‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. در ادامه بحث «دلیل استقرایی»، حالا اینجا بحثهای خیلی خوبی است. یک کتاب من دیروز دیدم و گرفتم. این هم انشاءالله یک مقدارش را مطالعه کردم. کتاب خوبی است در حد خودش که حالا میتواند در جمعبندی مطالب و آشنایی با مباحث استفاده شود. بحث «اصل علیت» مباحث خوبی دارد. انشاءالله اگر نکتهای هم بود به من بگویید. از این استفاده میکنیم.
راجع به بحث علیت در واقع تمرکز داشتیم که ما چطور میتوانیم «قاعده اتفاق» را بفهمیم؟ علیت یعنی صرف اینکه اتفاق نمیتواند دائمی باشد، دلیل باشد برای اینکه پس علت اتفاق حاکی از علت، یعنی تعلیل فهمیده شود و تعلیل هم تعمیم ازش فهمیده میشود، از عدم اتفاق، از اینکه اتفاقی نیست. در مورد اتفاق صحبت شد. گفتیم که معنی تصادف، اتفاق، نقطه ضد تصادف چی بود؟
تصادف مطلق آن است که پدیدهای بدون وجود علتی موجود باشد؛ یعنی موجودی باشد ولی موجد نداشته باشد، موجود بیموجد، خودبهخودی. بیگبنگ هم همین است، فکر کنم. تصادف مطلق، هیچی به هیچی بند نیست، همهچیز به هم... تصادف مطلق.
تصادف نسبی: دو پدیده همزمان باشند، همزمانی دو پدیده بدون بایستگی میخواهد منطقی باشد یا واقعی. هیچ لزومی ندارد که این علت، لزوم بینش نیست، نه لزوم واقعی و نه لزوم منطقی.
تصادف نسبی. الان خیلی... تصادف مطلق از نظر فلسفی محال است، چون با قانون علت و معلول ناسازگاری دارد، ولی تصادف نسبی محال نیست. پس از لحاظ فلسفی نه، غیرمحال، یعنی منطقی. فلسفه یعنی از جهت هستیشناسانه. چاه هستی را وقتی بررسی میکنی هم میتوانیم بررسی کنیم در عالم وجود که اصلاً نمیتوانیم بررسی کنیم. تو ذهنم محال است. تو عالم تصورات ذهنی، تصورش که محال نیست. توی فرضات، فرض محال هم محال نیست. فرض، ولی در عالم واقع از لحاظ فلسفی، موجود را در نظر میگیرید. موجود نمیتواند بدون موجد باشد. به شدت کارش... لازم شود یک سری تحقیقات فیزیکی اینها را بیاورم به شما نشان دهم که دارند از چه راههایی برای نظریه بیگبنگ استفاده میکنند با فیزیک جدید، صرفاً نگاه... ببین اشکالی ندارد، یعنی آن لحظهای که خدا «کُن فَیَکون» آغاز کرد، اینکه بخواهیم بگوییم این ذات خودش، خودش را به وجود آورد، خدا لحظهای اراده کرد، عالم پدید آمد. آن لحظه را بگوییم بیگبنگ. الان هم فکر نمیکنم که کسی باشد که... من که سوفسطایی باشد. تصادف مطلق، ولی بعید میدانم مثلاً کسی باشد که قائل به تصادف مطلق باشد، یعنی بین هیچچیزی تو این عالم ملازمه نیست. نمیدانم واقعاً داریم کسی که قائل به این باشد؟ کُل را نمیآیند بگویند. میگویند یکچیزی داریم که نمیگویند که اینها نیست، هیچی به هیچی میشود. آنها میآیند یکچیز، دو تا چیز را یکهو مثلاً: این تو عالمِ ذهن شماست، تو واقعی نیست. اصل وجود را هم میگویند: تو نیستی، هستی! نیستی! من هستم. من فکر میکنم، چون هستم، پس هستم. فلسفی محاله. محال نیست. بررسی نکردم. بحث بیگبنگ است که عالم یک انفجار بزرگی، انفجار بزرگ، یک انفجاری رخ داد، عالم پدید آمد. شاید واقعیت آن لحظه اولیه خلق عالم. بالاخره حالا اینها یک عدهشان هستند میگویند خودش آمد. دکتر... بحث ... خودش گفت.
براساس آنچه گفته شد، اختلاف اصلی صدر با ارسطو در این است که در بینش ارسطو، «قاعده اتفاق» یک شناخت عقلیِ پیشین است، ولی از نظر شهید صدر یک شناخت عقلیِ پیشین نیست. بلکه اگر این سخن را بهعنوان قانون بپذیریم، دست بالا میتواند نتیجه استقرا در طبیعت باشد، یعنی ارسطو میگوید: قبل از هرگونه استقرایی، ما قاعده اتفاق را داریم. خودش محصول استقرا است. نمیشود از آن بهعنوان اساس استدلال استفاده کرد، چون دَور میشود دیگر. چون خودت میخواهی استقرا را باچیزی اثبات بکنی که از استقرا به دست آوردهای. همین بدیهیات عقلی است. کدامیک از این بدیهیات است؟ محسوسات، وجدانیات، عملیات، فطریات.
بدیهیات که وابستگی به بیرون ندارند برای فهمش، بدون بیرونم تصورش... تصنیفش را میآورد. از بیرون حس شود، بدون تصورش کند. وقتی کسی شوری را حس نکرده، شوری را تصور... غیر او. حالا نه، خیلی فطریات و عملیات و اینها... لازم ندارم اینجا. هم همینطور.
بله، خدمتتان عرض کنم که در نظر ارسطو جزو بدیهیات است. در نظر شهید صدر چیست؟ دلیل اینها چیست؟ برای این دلیل قاعده... حقیقت این است که منطق ارسطو هیچ دلیلی برای ثابت کردن قاعده یادشده اقامه نکرده. چنین شناختی، یک معرفت پیشین است. معرفت پیشین یعنی همانهایی که از مستقرات عقلیه است، از ضروریات بدیهی و نیاز به استدلال ندارد. ولی شهید صدر این گفتار ارسطو را درست نمیداند. پیشین نیست، چون عقل... چون چرا؟ پس صدر میگوید که این جزو بدیهیات نیست، جزو ضروریات نیست. چرا؟ چون عقل تکرار تصادف را مثل اجتماع دو ضد محال نمیداند. برای امتناع تکرار تصادف، تکرار تصادف. عقل میگوید: تکرار تصادف محال است. تکرار... تکرارِ تصادف محال است. همانجوری که میگوید: اصل عدم تناقض را میگوید محال است. عقل میگوید محال است، همان را میگوید برای تکرار تصادف که واقعا نمیشود تصادف هی تصادف بشود. تصادف، تصادف. یک بار تصادف، دو بار تصادف، سه بار تصادف، صد بار یکچیزی تصادفی باشد؟
آقا برای بعضیها خیلی سال پیش بود، نوجوان بودیم، درس ایشان که میرفتیم شانزده سالم تقریباً... درس ایشان یک چند سالی بعد شادابتر و بیشتر و اینها داستان خاطرات اینها. تو درس ما: «روسیه رفته بودیم، شوروی که رفته بودیم برای دیدار با قیصر شوروی (کِی نام امام بردم؟ گورباچف) که بیدار کردیم. سیلی آمده بود توی منطقهای از شوروی، نصف کره زمین شوروی. گفتند روزنامهها زده بود که بعد از یازده روز از زیر سیل و آوار و اینها، یک نفر زنده گیر آوردهاند.» معاونِ... کِیک... اینها را نشان دادم. گفتم که: «شما نظرتان در مورد این چیست؟ که این را یازده روز آن زیر زنده نگه داشتهاند. کمونیست بودند.» گفتش که: «نه، ببین باران بوده. این باران آمده یکجایی برای این مثلاً یک ستون انداخته، بعد این ستون حائل شده، نگذاشته دیوار روی این خراب بشود. بعد از یکجای دیگر هم باران برای گندم آورده. بعد این آب گندمها را برده تو دهن این.» همهاش تصادفی. همهاش تصادفی یعنی پانصد تا چیز تصادفی پیش آمده تا این زنده مانده. این آقا، وقتی همه اینها تصادفی بوده، کلاً همهچیز کنار هم. هیچی به هیچی، خیلی... هیچکس دخالتی نداشته. یعنی هیچ موجودی از "ماوراء".
لحظهای که شما احساس میکنی مثلاً کشتی غرق دارد میشود، دلت به کجا میرود؟ آن خداست که تو روایت دارد. بعضیها همین را هم بگی، همین را هم: «دلم جای خاصی نمیرود.» خیلی کفر شدید است در بعضی ها که یک لحظه هم فطرت بروز ندارد. یک روزنهای باز نمیشود ازش. همهچیز اتفاقی. خب، وقتی یک کسانی هستند که راحت اینقدر انکار میکنند بدیهیات را، خود این، خود این بدیهیِ عقلی است. خود این از وجدانیات است. یعنی ما وجدان میکنیم. آنجوری که اجتماع نقیضین برایمان بدیهی است، آنجور تکرار تصادف بدیهی نیست. همین وجدان ما حاکی از این است که این جزو بدیهیات نیست. اگر منظورمان محال بودن در تکرار خارجی است، نه عقلی، در این صورت این قاعده گرفته شده از عادت و تجربه خواهد بود و جزو مبادی عقلیِ پیشین و فوق اینها نیست. تو خارج هرچی بررسی کردیم دیدیم که تکرار نمیشد، دائمی باشد. از لحاظ عقلی نمیگویم که به من... تصور کردم این را، تصور کردم آن را. بهمحضِ تصور، تصور کردم تصادف را. تصور کردم کثرت را. کثرت تصادف. گفتم: تصادف زیاد. نه، نه، زیاد باشد. تصادفی باشد، ما اگر هم تصدیق بکنیم این را. آقا روشن است دیگر. بعد باز: بیشتر توضیح بدیهیات صرف تصورش، تصدیق اینکه روشن است. الان این تکرار تصادف که نمیشود یکچیزی تصادفی باشد و زیاد هم باشد، همیشگی باشد. چون دیدیم. یعنی مُحالش، محال عقلی نیست، محال خارجی است. محال خارجی چیست؟ دیدیم، وقتی دیدیم یعنی جزو چیاست؟ مجربات. تجربه. محسوسات. وقتی از محسوسات و تجربیات شد، دیگر از مبادی پیشین عقلی نمیشود. مبادی پیشین عقلی که میگوییم یعنی قبل از اینکه من از حسم، چیزی بهم منتقل بشود، خودم تصور، تصدیقش برایم آمد، تصور کردم، تصدیق کردم. اسم مبادیِ عقلیه پیشین نمیشود. ضروری پیشین عقلی یعنی صرف تصورش.
خلاصه شهید صدر، نقدش به ارسطو چیست؟ میفرماید: اینجور نیستش که صرف تصور این، تصدیق میآورد. همین که نشد، یعنی بدیهی نیست. وقتی بدیهی نشد، شما نمیتوانی پایت را اینجا سفت کنی. «پای استدلالیان پای چوبین سخت بیتمکین.» بابت اینجاست که مولوی به «چوب» مَثَل زده، مثل این آدمهایی که روی چوب راه میروند، چوب دیگر در ورزش شکستن، در ورزش سر خوردن، سوختن. سخت بیتمکین بود. حالا منطق ارسطو بنیانش روی همچین مباحثی است. لذا بعضیها همه را آورده، منجر به یک بدیهی کرده. همه سلسله نظریات را تهش را یک بدیهی گذاشته که آن بدیهی خودش بدیهی نبوده است. این مشکل حالا به این شکل پایهای که خودش در نظر گرفته، پایه نبوده، زیرش یک پایهای بوده. در نظر شهید صدر رد نمیکند، بعد میآید میرود پایین، مستحکمتر، مجردتری پیدا میکند، میگذارد. جایگاه نظرش نسبت به این قاعده چیست؟ اتفاق. دلیل این قاعده چی بود؟ در نظر ارسطو. دلیل قاعده را نقد میکنم تا حالا. دلیل قاعده بود. قاعده در نظر ارسطو و دلیلش. این دلیلی که شما برای قاعده آوردید، دلیل نمیشود. خود قاعده هم مشکلاتی دارد.
روشن شد: «قانون ارسطویی اتفاقی، تصادفی، بیش از حد تجربههایی را که در میان استقرا صورت میگیرند امکانپذیر نمیداند.» یعنی نمیشود یک امر تجربی دیگر، بیش از حد تصادفی باشد. یکبار تجربه کردیم، این با آن علت ملازمه داشت. دوبار، سه بار، صدبار، هزار بار همهاش اتفاقی. اینها اتفاقاً هر سری آتش میگیرم زیر کاغذ میسوز. اتفاقی. خیلی اتفاقی. اتفاقی مثلاً منا اینجوری شد و بعد اتفاقی هم به یمن حمله کردن و اتفاقی گردن شیخ نَمر هم زدند و اتفاقی نفت هم همینجور است، قیمتش میآید پایین و بعد اتفاقی یک دفعه سفارتشان را هم سریع جمع کردند و در رفتند و همه رفقایشان را هم از ایران بیرون کردند و بعد همه خیلی اتفاقی ما با دولت عربستان هیچ مشکلی نداریم. تیتر: خیلی اتفاقی. خیلی اتفاقی ما امروز دیدیم که مثلاً بیت رهبری را با موشک زدند. خیلی اتفاقی چی شد؟ ولی ما ملت دوست، برادر، هیچ مشکلی با رفاقتی، دیپلماسی. اتفاقی دیگر. اتفاقی با اوباما دست دادند و اتفاقی، همهاش اتفاق، اتفاق. یک بار، دوبار، صدبار. دیگر چند بار اتفاقی؟
ارسطو میگوید: اگر میان دو پدیده مثلاً «الف» و «ب»، بین این دوتا اگر پیوند علت و معلولی نباشد، ما و ما یکی از دو پدیده یادشده، مثلاً «الف» را ده بار ایجاد کردیم. «الف» را ده بار ایجاد کنیم. در میان این مقدار تکرار، یعنی ده باری که داریم انجام میدهیم، بار اول «الف» را ایجاد کردیم، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، همین ده تایی که داریم ایجاد میکنیم، تکرار دستکم برای یک بار هم که شده بین آن «الف» و «ب» رخنه به وجود خواهد آمد و این یک بار مشخص ممکن است در تجربه نخست باشد یا آخر. یعنی میتواند یکی از اینها بالاخره ملازمه نداشته باشد. ما میگوییم ده بار ملازمه بود، میشود یکیش ملازمه نبوده. اشتباه فهمیده شده است. لااقل یکیش دیگر. بنابراین دانش ما در این مورد اجمالی است. اجمالی و بر نفی دلالت دارد نه اثبات. یکی از دو امرِ تمانع یا اشتباه.
اشتباه، به این ترتیب اگر ما بدانیم در یک تجربه از ده تجربه، دو پدیده نمیتوانند همزمان باشند، یعنی همزمان دفعه اول که «الف» را آوردیم، «ب» هم دفعه دوم، سوم آمد. یکی از این ده تا ممکن است چی باشد؟ نمیدانیم که کدامش. حالا از این ده تا یکیش اتفاقی بین ده تا گم است. علم اجمالی که شده اعدامیه. گردن همه را میزنی. نُهدهم، نُهدهم هست که حالا اینجا گوگل اجباری بر اساس نفی نبود. آن قضیه ده تا بگوییم که نُهدهم احتمالی دارد که تصادفی... تصادفی نباشد. ما آن را به همه سرایت، ثابت نباشد. ظرف نجس داریم بین ده تا. زن نفی علت. پس میشود یکدهم احتمال دارد که علی نباشد. اگر ما بدانیم در یک تجربه ده تا از ده تجربه دو پدیده نمیتوانم همزمان باشند. منشأ علم اجمالی تم است. بدونیم تو یک تجربه ده تا از این ده تا که بردیم یکیش نمیتواند همزمان باشد، مثلاً کاغذ و آتش. حدسیات. گشت حسیات. معمولاً خیلی سخت است اینجوری علیتش را رد میکنیم. لحظه ذهنی باید دنبالش رفت بیشتر. مثلاً باران و سوختن کف پا و بالا بودن چربی خون، قوی. باران و ابر. باران که آمد، آمدیم دیدیم که ابر بالا سر. دفعه دوم دیدیم، دفعه سوم دیدیم، دفعه چهارم، پنجم، ششم تا ده. تو این ده بار هر وقت که «الف» آمد، دیدیم «ب» هم آمد. پس باران که آمد، دیدیم ابر هم هست. میدانید یکیش اتفاقی بوده، مثلاً ابر بوده نه باران بوده. اتفاقی ابرم بوده. اینجوری مشکلش این است که نمیشود بگوییم میدانیم. احتمال ابر بوده، باران هم بوده، ولی این باران از ابر نبوده. مثلاً یکی شلنگ آب را باز کرده بوده، ما فکر کردیم این باران است. ما فکر کردیم. یعنی رابطه بین باران و ابر را یکجوری منتفیاش کنیم. یک بار بارش باران نبوده. شخصی آب پاشیده. بارانم بوده، ولی این باران از ابر نبوده، از آب آخر بوده. یکیش بوده. الان از این ده تا آدمای خوب میروند به بهشت. درست؟ یک نفر نره به بهشت. یک نفر از مؤمنین نره به بهشت، کل جامعه مؤمنین شک میکند. اول خودش شک میکند. بعد خود این را هم باز همین... این فکر کنم گسترده است اینجا. دایرهاش کمتر است. ده تا را مثلاً پیداست. خیلی نباید مصداقش بارز باشد. آره دیگر. و پس ما هیچ کدام نمیتوانیم بگوییم داشته. یقین داری که باران از ابر نبود؟ باران دارد از ابر... خوب این ده تا علم تفصیلی، علم اجمالی که داریم، علم اجمالی هم که داشته باشیم، منشأ علم اجمالی یا تمانع یا اشتباه است. جمع بشوند. علم اجمالی. من یکچیزی بین چند تا چیز دیگر مشتبه میشود. یعنی یکدانه گوسفند مُوتَعه مثلاً. اداره موانع از بین بردن مواد، از بین برنده علم، مواد ایجادکننده. منشأ این علم اجمالی یکی از دو امرِ توانا یا اشتباه است. منشأ یا تمانع داریم، یا اشتباه.
اشتباه که روشن است. یک گوسفند بود نجاست خورده بود. پنج تا گوسفند دیگر بودند همه همرنگ بودند، این رفت قاطی آنها گم شد. پنج علم اجمالی داریم که یکی از این گوسفندها چیست؟ نجاست خورده. علم اجمالیمان برای چیست؟ به خاطر اشتباه. تمانع. اگر ما بدانیم در یک تجربه از ده تجربه، دو پدیده نمیتوانند همزمان باشند. زن بارون باشه، همهاش آفتاب باشه و فرض... آها. در یک تجربه از ده تجربه، دو پدیده نمیتوانند همزمان باشند. اینجا توانا نه به علت نباشد. نه آفتاب، نه آنجا دو پدیده میتوانند همزمان باشند و علت نباشند. الان تو این ده تا تجربه یکی از این ده تا تجربه، این دوتا پدیده نمیتوانند همزمان باشند. یعنی ما منع داریم برای اینکه بگوییم توی هر ده تایش اینها همزمان بودند. نه، تو یکی از این ده تا همزمان نبودند. این میشود تمانع. یعنی تمانع ایجاد میشود بین این و آن، و این تمانع باعث میشود که علم اجباری بر ما بیاید. خیالم راحت است. پدیده منظور یکیتان دیگر. تو هر ده تا همزمان بودن دیگر. هم یعنی تمانع دارد که تو هر ده تا... هر ده تا همزمان بوده باشد. یا همزمانی که بود؟ باران همزمان متصل به ابر بوده، مثلاً. حالا اینجا تمانع شکل میگیرد. تمانع که آمده، علم اجمالی میشود.
خلاصه مبنای ارسطو را علم اجمالی. علم اجمالی منجز است. «تنجیز» میآورد. تکلیف میآورد. تکلیف میآید دیگر. تکلیف میآورد. من اگر بدانم که یکجایی از لباسم نجس است، نمیدانم کجایش. لباس من نجس است. قاعده الاتفاقیه، علم اجمالی داریم. تکتکش بگوییم این علت است، این علت است، این علت است. تو این ده مورد، مورد اول ما کشف علت کردیم. مورد دوم کشف علت کردیم. مورد سوم کشف علت کردیم. از مجموعه همهاش کشف علت کردیم. از مجموعه همه... الان روشن نشد؟ حالا جلوتر که برویم، بیشتر روشن میشود.
واژه اجمالی موردنظر منطق ارسطو، رویداد مشخص واقعی را که بهطور مبهمان اشاره کنیم دربر ندارد. یعنی چیز واقعی نیست. ابهامش مال خودش است. فکر نکنی بیانش مبهم است. اصل چیزش را آدم نمیتواند فرضش بکند. یعنی چه؟ چه؟
شهید صدر در پی این سخنان، چندین اشکال مهم بر قانون اتفاقی وارد میکند. در پارهای از این اشکالات نشان میدهد علم اجمالی به دلیل نبود تمانع و اشتباه وجود ندارد و در پارهای روشن میکند که علم اجمالی بر اساس یکی از دو عامل وجود ندارد.
۱. وقتی میان دو پدیده پیوند علت و معلولی نباشد، اگر یکی از آن دو پدیده ده بار تکرار بشود (علت معلولی بینش نیست)، یکی از آن دو پدیده ده بار بیاید. بر حسب قاعده الاتفاقی باید دستکم یکبار همزمان نباشد. اتفاقی طبق همین قاعده. اینجوری که ارسطو گفت، ولی یک بار همزمان نباشد. علم اجمالی به نفی دستکم یک بار تصادف، مبتنی بر هیچ تضاد و توانایی نیست. یعنی ما علم اجمالی بخواهیم پیدا بکنیم، حالا مثال شده. بهعنوان مثال، اگر ما بخواهیم عمل کردن شربتی را، کارگر افتادن شربت را در پدید آوردن سردرد آزمایش کنیم. میخواهیم شربت سردرد را برطرف میکند یا نه؟ شربت را به شماری مینوشانیم و میبینیم که همه آنها بعد از نوشیدن شربت، گرفتار سردرد میشوند. در اینجا دو نزدیکی وجود دارد: نزدیکی موضوعی و نزدیکی ذاتی. مطالب حل بشود، همین است. چون بعضی واژههایش ناشناس است.
ببینید ما اینجا یک «الف» داریم، یک «ب». هدفمان چیست؟ داروی به ده نفر این را دادیم. نزدیکی وجود دارد دیگر. دارو خوردند، سردرد گرفتند. نزدیکی چیست؟ دو نوع: یا موضوعی یا ذاتی. نزدیکی موضوعی چیست؟ همزمانی شربت خوردن با چی؟ شربت خوردن ؟. ذاتی چیست؟ پیوند واقعی، واقعی و علی. شربت سردرد. ما دو تا نزدیکی اینجا داریم. یکی اینکه موضوعی بود، یعنی همزمان شدن وقتی شربت خوردیم و سردرد همزمان شدند. نزدیکی موضوعی. موضوعات به هم نزدیک. یکی ذاتی. یعنی خودشان هم با هم پیوند دارند. سردرد یک پیوندی با هم دارند که این را خوردی، آن آمد. نسبتی با هم دارند. پیوند ذاتی دارد. در اینجا این دو نزدیکی میتواند نتیجه طبیعی پیوند، پیوند علت و معلولی باشد. یعنی طبیعتاً چون بین این دوتا نسبتی علت است، شربت برای سردرد، از این جهت بگوییم اینها با همدیگر نزدیک. این میتواند جور باشد دیگر. میتواند حاکی از علیت باشد. درست است؟ آقا، این نزدیکی، این دوتا نزدیکی، این دوتا میتواند حاکی از علیت باشد. میتواند نباشد. ولی اگر این پیوند وجود نداشته باشد، در دو نزدیکی به حکم تصادف نسبی خواهند بود. نزدیکی به حکم تصادف نسبی خواهند بود و هیچ ناسازگاری میان تصادفهای نسبی وجود ندارد. علیت نباشد. یعنی چی؟ باید بگیریم تصادف نسبی. تصادف نسبی با همدیگر چی ندارد؟ پیوند ندارد. پس اصلاً نباید پیوندی باشد بین داروی خاص و سردرد. یا باید حاکی از علیت باشد، یا تصادف نسبی. تصادف نسبی اگر باشد، نباید بین این دوتا دیگر نسبتی باشد. همیشه وقتی نسبتی هست، یعنی تصادف نسبی نیست. وقتی نزدیکی موضوعی و ذاتی داریم، نمیتواند این دوتا، مال این دوتا حاکی از علیت باشد. پس چرا ما هر وقت اینها را میخوانیم، اینها همزمانی با هم دارند؟ هر وقتی ده تا، هر وقت که این ده تا خوردیم، دیدیم که همزمانی علت. ولی اگر این پیوند وجود نداشته باشد، چون از سویی ممکن است افرادی برای آزمایش گزیده شده که همه دارای شرایط سردرد باشند و از سوی دیگر راهی برای کشف تمانع وجود ندارد. من از کجا کشف بکنم تمانع را در این مسئله که بین اینها تمانعی مردد میشود بین این دوتا. اولاً ممکن است که اصلاً این آقایانی که آمدهاند، ده نفری که آوردیم، اینها خودشان زمینه سردرد داشتند. مشکل فیزیولوژیکی داشتند که دارو خوردنی شکلی شده حساسیت آلرژی. از آنور هم دلیلی بر تمانع نداریم که بگوییم یکی از این ده تا چیز نبوده بین علت و معلول، بین این دوتا. یعنی «الف» و «ب» تو یکی از این ده تا با هم تمانع داشتند. روشن نیست! خود کتاب...
در حال بارگذاری نظرات...