‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
مکتب ذاتی را گفتیم که تفاوتش با آن دو مکتب دیگر اشارهای شد. مکتب تجربی بنا بر حس میگذاشت، مکتب عقلی بنا بر معارف پیشین میگذاشت. مکتب عقلی "راه"؛ یعنی "رشد شناخت" را گفت راهش تولّد موضوعی است، مکتب ذاتی میگوید "تولّد ذاتی". تولّد موضوعی یعنی چه؟ یعنی هر وقت تلازمی بین یک قضیه -تولّد مجری- بین یک قضیه یا مجموعهای از قضایا با قضیه دیگر، یک قضیه با قضیه دیگر، یا یک مجموعه از قضایا با قضیهای دیگر، اینها تلازم داشته باشند، حکم قضیه لازم را به قضیه ملزوم سِریان میدهند. یعنی تلازم بین این قضیه با آن قضیه، یعنی تلازم بین اینکه مثلاً "معلم نمیآید" و "کلاس تعطیل است" تلازم دارد دیگر. بیایم حکم قضیه لازم را به حکم قضیه ملزوم سِریان دهیم: "این درست است، پس آن هم درست است." حکم این را، آن "استاد نیامد" و "تعطیل بودن کلاس". "استاد نیامد" درست است؟ بله. پس "کلاسم تعطیل است" درست. حکم لازم را بر حکم ملزوم سِریان میدهیم، متولد شده از این مجموعه. این دو تا سِریان. این به آن، یک چیزی متولد میشود. به این میگویند تولّد. سرچشمه این تولّد ملازمتی است که میان جنبه موضوعی، یعنی واقعِ شناخت مولّد (یعنی مقدمات) و شناخت متولد (یعنی نتیجه) وجود دارد. ملازمهای بین آن واقعیت و مقدمات و نتیجه. بنابراین، تولّد موضوعی معرفت یعنی زاده شدن معرفت بعدی از معارف قبلی، بدون دخالت جنبههای روانی مشخصِ عالِم. خود این مجموعه معارف، تولید دارد. یک گزارهای این، بدون اینکه کاری به جنبههای روانی داشته باشد. به نظر "کی" بود؟ در "عادت ذهنیه" جنبههای روانی است. ما میگوییم بدون جنبههای روانی، خود این گزارهها تولید دارد. یک لازم و ملزوماتی دارد گزارهها با همدیگر، تو همان بحث قیاس هم که میگوییم اینها با همدیگر نسبتهایی دارد دیگر، از تو دل اینها تولید میشود. تولّد موضوعی. "کلُّ انسانٍ حیوانٌ. کلُّ حیوانٍ ناطِقٌ". این دو تا گزاره؛ "کلُّ انسانٍ حیوانٌ"، "کلُّ حیوانٍ ناطِقٌ". این دو تا گزاره، لازم و ملزوم هم از تو دل اینها تولّدی شکل میگیرد. تولّد موضوعی. این نتیجه.
حالا تولد ذاتی چیست؟ تولد ذاتی این است که ملازم، برخلاف تولّد موضوعی که میان دو موضوع بود، اینجا در تولّد ذاتی میان دو معرفت وجود دارد. آنجا دو تا موضوع با همدیگر ملازمه داشتند، اینجا دو تا معرفت. و این تلازم، پیرو ملازمه میان دو جنبه موضوعی معرفت نیست. با موضوع دیگر اینجا کار در مکتب توضیحاتش بیشتر میآید، باز توضیح میدهند. اینها هرکدام در مکتب ذاتی، افزون شدن اندک اندک گمانهاست که با شرایط ویژهای به یقین بدل میگردد. گمانها هی تراکم پیدا میکند، تراکم احتمالات. این احتمالات، تراکم، تراکم از تو خودش هی میجوشد. این معرفت هی میجوشد، میجوشد، میجوشد، میجوشد به یک جایی میرسد که دیگر از تو دلش چه؟ معرفت جدید حاصل میشود. شهید صدر، استقلال تولّد ذاتی را پیش میبرد با اینکه دیگران قائل به تولّد موضوعی بودند، یعنی موضوعات با هم چِنج میشود، موضوعات با همدیگر ارِنج میشود، نتیجه تولید میشود موضوعات. ولی اینجا نه، خود معرفت که هی رشد فزاینده دارد و موضوع معرفت کاری نداریم. معرفت رو چی رفته؟ به موضوع کار نداریم که موضوع این معرفت با موضوع آن معرفت با همدیگر اِعاب میشود، خود این معرفت رشد فزاینده دارد. احتمالات هی میآید، میآید، معرفت را میبرد بالا. به یک جایی میرسد که از تو این معرفتی که رفته بالا، یک معرفت جدید حاصل میشود. این به یقین بدل میشود. یقین ذاتی. حالا خیلی ما آنجا مرتبط نیست، حالا توضیح بدهیم روشن میشود.
مکتب عقلی تولّد موضوعی را راه صحیح گسترش معرفت میداند و تولّد ذاتی را اشتباه ارسطو، یا منطق ارسطویی تولّد،... زیرا به نظر این مکتب وقتی میان دو قضیه وابستگی موضوعی نباشد، با یکدیگر هیچ پیوندی ندارند. میگویند بین دو تا قضیه باید وابستگی موضوعی باشد. موضوع این با موضوع آن، با هم وابسته، ملازمه، یک پیوندی برقرار بشود، پیوندشان مبارک بشود، بعد بچه دار بشوند! وقتی این گرگ و با خرس بچه دار بشوند! صغرا و کبری حامله شوند... یک صغرا کبری با هم ازدواج میکنند، حامله میشود، بعد آن نتیجه به دنیا میآید. خب حالا باید یک ملازمه بین دو تا باشد، یک ربطی باشد، سنخیتی باشد، تلازمی بین این دو تا باشد. جنسشان فرق میکند، ولی حد وسط، خلاصه مثال خیلی خوب نیست، ولی ابزار مصالحه است که باعث تولّد میشود. حد وسط اینجوری، جنس مرد و زن فرق میکند ولی یک جا بالاخره با هم سنخیت پیدا میکند، آنجا تولّد حاصل میشود. سربسته گفتیم دیگر. بله.
حالا اینجا هم در این موضوع این شکلی است. دو تا قضیه ما داریم. یک سنخیت، سنخیت رو تو کجاست؟ تو موضوعشان است. ملازمه که پیدا کردند، بعد تولّد حاصل میشود. لذا اسمش را "تولّد موضوعی" گذاشتند. موضوعی که باعث تولّد میشود. به این دلیل که ارسطو در نتیجه ایمانی که به دلیل استقرایی دارد، ناگزیر شده بگوید راه تولّد در استدلالهای استقرایی موضوعی است، نه ذاتی. میگوید در استدلالهای استقرایی شما، استدلال استقرایی که میآوری، راه تولّدت چیست؟ و همه استدلالهای استقرایی مرکب از یک کبرای عقلی پیشینِ موضوع، این موضوع است با موضوع کبرای عقلی. لذا کبرای عقلی را در منطق ارسطو شما نمیتوانی بگیری. وگرنه استدلال هیچچیز نیست. استدلال اگر میخواهد نتیجه بدهد، اگر میخواهد بچهدار بشود، باید کبرای عقلی را داشته باشد. مثل بعضی از اینها که ما برات رأی جمع میکنیم، ولی خلاصه وگرنه هیچچیز. من باشم، یعنی موضوع تو با موضوع من ملازم بشود، ما با همدیگر نتیجه را تولید کنیم. ارسطو کبرای عقلی پیشین را چی بود؟ "قاعده عدم اتفاق تصادف نسبی در یک خط طولانی تکرار شونده و این هم یک خط طولانی است، تصادف نیست." و علت و صغرایی که با استمداد از دادههای حسی میگوید: "الف و ب به گونه پیاپی در خط طولانی با یکدیگر همزمان، الف ب همزمان توی خط طولانی با هم بودند." میگوید "خط طولانی نمیتواند اتفاقی باشد." نتیجه: "پس این دو تا اتفاقی نیست." اتفاقی نیستند یعنی چه؟ در منطق ارسطو تولّد چیست؟ موضوعی. با تولّد موضوعی چی حاصل میشود؟ استدلال. کجا بحث را... تولّد ذاتی، یعنی بدون آن کبرای عقلی پیشین ما میتوانیم. بنابراین، مکتب عقلی که منطق ارسطو نمودار آن است، معارف انسانی را با معارف نخستین همزمان میداند که جنبه عقلی پیشین داری یا برگرفته از تولّد موضوعی مبتنی بر معارف نخستین هستند. ولی مکتب ذاتی، شناخت انسان را، دستاورد معارف نخستین و دومین میداند. لزوماً همه معارف مال معارف نخستین نیست. در مکتب ارسطو همه اینها که شما داری استدلال میکنی تهش باید برگردد به آن معارف نخستین. در منطق شهید صدر هم به آنها ربط دارد، هم خودش دارد تولید معرفت میکند و خود این هم باز مقدم معارف بعدی میشود. معارف نخستین، دومین مکتب ارسطو، مکتب عقلی، همه برمیگردند به معارف نخستین. مکتب تولّد ذاتی، معارف نخستین و معارف دومین. زمین و آسمان که آزمون بالایی است، ربطش چیست؟ مقدم است، بعدش چیزی بیاید، تسلسل داشته باشد. ولی خود این میتواند خودش تراکم احتمالات باشد. خودش یک معرفت برای انسان درست کند که جز آن معارف نخستین نبود. به پندار این مکتب، همه معارف دومین یا از راه تولّد موضوعی به دست آمدند، یا از راه تولّد بدون حس و تجربه بودند. میشد که معارف نخستین چیزی با حس و تجربه بخواهد باشد. این میشود معارف دوم. معارف دومین مکتب ارسطو میگوید که باید به چی برگردد؟ معارف اولی. مکتب تولّد ذاتی، شهید صدر میفرماید خودش میتواند خودش، خودش را تأمین کند. لزوم خوب. یعنی خود این حس انسان میبیند، میبیند هی تراکم احتمالات میشود، میشود. ولو به معارف نخستین هم بند، هی تراکم احتمالات میشود، میرود بالا. خود این حس باعث میشود که به یقین برسد. پانصد مورد غیبگویی از امام ببینیم، خود همین بهمان بگوید که امام هر موقع بخواهد علم به غیب... آنجا بازی قاعده کلی داریم، یعنی اینها را ما حاکی از مقام عصمت، مقام غیبی میدانیم. چون خودش مستقیماً از حس نیست. حس دارد موضوع را تأمین میکند. موضوع آنور ملازماتش... یک تلازمی با یک چیزی دارد که آن، این بحثهایی که مادی و حس و تجربه خارج باشد، لزوماً باید برگردد به تولّد موضوع. یعنی مثلاً اینکه لیوان کج بود، پس فلان میشود. دو بار، سه بار... اینها یک امر ماورایی، اگر میخواهیم برای این اثبات بکنیم. چون ملازمهای بین لیوان و آمدن مهمان، که امر ماورایی میشود، ماورا ظاهراً نمیشود با تولّد معارف عقلی پیشین یا مقبولات کنارش حلش کنیم. از همین الان که از مسائل روز دانشگاههاست که فرق بین خرافات و مباحث ماورایی اعتقادی حقه چیست؟ چه فرقی دارد؟ از کجا بفهمیم چه خرافات، چی نیست؟ کدام مرجع تقلید میآید گل زیر پای عزادار اباعبدالله... آیتالله بروجردی گل زیر پای عزادار اباعبدالله را به چشمش مالید، خوب شد. خرافات هم نیست، عین عقلانیت است. فلان روستایی میآید میرود به زری، پارچه سبز میبندد. "نکن این کارو احمد!" چه فرقی کرد؟ آن پشتش به چیزی بَند نباشد. امور اهل بیت دخالت نکنید. یک مغالطه دیگر: "دخالت نکن، دخالت نکن!" چقدر فحش دادند! "چرا تو امور اهل بیت دخالت میکنی؟" اگر بنا به این است که -جز جملات خیلی تند شهید مطهری- اگر بنا به این است که "هدف وسیله را توجیه بکند"، به هدف جذب برای اباعبدالله هر کاری حلال باشد! تو هیئتها بیاییم لباس! راه بندازیم! "اَباس حسینی!" دخالت نکنید. خیلی مرزبندی که سخته، شاقول بخوره. اینجوری بحثهای این شکلی که ما واقعاً چیکار بکنیم؟ معیار، خطکشش چیست که یک امر حقه را از خرافات تشخیص دهیم، به یقین بهش پیدا کنید. من چطور الان اگر بگویم "عطسه کردی، سه روز عمرت زیاد میشود"، به این یقین پیدا کنم؟ "عطسه کردی، صبر کن!" به این یقین پیدا نکنم؟ جفتش از یک سنخ است. چه فرقی میکرد؟ قبول کردیم، قبول نکردیم! این خیلی بحث مهم است.
حالا ببینیم که مکتب ذاتی و مکتب عقلی تا کجا میخواهد پیش برود. خب این پاراگراف را تمام کنیم. "این مکتب، گسترههای استقرایی را میوه تولّد ذاتی میداند." مکتب ذاتی –چون گسترههای استقرایی از مجموعه مثالها، پدیدارها و شواهدی نتیجهگیری میشوند که هیچ بستگی میان آن مثالها و شواهد و این گسترهها یافت نمیشود– ولی سرچشمه علم به گسترهها همان مثالها و شواهد است. یعنی ما فلان ویتامین توش بوده، کلی دیگر ندارد. خودش شده کلی. خود کلیاش از همین مثالها درآمده. کلّیون. هیچ کلی هم نداشته از معارف پیشین. خودش اجازه، معارف دومین ما تراکم احتمالات دو تا سه تا ده تا صد تا هزار تا شکی نیست، درسته؟ شک نداریا! ولی یک معرفت پیشینی آمده این شکت را برطرف کرده. مکتب عقلی یا به پیر به پیغمبر هیچ معرفت پیشینی نیامده شک منو برطرف کنه. خود همین اتفاقی، اتفاقی که هفت تا مشکل داشت یادتونه که هفت تا مشکل، این اگر اثبات بشود، بعد ما بحثمان کجاست؟ الان برهان، اینکه گفتند برهان فقط در قیاسی باشد. الان اگر اثبات بشود، آن جمله را هم باید بگذاریم کنار. "برهان فقط"، بلکه تمثیل هم میتواند معیار تولّد باشد چون استدلال همیشه پای کلیت است، قیاس همیشه پای کلیت است، یعنی برهان همیشه.
بنابراین، راه تولّد موضوعی یگانه راهی نیست که عقل در تحصیل شناختهای دومی از آن استفاده میکند، بلکه در کنار آن از راه تبادل ذاتی هم به معرفت میرسد. بهویژه در بخش نخست کتاب اثبات شد که علم نمیتواند نتیجه تولّد موضوعی باشد. بحث الاتفاقش را زدیم دیگر. از ویژگیهای تولّد ذاتی این است که در چارچوب قانونهای حاکم بر منطق صوری که عهدهدار بیان راههای تولّد است، چون تولّد ذاتی بر اساس بستگی خود ذاتها ریخته شده و بخشی از معارفی که متفکران مکتب عقلی از آن سخن میگویند برآمده از تولّد ذاتی است، نه موضوعی. شما خودت گفتی آن کلی را از کجا گرفتی؟ گرفتیم. از کجا گرفتی؟ شما از دادهها گرفتی، ذاتی از تراکم احتمالات و حساب. از مغالطات اساسی که میشود تو فضای علمی اینجاست. میگوید خودم قانون عقلی ندارم، من عقلی همینه که دیدم. از کجا بیاورم؟ معارف پیشین آدم از دادهها میگیرد. خب حالا اینجا دور پیش میآید که دادهها اگر بخواهد تولّد ذاتی نداشته باشد، تولّد موضوعی داشته باشد، این باید، اینی که الان من گرفتم از داده بگیرم. داده بَند به معرفت پیشینه. معرفت پیشین بَند به داده است. چیکار کنم؟ آخر خودت، داده ذاتاً میتواند تولید یقین بکند. از این معارف پیشین را میگیرم. تا اینجا میماند بحث "نیکول" رو از دادهها گرفتهام. من "جز" رو هم از داده گرفتهام. از دادهای نباشد نمیتوانم. خود دادهها ما را به این رساند که الکل و عذاب بدن است.
در حال بارگذاری نظرات...