منطق

جلسه بیستم

منطق . 1394/11/07
00:40:03
45

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
درباره‌ی یقین ذاتی و موضوعی بحث کردیم. در یقین موضوعی گفتیم: احتمال موضوعی، که این احتمال موضوعی تبدیل به تصدیق موضوعی می‌شود. در احتمال موضوعی که برابر تصدیق موضوعی قرار دارد، قطع وجود ندارد. این‌جور نیست که قطع می‌بره و دیگر شک و تردید و ذره‌ای احتمال دیگر در آن نیست. ما در احتمال موضوعی، یعنی یقین موضوعی، این‌جور نیست که قطع داشته باشیم. یقین موضوعی قطع نیست؛ بلکه یک درصد بسیار بالایی از احتمال است که دیگر احتمال دیگری در آن نیست. حرکت از گمان به یقین نیازمند اصلی است که به‌وجودآورنده‌ی یقین باشد.
اصل یادشده یک حرکت طبیعی در قلمرو معرفت بشری است. بر اساس این اصل، هرگاه شمار بسیاری از احتمال‌ها در یک محور جمع شد، آن محور از ارزش احتمالی بیشتر برخوردار می‌شود و در شرایط معینی به یقین تبدیل می‌شود و احتمال‌های ناچیز جای خود را به احتمال‌های بزرگ می‌دهند و خود از میان می‌روند. این دگرگونی، مثل فال بد زدن، از گونه‌ی دگرگونی یک احتمال به یقین به دلایل نفسانی نیست؛ زیرا این یقین زوال نمی‌یابد و همیشه با علم اجمالی در پیوند است.
هر مقدار احتمال عبارت است از مقدار احتمالی یک عضو در مجموع اطراف علم اجمالی. در نتیجه، خود جزئی از همان مقدار علم اجمالی است که همیشه در مجموع مقدارهای احتمالی اطراف نمودار است. پس احتمال، احتمال است؛ چون ذیل علم اجمالی است و علم اجمالی سرجای خودش است. فقط این‌ها هی جابه‌جا می‌شوند، درصدها هی تغییر پیدا می‌کنند. یعنی تهش علم اجمالی به یک طرف که مثلاً می‌شود ۹۰ درصد، یک طرف دیگر ۱۰ درصد. در فیلم وقتی آن ۹۰ درصد ذیل علم اجمالی است، یقین داری من می‌دانم یکی از این دو نجس است. وقتی بردم زیر میکروسکوپ، این دارد علائمی نشان می‌دهد که این علائم میکروب‌های مثلاً داخل در خون است و آن نشان می‌دهد الان قطع پیدا کردم که نجس است. ولی احتمال ۹۰ درصدی می‌دهم که این خون است و هنوز آن ۱۰ درصد هم ممکن است باشد. ممکن است این میکروب از جای دیگر آمده باشد. میکروبی است که مال خون است، ولی آن چون این را ندارد این می‌شود ۹۰ و آن می‌شود ۱۰. احتمال این هست که آن هم باشد ــ در حواشی، در افراد علم اجمالی ــ آن بحث در علیت‌یابی بود، اینجا علیت‌یابی نیست. ما الان یک آثاری از یک چیزی داریم که هست؛ که این احتمال را دارد برای ما تقویت می‌کند: احتمال نجس بودن. علیت مطلق را پیدا نمی‌کردیم، ما تسری می‌دادیم؛ مثلاً می‌گفتیم در خون هست و فقط در خون هست؛ چراکه گلبول‌های خون را دیدیم، پس این خون است. در این حال، علم اجمالی هم هست؛ ولی این مقدار احتمال دیگر احتمالی است که شما اعتنا به آن می‌کنی و آن طرف را دیگر اعتنا نمی‌کنی، با اینکه هنوز آن طرف هست و از بین نرفته است. یعنی شما الان قطع دارید، ولی کاملاً با آن خیلی راحت نیستید. این که آدم مطمئن باشد، آن‌جور نیست. نه، احتمال می‌دهم؛ ولی من نمی‌خوانم، برای من که روشن است.
بنابراین، وقتی مقدارهای احتمالی در یک محور انباشته می‌شوند، با علم اجمالی روبه‌رو می‌شویم که بخش اعظم آن را احتمال بزرگ و بخش کوچکی از آن را احتمال کوچک اشغال کرده است. مفهوم آن این است که احتمال بزرگی را که این محور به‌دست‌آورده، از اینجا ناشی می‌شود که خود بخش بزرگی از علم اجمالی است و این احتمال انبوه کم‌کم به یقین تبدیل می‌شود و احتمال کوچک مخالف از میان خواهد رفت. از «مخرب» به‌معنی چی؟ یعنی دیگر اصلاً توجهی به آن نیست؛ یعنی دیگر برای ما بی‌ارزش می‌شود. یک ۱۰ درصد هست، ولی خب دیگر اصلاً هیچ؛ آن هیچ هیچی تویش نیست. این باز یک میکروبی از خون تویش بود، باز هم احتمال است؛ ولی دیگر احتمال این‌قدر بالاست که دارد همین‌جوری هم تقویت می‌شود. حتی در آن طرفش، می‌شود صفر. در واقع، صفر واقعی نه، صفر منطقی ــ ریاضی ــ نه؛ صفر نفسانی، در نفس دیگر هیچ جایگاهی ندارد.
احتمال بزرگ وقتی احتمال کوچک را برمی‌اندازد که از بین نرفتن احتمال کوچک منجر به از میان رفتن احتمال بزرگ، در غیر این صورت، نشود. پس احتمال بزرگ کی احتمال کوچک را از بین می‌برَد؟ وقتی که از بین نرفتن احتمال کوچک ــ از بین نرفتن آن احتمال کوچک ــ به از میان رفتن احتمال بزرگ نینجامد. یعنی موجب نشود آن سر جای خودش که هست، این احتمال بزرگ هم سر جای خودش باشد، نه اینکه آن سر جای خودش باشد و بیاید این را کوچک کند. بنابراین ما به این می‌رسیم که آخرش احتمال قطع ریاضی نمی‌شود؛ ولی قطعی که لازم داریم برای زندگی همین‌هاست. الآن ما اس‌ام‌اس SMS می‌دهیم برای همدیگر. من یقین دارم که اس‌ام‌اس که می‌دهم، به گوشی شما می‌رود. پیام می‌آید که مثلاً این روئیت شد، دیدش، و خواند. وقتی به گوشی شما پیام می‌دهم، یک احتمال کمی هم می‌دهم که مثلاً همسر شما بخواند. ولی آن احتمال کم این‌قدر جدی نیست که باعث بشود من به شما پیام ندهم. حالا اگر آن احتماله جدی بشود، من یک قرینه‌ای پیدا کردم، یک وقتی دیدم مثلاً همسر شما یک چیزی به من گفت که من احساس کردم که فلان پیام هم آن احتمال کم را دیگر می‌آورد و چه کار می‌کند؟ احتمال بزرگ‌تر را از بین می‌برد. وقتی احتمال کم شناور می‌شود به سمت احتمال بزرگ‌تر، دیگر این احتمال بزرگ‌تر، احتمال کوچک را از بین نمی‌برد؛ ولی وقتی احتمال کوچک راکد است ــ همین که راکد باشد ــ احتمال بزرگ‌تر می‌آید این را از بین می‌برد. این احتمالات با هم درگیر است.
خلاصه، کی پس احتمال بزرگ، احتمال کوچک را از بین می‌برد؟ وقتی احتمال کوچک نیاید به سمتش که لطمه بزند. من با خیال راحت به شما پیام می‌دهم، هرچی هم خواستم می‌گویم. در غیر این صورت، احتمال بزرگی که مدار شده و سبب پیدایش یقین شده، دگرگون نخواهد شد؛ چون با برانداختن احتمال کوچک، خودش هم برمی‌افتد.
مثلاً اگر بدانیم کتاب ناقصی در کتابخانه‌ای که شمار کتاب‌های آن بیش از ۱۰۰ هزار جلد است، وجود دارد. در این کتابخانه، از ۱۰۰ هزار جلد، یکیش ناقص است. بنابراین، هر کتابی را که از کتابخانه برمی‌داریم، چند درصد احتمال دارد که یک صدهزارم احتمال ناقص بودن دارد؛ که همان کتاب ناقص باشد و احتمال ناقص بودن آن ۹۹،۹۹۹ بار منتفی، یعنی ۹۹،۹۹۹ بار منتفی. یک بار احتمال تصدیق و در کُل ۱۰۰ هزار بار، تنها یک بار احتمال دارد که کتاب ناقص همین کتاب باشد. ولی این جمع شدن، بر خلاف بزرگی، ممکن نیست به یقین بینجامد و احتمال کوچکِ مخالف را از میان بردارد؛ چون این جمع شدن، در حقیقت، چیزی نیست، مگر بخش بزرگ‌تر از علم ما نسبت به وجود کاسه در یکی از کتاب‌ها؛ و هر کتابی که در کتابخانه وجود دارد، بهره از این علم را می‌برد. و این امر مدار جمع شدن احتمال، که منتهی به یقین بشود، را نیست می‌کند و امکان ندارد احتمال کوچک ــ احتمال کوچکِ مخالف ــ تحت تأثیر احتمال بزرگ از میان برود؛ بنابراین، محال است که جمع شدن درجه‌ی احتمال در یک محور منتهی به وجود یقین و از بین رفتن احتمال کوچک بشود؛ چون در همه‌ی این موارد، پیوسته با درجه‌های احتمالی برابر، به شمار اعضای اطراف علم اجمالی روبه‌رو هستیم و جمع شدن مخالف با درجه‌های احتمالی دیگر روبه‌رو است. هر یک را که برمی‌داریم، دوباره همه احتمالات سرایت بهش پیدا می‌کند. خودش ما می‌رفتیم با این احتمال بزرگ به سمت احتمال کوچک، یعنی احتمال کوچک دیگر از بین می‌رفت. از بین می‌رفت برویم بحث از بین رفتن برای یقین اینکه احتمال بزرگ بخواهد تبدیل به یقین بشود.
تبدیل به یقین بشود یعنی دیگر آن طرف احتمال دیگر از بین برود و صفر بشود. برای ما صفر ریاضی نیست. چه جوری از بین می‌رود؟ اینکه این احتمال شناور نباشد. الان در این کتاب‌ها، با اینکه احتمال بزرگ ما داریم، ۹۹۹ هزار بار، ۹۹،۹۹۹ بار منتفی، ولی چون احتمال همیشه هست، بالاخره یکی از این کتاب‌هاست. یک به ۹۹ هزار تا احتمالش هست؛ ولی پایه‌ی ثابت است؛ لذا شما یقین پیدا نمی‌کنید. هر کدام را برمی‌داری، یقین نداری که این کتاب ناقص نیست، با اینکه احتمال خیلی کم است. چرا؟ چون احتمال شناور است. احتمال راکد است که منفعل در برابر احتمال بزرگ نیست، فعّال است؛ روی آن اثر دارد. آن احتمال از بین می‌رود و باعث می‌شود ما یقین پیدا کنیم. الان ما یقین نداریم در مورد هر کتابی که احتمالش خیلی کم است، چون احتمال می‌آید. جمع شدن مخالف با درجه‌های احتمالی دیگر روبه‌رو است و امکان شکل‌گیری و پیدایش محور تجمع احتمال‌ها میسر نیست. و اگر احتمال اندک را در نظر نگیریم، به این نتیجه خواهیم رسید که هیچ یک از کتاب‌ها ناقص نیست و این برخلاف علم اجمالی نخستین ماست. خب، حالا من بگویم که این احتمال کم بخواهد بگوید که آقا هیچ‌کدام از این کتاب‌ها ناقص نیست؛ این هم مخالف علم اجمالی است. ما علم اجمالی داریم که این دو کتاب دارای نقص هستند.
بنابراین، شرط استفاده‌ی سودمند از اصل بالا این است که علم اجمالی نخست را نیست نکند. بر این اساس، دو علم اجمالی لازم است که به یک موضوع تعلق داشته باشند و یکی به یکی از دو شکل امکان‌پذیر می‌شود ــ این دو تا را ملاحظه بفرمایید ــ آخرای بحثمان هم هست، دیگر دارد تمام می‌شود. این دو شکلی که برای علم اجمالی هست و احتمال کم را از بین می‌برد:
۱. جمع شدن احتمال به یک علم اجمالی، و محور جمع شدن به علم اجمالی دیگر تعلق داشته باشد. یعنی محور جمع شدن عضوی از علم اجمالی اوّل و خود تجمع احتمال جزئی از علم اجمالی دوم باشد. پس محور جمع شدن عضوی از علم اجمالی اوّل، خود تجمع ــ تجمع احتمال ــ جزئی از علم اجمالی دوم است. در این صورت، افزوده شدن احتمال در این علم اجمالی، مایع از بین رفتن احتمال کمتر در علم اجمالی با دو تا علم اجمالی است. یکی تویش عضوی از علم اجمالی اوّل است وقتی که جمع می‌شود. محور ــ محور جمع شدن ــ در این مثال، مثلاً اگر با علم اجمالی نخست بدانیم ــ یعنی علم اجمالی اوّل ــ که الف یا ت علت ب هستند. ما دو تا علم اجمالی داریم. در علم اجمالی اوّل، الف علت برای ب است. و در ده تا تجربه ببینیم که الف و ب و بین این دو تا با ده تا تجربه ببینیم که خیلی به الف، علت ب یا ت ربط دارد. چون با بودن الف، احتمال آمدن یا نیامدن ب، یک‌سوم است. بنابراین، در ده تجربه‌ی مستقل، ۱۰۲۴ احتمال پدید می‌آید. که از آن میان، ۱/۱۰۲۴ احتمال وجود دارد که الف علت ب نباشد. بر اساس علم اجمالی دوم، ۱۰۲۳ از ۱۰۲۴ احتمال وجود دارد که بین الف و ب رابطه‌ی علیت هست. جمع شدن این احتمال در علم اجمالی دوم ــ جمع شدن آن احتمال ــ جمع می‌شود. دوم اینکه اینجا جمع می‌شود نسبت به وجود رابطه‌ی علیت بین الف و ب که عضوی است از علم اجمالی اوّل. الف و ب عضو کجا جمع می‌شود؟ در علم اجمالی دوم ــ دوم جمع می‌شود ــ باعث می‌شود که با افزوده‌تر شدن تجربه‌ها و احتمال‌ها، رابطه‌ی علیت میان الف و ب قطعی تلقی کنی. قطعیت تلقی کنی.
ببینید، پس مهم این است که ما اصل حرفمان اینه ــ حالا نمی‌خواهیم خیلی کشش بدهیم ــ اصل حرف اینه که برای بدل شدن احتمال به یقین، نکته‌ی اصلی اینه که نباید جوری بشود که علم اجمالیمان لطمه ببیند؛ بلکه یک علم اجمالی با یک علم اجمالی دیگر باید بیایند با همدیگر احتمال را تبدیل به یقین کنند. لذا نباید علم اجمالی اوّلمان از بین برود. نه، علم اجمالی اوّل نه، علم اجمالی دومی می‌آید باعث می‌شود که علم اجمالی ــ این دو تا با همدیگر ــ تبدیل بشود به یقین. احتمال را تبدیل کند به یقین. جزئیّاتش در کتاب مرحوم صدر با همه‌ی جزئیات است. این خلاصه‌ی حرفی بود که چه جوری احتمال تبدیل به یقین می‌شود؛ بلکه علم اجمالی اوّل در علم اجمالی دوم جمع می‌شود. خب، شرایط استخدام شکل نخست: برای جایز بودن استخدام شکل نخست، دو شرط لازم است. این شکل اوّل بود، دیگر. این قضیه که ارزش احتمالی از راه جمع شدن احتمال‌ها در یک محور فراهم می‌شود، با اطراف علم اجمالی دوم که ارزش جمع شدن احتمالی به آن گرایش دارد، ملازمه نداشته باشد. مثل مثلاً اگر علیت الف برای ب همراه حالت ت در همه‌ی تجربه‌ها باشد و ما بدانیم که اگرچه ت در همه‌ی موارد باشد، به طور حتم علت ب نخواهد بود، به این شکل، شکل نخست را برای برابرسازی اسب دچار مشکل می‌کند؛ چون علیت الف برای ب در این حالت، خودش یکی از اطراف علم اجمالی دومی می‌شود، چون با یکی از اطراف آن ملازمه دارد. پس ملازمه نباید داشته باشد با یکی از اطراف. و ملازمه‌ی هر طرف هم یکی از همان‌ها است. پس قضیه‌ای که قرار است ارزش احتمالی آن از بین برود، نباید ملازم یکی از اطراف علم اجمالی دوم باشد. آن قضیه‌ای که احتمال اش را از بین ببریم، نباید ملازمه داشته باشد با یکی از اطراف علم اجمالی دو طرف دارد دیگر. ما آنجا می‌خواهیم ت را نابود کنیم. نباید ت خودش ملازمه داشته باشد با یک طرف دیگر در اجمالی دوم تا از بین نرود که. پس ما علم اجمالی را باید یک طرف بگیریم. این یک طرف علم اجمالی اوّل که می‌خواهد احتمالش برود بالا، این‌قدر زد و بند داشته باشد که آن بیاید تبدیل به یقین بشود؛ وگرنه آنی که احتمالش کم است، اگر باز ملازمه داشته باشیم، آن سر جای خودش سفت است و از بین نمی‌رود. پس اینکه از بین برود احتمال، راهش این است. چنان‌که نیست کردن علیت الف برای ب ملازمه با وجود ت در همه‌ی موارد ندارد؛ چون ت در همه‌ی تجربه‌ها باشد، و در عین حال الف علت ب باشد.
۲. شرط دوم اینکه در محور جمع شدن بر ارزش‌های احتمالی، نباید همه برای ثابت کردن یک قضیه به صورت مباشر فراهم بشوند؛ بلکه باید پاره‌ای متوجه یک قضیه و پاره‌ای متوجه اثبات قضیه‌ی دیگر باشند. سپس از آن دو قضیه، قضیه‌ی سوم جدا بشود و محوری به‌دست بیاید که ارزش‌های احتمالی در آن جمع شده باشند. سپس چهار شبهه بر شکل اوّل وارد می‌کند و از همه‌ی شبهه‌ها پاسخ می‌گوید. بعد به شکل دوم می‌پردازد.
در شکل اوّل، بحث‌هایش واقعاً بحث‌های فرسایشی می‌شود که در شکل اوّل، یک علم اجمالی سبب از بین رفتن ارزش احتمالی عضوی از علم اجمالی دیگر شد. در این شکل، یک علم اجمالی مایه‌ی محو کردن ارزش احتمالی یکی از اعضای خودش می‌شود؛ با این حال، این امر به نفی علم اجمالی و برتری چیزی که برتری‌دهنده‌ای ندارد، می‌انجامد؛ چون ارزش‌های احتمالی اعضای این علم برابر نیستند و این امر از دخالت علم اجمالی دوم ناشی می‌شود. این علم دوم، اعضای علم اوّل را از همسانی خارج می‌کند. مثلاً سکه‌ای را که دو رو دارد، ده بار پرتاب می‌کنیم. دو به توان ده می‌شود چند؟ ۱۰۲۴. (دو دو تا، چهار تا؛ چهار دو تا، هشت تا؛ هشت دو تا، شانزده تا؛ شانزده دو تا، سی و دو تا؛ سی و دو دو تا، شصت و چهار تا؛ شصت و چهار دو تا، صدو بیست و هشت تا؛ صدو بیست و هشت دو تا، دویست و پنجاه و شش تا؛ دویست و پنجاه و شش دو تا، پانصد و دوازده تا؛ نه تایش می‌شود ۲۴، ده تایش می‌شود ۱۰۲۴.) به حساب ۱۰۲۴ آرایش ممکن است که بیاید. این می‌شود علم اجمالی اوّل. احتمال آمدن خط در هر ده بار، مساوی با ۱/۱۰۲۴ احتمال است؛ چون ۱۰۲۴ تا احتمال است. که هر احتمال در هر بارش می‌شود چی؟ من ده بار می‌خواهم پرت کنم، ده بار دو به توان ده، دیگر، درست است؟ یعنی تو هر اینکه تمام ده تایش قطع بشود، می‌شود یک. هر یک بار خط آمدن، اینکه تمامش همه پشت سر هم بشود خط، می‌شود ۱۰۲۴ احتمال. ۱/۱۰۲۴ احتمالی که همه‌ش پشت سر هم بشود خط. حالا هر یک باری که من دارم می‌اندازم، نسبت به آن کُل، ولی اگر دارم در کُل این ده بار می‌خواهم یک اتفاقی بیفتد، می‌شود ۱/۱۰۲۴. با اینکه ده بار خط بیاید، دور و این دور، اطراف علم اجمالی اوّل را از برخورداری از حالت برابر خارج می‌کند؛ اما نه از آن بابت که در منطق ارسطو واقع شدن پیاپی تصادم‌های همانند محال است. بلکه شیر یا خط آمدن، معلول علل گوناگونی است از گونه‌ی وضع هوا و غیره. اگر این علت‌ها همیشه یکسان باشند، نتیجه هم همیشه همان خواهد بود؛ ولی چون علت دگرگون‌شونده است، احتمال آمدن خط یا شیر در تمام موارد بسیار کم است.
پس دو علم داریم: علم اجمالی اوّل، گونه‌های آرایش‌های ممکن چهره‌های سکه را معین می‌کند. علم اجمالی دوم که عوامل آمدن و نیامدن چهره‌ای را می‌نمایاند و اعضای این علم بیشتر از اعضای علم اجمالی اوّل است و به همین دلیل، احتمال زیادی در علم اجمالی دوم، علیه بعضی از اعضای علم اجمالی اوّل، گرد می‌آید و آنها را از برابری احتمال خارج می‌کند. نباید برابری داشته باشد که دیگر نمی‌شود. علم اجمالی دوم بیاید به آن خط بدهد. علم اجمالی، پس علم اجمالی دوم یک دایره‌ی گسترده‌تری دارد. این باعث می‌شود که اجمالی اوّل تفوق پیدا کند. خارج شدن از احتمال‌های مساوی و گرد آمدن احتمال زیاد در علم دوم بر ضد بعضی از اعضای علم اوّل، سبب می‌شود تا ارزش‌های احتمالی کم، فدای ارزش‌های احتمالی زیاد شوند؛ چون دیگر مساوی نیست. بعد اطراف علم اجمالی اوّل با اطراف علم اجمالی دوم، دیگر می‌شود یک احتمال بسیار کم، ۱/۱۰۲۴. می‌شود باعث می‌شود که یک طرف علم اجمالی ــ یک طرف ببینید، نتیجه بحث تمام ــ در اینجا علم اجمالی اوّلمان دو تا ــ دو طرف دارد ــ یک طرف این علم اجمالی در قیاس با یک علم اجمالی بزرگ‌تر، نسبت این با آن علم اجمالی دوم می‌شود مثلاً یک به صد هزار که یک به صد هزار اصلاً به حساب نمی‌آید. اینی که این در قیاس مانند از بین می‌رود، باعث می‌شود که این احتمال، این و ریزش کند. یعنی درگذشته با اینکه این ارزش احتمال دیگری است. ساعت زیر آب زانو را بزنید تا خودتان بفهمید.
در اینجا این نکته نیاز به تفسیر دارد که مقدار علم اجمالی اوّل همیشه نسبت به اعضای اصلی اطراف، به طور مساوی پخش می‌شود. پس چگونه مقدار احتمال‌های علم با یکدیگر مختلف می‌شود؟ بروز اختلاف نشان می‌دهد که این امر باید ناشی از دخالت علم اجمالی دوم باشد و این دخالت به یکی از دو راه انجام می‌شود: حالا علم دخالت کند.
۱. مثلاً اگر رویداد را از راه استقرا بررسی کنیم، ببینیم حالت بودی این رویدادها از حالت نبودی آنها بیشتر است، مقدار احتمال اینکه همه‌ی رویدادها وجود نداشته باشد، از مقدار احتمال‌های دیگر کمتر خواهد بود. به عنوان نمونه، اگر فرض کنیم دلیل‌های راستی در یک گزارش، دو برابر دروغین آن باشد. یک گزارش به ما داده‌اند، چند تا دلیل دارد که این راست باشد. ده تا دلیل دارد که راست بشود، پنج تا دلیل دارد که دروغ باشد. دلیل راست چند برابر دلیل دروغ است؟ دو برابر. و ما با سه گزارش روبه‌رو باشیم ــ سه تا گزارش داریم، هر کدام اینجوری است. ــ احتمال در این صورت، ما دو علم خواهیم داشت. علم اجمالی اوّل دارای ۸ عضو در مجموع اطراف خودش است و آن ۸ عضو عبارت‌اند از حالت‌های راست و دروغ که در این گزارش‌های سه‌گانه امکان دارد. سه به توان دو می‌شود هشت. دو به توان سه. راست، راست، راست. راست، دروغ، دروغ. راست، راست، دروغ. راست، دروغ، راست. دروغ، راست، راست. دروغ، دروغ، راست. دروغ، راست، دروغ. و از این حالت‌ها، تنها در یک حالت است که همه‌ی خبرها دروغ هستند. دروغ، دروغ ، دروغ یکی از این هشت تاست. اگر این علم به تنهایی می‌ماند، بی‌گمان مقدار احتمال حالت‌های هشت‌گانه به گونه‌ای مساوی بود. ولی علم اجمالی دیگری وجود دارد. اگر همین هشت هم همین یک دانه علم اجمالی بود، خب یک به هشت می‌شود. یکی که در قیاس با آن وزنه هر کدام از این هشت تا مساوی هم است. اسم مساوی می‌شد اجزا. دوم اینکه حالت‌های احتمالی عوامل صدق و کذب این خبرهای سه‌گانه را فرامی‌گیرد. نظر به اینکه هر یک از آن خبره ا بر حسب فرض باید با یکی از عوامل سه‌گانه، یعنی دو عامل راست، عامل دروغی پیوند داشته باشد. پس علم اجمالی دوم می‌آید می‌گوید آقا نسبت راست بودن گزارش‌ها به دروغ بودنش دو برابر است. من با خود گزارش طرفم. هشت تا احتمال دارد: راست، راست، راست. دروغ، راست، راست. دروغ، دروغ، راست. دروغ، راست، دروغ. راست، راست، دروغ. راست، دروغ، راست. دروغ، دروغ، دروغ. راست، دروغ، دروغ.
هشت تا ضلعی که همه کنار هم است. آن‌هایی که راست است، احتمال راست بودن دو برابر دروغ بودن است. علم اجمالی دوم باعث می‌شود ارزش احتمالی «دروغ، دروغ، دروغ» بشود صفر، مثل نیست. شما دلیل راست دو برابر دروغ بودن است. بعد شما می‌خواهی بگویی هر سه تایش دروغ است. در حالی که برای هر یک دانه‌اش دو برابر دروغ بودن، دلیل داریم. راست بودن دو برابر دروغ بودن دلیل دارد. پس دیگر احتمال می‌آید در حد صفر که هر سه تا بخواهد با همدیگر دروغ باشد. وقتی من سه برابر و دو برابر دروغ بودن دلیل دارم بر راست بودن، هشتم را از بین می‌برد. وقتی دو برابر باشد، یک هشتمش را از بین می‌برد. آها، سه تایش بخواهد دروغ باشد، ۱/۱۶ در مقابل ۱۵/۱۶. کمتر از نصف می‌کند دیگر احتمال را. نصف می‌کند به یک. چون دو برابر دروغ بودن، راست بودن، یعنی ۷۰ به ۳۰ افتاد، به ۱/۲۴ در مقابل ۲۳/۲۴. چیست؟ صفر. مثل. وقتی این احتمال از بین رفت، حالا ما باز یک علم اجمالی جدیدی پیدا می‌شود به اینکه یکی از این ۲۳ تاست. یکی از این ۲۳ احتمال، یعنی احتمال در واقع چیست؟ مال ماست. ۷/۸ مال ما. یعنی امر حق یکی از این هفت تاست. از این هشت تا، آن هشتمی که قطعاً نیست، دیگر می‌گوییم قطعاً نیست. یقین تولد درست است. بنابراین، علم اجمالی دوم به جای سه حال، با سه مجموعه مواجه خواهد شد: یک مجموعه‌ی سه‌گانه‌ای برای عوامل راست و دروغ در خبر اوّل گزارش دیگر، دو مجموعه‌ی سه‌گانه برای عوامل راست و دروغ در خبر دوم، سه مجموعه‌ی سه‌گانه برای عوامل راست و دروغ در خبر سوم. و علم اجمالی دوم عبارت است از علم به وجود یک عامل در هر یک از این مجموعه که ۲۷ حالت به‌وجود می‌آورد. سه تا بود دیگر. سه سه تا، ۹ تا، سه ۹ تا، ۲۷. فقط در یک حالت از این مجموعه هر سه عامل کذب است و در ۲۶ حالت دیگر باید حداقل یکی از اخبار سه گانه راست باشد؛ چون دو برابر شما احتمال راست بودن دارید، نمی‌شود که هیچ‌کدامش راست نباشد. به این ترتیب، علم اجمالی دوم در تغییر دادن ارزش احتمالی اطراف علم اجمالی اوّل دخالت می‌کند و برابری ارزش آنها را به هم می‌ریزد. دیگر می‌بینی که همه کنار هم نیست. علم اجمالی دوم، ذهن ریاضیاتی است دیگر، خیلی فضای ریاضی در آن معنا پیدا می‌کند.
۲. روش دوم این است که بر اساس علم اجمالی اوّل مواردی را فرض می‌کنیم که احتمال بود و نبود آنها مساوی است. علم اجمالی اوّل می‌آید چند تا موردش را فرض می‌کند و بر اساس علم اجمالی دوم، مقدار بعضی از حالت‌های ممکن با عاملِ مخالفی که در نتیجه‌ی علم اجمالی دوم پیدا شده، از دیگر حالت‌ها کوچک‌تر است. مثلاً اگر سکه را ده بار به هوا پرتاب کنیم، در هر بار احتمال دارد که طرف خط بیاید یا طرف شیر. این دو احتمال با هم برابرند و نتیجه‌ی ضرب هر یک از دو احتمال ممکن در هر پرتاب در دو احتمال ممکن در لپ‌تاپ‌های دیگر، ۱۰۲۴ حالت احتمالی به‌دست می‌آید که اطراف علم اجمالی اوّل را تشکیل می‌دهند و همه‌ی احتمال‌ها با هم مساوی است. همه‌ی این ۱۰۲۴ تا با هم مساوی. ولی برخلاف انتظار، همه‌ی احتمال‌ها با هم برابر نیستند. به معنی آن این است که عامل دیگری در جریان حضور دارد که مقدار احتمال‌ها را از هم جدا می‌کند و علم اجمالی دوم می‌آید. مثلاً دارد باد می‌آید. مثلاً اینکه باد می‌آید، باعث می‌شود که مثلاً یک طرف ارزشش می‌رود بالاتر، احتمالش می‌رود بالاتر. حالا مثلاً چه متغیّرهایی هست برای اینکه یک طرف احتمالش افزایش پیدا کند؟ مثلاً من یک آهنربایی دارم مثلاً در دستم، در ساعتم مثلاً. این آن طرف شیر را ممکن است به طرف خودش جذب بکند، بر فرض، احتمال این شکلی. علم اجمالی زیرش شکل بگیرد. علم اجمالی دوم، در آن علم اجمالی اوّل دخالت می‌کند. یک سری از احتمال‌ها را می‌برد به محاق. منطق ارسطو از این عامل تحت عنوان قاعده‌ی اتفاق یاد می‌کند که بر اساس این قاعده، اجتماع شمارهای فراوان از تصادف‌های همانند محال است. مثلاً ۱۰۰۰ سکه را به هوا بیندازیم و در همه‌ی حالت‌ها خط بیاید، محال است. پس علم اجمالی دوم داریم که محال است که همه‌ی هزار بار یک شکل باشند. یعنی اجمالی دوم برخی از احتمالات را از آن ۱۰۲۴ تا، یکیش این بود که همه‌اش پشت سر هم یک چیز باشد. درست است؟ ارزش احتمال آن ۱۰۲۴ تا همه یکی است. دوم، علم اجمالی دوم می‌گوید که محال است که تصادف باشد دیگر. همه‌اش پشت سر هم یکی بیاید، تصادف است دیگر. ساعت را ببینید. ببینید، من اینی که بیندازم بالا، شیر بیاید یا خط، چقدر احتمال دارد؟ در ده بار، ۱۰۲۴ بار، درست است؟ ۱/۱۰۲۴، یکی از ده است. حالا اینی که همه‌اش کنار هم خط بیاید، این ۱/۱۰۲۴ است. اینی که همه‌اش کنار هم شیر بیاید، ۱/۱۰۲۴ است. یکی که در اوّلی در نه تای دیگر شیر بیاید، این ۱/۱۰۲۴ است. آنی که در اوّلی شیر بیاید، در نه تای دیگر خط بیاید، این ۱/۱۰۲۴ است. همه‌ی اینا با هم برابر است در علم اجمالی اوّل. علم اجمالی دوم می‌آید می‌گوید که نمی‌شود که در هر ده بار تصادفاً ده تا یک چیز تصادفی ده بار تکرار بشود. در منطق ارسطویی، ده بار اتفاقی تکرار بیفتد. حالا علم اجمالی دومی که از منطق ارسطو گرفتم، علم اجمالی اوّل چه کار کرد؟ یکی از اطراف علم اجمالی اوّل را، ارزشش را آمد ریخت به هم. پس این نظام ارزش احتمالی به هم ریختنش از کجا شکل می‌گیرد؟ همه‌ی بحث این بود که یک طرف بیاید بشود نزدیک به صفر، یکی دیگر بیاید برود بالا. از خود علم اجمالی یک چیزی جهش پیدا می‌کند، اطرافش می‌رود بالا، چون احتمال، یعنی علم اجمالی، احتمال می‌خواهد تبدیل به یقین بشود، خود احتمال جهش پیدا می‌کند به یقین می‌رسد. نخیر! علم اجمالی دوم می‌آید روی احتمالات تأثیر می‌گذارد. الان در مثال ما، علم اجمالی دوم که محال است هر ده بار تصادفی باشد، در علم اجمالی اوّل، در اطرافش می‌آید دخالت می‌کند. آن حالتی که ده تایش پشت سر هم خط باشد و ده تایش پشت سر هم شیر باشد، دیگر الان هر ۱۰۲۴ تا با هم برابر نیستند. احتمالات این حذف بشود. حالا در یقینش هم باز به همین حالت می‌آید، می‌برد یک طرف به سمت یقین. ارسطو فکر کردن یک قانون عقلی است؛ ولی در اینجا قانون عقلی حکم نمی‌راند و دوری از قانون عقلی ناشی نمی‌شود. بلکه عامل را باید در ویژگی‌های شرایطی جست که در هر یک از حالت‌های آن حالت را با حالت‌های دیگر از هم جدا می‌کنیم. مثلاً جریان هوا و چگونگی پرتاب و مسائل دیگر. یعنی همه‌اش هم تصادف نمی‌شود. قواعدی هم پشتش هست. خود اینکه باد از کدام ور بیاید تأثیر دارد، نحوه‌ی پرت کردن، سرعت پرتاب، از کجا پرت کند، کجا تحویل بگیرد، این‌ها همه دخالت دارد. این‌جوری نیست که تصادف مطلق باشد. من از یک زاویه پرت می‌کنم، اینجا که بگیرم شیر می‌آید، اینجا که بگیرم خط می‌آید، چون می‌دانم چند بار چرخ می‌خورد. این‌ها همه فرمول دارد. کاش کسی فرمولش را کشف کند. آره دیگر، مثل این میل‌بازها که میل را می‌اندازند بالا، سر میل را می‌گیرد، با اینکه این همه دارد می‌چرخد. حالا سکه‌انداز هم می‌تواند حرفه‌ای باشد. می‌فهمد کجا بگیرد، خط را می‌گیرد. مثال ما الان علم اجمالی دوممان علم اجمالی در واقع نمی‌شود. یعنی حرف در این مورد، یعنی علم اجمالی در علم اجمالی دوم، در علم اجمالی اوّل اینجا نمی‌تواند دخالت بکند.
بر اساس آنچه گفتیم، می‌توان قاعده‌ی اتفاق را پس از کنار گذاشتن پیرایه‌های عقلی آن به شرح زیر به گونه‌ی تازه‌ای درآورد:
۱. بی‌گمان میان هر برهه‌ی زمان با برهه‌ی بعدی آن و هر حالت طبیعی به حالت بعدی دیگر جدایی‌هایی وجود دارد.
۲. بی‌گمان میان دو برهه از زمان و دو حالت طبیعی هماهنگی اندکی وجود دارد.
۳. علم ما در موارد بالا سبب می‌شود که مقدار احتمال تأثیر آن جدایی‌ها بر آنچه که از برهه‌ی زمان معین، آیا حالت طبیعی معین ناشی می‌شود، بزرگ‌تر بشود.
۴. اگر برهه‌ی زمان اوّل یا حالت طبیعی اوّل به یک پدیده‌ی معین بینجامد و ما علتش را ندادیم، در این صورت، انتظار اینکه آن برهه‌ی زمان بعدی و یا حالت طبیعی همزمان از روی تصادف به همان پدیده انجامد، به مراتب کمتر از این انتظار خواهد بود که برهه‌ی زمان بعدی و یا حالت طبیعی همزمان به نتیجه‌ای بینجامد که اوّل اختلاف داشته باشد.
قانون ارسطو را که به این صورت درآوردیم، «قاعده‌ی عدم تماثل» می‌نامیم. یعنی به جای قاعده‌ی اتفاق، می‌گوییم «عدم تماثل در قاعده عدم تماثل». دخالت و تأثیر تمایل‌ها و عناصر دگرگون‌شونده در پیدایش رویدادی مستلزم آن است که رویدادها به لحاظ حالت‌ها با یکدیگر اختلاف داشته و به همین جهت مقدار احتمال تکرار یک رویداد مساوی است با احتمال دخالت کردن قسمت ثابت، هماهنگی دگرگون‌شونده‌ها در ایجاد آن رویداد. همین که می‌گوییم علم اجمالی دوم در علم اجمالی اوّل دخالت داشته باشد، یعنی حالت‌های ثابت دخالت داشته باشند در علم اجمالی. حالت‌های ثابت بیرونی که نسبت به چیزهای دیگر داریم که علم اجمالی‌های دیگر می‌آید در علم اجمالی‌های دیگری دخالت می‌کند و ارزش احتمالات را بینش نوسان ایجاد می‌کند. عدم تماثل در صورتی احتمال تکرار تصادف را به صورت همانند بعیدتر از هر احتمالی قرار می‌دهد که تماثل مفروض، تماثل حقیقی باشد، نه ساختگی؛ مانند اینکه در پرتاب سکه هر دو بار خط بیاید. معنی آن این است که سبب آمدن خط در هر دو مرتبه مشترک است. و چون اجزای غیر مشترک زیادترند، آمدن خط برای نوبت‌های دیگر ضعیف‌تر خواهد بود. و تماثل ساختگی به معنی اینکه هر فردی تا بار دهم پیش‌گویی کند که هر بار کدام روی سکه به زمین خواهد نشست، حقیقی نیست، بلکه ساختگی است. قاعده‌ی عدم تماثل مقدار احتمال تکرار تصادف را به گونه‌ی مفاصل ضعیف می‌کند. هر چقدر این تصادف‌های تصادفاتی که در این احتمال فرض شده است گسترده‌تر و دقیق‌تر باشد، تلاش قاعده‌ی عدم تماثل در ضعیف کردن مقدار این احتمال بزرگ‌تر خواهد بود. هر اندازه تماثل حقیقی میان تصادف‌های متوازل شدیدتر، احتمال وجود همگی آنها ضعیف‌تر خواهد شد. پس چی شد؟ ما به جای قاعده‌ی اتفاق، به جای اینکه بیاییم بگوییم قاعده‌ی اتفاق است، علم اجمالی دوم ما که می‌آید در علم اجمالی اوّل دخالت می‌کند، اسمش را می‌گذاریم «قاعده‌ی عدم تماثل». و اینکه سخت است مثل هم باشد، نه اینکه سخت است تصادف باشد. تماثل، عدم تماثل نه تصادف. تصادف یعنی محال است که این‌ها هر ده بار یکی بیاید. عدم تماثل، این بار پشت سر هم آمدن مثل هم بودن، این اقتضا می‌خواهد که این اقتضا نیست حقیقی. این هم از این.
یک صفحه دیگر از بحثمان مانده که فردا ان شاء الله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00