‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
مراد از برهان لَمّی و اِنّی را با اصطلاح «واسطه در ثبوت» و «واسطه در اثبات» مطرح کردند. آدم حساب خارج، ثبوت در عالم واقع؛ آدم ذهن، اثبات اثبات به مرتبه عالم ذهن میگیرند. ثبوت راه عالم واقع، واسطه در اثبات و واسطه در ثبوت اینجا به این معناست. واسطه در ثبوت و واسطه در اثبات، توضیحش این است که ما میدانیم این عالم، عالم علیت و معلولیت و عالم اسباب و مسببات، به این معنا که ممکن برای اینکه موجود شود، احتیاج به چه دارد؟ علت. تا وقتی علتش محقق نشده، تحققش محال است.
مثلاً آب و حرارتش: حرارت آب نه واجب است و نه ممتنع. چیست؟ ممکن است؛ یعنی ممکن است که آب بدون حرارت باشد و ممکن است که داغ باشد. پس آب متساوی است نسبت به وجود و عدم حرارت. پس آن نسبت به ما ممکن است؛ یعنی حرارت نسبتش با آب چیست؟ نسبت امکان. حالا اگر فرض شود علت اتصاف این آب به حرارت، علت اتصاف آب به حرارت چیست؟ چه چیزی باعث میشود که آب متصف به حرارت شود؟ آتش. آن چیزی که باعث میشود آب متصف به حرارت شود، چیست؟ آتش. آتشی که میآید آب را به حرارت میرساند دیگر.
پس در واقع، آنچه علت واقعی است برای حرارت به آب، علت واقعی حرارت به آب چیست؟ آتش. ما میخواهیم بدانیم، میخواهیم ندانیم، فرقی نمیکند. این در واقع هست. علت واقعی، واسطه است در ثبوت حرارت برای آب؛ به معنای اینکه این ثبوت و وجود برای حرارتی که برای آب ثابت شده، واسطه و دلیل و علتش چیست؟ آتش.
مثل اینکه باید بنویسم. ما یک چیزی داریم به اسم آب، یک چیزی داریم به اسم حرارت. این بخواهد بر این حمل شود، چه واسطهای میخواهد؟ آتش. این علت چیست؟ واقعی است. چه علم به آن داشته باشیم، چه نداشته باشیم. ما آب گرم داریم الان، اصلاً چیزی به اسم آتش هم نشناسیم. این آب گرم، چه بشناسیم، چه نشناسیم، چه چیزی باعث شده گرم شود؟ آن علت چه بوده؟ آتش بوده. وگرنه آب نسبتش با حرارت چی بوده؟ بالامکان بوده. ضرورتی نداشته که آب حرارت داشته باشد که شما بگویی به ضرورت بوده است و از آتش بود. آتش که نبوده، نسبت به الامکان بوده. وقتی بالامکان بوده، چه خواسته؟ علت خواسته. یک علتی داشته. ما بدانیم و ندانیم، این آتش علتش بود.
خیلی این بحث مهم است. حالا من میآیم برایتان مثالهای بحث برهان لَمّ و برهان اِنی برهان اِنی و برهان لَمّی آیتالله مصباح در کتاب فلسفهشان، آموزش فلسفه، با اینها میتوانیم بحث خداشناسی را ببندیم. به اینهاست. ما برای یک ملحد چگونه میتوانیم خدا را برهان بیاوریم؟ برهان لَمّ، برهان اِنّ. اصلاً خدا را میتوان برهان آورد یا برهانپذیر نیست؟ نسبت به بحثهای دیگر، معاد، هر چه، اصلاً اصول عقاید که میگوییم، این است که بنده آن قدر اصرار داشتم، گفتم این هر قدر هم طول بکشد، بیفایده نیست. برای همین، همهی مباحث اعتقادی و حتی پشتوانهی فقه و حقوق عقاید دیگر، پشتوانهی عقایدم اینهاست. شما همهی این معارف، همهی این کتابها، بند به همین است: به برهان. برهانپذیری، و پشتش هم برهان باشد. برهان هم در همین تکه است. برهان اِنّ، برهان لَمّ، بسیار بحث مهمی است. حالا آرای ملاصدرا، بوعلی، فخر رازی، سهروردی را همه را آوردهام، ان شاءالله در حدی که مسئله روشن میشود.
خوب، پس آب و حرارت. آنچه که واسطه است، آتش است. اینجا ثبوت و وجود حرارت، ثبوت حرارت برای آب، واسطهاش چه بود؟ واسطه آتش بود. این را میگویند: واسطهای در ثبوت؛ یعنی واسطه در کجا؟ در عالم خارج. در عالم خارج واسطه بود دیگر. در ذهن که نبود؟ بود. در بیرون بود که ما این را گرفتیم که میتواند یک وقت در ذهن هم باشد، یک وقت نباشد. ولی این آتشی که الان، این آب گرمی که الان در بیرون داریم، این آب گرم، چه واسطهای داشته؟ حرارت. واسطه در ثبوت در عالم واقع، در خارج. بنابراین، واسطه در ثبوت مرتبط به عالم واقع و تکوینیات. ثبوت اینجا که میگوییم، عالم واقع و تکوینیات است. علت واقعی است. چه علم به آن داشته باشیم، چه نداشته باشیم.
حالا مراد از واسطه در اثبات چیست؟ واسطه در ثبوت که معلوم شد. واسطه در اثبات آن مرتبط به عالم ذهن و معرفت و عالم احکام ذهنیه است. دقیقاً برعکس آنی است که قبلاً گفته شده است. ثبوت و اثباتی که در اصول هم که میگوییم، برعکس همین است. در اصول میگوییم عالم ثبوت عالم اثبات. برعکس. عالم ثبوت را آنجا میگوییم عالم ذهن، عالم اثبات را میگوییم عالم واقع. اینجا در بحث برهان، این اصطلاح برعکس شده: واسطه در ثبوت و واسطه در اثبات. نمیدانم، شاید از جایی کسی ابتدا گفته، دیگر همان را گرفتند.
مثلاً شما اگر یک دودی ببینی و علم سابق داشته باشی که دود به سبب احتراق چیزی است، چیزی سوخته که دودی بلند شده، یا به سبب وجود آتش است؛ اینجا دُخان واسطه است برای علم شما به وجود آتش. شما الان یک دود میبینی، علم داری که دود محصول آتش است. این دود الان واسطه برای علم است؛ یعنی با این دود منتقل میشوی به چه؟ به آتش. این دود واسطه شد دیگر. کجا واسطه شد؟ در خارج واسطه شد یا در ذهن؟ در ذهن واسطه شد. چون علم سابق من داشتم. با خودش که الان نرسیدهام که نرفتم از نزدیک ببینم. دود که دیدم، منتقل شدم به آتش. در کجا منتقل شده؟ در ذهن. یعنی با آن فرآیند ذهنی به آن رسیدهام، نه با فرآیند واقعی و خارجی. آنجا در آب و آتش، فرآیند خارجی بود یا آب گرمی داشتیم، این آب گرم. حالا ما بدانیم یا ندانیم، فرقی نمیکند. یعنی درست است که آخرش یک ذهنی میخواهد، آنجا هم یک ذهنی برمیتابد آخر. ولی این واسطه به ذهن من کار ندارد. این هست. ولی اینجا واسطه لزوماً این نیست که هر دودی محصول آتش باشد، بر فرض این. این در ذهن من دارد این اتفاق میافتد. یکخرده گنگ است. نه، این واسطه چیست؟ کجاست؟ محلش کجاست؟ به واسطهی علم سابقی که شما دارید، این اتفاق دارد میافتد دیگر. میشود واسطه در ثبوت. کجا دارد اتفاق میافتد؟ واسطه در عالم ذهن یا در عالم واقع؟ واسطه، واسطه علم شماست. علم شما که بیرون نیست که. واسطه علم شماست. این میشود چه؟ واسطه در اثبات. پس این در علم شماست، در واقع نیست. در علم شماست. این میشود واسطه در اثبات. آنکه در واقع چه علم داشته باشی، چه علم نداشته باشی، دیگر اصلاً به علم شما کار ندارد. این در واقع هست. کاری به علم شما ندارد. در واسطه در اثبات، کاری به علم شما دارد. در واسطه در ثبوت، کاری به علم شما ندارد. تفاوت این است. واسطه در ثبوت کاری به علم من ندارد. این کاری به علم من دارد.
حالا مثالی که مرحوم مظفر میفرماید: «هذه الحدیدة ارتفعت حرارته، هذه الحدیدة ارتفعت حرارتها». اینجا موضوع و محمول چیست؟ «هذه الحدید» محمول چیست؟ حرارت. باید چکار بکنیم؟ محمول میآید، محمول میآید در کبرا موضوع میشود. «کل حدیدة...» (مثال مشکل دارد چون سقراط جزئی است، کلی نیست. حالا همین مثالی که مظفر زده ببریم). «کل حدیدة ارتفعت حرارتها فهي دَمدمه» «کل حدیدة ارتفعت حرارتها فهي تمدَّدَت». نتیجهاش چیست؟ موضوع که «کل مرتفعه حرارتها فهی متمدده» «کل حدیدة ارتفعت حرارتها فهی متمدده»، فرقی ندارد. حد وسط را میاندازیم. موضوع: «هذه الحدیدة»، «هذه متمدده».
اینجا دو تا بحث داریم. اولش این است که این تمدد حدید، تمدد آهن، «ول کردن» شل میکند. منبسط میشود دیگر. انبساط پیدا میکند در اثر حرارت. این انبساط، این تمدد، این کجاست؟ این تمدد در عالم ذهن است یا در عالم واقع؟ پس اینجا واسطه در چیست؟ ثبوت. واسطه در ثبوت را، همیشه بحثی که همیشه هست یا نیست. واسطه در اثبات را همیشه. اینجا تمدد آهن، در واقع یکسان است. من بدانم یا ندانم، وقتی آهن متمدد میشود، شما هم علم به تمددش ندارید، اتفاق میافتد. آهن وقتی حرارت ببیند، تمدد پیدا میکند. کاری هم ندارد شما میدانید یا نمیدانید.
یک خلْطهایی که گاهی میشود، مثلاً میگویند: «لقمه حرام را بدانی یا ندانی، وقتی میخوری اثر دارد.» مغالطه است. چرا؟ چون اخذ شده در حرام. علم وابسته به علم است که حرام باشد. چیزی شما «کل شیء لک حلال حتی تعلم انه حرام بعینه». تا چیزی را ندانی که حرام است اصلاً حرام نمیشود. وقتی حرام نشود، اثر ندارد. اثر حُرمت ندارد. آثار وضعی حُرمت. با دوستان طلبه سر اینها مفصل. بعد یکی گفت: «ما رو گفت، من دیدم شما مثلاً از هر کسی هر چیزی نمیخوری.» گفتم: «آن را کاری نداشته باش. بحث علمیش این است که وقتی چیزی برای شما آوردند، حتی کسی که میدانی خمس نمیدهد، اینجا میشود خورد یا نمیشود خورد؟» میشود خورد. «حتی تعلم انه حرام بعینها.» باید بدانی این جزو اجناسی بوده که به آن خمس تعلق میگرفته، خمس گذشته، خمسش را نداده. یعنی اثر وضعیش هم رخ نمیدهد. شراب بود یا مثلاً آب، آن علم اجمالی، حتی علم، علم یا علم تفصیلی، علم. اینجا علم دارد. بستنی که علم ندارد. من علم ندارم که شما علم اجمالی داری که از این ده تا از خوردنیهای این طرف، برخیاش بهش خمس تعلق گرفته و خمس را نداده. علم اجمالی. ولی الان من که نفهمیدم طرف خمس نمیدهد که به خوردنیهایش تعلق گرفته. همهی آنهایی که الان در خانهاش هست، علم ندارم که یک وقت علم دارم، میدانم فلان، میدانم یک برنجی در خانه بابا هست. میگوید: «من سه سال است این برنج را دارم، خمسش را نمیدهم.» منطقه در. میدانم سه سال است این برنج را دارد. میگوید: «حاجآقا بخور.» سه سال است این برنج را دارم. از آن ور هم علم دارم که این برنجش را خمس نمیدهد. الان چی شد؟ الان علم آمد روی اینکه این برنج، جزو برنجهای غیرمخمَّس، خمس نداده است. اینجا خوردنش حلال است یا حرام؟ «سه سال است داری. آقا ممنونم.» حق.
حالا این مال بحث علم است. بحثش جداست. علم اخذ شده باشد درش، قید. بعداً در اصول بحث میکنیم: قطع موضوعی بهش. یعنی در موضوعش علم اخذ شده. این جاها علم اخذ نشده در اینکه آهن حرارت پیدا کند، علم اخذ نشده. البته ما به واسطه اثبات ربطی ندارد. این بحث کلاً دارم عرض میکنم. شما بدان یا ندانی، این اتفاق میافتد. این غیر از ببینید. بحثهای دینی حالا به مناسبت گفتمها. بحث اینکه مثالی که عرض کردم، خیلی ربطی به بحث نمیکنیم. از باب اینکه خیلی مبتلا به بهش اشاره کردم. قرص را بدان یا ندانی، وقتی بخوری، روی تو اثر دارد. سم بخوری، بدانی یا ندانی، بخوری، آنجا شما داری خلط بین تشریعیات و تکوینیات میکنیم. عالم تشریع از عالم تکوین. تکویناً یک سری چیزها آثاری دارد. تکویناً سم آثاری دارد. تکوین که بند به علم شما نیست. تکوین این است: آهن وقتی حرارت ببیند، واینمیایستد که شما علم داری که من اثر بگذارم یا علم نداری. در عالم تکوین، عالم تشریع وابسته به علم است. عالم تکوین وابسته به علم نیست. اینها چه میخواهد؟ دو زار سواد میخواهد. آها. نه آن تشریع. ولی آقا حالا بعضیها بودند، برخی از بزرگان نمیدانستند، خوردن دچار ... شدند، دچار مشکلاتی شدند. مثالش را داشتیم. نه، آن هم تشریعیه. چه تشریعی؟ آن در بحث عدم احتیاطشان است. اثر عدم احتیاط؛ یعنی در عین حال احتیاطی لازم است. بابت این است که چوب این را دارد میخورد که این را خورده. یعنی اثر خوردن نیست. اثر عدم احتیاط است. شما باید بیشتر احتیاط، احتیاط مراتب. هر کسی در حد خودش. برای من در آن حد احتیاط لازم نیست. یعنی یک درجاتی از احتیاط را برمیتابد که انسان آن هم به سیر نفسی و انفسی و اینهایش بستگی دارد که در تو چه حدی باشد که حد توقعات شامل انبیا. تو چه جهت احتیاطات داشتند. معصومین تا چه حد احتیاطات داشتند. احتیاطات ملاحظه کنید: امیرالمؤمنین عسل را نمیخورَد. حلال است. ولی برای بنده، برای منی که حاکمم، نه. برای موقعیتی مثل موقعیت من، نه. خیلی خوشمزه است. فالوذج دارد که برای حضرت آوردند. یک لقمه خوردند، فرمودند که: «من اینها را، من خودم حرام، آقا آن ور آیات قرآن میفرماید که حرام نکنید بر خودتان که اینها زمائمات زشتیها توضیحاتی دارد: حرام نکن در عالم و در عالم وضع باید حلال بدانیم. بله، حق نداری شما بگویی که در عالم تشریع این حرام است. نخیر. در عالم تشریع حلال است. کاری که امیرالمؤمنین انجام میدهد حلال است، ولی من نمیخورم. من بر خودم حرام کردم.» نه. «من حرامش کردهام.» «من بر خودم.» خوب دقتها را باید. آنی که میفرماید: «حلال خدا را حرام نکن.» یعنی: «نگو این حلال را حرام میکنم.» («غلط میکنی همچین کاری بکنی.») بدعت. ولی حلال، حلال است. «من بر خودم حرام کردم.» «من با خودم عهد کردم.» امیرالمؤمنین فرمودند: «من با خودم عهد کردم نان گندم نخورم.» حلال است. با این فرمودند: «با اینکه بر من حلال بود، نخوردم.» این یعنی احتیاطات در آن حد. حالا آن امیرالمؤمنین اگر گندم بخورد، حتماً حالش بد میشود، حتماً قبض پیدا میکند، حتماً قساوت قلب پیدا میکند، حتماً سلب درجه پیدا میکند. برای اینکه در آن حد است. در آن حد از احتیاطات، آن اثر گندم نیست. میگوید: «آقا ببین گندم خوردی، چه شد.» اثر گندم نیست که. گندم که خوردن. من اگر بخورم، هشتاد تا ثواب هم بهم میدهند.
توصیه من را توصیه در مورد خوردن گوشت داریم، ولی بزرگان توی دستورالعملها چی میفرمودند در مورد خوردن گوشت؟ در مورد غذا، در مورد خود آداب غذا خوردن ما چقدر روایت، قرآن: «کُلوا و اشربوا.» خود قرآن توصیه کرده به خوردن. حالات اولیا خدا چه جور بوده؟ چقدر میخوردند؟ یا قرآن گفته بخور، شما مخالف قرآنی. قرآن میگوید: «کُلوا.» این آقا دیگر خیلی از خدا حزباللهیتر است. میگوید: «لا تاکُل.» لا تَأکُلْ این با چه حدی است؟ در چه سطحی است؟ دارد آن حلال را حرام میکند یا این توی فاز فضای احتیاطات خودش است؟ بحث بحث مفصل. و حالا نمیدانم خوب بود نکتهای که اشاره شد. اینها اثر دارد برای مسئولین. اینی که امیرالمؤمنین توی سر آن سفره نشستی، دیگر حق نداری مسئولیت داشته باشی. اثر وضعی آن سفره است. نه خود آن سفره. بله. آن سفره برای آن پولدار که مشکل ندارد که نشسته. آن کباب بریانش را میخورَد. گناهی هم ندارد. تویی مسئول، رفتی سر یک سفرهای که فقرا دعوت نشدند. آن لقمه ولو از آن لقمههای چرب و نرم نخوری، سر سفره نشستهای. آن سفره برای شما اثر وضعی دارد. خلط نکنیم که این اثر وضعی خود این است. اثر وضعی خود این نیست. اگر اثر وضعی خود این بود، نباید برای یک کسی این جور اثر مثبت داشته باشد، برای کسی اثر منفی. معلوم میشود که این اقتضایی مربوط به حال طرف است. مربوط به شأن طرف است. لذا برخی گناهان دو برابر گناه است. آیه قرآن میفرماید: «به همسر انبیا میفرماید که همسر پیغمبر، شما اگر بدحجابی کنید، شما اگر متانت در رفتار با نامحرم نداشته باشید، من دو برابر شما را عذاب میکنم.» یک کلمه شوخی با نامحرم از زن پیغمبر، برای من دو کلمه است. در حالی که برای دیگران نصف کلمه شاید باشد. این خیلی مهم است. شأن عالم، را خدا جاهل را میبخشد. عالم را نه. عالم در مؤاخذه، هفتاد تا گناه از جاهل بخشیده؛ یعنی نسبت یک به هفتاد است. نسبت عالم و جاهل. نمیدانست. تو که میدانستی. با آن اقتضا، خدا مؤاخذه میکند. این اثر وضعی آن علم است. اثر وضعی علم، اثر وضعی آن جایگاه. خیلی بحث مهمی بود. این حالا رفتیم توی اخلاق و عرفان و همه اینها قاطی. اینجا آه. «ارتفاع حرارت.» این قاعده، اینها خیلی هم قاعده است. سفت است. پشتش بند اینها. چون محصول، یعنی پشتوانهاش علم و معرفت است. پشتوانهاش استعمالات نیست. آنکه استقرایی میشود. ولی این لفظ العمری. آن نفس العمری نیست. نفس العمرش خود همان استقرائیتش است. یک استقرا هم یک حقیقتی دارد. ورای عقول یک اصطلاحاً ملکوتی دارد. آن ملکوت ندارد. ملکوت ندارد. آها. قساوت قلب برای کی میآورد؟ برای بچه میآورد؟ دفتر یکی از بیوت هم زنگ زده بود، گفته بود به بچه نابالغ میتوانید بدهید. حالا خود اینها یک وقت آثار تکوینی دارد. مثلاً یعنی یک آثار بیولوژیک دارد. این هم هست. شراب را طرف نداند، آن از باب تشریعش هیچ مشکلی ندارد، ولی آثار بیولوژیک دارد. آثار تکوینی دارد. بله. شراب یا آثار تکوینی دارد روی کبد. روی کبد آثار مخرب دارد. خون. این تو روایت هم داریم. شما خون را همینقدر یکباره بلافاصله کسی نداند بخورد. این یا بیولوژیک این را دارد. این قساوت قلب به قساوت قلب هم خودش باید تعریف شود. قساوت قلب بیولوژیک. بعضیها بیولوژیک سختدلند. عطوفت و رحمت و اینهایشان بیولوژیک کم است. در این ارتباط حالا اینها باید حیطه مشخص شود. حیطه تکوین و تشریع باید مشخص شود. آن از باب تشریع نیست. خلاصه که یعنی اثرش، اثر تشریعی نیست، اثر تکوینی است. حالا باید بحث کرد که اثر تکوینی خلاصه دارد سد راه میکند از این بابا یا نه؟ لزوماً نه. بالاخره یک آثاری دارد. آدمی که ذاتاً مهربان است، این در مسیر تشریع یک سهولت طریقتی دارد تا آن کسی که ذاتاً مهربان نیست. خیلی بر روی خودش کار کند تا مهربان شود. «شیری که از آن ناصبی خوردم.» بالاخره اثر تکوینی تکوینیه آمده. شیخ فضلالله فرموده بودند که این بچهای که بله، شیر یهودی است تکوینی. روی جسم هست. آمده. روح. نه، بالاجبار نیستها. محدوده اختیاراتش را تنگتر، ولی اجبار نیست. دو تا اثر. بچه اگر در اتاقی بود، پدر و مادر آنجا فلان و چه و اینها. این اگر زناکار شد، هیچکس اینها را ملامت نکند. یک اثر تکوینی دارد. آها، یعنی برهان لَمّ نیست. این معلول آن است. احسنت. خلاصه اینجا علم ما دخالت دارد یا ندارد؟ در عالم تکوین وابستگی به علم نیست. در عالم تشریع چرا. ما باید در عالم تشریع وابستگی به علم...
واسطه در ثبوت و در اثبات. واسطه در هیئت. من در ذهنم یک دور بیاورم اینها را، هی معکوس بکنم. واسطه اثبات یعنی در عالم ذهن. داخل. خلاصه اینجا همان که وابستگی به علم داشته باشد یا نداشته. پس نکته اول اینکه این تمدد آهن وابستگی به علم ندارد. در واقع و در تکوین هست. این نکته اول.
نکته دوم اینکه اینی که شما بدانی که این آهن متمدد شده و علم شما، آن را گاهی مطابق واقع هست، گاهی مطابق واقع نیست، به ما حاصل میشود به سبب حرارت. حرارت سبب میشود برای تمدد حدید. واقعاً. و سبب میشود برای علم شما به تمددش؛ یعنی حرارت واقعاً هم در واقع هم در ذهن، در هر دو سبب برای اینکه شما علم به تمدد حدید پیدا کنید. تمدد حدید میگوید چی؟ حرارت. یک چیز دیگر. کدام علت برای کدام است؟ حرارت علت برای تمدد. این علت اول در کجا؟ در ثبوت. که عالم واقع میشود. واسطه در ثبوت که هست، درست؟ واسطه در اثبات. چی باعث علم شما میشود؟ باز هم حرارت. پس واسطه در اثبات هم اینجا حرارت هم واسطه در ثبوت هم واسطه در اثبات است برای تمدد حدید. روشن. مشکل ندارد. در ثبوتش اگر ندانی مشکل ندارد. ولی حالا که من میدانم، با چی دانستم؟ با همین حرارت. پس وقتی چیزی سبب باشد برای حصول علم به ثبوت محمول برای موضوع، گفته میشود: واسطه در اثبات. واسطه در اثبات یعنی چه؟ حالا همان عالم ذهن. یعنی ما یک موضوع داریم، یک محمول داریم. این موضوع محمول ما یک چیزی، این سبب برای حصول علم به ثبوت محمول برای موضوع. این محمول برای موضوع ثابت است. یک چیزی میآید سبب علم به این ثبوت است. میشود سبب علم. این میشود واسطه در اثبات. در اثبات یعنی چه؟ یعنی یک چیزی سبب میشود که من علم پیدا میکنم که محمول برای موضوع ثابت است. یک چیزی الان: «هذه الحدیدة متمدده.» «هذه متمدده.» موضوع، محمول. چی باعث علم ثبوت محمول بر موضوع شده؟ حرارت. این حرارت واسطه در چیست؟ علم. آنچه که واسطه در علم بشود. چی باعث شد که من علم پیدا کردم اینکه در واقع نه. چه باعث شد که در واقع شد؟ حرارت. چی باعث شد که من علم پیدا کنم؟ حرارت. هم واسطه در ثبوت، هم واسطه در اثبات.
پس معیار این است که چیزی واسطه بشود که من علم پیدا کنم، محمول برای موضوع ثابت است. این میشود واسطه در اثبات. واقع، علم. آنی که در واقع واسطه باشد، واسطه در ثبوت. آنی که در علم واسطه باشد، واسطه در اثبات است. این را میگوییم در اثبات را حالا توضیحش میآید که کدام از اینها برهان لَمّ و برهان اِنّ میشود.
حالا آیا ممکن است که یک چیزی واسطه در ثبوت باشد، ولی واسطه در اثبات نباشد؟ یا ممکن نیست که یکی از دیگری منفک شود؟ یعنی لزوماً هر دو باید با هم باشد یا میشود یکی باشد، یکی نباشد؟ پس در ثبوت در اثبات آهنگ هر دو و لزوماً با هم باشد. با هم یا بدون هم میشود. ممکن است یک چیزی واسطه در اثبات و ثبوت با هم باشد و ممکن است واسطه در اثبات باشد، واسطه در ثبوت نباشد. درست. نه دیگر. واسطه در ثبوت باشد، ولی واسطه در اثبات نباشد. خب چرا واسطه در ثبوتش نمیشود؟ چون معلولش است. علتش نیست. پس واسطه در ثبوت یعنی علت. واسطه در ثبوت یعنی علت ثبوت در واقع. یعنی آتش علت است برای حرارت. برای همین است که میگوییم آتش واسطه در ثبوت حرارت است. درست است؟ الان آتش و حرارت نسبتش چیست؟ نسبتش چیست؟ نسبت آتش و حرارت. نه. واسطه در ثبوت یعنی در عالم واقع چه، چه باعث حرارت میشود؟ آتش. آتش باعث حرارت میشود. واسطه در ثبوت. واسطه در ثبوت یا بفرمایید علت. درست؟
حالا سوزانندگی و حرارت اینها نسبتش چیست؟ باز هم. حالا یک مثال دیگر بزنیم. اینجا برعکس میشود. حرارت رویش اثر دارد. حرارت علت برای سوزندگی؛ یعنی حرارت واسطه در ثبوت سوختن. حالا واسطه در اثبات باشد، ولی واسطه در ثبوت نباشد، چی شد؟ پس الان حرارت و آتش هم واسطه در ثبوت، هم واسطه در اثبات از این قسمت. ولی میشود چیزی باشد که واسطه در اثبات باشد؛ یعنی علم من به این واسطه پیدا میشود، ولی در واقع این به واسطه نیست، بلکه معلولش، علتش نیست. واسطه در ثبوت چه میخواهد؟ علت واقعی باید باشد. برای واسطه در ثبوت باید علت واقعی باشد. میشود من با یک چیزی دارم به چیز دیگر علم پیدا میکنم، ولی آن علت واقعیش نیست. این میشود از این قسط در اثبات، ولی واسطه در ثبوت نیست. بنابراین، حد وسط یک وقتی واسطه در اثبات، یک وقت واسطه در ثبوت. حد وسط آن واسطه بود دیگر که در نتیجه میافتاد. این حد وسط پس یک وقت واسطه در اثبات، یک وقت واسطه در ثبوت. واسطه در اثبات یعنی سبب علت برای حصول به ثبوت اکبر برای اصغر. علم، اثبات. وقتی میآید حرف، یعنی اثبات همیشه با علم. در اثبات علم همیشه تویش نهفته است. علم به اینکه اکبر برای اصغر ثابت است با چی رخ داده؟ با آن حد وسط. حد وسط باعث علم شده است. خوب در ثبوت هم که معلوم است دیگر.
در اثبات میخواهد مطابق با واقع باشد یا نباشد. مطابق با واقع باشد یا نباشد. واسطه در ثبوت چی؟ یعنی همانطور که مفید علم به ثبوت اکبر برای اصغر است، مفید نیست در واقع نیز باشد؛ یعنی در واقع سبب برای ثبوت اکبر برای اصغر در واقع. اینجا به واقع کار داریم. واقع. اینجا واقع کار نداشتیم. میخواست مطابق واقع باشد یا نباشد. اینجا واقع کار داریم. در ثبوت مثل چی؟ مثل حرارت که سبب چی است؟ سبب آن تمدد است. تمدد آتش. آتش سبب وجود حرارت در آب است. پس وقتی که آها، حالا برهان اِنّی و برهان لَمّی کدام است؟ وقتی حد وسط واسطه در اثبات باشد، بهش میگوییم برهان اِنّی. برهان اِنّی. وقتی حد وسط واسطه در ثبوت و اثبات با هم باشد، میشود برهان لَمّی. روشن. این دیگر تکه را باید با تخته میآمدی. مثلاً تکه اولش ورودش سخت بود. بحث برهان، بقیهاش دیگر روی ریل است. کاری ندارد. ان شاءالله که جا افتاد. جا افتاد.
یک فعالیت دیگر هم داریم. سبب برای علم هست؛ یعنی حد وسط باعث میشود من علم پیدا میکنم، ولی علت واقعی نیست. علم پیدا میکند. همان که مثالی که گفتم: علم پیدا میکند، ولی علت واقعی نیست. این دیگر برهان لَمّی نیست. این یک مسئلهای است. حالا در اقوال که برسیم بهش اشاره میکنیم. برخیها فقط میگویند برهان یا اِنّی است یا لَمّی. برخی دیگر آمدهاند سه قسمش کردند. گفتند ما یک چیز دیگری هم داریم که نه اِنّی است، نه لَمّی. حالا به آن هم میپردازیم ان شاءالله. حالا اینجا باید بحث شود که واقعاً ما این تقسیم سهتایی خارج از این دو تا دیگر هیچی نداریم یا اِنّی یا لَمّی است یا نه؟ یک چیزی هست که نه اِنّی است، نه لَمّی. روی این بحث میکند. اینجا مرحوم مظفر قائل به سومی هم هستند. یک چیزی است که بهش نمیشود گفت برهان لَمّی. اگر واسطه در اثبات باشد، برهان اِنّی. واسطه در ثبوت اثبات با هم باشد، برهان لَمّی. واسطه در علم باشد، واسطه در واقع نباشد، این اسمش چیست؟ این را باید رویش بحث کرد. یعنی من علم پیدا میکنم با این به او، ولی این علت نیست برایش. این را چه بگذاریم اسمش؟ پیدا میکنم. هم در واقع هم هست. این چیست؟ لَمّی. یک وقت علم پیدا میکنم، در واقعش هم کار ندارم. این اِنّی. یک وقت علم پیدا میکنم در واقع این علت برای آن نیست. اگر فقط علت برای علم باشد برهان علمی. هم به علت برای علم باشد، هم علت برای واقع باشد، برهان لَمّی. علت برای علمی که در واقع نباشد؛ یعنی یک قسمی را از آن برهان داریم جدا میکنیم. اسم این را چه بگذاریم؟ رویش بحث کرد. علم به ثبوت. بله دیگر. علم به اثبات. این ثبوت همان ثبوت اصولی است؛ یعنی یک چیزی برای چیزی ثابت است. علم پیدا میکنیم که این برای او ثابت است.
سخت است. یک خط، یک تکه سختترین جایی که تا منطق دیگر همین تکه است. هم فقط خیلی سنگین است. بقیهاش دیگر ساده میشود. چون خیلی فلسفی است این تکه. متن کتاب مرحوم مظفر را بخوانم. «عمده در هر قیاسی همان حدّ وسط است.» چون اوست که روشن میکند دیگر مسیر را معلوم میکند. «چون اوست که تألیف علاقه بین اکبر و اصغر میکند. ما را به نتیجه میرساند.» فانی میکند خودش را در نتیجه. حد وسط باعث میشود که دست اصغر را میگذارد توی دست اکبر. «و در برهان خاصتاً لابد از اینکه فرض بشود حد وسط علت برای یقین به نتیجه.»
یعنی در برهان چی ما را، چی علت است برای اینکه ما به نتیجه یقین پیدا کنیم؟ با چی ما یقین به نتیجه پیدا میکنیم؟ در برهان با حد وسط. حد وسط علت برای حصول علم به نتیجه است. حد وسط به این مقدار که واسطه در اثبات است، اشکالی درش نیست. وقتی منظم بشود همراه آن به اینکه در ثبوت هم باشد، میشود برهان لَمّی. هم اثبات هم در اثبات هم در ثبوت، میشود برهان لَمّی. در اثبات؟ فقط در اثباتی باشد که در ثبوت نباشد چی؟ این باید بحث شود. در اثبات فقط. حالا فقط اثبات اِنّی. اثبات و ثبوت لَمّی. اثباتی که ثبوت برنمیدارد. آن یک قسم سوم که بر رویش بحث شود.
بدون اثبات. اثبات تنها که داریم. نه اثبات تنها. دیگر نگوییم اثبات اعم از اینکه در ثبوت همراهی بکند یا نکند. این اثبات را میگوییم چی؟ اثباتی که در ثبوت هم همراهی بکند، میگوییم لَمّی. اثباتی که بله. فقط ناظر به اثبات باشد، اِنّی. ناظر به اثبات و ثبوت با هم باشد، لَمّی. حالا ناظر را کار نداریم. در اثبات درست. در ثبوت نمیشود. ثبوت دارد، اثبات ندارد. نه. اثبات که دارد. اثبات علم را دارد. علم را دارد. ببینید. باعث علم میشود. در واقع نمیشود. اثبات دارد دیگر. اثبات دارد، ثبوت ندارد. علم را دارد، واقع را ندارد. علم یعنی اثبات. واقع یعنی ثبوت. در واقع باشد، علم نباشد؟ در واقع هست، ولی یک وقتهایی علم. هرچی که در واقع هست که ما علم پیدا میکنیم. یک وقت یک علمی پیدا میکنیم که در واقع نیست. با یک چیزی علم پیدا میکنیم که در واقع علت نیست. علت برای علم ما هست ولی علت در واقع نیست. یک چیزی برای یک چیز دیگر در علم ما. من از دیدن حسن، این علت میشود برای این. برهان اِنّی منه که حسن آمده. اکبر آمده. این اتفاق را دیگر برنمیتابد. در اولی به شرط لاّ نیست. در دومی به شرط لاّ. «به شرط لا» را که قبلاً بحث توضیحش را دادیم، یادتان است؟ آها. به شرط لا یعنی امتناع. احسنت.
الان اثبات الثبوت. اثبات باشد به شرط شیء. به شرط اینکه ثبوت هم باشد، میشود چی؟ لَمّی. اثبات باشد لا به شرط. شرطی ندارد که ثبوت باشد یا نباشد، میشود اِنّی. اثبات باشد به شرط لا. به شرط اینکه ثبوت نباشد، این همان قسم سومی است که ما نمیدانیم چیست. صرفاً ذهنی است. فقط در ذهن ما. در عالم ذهنی که ما با آن علم، علت نیست. در واقع، آمدن اکبر علت برای آمدن حسن نیست. من تا احمد را میبینم، حسن را میبینم. میگویم: «برو اکبر آقا را دم در بیار.» من بچه کوچیک شما. دم در آیفون اف.اف زنگ میخورد. ببینی بچه باجناقتان است، میگویی که: «بابا بدو بیا خالت آمده.» از کجا معلوم که این پسرخاله آمده، علت برای اینکه خاله آمده؟ شما علم بهش پیدا میکنی؛ یعنی واسطه آمدن این پسر برهان دیگر برای شما. علم پیدا کردی به اینکه خاله هم آمده. علم پیدا کردی. واسطه در علم شما بود. ولی در واقع علت معلول این است که خاله آمده. آمدن خاله علت برای اینکه این آمده. این آمدن این علت برآمدن خاله نیست. آمدن خاله. لذا این آمدنش ما را به او نمیرساند. ولی من علم پیدا کردم. در واقع این به آن نمیرساند. ولی من پیدا کردم. از معلول به علت رسیدم. ولی علم پیدا کردن. جالب بحث سر این است که اصلاً ما از معلول میتوانیم به علت برسیم یا نه؟ خیلی مفصل بحث کردند. فلاسفه خیلی چیزها خورده میشود ولی فکر آقا پختن؛ یعنی کسی در این مباحث قوی کار بکند، در هر دانشگاه و هر جای عالم میتواند برود بنشیند بحث کند. افکار طرف را میریزد روی دایره. قوی کسی کار بکند، در هیچ بحثی با هیچ کسی کم نمیآید. وقتی عرض کردم مرحوم میرزا حبیبالله رشتی، ایشان شهید شیخ بوده. ایشان کسی علم اصول را بلد باشد، در هیچ مناظرهای شکست نخواهد خورد. برو بنشین با ملحدترین ملحدای عالم سر بحث. اصولدان باش. حالا اصولدان یعنی همین مبانی برهانیاش. مبانی برهانی علم اصول شروع میکند حرف زدن؛ یعنی مباحث عقلی. طرف قدرتمند است. میداند این دارد برهان اِنّی میزند، برهان لَمّی میزند. از علت به معلول میرود. معلول به علت میرود. میشود. اصلاً یک راههای فریبش هم بلد است. چهار تا مثال بلد است که از معلول نمیشود به علت رسید. مغالطه هم که خیلی خوب است. اینجا به درد میخورد. در بحث چهار تا مغالطه را میاندازد وسط، طرف گیرپاش میکند. فن کسی بلد باشد، در هیچ مناظرهای کم نمیآید.
تمامش بکنیم. خیلی بحثهای خوبی. شما با یک حرکت گازانبر علت حرکت. نه. سرهنگ بودنش را علت دانست برای برخوردهای خشن کردن. شما چون سرهنگی برخورد خشن میکنی. برخورد خشن مال کسی است که سرهنگ است. نه مال کسی که حقوقدان است. این علت است. سرهنگ بودن علت برخورد گازانبری. حقوقدان که گازانبری برخورد نمیکند. برهانش این است: سرهنگ بودنش که الان نیست دیگر. تو علت آن حرکت گازانبری بودی. پس تو اگر بیایی حرکتهای گازانبری خواهیم داشت. کار برهان است. اینها برهاننماها. مغالطهها. مغالطان مغالطه. برهاننما هم میتواند مردم را ... باید همراه عالم مسیر تاریخ را عوض میکند. گاهی یک برهان یا یک مغالطه. امیرالمؤمنین را با مغالطه کشتند، خلافت امیرالمؤمنین را با این مغالطه غصب کردند. همش با این مغالطه. «جوان به درد حکومت…» علیت. علیتش کجا؟ ملازمه بین حکومت و پیری کجاست؟ علیتش از کجا دارد درمیآید؟ یقینیه چیست؟ کدام یکی از اقسام یقینیات است؟ جزو متواترات است؟ اینکه قرآن کتب قبلی گفتند، از کجا آوردی این را؟ قرآن. قرآن شاهرگهای حیاتی میگوید. اینی که داری میگویی ملائکه زنند، خودت دیدی؟ از کتبی نقل کردی؟ بردار بیا. کدام کتاب گفته؟ منو کدام کتاب آسمانی گفته ملائکه چه شکلی؟ از آن ور کدام کتاب نوشته؟ صرف یک تخیل و تشبه و جزو متوهمات و مشبهات و مخیلات و اینهاست. کجا نوشته؟ حواست نباشد یقینی برایت میگذارد. برایت خیلی مهم است، ولی اینها ممارست میخواهدها. خیلی باید انسان تمرین کند. یک ذهنی مثل ذهن. حالا همان هم خیلی وقتها کلیتش مشکل دارد. کل و فلان و فلان. کل آخوند فلان. تو آخوندها هم که میدانی چکارند. قم مینشیند آها. قمیها که همه اهل صیغ. یک کسی آمده بود توی قم، یک مشکل این شکلی پیدا کرده بود. آن یکی دیگر گفته بود: «بابا من میدانستم این دارد میرود. چرا فلانی گفت؟» سر تا تهش. یعنی صغرا مشکل دارد، کبرا مشکل دارد، نتیجه محال است. مصباح را ندیدم. آن قدر قوی. شهید مطهری در نوع خودش در این جنبه. شهید مطهری جنبههای خطابی دارد. گاهی چون خطیب سخنران بود و منبری بود و اینها. مصباح خطاب خیلی کم است. جدلی گاهی داردها. ولی خطابهاش خیلی کم است. تازه آن تو مناظره که با حجتی کرمانی کرده بود سال ۷۸ توی تلویزیون. یک مناظره دارم. فیلمهایش را بگیرید ببینید. خیلی قشنگ است. حجتالله ایوبی رئیس سازمان سینمایی. او مجری بود که طرف آن ور هم بود. میزدند. دو تایی مجری و کارشناس برنده شد. بعد مناظره روزنامههای اصلاحطلب بایکوت کردند. تا قبلش گفتند: «مناظره مصباح، مصباح را مناظره.» آقا فلان کلی کوبیدن. از فردایش دیگر آره. نرخ ارز چطور است؟ هوا چطور است؟ دلار چند شده؟ کلاً فضا عوض شد. آنجا حجتی کرمانی برگشت گفتش که شما به مردم گفتی که هر وقت دیدید که منکری انجام میشود، حکومت دخالت نمیکند، برخورد کنیم. برهانی گفت: «آن جا توی نماز جمعه بود. خطابی بود. یک برهانش را بهت بگویم.» برهان ماست. خیلی مناظره، مناظره قشنگ. این ذهن قوی این است که از امثال مصباح حضرت میترسند. کسی که منطق قوی دارد، همین است. یعنی تا با یک قضیه مواجه میشود، سریع حلاجی میکند قضیه را. سر و تهش را میزند. میفهمی این دارد از کجا به کجا میرود. از معلول دارد اصلا علیتش این است که یک وقت عرض کردم همه چیز دایرهمدار علیت است. همین یعنی ذهن. یعنی باید ملکه بشود برای انسان. ذهن باید فعال شده باشد. از هر حرفی نصب فریدون و این نسب را بفهمی. این دارد از معلول به علت میرود. از برخی کتب را بیایم بنشینیم حلاجی بکنیم. بحثهایی مثل سروش که قبلاً عرض کردم، آن ذهنیته را الان یک ذهنیت از یک سری حرفهای پرت به شما داده، سریع در این مباحث برهان و اینها فعال میشود که آن حرفی که این زد دارد از اینجا به آن جا میرود. این نسبتی بین این دو تا نیست. علیت بین این دو تا نیست. یا اگر علتی هست، دارد از معلول به علت میرود. این یک قواعدی دارد از معلول به علت رفتن تا علت به معلول رفتن. خب؟ این را ان شاءالله فردا ادامه بحث را عرض خواهیم کرد.
والحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...