‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
دربارهٔ استقراء عرض کردیم که نظر منطق ارسطویی به این است که استقراء اعتبار زیادی ندارد، مگر اینکه به یک کلی بند باشد. البته بند بودن به آن کلی، استقراء را در واقع به قیاس تبدیل میکند. مرحوم صدر آرایی را مطرح میکند در کتاب شریف «الأسس المنطقیه للاستقراء» که یکی از متقنترین کتب ایشان است. ایشان اصلاً یک منطق جدیدی را بر این اساس بنا میکند و جامعهٔ علمی واقعاً با یک جهش علمی مواجه میشود؛ ولی حیف که خیلی این آرای ایشان به مباحث علمی راه پیدا نکرده است. حقاً جا دارد که این مباحث به بحثهای منطقی اضافه شود، روی آن بحث شود، حوزه وارد این مباحث شود و روی آن فکر کند؛ واقعاً جایش خالی است.
مرحوم صدر میفرمایند که استقراء، آخرین مطلبشان که بعد از همهٔ اینها مطرح میکنند، آخرین قسم استقراء بدون استمداد از قیاس، میتواند خودش یقینآور باشد، بهتنهایی، بدون قیاس. «قیاس لازم ندارد.» چه مسیری را طی میکند ایشان و چه درگیریهایی در این راه دارد؟ خب، تو اصلشان کتاب ایشان است که چهارصد و خوردهای صفحه است. ما خیلی جمعوجور میخواهیم مطرح بکنیم که ایشان چه میفرمایند و اقسام مباحثی که هست اینجا چی است. مکتب تجربی، مکتب ذاتی، اینها مکتب عقلی اینها چه میگویند که نظر ایشان مکتب ذاتی است و مکتب جدیدی است. استقراء را تعریف کردیم، تمام شده است.
استقراء در اصطلاح ارباب منطق: گفتیم خب، منطقی ها استقراء را چه تعریف میکنند؟ «اثبات حکمی در مورد یک کلی به دلیل ثبوت آن در جزئیات آن کلی.» مثلاً ما انبساط آهن را که میبینی، انبساط آهن، مس، نقره، با دیدن انبساط آهن، مس، و نقره در حرارت، حکم انبساط را روی همهٔ فلزها برده ایم. یعنی وقتی دیدیم که آهن در حرارت منبسط شد، مس در حرارت منبسط شد، نقره در حرارت منبسط شد، میگوییم که هر فلزی در حرارت منبسط میشود، همهٔ فلزها در اثر حرارت منبسط میشوند. این استدلال، یک استدلال استقرایی است. یعنی شما اثبات حکمی میکنی در مورد یک کلی به دلیل ثبوت آن در جزئیات آن کلی. فلز یک کلی است. این کلی جزئیاتی دارد: آهن و مس و نقره و اینها. من وقتی دیدم در جزئیات این کلی این حکم برقرار است، حکم میکنم به همان کلی که در خود این کلی نیز این حکم برقرار است.
در منطق ارسطویی استقراء دو نوع است: استقرای تام و ناقص. در استقرای تام تمام گونههای وابسته به یک جنس دیده میشود. اقسامی دارد، گونههای مختلف یک جنس با گونههای مختلف. من تمام گونهها را بررسی کردم. حیوان با گونههای مختلف: انسان، بقر، غنم، درست؟ همهٔ اینها را بررسی کردم. استقراء در مورد هر کدام را به دست آورده ام و دربارهٔ همهٔ آنها یک حکم داده میشود. حکم در همه ثابت است؛ حکمی که در همه جزئیات ثابت است، حتماً در کلی هم ثابت است و اینجا بدون ذره تردید حکم میکنم در مورد آن کلی. در این گونه استقراء، گذر از مقدمه به نتیجه وجود ندارد. فرق استقراء و قیاس این بود دیگر. قیاس مقدمه داشت، مقدمه به نتیجه میرسید. در استقراء، مقدمه نداریم برای رسیدن به نتیجه. خود همین کشف شده است. ولی در استقرای ناقص، شمار اندکی از یک مجموعهٔ بیشمار که پارهای از آنها موجود نیستند، مورد مطالعه قرار میگیرند. ما چند دانه سیب را میآییم بررسی میکنیم بین موارد بیانتهای سیب که قابل شمارش نیست و میفهمیم که این سیب مثلاً فلان ویتامین را دارد. در این استقراء، از مجموعهٔ این پنج تا سیب، این ده تا سیب، حکم میکنم به اینکه هر سیبی این ویتامین را دارد. مثلاً سیب سرخ، سیب زرد، سیب سفید – حالا مثلاً اگر سیب گلاب داشته باشیم، سیب سفید میشود تقریباً دیگر – اینها را بررسی کردیم، در همه آنها یک خاصیت موجود است. حکم کنم که هر سیبی (apple به ماهو apple) این خاصیت را دارد و حکم مربوط به آن شمارهٔ اندک به همهٔ اعضا گسترش داده میشود. پس فرق استقرای تام و استقرای ناقص اینجور بود و در استقراء، مقدمه و نتیجه... خب، در منطق ارسطو استدلال قیاسی و استدلال استقرایی اینها با هم متفاوتند. شما یک وقتی قیاس میآوری برای استدلال، یک وقتی استقراء میآوری برای استدلال. فرق این دو تا با هم چیست؟
«هر جایش که نامفهوم بود، بفرمایید دوباره بگویم.»
نه، برای نوشتن نه، برای فهمیدنش. مقدمه نتیجه ندارد، یک مقدار دور از ذهن است.
«نگاه، نقره و فلان در هنگام گرما منبسط میشود. ذهن بلافاصله میگوید پس اگر پسته ای که میآید، یعنی مقدمه...»
نه، ببینید اینکه فرمودید استقرای ناقص است. دو سر تابلو کامل میگوید که ما کلاً غیر از این ده گونه، چیزی نداریم. این ده گونه را هم بررسی کردیم. این ده گونه را هم بررسی کردیم، در همه این را دیدیم. پس اعتباری داریم. باشد، آن پس اعتباری است. کسی که تغایر مفهومی فقط دارد، تعارض ذاتی ندارد بین مقدم و نتیجه. تغایر ذاتی نیست. شما باید مقدماتتان باید فرق بکند. الان آن «پس» شما عین مقدمه است. این که دیگر نمیگویند که مقدمه و نتیجه. همه چیز را میشود برایش «پس» آورد.
«شکل اول وقتی به نتیجه رسیدید، من پس میآورم. دوباره مفاهیم جابهجا استدلال...»
ببینید، از یک جملهای که عرض بکنم نه. درست است، آن باز بحث لازم و ملزوم است. ببینید، من عرض میکنم که مثلاً «کل انسان حیوان و کل حیوان موجود» پس «کل انسان موجود». درست؟ حالا میگویم «کل انسان موجود» پس «کل انسان موجود». پس «کل بشر موجود.» پس «کل بشر لیس به عدم.» پس «کل انسان لیس به عدم.» هی دارم پسپسپسپس. این «پس»ها را که دیگر نمیگویند این نتیجه است، باز برای آن نتیجهٔ عکس، مستقیم، عکس است. نه لازم و ملزوم. الان اینجا من فقط چهکار کردم؟ من فقط حمل اولی دارم میکنم، یعنی حمل تایر... مواردی که در مصداق یکیاند، مفهوم فقط فرق میکند: انسان و بشر. درست است؟ چی شد؟ بشر دارم. درست است؟ اینجا نمیگویند هر انسانی موجود است، پس هر بشری موجود. فصل دوم است. چگونه؟ هر انسانی موجود است. آها، یعنی توی استقراء هم همان، یعنی استِ پَسی نیست. این ماده ده قسمت. و در تمام این ده قسمت این حکم بود، یعنی همان ماده این حکم را دارد. چیزی خارج از این ده تا نبود. آمده تغایری نداشت. آمده با این ده تا که من بگویم «پس» شما باید نتیجهات غیر مقدمهات باشد.
وقتی من میگویم که آقا یک (X) سه قسم دارد: الف، ب، جیم. خوب دقت بفرمایید. از این سه قسمت خارج نیست به حصر عقلی، به حصر استقرایی، به حصر عقلی. فعل کلمه از این سه قسم خارج نیست: یا اسم یا فعل یا حرف. در تمام این سه ما رفتیم استقراء کردیم که وضع نهفته است. درست است؟ یعنی در کلمه وضع نهفته است، یعنی در کلمه. چون ما چیزی غیر از این نداشتیم که بخواهد «پس» بشود. مجموعهٔ سه تایی را برداشتیم. «آه»ی که برای آن مجموعه است، یعنی میشود دیگر «پَسی» نیست. پس ما تو استقراء مقدمه نتیجه نداریم.
استقرای تام، استقرای ناقص. آن که بحثش سختتر میشود، استقرای ناقص. باید بیاییم به علیت بچسبانیم. حالا بحثش میرسد. خیلی مباحث هلو مذهبی در مورد حضرت زهرا، ائمه و... هلو. حالا بریم تو جایگاهش ببینیم که قول هیوم و پوپر و اینها را وقتی مطرح میکنیم، کار به کجاها که نمیکشد و چقدر الان بعد آدم خنده... درس رسمی دانشگاه اروپا و آمریکا اینها است. این که خیلی مزخرف است. ما میگوییم بله، این فلسفهٔ غرب اینها است. ما در استقراء مقدم نتیجه نداریم. در قیاس داریم. یعنی تیریمان نه مقدمهٔ اول است، نه مقدمهٔ دوم است. ارسطو فرق استدلال استقرایی و قیاس را در حد وسط شناخته است. ارسطو میگوید فرق استقراء و قیاس را باید کجا پیدا کرد؟ تو حد وسط. کدامش حد وسط دارد؟ کدامش حد وسط ندارد؟ قیاس دارد. استقراء بیانگر رابطهٔ حد اکبر با حد وسط از راه حد اصغر. یعنی چه؟ یعنی استقراء میآید میگوید که آقا حد اکبر با حد وسط ارتباط دارد از چه راهی؟ از راه حد اصغر. ببینید مثالش را کجا نوشته بودم... مثال ریاضی اینجا هست. مثالها را آورده بودما... آها، پیدا شد! بله، گفتم مثال بود. مثل اینکه واجب است که من بروم پای تخته. رابطهٔ اکبر با حد وسط بیماری از راه چیست؟ حد اصغر. از راه حد اصغر در استقراء. در حالی که تو قیاس رابطهٔ حد اکبر، حد اصغر از راه حد وسط است. یعنی در واقع همین را تعبیر دیگر میگوییم که حکم استقرایی پیوستگی اکبر با حد وسط از راه حد اصغر است. این را میخواهم یادداشت بفرمایید، بفرمایید. چون مهم است. بعد تو مثالش باید تطبیق بدهیم.
از راه حد اصغر است. ثبوت میرسد. حد اکبر با حد وسط به مانند محمول پیوستگی دارد. حد اکبر و حد وسط پیوستگیشان مثل چیست؟ مثل محمول. یادداشت فرمودید؟ حالا تفاوت این دو تا را ببینید. مثال یک استدلال قیاسی: صغرا، کبرا، نتیجه. میگوییم این سنگ ماده است. گزارهٔ کلیه. چرا جزئیه؟ سنگ ماده است. قیاس شکل اول باید چهکار کنیم؟ محمول در صغرا میآید، موضوع در کبرا میشود. هر مادهای تحت تأثیر جاذبه است. نتیجه چیست؟ این سنگ تحت تأثیر جاذبه است.
استدلال قیاسی چهجوری است؟ چه مدلی میشود؟ یادداشت فرمودید؟ در استدلال قیاسی رابطهٔ حد اکبر با حد اصغر از راه حد وسط. حالا حد اکبرمان چیست؟ جاذبه. حد اکبر سنگ، اکبر یعنی چه؟ یعنی یعنی محمول. محمول نتیجه. محمول نتیجه بهش میگوییم حد اکبر. حد اصغر یعنی چه؟ نتیجهٔ موضوع. نتیجه میشود حد اصغر. اینجا رابطهٔ حد اکبر با حد اصغر به واسطهٔ چیست؟ حد وسط. حد وسط که باعث شده است حد اکبر حمل بر حد اصغر بشود. درست است؟ حالا ببینیم در استدلال استقرایی به چه نحو البته اینجاها کسی انتقاد بیاورد جای انتقادها. حالا بحث مطلب فعلاً تا حالا درست. هیچ بحثی تو فعلاً تو بحث نداریم.
استدلال قیاسی. دومیش استدلال استقرایی. میگوییم صغرا، کبرا: این افراد تحت تأثیر جاذبهاند. چرا گفتم این افراد؟ استدلال با یک فرد حاصل نمیشود. چند تا لازم دارد. چه در تامش، چه در ناقصش. چند تا باشد. این افراد تحت تأثیر جاذبهاند. کبرا: این افراد، دوباره این افراد همهٔ اجزا مادهاند. البته عرض کردیم که استدلال هر کاری بکنیم چون قسیم قیاس بردار نیست. حالا ما داریم برایش یک شکل قیاسی درست میکنیم. مگر نه، قیاس نیست. قیاس نیست و مقدمه و نتیجه ندارد. و الان میخواهی نتیجهگیری کنی. ما داریم برایش یک صورت قیاسی درست میکنیم، وگرنه استقراء که به قیاس نه صورت قیاسی دارد. خب، حالا نتیجه اینجا چیست؟ این افراد تحت تأثیر جاذبهاند. این افراد همهٔ اجزای مادهاند. نه همهٔ اجزای ماده تحت تأثیر جاذبهاند. درست است؟ تو استقراء گفتیم چی داریم؟ همهٔ اجزای ماده با خود ماده تغایر مفهومی دارد در جهت حکمی که برایش میشود. یعنی شما حکمی که بر همهٔ اجزای ماده میکنی، همان حکمی است که بر خود ماده میکنی. آقای دکتر! شما سالمید. خودم که نه، ولی همهٔ اجزای بدنم سالم. خود شما یعنی همهٔ اجزا دیگر بدن شما این همه اجزا با هم. نه، ماده تحت تأثیر جاذبه است. ماده تحت تأثیر جاذبه است. من فکر کردم تحت تأثیر جاذبه را بردید در چیز. از باب صورت قیاسیاش. با همهٔ اجزای ماده تحت تأثیر جاذبه.
در استقراء چی داریم؟ ثبوت حد، رابطهٔ حد اکبر با حد وسط از راه چیست؟ حد اصغر. اینجا تطبیق بفرمایید. حد اکبرمان چیست؟ تحت تأثیر جاذبه. حد اصغرمان چیست؟ شکل نیست. استقراء که نمیشود قیاس. مثل اینکه مقدماتی ندارد دیگر. حد اکبر. با حد اصغر اینجا حد اصغر چیست؟ غلط نیست دیگر. صورتی درست کردی. الان وقتی که حد وسط در هر دو موضوع باشد، شکل سوم میشود.
«فرج البصره، کرتین اول موجود، در نتیجه به محمول. در هر دو محمول بودن. الان اینجا کدام است؟ هر دو موضوع هستند. شروطم توش هست. شکل اول، ولی صورتی... صورتش صورت کدام شکل است؟»
سه صورت خود قیاس نیست. گفتیم استقراء قیاس نمیشود چون قسیم میشود. درست است؟ به صورتی بهش دادیم صورت شکل سوم بهشت. حالا اینجا همهٔ اجزای ماده چیست؟ اینجا رابطهٔ حد اکبر با حد وسط از راه حد اصغر. یعنی اینی که تحت تأثیر جاذبه هستند را شما به این افراد نسبت میدهی. این افراد حد وسط دیگر. درست است؟ تو هر دو مقدمه تکرار شده است. تحت تأثیر جاذبه بودن را به این افراد نسبت میدهی به واسطهٔ چیست؟ واسطهٔ همهٔ اجزای ماده است. چون در همهٔ اجزا ماده شما تست کردید دیگر. چون در همهٔ اجزای ماده تست کردی، داری میگویی که تحت تأثیر جاذبه بودن برای این افرادم هم برای همهٔ افراد ثابت. اجازه بودن افراد میدهیم به دلیل ماده بودن این افراد. به دلیل اینکه همهٔ اجزا را بررسی کردیم. این افراد همهٔ اجزای مادهاند. نه همهٔ اجزای ماده تحت تأثیر جاذبهاند. همهٔ اجزای ماده نیستند. همهٔ اجزای ماده یعنی ماده. درست است؟ حل است یا نه؟ واسطه بین حد اکبر با حد وسط بر اساس اینکه ماده ... اصغر ماده هست. همهٔ اجزای ماده. ما اینجا یک شکل قیاسی درست کردیم، نه اینکه یک قیاس درست کردیم.
«موضوع نتیجه این افراد. همهٔ اجزای ماده. محموله، محمولهٔ نتیجه، موضوع کس. محموله پایین نوشته سه راب معادن ماده کریمی. تو خود اون چیزم تغییر و تحول دادند.»
تحت تأثیر جاذبه سر جای خودش نگه دارید. آقا ببخشید، قصد جسارت نداشتم. صغرای ما این افراد ماده هستند. همه ماده هستند. این افراد تحت تأثیر تأثیر ماده، ماده تأثیر جاذبه. اینجا نتیجه موضوع... صهراب، نتیجه موضوع صهراب. چرا دستقر میآید؟ تو شکل اول آن قاعده است. کلش این است که ما حد اصغرمان میآید میشود چی. آن حالتش تو شکل اول اول برگردان. دو تا قضیهٔ جزئی از کلیت زمان نداریم که بخواهد قیاس بشود.
بله، بله. حد اکبر. رابطه بین حد اکبر به دفتر از طریق رابطه بین حد اکبر. حد اکبرمان چیست؟ و حد وسط این حد تحت تأثیر جاذبه بودن این افراد به دلیل ماده بودنشان است. ماده بودن جواب داد دیگر. تحت تأثیر جاذبه بودن را به افراد میتوانیم نسبت بدهیم به دلیل ماده بودن. خدا به شما خیر بدهد انشاءالله.
سیر اندیشه در استدلال استقرایی نسبت به استدلال... چون دیدید استدلال قیاسی را با استدلال استقرایی دیدید چه فرقی میکرد؟ توی یکیش استدلال خاص همهشان خاص بودیم. از جزء به کل میرسیدیم، درست شد؟ ولی در قیاس از کل به جزء. فکر در استدلال قیاسی از عام به سوی خاص حرکت میکند، ولی در استدلال استقرایی عکس قضیه صادق است، یعنی حرکت فکر از خاص به سوی عام. پس استقرایی خاص به عام، قیاسی عام به خاص. به همین دلیل در یک استدلال قیاسی نتیجه باید پذیرفته شود. نکته خیلی مهم است. ببینید، در قیاس چون از کل به جزء است، از کل به جزء است. اینجا نتیجهٔ شما چیست؟ لابدی. چرا لابدیه؟ داشته باشی. چون نسبت نتیجه و مقدمات باید چی باشد؟ یک اشاره شد چند روز پیش. نسبت شما باید مساوی باشد یا نتیجه اخص باشد از مقدمات. درست است؟ ولی اگر نتیجهٔ شما اعم از مقدمات باشد، لابدی نیست.
دکتر بودیم که عرض کردم که اینجا نتیجه با مقدمه مساوی نیست که از فلان کار طرف مثلاً بخواهیم برداشت بکنیم: فلان شخصیت، فلان روحیه. این خیلی بحث مهمی است که مثلاً آقا فلان کس جواب سلام من را نداد. مثلاً اینی که طرف جواب سلام من را نداد، این مساوی نیست با تکبر او. لذا بخش اعظمی از مباحث سوءظن و اینها، همینجاها است. حل میشود مبادی فکری و عقلانی دارد. بحث خیلی فکر میکنند که آقا تعبدی. بحث سوءظن، بحث سوءظن لزوماً تعبدی نیست. حرمت سوءظن. میگوید آقا من دیگر دارم ظن بد... همه اینجور ظن بد تعبدی. میگویم باشد، من ظن بد پیدا نمیکنم، ولی عقلی نمیتوانم پیدا کنم.
طرف دهنش بوی شراب میدهد. بعد شما میگویی آقا ظن بد پیدا نکن به اینکه این شراب خورده. خب، من نمیتوانم که عقلم را چهکار کنم. عقلم میگوید خورده. عقل من میگوید دهنش بوی شراب میدهد. این رابطهٔ علت و معلولی است. رابطهٔ مسببه. بوی دهان، بوی شراب از دهان چیست؟ مسببه. سببش شراب است دیگر. شراب خورده، عرق میدهد. میگویند پس من یک امر عقلیه برام. اینجا تعبداً میتوانم رویش پا بگذارم، عقلاً که نمیتوانم رویش پا بگذارم. تعبدی میگویم خدایا دیگر چون تو گفتی، دیگر کاریش نمیتوانم بکنم. زیر آب عقلم را میزنم، ولی چون تو گفتی کاملاً عقلی است. نتیجه با مقدماتش مساوی است. یعنی لزوماً بوی شراب مساوی با خوردن شراب مختارانه نیست. اینهاست کنارش. یا نه، شاید به زور به حلقش ریختند. شاید فکر میکرده سرکه است. فکر کرده آب است. خواب بوده، چشمش بسته بوده، رفته از تو یخچال یک چیزی برداشته. یک چیزی هست که در تشخیص گولش میداده و هزار و یک چیز دیگر. پس نتیجهٔ شما اخص که نیست، هیچ، مساوی هم نیست. حتی مقدم، مقدم. یعنی بوی شراب اعم از خوردن شراب مختارانه است. اینهاست. درست است؟
در استقراء ما سیرمان از خاص به عام است. لذا نتیجهٔ مان چیست؟ اعم از مقدمات است. درست است؟ این افراد فلاناند. این افراد فلاناند. پس همه چی فلان. شما که گفتی این کلیِ کلیر نسبت به جزئی چیست؟ اعم است. روشن. مباحث تازه دارد استقراء حل میشود، نه. دیدید من مظفر دو کلمه گفت رفت. کل بحث صنعت خمس و استقراء و تمثیل مرحوم مظفر در نهایت، نهایتش خیلی بنده بخواهم طول بدهم، خیلی دست بالا گرفتم. اینکه میخواهم آماری که بدهم نهایت نهایتش متن را بخوانم و توضیح بدهم، ده روزه تمام میشود. اگر بخواهی نمیشود این کار را کرد. هر وقت اراده بفرمایید، میشود این کار را. ولی بین من و بین الله هیچ خاصیتی تو آن بحث نیست. به درد هیچجایی نمیخورد. نه به درد اصول میخورد، نه به درد فلسفه میخورد، نه به درد عقاید میخورد. اینها است که مباحث را اینجا بُد اینکه ما گفتیم آقا صنعت خمس برهان. برهان واسه اینجاهاست. بحث نتیجه و مقدمات یکی از مهمترین مباحث است تو مغالطه. یکی از شگردها همین است. توی برهانم انسان وقتی میخواهد برهان بیاورد، خیلی باید بهش توجه داشته باشد واقعاً. نتیجه و مقدمات مساوی اند یا نه. مبانی فکری آدم باید اینجوری بچیند. نداریم مقدم و نتیجه. احسنت، نه، همان بحث اعتباری که عرض کردم.
حالا خود استقراء نسبت به خودش. نسبت به همان افرادش. حکمی که میشود، آن که اصلاً مقدمه نتیجه ندارد. نسبت به نتیجه که در قیاس صوری میخواهد ازش گرفت، یعنی صورت قیاس. یک صورت قیاسی میخواهیم برایش درست بکنیم. نتیجهگیری بکنیم. متکی نمیشود. نه، اعتبار میکنیم قیاس برای او. آخر ما میتوانیم استقراء از قیاس بگوییم. سنگش از ارسطو میگوید نمیشود. فلسفه غرب هم میگوید نمیشود. فلاسفهٔ مسلمان روبروی ارسطو و همهٔ اینها میگوید میشود. من برای شما استقراء میآورم بدون قیاس کلیت. نخواهیم خُردهخُرده بریم جلو. حالا خیلی عجله نکنیم که بریم سر چی میخواهد بگوید. خیلی حرف داریم این وسط. آرام آرام. ببینید اصلاً استقراء چی چی هست. خوب با استقراء آشنا بشویم. پس کلیت استقراء این بود: استقراء چی چیه؟ استقراء سیر جزئی به کلی. فرقش هم با قیاس این است: در قیاس حد وسط علت ثبوت حد اکبر بر اصغر بود. استقراء حد اصغر علت ثبوت حد اکبر بر حد وسط بود. خوب، تفاوتها را پس دیدیم. استقراء را اول فهمیدیم چیست. فرقش با قیاس را فهمیدیم چیست و نتیجهبخش بودنش هم فهمیدیم چیست. چرا قیاس نتیجهبخش است؟ چون که نتیجه یا اخص از اوست یا مساوی نهایتاً. ولی اینجا نمیشود اصلاً مساوی باشد. جزئی باشد. این افراد فلان است، این افراد فلان است. اگر استقرای تام باشد مساوی میشود. استقرای تام باشد همانی میشود که مقدمه عین نتیجه برای استقرای ناقص. ناقص را میگویند لابدی است از اینی که قیاس بیاید باهاش. کلیتی داری که از خود استقراء گرفتید. توسعهٔ ناقص کلیتتان را از چه میخواهیم بگیریم؟ تا حالا که تا حالا میگوییم از قیاس. مرحوم صدر فقط یک اشاره میکند. مرحوم صدر روی حساب احتمالات قیاس ندارد. حالا باید آنجا هم دید. یعنی اگر این مباحث میآمد تو حوزه، بحث میشد، دو سه دست میچرخید. الان ما یک منطق شستهورفتهٔ پر و پیمانی داشتیم.
حساب احتمالات قبلاً مطالعه کرده بودیم یا حدس زدید؟ حالا باید رویش بریم ببینیم چه میشود. در یک استدلال نتیجه باید پذیرفته شود. اگر نتیجه را نپذیریم، ناسازگاری لازم خواهد آمد. ولی در استدلال استقرایی چنین نیست. چون در دلیل استقرایی نتیجه گستردهتر از دو مقدمه است و نمیشود مدعی شد که نتیجه تنها از دو مقدمه به دست آمده است. نتیجه را میشود از مقدمهٔ سوم به دست آورد.
«جان عمه تان دیگر.»
نارساییهای استقرای تام. ارسطو هر استدلالی را که مبتنی بر شمارش حالتها و افراد باشد، استقراء میشمارد. شمارشی که میشود، یعنی شمارشبردار باشد، شمارشخواه باشد، شمارش آن به طلبه یِ ما بر همین اساس آن را به تام و ناقص تقسیم میکند. پس استدلالی که شمارش بخواهد، استقراء است. استدلالی که باید شما بیایی تو صحنهٔ میدانی بشماری، این میشود استقراء. اگر همهٔ افراد را توانستی بشماری، میشود استقرای تام. نشد، میشود ناقص. ولی بنا به تعریفی که شهید صدر از استقراء به دست میدهد، استقراء در خود تقسیم تام و ناقص جایی ندارد. چرا استقراء ارسطویی تام و ناقص برمیدارد؟ چون ایشان مبتنی بر شمارش میداند. ولی شهید صدر چون اصلاً نظرشان به این نیست، استقراء دیگر تام و ناقص ندارد. استقراء یک چیز است، چون یکی میداند: همان حساب احتمالات. در هر دو تام و ناقص حساب احتمالات به صفر میرسد: یقین. فرقی نمیکند ناقص باشد. مهم این است که حساب احتمالات به صفر برسد، نه یقین فردی. یقین فردی که من به حساب احتمال خودم به صفر برسم که دو تا شمارش اکثر مردم. یعنی یک لامپ از یک شرکت خرید، زود سوخت. لامپ دوم مال این شرکت بود، زود سوخت. این دیگر اصلاً شرکت اش چیز ِ خوب نیست. محصولاتش بیخود است. خودش را میخاراند، گفت که «نخاراند، ایرانیه، زود مشهدی میگفت زود کنده.» جنس ایرانی. خلاصه حساب احتمالاتش صفر میآید. یعنی اصلاً این مترصد این بود که به صفر برسد. این را کار نداریم. حساب نوعی را کار داریم. نوع. حالا بحثش میآید انشاءالله بعد.
حساب احتمالاتشان به صفر میرسد. وقتی تا یک حدی که میآید استقراء بکنیم، تعداد را به حدی برسانی از یک حدی که بشود دیگر احتمال ما صفر است. میخواهد حالا خط که رسید به حساب ارسطویی ناقص باشد. بله، یعنی از خود استقرای تام من باز از یک جایی به بعدش شما، یعنی صد تا عضو که داشت. از آن نود و هفت به بعدش دیگر فرمالیته است. نود و هفت که رسید دیگر لزومی ندارد آن سه تا آخر برای استقرای تام نشده هنوز. روی حساب حساب احتمالات. حالا شما میآیی میبینی بعداً توی حلقات مرحوم صدر با این حساب احتمالات کارها میکند. اینی که عرض کردم اصول... اصول را متحول کرده و در فلسفه و نام که بحثهای خیلی خوب حل اینها دیگر تا آنجا که حل بوده، مفصل بحث میشود. آن یک هفته دو هفته دیگر بهش میرسیم.
استقراء در بینش علمی صدر هر استدلالی است که از خاص به عام راه یابد. بنابراین چون استقرای تام هرگز از خاص به عام سیر نمیکند، استقرای تام که خاص به عام نیست که. همان است. مقدمات نتیجه. کیست؟ استقراء اونی که شما مقدم جزئی باشد نسبت به نتیجه. استقراء. پس استقراء در نظر شهید صدر مقدماتی برمداریم. در منطق ارسطویی در استقرای تام ما چیزی به اسم مقدماتی نداریم. این همان است، مقدمه و نتیجه است. ولی در نظر شهید صدر شما وقتی میگویی استقراء یعنی سیر از خاص به عام. چه جور خاص به عامی که مقدمات عین نتیجه است. باید مقدمهات خاص باشد، نتیجه عام باشد. ایرادها را میبینی. نابغهای بوده شهید صدر، واقعاً آدم لذت میبرد ببینیم چه کرده و نتیجه اینجوری پرداخته. و نتیجهٔ آن مانند دلیل قیاسی با مقدماتش برابر است. پس استقرای تام در واقع قیاس است، نه استقراء. چون نتیجه مساوی مقدم است. اونی که نتیجه مساوی مقدمه باشد، دیگر استقراء نیست. چیست؟ تعریف شهید از استقراء فقط استقرای ناقص را در بر میگیرد.
ببینید قیاس مناتش چیست؟ ملاکش چیست؟ نه، نه، نه، نه، نه. قیاس در فقه بحث انسان باب میشود، پس بر بشر هم باب میشود. قیاس اینجوری است. در قیاس ما سیرمان همین قیاس منطقی سیرمان از چی به چی است؟ عام به خاص. درست است؟ کلی به جزئی. یعنی نتیجه، یعنی به عبارت بهتر نتیجه مساوی یا اخص است. اگر ما هرچه داشته باشیم نتیجهاش مساوی با مقدمهاش باشد، استقرایی که نتیجهاش مساوی با مقدمهاش باشد اسم این را چه بگذاریم؟ از چه راهی وارد شد؟ میگوید این دیگر استقراء نیست. چرا؟ چون ما اصلاً ملاکمان توی استقراء و قیاس چیست؟ هر چیزی که از... همینی که از تعریفش دیگر تعریف عام بخواهیم. و خاص به عام. خاص به عام یعنی چه؟ یعنی مقدمه خاص، نتیجه عام. حضرت علی خاص بود و اگر عکسش بود استقراء خوب، نه ما الا و لابد این را تو قیاس داریم. اینی که نتیجه مساوی یا اخص از مقدمه باشد. سه تا چیز به حسب عقلی داریم: قیاس، استقراء، تمثیل که فعلاً باهاش کاری نداریم. در قیاس عام به خاص. در استقراء خاص به عام. درست است؟ با حذف عقلی. بین این دو تا در کدامش نتیجه اخص یا مساوی مقدم است؟ نمیشود چیزی که از خاص به عام است، نتیجهاش اخص از مقدمه نمیشود. پس الا و لابد اونی که نتیجهاش مساوی یا اخص از مقدم است، قیاس است. پس هر آنچه که این شکلی بود، اسمش را بگذاریم چی؟ قیاس است. استقرای تام این شکلی هست یا نیست؟ هست. پس اسمش را بگذاریم چی؟ کاملاً برهانی. درست است؟ اشکال ندارد. تحمل بفرمایید. موافق تحملیم صددرصد. چون این را از استقرا است که از خاص به عام حرکت میکند.
بهطور کلی نارساییهای استقرای تام. سه تا اشکال مرحوم صدر به نارساییهای استقرای تام وارد میکند. استاد ما مرحوم حاج آقای حیدری ایشان خیلی نظر به شهید صدر داشت. همیشه میفرمود شهید صدر حلقات و کتاب بحوث. بیشتر ارجاعات ایشان هم تو درس خارج به چند تا سه چهار تا کتاب بیشتر نبود. یکی پای ثابت همیشه مباحث کتاب بحوث شهید صدر. چه گفته، چه کرده. واقعاً نابغهای بوده. به ذهن عجیب و غریب اینجا بحث پخته. سه تا ایراد به استقرای تام وارد میکند. بعد میآید چند تا ایراد به استقرای ناقص وارد میکند و بعد وارد بحث میشود در مکاتب مختلف. آرایی که هست نسبت به استقراء جلسهٔ بعد. بحث اینکه اول الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...