‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
عرض شد که برهان قیاس است و استقرا و تمثیل نیست. به این مناسبت وارد بحث استقرا و تمثیل میشویم و توضیحی باید در مورد استقرا و تمثیل بدهیم تا قشنگ روشن شود که چرا برهان نمیتواند استقرا و تمثیل باشد.
درباره استقرا، در این کتاب مرحوم مظفر – منتهایی که ما داریم – صفحه ۲۶۸، بحث استقرا را اینجور تعریف کردهاند: "یدرس الذّهن عده جزئیات فَیُسْتَنبط منها حُکماً." ذهن، یه تعداد جزئیات را کنار هم میگذارد تا از آن یک حکم عام استنباط بکند. این میشود استقرا؛ کنار هم گذاشتنِ چند تا جزئی. بله، از جاذبه.
در حجت ما سه تا حجت داشتیم: یکی قیاس بود، یکی استقرا، و یکی تمثیل. قیاس از عام به خاص بود، از کلی به جزئی. استقرا از خاص به عام – که البته گفتنی است این در استقرای ناقص؛ در استقرای تام، استقرای تام مساوی با مساوی است – و تمثیل هم سیر از خاص به خاص است. این تعریفی هم که الان از استقرا شد، باز تعریف استقرای تام نیست، این تعریف استقرای ناقص است. چون ما در استقرای تام، چند تا جزئی نداریم، همه جزئیها را داریم که خب کلیاش قشنگ است.
مثلاً همانگونه که اگر ما بررسی بکنیم چند تا نوع از حیوان را، میبینیم که هر نوعی از اینها فک پایینیش را موقع جویدن تکان میدهد. ما اینجا استنباط میکنیم یک قاعده عامه را. میگوییم که هر حیوانی فک پایینیش را هنگام جویدن تکان میدهد، که خب اینجا گفتند تمساح مثلاً فک بالایش را تکان میدهد، این مطلب نقض قاعده است.
اما اون مقداری که بررسی کردیم، همه افراد را واقعاً بررسی کردهایم؟. انسان به جایی برسد که بداند فرد دیگری نمانده، همه افراد را به نحو کامل بررسی بکند، خب به نظر میآید که واقعاً استقرای تام ممکن نیست. برای بشر ممکن نیست. استقرا اساس یک سری برای همه احکام کلیه و قواعد عامه است. این جمله مرحوم مظفر که احکام کلیه را ما با استقرا بهش میرسیم، قواعد عامه را با استقرا بهش میرسیم، به نظر ما صحیح نیست. مرحوم مظفر ایشان میفرماید که در قیاس، اگر ما قیاسی داریم، وابسته به استقرا است. استقرایی که قیاس را شکل میدهد، شما حکم کلی هم که میآوری، با استقرا کردی که کلیاش را به دست آوردی.
این مطلب محل تأمل است؛ نمیشود این را پذیرفت. جمله مرحوم مظفر قابل قبول نیست، چون در فطریات و اولیات و متواترات، ما استقرا نداریم. در فطریات، کجایش استقرا است؟ در اولیات، کجایش استقرا است؟ در متواترات، کجایش استقرا است؟ خودش بدیهی است. حکم کلی را ما بدون استقرا با استفاده از منابعی داریم که از این منابع کشف یقین میکنیم، بدون استقرا. از جزئی به کلی نمی رسیم. از مصاحبه ما میرسیم به اون کلی. کلیه مثلاً اینکه قتل فلانی، فلانی را کشت. کلی بگیریم که قتل. اینجا قتلی رخ داده است. اصلِ قتل، وقوعِ بودنِ شهری به نام مکه است. خبر را میرسانَد، حکم را نمی آورد. حکم اینجا معنای همان حکم در قضیه است دیگر. وثبوت این قضیه کلی که استفاده بکنیم که حکم میآورده. قضیه کلیمان با تواتر اومده.
به نظر نمیآید که جزئی، اون قسمت کلی را بگوید. کلی استنباط نمیکردیم، یک خبری برایمان ثابت میشد. فطریات چطور؟ کل انسانها خوبی را دوست دارند. کلِ مثلِ هر دو زوج پترنِ قیاساتِ معها فطریات به معنای خودش هست. فطرت به این معنا، نه در اینکه فطرت انسان میپذیری: مشهورات و اینها آب توش هست. بله، قیاسی توش هست که حالا مخفی است و ما دیگر لحاظ نکردیم، تو خودش هست. قیاسی تو خودش هست بر این است که آتشی گرم است، این از فطریات بود. هر زوجی بر دو بخشپذیر است.
چون اگر ما بخواهیم بگوییم که باز کلی نیست، دنبال کلی هستیم. شاید یواشیواش نزدیک شویم به همان چیزی که… ببینید الان ما میگوییم که دو زوج است که خودش عملاً میشود استقرا. مشخصه در محسوسات، مجربات. ولی الان ما میگوییم آقا دو زوج است؛ اینجا یه قیاسی داریم مخفی است که زوج همان که قابل تقسیم بر دو و دو قابل تقسیم بر دو. این کلی است یا جزئی؟ نه، دو کلی است. اگر به حساب این دویای که الان من اینجا نوشتم، این جزئی است. ولی دو کلی است. چرا؟ نه. دو کلی است. کلیه یعنی هرچی که دوتا دوتا تو عالم. نه همین است. نه، دو زوج است. شما منظورتان همان ذات دو است. ذاتش میشود کلی. مفهوم ذاتی دو. اگه معدود بیاید کنارش، این حالا میتواند مصادیق مختلف پیدا کند. ولی دو، دو است. معدود ندارد، کلی است. دویی که معدود دارد جزئی است. دو در هر صورت جزئی است، که باید جمعشان را بررسی کرد؛ همه چیزهایی که دوتا دوتا هستند. چرا مسائل مختلف؟ انسان انسانِ بیرونیش زیاده.
دویی که توی ذهن تمیزش است. یعنی خودِ اصلاً یه بحثی که اصلاً ما عدد نداریم، یه نکته مهمی است. ما عدد نداریم، عدد انتزاع ماست از معدودات. اما عدد داریم در خارج؟ عدد یک امر انتزاعی است. یعنی شما دو تا سیب. تا وقتی که این سیب نیاید کنار اون سیب، چیزی به نام دویی نیست. چرا؟ پس یه امر کلی است، چون فارغ از مصادیقش ما میتوانیم جزئی باشیم. مثلاً انسان، تصورهای مختلف انسان را هم من فارغ از مصادیقش میتوانم تصورش بکنم، پس کلی است. بدون اینکه مصداق خاصی تو ذهنم بیاید تصورش میکنم. دو را هم بدون اینکه مصداق خاص تو ذهنم بیاید تصور میکنم. یعنی بدون اینکه دو تا سیب، دو تا گردو، دو تا کتاب... یعنی شما اصلاً چیزی به اسم دو نداری در بیرون که بخواهد جزئی بشود.
کلی است. بله، ما در بیرون چه دویی داریم؟ نداریم. معدودات داریم و انتزاع از معدودات میکنیم. اصلاً عدد یک امر انتزاعی است. انتزاعی وقتی شد، جزئی ندارد، جزئیاتی ندارد. حالا پس اینجا ما توانستیم آخر بدون استقرا یک کلی داشته باشیم یا نشد؟ بحث خوبی است. اینها خیلی اساس لجمیع الاحکام الکلیه و القواعد العامه است. برای همه احکام مباحث روزگارا؛ اگر بدانید با همین جملات سادهای که ما داریم میگوییم، چقدر این مباحث بالا و پایین میشود توی فضای دانشگاهی. طرف میآید میگوید آقا دقیقاً همین که مرحوم مظفر میگه؟ نه، متاسفانه به نحوی ایشان نوشتند که خیلی مورد سوء استفاده قرار بگیرد.
کلی: ما اصلاً حکم کلی نمیتوانیم بکنیم. چرا؟ چون حکم کلی وابسته به استقراهای ما است. استقراهای ما هم هیچ وقت تمام نمیشود. استقرا همیشه... هر مومنی به بهشت میرود. هر کافری جهنم میرود. هر کافری جهنم میرود؟ چرا شما حکم کلی میکنی؟ استقرا کردی؟ اون هم تازه میآید توی مقبولاتش حرف میزند که اونا گیرای هرمنوتیک را میدهد. میگوید که شما از این متن اصلاً به چه حقی اینجور برداشت کردید؟ برداشت تو است، اون برداشت یکی دیگر است و فلان و اینها. باید بیایی روی واقع. ۲۰۰ سال ۳۰۰ سال فلسفه کار شده. فلسفه بله، قرآن با همه بیانِ اولِ خلق… خلاصه اینها الان دانشجوهای ما، دانشآموزان ما، فضای آکادمیک، غیرآکادمیک، شبهاتی است که مطرح میکنند و دارند واقعاً دارند نابود میکنند. من میبینم. یعنی بعضی این طرف آدم پسر بچه بود مثلاً ما داشتیم در اقوام، خدا... پسر بچه سرپایی میرفت و میآمد، یه خورده حالا افتاد توی اینجور فضاهایی که اینها از اینجور افکار و اینجور فلسفهها خلاصه به خورد او دادند. و اومد و دو سه سال که صحبت شد، انباشته شده از این حرفها، خیلی محکم توی تناسخ و بحثهای پلورالیسم و اینها. اینقدر به خوردش دادند، اینقدر استدلال برایش بافتند، مغالطات عجیبی بهش دادند با مبانی، با مبانی! یعنی مبانی را قشنگ از اول از همین جاها شروع کرده بودند.
عارفی اومده، این ممکن است روحی انسانی بوده باشد، ممکن هم از بعداً این بیاید بشود روح من. یه روحیه سوسکی. هیچیش معلوم نیست. شما میخواهی بیاوری، باید حکم کلی وابسته به استقرا است. استقرا از استقرا که ناقص است. استقرای تام نداریم. این مبدأ شکاکیت در غرب. مبدأ شکاکیت این است. میگوید حکم کلی وابسته به استقرا است. استقرا ناقص است، پس اصلاً یقینی ما نداریم. یعنی یه سری اصول را اگر ما جدا بشویم ازش، تا اونجا میرویم که وجود خودمان را، یعنی در اصل وجود شک داریم.
حالا وحدت وجود را در مراتب تشکیکی خودش. حالا بحث خیلی بحث اینجور ساده نیست که برای ما تحلیلش بکنیم صغرا و کبرا، موضوع و محمول بگوییم. خب اینجور است. اون یه بحث خیلی پیچیده است. ولی اینی که اینجا هست، یه چیز صغرا، کبرا و موضوع و محمولی ساده است. پیچیدگی کار ندارند، اصلاً نمیفهمند توی اون فضاها نیستند، اینها بلکه پایینترند. تو همین ابتدا یادگیرند. پایهاش این است که یه سری اصول را ما بیاییم فرق بزنیم. اینقدر فرق بزنیم که یهو اصولی که به شما میگوید آقا تهران اینجا است، ولی به انقدر هی آرومآروم ضربه میزنند به این ماشین تا بدون اینکه ماشین متوجه باشد، به سمت شمال رفته است. بله، دقیقاً همین است. مغالطه همین است. مغالطه یه کوچولو تفاوت دارد با برهان. یعنی یه کلمهاش فرق میکند. یه جاش فرق میکند.
این هم یه کوچولو ناحق است، ضلالت است. و در سرعت زیاد، کسی به اندازه یک درجه انحراف داشته باشد، در ۱۰۰ کیلومتر فاصله میافتد. دو نفر دارند میروند، این یه درجه انحراف بیفتد، ۱۰۰ کیلومتر ۱۰۰ درجه انحراف فاصله میافتد. بله، بله، همین است. این انحرافات همینجوری مویی است. اصلاً شیطان هم مویی کار میکند. در خطواتش هم همین شکلی است. آدم خوبی نیستی به خاطر اینکه تحصیل قاعده عامه و حکم کلی نمیباشد، مگر بعد از فحص در جزئیات و استقرا. پس وقتی که ما اینها را متحد در حکم یافتیم، ازش قاعده تلخیص میکنیم یا حکم کلی میگیریم که عرض کردیم همه قواعد مستندِ استقرا نیست.
ما قواعدی داریم که بدیهی هستند. حالا برخیش مستند به استقرا است، برخیش مستند به استقرا نیست، برخیش مستند به یک قیاسی در باطن خودش است. امتناع اجتماع نقیضین. این حکم به استقرای جزئیات کشف میشود؟ عقل استناد به بعضی جزئیات میکند و قاعده عامه را درک میکند. اگر از بدیهیات عقلیه باشد، استناد به استقرا نمیکند، مگر تو یه مرحله خاص. میگوید حالا من بله، یه جزئی را بررسی کردم و از این جزئی دقیقاً یک انتزاعِ یک حکم کلی میشود که دیگر من وابسته به این هم نیستم که بروم سراغ جزئی دوم. نیازی به جزئی دوم دیگر من ندارم. از همین یک جزئی کلی برداشت کردم که اون کلی الان خودش بدیهی است. این اگر بخواهد بدیهی نباشد، من خودم اصلاً سراغ جزئی دوم نمیتوانم بروم. رفتن سراغ جزئی دوم و انتفاع از جزئی دوم وابسته به همین امتناع اجتماع نقیضین است.
خوب دقت بفرمایید اینی که شما... شما یک مورد را بررسی کردی گفتی که شما هستی و وقتی هستی نمیتوانی نباشی. اصل عدم تناقض را از کجا آوردی؟ از خودت برداشت کردی دیگر. از جزئی خودت یک حکم کلی بدیهی برداشت کردهای. دومین مورد بخواهم ببینم یعنی چی؟ جزئی دوم میخواهم ببینم، یعنی باید نظری باشد یا بدیهی؟ درسته؟ اگر بدیهی باشد که اول الاوائل چی بود؟ اصل عدم تناقض. اگر بخواهد نظری باشد که باز باید به چی برگردد؟ به بدیهی. که بدیهیم اول الاوائلش همین است. من الان انتزاع یک کلی کردم که بررسی تمام جزئیات بند به همین کلی است. پس دیگر اصلاً استقرایی نیست. کار به یه جایی رسید که استقرا پشتش گرم شد به بدیهی، پشتش بند شد به بدیهی. یه حکم کلی.
ببینید این جمله دقیق را رد میکنیم کلام مرحوم مظفر را. ایشان میفرماید که حکم کلی همیشه پشتش بند به یک استقرا در جزئیات است. یه وقتی هست در اول الاوائل، همین که آقای جوادی فرمودند که اگر ما این را نگیریم هیچی نداریم. در اول الاوائل، در اصل امتناع اجتماع نقیضین، تمام استقرای جزئیات بند به این است که شما این را قبول داشته باشید. استقرای جزئی که میکنی، میگویی من این را برداشتم که اینگونه هست. خودِ حکمی که میکنی برای چی این حکم را میکنی؟ برای اینکه در دل این حکم اصل عدم تناقض را پذیرفتی، چون میگویی وقتی هست نمیتواند نباشد. پس هست. نسبت به خودِ امر جزئی، وقتی با جزمت صحبت میکنی، نسبت به همین جزئی، شما جزم داری یا نداری؟ جزئی نمیتوانم به کلی برسم. اگر جزم داری، جزمت را از کجا آوردی؟ در خودِ این جزئی مطلب روشن است. گیر که ندارد. پام که نیست، سنگین که نیست.
در خودِ این جزئی شما از کجا از کجا جزم پیدا کردی به اینکه اینگونه هست؟ نیست! وقتی که اینگونه هست، باید اینگونه باشد. چون اگر بخواهد اینگونه نباشد، میشود اصل امتناع، اصل عدم تناقض. پس شما اصل عدم تناقض باعث میشود که در جزئیات بتوانی حکم کنی. الان تناقض نباشه. در جزئیات نمیتوانی حکم کنی. اصل عدم تناقض از کجا آوردی؟ من از یه جزئی گرفتم. پس از یک جزئی حکم کلی گرفته که همه جزئیات بند به اون است. پس یک حکم کلی شد که وابستگی به جزئیات ندارد. پس کلام شما نقض شد.
خیلی بحث دقیقی است. میگویم این عبارت مرحوم مظفر یه چماقی است توی سرمان. قشنگ هم توی فضای فلسفی دانشگاهی، بحثهای کلامی، مخصوصاً حالا تو کلام برسیم انشاءالله چقدر این مباحث به درد میخورد. مخصوصاً کلام جدید، نه کلام قدیم. کلام جدید، بحثهای روزی که الان توی دانشگاه مطرح است. همین بحث هرمنوتیک، بحث صراطهای مستقیم. حقیقت آینهای بوده که شکسته، هرکسی یه مقداری ازش بهره دارد. حرف خیلی رایج فضای علمی این گفتمان است. بله، این گفتمان رایج این الان این است. این نظر شماست. شما نظر خودت را نباید تحمیل کنی به دیگری. هرکسی در عقیده خودش آزاد است. وای چقدر این مغالطات پدر آدم را درمیآورد. خب یعنی چی؟ چی میخواهی بگویی؟ یعنی پشتوانهای ندارد؟ یعنی راهی برای کشف واقع و یقین نداریم؟ که بله اصلاً یقین، یقین یعنی دوگماتیسم. یقین یعنی دگم. یعنی کسی که یقین دارد. مسیحی هم حق، یهودی هم حق. هم که سروش میگوید مسیحی، زرتشتی، یهودی، سنی، شیعه همه حق. خدا؟ نه خدایی نیست که بخواهد حق بشود. خدایا اعتقاد به خدایی همه مردم. خدا چقدر حقیقت پنهان است. استقرا همان استدلال به خاص بر عام است.
استقرا نباشه. ما حکم کلی تناقض، حکم کلی عدم تناقض، کلی اصل عدم تناقض را از یک جزئی انتزاع کردیم. یعنی هر کسی این اصل را به واسطه جزئی میفهمد. کسی صاف بدون اینکه جزئی داشته باشه این کلیه را نمیفهمد. وقتی این کلی را فهمید، دیگر حالا همه جزئیات را با این کلی میفهمد. خب ممکنه ذهن خیلی قوی باشد بدون اینکه جزئی... بله. یعنی تصور و تصدیق، تصور تصدیق میکند. ولی خب عموم مشکل. که بوعلی سینا حل کرده. مولوی نقل کرده این قصه را. من نیستم، گفته بود که طرف جبریمسلک بوده. این میآید میرود تو باغ یکی دیگر. مسلک که میخواسته مغالطه کنه، میخورد میوهها را. شروع میکند از درخت میوه میخورد. میگوید من به اختیار خودم نیامدم، خداوند مرا واداشته. به اختیار خودم نمیخورم، خدا من را وادار کرد. صاحب باغ گرفت بستش به در و روی چوب زد. گفت منم به اختیار خودم نمیزنم، خدا دارد میزند. جواب این شکلی مغزی خیلی خوبه! حالا در هر صورت، عدم که اثر ندارد که. اثر مال وجود است. اثر درد و ناله و کبودی و اینها همه مال وجود است. شما که پام شکست، پام شکست اثر وجودی است. وقتی کسی نیست که پاش نمیشکند.
بشکند و عکسش میشود قیاس. ما پس از خاص به عام میرسیم در استقرا. در قیاس از عام به خاص. استدلال به عام بر خاص. خاص را قیاس عام میخواست. با سرعت را کم کردیم توی این بحثِ صنعت خَمس. به برهان که رسیدیم شلش کردیم. ما اینجا روزی نیم صفحه، یک صفحه. چون مهمترین بخش برهان است. تو این تایمی هم که ما معین کردیم، تو این سه ماه، توی سه ماه ما میخواهیم برهان و مغالطه را بخوانیم. حالا جدل، خطابه و اینها را نخوانیم یا یه وقتهایی پرت را برایش میگذاریم، آخر هفته یه وقت دیگری. چون اونجور اهمیت چندانی خیلی ندارد. بحث خطابه را که توی بلاغت بخش اعظمش برود. خطاب میماند جدل. حالا جدل یه خورده کارایی دارد که اونم حالا توی وقتهای پرت و اینها. شعر هم که حالا خیلی اونجور کاربرد چندانی برای ما ندارد.
به خاطر اینکه قیاس ناچار است که مشتمل باشد بر یک مقدمه کلیه. قیاس چی میخواهد قیاس از من؟ موجب بودن صغرا، کلی بودن یکی از دو مقدمه. خب اینجا شکل سوم، شکل سوم آها! شروط کلی قیاس چی بود؟ کاینرم بود دیگر. کلیت عهد مقدمتین. ناصغر بودن صغرا. کلیه در هر صورت یکیش هم در هر صورت کلیه است. خب ما وقتی میخواهیم کلیه باشد، ایشان فرمودند که کلیه چه جور حاصل میشود؟ همیشه استقرا.
بابای کلیه گرفتن، غرض از اون هم تطبیق حکم عامش است بر موضوع نتیجه. تطبیق یعنی غرض از مقدمه کلیه این است که حکم عام اون مقدمه را مقدمه بر موضوع نتیجه ما تطبیق کنیم. نتیجه تطبیق یه مقدمه کلی. مقدمه کلی حکم در کلی حکم باشد. جزئیات را تو خودِ قیاس، خودِ صغرا جزو کبرا باشد. نه موکو. صغرا جزئی از کبرا میشود. کبرا میگوییم هر انسانی حیوان است. هر انسانی... علی انسان است، پس علی حیوان است، مثلاً. فقط دو دقیقه وقت داریم. هر روز میگوییم دو دقیقه آخر میرویم. هر روز هم دیر میرسیم. استادمان چپچپ به ما نگاه میکند. حیوان است. حیوان علی انسان است. انسان است. اگر دوم را و برعکسش کنیم تا درست بشود: علی انسان از هر انسانی حیوان است. علی انسان. هر انسانی ناطق است. علی ناطق است. بدیهی است. الان نتیجه هم که است، میشود ن.
الان اینجا یکی از دو مقدمه ما چیست؟ کلی است. یکیش کلی است. کجا باشد؟ که هست. بله. حالا اینجا حکم کلیمان، مقدمه کلیمان دومی بود. میآییم حکم عام درون کلی را هر انسانی ناطق است. آها! یعنی محمولش را. محمولش میشود محمول نتیجه در هر صورت. حالا به شکل اول کار ندارم. در هر شکلی اون محمول نتیجه، محمول اون قاعده کلیه است. مقدمهای که کلی است، اون مقدمهای که کلی است، غرض از مقدمه کلیه، تطبیق حکم عامش در موضوع نتیجه است. حکم عامی که دارد. آها! علی. یعنی محمول کنیم در واقع موضوع نتیجه را. یعنی محمول در نتیجه از کی گرفته میشود؟ از اون قاعده، از اون کلیه. الان صغرا که از کلیههای مصادیق کبرا استش. صغرا یکی از اینجا نگاه به حکم یا همان محمول کرده بود. شما نگاه به موضوع کردید. موضوع را میآوردید میگذارید جا.
حالا اقسام استقرا را بحث بکنیم که بحث جلسه بعد ما انشاءالله.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...