منطق

جلسه یازدهم

منطق . 1394/10/16
00:45:05
42

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. بحث استقرای ناقص و اشکالات مرحوم شهید صدر (رضوان‌الله علیه) به آن را اشاره کردیم. حالا می‌خواهیم ببینیم که ارسطو به چه نحو می‌خواهد منطق استقرا را استوار کند. اشکالاتی که گفته شد، که گفتیم اشکال اول و سوم جواب نمی‌دهند، اشکال دوم بحث تصور مباحث روز را جواب می‌دهد. حالا اگر فرصت بشود، بحث‌های جدی دانشگاهی، غذاهای علمی همین‌هاست. جامعه‌شناسی می‌خواند، خیلی نظریات. حالا من نظر پوپر را آوردم، نظر برتراند راسل را آوردم. این‌ها ان‌شاءالله جلسات بعد بهشان اشاره می‌کنیم.
ارسطو روشی دارد که الان روش ارسطویی تقریباً نسخ شده است. یعنی فقط در حوزه از آن صحبت می‌کنند، نه در دانشگاه از آن بحث می‌شود، نه مرحوم صدر برایش اعتباری قائل شده است. که حالا از عجایب این است که من نمی‌دانم واقعاً ما ماندیم وقتی یک متفکر حوزوی آمده نظام منطق اسلامی را متحول کرده است. بعد دنیا رفته، هیچی به هیچی، حرفی نمانده. یک همچین شخصیتی، یک همچین جایگاهی، تازه اصولش را دارند خودکشی می‌کنند که این بیاید در حوزه به‌عنوان یک کتاب بماند، واقعاً آدم غصه‌اش می‌شود.
من خودم تلخیصش را کنار بحث بگنجانم، حالا چقدر از تویش دربیاید، خودش یک کتاب باشد. سه سال روی ادبیات وقت بگذاریم، بعد روی منطق، آن هم با این شبهات که چقدر با همین مباحث شبهات حل می‌شود. مرحوم صدر آخرِ این مباحثی که مطرح می‌کند، می‌تواند گفتمان جدیدی ایجاد کند در مقابله با غرب، برای اثبات برهان «سن» و برهان نظم. یعنی برهان نظم و برهان سن، وقتی شما به غرب می‌دهی، می‌گوید این علمی نیست. مرحوم صدر آمده با روش‌های علمی پلی زده بین کلام قدیم و کلام با منطق جدید و علم روز، با بحث استقرا. ایشان حتی می‌گوید بدیهیات با استقرا اثبات می‌شود، بدیهیات اولیه هم با استقرا اثبات با همان حساب احتمالات. یعنی بدیهی، بدیهی پشتوانک به حساب احتمالات!
حالا بحث حساب احتمالات، هرچند مطلب زیبایی نیست، می‌گوییم درست است یا غلط، کلام متحول می‌شود. مبادا برایمان توحید دربیاید؟ دیگر می‌خواهیم ببینیم آقا فکرمان در مورد خدا درست است یا غلط؟ روی چه حسابی من بچینم که توهم نباشد؟ داعشی هم همین را دارد می‌گوید. آن هم همین است، آن هم همین یقین است، آن هم همین فلان است. شما مطابق با واقع باید باشید تا چه بشود؟ یقین من بالاخص واقعش را از کدام قبرستانی بروم پیدا کنم؟ کجا پیدا کنیم؟
بحث اصابت خیلی بحث خوبی است، در بحث‌های جامعه‌شناسی، بحث‌های فلسفه تاریخ، بحث‌های مختلف فلسفه علم، مباحث روز دانشگاهی. حوزه اگر می‌خواهد از کُرس جا نماند، اگر می‌خواهد در این مباحث اعتباری بهش بدهند که نمی‌دهند، چه باید کرد؟ من کارم اینجاست، درد اینجاست، کار نشده. نمی‌خواهم حالا تیزر بروم، حرف زیاد است. اینجا واقعاً درد دل خیلی هست، و واقعاً آدم غصه‌اش می‌شود. این مباحث که خوب پخته بشود، بعداً ان‌شاءالله می‌بینید که هرچه ما اینجا وقت گذاشتیم کم بوده است. می‌شود برگردیم دوباره همان مباحث منطق استقرایی را یک خورده مرور دیگر بکنیم، چون اینجا ثمراتش در اصول، در فلسفه کلام کاملاً خودش را نشان می‌دهد.
درس خارج فقه با استاد، یک بحثی شد که خیلی کار به درازا کشید. یعنی تا کار به جدال کشید، درس امروز ما را تعطیل کردی. سر بحث یقین و قتل و این‌ها بود. بعد دو شقه شد کلاس. یک عده آمدند روبروی ما، یک عده آمدند مدافع ما. بعد آن‌هایی که روبروی ما بودند، دیگر استاد دیگر ساکت. من بعد این‌ها گفتند: «ما می‌رویم مطالعه می‌کنیم.» حالا درس است و استاد دارد درس استاد دیگر ساکت، گفت: «امروز کلاً استاد سه.» خلاصه این‌ها رفتند مطالعه کردند. فردایش یکی مثلاً خیلی خوشحال: «آقا من رفتم پیدا کردم، شیخ انصاری فلان...» این‌ها درآمدند، «آقا شیخ انصاری این را نمی‌گوید»، ازش چیز دیگر نمی‌خواهم بگویم، شبهه در ذهنتان در مورد قتل. یک نظر خیلی خاصی شیخ انصاری که نظر رایج هم هست، بعد شیخ انصاری رایج شد.
بعد آدم واقعاً متحیر می‌شود در فضای فقهی، آن مباحث در مورد قتل، در مورد یقین، در بحث‌های فقهی که مثلاً در تقلید اگر کسی یقین داشته باشد که باید از این آقا تقلید کرد، بعداً شک می‌کند، بعداً فهمید که این آقا صلاحیت نداشته است، تبرّی صلاحیت. مباحثی پیش می‌آید. حالا با نظر شیخ انصاری لازم نیست. لازم در مورد قتل نظرشان این نیست. حالا کاشفیت ذاتی و فلان اینکه مطرح شد این‌ها پس زدند. نه، آنی که اصول گفته باید اینجوری‌اش کرد. دیدیم آقا مباحث اصلاً حل نشده در منطق.
یعنی ما درس خارج فقه فهمیدیم طلبه‌ها در منطق می‌لنگند. من می‌گویم ۱۵ سال مقدمات، دو سال خارج مجتهد. دو سال هم زیاد. ۱۵ سال مقدمات. مقدمات همین ادبیات و فقه و اصول همین پایه اصول، بالا خوب کار بشود، خوب کار بشود، نه یعنی اعراب بگذارند متن را بخوانند. اینجا این متعلق بهش منبک را معرفی نمی‌کنند. همین ضعفی که در حوزه هست، همین است. سیر تحقیقی و مطالعاتی برای طلبه کم است. منابع تحقیقاتی در اختیارش گذاشته نمی‌شود. بهش کتاب می‌دهند، می‌گویند: «کتاب برو بخوان منطق مظفر.» یعنی طلبه، یعنی ۹۰ درصد طلبه‌ها نمی‌دانند غیر از کتاب «منطق مظفر» چه الفبایی از منطق. تازه همین هم اگر باشد خوب است.
یعنی طلبه بعد دو سه سال اعراض از منطق می‌کند. بعد سه چهار سال چیزی یادم نمی‌آید. یک قضیه یادم می‌آید صغرا، کبری این‌ها. واقعاً اساتید برای اسفار دست می‌دهد. صحبت می‌کردم گفت که: «شکل قاعده‌ای داشت که چیزی می‌کرد، تأییدش می‌کرد یا ردش می‌کرد. می‌گفت این جواب می‌دهد یا نمی‌دهد.» یعنی قشنگ پیدا بود شکلی از منطق فقط در ذهنش هست. دارد تعجب کردم. گفتم: «اسفار!» یعنی کسی که کار فلسفه می‌کند، اگر منطق درست دستش نباشد چجوری دارد پیش می‌رود؟ حالا بخش حالا باز خوب است آن را فراموش کنم. کسی، ما گیرمان این است که «صنعت خمس» بهش توجه امهات همه مباحث آخرش می‌آید سراغ بدیهی. جوادی با بدیهیات چه کرد. یک همچین کاری شهید صدر انجام می‌دهد در یک فاز متفاوت.
بحث «سلامت خمس» فوق‌العاده مهم و کار جدی است این شکلی. یعنی این‌ها الان مبانی فلسفه غرب. مبانی فلسفی یعنی اینکه اباحه‌گری که در غرب توصیه می‌شود. ببینید تمدن، این‌ها مباحث مهمی است. خیلی مهم است این حرف‌ها. تمدن زاییده فلسفه است. یعنی تمدن را چه چیزی می‌سازد؟ فلسفه می‌سازد. تمدن غرب محصول چیست؟ محصول فلسفه غرب. آن چیزی که نگرش، یعنی شما نگاهتان به عالم چیست؟ همان جهان‌بینی و جهان‌آرایی، اصطلاح جوادی آملی جهان‌بینی و جهان‌آرایی دو تا. یکی‌شان تمدن محصول جهان‌بینی جهان‌آرایی. یعنی تمدن رضا جهان‌بینی، وقتی مادی است، بیش از ماده هیچی را قبول ندارد، بیش از لذت مادی هم هیچی، می‌شود مک‌دو، بعد می‌شود هالیوود. بعد می‌شود برای هر فرد سه کانال سکس، سایت سکس.
اینکه الان هر یک آمریکایی سه سایت سکس. هر یک آمریکایی، یعنی مثلاً در آمریکا ۳۰۰ میلیون، نمی‌دانم چقدر. خلاصه از کجا می‌آورد؟ بالاخره پورنوگراف‌ها و این‌هایی که می‌خواهند کار این شکلی بکنند چقدر زیادند. این‌ها از کجا تأمین می‌شود؟ نظام اقتصادی برایش طراحی می‌کند، نظام سیاسی برایش طراحی می‌کند، اگر ابطال و چوله لازم دارد برطرف بشود، پارلمانش می‌برد. ببینید همجنس‌گرایی تصویب قانونی می‌کند، نظام قضا و جزا برایش در نظر می‌گیرد. بعد پلیس را برایش بسیج کرده، پشتش خلاصه سیستم اقتصادی را آورده سمتش. وقتی می‌خواهد بکشاند به سمت تمرکز به لذت مادی با آن فلسفه‌ای که دارد، این همه عالم را بسیج کرده است.
خوب حالا اینور تمدن اسلامی چی می‌خواهد؟ فلسفه. حالا فلسفه ممکن است که اینجا فلسفه که مخالف هم زیاد دارد. الحمدلله بین ما نه، فلسفه معنای اعمش یعنی آن تز اسلامی، جهان‌بینی اسلامی، فلسفه ملاصدرا و این مباحث این شکلی. فلسفه به قول امروزی‌ها «حکمت متعالیه» این واقعاً پیشرفته است، واقعاً مترقی. امام (رضوان‌الله علیه) به رئیس جمهور اندونزی، به نظرم یا مالزی، یک دور اسفار را داده بودم. «شما می‌خواهی بفهمی که اسلام یعنی چه و شیعه چه می‌گوید.» وقتی یک کشوری بخواهد تمدن بسازد، این مباحث نوع نگاهش که انقدر ما تأکید می‌کنیم به فقه منطق قوی، مباحث منطقی حل شده باشد. نه اصطلاح‌دانی. بله اصطلاح که مشخص است. استقرا و قیاس فرقش چیست؟ در دو کلمه می‌شود گفت جزء به باید بیاید در بحث به چالش کشیده بشود. چه جوری می‌شود فرقش چیست؟ یک حاشیه رفت، امروزی، ببخشید.
روش ارسطو در استوار کردن منطق استقرا به این نحو است که علت میان دو پدیده‌ای که هم‌زمان در استقرا پیدا شده‌اند، یگانه پُل پیوندند که می‌تواند استقراکننده را از موارد استقرا شده به گسترش در همه‌ی چگونگی‌ها گذر باشد. چاپش یک خورده مشکلاتی داشته است و از مشکلاتش هم زیاد است. شما علت بین دو پدیده را. دو تا پدیده که هم‌زمان در استقرا پیدا، دمای استقرا کردیم، دیدیم که آقا مثلاً پیراهن آهن دیدیم، هم‌زمان آن یکی آهن هم منبسط شد. درست است؟ این علت، علت با عاملی است که باعث می‌شود ما این را بتوانیم سرایت بدهیم. تسری وابسته به علت. یعنی وقتی بخواهیم بگوییم همه‌ی آهن‌های دیگر هم همین است، دیگر لازم نیست من بروم بقیه را امتحان کنم. چرا؟ چون من کشف علت کردم که حرارت علت انبساط اینی که منبسط شد این آهن، علتش چی بود؟ حرارت.
بحث علت خیلی مهم است. در مورد علیت هم بحث می‌کنیم که مثلاً اشاعره، معتزله در بحث‌های کلامی، مثلاً غزالی که از سردمداران اشاعره است، ایشان قائل به علیت نیست. علیت قبول ندارد، به جای علت را قبول. علیت را قبول ندارند، به جایش تصادف نسبی. آن‌وری‌ها که اسم کلام اسلامی این‌ها قبول ندارند، چه می‌گویند؟ می‌گویند: «عادت الله جرت.» به جای علت می‌گوید: «عادت الله.» قبل تصادف نسبی، اینور اشاعره می‌گویند: «عادت الله.» اینی که الان آهن منبسط شد، حرارت علتش نبودها. عادت خدا بر این است که با حرارت آهن را منبسط می‌کند. یک وقت دیدی تا حالا این کار را کردی؟ نظام شبهات ها، با کلام اصلاً یک چیز دیگر می‌شود. عقاید می‌رود به جاهای دیگر. لذا کارش به کجا می‌کشد؟ به اینکه در جبر و تفویض، خلاصه آخر می‌ماند و کجا برود. این مباحث خیلی در دو تا فرقه‌ی اصلی کلامی دارند: اشاعره و معتزله. معتزله به شیعه در برخی جهات نزدیک‌تر. اشاعره خوب.
اگر در طول استقرا ثابت کردیم که در دو پدیده نزدیک دارای پیوند علت و معلول هستند، دو پدیده نزدیک، علت و معلول بینشان، خواهیم توانست عمومی بودن هم‌زمانی این دو پدیده را هم پس تعمیم وابسته به علیت، تعمیم وابسته به علیت. ما تا نتوانیم کشف علیت بکنیم، تعمیم نمی‌توانیم بدهیم. فلان طایفه همه دزدند. یعنی مال این طایفه بودنشون است که دزدند، علت است بین این طایفه بودن و دزد بودن. از یکی از مغالطات اساسی که می‌شود، مغالطه سبب مسبب است. جرقه‌اش بماند. خیلی قائل به خیس خوردنیم. خیلی مباحث را خیس بخورد، یک چیزی گاهی در ذهن آدم می‌آید، همان اول حل نمی‌شود، فکر می‌کند، فکر می‌کند، بعد یکی دو ماه دیگر خود به خود حل می‌شود. ما خیلی بحث‌های مغالطه را اینجا جهش را انداختیم. در ذهن پخته شده، خیس خورده قشنگ سریع رد می‌آید. یک جوری می‌گوید انگار این وصف علت دارد. می‌گویند: «وصف مُشْعِرِ به علیت است.» می‌گوید: «وصف مُشْعِرِ به علیت.» مثلاً می‌گوید که: «یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم.» یعنی وصف کریم برای ربّ علت است برای اینکه انسان حق ندارد در برابر خدا مغرور بشود. «ما غَرَّکَ بِرَبِکَ الکَریم.» وقتی رب تو کریم است، برای چی مغروری؟ درست شد؟ می‌گویند: «وصف مُشْعِرِ به علیت است.» یعنی ازش علت فهمیده می‌شود.
حالا خیلی وقت‌ها از همین مغالطه می‌شود. مثلاً یک جوانی یک کاری کرده است. از مغالطات آقای دکتر، یک عده خودسر تندرو این‌ها آمدند سفارت را آتش زدند. این همه هزینه برای ما درست کردند. اصلاً از کجا معلوم که این‌ها جزو تندروها بودند؟ تندروهای سیاسی که شما تعریف کردید شاخصه دارند. تندرو دایره آن ۴۹ و نیم درصد این‌ها تندرو هستند دیگر. می‌گوید: «یک چند تا تندرو آمدند این کار را کردند.» خوب یعنی ذهن کجا می‌برد؟ از کجا معلوم؟ مغالطه است دیگر. از کجا معلوم که آن تندرو بودنش علت بر این کارش است؟ از کجا معلوم که جاسوس نبوده؟ از کجا معلوم که خود سعودی‌ها نبودند؟ تندرو نمی‌شود. اصلاً از ما نبودند، مال آن‌ها بوده‌اند. علیت. علیت هم که پیدا بشود، چه پیدا می‌شود؟ تعمیم. همه را یک کاسه می‌کند. نه، شگردهای جنگ روانی دارد. رویش هم کار می‌کنند ها.
مثلاً یک جوانی می‌گوید: «آقا مثال، مثال خوب هم زیاد دارد.» مثلاً من با یک مجتهدی مخالف. آقای مرجع تقلید آیت‌الله العظمی فلانی، جسارتاً بهم می‌گویند: «تشکیک در مقدمات استقرا.» ایش بحث مغالطه است، بحث استقرا. تعبیر تشکیک در مقدمات آن. یعنی صحبت ایشان را می‌شود با همین تشکیک در مقدم. این قضیه نماینده مخالفم با یک کاندیدای مخالف. می‌آیم می‌گردم، تو یکی از طرفداراش، فلان طرفدارش بی‌نماز است. خوب ببینید نامردی‌ها را، بی‌تقوایی‌ها، بی‌انصافی‌ها. می‌گویم فلان بی‌نماز چه طرفدارای فلانی نیست. اینجوری گفته، وصف مشعر به چیست؟ یعنی چرا بی‌نماز است و چرا این جوری گفته؟ چون طرفدارای فلانی نیست. بعد علیت هم چه می‌آورد؟ طرفدارای آقای فلانی می‌شوند همه فاسد از این دستند دیگر. همه آموزش استقرا دشمن برای جمهوری اسلامی همچین کاری زیاد می‌کند. می‌گردد یک مسئول دزد، مغالطه پذیر است عموماً دیگر. یک پلیس ببینندش، بگیردش. هیچی دیگر. پلی، دکترها که آخوندها این جوری می‌شود.
تعمیم خوب. چون هر پدیده‌ای همیشه در کنار علت خود قرار دارد و جز این راه، و جز این راه دیگری برای گسترش نیست. تنها راه تعمیم و گسترش تعلیل. در بحث ما می‌شود استقرای ناقص معلل. معلل ناقص تحلیل به علت با استقرا به معلل هم تحلیل‌کننده است. همه وزن این بحث در علت است در استقرا. اگر بخواهد به یقین برساند و کشف علت بکند.
حالا ارسطو چه می‌گوید؟ می‌گوید: «برای ثابت کردن رابطه علت و معلول باید از قاعده عقلی. یک قاعده عقلی داریم که این را تا آخر با آن کار داریم.» قاعده «اتفاقی لا یکون دائمی ولا اکثری.» پدیده اتفاقی نمی‌تواند دائمی باشد و نمی‌تواند تعمیم بگیرد. اتفاق دائمی و دائمی با مثال هم اکثری شد و دائمی شد، دیگر نمی‌تواند اتفاق. یک بار، دو بار، صد بار، دیگر همیشه، دیگر اکثر. حضرت امام در پاریس که ساعت تنظیم می‌کرد، بله. یعنی این را جزو مستقلات نقلیه. بله بله. جزو مستقلات عقلیه. در نگاه ارسطو از این برای چی استفاده می‌کند؟ از قاعده عقلی ثابت کردن رابطه علت و معلول، کردن رابطه علت و معلول.
بر اساس این قاعده، رویداد و پدیده ناگهانی نه همیشگی است و نه بیشتر. به عبارت روشن‌تر، اگر پیوند دو چیز بر اساس علیت نباشد، بسیار و همیشگی نیست. یعنی باید این علتمان باشد تا همیشه با هم باشند. اگر علتش نباشد، پس اتفاقی. دائمی اکثری. دائمی و اکثری را ما چه می‌گیریم؟ علت. این دو تا را علت می‌گیریم. علت است که دائمی و اکثری است. یعنی اتفاقی چه نیست؟ علت نیست. اتفاقی نبود. پس لا اتفاقی. بفرمایید. علت است. وقتی همیشه یا اکثر، این واژه‌ی اکثرش خیلی مهم است. همیشه یا اکثر بین این و آن ارتباط تلازم است. پس دیگر اتفاقی نیست. وقتی اتفاقی نباشد، چیست؟ علت. یادگاری بماند. الان ساده است، رد می‌شویم. چند سال یادم می‌آید دائمی بودن بی‌بحث نداشته باشند، نمی‌توانند زیاد کنار هم رخ دهند. پس اگر دو چیز با هم زیاد پدید، از رابطه علت و معلولی برخوردارند. همین که زیاد می‌آید، یعنی علت و معلول است.
زیاد پیش آمده که من دیدم تا سرم درد گرفته، فهمیدم فشارم پایین است. دو بار، سه بار، ده بار، صد بار، همیشه. یعنی همیشه اتفاقی بوده؟ کسی می‌شود علت. یعنی کشف علت می‌کنم از سردرد. ولی یک بار دیدم برای فشار پایین بود، آلودگی هوا بود. یا به خاطر خستگی بود. اتفاقی هم ده بار به خاطر مثلاً سروصدا. پس این کشف علت نتوانستم بکنم. الان می‌مانم بین خود علل چی؟ حالا من بین سه تا علت. یعنی اتفاقی در هزار مورد سردرد من، یا این بوده، یا این بوده، یا این بوده در بین این سه تا.
این بحث‌هایی است که شهید صدر به اسم «بنابراین از کنار هم قرار گرفتن استقرای ناقص و قاعده عقلی». این قاعده عقلی با استقرای ناقص که می‌آید، قیاس منطقی شکل می‌گیرد که از صغرا و کبری ترکیب شده است. صغرا، صغرا چیست اینجا؟ شواهد، همان مستقرّیات ماست. کبری چیست؟ فایده عقلی در منطق ارسطویی. ما استقرا را از چه نمی‌توانیم جدا کنیم؟ لذا در منطق ارسطو همان‌هایی که قبلاً خواندیم. استقرای ناقص اگر می‌خواهد منتج باشد، کبری می‌خواهد. با کبری است که به کبری می‌رسد. از خود جزئی به کلی ما نمی‌رسیم. جزئی با یک کلی دیگر که بیاید، کلی درست می‌شود ازش. همین که با یک کلی دیگر می‌آید، پای کلی می‌آید وسط، دیگر استقرا در قیاس می‌شود روشن است و این نتیجه را به بار می‌نشاند که یکی از دو پدیده نزدیک، پدیده نزدیک علت دیگری است. پس اگر استقرای ناقص به قاعده عقلی مجهز نشود، نمی‌تواند مفید علم باشد. بر خلاف تجربه که همیشه تجربه بشود.
این قاعده عقلی «الاتفاق لا یکون.» یعنی شما تمام این امور جزئی را، من از سردردم دیدم، همیشه من سردم به خاطر فشار پایین است. از این سردرد. حالا بعد از صفحه‌ی ۱۰۰ هزارم از سردرد بعدی کشف فشار پایین می‌کنم به واسطه چی؟ دائمی. شواهدات ما شواهد. دیدم این سردرد من به خاطر استقرا استقرا. خلاصه کلام منطق ارسطو نتیجه، نتیجه‌گیری کلی از استقرای ناقص را به این شرط می‌پذیرد که استقرای ناقص تنها گردآوری موارد نباشد. بلکه تجربه پادرمیانی کند. یعنی مثال‌های استقرایی با یک قاعده عقلی پیشین همراه گردد.
من در سابق یک سابقه‌ی ذهنی دارم. یک قاعده کلی دارم. شواهد خالی و یک برهان قیاسی کامل مبتنی بر علیت تشکیل بشود. در این صورت است که می‌تواند حکم به دست آمده را به همه گسترش داد. منطق ارسطو این عمل را تجربه می‌نامد. پس مجموعه‌ی این کار متن من بخوانم سه خط است. اینجا ارتباط استقرا و تجربه را اینطوری می‌گوید: «یک مشاهده مکرر، دو قیاس خفی با این جمله که وقوع مکرر به یک شکل اتفاقی نخواهد بود.» برق مستند به سببی گرچه ماهیت سبب را نشناسیم، نشناسیم ارتباط وجود دارد. یعنی رابطه علی هست. و فرق بین تجربه و استقرا این است که تجربه، تجربه مقارن این قیاس است. ولی استقرا مقارن آن نیست. استقرا به‌تنهایی مقارن نیست. ولی تجربه وقتی که آن استقرای ما که مشاهده تجربه از نوع استقرای ناقص معلل است. حالا در بسته روانشناسی این‌ها هم که اینجا کاربرد کاربرد روانشناسی تجربی، روانشناسی تجریدی. یعنی مثال‌های استقرایی. خوب این عمل تجربه ناقص را به معنای جمع‌آوری مواد می‌داند و بر این عقیده است که مقدار استقرا صلاحیت آن را ندارد که گسترش حکم را ثابت کند. خود استقرا که کافی یک می‌خواهد. استقرا پیوند دلیل استقرایی و نگرش معرفت‌شناسی.
ارسطو می‌گوید: «ممکن است توهم شود که هر کجا استدلالی که صغرا و کبری داشته باشد به آن قیاس گفته.» نوشتین دیروز. می‌گوید: «در صورتی که از توضیحات بالا دانسته شد که چنین نیست. بلکه با وجود صغرا کبری استدلال می‌تواند قیاس، استقرا یا تمثیل صورت باشد.» همیشه داریم. با این صورت ما می‌توانیم قیاس داشته باشیم به شرط استقرا داشته باشیم به شرطی که از جزئی به کلی برساند. می‌توانیم حتی تمثیل داشته باشیم اگر از جزئی به جزئی برسد. صورت همان برداشت ارسطو از استقرا با نگرش معرفتی او پیوسته است.
ببینید این جاها باز یک بحث عمیق‌تری پشت این مباحث منطقی باز پیش می‌آید. بحث معرفت‌شناسی. در قرآن بحث‌های خیلی خوبی هم هست، بحث معرفت‌شناسی. حالا واردش خیلی نمی‌خواهیم بشویم. چون نگرش ارسطو در نگرش و فرضیه‌ی ادراک این است که عقل پیش از تجربه و استقرا دارای دریافت‌های مستقلی است. پس نگاه معرفت‌شناسانه‌ی ارسطو چیست؟ قضیه تأثیر می‌گذارد ها. عمقی در وجود خودمان هست، دارد به ما استدلال را روش این جوری نیست که انسان یک موجودی است خالی، کاملاً خالی، بسیط. و باید از بیرون چیزی بیاید و او سابقه نسبت به هیچ چیزی ندارد. نه، انسان نسبت به چیزهایی سابقه‌ای دارد در مورد نگرش و فرضیه‌ی ادراک، قبل تجربه و استقرا دریافت‌های مستقلی دارد. خودش دارد یا دریافت می‌کند؟ ولی دریافتش وابسته به تجربه نیست ها. دریافت‌های بدیهی. مثلاً ممکن است بدون تجربه، بدون استقرا، صرف تصور دو طرفش برایش این را می‌آورد در نگاه ارسطو، منطق ارسطویی. و بر همین اساس عقل توانایی تفسیر دلیل استقرایی را دارد. پس این دلیل استقرایی در نظر، دلیل استقرایی در نظر ارسطو چی بود؟ حضرت ارسطو طالیس در نگاه او چی بود؟ شواهد عقلی.
خوب این قاعده عقلی را شما می‌گویی این احتیاج به شواهد ندارد. این از پیش هست. یعنی بدون دریافت از بیرون این قاعده عقلی هست. بله، قاعده عقلی هست. بدون درد. چه جوری اثبات می‌کند که: «بر همین اساس عقل توانایی تفسیر دلیل دارد و به کمک همان قضایای عقلی پیشین احکام استقرایی را گسترش می‌دهد.» دلیل استقرایی در منطق ارسطویی رنگ دلیل عقلی به خود می‌گیرد. و این دیدگاه مخالف تحلیل کسانی است که هیچ معرفت پیش از تجربه را قبول. تا تجربه نباشد، با معرفت نداریم. یعنی معرفت‌شناسیشان به این است. معرفت با چی حاصل می‌شود؟ با تجربه.
در نظر ارسطو معرفت وابسته به تجربه نیست. معرفت با دریافت‌های مستقل عقلی هم شکل. به نظر آنان خود قواعد عقلی نیز چیزی جز گسترش حکم استقرایی نیستند. و به همین دلیل نمی‌توانند در مقدم منطقی استقرا به کار گرفته بشوند. پس مخالفین ارسطو چه می‌گویند؟ خود همین قاعده عقلی که در ذهن شماست. شما این را از استقرا مگر می‌شود آدم بدون جزئیات چیزی قاعده عقلی داشته باشد؟ شهید صدر هرچند وجود قواعد عقلی پیشین را می‌پذیرد. قواعد عقلی پیشین را قبول داری و از این نظر تأییدکننده روش منطقی استقرایی ارسطوست در اینجا با ارسطو مساوی است. ولی این سخن را که اتفاق و تصادف در طبیعت نه همیشگی است و نه بیشترین یک قاعده عقلی پیشین نمی‌دانم. قاعده اتفاقی لا یکون مستقل عقلی نمی‌داند. قاعده اتفاق وارد. اتفاق را قبول ندارد. قبول نداری یعنی چی؟ یعنی جزو آن معقولات پیشین نمی‌داند. جزو مستقلات عقلیه نمی‌داند. عادت انسان بر این است که این جوری می‌شود. عادتاً این جوری است که وقتی خیلی زیاد بشود، دیگر می‌گوید این کشف علت. بلکه آن را از نتیجه‌های دلیل استقرایی می‌داند. پس قاعده اتفاق نتایج از نتایج دلیل استقرایی. مثل این. آن‌ها گفتند کلاً نداریم. حتی این ششصد می‌گویند که داریم ولی این نه.
و بر این نظر است چنین عبارتی نمی‌تواند اساس منطق استقرایی را به سامان برساند. لذا می‌فرماید که منطق ارسطویی اینجا فرمانده نسبت به رقص استقرا فشل است. ارسطو برای این قضیه فقط اتفاق به معنای تصادف است. اتفاق به معنای چیست؟ تصادف. تصادف ضد چیست؟ لزوم. وقتی یک چیزی با یک چیزی تصادفی با هم باشند، یعنی ملازم هم نیستند. چیزی لازم است چیز دیگر باشد. یعنی اتفاقی و تصادفی با اوست. یعنی این جوری نیست که این آتش الان تصادفاً دارد می‌سوزاند. سوزاندن لازم است آتش. رابطه لزومی است. اتفاقی و تصادفی نیست. معنایش این است که چیز تصادفی نه لزوم منطقی دارد نه لزوم واقعی. لزوم دو نوع. لزوم منطقی و لزوم واقعی.
لزوم منطقی چیست؟ لزوم واقعی. لزوم منطقی، گونه‌ای پیوند میان دو قضیه، دو دسته از قضایاست که فرض جدایی آن دو به ناسازگاری، ناسازگاری می‌انجامد. مثل لزوم سه ضلع برای مثلث. یعنی دو تا قضیه یا دو دسته از قضایا یک جوری با هم پیوند دارند که از هم جدا. چی می‌شود؟ شما یک سه ضلعی داری، یک مثلث داری. سه ضلع را با مثلث اگر بخواهی بین این دو تا تنافی بندازی، جدایی بندازی. نه سه ضلعی هست نه مثلثی. چو سه ضلع یعنی همان مثلث. مثلث یعنی همان. چه جوری می‌شود سه ضلعی فرض کرد که مثلث نباشد؟ چه جوری می‌شود مثلثی فرض کرد که سه ضلع نباشد؟ هیچ راه دیگری. یعنی این قضیه با آن قضیه فاصله بیفتد. نه این هست و نه این می‌شود لزوم منطقی.
لزوم واقعی نسبت علت و معلولی است. یعنی این علت آن است. آتش حرارت علت سوزاندن است. بله، می‌شود حرارت و لزوماً. منطقی نیست. حرارت را تصور می‌کنم جدا. آتش را تصور می‌کنم جدا. آتش را تصور می‌کنم بدون حرارت. حرارت را تصور می‌کنم بدون آتش. ولی این علت برای آن است. در واقع لازم است. همه نمی‌شود در واقع این‌ها از هم جدا بشوند. پس فرق لزوم منطقی، لزوم واقعی. این رابطه علت و معلول. علت سر کلاس منطق استاد به من گفت: «معلول به چی نیاز دارد؟» گفتم: «ویلچر.» استاد الان شش ماه من را از درس انداخته است. مثل وابستگی آتش و حرارت. خوب بحث تصادف می‌شود. حالا تصادف چیست؟ فسنجی را داشته باشیم. لزوم را ترجمه تصادف دو نوع که فردا ان‌شاءالله. تصادف و لزوم ضد همند. لزوم دو نوع. منطقی و واقعی. تصادف هم قبلاً گفتیم. اتفاقی هم دلیل قاعده اتفاق را می‌گوییم هم نقدش را می‌گوییم. بحث خیلی خوبی فردا وارد بحث می‌شویم. لزوم، لا تصادف است. تصادف، لا لزوم است.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00