‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. شبههای که مطرح بود این بود که برای یقین، مقدمه کلیه میخواهیم و مقدمه کلیه ما هم استقرا میخواهد و قاعده کلی میّسر نمیشود، مگر اینکه بحث از جزئیاتش بشود. اگر بنا باشد اینگونه باشد، خلاصه ته همه قضایای یقینی باید به استقرا برسد و استقرا که در جزئیات و متناهی نیست؛ پس کلاً یقینی نمیماند.
«ااین تیکه» که بحث الان روی آن داریم، میتوان گفت مادر معارف بعدی ما به آن نیاز دارد؛ روی همین حساب که مرحوم مظفر اینها را به چهار مدل استقرا تقسیم میکنند، بعد میگویند که یکیاش این است که شما میگویید و آن سه باز مثلاً تکیه به همان کلیّت دارد؛ یعنی ایشان میخواهد جواب کلیت را بدهد.
حالا بحثی که هست، این تکهای که میخواهم عرض بکنم، مادر همه بحثهای معرفتی است. اگر بخواهیم وارد این بحث شویم، خیلی زمانبر است؛ باید مدتها فقط در مورد همین بحث کنیم. البته اگر من میخواستم یک سال منطق درس بدهم، حتماً دو ماهش را میگذاشتم برای همین بحثها. اگر اینجا روی این مباحث سرمایهگذاری شود، آن وقت در علم کلام و فلسفه و… خودش را نشان میدهد.
آن نکته این است، خیلی کوتاه و شفاف: ببینید، برای قواعد عامّه، قواعد عامهای که میگوییم، همه اینها مستند به عقل یا برخیشان مستند به عقلاند. نکته اول: تصور. خب، حالا اینجا اگر انسان بخواهد درک بکند، باید چهکار کند؟ اول موضوع و محمول را تصور بکند، بعد تصدیق بکند. تصور موضوع و محمول متوقف بر چیست؟ متوقف بر این است که شما آن را با حس و مشاهده تصور کنید. یعنی موضوع را باید چهکار کرد؟ تصور کرد. محمول را باید تصور کرد.
موضوع را چهشکلی میشود تصور کرد؟ با حس و مشاهده. محمول را چهشکلی میشود تصور کرد؟ با حس. حالا اینجا بحث هست که بگوییم تصور موضوع و محمول متوقف بر تصور جزئیات است. یعنی من حتماً باید جزئی در بیرون داشته باشم تا بخواهم این موضوع را با آن جزئی تصور کنم؛ یعنی تصور بدون جزئی نمیشود. حالا بحث بر سر این نیست که حتماً جزئی داشته باشد یا نداشته باشد. بحث این است که من میخواهم تصور بکنم، باید بهواسطه آن جزئی اصل کلی را بهتنهایی میشود تصور کرد یا نه؟ یک کلی را بهخودیخود بدون استفاده از جزئی در مقام تصور.
قاعده کلیه تصور و تصدیق میخواهد؛ یعنی در واقع، تصدیق تصدیق چه میخواهد؟ تصور. تصور چه میخواهد؟ حس و مشاهده. عرض کنم که تصور حس و مشاهده میخواهد، تصدیق حس و مشاهده نمیخواهد. مثلاً شما میآیی میگویی که قاعده اصل عدم تناقض. این چیست؟ یک تصور یا تصدیق؟ اصل عدم تناقض میشود تصدیق. تصدیق هم فرع چیست؟ چون شما هر تصدیقی که داری، قبلش تصور موضوع، محمول و نسبت بین آن دو تا را داری دیگر. «اجتماع نقیضین محال است». «اجتماع نقیضین» تصور، «محال» یک تصور، نسبت بین تصورها، همه با همدیگر شد یک تصدیق. پس این تصدیقمان چیست؟ قاعده کلی است.
خب، پس من قاعده کلیه را برایش تصدیق میخواهم. برای تصدیق، تصور میخواهم. تصور چه چیزی؟ موضوع، محمول و نسبت. حالا تصور موضوع دارم، تصور محمول دارم. میخواهم پای تخته بنویسم. قاعده اصل عدم تناقض یک تصدیق است. این خودش (داخل پرانتز) تصدیق. فرع چیست؟ یک فلش میزنیم، فرع چیست؟ فرع تصور. بعد حالا در هر تصدیق، ما چه داریم؟ موضوع، محمول، نسبت. تا ما نتوانیم هرکدام از اینها را تصور کنیم، تصدیقی نخواهیم داشت، درست است؟
حالا تصور، یک فلش باید پایینش بزنیم، ببینیم تصور وابسته به جزئیات است یا نه. خیلی! اینجا که میرسد، یعنی اگر وابستگی به جزئیات داشته باشد، زیر آب وحی، قرآن، معصومین، همه اینها زده میشود. چون همهچیز باید حسی شود.
جزئیات را با حس، انسان درک میکند دیگر. تا شما جزئی را حس نکنید، تصوری نخواهید داشت. تصور نداشته باشید، تصدیق نخواهید داشت. تصدیق نداشته باشید، قاعده و کلی نخواهید داشت. هر مؤمنی به بهشت میرود، قاعده کلیه است. قاعده کلیه چه میخواهد؟ تصدیق. تصدیق چه میخواهد؟ موضوع، محمول، نسبت. موضوع، محمول، نسبت باید چهکار کنیم؟
الان اینجا موضوع، محمول، نسبت چیست؟ «هر مؤمنی به بهشت میرود.» مثلاً «بهشت مخصوص مؤمنان است». این بهتر است. بهشت مخصوص مؤمنان است. بهشت را تصور کنیم، اختصاص مؤمنان است، تصور اینها. تصور بهشت چه میخواهد؟ جزئیات میخواهد. جزئیات چه میخواهد؟ مشاهده میخواهد. مشاهدهپذیر هست یا نیست؟ نیست. پس این را قاعده کلی را در نظر بگیریم. خود قاعده تناقض را هم میزند. احسنت، این هم یک نکته. یعنی اصلاً زیر آب هر چیزی. یعنی نسبیت دیگر، در حد اعلا. بله، دیگر هیچی به هیچی.
حالا در بدیهیات اولیه با این منطق بخواهیم پیش برویم: امر وجودی است، در تناقض وجودی از جوهر. حالا جزئیات را ما لزوماً وابسته به مشاهده بدانیم؟ روی این هم میشود بحث کرد. خب، حالا مثلاً مشاهده نباشد، میشود تصور کرد یک جزئی را؟ بحث بکنیم. خیلی هم مهم است؛ اصل مباحث اعتقادی و فکری ما اینجاست. یعنی مبنای بحثهای فکری ما، اعتقاداتمان اینجاست. اینجا اعتقادات شکل میگیرد.
چرا فرمایش قدیمیهایتان را صرفاً از طریق استقرا قبول نکردید؟ بله، قبول کردی، نیاز به جزئیات گشتن هم ندارد. ولی آن کسی که میخواهد حرف بزند، بعد میآید میگوید که آقا خلاصه جزئیاتش را بتوانی شما استقرا بکنی، بعداً پلهپله زیر آب تمام میشود. عرض کنم که بله، یعنی تهش یک انگیزه مغالطهای هست، ولی یک جاهاییاش بحثش خیلی دقیق میشود و بحثهای فلسفی خیلی مهمی در آن صورت مطرح میشود.
ما بدون تصور اصلاً میتوانیم تصدیق داشته باشیم یا نه؟ اصل بحث اینجاست. یعنی بگوییم آقا تصدیقی داریم که تصور ندارد؟ ما بدون اینکه کل را تصور کنیم، و جز را تصور کنیم، و نسبت را تصور کنیم، تصدیق داشته باشیم به اینکه کل کلّ اعظم من جز! تصورمان به چه معناست؟ به معنای جزئی. یعنی من هیچ جزئی از کل و جز نمیدانم، ولی همین همینقدر بتوانم. حالا باز اینجا تصور میشود. بله، حالا بازم تصور میشود. یعنی همینقدر که بتوانم کل را تصور کنم، بدون جزئیاتش، مجرد از جزئیات تصورش کنم. کاری نداریم جزئیاتش چیست. اصلاً جزئی دارد، ندارد. به یک بچه بگویم: «ببین، یک چیزی بزرگتر است، یک چیزی کوچکتر است. کدامش؟» یک چیز بزرگ است، یک چیز کوچک است. کدامش بزرگتر است؟ کوچک و بزرگ همین. نه بشناسد. بحث شناختش وابسته به جزئی است یا بدون جزئی؟ چه نام دارد؟ ابتدائاً این است. مثل همان بحث اعداد معدود که ابتدائاً شناخت ما به مصادیق، ولی بعد میتوانیم انتزاع از مصادیق بکنیم، صرفاً ذهنی بخواهیم قضیه را حل بکنیم، نه با محسوسات و مشاهدات. یعنی نمیشود که یک قدرتی داشته باشد، بر فرض همان اول اوّل، بدون اینکه معدودی تصور کند، از همان ابتدا عدد را تصور کند. به نظر نمیآید محال عادی یا محال حداقل مال حقیقی که نیست محال باشد. هیچ اصلاً نمیشود. آنهایی که ما دیدیم که اینجوری نبود. تصور به جزئیات نیاز دارد، جزئیات هم به چه نیاز دارد؟ خودشان رد کردند نسبیت.
درست است، این قضیه را باید از طریق بابی که ایراد به ولایت فقیه گرفته. یک جلسهای دانشگاه امیرکبیر میرفتیم. روحانی فاضلی در دانشگاه مدرس بودند، سخنران بودند، اقبال داشتند به ایشان. حاج آقا نام کوچک انسان خیلی فاضل و جوانپسند. رفقا تعریف میکردند که ایشان در دانشگاه تهران یک جلسه بوده، سال ۸۸ به بعد در مورد مبانی علمی ولایت فقیه. چون دعوت میکنند و ایشان میآید صحبت میکند. دانشجو پا میشود وسط بحث، میگوید که: «حرفهای شما خوب بود، ولی یک ایرادی دارد. بر اساس منطق ارسطویی که شما دارید استدلال میکنید و پیش میروید، منطق جدید این را میگوید.» بحث منطق جدید که مثلاً همین بحث جزئیات و فلان و اینها است. استقرا، بحث نسبیت. و رفقا میگفتند ۱۰ دقیقه یا یک ربعی وسط بحث صحبت بود که حتماً استقرا باید بشود و بعد نمیدانم جزئیات باشد و بعد توضیحات هم که همهاش را نمیشود پیدا کرد و بعد اصلاً ما چیزی به اسم تمامیتگرایی و اینکه بخواهیم کلیتگرایی داشته باشیم، یک قاعده کلی بگوییم نداریم. همهاش میشود نسبی. حق مطلق نداریم، باطل مطلق نداریم. مطلق گفت این حق است، اصلاً بهنفع قاعده کلی نمیشود گفت. همهاش میشود نسبی. در چه فضایی؟ کجا؟ برای کی؟ چهجوری؟ بافت.
ولایت فقیه را هم نمیشود گفت. خلاصه تهش این بود که ولایت فقیه را نمیشود گفت مطلقاً حق است. اصل ولایت فقیه، خود ولی فقیه حق است. همه اینها همهاش میشود نسبی. همهاش میشود شکاکیت، فلان و اینها. جوانها. همه اینها را گفت. حاج آقا علوی سکوت کرده بود. خب، دانشجوها گر گرفته بودند. آنهایی که ضد انقلابند، منتظرند که ایشان جواب ندهد، کار تمام شود. اینها هم که دفتر انقلابند، منتظر یک چیزی بزند تو دهنش جواب بدهد. گفتند که ایشان همینجور سکوت کرد و من که خیلی نفهمیدم حقیقتاً شما چی گفتید. فقط جوری که شنیدم یک سری حرفهایی زدید که میتواند درست باشد، میتواند غلط باشد. چون بحث خودابطالی خیلی مهم است که از خود حرف طرف بشود آن نقصش را پیدا کرد، زیر آب حرف طرف را زد. خیلی بله.
حالا البته اینها الان حرفهای شدهاند. حالا شاید این دانشجو ضعیف بود، نتوانست بگوید. مغالطاتی یک جاهاییاش دارند که میپیچانند. کار که شما همین را فقط بتوانی یک اصل کلی قبول کنیم، بعد دیگر هیچی. یک اصل کلی داریم، آن هم همین است. از یک جاهایی، یک کانالهایی. میگویم این را بخواهیم وارد بحث بکنیم، خیلی مهم است. بحث معرفتشناسی که میگویند خیلی هم خوب است؛ یعنی الان شما اینجور منطقی که ما خواندیم که شاید به ذهن بیاید که خب دارد یک خرده طول میکشد، مثلاً کند است. بله، این را بعداً در کلام که برویم آنجا، در عقاید، مخصوصاً مباحث مربوط به خدای متعال که توحید که سختترین بخشش است، اصلش است، اینقدر بله بله. این مباحث بهشدت آنجا کاربرد دارد.
از اقسام استقرا، یکیاش را گفتیم که به صرف مشاهده باشد فقط که اینجا نتیجهگیری یقینی نیست. چون نتیجه تابع اخص مقدمات است. اینجا هم شما تام نبودید؛ میگویید بعضی، همهاش را شما از این حیوان. همه حیوانات را دیدی؟ بعضی حیوانات یا گرگاند یا پلنگاند یا شیرند یا فلان. نگو حیوانات. همهگیر است. استقرا در همان که نمیتواند بگوید دیگر چیزی نیست، یقین. بحث یقین در آن بعد دومش است که خیلی مهم است. بعد اولش خیلی مهم نیست. آقای جوادی هم خیلی بحث میکند. اینهایی که حسیگرا بودند، اینها در مورد فرمایششان اشکال ندارد. میگویند آقا ما نمیتوانیم حسش بکنیم. خب، نمیتوانیم حسش بکنیم. آها، یعنی در بحث ثبوت محمول برای موضوع، ما هنوز نتوانستیم. نه، ما نتوانستیم سلب بکنیم محمول را از موضوع. خیلی فرق میکند این دو تا. یکی از مغالطات همینجاست. میگوید: «من هنوز پیدا نکردم»، یعنی «نیست». این یکی نامردی میکنند.
شهید مطهری فرمودند که: «من پیدا نکردم جایی در کتب تاریخی که برای حضرت سیدالشهدا دختری به نام رقیه ذکر شده باشد.» میگویند منکر حضرت رقیه. منکر؟ بعد میروند در حرم لعن میکنند. دیدم در این هیئتیها، فلان. چقدر به شهید مطهری توهین میکنند. به چه عنوانی؟ منکر حضرت رقیه؟ تازه منکر حضرت رقیه مراتبی، اقسامی دارد، انهایی دارد. منکر به معنای اینکه یعنی اصلاً در مقام اینها در حقانیت اینها شک داشته؟ نه. منکر حضرت رقیه به معنای اینکه داشت بررسی میکرد. یک همچین شخصیتی، بله، این مصداق را. کلیاش اصل.
خب، یک ذهن بسیطی راحت این را قبول میکند. خب، دشمن بلد است دیگر. میداند که این انقلاب از جهت تئوریک وابستگی، نیاز خیلی شدیدی به شهید مطهری دارد. پایه تئوریک انقلاب، شهید مطهری. بلد است بیاید چهجوری بزند. برای دانشجو میآید یکجور میزند. برای حزباللهی یکجور دیگر میزند. برای دانشجو چهار تا مثل سروش و اینها را تولید میکند، میگذارد گوش بدهد. شاید بهتر باشد که حالا با مغالطه و فلان و اینها میآید کلاً سیستم را میریزد به هم. آنور میآید با سیستم هیئتی، امام حسین و حضرت رقیه و اینها کلاً میبرد از شهید مطهری که چقدر آدم بین مذهبی و حزباللهیها میبیند که شهید مطهری چون با امام حسین خوب نبوده. ما شهید مطهری کسی بود که وقتی دانشگاه دعوتش میکردند برای... خب، کسی که قبل انقلاب در دانشگاه راه پیدا میکند که من سخنرانیهایم شرطش این است که روضه بخوانم. من در دانشگاه اگر دعوت میکنی سخنرانی کنم، دانشگاه پزشکی و فلان اینها حالم نیست، من آخرش باید روضه بخوانم. علمی است. حالا روضه. آیتالله، فیلسوف، فلان. خب، آدم زورش میآید بگویند منکر امام حسین. یعنی واقعاً آدم فشار میآید یک همچین شخصیتی را بگویند منکر امام حسین و اهل بیت. چهار تا آدم جاهل نفهم. خب، پس گشتم چیزی به نام رقیه پیدا نکردم. یعنی در ثبوت محمول برایش مشکل دارم، نه موضوع. نه اینکه میآیم حمل میکنم عدم محمول را برای موضوع.
دو تاست. یک وقت میگویم من تردید دارم که این محمول برای این موضوع (یعنی رقیه دختر امام حسین). در اینکه این محمول برای موضوع ثابت است تردید دارم. این به این معنا نیست که دارم میگویم رقیه دختر امام حسین نیست. دو تاست. در مقام تردیدم. این یعنی آن اصلاً درنمیآید. بعد آنی که شما داری میگویی، جزم است. لحظه امکان را که... احسنت. وجود ممکنیه، امکان در حد امکان. یعنی من هنوز علیالسویه است برایم حملش و عدم حملش. لذا گیر اصلی علوم تجربی در بحثهای تئوریک همین است. اینها نهایتاً میتوانند بگویند که برای علیالسویه است.
ایراد اصلی که حضرت استاد جوادی میکردند: پزشک حق ندارد بیاید بگوید من در مورد صدقه میگویم صدقه برای سلامتی مفید است یا مفید نیست. هیچ! به شما چه ربطی دارد؟ هست یا نیست؟ بگو برای من علیالسویه است. مثل اینکه باسکول در مورد سلسله جبال البرز نه میتواند، مثلاً یک باسکول بگوید این فلان مقدار تن وزنش است یا فلان مقدار وزنش یا در فلان مقدار وزن شک دارم حرف بزند. باسکول در مورد سلسله جبال البرز اصلاً حق حرف زدن ندارد. چیزی که موزون است و در حد خودش است، واردش بشود. علوم تجربی با موزونی که در حد خودشان است، باید مواجه بشوند. حدشان این نیست که بخواهند نسبت به متافیزیک در موضوع خودشان و آن هم محدوده آن موضوع که میتوانم دخالت بکنم از موضوع وارد موضوع. یعنی در همان موضوع، همان جنبههای متافیزیکی ندارد، دخالت بکند. جنبههای متافیزیکی سلامت.
یکی از مغالطههای خیلی رایج که این هم ذهنهای بسیط به آن توجه نمیکنند. «رمز طول عمرت چیست؟» گفت: «من میوه غیر فصل نخوردم.» آنهایی که پیام زیاد درست فهمیدهاند: این بابا که رمز طول عمرش این است. چهجوری این علتیابی کرد؟ چهجور استقرا کرد؟ قاعده کلی میگوید آقا میوه را در غیر فصل نخور. ببین، او دارد میگوید من رمز خطاب میخورهها. بنده خودم در خطابه از اینها استفاده کردم. یک شب یلدا یادم است همین را گفتم. گفتم که من در مورد هندوانه گفتم که اینجوری مثلاً فلانی فرمانده که من رمز طول عمر که میوه غیر فصل نخورده برهانی نیست. یک خطابه در خطابه جنبه تحریکی تشویقی دارد، مثلاً حرفش را میخواهد بزند. خودم بوی مغالطه هم تویش میدهد. مشبهات است دیگر. مشبهات در خطابه کاربرد داشته. نداشت؟ در خطابه چیا مهم بود؟ جایی هم بیاید که کنار هم باید بیاید. منطق مطلب قبلی بشود. در جدل مسلمات لازم بود. در خطابه مشهورات. در خود مشهورات یک قسمت از مشهورات چیا بود؟ استقرائیات. آنجا استقرا را بهعنوان امر مشهور میگرفتند. در آن صورت، خود اینها چیست؟ علم پزشکی حق نداری در این دخالت کنی. نه نفیاً، نه اثباتاً، نه تردیداً. پزشکی بیاید بگوید که آقا صدقه برای سلامتی مفید است. به شما چه ربطی دارد؟ حتی تأییدش هم بهدرد ما نمیخورد. تردیدش هم بهدرد ما نمیخورد. «من شک دارم که این برای مفید است.» شما اصلاً دسترسی به متافیزیک مگر داری؟ ابزار کشف متافیزیک مگر داری؟ وقتی کسی ابزار کشف یک چیزی را ندارد، ابزارش نظر بدهد؟ هر نوع نظری، حتی نظر تردیدی هم یک نوع نظر بین این و آن، نسبتش مساوی است.
حالا بحث این است که تردید یعنی من حکم میکنم یا یعنی حکم به مساوی میکنم یا تسویه الحکم میکنم؟ یعنی دارم میگویم بین این، بین بودن و نبودنش مساوی است؟ یا میگویم که یعنی حکم مساوی یا تسویه الحکم بگویم که این حکم نسبتش با من، یعنی برای من کشف نشده. در واقع اینجوری نیست. برای من اینجوری است. در تردید، یک وقتی کسی تردید میکند، این تردیدهایی که قرآن معمولاً میگوید آن شکلی است، نسبت به واقعش را میخواهد پنجاهوپنجاه کند. ولی آن شکی که در انسان هست، طبیعی هم هست. آنی که برای خودش پنجاهوپنجاه، محل گذر خوبی است. محل گذار نیست تا به جزم برسد و به یقین.
در آن صورت، نوع دوم از استقرا. «جان»! سریع بخوانیم، وقتمان نگذرد. این است که بنا شود همراه آن بر تعلیل. یعنی هم مشاهده است، هم تعلیل. نوع اول: مشاهده فقط. نوع دوم: مشاهده و تعلیل. مشاهده و تعلیل به اینکه مشاهد بحث کند برای بعضی جزئیات از علت در ثبوت یک وصف. میخواهم وصف را بگویم. این وصف به چه علتی اینجا هست؟ نسبت. اینجا منظور همان نسبت است. ببینید، مثلاً من میگویم که این قرص خاصیت مثلاً کاهش فشار دارد. این کاهش فشار، پایینآورندگی فشار، این وصف محمول است. نسبت که هست یا نیست؟ نسبت نیست. محمول است. این وصف را میخواهم بگویم این این وصف را دارد. اینکه فلان وصف را دارد، وابسته به چیست؟ اینکه به علت رسیده باشم. تا به علت را کشف نکرده باشم. اینکه آقا کل انسان، مثلاً چیچی مثلاً کل انسان متکبر، اتو. من این وصف را که میخواهم بیاورم، باید چهکار کنم؟ به علت برسم. یعنی بروم هم مشاهده بکنم در تکتک افراد و ببینم که علتش هم یک چیز است.
حالا این مثال، مثال خیلی جالبی نبود. مثالهای بهتر میشود. حالا مثلاً مثال خوبی که زدند: گفتند آقا قرص آسپرین برای چی؟ برای سردرد خوب است. خوب نیست. خب، حالا من میخواهم بگویم که قرص آسپرین برای سردرد خوب است. این وصف است دیگر. یعنی علیت دارد برای رفع سردرد. قرص آسپرین. علت اینکه شما الان سردرد داشتی، قرص خوردی، سردردت برطرف شد. میخواهم بگویم علت اینکه سردردت برطرف شد، چیست؟ قرص آسپرین. قرص آسپرین خورد. بعدش هم چای خورد، تخمه خورد. بعد دو ساعت سردردش. از کجا میشود گفت که قسم حضرت عباس؟ یقین. یعنی قسم حضرت عباس از کجا میشود قسم حضرت عباس خورد به اینکه این قرص آسپرین بود علت رفع سردردش؟ قرص آسپرین. من می گویم آن خوابی که نیم ساعت کرد. آن یکی می گوید آن چای بود. گفت یک حکیمی به بچهمرشدش گفتش که نام کوچک. «بچهمرشد، از این به بعد جای من طبابت کن. مریضهایی که من سرم شلوغ شده، مریضهایی که میآیند و اینها، دارو چهجور بنویسم؟» شنیدی؟ دیگر معروف است. گفت: «دارو چهجوری بنویسم؟» گفت: «برو آنجا کنار مریض، یک بررسی بکن ببین آشغال میوهای، آشغال غذایی چیزی هست یا نیست.» این پسرم رفت. واسه اولین بار بررسی کرد. دید یک مقدار اشکال کاهو مثلاً جفت مریض. «شما کاهو خورده بودی؟» گفتند: «برگهای آهنی باشد.» آخری گرفت. خب. جای دیگر رفتید، یک مقدار سیب افتاد. یک جای دیگر رفتید، مثلاً این طرف گوش کاروبار گرفت. یک روز بچهام بود، یک روز رفت و هرچی بررسی کرد، چیزی پیدا نکرد. دیدیم پالون خر آن بغل. گفت: «این مریض شما خر خورده.» خلاصه اینجوری میشود ماجرا وقتی طرف در علیتیابی خوب بررسی نمیکند. علتش همین.
به یک آقایی که خیلی داعیه طب قرآنی و فلان و اینها داشت. چند سال بعد من گفتم که آقا من فلان مشکلم را دارم. حالا آقای دکتر اینجوری اینجوری کرد. و بعد خودم بهش گفتم که من ماست زیاد میخورم. خودم گفتم. بله. پس برای ثبوت وصف باید مشاهده جزئیات باشد با علتیاب. اینجا میشناسد که وصف ثابت است برای آن جزئیاتی که مشاهده شده، برای علت یا خاصیتی که موجود در آن نوع بوده. یعنی علتی در آن نوع است که باعث میشود این وصف (یعنی در نوع قرص آسپرین علتی است که باعث میشود وصف رفع سردرد برای آسپرین ثابت باشد). ما میرسیم در این نوعش. علت پیدا میکنیم که این نوع قرص آسپرین علت است برای رفع سردرد. نه اینکه یکجا. یک وقتی بله. جزئیات را به حسن دادیم، خورد، خوب شد. حسین دادیم، خوب شد. زید خورد، خوب شد. علی خوب خوب شد. اینها همه جزئیات است. جزئیات برای ما کفایت نمیکند. جزئیات باید کشف بکند علیت در نوع را. یعنی این نوع قرص آسپرین این خاصیت را دارد. خاصیت مال خودش است، نه اینکه مال این فرد این اثر را داشت.
روشن است دیگر؟ و شبههای نزد عقل نیست که علت از معلول هرگز تخلف نمیکند. اینجا برمیگردد به آن قاعده کلی که تخلف معلول از علت محال است. نمیشود جایی علت باشد، معلول نباشد. علت سوزاندن هست، ولی سوزاندن نیست. آتش علت سوزاندن. آتش داریمها، روی دستم نمیسوزد. یک بحثی داشتیم: «مقتضی موجود». پس آن کسی که مشاهده کرده و استقرا کرده، جذب اینجا پیدا میکند به نحو جذب قاطع به اینکه وصف برای همه جزئیات آن نوع دیگر ثابت است. چون کشف علت شده است. که حتی اگر دیگر من اکثر آن جزئیات را ندیده باشم. من ده تا جزئی دیدم. یک میلیون جزئی دارد. من روی ۱۰ نفر از جامعه آماری که میگویند همین است دیگر. حالا جامعه آماری کشف علت را در خیلی بحثها نمیکند. جامعه آماری ۱۰۰ هزار نفر. آوردیم در اینها رأیگیری کردیم. ۶۰ درصد گفتند فلانی رأی میدهیم. ۳۰ درصد گفتند. اینجا جامعه آماری محدود دارید. این در واقع باز خودش جزئی است. علتیابی هم بکنید، علتتان برنمیگردد به نوع. اینها برمیگردد به نوع. ۱۰۰ هزار نفر که نوع این ۱۰۰ هزار نفر به نسبت با نوع ۸ میلیاردی که روی کره زمین است، میشود چی؟ میشود جزئی. یعنی شما در دایره جزئی، علتیابی کردی برای یک جزئی بالاتر از خودش. علیت هم خیلی پیدا نمیشود. بله، بله. علتیابی هم در آن نیست. جامعه آماری محدود داریم. در همین جامعه آماری علت را پیدا میکند که گاز گرفتگی. لازم نیست همه بشر کره زمین با گاز بخاری بمیرند تا تازه آنجا روشن بشویم که شیرفهم بشویم که برای اثبات دشمنی آمریکا به اینها هیچ راهی نیست غیر از اینکه آمریکا بیاید خواهر و مادر همه اینها را جلو چشمشان یکی کند. افراطیها باعث شدند. این کار را کرد.
نوع دوم: نسبت بین موضوع و محمول. علت و معلولی. اگر این نباشد، جزو این دست. آن قبلیه علت و معلولی نبود. فقط نسبت اخباری داشتند. مشاهده بود. این کشف علت. نسبت بین موضوع و محمول ما علت ثابت. چرا؟ چون علت است. به علت. مثل اینکه اشکال خیلی بزرگی داریم که عرض خواهم کرد. بحثها خیلی مهمهها. خیلی آرام. آنجا رسیدیم. آرامآرام داریم پیش میرویم. میآییم در بحثهای فلسفی کلامی. انشاءالله میبینید چقدر اینها بهدرد میخورد. چقدر اینها بهدرد میخورد. یعنی کفر و ایمان از اینها درمیآید. سرِ سوزن فاصله دارد با همدیگر.
مثلاً یک کسی که بررسی دارد میکند، میآید میبیند بعضی گیاهها اینها اثرش اسهال است. بعد بررسی میکند از علت این تأثیر. تحلیل میکند آن را به عناصرش. بعد میبیند که تأثیرش در جسم، اسهال است در احوال اعتیادیه. یعنی هرکی که بررسی میکند میبیند که این روی آن فرد اثر اسهال داشت، روی آن اثر اسهال داشت، روی این اثر اسهال داشت. یک جامعه آماری محدود. چند تا جزئی به علت میرسد. میفهمی که این علت برای اسهال است. خود همین علت است برای اسهال. وگرنه روی یکی اثر قبض پیدا میکند. که این شیء دائماً این اثر را دارد. همه گیاههای کاسنی که روی کره زمین است بردارم، بروم تست کنم ببینم که این مثلاً سرد. خاصیت صفحه ۴ پایین میآورد حرارت را پایین میآورد، بلغم را مثلاً از بین میبرد، درست است؟ بلغم را از بین میبرد یا سودا. سودا را از بین میبرد. اینجا لازم نیست بروم همه را بررسی کنم. به علت رسیدم. فهمیدم کاسنی علت است برای ازبینبردن سود. وصف برایش ثابت است. و همه اکتشافات علمی و بسیاری از احکام ما، بر اموری که مشاهده میکنیم.
اکتشافات علمی روی چه حسابی است؟ مشاهده با علت و این احکام قابل نقض نیست. برای همین قطعی مثل حکم به اینکه ما میگوییم آقا آب همیشه از بالا به پایین سرازیر است. همه میدانیم آب از بالا... قانون جاذبه. قانون جاذبه زمین را از کجا درمیآوری؟ از استقرا. چرا استقرایی؟ استقرا تامه. ولی چون با تحلیل مشاهده و تحلیل داریم، ما حکم یقینی میگیریم. پس استقرا ناقص هم یقینآور شد. ما هیچ شکی دیگر در این قانون نداریم. همراه اینکه ما همه جزئیاتش را مشاهده نکردیم، یک مقدار کمی. بهخاطر اینکه ما سر در این از بالا به پایین. این آبشار اندن. این که از بالا به پایین میریزد، سرش را بهش رسیدیم. بله.
وقتی که برای کسی که دارد بررسی میکند، خطای آنچه که علت دانسته بود. یک وقت از تو علت ممکن است بفرمایید که اینی که علت دانسته بود، اشتباه علت میدانست. به محض اینکه پی برده بود که در علتیابی اشتباه کرده بود، در معلولش هم سریع نظرش عوض میشود. «وصف علت دیگری هم دارد.» شما حتماً این را بخور، این خوب میشود. میگوید که: «پس شما اگر رویت اثر گذاشته، این بهخاطر اینکه ما در ایران بودیم.» مثلاً گیاه کاسنی. من جامعه آماری در کشور ایران بود. هزار تا مورد بررسی کردم. اینها چون در کشور یعنی آبوهوا و منطقه جغرافیا اینها هم دخالت داشت. من الان فهمیدم که آن علت تامه نبوده. پس این هم یک علت دیگر هم کنارش آمد: جغرافیا، آبوهوا، وضعیت معیشتی، وضعیت فکری، قوه عقل، قوه بدن. همه اینها دارد میآید دیگر. دست از آن وصف باید حکمش و علمش را تغییر بدهد. خب، مسئلهتان. نکتهتان. گندهتان از رفقا.
مسئله اول الکلام. اینی که شما میفرمایید، در واقع باید بفرمایید دیگر استقرا نیست. این استقرا نیست. اگر توانستید بفرمایید چرا دیگر این استقرا نیست؟ چرا قیاس این کار را میکند؟ یک سریال بیمارستان. اتصال آسپرین سردرد را از بین میبرد. سردرد را از بین ببرد. خوب بود. نزدیک شدید. چطور؟ فقط این قیاس را بسازیم. این تکه خیلی مهم است. هر چقدر روی آن تأمل بفرمایید، باز جا دارد. من سکوت میکنم تا ببینیم چی درمیآید. حالا موهای اشتباهی که میکنیم. چی؟ اخترانی. خیلی راحت سریع جواب البته حالا اینجا از راه قیاس استثنایی استفاده شد. ولی با قیاس استثنایی آن مطلب اگر آسپرین علت تامه برای رفع سردرد نبود، لازمهاش این بود که در برخی موارد با خوردن قرص آسپرین، سردرد برطرف نمیشد. لاکن در تمام موارد با خوردن قرص آسپرین، سردرد برطرف شد. پس قرص آسپرین علت تامه است برای رفع سردرد. درست. استثنایی.
حالا قیاس اقترانی چهجوری میشود؟ اقترانیه حملی شرطی. هرکدام دفاع. با خوردن آسپرین یا سردرد رفع میشود. با خوردن دوم، هر کس آسپرین میخورد، سردرد او رفع میشود. آسپرین باعث. خیلی سخت بود. نوع حد وسطش چه بود؟ یعنی سه، چهار لایه باید بخورد، بیاید. این تراش بخورد، پیازسازی. قیاسهایی که حد وسطی برایش پیدا کنیم. آقای کریمی انشاءالله کمک میکند. حل. نتیجه مسابقه. موضوع استقرا، محموله. یک حمله. قیاس شکل یک میخواهیم بسازیم دیگر. شکل یکم که دیگر چی بود؟ حملیه بود. شرطی داشتیم. «ان کان حاضر فلان، لم یکن لهذا فلان.» بعد اینور اگر حیدری. اینجور قیاسهای زیاد. کل جزوه درس خارج اصولش صغرا کبری نتیجه. یک چیز عجی. مقدمه یک صفحه بود. صغرا یک صفحه. کب. «فالمقدمات باطلة بالضرورة.» نتیجه «فالملزوم اسلم». صفحه صغرا میآورد استثنایی. اینها زیاد چیز شرطی زیاد. قرص مسکن است. کل ساکنان. آسپرین. اگر چیزی آها، اگر چیزی موجب رفع سردرد باشد، باید خوردن آن همیشه رفع سردرد کند (شرطیه). مقدم صغرا کبری: خوردن آسپرین همیشه رفع سردرد میکند. نتیجه. آماری هیچوقت ما همیشه نداریمها در ما. اکثر است. لحظه آماری تأخیراتیم. وقتی کار آماری بکند، قطعیت ندارد. یک نفر پیدا میشود.
نکته همینه. در همین جزئیاتش تایم ۱۰ نفری که من جزئ جزئی بودن. در همین ده نفرم اکثر باشد، این دیگر نمیشود کل کار آماری تجربی اینطوری است. دایره را تنگ کند. دیگر علتی برسیم. کاری نداریم که این نتیجه علتی در همهجا جواب بدهد. ۸۰ درصد این. علت تامه برای این قضیه نیست. یعنی علتیابی. نه، علت هست، ولی علت تامه نیست. یک کار میشود کرد. ببینید، مثلاً ما ۱۰۰ نفر داریم. به این ۱۰۰ نفر ماده را دادیم، خوردند. ۸۰ نفر. ۸۰ نفر بگوییم به نسبت به این ۸۰ نفر ۱۰۰ درصد این بود. یعنی ۸۰ درصدش نکند. در این ۸۰. چون در کشتی جزئیات که مهم نیست که ۱۰ نفر باشند، ۵۰ نفر باشند. علتیابی کنیم. خطا ایجاد کردن در اعمال. ظهر جمعه برید در میدان انقلاب، بعد تأخیر راجع به مسائل دینی بود. بعد برگردید بگویید که مردم تهران عجب مردم اطلاعات علمیشان، اطلاعات دینیشان عالی است. چرا؟ ظهر جمعه هستند برای نماز جمعه آمدند. اطلاعات و ظهر شنبه بروم چک کنم دانشگاه. تمام. یا مثلاً بحث حجاب آن موقع برید آمار بگیرید از خانههای باحجابی که در منطقه گرایش ایجاد کردهاند در جامعه آماری که رندوم باشد. یعنی به صورت غیرپیشبینیشده باشد. بنی بشر اکثرشان به این قضیه جواب میدهند. این برای اینکه این را بهعنوان علتی کفایت میکند. رفع زحمت کنیم. آسپرین مسکن. مسکنی رفع سردرد میکند. فقط یک دکتر. واقعاً کدام دو تا قضیه مظنون است؟ مرفین. حالا اینجا جزئی شده در نوع درد. شده سردرد. اینجا که یک چیزی که هست این است: موضوع محمول چیز است. حمل عرض کنم که اولی فقط عبارت «مسکن و رفع سردرد» یکی است دیگر. روی مسکن از اوّل. ماده ان. اینطوری میشود: آسپرین توسط ۱۰۰ نفر خورده شده است. هر نفر رفع سردرد. برای هر ۱۰۰ نفر رفع سردرد رخ داده. ۱۰۰ نفره سردردی. پس آسپرین. حد وسط تکرار شده. خیلی رندانه دکتر!
الان در آن صغرا، موضوع و محمولتان چیست؟ نسبت چیست؟ آسپرین خوردن ۱۰۰ نفر و خورده شدن آسپرین. موضوع خورده شدن هر ۱۰۰ نفری که آسپرین را خوردند. شما بهدرد شما بهدرد تیم دولت میخوری. بله، اگر نشود، همین قضایای علمیه در مثلاً پزشکی را هم ما نباید یقینی بگیریم دیگر. درنمیآید. پزشکی شروع کردید. من همان ابتدا میخواستم بگویم با اینها شروع قطعی نداریم. اصلاً قطعی نداریم. موجب خفگی است. چرا؟ طبیب. کی میگوید این را؟ طبیب میگوید دیگر. درمان و پیشگیری. برای پیشگیری از مرگ، من به شما میگویم که دیاکسید کربن مراقب باشد. من علتیابی کردم که دیاکسید کربن علت برای مرگ. بخشی از پزشکی، درمان، بخش پیشگیری است. درست است؟ بله. علتیابی. در هر صورت، علتیابی برای مسموم کربن قطعی است. بله، این قسمت قطعی است. مسمومیت. مسمومیت منجر به مرگ. در انتها هر مسمومیتی، شدتش وقتی بالا باشد، منجر به مرگ میشود دیگر. مگر نمیشود؟ چرا. بیماری نیست. مرگ. مرگ بیماری. بیماری منجر به مرگ میشود. بله. دیگر اول عدم صحت، سلب صحت. خب، حالا این قضیه فکر کنم خیلی راحت باشد دیگر. جواب نه. حالا اگر ما این آسپرین را قطعی بگیریم، چهجوری میسازیم این را؟ خیلی فرقی نمیکند. یعنی چرا نه؟ چون حد وسطش راحت درمیآید. سریع دربیاید. قشنگ.
الان نتیجهای که داریم چیست؟ گاز دیاکسید کربن. کربن با اسم مسمومیت میشود. حالا خرید که باشد. موضوع، موضوع محموله کربن. حامل، حامل سم است. هر آنچه حامل سم است، باعث مسمومیت میشود. سمی، سمی را ما آمدیم اثبات داریم میکنیم. علت مسمومیت چیست؟ چیزی که باعث اختلال در بدن. کربن ایجاد اختلال در بدن میکند. هر آنچه ایجاد اختلال در بدن میکند، باعث مسمومیت میشود. حمله اولی بود. باز همان قاعده دارد. اینجا ظاهراً در همینجا حمله اولی بودن استعداد لازم به برهان قیاس بسازم از یک جمله دچار مشکل اطلاعات پزشکیشو اینجا من خودم گیر دارم. خیلی راحت است. صورتاً راحت است. مثال غیرقرآنی. مثال غیرقرآنی. مثال غیرپزشکیش مثلاً گاز منوکسید کربن علت مسمومیت است. این نتیجه. گاز دیاکسید کربن دائماً ایجاد مسمومیت میکند. هر آنچه دائماً ایجاد مسمومیت بکند، علت مسمومیت است. گاز کربن علت مسمومیت.
گاز کربن دائماً دائماً باعث مسمومیت میشود. دائماً باعث مسمومیت شود. علت آسپرین دائماً باعث سردرد میشود. هر موجب رفع سردرد شود. هر آنچه دائماً رفع سردرد کند، علت برای رفع سردرد. قسمت دومش کلی. آن علت باشد. سهراب میثاق فرضی کلی بود. موضوع بحث استقرا چی میشود؟ پسرها چرا کردید. آره اینطوری خوب میشود. یعنی اگر اینطوری باشد، پس باید در نظر بگیریم که کبرای ما هر آنچه که آن علت را پدید بیاورد. خب، حالا نکته. نکته این است که استقرا یقینی شد. مباشرتاً اینجا یقینی شد، یا حد وسط این قیاس به ما داد؟ استقرا گفت دائماً. همین دوامی که نیاز داشتیم، حد وسط قیاس شده. پس استقرا نبود که ما را به یقین رساند. قیاس رساند. استقرا نیست. خب، چرا؟ چون حد وسط ایجاد کرده استقرا. حد وسط برای قیاس ایجاد کرده. قیاس یقین ایجاد کرده. استقرا نمیآورد. بله، که ما در برهان حتماً باید قیاس داشته باشیم، یا با استقرا میشود؟ اینها میآیند میگویند که آقا با استقرا میشود. با استقرا ناقص تحلیلی. من برای شما یقین میآورم. شما استقرا ناقص میکنی. علتیابی میکنی. یقین کشف میکنیم. پس شما برای برهانت هم استقرا ناقص بیار. میگویم: «نخیر، استقرا ناقص شما بدون قیاس بر یقین گرفتی یا با قیاس با یقین گرفتی؟» حد وسط ایجاد کردی برای قیاس.
نکته دقیق را پس در برهان، الّاوبلا فقط میشود قیاس. فعلاً یکیش. چون راه دوم استقرا. راه سوم، چهارم دوم. پس این دومی آمدیم گفتیم که خب، این حد وسطم چیست؟ علت سقوط اکبر برای اصغر. حد وسط علت سقوط اکبر برای اصغر. ما دیگر اینجا وقتی که حد وسط را کشف کردیم، دیگر اینجا استقرا سبب در نتیجه مفید یقین نیست، بلکه صاحبش قیاسی است که در دل استقرا پنهان است. منطقیون قدیم هم گفتند که عبارت عربیاش را نمیخوانم. وقت گذشته است. استقرا، استقرا وقتی در دل خودش قیاس داشته باشد، منتج یقین است. نه بهخاطر اینکه استقرا است. بهخاطر آن قیاسی که در دل خودش دارد. اینجا دیگر سیر از خاص به عام نیست. شما میگویی: «آقا ما از خاص به عام میرویم و به یقین میرسیم.» نخیر! این دیگر خاص به عام. سیر آن به خاص است. چون شما آمدی اکتشاف علت کلیه کردی. آن را بر جزئیاتش منطبق کردی. اوّل رفتی علتیابی کردی. علتیابی که کردی حد وسط پیدا کردی. حد وسط کلی. و در کبری آمدیم کلی را بر یک جزئی تطبیق. اینجا خیلی مهم است. اینها آسپرین دائماً رفع سردرد میکند. هر آنچه دائماً رفع سردرد کند، علت رفع سردرد است. پس آسپرین علت رفع سردرد. بعد اینجا ما حد وسطمان علت سقوط اکبر. اکبر آسپرین. آسپرین رفع سردرد میکند. نسیم بود دیگر، درست است؟ حد اکبر که رفع سردرد باشد، بر موضوع. حد اصغر که آسپرین باشد. آسپرین اصغر است. رفع سردرد اکبر میکند. اسم کوچک که پس رفع سردرد میشود اکبر. آها. بعد آسپرین میشود اصغر. علت سقوط اکبر برای اصغر چیست؟ دائماً رفع میشود. دائماً رفع میشود از کجا درآوردیم؟ از استقرا.
در حال بارگذاری نظرات...