مثلاً شب‌ها عادل است، روزها عادل نیست. «زیدٌ عادلٌ». این آقا یقینی است، البته در شب‌ها و روزها. قضیه یقینیه یعنی در تمام ازمنه. حالا اگر نسبت به... حالا این قضیه جزئی است. اگر قضیه کلیه باشد که نسبت به همه ادوار: «الشمس طالعة»، «الشمس منوّرة»، «الشمس نائرة» مثلاً. نائره که نیست. شمس نور دارد. خب، به‌حسب ازمان یعنی مثلاً تا ۲۰۰ سال پیش این‌جوری نبوده، یا ۲۰۰ سال پیش این‌جوری بوده. نه، این دائمی هم هست. صدق قضیه. صدق قضیه یعنی: ثبوت محمول برای موضوع. اولاً که این هست و احتمال غیر از این داده نمی‌شود. این یک. این هست و احتمال غیر از این داده نمی‌شود، در تمام ازمان دائمی است. این هم شرط دوم.
وگرنه کذب در بعضی از زمان‌ها می‌شود. پس طرف مخالف دیگر ممتنع نمی‌شود. شما وقتی کذب در بعضی زمان‌ها را بدی، دیگر نمی‌توانی بگویی «و لا یمکن ان لا یکون کذا». این «لا یکون کذا» را دیگر نمی‌توانی بگویی. ببینید، در یقین شما باید بگویید «نمی‌تواند این‌جور نباشد.» خب، وقتی در بعضی زمان‌ها این‌جوری نبود، دیگر نمی‌توانی بگویی «این‌جوری نمی‌تواند این‌جور نباشد.» می‌تواند این‌جور نباشد در بعضی دوره‌ها، در بعضی زمان‌ها. می‌تواند این‌جور نباشد. پس یقینی...
شرط سومش این است که کلیه باشد. باز هم در صدق. دائم به‌حسب زمان بود. کلیه به‌حسب احوال. وگرنه در بعضش کذب می‌آید. بعضی که طرف مخالف ممتنع نمی‌شود، پس یقین حاصل نمی‌شود و این خلف است. اول در قضیه صدق مقدمه. اینها همه شروط مقدمه یقینی است. اینها شروط مقدمات است. یک و ضروریه باشد. بله ضروری. بله، دعایی نباشد، کلیه باشد، به‌حسب احوال. این هم روشن.
چهارمی‌اش این است که «ذاتیة المحمول للموضوع» باشد، یعنی به‌شیوه ای که محمول وصل شود به وضع موضوع و رفع شود (یعنی اگر موضوع باشد محمول هم باشد، اگر نباشد نباشد). همراه با قطع نظر از غیر خودش. موضوع موضوع بماند، محمول برود. یا محمول بماند، موضوع برود. این دیگر یقین نمی‌شود. باید اگر موضوع رفت، محمول هم برود. اگر موضوع بود، محمول بیاید. چرا؟ یک موضوع دیگری هم... هوا سرد است. سرد بودن هست. هوا، هوا سرد است، برف سرد است، یخچال سرد است. موضوع نیست. موضوع هوا است. یک موضوع دیگر. «هوا میز»، «یخچال در سرد است». یخچال سبز. محمولی که مختص یک موضوع باشد، «ذاتیة المحمول للموضوع».
حالا این همان بحث ذاتی «باب برهان» است دیگر. صفحه ان‌شاءالله در فصل دهم این بخش که به چه معناست؛ در مقدمات برهان شرط است که محمولات، ذاتیه باشد برای موضوعات. ذاتی چند تا معنا دارد. یکی ذاتی در باب کلیات. یکی ذاتی در باب «حمل و روزه» که ان‌شاءالله که ذاتی در باب حمل که ان‌شاءالله به آن خواهیم خواند. این هم شرط چهارم. علامه اینجا همین ذاتی را در ادامه توضیح می‌دهند که ما می‌گذاریم برای همان جا که ان‌شاءالله مطرح شود. ان‌شاءالله. ضروری. مقدمات، مقدمات ضروری باشد. ضروری باشد، دائمی باشد، ذاتی باشد. محمول برای موضوع، ذاتی باشد. این هم از این.
یک نکته‌ای هم مرحوم خود مرحوم ملاصدرا دارد در «تنقیح فیلم المنطق» در حاشیه اسفار. تعریف از یقین که گفتی. این یقین را دو بخشی کرده‌اند مرحوم علامه. این یقین در منطق ارسطوییه. در منطق ارسطو یقین دو بخش دارد: یکی این است که شما می‌دانی این قضیه معین علم بهش داری. «زیدٌ عادلٌ». این ثبوت محمول برای موضوع را می‌پذیری. این یک بخش. این هم که بخواهد جز این باشد، این نباشد (یعنی این قضیه صادق نباشد)، این را نمی‌پذیری. هم پذیرفتن صدق قضیه، هم نپذیرفتن کذب قضیه. این دو تا با همدیگر می‌شود، وگرنه من قضیه را پذیرفتم.
خیلی مهم است. خیلی کاربردی است. ببینید، شما همین‌قدر که این... شما یک کسی صدق قضیه را قبول دارد. دقت بفرمایید! کار جنگ روانی و جنگ رسانه‌ای و جنگ نرم و اینها همین است. می‌آید تو آن بخش دوم کار می‌کند. بی‌بی‌سی نمی‌آید این را بزند و صدق قضیه را نمی‌آید بزند. «جمهوری اسلامی چیز خوبی است.» خب. می‌گوید: «شما می‌گویید و نمی‌تواند که جمهوری اسلامی بد باشد.» من می‌آیم می‌گویم: «چرا می‌تواند.» ببین، آنجا هم این کار را می‌کند. نه، جمهوری اسلامی خوب است ها، ولی می‌تواند بد باشد. یقین را شکوند. آن یک مدافع است. در برابر هجمه و شبهه و آن مسائل اعتقادی و گیر و اینها، یقین است. یقین مدافع شماست. یقین هم گارد دارد، مدافع دفاع می‌کند از حریم. این علمش دارد دفاع می‌کند. حالا شما علم را داشتید. این مدافع را زدی. راحت تصرف می‌شود. یعنی می‌گوید آقا جمهوری اسلامی خوب است. البته می‌تواند بد باشد. می‌دانم خوب است. یقین خوب بودن دارم. البته خب احتمال...
بله، آن طرف گفته بود که... درست یادم بیاید... «قادر یزد». شما قاضی معروف، از دوستان شهید زنده هستید. ایشان می‌گویند که یک روستایی ما بودیم، تبلیغ ماه رمضان. فردا عید. خودشان پسری ظاهراً آمده بودند. گفتیم: «خوب شما دیدید دیگر.» گفت: «بله آقا، من یقینم، شک ندارم فردا روزه را بخورم.» گفتم: «خوب پس من اینجا باشم به مردم اعلام کنم؟» گفت: «نه، اعلام کن. مشکل نیست.» گفت: «پسرش...» گفتم: «که آن قرآن از روی طاقچه، قرآن برای چه؟» جان؟ گفتم: «حالا قسمی هم بخور که مسئله حل بشود دیگر. من بروم اعلام کنم.» گفت: «نه، حالا قسم که نه.» گفتم: «برای چه؟» گفت: «نه، درسته دیدم ها، ولی خب حالا شاید هم عید نباشد.» دیدم. قطعاً دیدم. روشن نیست. چند چندی؟ توهم یقین بوده. این ضلع دوم است که نشان می‌دهد توهم یقین را: «لا یمکن لا یکون کذا» است که نشان می‌دهد واقعاً یقین بود یا نبود. قسم بخوری که جز این نمی‌تواند باشد. اینجا مشخص می‌شود.
کار شیطان کارش این است تو عقاید، تو وسوسه‌ها را این دست می‌گذارد. بحث خیلی مهمی است. بحث‌های اعتقادی، مبانی اعتقادی است، معرفت‌شناسی است. می‌آید، می‌گوید: «حالا اسلام بهترین نبود؟» یک احتمالم بده که «اینی که داری می‌گویی تو این قبر مرده‌ای نباشد.» یک احتمالم بده که مثلاً... ترفندهایی استفاده می‌کنند عجیب. خیلی عجیب. امام زمان دین جدید می‌آورد. آفرین. یک احتمال بده. حالا صفر نگو. یک احتمال بده اینی که داری می‌گویی درست نباشد. یک احتمال بدی که امام زمان آمد بی‌حجابی را امضا کند. یک احتمال بده این موسیقی و اینها فلان و اینها. یک احتمال بده امام زمان با آمریکا بسازد. چی؟ سفت وایسادی «مرگ بر آمریکا». شونزدهم، مشهد. مذاکره. شما یقین داری امام زمان بیاید مذاکره نمی‌کند؟ فرض محال که محال نیست.
روزهای بحثشان می‌گویند فرض محال که محال نیست. فرض با احتمال دو تا چیز است. اصلاً کاملاً فرض محال غیر از احتمال محال است. فرض محال یعنی در تصور. احتمال محال یعنی در تصدیق. یعنی در تصدیق احتمال من می‌دهم. یعنی برایش جا باز می‌کنم. خیلی مغالطات بدی می‌کند، بله در تصدی. خلاصه می‌گوید به اسم فرض می‌گوید احتمال بده در نفس شما این را داشته باش. احتمالش را بدهم، فرضش را می‌کنم. خیلی مهم است. به عنوان اینکه شنیده‌ای یک جایی برایش... ولی به هیچ عنوان اصول تو ذهن ت. هر چی شنیدی مال آغل. نه اینکه بهش یک نفس یک تمایلی پیدا کند، یک جزمی پیدا کند در عالم. در عالم تصورات ممکن است در عالم تصورات چیزی باشد. انواع اصولی قوی‌تر از اصول قبلی. هانی آمد این را از تصور به تصویر می‌آورم و به خورد نفس می‌دهم و جزم پیدا می‌کنم. اگر برهان همون برهان نیو است، رد و انکار نمی‌کنم. من می‌گویم غول انکار انرژی‌درمانی. خب، اگر برهان بر انکار داشته باشم، انرژی‌درمانی داریم، با انرژی خوب می‌کنیم. در تصور یک قضیه داریم که صرف وجود یک چیز است. یک قضیه داریم که صرف رد کردن قضیه دیگر است. اینجا دو تا مطلب می‌شود. اینجایی که صرف وجود یعنی من چیزی را اثبات می‌کنم و غیر از این را رد می‌کنم، شریک باری یک بحث دیگری است. من دارم در قبال یک چیز دیگری صرفاً وجود در قبال یک چیز دیگر است؛ قضیه می‌شود. چون من به یک چیزی تکیه دارم تا برای ضد آن برهان نیاید، رد آنجا را... ولی وقتی یک چیزی ضدی ندارد، دو طرفش برای من یکسان است. دو طرفش یکسان نیست. من به یک طرف الان اعتماد دارم، به اصل توحید. خب، تا وقتی در شرک برای من استدلالی، برهانی نیاید، به این اگر کسی چیزی بگوید تا برهانی نباشد، رد است. رد است.
خیلی بحث قشنگی است. قرآن می‌فرماید که: «شرک لا برهان لهو». اصلاً برهان‌بردار نیست. خیلی قشنگ. برهان ندارد، برهان‌پذیر نیست. من استدلال می‌آورم برای اینکه خدا دو تا برهان‌پذیر نیست. حالا چرا برهان‌پذیر نیست؟ چون امری که یقین نمی‌شود بهش یقین پیدا کرد، امر غیر… اصلاً یقین یقین بردار نیست که. حالا چرا یقین بردار نیست؟ چون یقین ارکانش چیست؟ «العلم بأن کذا و لا یمکن انه لا یکون کذا». در شرک شما می‌توانی بگویی که این هم هست، کنار خدا بت هم هست؟ نمی‌توانی بگویی که نمی‌تواند غیر از این باشد. این تکه دوم. واسه همین خدای متعال تو اعتقاد، هیشکی علم ندارد. معاد نیست، دو بعدی نیست، یک نیست. یعنی می‌گوید که یقین دو بخشی که دارد، یک بخشش محقق نمی‌شود. این قضیه که من می‌گویم نیست، فقط محمول موضوع را می‌آورم، نمی‌توانم بگویم که نمی‌تواند جز این قضیه باشد. یعنی نسبت به آنش علم ندارم. پس کلاً یقین نشد. هیچ جا. کسی که می‌گوید معاد نیست، یقین ندارد به این قضیه. چرا یقین ندارد؟ آقا من باور دارم. باورش به این است که تو آن طرفش هم نتوانی بگویی که آن طرف هم نمی‌تواند باشد. وجودش را بتوانی شما انکار کنی. در حالی که وجود را انکار کنی، ابزاری نداری برای انکار وجودش.
خیلی مهم است. لذا آیت‌الله جوادی هم یکی از بحث‌های خیلی مهمی که یادم است تو درس مطرح می‌کردند این است که طب و علوم ظاهری و اینها هیچ وقت نسبت به یک سری مسائل نمی‌تواند نظریه قطعی و علمی و یقینی بدهد. مثلاً در مورد تأثیر صدقه در سلامتی. اصلاً طب حق دخول در این بحث را ندارد. چرا؟ چون طب نسبت به آن امور وجودی می‌تواند بحث بکند و آن هم فقط در حد اینکه ما بررسی کردیم این هست. آن «لا یکون کذا» را هم آن هم نمی‌تواند بگوید. یا من بررسی کردم که مثلاً فلان چیز فشار خون را می‌آورد پایین. فقط در اثبات امر وجودی و فقط در امر اثبات. همین هم نمی‌تواند بگوید که نمی‌تواند اصلاً غیر از این باشد ها. که این فشار خون نیاورد پایین. نخیر. یکی دیگر هم می‌خورد، فشار خونش نمی‌آید پایین. قطعی نیست این قضیه. قضیه قطعی نیست. آب سیب سرکه انگبین جز صفرا... ناواضح. است اثر بالادستی سرکه داریم که سردی زیاد گرمی‌افزا... بله.
خلاصه اینجا هم همین است. خیلی این تکه مهم است. یقین دو بعدی، دو بخشی، دو تکه‌ای. لذا خیلی از اینهایی که تو آرای یقینیه اثبات شده است. یقینیه اثبات. مغالطه نکن. خلط با مغالطه چه فرقی دارد؟ مغالطه به انگیزه بیشتر نظر دارد. یعنی هم دانسته هم ندانسته. خلط بیشتر ندانسته است. اشتباه می‌گیرد. مغالطه گاهی اشتباه نمی‌گیرد. می‌خواهد به اشتباه بیندازد. تعمدی نیست. یعنی مغالطه اعم است. مغالطه هم آگاهانه است هم ناآگاهانه. خلط معمولاً عمدتاً ناآگاهانه است. پس اینجا طرف می‌گوید: «آقا اثبات شده است، یقین.» شما با این امر. یعنی شما مشکل آزمایشگاه، اثبات شده. خب چه ربطی؟ آزمایشگاه اثبات شده یعنی چه؟ یعنی گفتیم آقا سبته ان فلان الفلان. یک بخش یقین شد. نمی‌تواند این‌جوری نباشد. آنها کی می‌گوید؟ خداوکیلی طب حاضر است این را بگوید؟ دلیل می‌خواهد. یعنی مقدمه یقینی می‌خواهد برای همان هم. این تکه خیلی مهم است. رکن دوم اگر نباشد، در یقین ارسطویی بهش منطق... یعنی در منطق ارسطو. حالا منطق دیگری که آن‌جور مطرح باشد کنار این، افلاطون... و اگر ببینیم نظرش چی بوده.
یک تعبیری مرحوم ملاصدرا دارد. این را هم بخوانیم. ارسطو شاگرد افلاطون. ارستاتالیس، معلم اول. یک چیزی از ارسطو، معلم اول ارسطو نقل شده که می‌گوید: «مقدمات براهین مثل نتایجش ضروری است.» مقدمات برهان ضروری است. نتیجه برهان هم ضروری است. این نظریه ارسطو. مرحوم ملاصدرا می‌فرماید که: «معنای ضروریه همون توضیحی که قبلاً دادیم، به معنای آنی نیست که قومی توهم کردند که در برابر ممکن باشد. جهت نیست، بلکه معناش یقینیه‌ای است که قبولش واجب است.» یعنی قبولش ضروری است. ضروریه یعنی قبولش ضروری است. پس یک ضروریه نسبت به واقع داریم که در واقع به ضرورت. یک ضرورت نسبت به قبول داریم که در قبول به ضرورت. و قبول کرد ضروریه در برابر ممکن باشد یا نباشد. معناش در قبول است. ضروریه.
می‌خواهیم وارد بخش جدید بشویم. چند دقیقه که وقت داریم. فصل جدید. دوباره بحث جدیدی که داریم اینکه برهان قیاس است. خب، در حجت، مباحث حجت ما گفتیم حجت چند قسم است؟ قیاس، استقرا و تمثیل. حالا برهان کدام یک از این سه تاست؟ یعنی ما استقرا را می‌توانیم بیاوریم به عنوان برهان؟ تمثیل را می‌توانیم بیاوریم؟ یا فقط قیاس؟ گفته‌اند برهان قیاس است. تعبیر مرحوم علامه را که ملاحظه فرمودید. دلیلش را باید ببینیم که چرا. چرا استقرا و تمثیل را شما می‌گویید قیاس ناببرهان نیست و فقط قیاس برهان است. آن دو تا را نصب در تعریف برهان ذکر کردیم که او قیاس است و بنابراین استقرا و تمثیل برهان نامیده نمی‌شود.
حالا ببینید، یعنی من اگر یک مقدمه یقینی داشته باشم، از این مقدمه یقینی بدون قیاس نمی‌توانم نتیجه یقینی بگیرم؟ یعنی حتماً مقدمه یقینی را باید بریزم تو دل قیاس تا نتیجه یقینی به من بدهد؟ نمی‌توانم بریزم تو دل تمثیل؟ دلیلش چیست؟ استخراج. ناواضح. احسنت. بله. حالا اینجا یک توضیحی می‌دهیم. می‌آییم، می‌رویم و یک چند روزی بحث استقرا و تمثیل را... چند روز که، دو روز فکر می‌کنم. استقرا و تمثیل را چند صفحه‌ای می‌خوانیم که اصلاً ببین از تمثیل چی بود. بحثش را نکردیم دیگر. و در موردش خب بحث خوبی هم هست. مرحوم صدر هم مباحث خوبی دارد. ایشان هم کسانی که کتاب دارد در مورد منطق استقرا... حیف که وقتمان کم است و نه، مطلب خوب و حرفات کتاب و علم و اینها زیاد است. خلاصه هم وقت کم است، هم حال، حال و سلامتی. واقعاً سلامتی نعمتی است.
یک عده تعلیل کردند. مرحوم مظفر با چه لحنی بیان می‌کند. یک عده گفتند که استقرا و تمثیل نمی‌تواند برهان باشد. دلیلشان این است که اینها مفید یقین نیست، چون یقین‌آور است. استقرا یقین‌آور نیست. تمثیل یقین‌آور نیست. در برهان هم آنی که هست این است که باید مفید یقین باشد. واجب است که یقین شما به یقین اگر بخواهد به یقین نرساند که برهان نمی‌شود. پس اینها چون نمی‌توانند به یقین برسانند، پس نمی‌توانند برهان باشند. همین که عرض کردیم در علم طب شما با قیاس خیلی کار ندارید. با چی کار دارید؟ با استقرا کار دارید. مگر اینکه استقرایتان بیاید به قیاس، در قالب قیاس ریخته بشود. یک حکم کلی در کنارش بگیرد. می‌گوید من از این معلول به علت رسیدم. مثلاً دیدم که همیشه این علت واسه معلول می‌شود و مثلاً من کشف چیز بکنیم... تخلف معلول از علت تامه. کشف علت تامه. این علت تامه است برایش، مثلاً چرا. نه، احتمال اگر قیاسی بشود، به قیاس بینجامد، می‌تواند برهان بشود. ولی اگر صرف استقرا... ما ۵۰ مورد بررسی کردیم، ۵۰ مورد بررسی همین‌جور بود صغرا، کبری و هر آنچه که ما بررسی کنیم حق است. کبرایش خیلی ما گیر داریم. جزئی است. استقرا نسبت به جزئیات. و شما در قیاس کلیت لازم داری. کاین کلیت «عهد المقدمتین». یکی از دو مقدمه و کلی. حالا کلیت ازش درنیامد. قیاس در قیاس باید بالاخره صورتش. صورتش یا ماده صورت. صورت‌های آن یکی صورتان به صورت اول برمی‌گردد.
مرحوم مظفر می‌فرمایند که حق این است که استقرا گاهی مفید یقین است. نظر ایشان، نظر مرحوم صدر را عرض خواهم در کنار اینها. می‌گویند که اینها چون یقین... تو دلیل بحث داریم‌ها. مرحوم مظفر هم قبول دارد که برهان فقط چیست؟ قیاس. این خیلی مهم است ها. با دقت بفرمایید. مرحوم مظفر می‌گوید که آقا برهان قیاس است. دلیلی که شما می‌آورید، من قبول ندارم. من دلیل دیگر می‌آورم. چون می‌گوید دلیلش این است که چون استقرا و تمثیل یقین‌آور نیست، یقین‌آور هم گاهی هست. با اینکه گاهی یقین‌آور هم هست، ولی باز من می‌گویم که اینها به درد ما نمی‌خورد. تو دلیل دیگری بیار. گاهی مفید یقین است، هم استقرا هم تمثیل. که حالا باید... آها، دلیلش چیست؟ می‌گوید: «الا ما تقدم فی بابهما فی الجزء الثانی». دلیلش را کجا گفتم؟ تو بحث استقرا و تمثیل گفتم که باید بیاییم بخوانیم. دلیل می‌آورد در استقرا و تمثیل. حالا باید بحث کنیم. بلکه گذشت اساس اکثر کبریات عقیسه. یعنی اینی که شما کبری می‌آوری تو قیاس. اصلاً هر جایی که شما تو قیاس کبری می‌آوری، اکثر اینها که کبری‌های قیاس است، خود این کبری قیاس را از کجا آوردی؟ از استقرا آوردی. همین که کبری می‌آوری. «کل ما فلان به کل ما بالعرض لابود له ان ینتهی بالقلب العرضی». باید منتهی به ناواضح. استقرا استقرا معلل ولی ناواضح. با این حال باز هم ما استقرا و تمثیل را برهان نمی‌دانیم. چرا؟ چون این یقین، اینها یقینی می‌شود. یقینی بودنش وابسته به قیاس است. می‌تواند یقین باشد. استقرا می‌تواند مفید یقین باشد. برهان نیست. چرا ما می‌گوییم برهان قیاس است؟ چون اگر استقرا هم یقینی می‌شود به واسطه قیاس. تمثیل هم یقینی می‌شود به واسطه قیاس. خلاصه پای قیاس وسط است. آنی که مایه اصلی یقین است، قیاس است. یقین‌آور قی. لذا ما چرا بیاییم بگوییم استقرا. می‌گوییم قیاس. به اربابش رأی می‌دهیم. اینکه از دل او درآمده. به این چرا بگوییم؟ سراغ خودش، سراغ قیاس دیگر. سراغ استقرایی که از دل قیاس درآمده. واسه چی؟ به این مناسبت باید در مورد استقرا و تمثیل بحث بکنیم.
من فقط یک نکته خیلی کوتاه و سریع اشاره بکنم. مرحوم صدر کتاب استقرا خودشان می‌فهمند که ممکن نیست که به وسیله استقرا به نتیجه واجب‌القبول برسیم و باهاش یقین به معنای اخص را اثبات بکنیم. با استقرا یقین به معنای اخص اثبات نمی‌شود. چرا؟ تعریف کردیم. اینکه شما با استقرا فقط این هست جز این نیست ازش درنمی‌آید. یقینی به معنای اخص: «ما لا یزول و یستحیل ان یزوله». چیزی که نه زائل می‌شود، هم زائل نمی‌شود، هم محال است که زائل بشود. یقین یعنی این. یعنی اصلاً محال این‌جور نباشد. این یقینی‌ها. یقینی محال است زائل بشود. استقرا نمی‌تواند کار بکند. استقرا فقط به ثبوت محمول برای موضوع حکم می‌کند و نمی‌تواند بگوید که این نمی‌تواند غیر از این باشد. مگر اینکه اگر بخواهد بگوید نمی‌تواند جز این باشد، باید قیاس بیاورد. قیاس کجا به دردش بخورد؟ اینجاست. لذا همه مبنا و منات و اینها می‌شود نه نه. لازم برای ثبوت محمول برای موضوع که لازمه یک رکن یقین هم این است. بالاخره بالاخره استقرا می‌خواهد، گاهی تمثیل است. حالا باید روش بحث بکنیم که نظر ایشان در مورد استقرا و تمثیل چیست. که ان‌شاءالله جلسه بعد وارد آن بحث می‌شویم. این فصل‌مان نصفه می‌ماند. ما نصف فصل ۲ را گفتیم. می‌رویم سراغ استقرا و تمثیل. یک چند جلسه در مورد استقرا و تمثیل بحث می‌کنیم. برمی‌گردیم به نصفه دوم و آخر نتیجه‌گیری کنیم که خب پس چی شد چرا اینها به درد ما نمی‌خورد در امر برهان.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00