‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث سر این بود که حد وسط چه نسبتی با اکبر (نسبت به اصغر) دارد. گفتیم حد وسط چه نسبتی با اکبر (نسبت به اصغر) دارد؟ دو حالت پیدا میکند:
یا اینکه معلول اکبر برای اصغر است، یا علت برای اکبر برای اصغر است، یا خودش با اون اکبر برای اصغر – احسنتم.
حالت اول و دوم: اگر حد وسط علت ثبوت اکبر برای اصغر بود، میشد برهان لَمّی. اگر معلولش بود، میشد برهان اِنّی.
حالت سوم این است که نه علت باشد، نه معلول. حد وسط نه علت، نه معلول برای نتیجه باشد، بلکه یکی از دو معلول باشد. یعنی حد وسط با اکبر (نسبت به اصغر) هر دو معلولاند، ولی علت سومی - یعنی متلازمان باشند. پس علت، معلول، متلازم است.
نسبت حد وسط با اکبر (نسبت به اصغر):
گاهی علت است، که میشود برهان لَمّی.
گاهی معلول است، که میشود برهان اِنّی.
گاهی متلازمین است، که این را باید ببینیم چه عنوانی رویش گذاشته میشود.
بلکه یکی از دو معلول برای علت واحد است و نتیجه معلول دیگر از آنچه که در بر دارد – وجود تلازم خارجی بین این دو – نشأت میگیرد. از اینکه گفته شد منظورمان بود، وجود تلازم خارجی بین این دو تا نشئت میگیرد از تلازم بین دو معلول علت ثالثه. یعنی ادبیات مفهوم درگیری دارد. بحثش هم سخت است؛ چون انصافاً بحث سنگینی است.
تلازم بین دو معلول علت ثالثه: اینها هر دو معلولاند با علت سوم. و کشف میشود از وجود یکیاش وجود دیگری.
علم به وجود علت حد وسط برای حکم به استحاله وجود معلول بدون تحقق علتش. دوباره بخوانم: علم به وجود علت حد وسط برای حکم - این علم با چیست؟ - به اینکه نمیباشد معلولی باشد که علت نداشته باشد. از اینجا میفهمیم که حد وسط علت برای حکم است. یعنی این معلول بالاخره یک علتی دارد.
از این علت پای تخته بنویسم: این حد وسط ما، این اکبر، این هم اصغر است. درست؟ نسبت اکبر به این ثبوت اکبر برای اصغر: گاهی این حد وسط برای این علت است که میشود برهان لَمّی. گاهی این برای این معلول است که میشود برهان اِنّی. گاهی این برای این، هر دو معلولاند برای یک علت ثالثه.
حالا من اینجا از این ثبوت به یک معلول دیگری میرسم. از این معلول به این علت میرسم. از این چطور به این علت نمیرسم؟ از اینی که نمیشود معلولی باشد که علت نداشته باشد، تخلف آن محال است. محال است تخلف معلول از علت. از اینجا من میرسم به علت. این حد وسط یک واسطه خورد تا رسیدم به علت. در قبلیها خودش بود، مستقیم. یا مستقیم از حد وسط میرسیدم، یا مستقیم از ثبوت میرسیدم. اینجا از ثبوت به حد وسط، از حد وسط به علت.
این حالت سوم جفتش درست است. در فلسفه جفتش به کار میرود: هم استحاله، هم .... پس وقتی علم به وجود علت پیدا شد، علم به معلول دیگر هم حاصل میشود به خاطر استحاله تخلف معلول از علت. به خاطر استحاله تخلف معلول از علتش.
مثل اینکه میگوییم: «کل انسان ضاحک»، «کل انسان کاتب». «کل انسان کاتب و کل کاتبٍ ضاحکٌ. نتیجه: کل انسان ضاحک». حد وسط چیست اینجا؟ «کاتب». «کاتب» است. این هم ثبوت اکبر برای اصغر است. «کاتب» چه نسبتی با این ثبوت دارد؟ یعنی «کاتب» و «ضاحک» هر دو معلولاند برای انسان. انسان علت «ضاحک» است، انسان علت «کتابت» است. از این معلول به آن معلول میرسیم؛ چون حد وسط شد. از آن معلول به علت میرسیم.
از کجا به این رسیدیم؟ چون محال است که معلول از علتش تخلف کند. نمیشود که معلولی باشد که علت نداشته باشد. هر دو معلولاند برای علت ثالث. نه اوسط علت بر اکبر، اکبر به نسبت این اصغر. دوباره قید را میگویم یادمان نرود. با خود «ضاحک» خالی کار نداریم، با «ضاحک» نسبت به انسان. «ضاحک» نسبت به انسان، نه «کاتب» علتش است، نه «ضاحک» علت «کاتب» است. هر دو معلولاند برای این انسان.
ما نمیآییم «کل ضاحک» بگوییم. یک مقدار سخت میشود در این که مقدمه پیدا کردن برای واقع. وقتی میخواهی یک چیزی را اثبات بکنی، تلازم رفت و برگشتی باشد. اینجا «کتابت» علت برای اثبات «ضحک» برای انسان است. بین «کتابت» و «ضحک» هیچ علت و معلولیتی نیست. هر دو تایشان متلازم در خارجاند. تلازم ذاتی نیست؛ چون علتش واحد است، یکی است.
پس علم به یکی از دو معلول مستلزم علم به معلول دیگر است. از یک معلول به معلول دیگر میرسیم. این برهان را که از معلول به یک معلول دیگر میرویم، این برهان را بهش میگویند برهان اِنّی مطلق. اِنّی مطلق. این پس یک حالت دیگر شد. یک قسم سومی شد.
یک قسم چهارم میخواهیم حالا دربیاوریم. قسم چهارم این است که حد وسط در عالم ثبوت و نفسالامر علت یا معلول برای نتیجه نباشد. نه ثبوت ثبوت خارج بود، دیگر اثبات ذهن بود. برعکس آن صورت اول. الان صورت خارج است. در خارج، حد وسط علت یا معلول نتیجه نیست. مثل استدلال به مفهوم وجود، یعنی حاکی از وجود بر اینکه نفس وجود، همان واجبالوجود است. پس میباشد طریق در آن که همان وجود است، حد وسط برای وصول به نتیجه که همان واجب است.
ببینید، الان ما اینجا اِنّی مطلق را که این قسم بالا بود، حالا ما یک اوسطی داریم. این اوسط با این اکبر به نسبت اصغر نه علت، نه معلول. درست؟ مثل قبلی. در کجا نه علت، نه معلول؟ در ثبوت. علت نه- تو قبلی هم هیچ کدام این دو تا نه علت بود، نه معلول. هر دو معلول بودند برای علت سوم. اینجا اوسط و اکبر هیچ کدام نه علت، نه معلول برای همدیگر.
مثلا آقا استدلال میآوریم به مفهوم وجود. مفهوم وجود، البته این استدلال فقط اینجا کاربرد دارد، جای دیگری مگر در بحثهای توحیدی. مفهوم وجود، مفهوم وجود که حاکی از وجود است. مفهوم وجود بهش استدلال میشود برای اینکه نفس وجود، واجبالوجود است. نفس وجود خیلی نفس، سخت است. سخت که یعنی دقت میخواهد. نفس وجود، واجبالوجود. یعنی آنی که خود وجود است، خودِ خودِ وجود باید به خودش بند باشد. درست شد؟ خود وجود، اصل وجود، نفس وجود از جای دیگری گرفته نمیشود. نفس وجود همان واجبالوجود، خودش از خودش وجود گرفته، از جای دیگری نگرفته.
شما این را چهشکلی استدلال کردی؟ اینجا طریق همان وجود است. طریق به اینکه استدلال میآوری به اینکه نفس وجود، واجبالوجود است. طریق این چیست؟ طریق همین وجود است. با چی استدلال میکنی به اینکه نفس وجود، واجبالوجود است؟ با خود مفهوم وجود. از خود مفهوم وجود من به شما میگویم که نفس وجود، واجبالوجود است.
حالا اینجا این مفهوم وجود نسبتش با این، این، این اکبر، نسبت این مفهوم وجود با اکبر، اکبر نسبت به اصغر، نسبت این وجود نه علت، نه معلول در عالم ثبوت. در ثبوت یعنی واسطه ثبوتیش نیست. نه علت، نه معلول. اینجا حد وسط همان وجود مطلق است که نه علت، نه معلول برای نتیجه. هیچکدام از این دو تا معلول برای علت ثالثه هم نیستند.
پس نه علت، نه معلول، نه معلول برای علت ثالثه. به خاطر این است که وجود واجب عقلانی نیست که معلول برای غیرش باشد. اصلاً واجبالوجود معلولبردار نیست. لذا شما نمیتوانی بگویی این معلول این است، نمیتوانی بگویی مربوط به یک چیز دیگر است، اصلاً معلول نیست. اصلاً اصل معلولیت برایش ممتنع است. واجبالوجود.
خب، اینجا چه کار میکنیم؟ هرچند مفهوم وجود و وجوب متلازماند به اعتبار اینکه دو تا مفهوم که از حقیقت واحد فهمیده میشوند، ولی (یعنی این دو تا وجود و وجوب با همدیگر نسبتی دارند. میتوانند هر دو معلول برای علت ثالثه باشند، یا یکی برای یکی دیگر علت باشد.) ولی وجود با واجبالوجود، اینها هیچکدام علت برای آن یکی نیست، نه معلول برای آن یکی است، نه معلول برای علت ثالثه است. اینجا بهش میگوییم شبیه به لَمّ. خیلی شبیه به لَمّ. لَمّ نیست، ها! گیر در فلسفه هم همین است. یعنی گیر این خیلی نکته مهمی است که گیر در برهانی که اصلاً میگویند آقا خدا برهانپذیر هست یا نیست، دعوایی که هست سر اینکه خدا برهانپذیر هست یا نیست همین جاست. اصل دعوای اینجاست. اینکه شما اگر بخواهی لَمّ بیاوری، باید از علت به معلول برسی، که خدا اصلاً معلول نیست.
حالا برخی گفتند که ما در مورد خدا برهانمان همیشه اِنّی است؛ از معلول به علت میرسیم. بحث واجبالوجود را که میآوریم، این را چه کار بکنیم؟ شبیه به لَمّ میآوریم. یعنی از علت و معلول نیست، واجبالوجود معلول نیست. نه معلول برای آن حد وسط، نه معلول برای علت ثالث است. شبیه به لَمّ، حال در بحثهای توحیدی انشاءالله این را بیشتر توضیح میدهیم، حلش میکنیم.
خب، وقتی این اقسام واضح شد، میگوییم: حد وسط وقتی که فقط واسطه... حالا جمعبندی این دو قسم آخر را خیلی هم جدی نگرفتی- نگرفتیم فعلاً اِنّی مطلق با شبیه. کلیت مبحث: اگر حد وسط فقط واسطه در اثبات بشود، نمیشود برهان. اگر واسطه در اثبات باشد، اضافه بر اینکه واسطه در ثبوت هم باشد، این میشود برهان لَمّی. مثل آتش. آتش علت برای حرارت گرم است. اصغر چیست؟ آب. اکبر چیست؟ گرم. ثبوت اکبر برای اصغر علتش چیست؟ آتش.
اینها در اصول کاربرد دارد، ها! در اصول کاربرد دارد. در فلسفه بسیار کاربرد دارد. در اصول هم کاربرد دارد. یادم هست در درس خارج جزوهها که نوشتم از درسهای حیدری فسائی، این نکات را نوشتم. ایشان دوباره اینها را مطرح کرد. یک وقتی گفت منتظریم... گفت، گفت مثالهایی که میگویم مال این رفیق است، شاگرد رفیقم. مثالهایی هم که زد همین مثالها بودا. در بحث قطع. قطع بود به نظرم این مبحث کاربرد داشت. بحثهای مهمی است. در مفهومگیری به دردمان میخورد. جاهای دیگر هم به دردمان میخورد.
آتش علت برای ثبوت اکبر برای اصغر است. هم واسطه در اثبات- اثبات کجا بود؟ هم واسطه در ثبوت است. بیرون. در بیرون هم آتش واسطه است برای اینکه آب گرم بشود. خوب؟ یا مثل ثبوت تمدد برای حدیده که علتش چی بود؟ حرارت. پس اضافه بر اینکه حد وسط علم به این میدهد که آب گرم است و اینکه آهن متمدد شده، علت آن را هم برایمان بیان میکند. پس هم علت در واقع و علت در واقع و تصدیق. و دائماً اختصاص دارد به اینکه علت برای تصدیق و برای حصول علم. وگرنه امکان نداشت که حد وسط واقع بشود. اگر واسطه اثبات نخواهد بشود، اصلاً ما حد وسطی داریم که واسطه در اثبات نشود؟ اصلاً حد وسطی داریم که واسطه در اثبات نشود؟ اصلاً این نکته را داشته باشید: اصلاً اوسطی که واسطه در اثبات نشود، نداریم. همین جوری نداریم. همین.
چرا؟ چون اگر بخواهد واسطه در اثبات نشود، اصلاً حد وسط نیست. وقتی شما در قیاس شکل میدهی، حد وسط میآوری، باید اثبات بشود. این دیگر کف کار است. وقتی حد وسط، یعنی آن دیگر کفِ کف و برهان چی بشود؟ اصلاً اینکه در قیاس آمد، دیگر برهان اِنّی که باید دربیاید ازش. مرحله بعدی بیرون هم اگر درآمد، برهان لَمّی هم میشود. مطلب خوبی بود. درست است حرفش. تخصیص. کفش تخصیص تعریف است. احسنت.
ولی یک وقتی در بعضی از احیان، علت در واقع هم هست و معلول در واقع برای علت برای تصدیق. پس این اوسط، واسطه در اثبات که حتماً هست، مضاف به اینکه واسطه در اثبات است، یک وقتی علت هم هست. علت برای آن ثبوت هست. یا گاهی هم معلول است. حالا معلول، یا برای آن ثبوت اکبر برای اصغر، یا برای امر دیگری ملازم با ثبوت اکبر برای اصغر. آن اِنّی مطلق.
این سه قسم که ما کار داشتیم، دیگر. یا باید اوسط علت باشد، یا معلول باشد، یا اوسط و ثبوت اکبر برای اصغر هر دو معلول برای علت. داریم کم کم میافتیم در سرازیری. بحث برهان، قله را داریم رد میکنیم. گیر کار همین جاها بود که فکر کنم حل شد، ها.
آیا حیدری فسائی، خدا حفظش کند استاد عزیزمان، سختترین جای کفایه- اول کفایه، یکی از سختترین جاهایش و طلبه خیلی با نشاط همان روز اول درس میآید و بعد ایشان همان روز اول، چون ۱۲، ۱۳ دور ایشان کفایه درس داده، بعد الان شاید دور چهاردهمش باشد. چند روز میشود؟ چند بار میشود؟ هر دورهای دو سال میشود. هر دورهاش دو سال میشود. نوجوانی. ۳۰ ساله آن موقع، ۳۰ ساله طلبهام. ۲۹ سال است درس میدهم. اولش خیلی سخت است. ایشان تخته را همان روز اولی که شروع میکند، ایستاده شروع میکند: «کفایه. بسم الله الرحمن الرحیم.» ایستاده پای تخته، پای تخته ماژیک به دست شروع میکند، همه را مینویسد پای تخته. روزی یک خط هم میخواند. کفایه یک خط، دو خط. دو سه صفحه اول دو هفته طول میکشد تقریباً. خیلی اصلاً یک فشاری همان اول میآید. عرض و معروض و نمیدانم چی چی. که ما این را یک بار در کفایه سرویس شدیم، یک بار در خارجش سرویس شدیم که واقعاً پدرمان درآمد. آن تکه را هم در خارج هم در کفایه. بحث سنگینی بود.
بعد دیگر آن تکه را که ایشان رد میکند، دیگر مثلاً هفتهای یک بار، ماهی یک بار، سالی یک بار دیگر اصلاً تخته نمیآوردند. دیگر از آن تخته نبود. یادم میآید که از آن وقتی که رد شد، اصلاً یک تخته نداشت کلاس مسجد زینالعابدین. ساعت ۹ تا ۱۰ ایشان خارج. آنجا ۱۰ تا ۱۱ کفایه میگوید. ۱۱ تا ۱۲ مؤسسه امام خمینی. آنجا هم کفایه میگوید. دوباره ایشان هفت و هشت یک مکاسب میگوید. ۸ تا ۹ یک مکاسب دیگر میگوید. ۹ تا ۱۰ خارج تا ۱۲ دو تا کفایه میگوید. شما هر کتابی را بگویید از حفظ من برایتان میخوانم. مثلاً گاهی یکی در بلاغت مثلاً یک ایرادی میگرفت، گفت: «خاک بر سرت، خاک بر سر، خاک بر سرت! با کسی که دو دور مطول درس داده، ۸ بار مختصر درس داده، ۱۲ بار جواهر درس داده و کل این از حفظ، کسی میآید شبهه بلاغی بهش بکند از حفظ؟» خواندن کتابش را میگوید: «این بخشی که گفتی مال بابِ ...» البته این مغالطه است، ها. میگوید: «این مغالطه در ۱۲ فصل سوم آن فلان فلان.»
آره، یک دانه هم که بعد از ظهرها فقه میگوید. ایشان لمعه میگوید. سالیان سال است. الان برنامهشان کم شده. روزی ۶ تا درس میدهند. برنامه کمشان است. قبلاً ها یک دانه اسفار صبح میگفتند. یک دانه خارج هم بعد از ظهر میگفتند. یک خارج هم شب بعد نماز مغرب. باز هم یکی هم قبل نماز صبح. یک ساعت و نیم قبل نماز صبح هم یک بحث بلاغت داشتند. روزی ۱۱ تا درس میداد. محشر است ایشان. فوقالعاده است در بحثهای علمی و درسی و اینا. من مثل ایشان ندیدم. فکر هم نمیکنم در شیعه، سنی، وهابی... دست شما درد نکند. اینش مهمتر است. این طوری از اول شروع نمیکند، برود تا آخر قشنگ. آره، دقیقاً این شکلی.
پس حد وسط دائماً مفید این است که علت برای حصول تصدیق و علم است، مگر اینکه یک وقتی به اضافه به آن، معلول برای ثبوت اکبر برای اصغر باشد. پس یک وقتی مفید علم است، مفید علیت هم هست، علیت در واقع. یک وقتی مفید علم است، مفید معلولیت در واقع هم هست. مثل آتش و حرارت. آتش در واقع علت برای ثبوت حرارت برای آب است و حرارت در واقع علت برای ثبوت تمدد برای آهن است. و گاهی بهش علت واقعی هم اضافه میشود، میشود برهان لَمّی. و گاهی در واقع معلول است برای ثبوت اکبر برای اصغر. مثل حرارت که علت برای وجود تمدد در آهن. اگر ما آن تمدد را حد وسط قرار بدهیم، بگوییم این آهن متمدد است. اگر برعکس بکنیم مثال قبلی را. اینجا آتش میشود معلول. تمدد را حد وسط بگیریم. نسبت آتش با نتیجه میشود چی؟ علیت. اگر تمدد را حد وسط بگیریم، نسبت حد وسط با نتیجه میشود معلولیت. در هر دوتا هم که علم هست، گفتیم کفش علم است. چون اگر بخواهد علم نباشد که اصلاً دیگر حد وسط به چه درد ما میخورد.
بحث روان میشود، ها. خیلی فکر میکنم که ابعادش باز شد. شسته رفته. پس تمدد معلول و ما را حد وسط قرار دادیم و گاهی و او مفید تصدیق به ثبوت حرارت برای آهن است. و ما گفتیم که حد وسط علت برای تصدیق است از جهت اینکه واسطه در اثبات، علت برای تصدیق است از جهت واقع معلول است. پس استدلال میشود به مدلول بر علت. و این همان چیزی است که اصطلاحاً بهش میگوییم برهان اِنّی. از معلول به علت. از علت به معلول استدلال میشود به معلول بر علت. یعنی به معلول بر علت، یعنی چی؟ یعنی حد وسط معلول باشد، نتیجه علت باشد، این میشود برهان اِنّی. حد وسط علت باشد، نتیجه معلول باشد، میشود برهان لَمّی.
این خیلی مهم بود، ها. از معلول به علت میرسیم یا از علت به معلول میرسیم. یعنی این. نه مثال یکی یکی به یکی نیاوریم. بحث بکنیم بعداً که یکی به یکی... معجزات برهان اِنّی است برای رسالت. میخواهیم بحث بکنیم که اصلاً معجزه برهان است. شما گفتیم «البرهان قیاس». یادتان هست؟ «البرهان قیاس». اینی که الان شما گفتی که قیاس نبود. بعد باید حد وسط برایش درست بکنیم. بعد حد وسط باید یک نسبتی داشته باشد به نتیجه. آنجور باید. شما حد وسط را چی قرار بدهی؟ معجزه. که نسبت معجزه با رسالت چیست؟ معلولیت. این است که، یعنی این که این آقا آثار و ...- اژدها کرد. این دلالت بر نبوتش دارد. نخیر. این دلالت بر معجزهاش دارد. معجزه هم دلالت بر رسالت دارد. نسبت حد وسط شد معجزه. نسبت معجزه با ثبوت اکبر بر اصغر چیست؟ معلولیت. شد برهانمان چی؟ خیلی نکته مهمی بود، ها. اشتباه میکنی. میگوید از آب به درخت میرسیم یا از درخت به آب میرسیم. نخیر! این که اصلاً نمیشود که. این که برهان نیست توش. البرهان قیاس. قی ... چیست؟
روشن شدن عرض من خوب جا افتاد. مثال بزن. پای تخته: «رخ داده در اِنّی. رخ نمیدهد بیرون. فقط در اِنّی.» خب، کجا در بیرون رخ میدهد؟ اِنّی مطلق بود. یک شبیه به لَمّ بود. چی بود؟ در بیرون هم رخ داده؟ حالا اینی که خب همین دیگر. نه، در بیرون رخ داده. این نکته اصلی این است: در بیرون رخ داده. یعنی چی؟ یعنی در بیرون ما نداریم. نه، در بیرون علت نیست. نکتهاش این است. جلسه قبل هم اشاره کردم. الان موسی اژدها کردن عصا توسط موسی. توسط موسی نگوییم که جزئی نشود. برهان سقراط کلی باشد. اژدها کردن عصا چیست؟ معجزه است. معجزه دلیل رسالت است. نتیجه بفرمایید: اژدها کردن عصا دلیل رسالت است. اصغر چیست؟ اکبر چیست؟ ثبوت اکبر به اصغر نسبتش با معجزه چیست؟ معجزه علت یا معلول یا هر دو برای علت سوم؟ معجزه معلول. رسالت. علت بر دلیل مجازات. علت دلیل رسالت. درستش بکنیم که نتیجه دلیل است. دارد خراب میکند. دلیل چی بگذاریم؟ نه، «معجزه دلیل رسالت است». کار پیامبر است. کار پیامبر است. نسبت «کار پیامبر» با «معجزه» چیست؟ معلول میشود. معجزه معلول کار پیامبر است. «کار پیامبر صورت میگیرد، معجزه کار پیامبر صورت میگیرد، معجزه کار پیامبر است». اجرا کردن عصا کار پیامبر است. نسبتش هم شد چی؟ حد وسط چیست؟ معلول.
نتیجه: ما از چی به علت رسیدیم؟ از معلول به علت رسیدیم. به علت رسیدیم. درست است؟ معجزه باشد علت. برهان اِنّیاش را حل بکنیم. اگر بخواهد برهان باشد مشکل دارد یا ندارد؟ برهان اِنّی گفتیم علت در واقع نیست. نه، در واقع نیست. علت در واقع نیست. دو تاست. واسطه در اثبات هست. الان اینجا حد وسط واسطه بود برای علم من، ولی واسطه نیست برای خارج. نه اینکه در خارج نیست. اصلاً در خارج نداریم ما این را. برهان اِنّی یعنی در خارج علت نیست؟ خب، در خارج معجزه علت نیست برای رسالت. در خارج معلول است. درست شد؟ در خارج علت نه، در خارج اصلاً نیست. یعنی برهان اِنّی یک چیز توهمی است؟ یک چیز ذهنی محض است؟ نخیر. برهان اِنّی حتماً وقوع خارجی هم میتواند داشته باشد. اگر وقوع خارجی داشت، این برهان علت وقوع خارجی نیست، ها. معلول، علت معلول است. آن وقوع خارجی است. حد وسط معلول آن وقوع خارجی است. ولی در این وجود ذهنیه چی؟ علت برای وجود ذهنیه روشن است. الان ما با چی علم پیدا کردیم به این نتیجه؟ با حد وسط. اینجا علت بود برایمان برای علم به این نتیجه. ولی این نتیجه وقتی در واقع میخواهد حاضر بشود، چی؟ باز حد وسط این را در واقع... نه، اینجا حد وسط معلول است. این است که در واقع تک کلمهها را باید روی قیاس آورد. پیاده کرد.
از آب به درخت میرسیم. آب، درخت. اینها دلالت. یک وقت خلط نشود با برهان. آن ها دلالت است. «آب دلالت بر درخت دارد، درخت دلالت بر آب دارد.» اینکه شما میخواهی بگویی من از آب به درخت میرسم، این میشود برهان لَمّی. از آب به درخت میرسم، علت به معلول میشود لَمّی. از درخت به آب میرسم، میشود اِنّی. این برهان نیست، ها. از درخت به آب میرسم، برهان نیست. قیاس میخواهد تا برهان بشود. «البرهان قیاس». «البرهان والْیَقِین». که حالا این هم مثلاً روی تمثیل و استقرا و اینها را هم در بر میگیرد. ولی در مجموع بالاخره باید روی یک چیزی سوار بشود این. حالا اینجا «البرهان قیاس» در این بحث ما خیلی کاربرد این شکلی دارد برای حد وسط. چون قیاس حد وسط دارد. ما همه محور حد وسط است. اینجا خیلی به درد ما میخورد. استقراها را هم میآییم اینجا در دایره قیاس میچینیم که بحثمان پیش. روشن شد؟ تحمل میخواهد یا توضیح بیشتر؟
لَمّی نسبت به یک چیزی یعنی وقتی نسبت به حد وسط میآییم، یک تعریف دارد. نسبت به ذهن و خارج میآییم، یک تعریف دیگر. دیروز وقتی میآییم نسبت علی - معلولی را به کار میبریم. نتیجه واسطه در اکبر، حد وسط علت معلول برای نتیجه، برهان که حد وسط معلول اکبر حد وسط. این خیلی چیز خوبی است، ها. نوشتن: «علت اکبر برای آن اکبر برای اصغر» میشود در پرانتز گذاشت که روشن بشود. برای اصغر باشد. یک چیز است. دو تا پرانتز. اکبر اکبر برای اکبر برای اصغر. یک چیز. واسطه در اثبات و ثبوت بر اساس اثبات. واسطه در اثبات. فقط واسطه در اثبات است. واسطه اثبات و ثبوت. حالا من میگویم این دومی به اولی. چرا؟ اینی که در اثبات، واسطه در اثبات است، یعنی نسبت اثبات و ثبوت به آن حد وسط برمیگردد. چرا یکی میشود کرد؟ دو تا لحاظ را میشود یکی کرد. واسطه در اثبات. چرا؟ چون شما همان حد وسطی که بالا آوردی، حد وسط پایینی واسطه در اثبات ثبوت است. چرا واسطه در اثباتش به خاطر حد وسطی که آوردی. سقوطش به خاطر علتی که آوردی. یعنی اینها در دل آن واژههاست. واسطه در اثبات در دل واژه حد وسط. واسطه در ثبوت در دل واژه علت.
وقتی چیزی علت برای چیز دیگر باشد. اینجا حد وسط فقط مبنای تعریف. اینجا حد وسط نسبت به اثبات و ثبوت که در این برهان میتواند به ما بدهد. اینجا فقط اثباتکننده شد. اینکه در اینجا در عالم واقع، در عالم واقع چی میشد؟ معلول میشود. معلول اکبر برای اصغر است. علت نیست. در واقع علت برای نتیجه نیست. یعنی در واقع وجود ندارد. وجود واقعی را کار نداشتیم. علیت واقعی را کارش نداشتیم. وجود واقعی را وجود واقعی، ولی علیت برای نتیجه ندارد. حالا پخته هم شد.
"الحم" الحمد لله فرهنگ یک پدیده اجتماعی است و در گفتار و نوشته و گفتمان شکل میگیرد. تعریف از فرهنگ. حالا این تعریف. تعریف چی میخواهد؟ رسم هر چی بود. رسم چی بود؟ در حد ذاتیات بود. در رسم عرضیات. حالا اینجا فرهنگ، تعریف به عرضیات شده یا تعریف به ذاتیاتش شده؟ «فرهنگ یک پدیده اجتماعی است و در گفتار و نوشته و گفتمان شکل میگیرد.» پدیده اجتماعی. اینجایی که دارد میگوید از گفتار و کردار شکل میگیرد، این عرضیاتش. اینجا دو تاست. یکی بحث تعریفش است. آن در گفتار و نوشت و اینا. آن دیگر تعریف فرهنگ نیست. آن عامل فرهنگ است. یعنی فرهنگ محصول چیست؟ تعریف. البته اینی که محصول چی باشد، اگر آن دیگری روشن باشد، اجلی باشد، میتواند چیزی محصول یک چیزی چیست؟ میگوید آنی که اجمالی است، این از آن متولد میشود. عرضی است. چون عرضی است. یک چیزی محصول چیست؟ میشود جز عرضیاتش. در تعریف هم چهار تا نکته بود. باید مانع اغیار باشد، جامع افراد باشد، تعریف اجلی باشد، دور نباشد. باز هم بود. یکی دیگر بود: تعریف مرادف نباشد. تعریف مرادف نباشد.
حالا مثلاً روی همین تکه خیلی میشود کار کرد. یکی از سختترین مباحث تعریف فرهنگ، به نظرم علامه جعفری در آن کتاب «فرهنگ پیشرو، پیرو» آنجا بحث میکند که اصلاً فرهنگ را خیلیها نتوانستند تعریف بکنند. چون تعریفش واقعاً خیلی سخت است. مثل وجود میماند. وقتی گفتند این شکلی، یعنی بس که دایرهاش گسترده است، اعم. شما یک اعم از او، چون شما وقتی میخواهی یک چیزی را تعریف بکنی و یک اعم از اویی در نظر بگیرید که بشود جنس. یک فصلی بیاوری که از دیگری متمایزش بکند. بعد تعریف برایش بیاوری. لذا گفتند وجود تعریف ندارد. اول ابنسینا میگوید وجود تعریف ندارد چون جنس ندارد. چون جنس ندارد. لاءَنَّهُ لاجنس له. چون جنس ندارد. تعریف ندارد. خودش جنس همه چیزهاست. در مورد فرهنگ هم گفتند در جهت پدیده اجتماعی بودنش از این حیثیت جنسی ندارد. خودش جنسالأجناس است. دیگر جنسیتی بالاتر از او نیست که شما بخواهی او را تخصیص بزنی و بخواهی فصل برایش بیاوری. لذا برای فرهنگ، خیلیها نتوانستند تعریف بکنند. فرهنگ را. لذا فقط با عوارضش و با اغیارش. اغیارش یعنی با متناقضش، با عدمش. مثل وجود را که با عدم تعریف میکند. آنچه که عدم نیست.
تا حالا اینجا بحث است که این میشود تعریف چی؟ وقتی شما با عدمش میآوری. تعریف حقیقی دیگر نیست. تعریف چیست؟ شرحالاسمیه. شرح اسم. وقتی شما یک چیزی را عدم تعریف با عدم تعریف اسمی بگذارید برای فرهنگ. تعریف حقیقی کسی نتوانسته بکند. تعریف اسمی کردند. فرهنگ آنچه که از جنس عمل نیست. هر چیزی که از جنس عمل نبود دیگر، هر چیزی در آن دایره گسترده غیر از عمل، همش میشود فرهنگ. مثلاً شرح اسمیه. اگر هم باشد که خدا نمیشود اطلاق فرهنگ برش کرد. بله بله. این یک تکه حالا. اینقدر مباحث اینجا هست که میشود روش کار کرد.
«تساهل یک معنای عامی دارد. مصادیق آن دو بخش است: یک بخش مصداق رفق و مداراست که مطلوب است. بخش دیگر مصداق مداهنه و مسامحه و سازش بر اصول است که نامطلوب است.» ذهن، ذهن منطقی. هر پدیده منطقی مواجه میشود. واقعاً بینظیر. خدا حفظش کند. بعد در بحث فلسفه سیاسی اسلام ایشان وارد میشود و بحث... سریال. فرصت نکردم مثال پیدا کنم برای برهان. این از معلول به علت میرسد. از علت به معلول میرسد. بزرگ. به نظر بنده «خشونت معنای عامی دارد» که موافق معنای لغوی است و در روایات هم گاهی به همین معنا اشاره شده است. گویی در قرآن معادل خشونت نداریم و معادل دیگری داریم. اگر بخواهیم معنای آن را توضیح دهیم: «خشونت عبارت است از رفتاری که برای طرف مقابل آزاردهنده باشد. منظور از رفتار مفهوم روانشناختی است که شامل گفتار هم میشود. بنابراین گفتار و کرداری که مخاطب دو طرفِ رفتار را بیازارد، رفتار خشونتآمیز تلقی میشود.» دوباره این تعریف برای خشونت. امنیت، امنیت ملی، شورای عالی امنیت ملی. ذهن وقتی منطقی باشد، ذهنت را باز. اینجا خیلی برهانهای خوب ایشان آورده. برای اینکه مثلاً خشونت به معنای روانشناختیاش لازمه یک اجتماع است. برهان از معلول به علت است. یا از علت به معلول. برهان اِنّی، برهان لَمّی. اشرف کدام است؟ لَمّی.
مغالطه را ببینید. حجت الاسلام حجتی: «کسانی که با نظام مخالفاند یا از امام دلخوری دارند یا با رهبر انقلاب مسئله دارند، اینها هم سوء استفاده فراوان از فرمایشات جناب آقای مصباح کردند. من خودم با شناختی که از جناب آقای مصباح دارم، این را ستم به ایشان میدانم. از حرفهای ایشان دو طرف جریان خشونت سوء استفاده کردند و در اینجا باید این مسئله تبیین و توضیح داده شود تا روشن شود که سوء استفادههای ایشان از طرفین غلط بوده است.» مجری: «توضیح خواهند داد.» آیت الله مصباح. نمیدانم راجع به همین فرمایش ایشان اشاره بکنم یا خیر. سعی میکنم کوتاه بگویم. آیا حجتی هم کوتاه فرمودند؟ «حجت الاسلام حجتی در دل ما زیاد است. همین در دل ما زیاد است.» «خوشحالی از رقصم خودت است.» اینجا میگوید که «امید است که من هم با روش کانالیزه صحبت کنیم.» جناب آقای مصباح که نظمشان زبانزد است. این هم کف کرده. صغرا، کبرا، نتیجه. اینجا این تکهاش، صفحه ۱۹ و ۲۰، این تکهاش خیلی بحث مهمی است. «خشونت خود به خود یک رفتار خاص خارجی نیست، بلکه کیفیتی در گفتار و رفتار است.» حالا این بحثها خیلی خوب است دیگر. بنشینید روی آن. ب میشود کار کرد. براهین را درآورد و پیدا کرد که حد وسط چیست؟ نسبتش با نتیجه چیست؟
حالا این الان فرصت نشد. من مثال عرض کنم که بحث اینجا حد وسط علت در واقع یا گاهی معلول در واقع برای علت دیگری. نه معلول برای تصدیق. وگرنه محال است که چیزی نه علت و یک چیزی هم علت باشد هم معلول باشد از جهت واحد. خب، این هم که گفتیم حد وسط مفید این است که تصدیق را میآورد، یک وقتی ثبوت واقعی را هم دارد مثل آتش و حرارت. توضیح دادیم این را. این هم که گفتیم محققین از علمای منطق گفتهاند. این تکه را فقط بگویم. پس استدلال میشود به معلول بر علت. این همان است که بهش میگویند برهان اِنّی. برهان تمییز برای آن از قسم دوم از اقسامش. یعنی آنچه که دلیل نامیده میشود و آن این است که دلیل. حالا در اِنّی گفتیم دو نوع اِنّی را میگویند. دلیل و غیر دلیل. خاطرتان هست؟ اِنّی اِنّی. دلیل، غیر دلیل.
اِنّی دلیل چیست؟ آنی است که حد وسط معلول برای ثبوت اکبر برای اصغر باشد. هرچند در واقع علت باشد برای حصول علم به حصول اکبر برای اصغر. که همین که نوشتیم واسطه در اثبات هست ولی واسطه در ثبوت نیست. این میشود چی؟ اِنّی دلیل. پس این اِنّی که ما نوشتیم در واقع این تعریف که آوردیم، اِنّی دلیل است. اِنّی خالی.
این همان است که محققین از منطق گفتند این قسمت از برهان نمیتواند مفید یقین به معنای اخص باشد. این خیلی مهم است. اِنّی دلیل منطقی این را گفتند: مفید یقین به معنی اخص نیست. یک جاذم، یادتان است دیگر؟ بحث معجزه. الان دلیل یا اِنّی غیر دلیل. معکوس شد دیگر. آنجا دلیل بود، ولی در واقع معلول. یقین من الاخص نمیشود. چرا؟ چون شما وقتی که فرض کردی او را به عنوان معلول، هر معلولی برای او علت است. هر معلولی علتی دارد و معنا ندارد که ما او را حد وسط قرار بدهیم تا کشف بکنیم علتش را. چون شما به حسب فرض قبل اینکه استدلال بکنی میدانی که او علتی دارد. پس این قیاس در واقع برای شما چیزی نیاورد. شما از قبل این را خودت میدانستی. با این قیاس در واقع برای یقینی اضافه نشد.
معجزه کرد نه! اصلاً همین که میگویی انداخت. اژدها کردن عصا کار پیامبر است. یعنی نتیجه قبل از اینکه شما بخواهی بگویی حاصل شده است. درست است؟ نه، یعنی چیزی به شما اضافه نمیکند. قیاس مفید یقین نیست. چرا مفید یقین نیست؟ نه یعنی که این به نتیجه نمیرساند. یعنی شما تحصیل حاصل برایت میکند. شما خودت. اِنّی تو اِنّی دلیل چیزی بهت اضافه نمیشود. معلول به علت. این نکته مهمی است، ها. دقت فرمودید؟ پس در اِنّی دلیل چیزی اضافه نشد. این، این برهان، این قیاس برای شما چیزی نیاورد. برای همین گفتم برهان اِنّی که همان برهان اِنّی دلیل است، مفید یقین نیست. چون ازش لازم میآید تحصیل حاصل. یلزم منه تحصیل الحاصل. ازش تحصیل حاصل. خودت میدانستی دیگر. چه برهان آوردنی؟
یک وقت برهان میآوری صغرا، کبرا. ازش یک نتیجه زاییده میشود. نتیجهای که موجب یقین است. قبلش میدانستی قبل اینکه برهان بیاید. برهان اِنّی دلیل این شکلی است. برای مفید یقین نیست.
جفتش شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد. معلول دارای علت انحصاری باشد. برای اثبات. یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما، یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبرا هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصیه آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود فیه تأمل. در آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم، اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاص موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست.
و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً. پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که. نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبر است». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرا بود. چیزی ازش درنیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را برد. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصله به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را برد. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرای بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبری بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرای بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. قرآن تو این چی میشود؟ برهان اِنّی که نیست. برهان به دردمان نمیخورد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. فرق نمیکرد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است. فرق نمیکرد.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرای بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آنها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرایی بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آن ها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری.
نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرای بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آن ها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر است. لذا نمیآمدند کبرا را خراب کنند. حالا درست است معجزه. ولی از کجا معلوم پیامبر؟ گفتند: «نه، از کجا معلوم معجزه است؟» دو تا مطلب خیلی مهم، خیلی خیلی مهم فصل اولیاش خیلی بدیهی است. واضح است. کسی که معجزه میکند، پیامبر است. لذا میگفتند معجزه نکرده. میگفتند ساحر است. یعنی اینها خودش نشان میدهد که اینها برهان اِنّی نمیخواهند. برهان فقط اثبات صغراست. یعنی فقط در صغرایش بحث است که این کار معجزه است. همه درگیری اینها با این بوده که این کار معجزه است؟ این کار معجزه است یا این کار سحر است؟ دعوا سر این است. اگر این کار، آن ورش هم کبرا پیشگیری توش نیست که «هر کسی که ساحر است، باطل است.» یعنی دو تا کبرای کاملاً یقینی ما داریم. «هرکس معجزه میکند، پیامبر است.» «هرکس سحر میکند، باطل است.» اینهایی که طرفدار حق بودند، میگفتند این کار معجزه است. آنهایی که طرفدار باطل بودند، گفتند این کار سحر است.
«همراه جریان عادتشان بر استدلال به ممکن برای اثبات واجب و به حادث برای اثبات قدیم. از متحرک برای اثبات محرک و همچنین همه ادله مذکوره در علم کلام ظاهرش استدلال از اثر بر مؤثر است.» از اثر به مؤثر میرسی دیگر. تولید کلام این است. از معجزه به پیامبر میرسی. از افعال الهی به خدا میرسی. از صفات خدا به خدا میرسی. خدا این کار را کرد. «خدا اینگونه بود. پس یکیست.» آن چون یکی بودن علت برای «این گونه بودن» است. درست شد؟ «خدا بسیط است، پس یکیست.» «خدا مرکب نیست، پس کیست.» «عدم ترکیب» معلول «یکی بودن». برهان شد. برهان چی؟ اِنّی. شما هم که میگویی برهان اِنّی مفید یقین نیست. حالا چه گلی به سر کنیم برای اثبات خدا؟ آنی که دارد داد میزدم، گفتم: «آقا این را تو توحید میبینی، گیر پیدا میکنیم.» اینجایش برهان لَمّی که اصلاً کارایی ندارد. لذا برخی میگویند اصلاً برای خدا ما چیزی به اسم برهان نداریم. یک دعوای مشتی داریم بین عرفا و فلاسفه. عرفا میگویند این فلاسفه نشستند بافتند. توحید برهانبردار نیست. هیچ جای قرآن هم برهان برای توحید ندارد. قبول. خود فلاسفه هم تازه میگویند. تازه فلاسفه دنبال یک دست و پایی میزنند که یک جوری حلش کنند که حالا چه کارش باید کرد؟ مفید یقین نیست و اینها. چه کارش میکنند؟ آنها میگویند که اصلاً خدا بدیهیترین است. بدیهیات. کوچکترین برهان لَمّی که داریم میبینیم پی به خدا میبریم و از آن هم جذب میشود. جذب. جذب اخص. فلاسفه خوب متوجه نشدم.
اینکه به من الاخص تو این چطوری رد کرد؟ برای اینکه تحصیل حاصل است. به بن الاخصش بود. قبلش شما همینی که دارید میگویی که «این کار پیغمبر است». این را یقین داری دیگر. چون شما داری در نتیجه چی را میگویی؟ در نتیجه داری علت را میگویی. در حالی که قبلش معلول را داشتی که علتش، وقتی معلول را میدانی، علت را هم میدانی. معلول که نمیشود علت نداشته باشد. شما معلول را میدانستید. معلول را هم میدانستی، علتش را هم میدانستی. یعنی در واقع یک یقینی به همان داشتی که در نتیجه دارد یقینت ظاهر میشود. درست است؟ خب، این ظاهر شدن چیزی جدیدی بعد از این نتیجه برای شما اضافه نمیشود. یعنی اینکه آن یقین جازمی که اعتقادی باشد و غیر تقلیدی باشد، فلان و اینها که آن را گفتیم در قیاس شکل میگیرد، در برهان شکل میگیرد. این برهان چون یقینی نمیآورد، مفید یقین نیست. چرا نیست؟ برای اینکه قبل. مفید یقین نیست. نه یعنی یقینی نیست به یقین بنده بعد از این یقینی زاییده نمیشود. یقین قبلش بود. بروز داد. بروز داد یعنی چی؟ مفید یقین یعنی برای من، برای دیگری میتوانم این را ابرازش بکنم. استفادهمان اثباتی است دیگر. اصلاً استفاده از. حالا همین که من برای دیگری بگویم با خود کبرا. خود کبرا به تنهایی توش نتیجه نهفته نیست. «اجرا کردن عصا کار پیامبر است.» اینجا که این را میگویم، این خودش دلیل بر رسالت است و فلان و اینها. این توش نهفته نیست. کبرای خالی برای ما بس است. چه صدمهای میزند به آن یقینمان؟ صدمهاش این است که شما یک کبرای خالی هم که داشته باشی، یقین برایت هست. لزومی ندارد که صغرا، کبرا بچینی، حد وسط بیاوری و نتیجه بخواهی بگیری. نتیجه چیزی اضافه نمیکند. خود کبرا کارش را کرد. نتیجه چیزی اضافه. این نتیجه چیز جدیدی به ما میدهد. میگوییم نتیجه جدیدی اخص چی بود؟ یقینی که جازم باشد، مطابق با واقع باشد، بدون تقلید باشد. دیگر چی؟ همین بود دیگر. همین. این باشد هم غیرش نباشد. این حاصل نمیشود. بله، این یقین نیست. یقین من الاخص نیست. در نمیآید. گفتی گفتی «معجزه کار اجرا کردن عصا کار پیامبره». هیچ فرقی بین این و از جهت یقینی، از جهت رتبه یقین هیچ فرقی بین کبرا و نتیجه شما نیست. در حالی که ما باید در کبرا ارتقا پیدا کنیم. به نتیجه برسیم. یعنی نتیجه باید یک ارتقایی نسبت به کبرا داشته باشد. نسبت به صغرا و کبرا داشته باشد. صغرا و کبرا یک درجه باید باشد. نتیجه ظاهرتر بشود. جدید. یک چیز جدید تولید بشود.
کبرای بود. چیزی ازش در نیامد. نتیجه یک چیز جدیدی داشته باشد نسبت به صغرا و کبرا. درست. ما الان در نتیجهمان چیز جدیدی نداریم نسبت به صغرا و کبرا. حالا این جمله که این گفته بود، خیلی با ما فرق میکرد. این گفته بود که داریم میگوییم: «این معلول اکبر معلول یک چیز دیگری هم.» این انحصار را میشکند و یقین به معنای اخص به ما نمیدهد. «دلیل در صورتی مفیده نتیجه یقینی نیست.» دلیل داریم صحبت میکنیم. «شایان توجه است که دلیل در صورتی مفید نتیجه یقین نیست که معلول دارای علت انحصاری باشد.» «معلول دارای علت انحصاری باشد.» «برای اثبات.» یعنی در نتیجه به آن علت انحصاریه برسیم. آها. یعنی علتش انحصاری باشد. آن یقین ما یقین. وگرنه میتواند علتهای دیگری هم داشته باشد دیگر. یعنی نکتهاش این است که تفاوت همین بحث، تفاوت است. نتیجه با کبرا چه تفاوتی میکند؟ نتیجه تخصیص میخورد نسبت به کبرا. وگرنه اگر بخواهد اخص نشود، همان میشود. میشود تحصیل حاصل. خب، حالا این میگوید باید این اخص با آن یکی باشد. اگر یکی نباشد، یعنی در بحث کبریت هم باید یکی باشد. بن تو کبرا. همین اختصاصی آمده. فرق نکند. نتواند علت دیگری جایش بنشیند. تحمل کبرا داریم. همان مقدار یقین. بیخود.
«فیه تأمل» تو آنجا نسبت به آن علت داریم. اینجا میآییم همان علت را داریم. بار. فقط مهم این است که این علت هیچ علت دیگری نتواند جایش بگیرد، جایش بنشیند. میگوید باید همین یک علت را بتوانی شما اعتقاد باشد، احتمال نقیض نباشد، از تقلید هم نباشد. اعتقاد دوم. اعتقاد به اعتقاد به مضمون قضیه شود. دوم اینکه زوال اعتقاد دوم ممکن نباشد. علت خاصه موجب برای او باشد. دیگر ممکن نیست انفکاک. دیگر ممکن نیست و این از اهم مباحث منطقی است اولاً و فلسفه معقد است ثانیاً.
پس از جهتی گفتهاند برهان اِنّی دلیل مفید یقین نیست و از جهت دوم استدلال میکنند در علم کلام و در جملهای از براهین فلسفی به معلول بر اثبات علت. برای همین انکار کرده آن را علامه طباطبایی (رحمت الله علیه) در اول نهایةالحکمه. ایشان فرموده: «برهان محقق شد در کتاب برهان از منطق که سلوک از معلول به علت مفید یقین نیست.» مرحوم علامه در کتاب شریف نهایةالحکمه، کتاب فلسفیشان کلاً زیر آب برهان اِنّی را. مفت نمیارزد. چرا؟ کبرا. تو خود کبرایت نتیجه هستی. کبرا هم که از قبل میدانستی. کبرا را که کسی به شما نداد که نتیجه را دارم به شما میدهند. آن هم با حد وسط. کبرا را خودت میدانستی. چون کبرا کلی است دیگر. این کلیت را شما خودت بلد بودی. براهینی میآید بگوید که شما خودت بلدی. باب یادآوری آن ها یک لحظه دیگر است. به خاطر همین است.
مردم میدانستند که معجزه کار پیامبر است. میخواست. اصل کبرا پذیرفته است. همه قبول. از کجا معلوم این کاری که تو میکنی کار پیامبر است؟ سحر است. چون اگر معجزه باشد، یک معجزه کار پیامبر است. یعنی در اصل معجزه بودن حد وسط را خراب میکرد. این کار معجزه است؟ تمام. چون معجزه در کبرا هیچ بحثی نداشتند که معجزه کار پیامبر
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه بیست و یکم
منطق
جلسه بیست و دوم
منطق
جلسه بیست و سوم
منطق
جلسه بیست و چهارم
منطق
جلسه بیست و پنجم
منطق
جلسه بیست و هفتم
منطق
جلسه بیست و هشتم
منطق
جلسه بیست و نهم
منطق
جلسه سی ام
منطق
جلسه سی و یکم
منطق
در حال بارگذاری نظرات...