‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
خب، در بحث برهان، بحث ما به اقسام برهان رسید و توضیحاتی داده شد. میخواهیم بحث بکنیم که ما کجا احتیاج به برهان داریم؛ موضع حاجت برهان را میخواهیم بحث کنیم. به هر حال میدانیم که ما استدلالاتی داریم که بهوسیله اینها میشود مجهولات را کشف کرد، ولی حالا این استدلال، این نوع استدلال، این نحوه استدلال کجا کارایی دارد و به چه نحوی کارایی دارد، این را باید به آن پرداخت.
مرح مصنف در مقدمه بحث میخواهد وارد شود، دو قاعده را اشاره میکند:
**قاعده اول:** هر معلولی احتیاج به علت دارد؛ یعنی استحاله تخلف معلول از علت. نمیشود معلولی باشد، چیزی باشد که علت نداشته باشد. اصلا اسمش رویش است، «معلول» که میگویید یعنی علتی دارد. به این معنا که هر ممکنی متساویالنّسبت است نسبت به وجود و عدم. هر دو طرف برایش یکسان است و برای اینکه از حد استوا خارج شود به وجود یا عدم، احتیاج به علتی دارد. یک علتی باید بیاید، علت موجده باشد، یا علتی بیاید علت معدمه باشد. هر ممکنی نسبت به این دو یکسان و علیالسویه است. علتی میآید او را موجود میکند یا علتی میآید او را معدوم میکند.
الان مثلاً اجتماع نقیضین، یک امر ممکن است؛ علتی دارد و او را معدوم کرده، معدوم. حالا علتش چیست، آن بحثش بهکنار. از آن طرف، هر چیزی که هست یک امر ممکن است، علتی دارد، ضرورتش شده. قاعده فلسفی این است: «ما لم یجب لم یوجد». تا چیزی به حد ضرورت نرسد، به وجود نمیرسد. تا وقتی واجب نشود، وجود پیدا نمیکند. واجب یعنی به حد ضرورت برسد. ضرورت وجود علتی پیدا میکند، وجودش ضرورتی پیدا میکند. از آن ور، گاهی ضرورتی پیدا میکند عدمش.
پس ممکن نمیباشد یکی از دو طرفش، یعنی وجود یا عدم، اولی به آن از دیگری، بلکه هر دو با هم متساویاند. به نسبت، مثل دو طرف دو کفه ترازو. پس اگر یکیاش ترجیح پیدا کند، بهوسیله سبب خارجی از ذاتش است؛ یعنی از درون ذاتش که نجوشیده. آن علت یک سببی است که خارج از ذات اوست، چون ذات او که ممکن است. ممکن ذاتاً هم ممکن است، انقلاب در ذات که نمیشود، انقلاب در ذات محال است. اینکه شیء ممکنی که در ذات خودش نسبت به دو طرف علیالسویه است، در ذات خودش ضرورت پیدا کند نسبت به یکی از این دو، میشود انقلاب در ذات. در ذات خودش علیالسویه است، از بیرون علتی پیدا میکند، نسبت به یکی از دو طرف ضرورت پیدا میکند و به همان طرف سوق پیدا میکند.
به خاطر اینکه اگر یکی از این دو تا اولی از دیگری باشد، یا ممکن است وقوع دیگری، یا نیست. اگر ممکن باشد، اگر یکی از این دو تا، یعنی وجود یا عدم، اولی از دیگری باشد، یا ممکن است وقوع دیگری، یعنی وقتی که وجود پیدا کرد، عدمش ممکن است. وقتی معدوم شد، وجودش ممکن است. یا ممکن نیست؟ اگر ممکن باشد که خب اینجا اولویت دیگر کافی نیست. وجود پیدا کرده، ولی هنوز باز عدمش متساوی است. نسبت وجود پیدا کرده ولی هنوز همان نسبتی که با وجود دارد با عدم هم دارد. خب دیگر چه ترجیحی تویش است؟ درست؟ و اگر دومی باشد، یعنی ممکن نباشد که مفروض اولیه آن این بود که واجب باشد. برای آن فرض شده بود که فرض اولویتش همین بود که به وجود رسیده باشد که بخواهد وجود داشته باشد، ولی اینکه ممکن نیست وقوع دیگری، دیگر فرض را هم از بین میبرد. پس ممکن میباشد یا واجب یا ممتنع.
این دو صورت، این دو صورت که متساویالاضلاع نباشد، پایتخت مکان جاهایشان فلسفی است، خورد بیشتری میطلبد. ما الان یک شیء داریم، نسبتی دارد با وجود و عدم. این الان نسبت به این دو تا چیست؟ متساویالنسبت. اگر یکیاش ترجیح پیدا کند، ترجیح هر کدام با چیست؟ سبب خارجی از ذات. چون اگر هر کدام از اینها، وجود و عدم هر کدامش اگر اولی باشد از دیگری، یعنی وجود اولویت داشته باشد نسبت به عدم، عدم اولویت داشته باشد نسبت به وجود، این تهش به این میانجامد که یا باید این واجبالوجود باشد یا ممتنعالوجود. دیگر ممکنالوجود نمیشود. بحث ما اصلا سر این است که این شیء ممکنالوجود است، ممکنالوجود. ممکنالوجود علتش باید چی باشد؟ خارجی باشد. ممکنالوجود علت خارجی میخواهد، یعنی محال است که معلول تخلف کند از علتش.
خب چرا داریم این حرف را میزنیم؟ چون شما داری میگویی معلول. معلول یعنی چی؟ یعنی ممکنالوجود. ممکنالوجود یعنی چی نیست و چی نیست؟ یعنی واجبالوجود نیست، ممتنعالوجود هم نیست. بحث، بحث سنگینی است، اینها دیگر بحث فلسفی هم هست، فلسفی و کلامی و بحثهای خیلی مهم. الان ما میگوییم که آقا این شیء علتی دارد یا ندارد. آن میگوید لزومی ندارد علت داشته باشد. میگوییم چرا؟ میگوید نه، ممکن است بدون علت اتفاق افتاده باشد، پیش آمده باشد. میگوید: "تو اگر میگویی علتی دارد، اثبات مغالطه است." که من چیزی را رد بکنم، طلب برهان از مخالف بکنم. یکی از اقسام مغالطات است: "قبول نداری، دلیل بیار." فرض از آنی که ادعا از ماست، ما ادعا میکنیم که این شیء علتی دارد. دلیل: هر معلولی است اگر ممکنالوجود است. وگرنه اگر واجب یا ممتنع باشد که نه، احتیاج به علت ندارد.
اگر ممکنالوجود میدانی یا نمیدانی، یعنی نسبتش به عدم و وجود یکسان است یا نه، به یکیاش بیشتر است؟ به یکیاش چسبیده؟ یا به وجود نسبتی دارد که اصلا با عدم ندارد؟ واجب است دیگر، واجب نمیتواند نباشد. نمیتواند نبودنش فرض شود. ممتنعالوجود نمیتواند بودنش فرض شود. درست؟ ممتنعالوجود محالات اقسامی دارد: محال عادی داریم، محال عرفی داریم، محال عقلی داریم. "محال" هم غلط است، "مُحال" جمع "محل" است. مُحال معرفتالله.
خوب، تا اینجایش که روشن. ممکنالوجود وقتی هست یعنی چی؟ معلول. معلول وقتی است یعنی چه؟ ممکنالوجود. ممکنالوجود یعنی چی؟ یعنی نسبتش با وجود و عدم یکسان است. وقتی نسبتش یکسان است، به هر کدام که میخواهد گرایش پیدا بکند، احتیاج به چی دارد؟ علت خارج از ذاتش.
خب حالا اگر این علت خارج از ذات نباشد، چه تالی فاسدی پیدا میشود؟ تالی فاسدش این است که یا میشود واجبالوجود یا ممتنعالوجود. چرا؟ چون دو تا حالت دارد. اگر بخواهد یکی از اینها اولی باشد از دیگری، یعنی این نسبت یکسان نباشد، پنجاه-پنجاهی نباشد، میخواهد بشود هفتاد-سی، درست؟ اولویت پیدا کند یکی بر دیگری. یا باید وقوع دیگری را ممکن بدانیم یا ندانیم. پس اگر بخواهد اولویت پیدا شود، اولویت یکی بعد دیگری، وقوع دیگری ممکن است یا وقوع دیگری ممکن نیست؟
اگر وقوع دیگری ممکن باشد، خب اینجا هم که باز اولویت کافی نیست. یعنی من از درون خودم نسبتی که با وجود دارم بیشتر است تا از اینکه نسبتی که با عدم دارم. خب این هم باز دلیلی نمیشود که من از درون خودم علت باشم برای خودم که وجود داشته باشم. من فقط صرف نسبت هفتاد درصد احتمال بودنم بیشتر، یعنی هفتاد درصد به وجود، سی درصد به عدم. این کافی نیست برای اینکه بگوییم چون این هفتاد درصد، علت نمیتواند باشد برای وجود او. تمایل ذا ذاتی، تمایل ذاتیش دلیل نمیشود که وجود پیدا کند. باز هم چیزی از بیرون باید به وجود بیاید. صرف اینکه از درون، چون طرف دیگر که ممکن است دیگر، یعنی صفر که نیست. صد درصد که نیست. اگر صد درصد باشد، چیزی گفت، آها، که اصلا ممکن نیست طرف دیگرش، طرف دیگرش بخواهد ممکن نباشد، یعنی واجبالوجود، ممتنعالوجود، دیگر. اگر بخواهد ممکن باشد، ممکن! داریم میگوییم وقتی ممکن است یعنی چی؟ یعنی ممکنالوجود است. صرف این امکان ذاتی نمیتواند علت باشد برای او. صرف اینکه از درون خودش امکان بودنش بیشتر از امکان نبودنشه، کجا دلیل بر این است؟ کدام عقل میپذیرد که صرف اینکه چون ممکن است، همین امکان به وجود داده؟ چون امکان بیشتری، درست است؟ پس این اولویت کافی نیست.
اگر هم بخواهد دومی باشد، اولویت کافی برای وجود، اگر بخواهد وقوع دیگری ممکن نباشد که اینجا فرض این است که «کان المفروض الاولی بهی واجب»، یعنی دیگر واجب میشود دیگر، اصلا ممکن دیگر نیست. یعنی اگر وقوع دیگری ممکن الوجود بود، خارج از بحث است، میشود یا ممتنع یا واجب. پس «الّا و لابدّ» ممکنالوجود احتیاج به علت خارج از ذاتش دارد. اثبات شد، الحمدالله.
خیلی بحث مهمی است. اینها همش توضیح بدیهی است، یعنی صرف تحملش کفایت میکند. کسی واقعاً بگوید: «آقا، معلول یعنی معلول، دیگر علت میخواهد.» ولی حالا اگر ذهنی بیمار بود، باید باهاش اینجوری بحث کرد. شیء معلول یعنی غیر اشیا را دربر نمیگیرد. خودم نوشتم تو بحث نبود معلول بنویسید خوب، یعنی علت را هم در خدا را دربر میگیرد که بخواهد معلول. معلول، معلول ممکنالوجود است و علت خارج از اوست. به عبارت دیگر اثبات کردی دیگر. اثبات میکند که علت میخواهد. اثبات میکند که اون تو ذات... خب بحث ما سر این است که اینها علتش خارج از ذاتش است. اثبات میکند ممکن نیست؟ صد درصد دیگر ممکن است، نیست ممکن نیست.
به عبارت دیگر، از خواص ممکن این است که یکی از دو طرف اولی از دیگری نباشد. اگر اولی باشد که دیگر ممکن نیست. به اینکه فرض شود که وجودی نباشد برای او یا هوا و سنگینی نباشد یا وزنی نباشد، یا برای سنگینی یا برای وزن، و وجودی نباشد برای هیچ عامل خارجی. خب در این فرض، ترجیحی ندارد یکی از دو کفه بر دیگری و فقط ترجیح دارد به مرجح خارجی که همان علت است. بنابراین هر ممکنی محتاج به علتی است و بیانش از ناحیه علمی و فنی موکول است به بحث فلسفه که در کتاب «کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد» مرحوم علامه حلی، آنجا صفحه ۷۸، مسئله ۳۰، مجمع علامه به این بحث پرداختند. آنجا که اگر خدا توفیق بدهد، جزو برنامههایمان هست، دوست داریم این کتاب را بخوانیم، ببینیم خدا چه میخواهد.
**قاعده دوم:** علت وقتی که پیدا شود به کمالش و خصوصیاتش و محقق شود هر آنچه که معلول احتیاج به آن دارد برای تحققش، آن علت وقتی باشد، معلول هم وقتی علت هست، کامل. معلول هم هست و ممکن نیست که محقق نباشد. وقتی همه علل جمع شود، علت تامه باشد، اینجا باز فرض اینکه علت تامه باشد و معلول نباشد هم فرض محالی است.
فرض کنید که ترجیح یکی از دو کفه ترازو احتیاج دارد به گذاشتن غرامت. یعنی یکی از دو کفه بخواهد برود بالا. معلول چیست؟ محل اینکه شما ده تا سنگ مثلاً بگذاری تو یکیش، تو یکی دیگر بگذاری که این یکی برود بالا، ما این را گذاشتیم دیگر. تعقل نمیشود که ترجیح محقق نشود. این ده تا سنگ را گذاشتیم ولی هنوز آن کفه نرفته بالا. اگر میخواهد یک کفه، کفه بالا رفتن معلول چیست؟ معلول سنگین شدن آن یکی کفه است. حالا آن یکی کفه که علت است، سنگین شدنش، علت آن سنگین شدن، علت کفه دیگر محقق شد، ولی بالا رفتن این که معلول است محقق نشد. میشود اصلا فرضش کرد؟ یعنی وقتی که علت تامه هست دیگر. علت تامه که میآید نمیشود تصور کرد که علت تامه باشد، معلولش نباشد. و این معنای استحاله تخلف معلول از وجود علت تامهش است. یعنی محال است که معلول از علت تامهش تخلف کند. بنابراین، محال است تخلف معلول هنگام تحقق علت تامهش. وگرنه خلل لازم میآید، چون آنچه که ما فرض کردیم به عنوان علت تامه، دیگر علت تامه نمیشود.
بله میگوید: «آقا علت، ولی خب این کار را نکرد.» میگوید: «خب علت تامه نیست.» فرض بر این است که معلول از علت تخلف کند. اگر شما میگویی علت تامه وقتی هست، باید معلول باشد. وگرنه علت تامه دیگر نیست.
و برای بیان این دو قاعده اساسی، مرحوم مظفر میفرماید که نزد عقلا دو قضیه اولی است که در آن دو شک نمیکند مگر مکابر یا مریض العقل. این دو تا قاعده، قاعده استحاله تخلف معلول از علت و قاعده استحاله تخلف انجام... تو کلام مرحوم مظفر هست. یکی اینکه متن کتاب را عرض بکنم. «مکابر» یعنی آدم خودکفایی که میخواهد زیر بار نرود.
یک: استحاله وجود ممکن بدون علت و یک: استحاله تخلف معلول از علت. این دو تا قاعده انسانی، مگر اینکه مکابر یا مریضالعقل باشد در اینها تردیدی ندارد. و انصاف این است که اگر باطل شود این دو قاعده، باطل میشود هر چیزی، حتی کسی که اراده کند ابطالشان را بنا را میگذارد بر همین دو تا. یعنی شما همین دو تا را هم که بخواهید ابطال کنی، باز باید از این دو تا قاعده، یعنی علت و معلول را باید قبول کنیم. یکی اینکه این معلول نمیشود علت نداشته باشد و دیگر اینکه اگر علت تامی باشد، معلول هم هست. هر استدلالی این تویش نهفته است وگرنه به چیزی بند نمیشود. چرا شما میگویی؟ خب من این حرفی که میزنی را باید قبول کنم. باید بین حرف شما و آن نتیجه، علیتی باشد. یا حرف شما معلول آن علت باشد. یا این علت تامه است، او معلولش است. شما میخواهی استدلال بیاوری برای اینکه تخلف معلول اشکالی ندارد، یا میشود که علت نداشته باشد، یا میشود علت تامی باشد و معلول نداشته باشد. به خاطر اینکه او اراده میکند که چیزی را باطل کند تا اینکه ما را قانع کند که معلول واجب نیست وجودش هنگام وجود علتش. پس اراده میکند که قرار بدهد کلامش را علت برای ایمان و اعتقاد به نفی آن قاعده. پس کلامش علت است و اعتقاد به آن معلول است. حال آنکه نفی میکند وجوب تحقق معلول را هنگام وجود علتش و آن ملازمهای بینش نیست.
اینها مال آقای حیدریه، مسجد ؟ کمال حیدریه. البته از جهت قلمی ساده مینویسد، از جهت فکری پخته مینویسد، متنش خیلی ... عربی روان است. متن عربی سنگین ندیدید که پدر آدم را در بیاورد. کفایت همین صمدیه که بله اینها متنهای خودش است. بعضی جاهای استادمان آمد، بعد این تعطیلات و اینها. من عرض کردم که آقای جوادی میگویند که تعطیلات خسارت بار است. گفتند: «بله واقعا همینه.» من خودم بعد این تعطیلات نشستم یک پیش مطالعه بکنم، تو مغزم نمیرود. تعطیلی که زیاد میشود، حالا اسفار هم متن سنگینی است. آقای جوادی فرمودند که ما تو ... تو یک ساعت کلی اسفار مطالعه میکنیم، بعد میرویم دماوند هم یک ساعت، یک فصل هم نمیتوانیم مطالعه کنیم. ذهن یاری نمیکند. فضایش نورانی است، نورانیت دارد. ذهن خیلی کمک میکند. متن هم متنش سنگین است، هم محتواش و وضعیت متنی کار سخت.
خوب، بنابراین حتی کسی که اراده میکند ابطال قاعده قانون علیت را، ناچار است از اینکه استناد کند به آن در مقام. حتی مخالف قانون علیت هم برای رد قانون علیت استدلالی که میآورد، خودش بهعمل عملا شاهد قانون علیت است. و لو ولو لسان توجهی به آن نیست. همه مخالفین فلسفه استدلالی که میآورند برای رد فلسفه، فلسفی است. خود استدلالی که در میآورد برای فلسفی، خودش تایید فلسفه میکند. معلوم میشود که فلسفه چیز خوبی است. از دل شرع که نمیآوری، از دل شرع هم که بیاورید، یک طرفش عقلی است. زیرآب عقل را ... البته این یک نخ مغالطه تو این عبارت هست، چون او میگوید که من زیرآب عقل را که نمیزنم. دایره عقل را دارم محدود میکنم. یا دارم زیرآب برخی قوانینی که با عقل شما وضع، با فلسفه، زیر فلسفه رو میزنم. ولی یک جاهایش واقعا همینطور است. با فلسفه، من تو برخی کلمات همه حضرات مخالفین فلسفه میدیدم، یعنی مگر عبارت خونه خواندنی یکی از این حضرات، خیلی صغری کبری و خیلی بحث فلسفی بحث فلسفی است. یکی از اساطیر ایشان اینجوری استدلال آورد، فلسفه زیرا فلسفه را زد. خیلی افواه این آقایون رایج. کارهای بر اساس...
واضح میشود استحاله ابطال این دو قاعده و این دو تا اساس هر فکری است. هر تفکری مبناش، زیرساختش چیست؟ این دو تا قاعده است. دو تا قاعده چیست؟ نمیشود معلول علت نداشته باشد. نمیشود علت تامه، معلول نداشته باشد.
و تمام نمیشود اختراعی و استنباطی و برهانی بدون این دو تا. طبیب مثلا یک سری مقدمات را اول میآورد برای اینکه برسد به نتیجه تشخیص مرض و میبیند ملازمه بین مقدمات و نتیجه، میداند که این دستگاه و این رویت سنجش این علت است برای کشف آن بیماری. غده علت است برای آن بیماری. یا معلول است این غده؟ علتی میطلبد. میرود کشف علت بکند. نمیشود بگوید غدهای داری، معلول. خب معلول که نمیخواهد علت داشته باشد. یا بگویی این حالاتی که داری علت تامه است، ولی ممکن است یک بیماری دیگر باشد. این حالات علت تامه سرماخوردگی، ولی ممکن است که مثلا شما سرماخوردگی نداری. مثلا اسهال ؟!. فاصلهای هم ندارد. در صورت پایت را تو کفش بزرگان نکنید. کدامش به کدامش؟
خوب، پس حکم میکند به اینکه علت است و نتیجه معلول است. حتی اعتقاد به وجود خالق کائنات و صفاتش، متکی بر این دو تاست. این دو تا چی بود؟ یکی اینکه هر ممکنی ناچار است برای او از علتی در وجودش. یعنی هر متساویالنسبهای برای اینکه از حد استوا، از این بینابین بودن خارج شود احتیاج دارد به چی؟ به علتی که او را خارجش بکند. و آن یا ذاتش است که میشود انقلاب در ذات. ذاتش بخواهد علت باشد، یعنی او ذات ممکن خودش، خودش را میآورد به حد واجب میرساند، میشود انقلاب. یعنی ممکن میشود بدون علت. انقلاب در ذات یعنی انقلاب محال. درس نهایی استاد هی میفرمود: «انقلاب محال است، انقلاب محال است.» گفتم: «آقا، خدا حفظ کند استاد، دلم تنگ شده.»
اینی که میآید این را بهش وجود میدهد. ببین، وقتی که ما همه این اشیائی که الان هستند به یک معنا واجبالوجودند. یعنی واجب است وجودشان، به حد وجوب رسیده. در ذات ممکن است، ولی اینی که به حد وجوب رسیده، به حد وجوب رسیده که به حد وجود رسیده. پس خیلی به هم نزدیک است. خیلی جاها هم با هم خلط میشود تو بحثهای فلسفی. از آن شاهرگهای سخت میشود تو فلسفه به خاطر همین جاها. خیلی به هم پیچیده. پس ممکن است، همه این ممکن متساویالنسبت است. برای اینکه واجد شود یا معدوم شود، موجود شود یا به هر کدام از این دو سمت، وجود و عدم، بخواهد برود، یا خودش باید خودش را برساند، یا از بیرون باید یکی چیزی او را برساند. خودش اگر بخواهد خودش را برساند، محال است. چرا؟ انقلاب. چون خود ممکن باید خودش را بکند واجب. پس لزوماً میماند چی؟ بعد سبب خارجه از او باشد. استحاله وجود ممکن بلا علت.
**قاعده دوم:** این است که هر معلولی واجب است وجودش هنگام وجود علتش. پس محال که معلول تخلف بکند وقتی که اجزای علت تامهش هستند. یعنی وقتی که مقتضی محقق شد، عدم مانع بود، شرط هم بود، سه تا چیز لازم دارد دیگر: مقتضی باشد، مانع نباشد، شرط هم محقق بشود. این سه تا وقتی بود، این علل تامه است. نمیشود که اینها باشد و معلول نباشد. که این را هم ازش تعبیر میکند به استحاله تخلف معلول از علت تامه. شرط تو همان مثالی که میزدیم چوب و آتش است.
شرط تماس است. یعنی چوب مقتضی باید داشته باشد، چوب باشد، مانعی نباید داشته باشد که مانع چیست؟ رطوبت. شرطش هم تماس است. اگر چوب میخواهد محترق شود، آتش بگیرد، مقتضی هست، مانع هم نیست، چوب هست، رطوبت هم ندارد، ولی آتش نمیگیرد. چرا؟ چون شرطش این است که به آتش نزدیک بشود. پس هم مقتضی، هم عدم مانع، هم شرط.
و وقتی که یقین به قضیه از حوادث ممکن است، وقتی یقین بود و برای اینکه یقین حاصل شود یا علم بین محمول و موضوع معین حاصل شود، مثل وقتی که میگوییم «الماء حارٌ» یا «الحدید تتمدد بالحراره». اینکه آب گرم است یا آتش به خاطر حرارت تمدد پیدا میکند. اعتقاد و علم به این قضیه حادث و ممکن است و ازلی و واجب نیست. به دلیل اینکه حاصل نبوده، بعداً محقق شده. فلذا واجب به دلیل انه کان معدوما ولا هو ممتنع ? معدوم بود، ممتنع نبود، نه واجب بود، واجبالوجود بود، نه ممتنعالوجود بود. معدوم بود.
دو تا بحث است: یک وقت یک چیزی نیست، یک وقت یک چیزی ضرورت دارد نباشد. بله، یک وقت چیزی نیست، میآید، هیچ اشکالی ندارد. یک چیزی نبود، معدوم بود، به حد وجوب ممکن. خیلی وقتها معدوم بود. این بچه نبود، وجود پیدا کرد. یعنی در رحم چیزی نبود، معدوم بود. این رحم معدوم، جنین در این رحم معدوم بود. عدم جنین در رحم درست ممتنع، ممتنع بخواهد به چی برسد؟ به ممکن برسد؟ به وجود برسد؟ نه، معدوم بود. این معدوم عدمش چی بود؟ علیالسویه بود. میتوانست باشد، میتوانست نباشد. علت خارجی این را رساند به حد وجود. درست شد؟ این به این معنا. پس قاطی نکن معدوم را با ممتنع. این خیلی تیکه مهمی است. به دلیل تحققش، پس اینجا ممکن شده و به مقتضای قاعده اولی، هر ممکنی احتیاج به علت دارد. یا همانجور که مرحوم مظفر میفرماید: «فلابدّ له من عله موجبه لوجوده.» ناچار است که یک علت موجبهای بر وجودش باشد.
بنا را میگذاریم بر بدیهی، بدیهیات اولی. یعنی این جزو بدیهیات اولی است و این علت گاهی از داخل، و گاهی از خارج است. اینکه از داخل باشد، معنایش این است که نفس تصور اجزای قضیه که موضوع و محمول است، که دو طرف است، نسبت علت برای حکم و علم به نسبت است. چون همین قدر که موضوع و محمول را تصور بکنی، حکم را شما معلول را تصور بکنی، علت را تصور بکنی، معلول نیاز به علت دارد. یعنی خود این قضیه را، استحاله تخلف معلول از علت، این گزاره را موضوع و محمولش را تصور بفرمایید. خودش موجب حکم میشود یا نمیشود؟ کسی معلول را تصور بکند، علت، تصور علت. حالا جزو اولیات، جزو بدیهیات است. حالا جزو کدام یک از بدیهیات است؟ جدول ششتایی عملیات قبول نمیکنم. روز فطریات هم مثلاً چه بسا باشد. در صورت ؟!. جزو بدیهیات است.
پس بحث در کیفیت حصول علم و تصدیق و یقین. یعنی علم وجود نسبت بین محمول و موضوع معین حوادث ممکن است و مقتضای قاعده اولایی که گذشت، هر ممکن محتاج به علت است. و برای اینکه برای ما حاصل شود علم به قضیهای از قضایا که قبلاً نمیدانستیم، سپس برایمان حاصل شود علم به آن که این حادث است و ممکن است. این احتیاج به علتی دارد. مثل اینکه میگوییم الکل اعظم من الجزء. اینجا ناچار از تصور دو طرف نسبت و نفس تصور آن علت برای علم به نسبت است. به این علت ازش تعبیر میشود به علت داخلیه. یعنی داخل همان گزاره است. علت اینکه ما بهش علم پیدا میکنیم داخل خود گزاره است. علت داخلی نه یعنی ما از بیرون گزاره بهش علم پیدا نکردیم، از داخل گزاره بهش علم پیدا کردیم. صرف موضوع و محمول را نگاه کردیم و تصور کردیم، همین به ما علم را داد. علت علم پیدا کردن به این گزاره چی بود؟ از بیرون علم پیدا کردیم به این گزاره؟ نه، علتش داخل خودش بود. میشود علت داخلی.
مراد به آن چیزی است که تصور دو طرف قضیه کافی است برای حکم تصدیق به وجودش. مثل اینکه میگوییم اجتماع نقیضین محال است. صرف مجرد تصور دو تا نقیض به نحو تصور تام نفس جذب پیدا میکند به استحاله اجتماع این دو تا. و علت در آن نفس تصور موضوع و محمول و نسبت بین این دو تاست. بنابراین قضیهای که برای ما علم بهش حاصل شود ممکن است از ممکنات. هر ممکنی هم احتیاج به علت دارد. سراغ بحث برهان. حالا برهان خاصیتش چیست؟ ببینید، همه قضایا، همه معلومات جزو چیست؟ واجب، ممکن، ممتنع. جزو کدامش؟ ممکن. ممکنه ممکن هم چی میخواهد؟ علت. این علت یک وقتی از داخل خود همین است، علت داخلیه. یک از خارجش است.
بدیهیات از کدام قسمت؟ بدیهیات علت ندارند؟ چرا دارند. چون اگر علت نداشته باشند که یک معلول است، یعنی علم داریم. این علم، معلولی است بدون علت. ما الان به این گزاره علم داریم، معلوم ماست. این معلوم که معلول است، علت دارد یا ندارد؟ علتش کجاست؟ علتش داخلی است. خیلی بحث مهمی است.
بدیهیات اینجوری نیست که بگوییم بدیهیات علت ندارد. یک علمی است که علت ندارد. علت دارد، علتش تو خودش است. نه علتش خودش است. غلط است. ما چیزی نداریم که معلولی که علتش خودش باشد. معلولی را داریم که علتش در خودش باشد، ولی معلول نداریم که علتش بیرون باشد. خیلی تک تک این واژهها مهم است. اینجا این گزاره معلولی است که علتش در خود گزاره است. در خود گزاره. البته چی میطلبد؟ توجه را میطلبد. یعنی آن کسی که با این گزاره مواجه میشود باید تصور کند، انطباع داشته باشد. ذهنش سالم باشد. همان شرایطی که قبلاً عرض شد. ذهن بیمار، غیر سالم، کسی که نمیتواند تمرکز کند یا کسی که ناآشناست، تصور میتواند بکند؟ یعنی در دلالت تصوریه مشکل دارد. اصلا نمیداند لفظ برای چی وضع شده. یعنی چی؟ این کلمه یعنی چی؟ درست مثلا عبارت ترکی «اجتماع نقیضین محال است» مواجه میشود، ترکها به «محال فلان» کلمه را میگویند. خب این را نباید گفتش که علم پیدا نکرده. این علت تصوریش حاصل نشده. اگر این بتواند تصور بکند، صرف تصورش برای چی علم میآورد؟ تصدیق میآورد.
هر ممکن احتیاج به علت دارد. علتش تصور دو طرف آن و نسبت قائم بین آن دو تاست. مثل اینکه میگوییم: «الکل اعظم من الجزء» و اینکه بگوییم: «النقیضان لا یجتمعان». با تبیین کردیم در آنچه گذشت فرق بین این دو قضیه را. و گفتیم این قضیه نقیض آن قضیه ی «النقیضان لا یجتمعان» احتیاج به هیچ چیزی ندارد. به خلاف قضیه «الکل اعظم من الجزء»، چون احتیاج دارد به قضیه «النقیضان لا یجتمعان». اولالاولیات، قاعده اولیه، اولین چی بود؟ اجتماعی ؟، قاعده عدم تناقض. اینها همه به آن برمیگردد.
تک تک علت است. باز خود قاعده عدم تناقض علت است. یعنی در «الکل اعظم من الجزء» ما هم تصور را داریم، یعنی آنچه علت است برای علم به این قضیه، هم تصور بین هم قاعده عدم تناقض. آنی که فقط صرف تصورش علم میآورد، فقط قاعده عدم تناقض است. تنها قاعدهای که فقط تصور دو طرفش است. بقیه هم تصور دو طرف را میخواهد، هم قاعده تناقض را. دو تا بدیهی که گذشت در صدر بحث از این باب است، یعنی از امثله علت داخلی است. آن بدیهیات این است: یکی اینکه هر ممکنی احتیاج به علت دارد و هر معلولی واجب است وجودش هنگام وجود علتش. صرف تصور ممکن و امکان به نحو تصور تام کافی برای حکم، حکم بدیهی انسان میکند به اینکه هر ممکنی احتیاج به علت دارد. همچنین نفس تصور معلول و علت به تصور تام اگر بشود، کافی است برای حکم اینکه معلول ممکن منفک شود از علت تامهش.
پس تصور اجزای هر قضیهای کافی است برای حکم و علم نسبت قائمه بین دو طرف. یا همان جوری که گفته شده، نفس تصور ممکن و علت کافی است برای حکم به استحاله وجود ممکن بدون علت و نفس تصور علت و معلول کافی است برای حکم به استحاله تخلف معلول از علت تامهش. پس احتیاجی به یقین ندارد. پس یقین و حصول علم احتیاج ندارد در مثل این قضایا به چیز دیگری وراء نفس تصور دو طرف قضیه. شما با چی یقین پیدا میکنید به این قضایا؟ با خود همین قضایا، با صرف تصور دو طرف این قضایا، موضوع و محمول این قضایا. برای همین این قضایا نامیده میشود به اولیه که گفتیم این قضایا همش اولیه نیست. بلکه اولیات قضیه واحد است که آن هم همان چیست؟ اجتماع نقیضین محال است. ایشان هم چون شاگردهای جوادی بودند همان نظر را قبول دارند که ما یک اولی داریم، بقیه تابع آن است و ما ادای آن بدیهی است که احتیاج به آن دارد. همانجور که در باب خودش گذشت، چون اسبق از هر قضیهای است، قاعده عدم تناقض نزد عقلا. برای همین گفتند که قضایای اولیات عمده در مبادی برهانند. بلکه واضح شد برای ما که قضیه اجتماع نقیضین محال است، این عمده در باب برهان است. یعنی اصل و مبدئی که در تمام مباحث برهان کارایی دارد کدام قاعده است؟ کدام اصل است؟ قدم، اصل عدم تناقض. همه برهان روی این ساختار رفته بالا. پشتش به ریشه همه مباحث. هر جای عالم، هر استدلالی هست، همه اینها را مفصل بحث میکنیم، تهش به این بند است. اگر بدیهی هست به این بند است. نظری هم هست تو سلسله خودش میآید و آخر ختم به همین اصل عدم تناقض میشود.
این علت داخلی بود. در مورد علت خارجی انشاالله بعداً عرض خواهیم کرد و الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...