منطق

جلسه بیست و یکم

منطق . 1394/11/08
00:32:58
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
آخرین بحث از مبانی منطقی استقرا -در نظر شهید صدر (رضوان‌الله علیه)- بحث معرفت بشری در چشم‌انداز مکتب ذاتی است که نتیجه‌گیری نهایی آن در باب معرفت انسان بر اساس مکتب ذاتی، شکل می‌گیرد. اکنون جای آن فرا رسیده است تا کارآمدی تفسیر مکتب ذاتی را در معرفت‌سنجی -فصل‌شناسی- بسنجیم. به این منظور، شهید صدر جایگاه معرفت‌شناسی را در منطق ارسطو ارزیابی می‌کند و می‌نویسد: «منطق ارسطویی به قضایای شش‌گانه اعتماد دارد که یقین‌آورند: اولیات، فطریات، حدسیات، حسیات، تجربیات و متواترات، و انسان را به تصدیق وا می‌دارند.» تکیه‌ی همه به این شش دسته است؛ هر تصدیقی پشتش به این شش دسته بند است. هرچند قضایای دیگری مثل قضایای مظنون، مشهود، مسلم، مقبول، وهمی و مشبهه نیز وجود دارند. کلاً شما ویرگول نگذاشتید و همه را پشت سر هم گفتید. این موارد برای استدلال وصل شدن. استدلال‌های نوع اول را برهان و نوع دوم را جدل و خطابه می‌نامیدند. کلاً سه کاربرد داشت: برهان و جدل و خطابه. آن دو تا که کلاً هیچ ارزشی نداشتند و آن شش تا قضیه برهانی بودند. این بقیه هم شدند جدل و خطا. مواد اولیه ارسطو، مبادی حقیقی استدلال نیستند، بلکه آن‌ها به نوبه خود نتیجه‌گیری شده‌اند؛ مبدأ نیستند، خودشان نتیجه‌اند.
شهید صدر به دنبال این زمینه‌سازی‌ها و مقدمه‌ها، نظریه منطق ارسطویی را در حوزه معرفت‌شناسی و چگونگی تحصیل شناخت ارزیابی می‌کند. ایشان روشن می‌کند که با یک توجه و درنگ ژرف، بازگشت قضایای تجربی، حدسی، متواتر و محسوس که قضایای اول ذکرشده شمرده می‌شوند، به این قضیه اساسی است که «تصادف نسبی به گونه پیاپی و مکرر نیست.» اسم قاعده التفاق Aristo. خب، این‌ها در واقع محسوسات و حدسیات و متواترات و تجربه‌ها به یک معنا به قاعده اتفاقی برمی‌گردد. این‌ها مبادی قلمداد می‌شوند. مثلاً حدسیات را یا به کرات دیدی و تجربه شد یا حس؛ متواتر را یک نفر گفت، دو نفر گفت، صد نفر دارند همه اتفاقی غلط می‌گویند؟ صد نفر اتفاقی دروغ می‌گویند؟ دست به یکی کرده باشند؟ یکی از این شهرستان‌ها، یکی ضد انقلاب و یکی موافق انقلاب، آدم خالصی به این فلانی، این می‌گوید فلانی فلان مشکل را دارد، آن یکی پنجاه نفر دارند این را می‌گویند! اکثریت اتفاقی باشد؟ اکثر اوقات اتفاقی؟ دائماً اتفاقی؟ الا و لابد باید اینجا یک امری باشد. خب، مبدأ اینی که ما قائل به متواترات هستیم، خود متواترات از مبادی ماست، ولی مبدأ این چیست؟
و این قضیه، چنانکه پیش از این به صورت استدلالی بحث شد، ریشه در استقرا دارد. کشف می‌کنیم که خود اتفاقی باز منزل شهید صدر این کار را تمام نمی‌کرد. در نظر شهید صدر، استقرا چطور با استقلال تمام می‌شود؟ بر اساس مکتب ذاتی، مکتب ذاتی تولد یقین، چه نوع تولدی است؟ تولد وابسته به آها، تولد ذاتی موضوعی، موضوع یقین. موضوع یعنی ما با یقین موضوعی، استقرا یقینی می‌شود و استقرا یقینی شد، کشف علیت می‌کنیم، کشف قاعده اتفاقی می‌کنیم. و یک قضیه عقلی پیشین نیست و استواری بنیان‌ها بستگی به پذیرش استقلال و متکی به نظریه احتمال. حتی باور به وجود جهان خارج و وجود صانع و تفسیر قضیه اولیه و فطری را نیز می‌توان به کمک استقرا و حساب احتمال‌ها اثبات کرد. حتی ایشان می‌گوید اولیات را هم با چه باید اثبات کرد؟ استقرا. یعنی این‌ها پشتش به استقرا گرم است. وگرنه شما از کجا می‌خواهی بگویی این جزو اولیات است؟ از تناقض. بله دیگر، اگر ایشان اولیه که دیگر خورد نمی‌شود. ظاهراً در نظر ایشان، آن هم با استقرا.
یعنی اینی که می‌گویید تناقض نمی‌شود، چرا نمی‌شود؟ شما هرچه استقرا کردیم، دیدی که نمی‌شود! شما هستی یا نیستی، استقرا می‌کنی خودت را ببینی هستی؟ من هرچه بررسی می‌کنم در بیرون، می‌بینم که تناقض در بیرون نمی‌شود. این استقرا کاملاً ذهنی است؛ یک چیز هیچ مصداقی نمی‌خواهیم به آن بدهیم. یک چیز هست یا نیست. نقطه اختلاف آقای جوادی و شهید صدر، مبانی معرفت. شهید صدر، مبانی معرفت به استقرا منتهی می‌شود. فکر می‌کنی با ذهنت تنهایی توانستی در بیاوری؟ این هم با استقرا. استقرا به نحوی که در بیرون رخداد است. استقرا عدم می‌کنم دیگر. استقرا برای بیرون است.
بیا حالا ایشان (شهید صدر) قانون نبود ناسازگاری و اصول حاکم بر دلیل استقرایی، از جمله روشنی‌های دیدگاه احتمال را از فراگیری دلیل استقرا استثنا می‌کند و می‌نویسد: «این قضیه و اصول را نمی‌توان با دلیل استقرا ثابت کرد، بلکه آنها را باید به گونه امور اولیه ثابت فرض کرد. زیرا پیش از آنکه ما از آغاز قانون نبود ناسازگاری را فرض کنیم، چگونه می‌توانیم مقدارهای احتمالی را در یک محور گردآوری کنیم؟»
پس ایشان آخرش یک مبادی اولیه دارد. شهید صدر، قانون نبود ناسازگاری و اصول حاکم بر دلیل استقرایی. خب، خود از دلیل استقرایی، اصول حاکم می‌خواست. همین علم اجمالی و علم تفصیلی. کنایه اصول حاکم بود. از جمله روشنایی‌های دیدگاه احتمال را. دیدگاه احتمال یک روشنایی‌هایی داشت. یک سری چیزها از فراگیری دلیل استقرا استثنا می‌کند؛ یعنی همه‌ی این‌ها وابسته به استقراست. استقرا وابسته به آن‌هاست؟ آن‌ها باز برمی‌گردد به استقرا؟ نه، آن‌ها دیگر نیاز به چیزی ندارند. ایشان می‌گوید: «این قضیه و اصول را نمی‌توان با دلیل استقرا ثابت کرد، این اصول دیگر به استقرا ثابت نمی‌شود، بلکه آن‌ها را باید به گونه امور اولیه ثابت فرض کرد.» یعنی آخری اول‌الا وائلش. اول‌الا وائلش آن مبانی استقراست. اگر این‌جوری باشد که ایشان اختلاف ندارد با جوادی، ولی اگر این‌جوری نباشد، ایشان اصل عدم تناقض را با استقرا ثابت بکند ولی استقرا با چیز دیگری ثابت می‌شود که آن می‌شود اول‌الاح، زیرا پیش از آنکه ما از آغاز قانون ناسازگاری را فرض کنیم، چگونه می‌توانیم مقدارهای احتمالی را در یک محور گردآوری کنیم؟ اصلاً احتمال از کجا می‌خواهد بیاید؟ وقتی ما می‌گوییم احتمال می‌رود بالا و تبدیل به یقین می‌شود و یقین می‌شود استقرای ما. استقرای ما یقینی می‌شود.
این مقدار احتمال‌ها، مبنای اینکه اصلاً بتوانم این احتمال را فرض بکنم و بپذیرم، خودِ همین احتمال، به عنوان احتمال، مبانی اولیه‌ای می‌خواهد. همین گرد آمدن، بسته بر آن است که هر یک از احتمال‌ها بتواند نقیض خود را نفی کند. ظاهراً اصل عدم تناقض، یعنی این احتمال آمده. شما بیست درصد احتمال می‌دهی که فلان چیز، فلان چیز باشد. خب، می‌شود هم بیست درصد، و در عین اینکه بیست درصد احتمال می‌دهی که این فلان چیز باشد، بیست درصد آن چیز هم باشد. تناقض! نه، هشتاد درصد تناقضش هم بیست درصد احتمال می‌دهم که هست، هم بیست درصد احتمال می‌دهم که نیست. تناقض است دیگر. در عین اینکه من هشتاد درصد احتمال می‌دهم که فلان چیز، فلان چیز است، در عین حال هشتاد درصد احتمال می‌دهم که فلان چیز نیست. این می‌شود تناقض. هشتاد درصد احتمال نمی‌دهی، چون می‌گویی من هشتاد درصد احتمال می‌دهم دیگر. وقتی هشتاد درصد احتمال نمی‌دهم، اثر اصل عدم تناقض با استقرا در نمی‌آید.
این خودش از مبادی آن استقرا است. شهید صدر، قابل تفسیر و استدلال دانستن قضایای اولیه را ناسازگار با اولیه بودن آن‌ها نمی‌داند. خود قضایای اولیه را هم می‌شود برایش استدلال آورد. لزومی ندارد که بگوییم وقتی یک چیزی اولیه است، استدلال نمی‌پذیرد؛ نه، استدلال هم دارد. می‌شود.
او فرق قضیه اولی و استقرایی را در سه چیز می‌بیند:
۱. قضیه استقرایی با به دست آمدن شواهد و مثال‌های تازه، روشن‌تر و استوارتر می‌شود، ولی قضیه اولی چنین نیست. شما در قضیه اولی ده مورد پیدا کن، نُه مورد برای شما شفا پیدا می‌کند. الان شما می‌گویی آقا نمی‌شود یک چیزی هم باشد و هم نباشد. می‌گویم این دستمال شفاف‌تر شد؟ می‌گویی نه. قضیه اولیه هرچه موارد گوناگونی برایش پیدا شود، شفاف‌تر نمی‌شود، خودش در اعلاترین درجه شفافیت است. ولی قضیه استقرایی چی؟ شفاف‌تر می‌شود. مثلاً، آقا، علت خنکی اینجا این است که مثلاً فلان وسیله دارد کار می‌کند. این احتمال رفتم یک خانه دیگر دیدم آنجا هم این‌جوری بود. رفتم خانه سوم، این هم دیدم هی دارد روشن‌تر می‌شود. چهارم، پنجم، ششم، استقرا هی دارد روشن‌تر می‌شود و آخر انسان به یقین می‌رسد.
۲. شواهد گوناگون، جایگاه یک قضیه استقراری را پایین می‌آورند ولی تأثیری در قضیه نمی‌گذارند. در نفی‌اش هم دوباره شواهد می‌آید. پنج تا شاهد داری که این نتیجه‌ای که استقرا کردی، حالا شش تا شاهد شد، چی؟ تقویت می‌شود. خلاصه در قضیه استقرایی چون مشترک است، این بالا پایین رفتن دارد. قضایای اولیه متواتر بالا و پایین ندارد؛ از این اولیه صفر تا یک. ولی قضیه غیر اولیه صفر تا صد، صفر تا یک. در این مسیر تا به آن یک نزدیک شود. همین نظام اعشاری، اعشار برمی‌دارد استقرا، ولی قضایای اولیه اعشار بردار نیست. الان این قضیه نیم درصد است. نیم درصد ندارد، یا هست یا نیست. فعلاً نیم درصد شده، شش‌دهم شده، هفت‌دهم، دیگر الان شد یک و.
۳. و سومی‌اش این است که قضیه استقرایی هیچ‌گاه قضیه مطلقه نمی‌شود تا در هرجا صادق باشد، بلکه صدق آن ویژه جهانی است که استقرا در آن صورت گرفته است. مانند قضیه «آتش سوزاننده است» که از استقرا در جهان خارج و در همان جهان هم صادق است. ما نسبت به اینجا داریم می‌گوییم، نسبت به مریخ که نمی‌توانیم بگوییم. ما نسبت به این‌هایی که بررسی کردیم، در این ماده با این شرایط گفتیم که آتش یقینی هم هست، یقین‌مان هم با استقرا کسب شده، با قیاس شکل نگرفته، با خود استقرا. حالا من می‌توانم قضیه را مطلق کنم؛ بگویم آقا ما رفتیم مریخ دیدیم آتش نمی‌سوزاند. در مریخ الان دخلی به استقرای من ندارد. قضیه اولیه نیست که در همه‌جا صادق باشد. در مریخ اصل عدم تناقض ثابت است، چون اصل عدم تناقض به خارج کار ندارد. اطرافش به‌صورت قرینه حذف شده. وقتی می‌گوییم آتش می‌سوزاند، اطرافش یعنی در عالم دنیا اطراف هست. بله، اصل موضوعی این‌ها را همه را پذیرفتیم، یعنی این‌ها پیش‌فرض قضیه پیش‌فرض‌بردار نیست. یک قضایای مطلقی که...یعنی آخر، استقرا نسبیت درش راه دارد. ته حرف همین است؛ نسبت می‌شود گفت: بله، نسبت به دنیا، نسبت به این کره، نسبت به فلان جا. آخر استقرا این را دارد، یعنی یقینی هم که بشود، یقینی نسبی می‌شود، یقین مطلق نیست.
من الان مثل روز برایم روشن است که در این شهر باید این‌جور لباسی بپوشم تا اذیت نشوم. پنج مورد، ده مورد، صد مورد برای من پیش آمد، فهمیدم که لباس نخی که می‌پوشم راحت است. حالا من رفتم قطب شمال دیدم اصلاً با لباس نخی نمی‌شود اینجا زندگی کرد. باید حتماً پشم بپوشم تا اذیت نشوم. این با استقرا برای من یقین حاصل شده بود. من آنجا که می‌روم نسبت به یقینم برمی‌گردم؟ یا نه، می‌گویم یقین من نسبی بود، نسبت به آنجا. هیچ شکی هم الانم دوباره برگردم قم، می‌روم دوباره نخی می‌پوشم، ولی اینجا پشم می‌پوشم. این دو تا علم اجمالی می‌شود که دیروز بحث شد.
دو تا معرفت حالا می‌آید دست هم می‌خورد برای یقین خیلی! ولی این قضیه که دو نقیض با هم جمع نمی‌شوند، قضیه‌ای است که در هر دو جهان ذهن و خارج صادق است. پس استقرا فقط خارج را دربرمی‌گیرد. اولیات یعنی هم جزء خارجی و دامنه صدق آن اختصاص به جهان خارج دارد. قضایای نظریه هم به نظر شهید صدر، از راه دلیل استقرایی قابل استدلال‌اند، ولی وی در یکی از آخرین بخش‌های پایانی کتاب، «بود و نبود معرفت عقلی پیشین» را بر اساس دیدگاه دو مکتب عقلی و تجربی نقد و کندوکاو می‌کند و دیدگاه دو مکتب یادشده را در زمینه قضایای علوم طبیعی، ریاضی و منطقی مقایسه می‌کند. و روشن کردن فراگیری منطق استقرایی و اثبات اینکه مبانی دلیل استقرا که دربرگیرنده همه استدلال‌های علمی بر اساس تجربه و آزمایش است، از رهگذر استقرایی به دست آمده است که دارای مبانی منطقی روشن است، نظریه معرفتی خود را به پایان می‌برد. و سازمان‌یافتگی معرفت را از رهگذر استقرایی که با مبانی منطقی روشن استوار شده است، تفسیر می‌کند. روشی که میان دین و دانش پیوند می‌زند.
خب، دین کلاً همه را اول به عالم خارج می‌برد. از آنجا باید اثبات شود. باید قضایا مطلقه باشد. دانش هم می‌آید همه را می‌آورد در عالم خارج، می‌گوید که ما هیچ چیز مطلقی نداریم، چون ما هر چیزی را نگاه می‌کنیم، نسبی است. مطلق «ساینس» (science) دانش بشری مطلق‌بردار نیست. خب، این دو تا از هم فاصله گرفتند، لذا می‌گوید علم و دین رابطه‌اش از یکدیگر قطع است. آقای صدر می‌گوید که علم با دین هیچ ربطی ندارد و دین هم با علم هیچ ربطی ندارد، آن یک ساحت دارد و این یک ساحت دیگر. هیچ‌کدام. لذا قرآن هم کتابی است که اصلاً به علم ربطی ندارد. قرآن چه به دخالت در علم؟ ما داریم خودمان با میکروسکوپ به نتایج می‌رسیم. یعنی می‌آورد استقرا را به یک ساحتی می‌رساند که عالم ذهن را هم بتواند ساپورت کند. یقین ایجاد کند. یقین مربوط به عالم ذهن است. در نفس جذب، ایجاد قضیه مطلق بشود، مطلق در معنای نسبی. در عین حال در خلاصه آن یقین حاصل می‌شود و معرفت سازمان‌یافته می‌شود با مبانی منطقی که ملاحظه فرمودید. خلاصه ته این حرف‌ها این بود. همه این‌ها را گفتیم، روضه‌ها را خواندیم و یک ماه شدها، در این بحث بودیم، یا بیشتر شد؟ بیشتر. که آخرش چی بگوییم؟ بدون اینکه قیاس بگوییم، «البرهان قیاسٌ»، برهان قیاس است، ولی این‌جور نیست که خیلی سفت بگوییم آره، استقرا برو بیرون. استقرا استقرا هم می‌تواند دخالت بکند. استقرا هم می‌تواند کشف علیت بکند. ما در واقع به یک عنوان جامع‌تری رسیدیم؛ به جای اینکه بگوییم «البرهان قیاسٌ»، باید بگوییم «البرهان تعلیلٌ». مثلاً برهان وابسته به علیت. حالا اینکه برداشتی از این می‌شود بکند این بود که حتی کبرای برهانمان را استخراج کنیم. کبرای قیاس‌مان.
حالا ولو نظر ایشان را عرض بکنم که قبول نکنیم، این حرف‌ها، حرف‌های خوبی است برای اینکه ما به استقرا هم میدان بدهیم. استقرا را سریع پرتش نکنیم با این مباحث که اصلاً همه چیز، یعنی قیاسی هم ما نداریم تا وقتی که استقرا نداشته باشی، یعنی از جزئی به کلی می‌رسیم. ما اصلاً راهی نداریم که بخواهیم از کلی به جزئی برسیم مگر در مورد اولی، فقط در ساحت اولیه. که اولیات برای ما تازه، آن هم اولیات برای اینکه مایع شود که جزئیات را بتوانیم درک کنیم، حس می‌کنم هم نیست. این آخر یا هست یا نیست. وقتی اثبات شد که هست، حالا خواص بر آن بار می‌شود، آثار بر آن بار می‌شود. بالاخره ذهنی یا با نظر شهید صدر، جفتش. یعنی از جزئیات ما می‌توانیم به کلی با مبنای اولیات، ولی طبق منطق ارسطویی نه. شما از کلیات به جزئی می‌رسید. صنع در عالم، این نظمی در عالم هست. با منطق ارسطویی کلی می‌فهمیم که هر نظمی ناظمی دارد و فلان و این‌ها. این می‌شود برهان نظم. این جهان منظم است. صغرا، خاله صغرا، با جزئیات کشف شد. ولی «هر نظمی ناظمی دارد»، این دیگر با جزئیات کشف نشده و نتیجه کبرا را ایشان جزئی کندها. شهید صدر می‌گوید: اولیه ذهنی.
حالا او می‌گوید که من می‌گردم یک مورد پیدا می‌کنم که نظمی باشد که ناظم الان گیر ما با یعنی در برهان نظم این است، با غرب جهان منظم است. خیلی خب. هر نظمی ناظمی می‌خواهد. من قبول ندارم. می‌گوید من قائل به بیگ بنگم، انفجار بزرگ. خب حالا چه‌کارش کنیم؟ استقرا در فلان تاریخ... خدا لعنتت کند. لعنت؟ فقط می‌توانم بگویم خدا هدایتت کند. حالا برای اینکه خدا هدایتش کند چی می‌گوییم؟ تا خدا هدایتش کند. کارکرد بحث لفظ نیست، بحث عقلی. یعنی این‌ها آمدند زیرآب خیلی چیزها را زدند، ولی مسیر فکری خودش را می‌رود. اگر عرف می‌خواست دنبال این راه بیفتد که الان کاملاً هرج و مرج کل دنیا را گرفته بود. یعنی در عین حال که این‌ها آمدند این حرف را زدند، پاشنه آشیل قضیه را زدند. وقتی زدند ولی هنوز سرپاست. چرا سرپاست؟ چون بدن قبول نکرده. این پاشنه آشیل را زده، یعنی عرف عامه چون این را به عنوان اولیات ارسطویی کار می‌کند، عرف عامه دارد ارسطویی کار می‌کند، حتی اگر این‌ها آمدند زدند، گفتند ارسطو فلان و هزار ایراد، این‌ها در عالم ذهن توانستند بیایند این بازی را انجام دهند، ولی خارج نتوانستند این پیچ را آنقدر شل بکنند که این بدن بیفتد کل عالم را گرفته بود. عالم قبول نکرده، یعنی عالم که منظور عرف مردم دنیا است، آن‌ها قبول نکرده این قضیه را. آن‌ها هنوز همان را اولیه می‌دانند، طبق همان دارد پیش می‌رود. اگرچه که این‌ها آمدند در عالم ذهن زیرآب این قضیه را زدند. فعلاً شما می‌گویی هر نظمی ناظمی دارد، در این نظم می‌بینیم پس ناظم دارد. او می‌گوید آقا ادعا کردی نبوده.
نظرت راجع به خدا چیست؟ عرف قضیه این بوده که پیامبر آمده، ادعا کرده پیامبر ادعا کرده برهان نظم. استقرا، یعنی از این مسیر ما استخدام می‌کنیم برات، استقرا؟ قبول؟ آره دیگر. استقرا قبول دارد برای رسیدن به آن اولیه که من استقرا کردم. او می‌گوید که من رفتم بررسی کردم، همان را به نتیجه رسیدم با قواعد فیزیک و چه و چه و چه که ابتدای این عالم از هیچی، از هیچی شکل گرفته. بررسی کردم استقرا که: چی؟ ما هرچی بررسی می‌کنیم نتایج این است که اول عالم هیچی از هیچی درآمده، یک انفجار بزرگ. مبدأ وجود ماده، وجود ماده در ادامه چه جوری پدید آمد؟ یک جهان منظم. این حاصل یک انفجار است. خب این انفجار، نه بی‌نظمی، بر اساس همین استقراست که هم قانون علیت را ما اثبات بکنیم با استقرا، اتفاقی و «لایکن دائمی و لاکثریا». خب، این هر چیزی نظمی دارد، عالم منظم است. نمی‌شود همیشه اتفاقی باشد. به خاطر به استقرا مردم قبول‌اند، به خاطر اینکه استقرا قبول دارم دیگر. مردم با استقراهای خودشان قبول‌اند، یعنی مردم با یک ذهن مجرد قبول ندارند. بررسی کردم. مردم بر اساس استقراهای خودشان قبول دارند. ارسطو در این مسئله تأثیر در اولیه‌ای که ارسطو گفت، ایشان می‌گوید آن اولیه نیست، استقرا آن را بهت نشان می‌دهد.
عجیب این است که مسیر هم با ارسطو یکی است، هم با این‌ها. اولیاتی نیست، یعنی یک اصول مسلم مطلقه را کلاً قبول ندارند. همه چیز نسبیت، نسبی است. یک چیز می‌تواند باشد، می‌تواند. فعلاً هست. نه، فعلاً هست که بله، فردا نیست. نه، فردا نیست. نه، فعلاً هست، ممکنه فردا هم فعلاً هست. پس هست. وقتی هست دیگر نیست. نه، این را که قبول دارم، این را اگر قبول کنند، باز ربطی بین آن و آن برایشان نیست. بحث مشرک‌ها بود که ما نگاهمان به مشرک‌ها، کافر، کفر در مسیر با شما یکی است. حالا به قول شما در مبدأ، حالا در مبدأ نمی‌دانی چی می‌گویند. رابطه علم و دین، یکی کتاب آقای جوادی آنجا و براهین اثبات خدا. حالا این‌ها در بحث‌های کلامی ان‌شاءالله موضوع همش. خیلی خب.
این از بحث استقرای ما که خدا را شکر فردا هم یک جلسه تمثیل را بحث بکنیم و از جلسه بعدش ان‌شاءالله برویم توی برهان ادامه برهان. برهان اِنّی و لِمی. یک بحثی است که مختصر و جمع و جور، یک ماهی برهان صدیقین، برهان که خوب حل بشود، بعد دیگر بدلش که مغالطه است، که غیر این است، ضد این است، برهان نماست. آن دیگر مایع اصلی‌اش شکل گرفته، قشنگ مشخص است که الا برهان نماست. آن هم حالا واردش می‌شویم. آن هم شگردها و فنونی که در مغالطه است، ان‌شاءالله وارد بحث بشویم و بحث را تمام کنیم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00