‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. در بحث برهان عرض کردیم که تفاوت قیاس با استقرا به این است که «قیاس» یقینآور است و «استقرا» یقینآور نیست. برهان هم مبتنی بر قیاس است. این چیزی بود که مرحوم مظفر فرمودند؛ البته ما از مباحث مرحوم صدر استفاده کردیم و دیدیم که استقرا هم میتواند یقینی باشد و در برهان هم استفاده شود.
حالا میخواهیم در مورد تمثیل بحث بکنیم تا ببینیم که تمثیل هم میتواند به درد ما بخورد، به کار بیاید و از آن استفاده بکنیم یا نه. تمثیل سومین نوع از انواع حجت است و مباحث حجت با او تمام میشود. تمثیل، آنگونه که قبلاً هم تعریفش کردیم، این است که ذهن از حکم یکی از دو چیز (ما دو تا چیز داریم) به حکم دیگری منتقل شود. از حکم یکی به حکم دیگری را بر چه حساب؟ بر حساب یک جهت مشترکی که بینشان است؛ چون یک اشتراکی دارند، یک اشتراکی، نه اشتراک کامل. اگر اشتراک کامل باشد، دیگر برهانی است. اگر یک چیزی با یک چیز دیگر اشتراک کامل، یعنی دقیقاً یکی باشد، ما یه چیزی را کشف کردیم که برای انسان است، یعنی برای زید هست "بما هو انسان". خب، برای امر هم "بما هو انسان" صادق است؛ چون او هم انسان است و از هر جهتی با او شباهت دارد، حکمی که برای این هست برای او هم هست.
ولی چیزی را کشف کردیم که برای زید است. میخواهیم؛ چون زید از یک جهت با امر شباهت دارد (آن هم از جهت هماستانی بودن، همشهری بودن)، بگوییم آقا او مثلاً مال فلان شهر است، فلان شهریها همه این شکلیاند، این هم فلان شهری است، پس من یک نفر را دیدم اینجوری بوده. درست شد؟ این میشود تمثیل. حکم یکی را به دیگری نسبت میدهد به خاطر یک جهت مشترکی بین اینها: همشهریاند، همدانشگاهی، همکلاسی، همسناند، بچههای بیست و دو سه ساله همه همین شکلیاند. درست شد؟ تمثیل یعنی یک کسی را که دیده، حکمش را سرایت میدهد به بقیه که در این جهت با او مشترکاند. چند مورد را تجربه میکند. من یکی را دیدم، پس همه اینجوریاند. اینجوری باید. این هم به شباهت با آنها. همین بقیهشان هم جز یکی را دیدم اینجوری بوده، بیست و دو سالش بوده، این هم بیست و دو سالش است، پس این هم همانجوری است.
به عبارت دیگر، اثبات حکم در جزئی به خاطر سرایت آن حکم در جزئی دیگری که مشابه با او است. یک جزئی با یک جزئی دیگر شباهت دارد، حکمی که این دارد را به آن سرایت میدهیم. خب، تمثیل هم روی این حساب ظنی است دیگر، یقینی نیست. این همانی است که ما در عرف فقها به آن میگوییم قیاس. در اصول به آن میگویند قیاس که اهل سنت این را از ادله احکام شرعی قرار دادهاند؛ بلکه مهمترین دلیل شرعیشان در برخی مکاتب و مذاهبشان، مثل مذهب حنفیه. مذهب حنفیه اصلش با قیاس است. ابوحنیفه میگوید که: "لم یصح عندی من حدیث رسول الله الا سبعه عشر حدیث". همهاش ۱۷ تا حدیث از پیغمبر قبول دارد. بقیه را دیگر همه را با قیاس. در صورتی که ما فقط ۶۰۰۰ تا روایت از امام صادق علیه السلام داریم، شاید هم بیشتر، ۲۵۰۰۰ تا. چقدر؟ ۱۷ تا حدیث دارم از پیغمبر. بله، بله.
کل دین ما. ماجرای حضرت صادق علیه السلام با ابوحنیفه معروف است. چند بار. یا روزه زن در ایام حیض روزهاش را باید قضا کند ولی نمازش را نمیخواهد قضا کند. ادرار کثیفتر است یا منی؟ منی ازش انسان شکل میگیرد. گفت: "که ادرار". حضرت: "پس چرا از منی غسل میکنی؟ از ادرار فقط موضع ادرار را میشویی، از منی کل بدن را میشویی؟" "زنا چهار تا شاهد." "مشکل از تو نیست، مشکل این است که اولین کسی که قیاس کرد ابلیس بود، شماها هم دیگر دنبالش." حضرت لحن خیلی تندی با ابوحنیفه دارد.
از عجایب این است که کاظمین. جالب است، ما اگر بگوییم اماممان امام جعفرصادق اشکال دارد، آنها اگر بگویند دو نفری که در یک تایم بودند، آنها اشکال ندارد. تازه آن هم میگوید: "من شاگرد بودم." تاریخ: "سرطان لَهلك النعمان." اسمش نعمان. "اگر آن دو سال شاگردی من برای جعفربن محمد نبود، و نابود شده بود." از عجایب نه، حالا شما بحث امامت. عجایب این است که مشکل دارد. حالا بامزهترش این است که دو تا قبر، دو تا مزار نزدیک هماند. دو تا گنبد، دو تا حرم. یکی حرم کاظمین، حرم ابوحنیفه بغلِ درِ کاظمین. داستانهایی داریم از آنجا. بعد وهابیت میگوید این باید خراب بشود، آن اشکال گنبد دستگاه حرم زیارت. شرک مال هر دو یکی باشد، یکی اشکال ندارد. اعمال روافضیهای ناب خلاصه باید نابود بشود. کسی اینجا بخواهد برود یک بمب بگذارد، باید فلان بشود. کشتنش میرود بهشت.
آنجا هر کسی میخواهد برود. یک طایفه از اهل سنت آمده بودند کربلا. بودیم. همان کربلایی که نیمه شعبان رفته بودند. رانندهای داشتیم ما را میبرد، میبرد اینها را. صدا و سیما. راننده و عرب هم بود. میگفتش که خیلی آدم خوشمشرب و خوبی است حالا. این خود سنیهایی که برده بودیم حکایت داشت، یعنی از سیستان و بلوچستان بود و بردیم سامرا. اینها گلباران کردند روز نیمه شعبان. چهل نفر، چند نفر مولوی بودند. خیلی برد خوبی داشت. کار اینها سامرا با ما بودند و بعد آمدند کربلا، نجف و اینها بودند. بعدش چیز سنیها چی شدند؟ گفت: "نبردم کاظمین." با تعجب که زیارت موسی بن جعفر نه ها! گفتم: "ما را میبری زیارت ابوحنیفه برمیگردانی از کربلا." اینقدر لجش گرفته بود. "رفتن تو فلان فلان شدهها زیارت کردن." تشکیلاتی سوغاتی از ابوحنیفه آوردم برایت.
ابلیس در صورت دینشان به همین قیاسات است. بنده قیاس تمثیلات. فلان چیز اینجوریه، پس آن یکی. هر چی که رفت تو سلمونی. واقعیت داریم. از تو سلمونی. بعد آن آرایشگر، پیرایشگر، بهش میگه که: "موهایی که بکنی و این، بیشتر درمیآید." بعد آن: "هر چی بزنی." ابوحنیفه گفته بود که: "پس شما یه کار کن، من موهای سفید و سیاه دارم. موهای سیاه منو فقط بکنید، تا بیشتر در بیاید." سفید وقتی از درون بیمار بشه، نفس وقتی بیماری، این شکلی فکر بیماری، نمیتونه هرچی میبینه دیگه باید چیزی از توش در بیاد.
امامیه حجیت این را نفی میکند. میگویند که ما به همه مصالح و مفاسد که دسترسی نداریم. به همه علل که دسترسی نداریم که بخواهیم بگوییم این علتش آن است. سریع علیت بتراشیم، آن هم با همین اولین نگاه و فلان و اینها. ملاکات احکام توقیفی است. یعنی اینی که ملاک این حکم چیست، این توقیفی است. خودش عارف میداند. شارع باید بیان کند. در دسترس من نیست. میگویم نماز به خاطر این است، نماز برای این است که یاد خدا باشی. بنشین یوگا انجام بده، این هم میشود نماز! میگوید حج برای این است که به یاد فقرا باشی. تو برو بده یتیمخانه سر کوچهات. این حجتبازی حرفهای عوام است. همه ملاکات احکام همه روشن است. همه هم با یک کارهای دیگر جبران میشود. راحت.
بدعتگذاری هم از بزرگترین گناهان است دیگر. میشود بدعتگذاری که کسی یک چیزی را ببیند و سریع یک جای دیگر قیاسی و تمثیلی و یک چیز دربیاورد. خب، ما میگوییم که علت حکم مجهول است. از مشابهت دو تا چیز. صرف اینکه یک چیزی با یک چیزی شباهت دارد. علت، اول اینکه علت را نمیشود کشف کرد. ثانیاً، سرایت این علت به آن به خاطر یک شباهت جزئی. بر فرض هم که کشف علت کردیم، با یک شباهت جزئی که نمیشود گفتش که این همان علت را دارد. "اشبه الناس."
امام، آن را معتبر میدانند. عمل به آن را به عنوان محقق برای دین و تزییه شریعت. شیعه میگوید این "مهد دین" است. اگر بخواهد فضا برای قیاس باز بشود، هیچ چیزی از دین نمیماند. آن روایت قیاس را هم شنیدید دیگر. فرمودند عجیب است. طرف فقیه بود، از حضرت سؤال کرد. فرمودند که یک انگشت انقدر میشود، دو انگشت هم میشود مثلاً ده دینار، مثلاً دومی بیست دینار، سومی گفت: "سی دینار. پانزده!" آقا ۱۰، ۲۰، ۱۵. اگر این حرف را یکی از شما نقل میکرد در کوفه، برای ما میگفتم: "برو دروغگو. تو به امام دروغ نبند." "اخستنی بالقیاس؟" تو من را با قیاس محاصره میکنی؟ "إن الدین لا یصاب بالعقول." دین با دیه نصف دست، ۱، ۲، ۳، ۴. همینجوری برود جلو. خیلی عجیب است! با اینکه کاملاً ذهن آماده است که یکیاش این است، دو تا این است، پس سومی این است. یعنی یکیاش دلیل میخواهد، دو تا دلیل میخواهد، سه تا دلیل.
بحث قیاس از آن بحثهایی است که در درس خارج پیرامون ما را خیلی بحث سنگین و سختی است. مرزهایش را شناخته است. همانی که من عرض کردم، این بحثی که اینجا میگویم که اینها خیلی جدی است. یک وقتهایی اینها محصول کارهایی است که پدر آدم را درآورده. اینجا در بحث منطقی ساده آدم مطرح میکند. همان کشف علیتی که قبلاً اشاره شد، گفتم بحث علیت خیلی مهم است در فقه. خاطرتان هست؟ اینها همه کاربردش آنجاهاست. یعنی من میخواهم بفهمم که این قیاس یا آن است، باید چکار کنم؟ و کشف علیت جزئیاتش سخت هم هست. خیلی تمرکز. که اینی که دو انگشت دیه این است. بعد یک انگشت علت بر این است که چون دوئید، بعد یک شد، حکم دو برابر شد. که اینجور بشود، پس سه باشد سه برابر میشود. اگر کشف علیت نکردم، پس چرا میگویی سه باشد سه برابر میشود؟ قیاس یعنی صرف اینکه یک، دو، بعدش آمد و نسبت اینها دو برابر شد. ما میگوییم پس سومیاش هم سه برابر میشود. چهارم علت نیست، علتی نیست برای اینکه سومیاش سه برابر بشود. و ما فقط داریم تشبیه میکنیم. میگوییم این اولی و دومی نسبتش یک به دو بود، پس نسبت اولی و سومی هم چه نسبت ۱ به ۳. نسبت ۱ و نیم.
مثالهای پر پیمان: نزد ما ثابت بشود که نبیذ شبیه خمر است. نبیذ شبیه خمر در تأثیر "سکر" بر شاربش. کسی اگر بنوشد، دچار سکر میشود، مست میشود. و نزد ما ثابت بشود که حکم خمر همان حرمت است. حکم یکی را به یکی دیگر نسبت بدهیم دیگر. خمر مسکر است، حکمش هم چیست؟ حرمت. نبیذ هم مسکر است، حکمش میشود. چرا؟ به خاطر شباهتش با خمر. شباهتش با خمر چی بود؟ در سکر. در "مُسکِر". اسکارِ اِسکاره، این اسکار جایزه اسکار نیست.
ارکان شیعه تمثیل چهار تا رکن دارد. قبول نداریم. اینطوری قبول نیست. تا وقتی که شارع نگوید، قبول نیست. هر وقت شارع گفت، قبول است. متوجه شدیم که دلیل حرمت بود دیگر. اینجا تمثیل نیست. اینجا آن وجه شبهه کاملاً شبهه. دیگر میشود برهانی. حالا بحث قیاس، ما در اصول به آن میرسیم که قیاس منصوص العله. چند تا قیاس که اشکال ندارد: یکی قیاس اولویت، یکی قیاس منصوص العله. قیاس اولویت مثل چیست؟ میگوید دین گفته، قرآن گفته که به پدر مادر "اُف" نگو. نگفته که نزن. من میزنم تو گوشش. اولویت یعنی وقتی گفته "اُف" نگو، به طریق اولی نزن. جبر کاملاً شرعی و واضح بیانات شرعی مقیاس اولویت اشکالی ندارد. یاس منصوص العله.
علت را کشف کنیم. ازدواج با فلانی حرام است به خاطر فلان علت. فلان چیز خوردنش حرام است به فلان علت. این علت هر جای دیگر هم باشد. خمر حرام است، "لانه مُسکِر". چون مُسکِر است. کشف علت کردیم. خب، این دیگر تمثیل. باید نص داشته باشیم. منصوص العلهاش را ما نمیتوانیم ببینیم. به نظر مرحوم صدر، انواع قیاس از جمله قیاس استقرایی با استقرا میتوانیم کشف کنیم. گفتیم اینجا خیلی به درد قیاس میخورد. مرحوم مظفر هم تمثیل هم میتواند یقینآور باشد. یقینآور بود هم از هم قیاس. قیاسیه یقینآور است. تمثیلمان قیاسیه است. استقرا استقرا قیاس نیست، تمثیل قیاس نیست. یک جامعی ما بالاتر از همه اینها داریم، آن علیت است. اسب پای ما به مدیریت، چون اینها علیت میآفریند. کشف علیت چه قیاس باشد، چه استقرا باشد، چه تمثیل باشد، اگر بتواند کشف علیت بکند، یعنی ملاک حجیت که بحث حجت که داشتیم.
لذا خیلی جاها شما میبینید که این بعدش قیاس "لانه مُسکِر". قیاس دارد بعدش حد وسطی، حد وسط است برای قیاس. آقا چرا میبافی؟ تمثیل حد وسط و یه صغرا و یه کبرا، یه صغرا را اینجور کنیم و اینو بذاریم حد وسط و آنجا اینجور. تمثیل یه مشابهت بین اینهاست. مشابهت هم است در همه جهات هم مشابهت ندارند. مشابهت کلی ندارند. یعنی نبیذ با خمر مشابهت کلی ندارد. چه بسا اصلاً در علیت حرمتشان. خب، خود علیت حرمت که شما میگویی جزئیه، همین دیگر. ما الان یک حکم داریم. این حکم به یک جزئی از این وجود دارد بار میشود. پس دارد به یک کلی بار میشود. این علت، این حکم دارد به این علت که توو این وجود، وجود دارد بار میشود دیگر. ببین سکرش اینو اگه یک کل در نظر بگیریم، این کل هر کجا دیگر باشد، این حکم به آن تصوری.
تمثیل چهار تا رکن دارد: اصل، جامع، حکم. اصل چیست؟ جزو اول، خمر و نبیذ و اسکار و حرمت. درسته؟ یه خمر داشتیم، یه نبیذ داشتیم. اینها با همدیگر در اسکار شباهت داشت، حکمش همهاش میشد چی؟ بفرمایید. الان آن اولی که ما روی آن قیاس میکنیم، میشود چی؟ میشود اصل. دومی که دارد قیاس روی آن صورت میپذیرد، میشود نبیذ. میخواهیم حکم برایش اثبات کنیم. حکم برایش ثابت. توو دومی میخواهیم حکم برایش اثبات کنیم. حکم ثابته. پس میشود اسفند برای نبیذ میخواهیم اثبات کنیم. میشود جامع چیست؟ آن وجه شبه این دو تا. اسکار که میشود جامع. حکم چیست؟ در اصل ثابت شده بود که چیست؟ جامع حکم.
اینو دقیقاً در اصول داریم. این چهار تا واژه را در خاطر شریفتان داشته باشید. دقیقاً این چهار تا واژه همینجوری. پس وقتی که این ارکان وفور داشت، تمثیل منعقد میشود. اگر اصل غیر معلوم الحکم باشد، یا فاقد باشد برای جامع مشترک، تمثیل حاصل نمیشود. خلاصه هر کدام از اینها که نباشد، یعنی اصلمان حکمش معلوم نباشد، یا حکم معلوم است جای دیگر. این یعنی اسکر معلوم است. توو نبیذ اسکر را نداریم، پس تمثیل دیگر صورت نمیگیرد.
حالا ببین ارزش علمی تمثیل چقدر است. تمثیل بر وساطت خودش، یعنی روی حساب همین تمثیلی که توضیح دادیم و اینها، از ادلهای است که فقط مفید احتمال. چون لازم نمیآید از تشابه دو تا شیء در امری، بلکه در چند امر، اینکه شبیه باشند از همه وجوه. وقتی توو دو تا بچهشان شبیهاند، چه دلیلی هست که در تمام وجوه شباهت داشته باشند. ما خیلی وقتها خودمان دچار مغالطات این شکلی میشویم: مثلاً یه کسی دیدیم فلان مدل رفتار این فلان روحیات را داشته. درست؟ مثلاً این کمحرف بوده. کمحرفی سر چی بوده؟ تکبرش. جای دیگر یه آدمی میبینی. ببینیم این کمحرفیاش شبیه آن ایکسِ. سریع حکم. اصل، جامع، حکم. تکبرش بود. این هم سکوت. من این آدمها را میشناسم. همهاش همین شکلی. نه. همه یعنی اینکه هرکی با آن وضعیت میشود. نه همه یعنی همه کلیتش. یعنی هر جزء، جزء تمرینها را به این معنا. معنی جزء جزء. آن روحیه را چون کشف کردم علتش رو، سریع تا جایی میبینم سریع تطبیق میدهم. تمثیل. همه اینها را میشناسم. این خودش یه مغالطه است دیگر. چون تو با تمثیل، شما کشف همه نمیتوانی بکنی. کشف جزء جزء میتوانی بکنی. اشکال ندارد. اینکه همه بماهو و به همه معنا ندارد.
پس وقتی شما ببینی شخصی را که مشابه با شخص دیگری است در طولش یا در خلاصه رفتار و بعضی عاداتش و اینها. یکی مجرم باشد، قطعاً شما نمیتوانی حکم کنی به دیگری که او هم مجرم است به خاطر مجرد مشابهت بین این دو تا در بعضی از صفات یا افعال. بله، وقتی وجوه شبه بین اصل و فرع قوی بشود و زیاد بشود، احتمال نزد شما قوی میشود. نکرده بودیم. اینجا چقدر گنگ بود. احتمال میرود بالا. مبنای حساب احتمالات. همان حرفی که شهید صدر زد. بنده خدا حساب احتمالات. دیگر حساب احتمالات افراد را بررسی میکردیم. اینجا شباهت اجزا را بررسی میکنیم. اجزا هر چقدر شباهتشان بیشتر بشود، آن تمثیل ما به احتمال صحتاش بالاتر بود. چون اینجا کل کل داریم. آنجا کلی داشتیم. اینجا کل جزو را ما کل بگیریم، مال خودشان اجزاشان هر چقدر شباهتشان بالا برود، آن احتمال صحت و تمثیلمان میرود تا اینکه نزدیک از یقین میشود و ظن میشود. هی میآید این وجوه شبح بیشتر میشود. دو تا، سه تا، ده تا. دیگر این باید مثل آن. حکم یکی است. از این کارها که میکنند در سیاست، فلانی و بنیصدر. ببین اینو شبیه بنیصدر هست یا نیست؟ مغالطات. گاهی میشود. ذهن سریع دو تا سه تا ده تا شباهت که ببیند دیگر حکم میکند. رسید به ظن. درست؟ من که دیگر کشف علیت بکنیم. یعنی او علت خائن بودنش این رفتارها بود. به یقین با فس و بررسی و انحسر. خلاصه موجود متخصص علت. عمومیت قیافه از این باب است.
پس ما گاهی حکم میکنیم برچسب قیافه شناسی بر شخصی به اینکه او صاحب اخلاق فاضله یا شریر است، به مجرد اینکه میبینیم او را به خاطر اینکه ما میشناسیم شخصی را که قبل از او بوده، شبیه به او بوده. خیلی زیاد شباهت داشته و رفتارهایش و صفاتش و اینها همینها بوده و خلق خوب داشته یا بد داشته. اینها هیچ وقت ما را بینیاز نمیکند. صرف اینکه دو نفر با هم شباهت دارند، دلیل نمیشود که انسان حق داشته باشد سوءظن داشته باشد. شبیه فلانی. بازیهای پیچیدهای است که آدم در دامش میافتد. خیلی قوت ذهنی زیادی میخواهد. آدم مبتلا به تمثیل نشود. یقینی بشود که این هم ما حکم او را زود صادر میکنیم.
میگویند که طرف رفت خانهاش را دید. در باز است و ماجرایش، ماجرای مفصلی است. دخترش غش کرده. خون روی زمین جاری شده و دخترش هم آن ته اتاق افتاده و سگش را دید. دید که این پوزهٔاش خونی. بعد رفت جلو دید که این ور خانه چی بوده؟ گربه بوده مثلاً. بعد آن دختر این گربه را دیده بوده، غش کرده بوده. بعد این سگه رفته بوده گربه را پایش را کنده بوده. این خون مال پاچه آن گربه. انسان زود قضاوت نکند. خلاصه انسان حکم صادر میکند تا یک چیزی میبیند. اول سریع اینکه علتش آن است. بعد دوباره باز عجول. قضاوت باشد. نمیتواند قاضی. "خلق الانسان من عجل." بله، زود حکم درمیآورد و زود هم حکم سرایت میدهد و که سریع میفهمد چکار. بابا برای سوءظن.
جالبترش این است که حکم اولیه هم قرآنی نیست. حکم اولیهاش. این قدر ما در این فضاهای مشاوره و اینها مبتلاییم با این. یعنی واقعاً از بیماریهای فکری و روحی و روانی و. یعنی اینکه انسان. اینکه عرض کردم یقین درمانی. واقعاً درمان یقین درمانی. اگر کسی بنایش را بگذارد به اینکه فقط به یقین ترتیب اثر بدهد. فقط متناسب با یقین حرف بزند. تا یقین پیدا نکرده که این حرف درست است، نگوید. تا یقین پیدا نکردی که اینجا جای این حرف است، نگوید. تا یقین پیدا نکردی که ضرورت دارد حرف زدنش، حرف نزن. تو نسبت به شخصی یقین پیدا نکرده که این مثلاً فلان صفت را دارد در خودش هم این را تطبیق ندهد. نپذیرد. واقعاً دیگر چی میماند؟ دیگر چه مشکلی ما داریم؟ وسوسه فکری، وسوسه روحی، روانی، تردیدها، اضطرابها. اصلاً اضطراب نسبت به چیست؟ نسبت به امور مجهول، امور مردد. امور مردد. یک جنبه یقین، علم اجمالی همیشه بالا سرش هست. یک جاییاش بالاخره به همان تکیه کند. به همان بچسبد.
غیر از اینکه ممکن است که ما بدانیم که جامع، یعنی جهت مشابهه، علت تامه است برای ثبوت حکم در اصل. اینجا میتوانیم استنباط بکنیم به نحو یقین که حکم ثابت است در، به خاطر وجود علت تامه مشترک. چون محال است تخلف معلول از علت تامه اش. کشف علت تامه اگر بکنیم، اینجا فرع هم حتماً این حکم را دارد. روی چه حساب؟ چون تخلف معلول از علت تامه محال است. کلامش این است که در اثبات اینکه جامع علت تامه است برای حکم، آنجا باید بحث بکنیم؛ چون محتاج به بحث و بحث است و کار راحتی نیست رسیدن به آن. حتی در امور طبیعی، کشف علت تامه خلاصه خیلی زحمت دارد. خیلی. زبان وحی، زبان عصمت، سریع کشف علت تامه میکند. ولی آب مایه طهارت است. "الماء طهور." هیچ تمام. کشف بکنیم علت تامه است برای طهارت. خیلی سخت است دیگر. چقدر باید انسان بررسی بکند. چقدر باید بالا و پایین برود.
و تمثیل از این جهت ملحق میشود به قسم استقرایی که مبنی بر تعلیلی بود که قبلاً بهش اشاره کردیم؛ بلکه تمثیلی که کشف علت تامه میکند، همان استقرا قسم دوم است. قسمت دوم خاطرتان هست دیگر. استقرا دو نوع. یک نوعش نوع تام بود. استقرا، آنی که ما کارش داشتیم، استقرا چهار مدل کردیم: یکی مبنی باشد بر صرف مشاهده، که مبنی باشد بر تعلیل، یکی مبنی باشد بر بدیهی عقلی، یکی مبنی باشد بر مماثلت کامل بین جزئیات. قسم دومی که گفتیم با تعلیل باشد، گفتیم یقینآور است. استقرا تعلیلیه. کشف علت اینجا هم این تمثیل میشود استقرا.
اما اثبات اینکه جامع همان علت تامه است برای ثبوت حکم در مسائل شرعیه، ما راهی بهش نداریم مگر از راه ناحیه شارع. خود شارع. برای همین اگر علت منصوص باشد بر او از شارع، اختلاف بین فقها نیست. همه استدلال به آن میکنند بر سقوط حکم در فرع. مثل این روایت امام رضا علیه السلام در وسائل، جلد یک، صفحه ۱۷۲، میفرمایند که: «ما البئر الواسع لا یفسد شیء، لِأنْ لَهُ مادة.» آب چاه واسع، چیزی را فاسدش نمیکند. واسع یعنی کر. چرا؟ چون ماده دارد. «لِأنْ لَهُ مادة» یعنی اینکه تأثیرپذیری ندارد. تأثیرگذار. آب درش حل نمیشود. یعنی نجاست درش حل نمیشود. حلش میشود دیگر. آب کر درش نجاست حل نمیشود دیگر. اینقدر پخش است که این را در خودش گم میکند. بحث فقهی مفصل علت آب چاه نجس نمیشود. چرا؟ چون ماده دارد.
خب، حالا من میگویم که آقا آب شیر چطور؟ آب شیر ماده. آب کر. هر آبی که هر آب کری که آب حمام چطور؟ آن هم واسع، ماده دارد. در خودش نمیپذیرد نجاست را. نجاست را پس میزند، نجاست را پاک میکند. ولی آب آفتابه چطور؟ این نجاست توش بیفتد. آب شیر حالا در شیر منظور نیست. آبی که مستقیم از شیر دارد میآید، شیلنگ دارد نمیپذیرد در خودش دیگر. نجاستی که به شیر وصل است. تمام بحثها این است. نجاست وارد میکند. بعد این آبی که خارج میشود به دلیل اینکه وصل به یک مخزنی است که کر است، حساب میشود پاک است. بله، خون میچکاند توی این لوله، مثلاً یک چیزی حدود ۴۰۰ سی سی آب. باز میکنی، این ۴۰۰ سی سی آب آخر که توی این لوله هست را میگیریم توی لیوان. این پاک است. خیلی دکتری. جریان رفت و برگشت بین این مفصل بحث. بله، آنها خیلی. این قدر ذهن ما رقیق، سیال باشد دیگر. خب، اینجا که تعلیل آوردند حضرت، میتوانیم اصل و فرع را بر هم تطبیق بدهیم. جامعهگیری بکنیم و حکم را، حکم اصل به فرع هم نسبت بدهیم و تمثیل هم یقینی. قطعاً اینجا هیچ مشکلی توش نداریم. چون علت تامه ثابت شده. در حقیقت تمثیلی که درش جامع معلوم است که جامع به عنوان علت تامه معلوم است، از باب قیاس برهانی است که مفید یقین است. حد وسط این هم ماده دارد. علت وقتی میآید، حد وسط را به ما میدهد. علت تامه میشود؛ چون درش جامع میشود حد وسط و فرع، حد اصغر. حکم هم حد اکبر است.
در مثال میگوییم: «ماءُ الحَمّام مادّةٌ، و کُلُّ ما لَهُ مادّةٌ واسعهٌ لا یُفسِدُ شیئاً. نتیجه: ماءُ الحَمّامِ واسعٌ.» درست. به این وسیله خارج میشود از اسم تمثیل و اسم قیاس به اصطلاح فقهایی که محل خلاف از نزد ایشان. پس دیگر اصلاً قیاس نیست. تخصیص میخورد از قیاس. قیافهاش قیاس است. قیافهاش تمثیل. در واقع قیاس منطقی است. قیاس اصولی نیست. قیاس منطقی هم برهانی، ریاضی. شکل اول. این هم از بحث قیاس. برگشتیم به بحث خودمان. بحث برهان شریف که چند ماهی درگیرش دور زدیم و برگشت. بحث سر این بود که برهان قیاس است. برهان قیاس. نه قیاس برهان. برهان فقط چی باید باشد؟ قیاسی باشد. اگر قیاس نباشد، برهان نیست.
گشت و گذار علمی که کردیم، شما چی میفرمایید؟ "البرهان قیاس و تمثیل و استقرا و جامع فیهم العلیه." پس البرهان: علیت، نه قیاس صغرا، نه تمثیل. علیت. هرجا علیت باشد، ما نوکر. در تمثیل علیت بود، نوکر. بله، فضای علیت فرق میکند. در قیاس فضای علی، فضای حد وسط است. صغرا، کبری دارد و در هر کدام چینش خاصی آمده. در تمثیل یک مدل دیگر است. در استقرا یک مدل دیگر است. در استقرا مواردی آنقدر سنجیده میشود که به علیت میرسیم. در تمثیل علیت چیزی کشف میشود. علیت را به دیگری سرایت میدهیم. در عرض کنم که قیاس هم حد وسطمان است. صغرا، کبری داریم و امر کلی ثابت داریم که جزئی را با آن تطبیق میدهیم.
اما استقرا، اما استقرای ناقصی که مبنی بر مشاهده فقط باشد، این مفید یقین نیست؛ چون برنمیگردد به قیاس و اعتقاد بر آن نمیکند. پس ظاهر شد به وسیله این جمله آخر: مفید برای یقین، همان قیاس است. فقط قبول. فقط یک چیز بین این سه تا مفید یقین است، آن هم قیاس. آن دو تا هم اگر مفید یقین باشند، کی مفید یقیناند؟ وقتی که قیاسی بشوند. قبول نکرد. به معنای آن این نیست که علوم مستقیم از استقرا و تمثیل است یا اینها را شأنشان را در علوم علوم طبیعی و به همه انواعش و علم طب و مانند آنها همگی مبتنی بر مجرباتی است که حاصل نمیشود برای عقل بدون استقرا و تمثیل. پزشکی نداری دیگر، علمی نداری. ساینس نداری، به قول امروزی. ولی فقط وقتی مفید یقین است که اعتماد بر قیاس بکند. پس همه امر به قیاس برمیگردد. شیعه این حرف را پذیرفته است. در مجموع بحث برهان تکیه به یقین دارد. بله، ولی یقین را حالا منحصر در قیاس ما بدانیم. این یک خرده محل بحث است و فیه تأمل. "البرهان الا قیاس." گفته برهان قیاس است. حالا چیز دیگر هم "البرهان و قیاس". لحنش را عوض نکنید. برهان فقط قیاس.
آدم خوب کسی است که بخندد. آدم خوب کسی است که مهمانپذیرایی کند. این موضوع، محمول، تصاویر بازی خودش هم خیلی کاملاً روشن است. قیاس آخرش همه اش باید یا درش بحث نیست. مظفر میگویم مظفر رقیب بشویم. خب این هم از اینکه قیاس باید باشد یا میتواند چیزهای دیگر باشد. و بحث بعدی که داریم، که حالا برای جلسه بعد این است که برهان لمی و انی. وارد بحثش میشویم و مفصل انشاءالله بحث میکنیم.
الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...