‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
«بسمالله الرحمن الرحیم»
بحث جدید در مبحث برهان، اقسام برهان لمی و انی است که مرحوم مظفر اینجا به آن میپردازد. حالا اگر ایشان این بحث را همان اول میآوردند، بهتر بود، ولی خب، وقفهای بین آن میافتد و ایشان موضع نیاز به برهان و دایره برهان و اینکه کجا جایگاه برهان است را مطرح میکنند که در جلسات قبل بحث کردیم. بعدش وارد بحث اقسام برهان لمی و انی میشود.
در واقع، اگر بخواهیم چینش کتاب را منظم بکنیم، این بحثی که در جلسات قبل داشتیم، باید بیاید اول و اقسام برهان، برهان لمی و انی بیاید بعدش که این هم اضافه بشود به همانها و کنار همانها. اینجا باید بگوییم که لمی دو نوع مطلق و غیرمطلق است و انی هم دو نوع دلیل و غیردلیل است. یک یادآوری از باب یادآوری (پای تخته یک یادآوری میکنیم)، در مورد حد بحث لمی و انی برهان یا لمی بود یا انی.
برهان لمی چه بود؟ از علت به معلول.
برهان انی چه بود؟ از معلول به علت.
آن چیزی که برای ما ملاک بود در برهان چه بود؟ حد وسط، درست است؟
حد وسط. ملاک حد وسط بودن اینی که چیزی حد وسط باشد، چه بود؟ این بود که واسطه در اثبات باشد، درست است؟ واسطه در اثبات، در ثبوت، در اثبات، یعنی همان حد وسط. ما یک اصغر داشتیم، یک اکبر داشتیم. هر چیزی که واسطه در اثبات باشد، مفید علم به ثبوت محمول برای موضوع است. اینکه این محمول بر موضوع حمل میشود، به واسطه چیست؟ حد وسط، درست است؟
اینها یادآوری بود، قبلاً بحثش مفصل شد. اگر این نباشد، یعنی این محمول به واسطه حد وسط بر موضوع (یعنی اکبر به واسطه حد وسط اصغر) هم نشود، دیگر این حد وسط نیست. خاصیت حد وسط این است. در مورد حد وسط در مورد برهان لمی اینکه یک چیزی برهان لمی باشد، این است که علت برای اکبر باشد و نه علت برای اصغر. برهانی، برهان لمی است که نه علت برای اکبر باشد، نه علت برای اصغر، بلکه علت برای چیز دیگری باشد، یعنی فینفسه علت برای اکبر نیست، علت برای اصغر هم نیست و فقط علت برای ثبوت اکبر برای اصغر است. خاطرتان هست که چندین بار این را یادآوری کردیم: «ثبوت در برهان لمی این علت، ثبوت علت، اکبر نه علت اصغر است. علت چیست؟ ثبوت اکبر برای اصغر.»
حالا از این به بعد به جای اکبر ما میگوییم «کانه تامه»، میگوییم «کان الاکبر»، یعنی «وجود اکبر». این ثبوت اکبر برای اصغر، وجودش، اما وجودش در اصغر همان مفاد «کانه ناقصه» است. فرق «کانه تامه» و «کانه ناقصه» مشخص است دیگر. «کانه تامه» چه میخواهد؟ فقط فاعل. «کانه ناقصه» چه میخواهد؟ «کان زید عالم».
«کانه تامه» «جعل بسیط» است. «کانه ناقصه» «جعل مرکب» است. یعنی ما یک زیدی داریم، «کانه ناقصه» میآید به این زید چی میدهد؟ علم را. «کان زید عالماً». ولی در «جعل بسیط»، همان ابتدا «کان الله». همان ابتدا الله، الله به یک معنا. پس «جعل بسیط»، «جعل مرکب».
آن وقت شما یک زیدی داری جدا از عالم که عالم بودن را برایش بار میکنی. این در «کانه ناقصه» است. تو «کانه تامه» «جعل بسیط» است. یا هست یا نیست. الله هست، درست است؟ الله چگونه هست، و کاری نداریم. الله هست. آها... یعنی یک «جعل» است، یا هست یا نیست. اینجا یک هستی هست که برایش یک چیزی بار میشود، درست است؟
خب، در اکبر مفاد «کانه تامه» است، در اصغر مفاد «کانه ناقصه» است، یعنی یک صفتی برای اصغر میشود. پس در اکبر وجود، در اصغر صفتی بر آن بار میشود، عرضی بر آن بار میشود. ملاک در اینکه برهان لمی باشد، این است که مفاد «کانه ناقصه» را بدهد. در برهان لمی، مفاد و مفاد چیست؟ «کانه ناقصه»، یعنی ثبوت اکبر در اصغر را عطا میکند، ولی گاهی از باب اتفاق، حد وسط علت برای وجود اکبر فینفسه است، یعنی خود اکبر هم، اتفاقیها، خود اکبر هم وابسته به همان حد وسط است، ولی اصل این است که خود اکبر وابسته به حد وسط نباشد. نه خود اکبر، نه خود اصغر. ثبوت اکبر برای اصغر، کما هو الحال «کانه ناقصه»، از این بر آن حمل میشود. درست است؟
اینکه این بر آن حمل میشود، وابسته به حد وسط باشد. یک وقتی از باب اتفاق، هم «کانه ناقصه» است، هم «کانه تامه» است، یعنی چه؟ یعنی اکبر هم از باب اتفاق علتش همان حد وسط است، خودش هم وابسته است. این اتفاقی است، ولی قاعده بر چیست؟ «ثبوت اکبر برای اصغر وابسته به حد وسط باشد.» این را چندین بار قبلاً تکرار کردیم. بحث مطلق و غیرمطلق.
بنابراین، حد وسط برای اینکه برهان لمی باشد، مفاد «کانه ناقصه» میباشد برای اکبر، یعنی اکبر در اصغر ثابت است و آن را صفت و علتی قرار میدهد برای نتیجهای که مرکب از آن نتیجه از صغرا و مطلب جدیدی نیست ها! آن در آن جلسات قبل چندین... یک وقتی هم علت برای خود وجودش، به اضافه به اینکه علت برای نتیجه است، هم مفاد «کانه ناقصه» است. «کانه ناقصه» میشود نتیجه. وجودش میشود «کانه تامه». «کانه تامه» یعنی وجود. وجود اکبر «کانه تامه». نتیجهای که از ثبوت اکبر برای اصغر درمیآید، «کانه ناقصه». اصل بر این است که حد وسط مفید چی باشد؟ «کانه ناقصه». یک وقتی، اتفاقاً، مفید «کانه تامه» هم هست، یعنی وجود اکبر هم وابسته به حد وسط.
خب، از قبیل حرارت و تمدد. مثال: «هذه الحدیده حاره» (این آهن چیست؟ گرم است). حالا روز اول، فکر کنم یک خورده... بعد یک ماه، روز اول همین جوری بودیم. یک خورده زمان میبرد تا آدم برگردد تو درس. «این آهن گرم است و کل حدیده حاره، فهی متمدده». هر آهنی که گرم بشود، تمدد پیدا میکند، «فلحدیده متمدده». یعنی باز میشود. آهنی که گرم میشود، باز میشود. پس این آهن باز میشود.
خب، اینجا حد وسط ما چیست؟ حرارت. نتیجه چیست؟ تمدد. نسبت حرارت و تمدد چیست؟ کدام علت برای کدام؟ حرارت، علت تمدد است. بعد، تمدد «کانه ناقصه» است یا «کانه تامه»؟ «کانه ناقصه». چرا؟ چون نتیجه است. خود وجود اکبر نیست، خود وجود اصغر هم نیست. نتیجه حمل اکبر بر اصغر است، درست است؟ تمدد آهن. بله، بله، تمدد آهن، نتیجه حمل... این نتیجه هم میشود «کانه ناقصه».
«تامه»مان چیست؟ وجود اکبر، وجود اصغر. اینها «کانه تامه» است. آن حرارت، علت برای نتیجه است. این میشود برهان لمی. برهان لمی. حد وسط علت نتیجه است، یعنی علت ثبوت اکبر در اصغر است. نه علت وجود اکبر، نه علت وجود اصغر. علت، یعنی علت آهن. اکبر، آهن. «هذه الحدیده متمدده». این آهن، اکبر، اکبر. علت تمدد. این علت برای چیز هم هست. یعنی اینجا هم «ناقص» است، هم «تامه». هر دو با هم هستند توی مثال. یعنی اصلش، علت ثبوت تمدد برای آهن. یعنی این نسبت، نتیجه، این «کانه ناقصه». این برهان لمی است. از باب اتفاق، حرارت علت تمددم هم هست، یعنی علت وجود اکبر هم هست. اتفاقی است، چون اگر حرارت نباشد، تمددی هم نیست. در حالی که حدا اکبر، یعنی این تمدد حدا اکبر است، اگر نبود مشکلی پیش نمیآمد. همینقدر که علت تمدد آهن باشد، کفایت میکند. ولی علت تمدد، اصل تمددم هم هست. درست است؟
هم میشود مفید «کانه تامه» که وجود اکبر، هم مفید «کانه ناقصه» که حمل اکبر بر اصغر. روشن است، دیگر. حد وسط علت برای وجودش هم هست، به اضافه اینکه علت وجودش در اصغر هم هست، یعنی وجودش در اصغر، یعنی همان حملش.
و از قبیل حرارت آب، آتش. علت ثبوت حرارت در آب، چیست؟ علت آن حرارت برای آب چیست؟ آتش. خب، آتش علت حرارت هم هست. هم علت حرارت برای آب «کانه ناقصه»، هم علت خود وجود حرارت «کانه تامه». اگر این نبود، کفایت میکرد. همینقدر که علت برای حرارت برای آب بود، کفایت میکرد.
برهان لمی در برهان لمی لزومی ندارد که حد وسط علت برای اکبر باشد یا علت برای اصغر باشد. باید علت بر چی باشد؟ ثبوت اکبر برای اصغر. روشن است؟
و خود حرارت همراه غزه (نظر از اینکه اتصاف آب به آن بشود یا نه) معلول است برای آتش. همچنین، پس آتش علت برای اکبر است، یعنی مفاد «کانه تامه»، و علت تامه برای نتیجه همچنین، یعنی مفاد «کانه ناقصه». از باب اتفاق، غایت امر این است که شرط نیست این امر در برهان لمی، بلکه کفایت میکند که حد وسط علت باشد برای ثبوت اکبر در اصغر.
ولی برخی اوقات اضافه میشود به آن اینکه علت برای خود وجود اکبرم نیز باشد. این را بهش میگویند برهان لمی مطلق. برهان لمی انی. لمی مطلق، غیرمطلق. برهان لمی مطلق کدام است؟ هم مفید «کانه ناقصه» که این اصل بود در لمی، هم مفید «کانه تامه». «کانه ناقصه» چی بود؟ ثبوت اکبر برای اصغر. «تامه»اش چی بود؟ وجود اکبر فینفسه. روشن است دیگر؟ میشود برهان لمی مطلق. این دو تا مثالی که زدیم، از تمدد آهن و حرارت آب، اینها هر دو، هر آتش نسبت به این دو تا برهان لمی مطلق بود. حد وسط هم مفید «کانه تامه» بود، هم مفید «کانه ناقصه». هم علت بود برای ثبوت اکبر در اصغر، هم علت خود وجود اکبر بود، تو هر دو تا مثال.
بنابراین، اگر حد وسط به اضافه به اینکه ثبوت مفید ثبوت اکبر برای اصغر است، وجود اکبر را هم عطا بکند، این میشود برهان لمی مطلق. اگر این جور نباشد، یعنی حد وسط مفید ثبوت اکبر برای اصغر باشد، ولی علت برای خود اکبر فینفسه نباشد، بلکه معلولش باشد و اکبر علتش باشد یا اصغر علتش باشد یا چیز سومی غیر این دو تا علتش باشد، این را میگویند برهان لمی غیرمطلق.
یعنی همین که بالا نوشتیم، پایین بگوییم چی؟ مفید «کانه ناقصه» هست. مفید «کانه تامه» نیست. میشود برهان لمی غیرمطلق. روشن است دیگر؟ اگر الان روشن نشود، بعداً روشن نمیشود. الان با هول و اینها میشود یک کاریش کرد. گیری، ایرادی هست؟ بفرمایید. مطلب به نظر میآید مطلب سادهای است. چیز خاصی...
و شناختی که برهان لمی، آن چیزی است که اوسط در آن علت برای ثبوت اکبر در اصغر است. همانطور که مفاد «کانه ناقصه» است. معنای آن این است که علت بر نتیجه باشد. این به دو نحو است. (متن مظفر را داریم میخوانیم، درس را توضیح دادیم. این تا اینجا همین بود، مطلق و غیرمطلق. توضیح اضافی، متن مرحوم مظفر را میخوانیم).
پس اصل در برهان لمی این است که مفید چی باشد؟ اگر کنار «کانه ناقصه»، «کانه تامه» را هم داشت، میشود لمی مطلق. اگر نداشت، خدا پدر و مادرتان را بیامرزد. روشن میشود. روشن شده که از علم به عین آمد و از گوش به آغوش. آیتالله جوادی. معنای آن این است که علت بر نتیجه باشد و این به دو نحو است. یکی اینکه علت برای وجود اکبر فینفسه باشد علیالاطلاق، یعنی همانجور که حد وسط، علت برای اکبر به نحو مفاد «کانه ناقصه»، علت برای خود اکبرم باشد به نحو مفاد «کانه تامه». مراد از اینکه میگوید علت برای وجود اکبر باشد فینفسه علیالاطلاق، همین است، یعنی علت برای خود اکبر هم باشد.
متن چیزی اضافه ندارد، دنبال مطلب جدید نباشید! چون ذهن الان استراحت، استندبای. این را هم بگویید برای همین، یعنی برای اینکه حد وسط، علت برای وجود اکبر فینفسه است، علت برای ثبوت اصغر میباشد. یعنی اگر حد وسط علت «کانه تامه» باشد، علت «کانه ناقصه» هم هست. ولی عکسش نمیشود. وقتی که علت تامه، علت مفید «کانه تامه» بود، حتماً مفید «ناقص» هم هست. ولی اگر مفید «کانه ناقصه» بود، لزوماً به این معنا نیست که مفید «تامه» هم باشد. اگر علت برای وجود اکبر بود، حتماً علت برای ثبوت اکبر برای اصغر هم هست. چرا؟ دیگر وقتی علت برای تمدد است، علت تمدد آهن نمیشود. وقتی علت برای تمدد است، وقتی مفید «کانه تامه» هست، حتماً مفید «کانه ناقصه» هم هست. ولی اگر مفید «کانه ناقصه» بود، لزوماً معنای این نیست که مفید «تامه» هم باشد. دست شما درد نکند.
چون که وقتی که علت به نحو «کانه ناقصه» باشد، معنایش این است که اکبر صفت برای اصغر از قبیل عرض است. وجودش فینفسه میشود عین وجود لغیره. پس علتی که عرض را به وجود میآورد، ناچار باید غیر او را هم به وجود بیاورد. پس بعد وجود او به نحو «کانه تامه» برای دیگری ثابت میشود به نحو «کانه ناقصه»، چون وجود او لغیره است. از قبیل تمدد، حرارت. تمدد را در آهن به وجود میآورد، چون عرض است و عرض احتیاج به جوهری دارد که به وسیله او قیام کند.
خب، پس وقتی که حد وسط علت برای اکبر باشد، علت برای ثبوت اکبر برای اصغر هم هست، به اعتبار اینکه محمولی که اینجا اکبر است، وجودش نیست، مگر وجودش برای موضوعش که او همان اصغر است. ما اینجا با خود وجود اکبر کاری نداریم. با وجود اکبر به نسبت اصغر کار داریم. خب، وقتی علت برای خود اکبر بود، برای اکبر به نسبت به این اصغر هم حتماً علت است. مفید «کانه تامه» وقتی بود، حتماً مفید «کانه ناقصه» هم هست. وقتی علت وجودی او بود، علت عرض او هم میشود.
درست شد؟ وقتی که این علت اصل وجود این است، حالا این میخواهد بر چیز دیگر عارض بشود، حتماً این باید علت که بخواهد عارض بشود. وقتی وجودش بند به این حد وسط است، عارض شدنش بر چیز دیگر هم حتماً بند به این حد وسط میشود. روشن؟ گفتیم همینها را. همینهایی که گفتیم با یک زبان دیگری است. پوشش میدهد. «ناقص» عرض بود، خودتان فرمودید، دیگر. شما گفتید عرض است، خب. وقتی چیزی وجودش بند به چیز دیگری است، عارض شدنش هم بند، و برای او وجود مستقل از وجود موضوعش نیست.
مثل مثالی که گذشت به آن مثال علیت ارتفاع حرارت برای تمدد آهن یا علیت آتش برای ارتفاع حرارت آب که آتش علت حرارت است، ولی حرارت در چیزی به وجود میآید، وجود مستقلی ندارد. حرارت خودش عرض است. حرارتی که وجود مستقل نیست. حرارت الان کجاست؟ شعبهبندی حرارت خالی نشان بده. حرارتی که بر چیزی عارض نشده، حرارت عرض است. حرارت خالی که ما نداریم که. حرارت همیشه معروض میخواهد، درست است؟ خب، اگر آتش علت حرارت است، علت این عارض شدن هم هست. هر جا که این حرارت بخواهد بر چیزی عارض بشود، یعنی الان این کاغذ من میخواهد حرارت داشته باشد. خود حرارت وجودش بند به چیست؟ آتش. عارض شدنش بر این کاغذ هم بند به چی میشود؟ وقتی وجودش وابسته به حد وسط شد، عرض، عارض شدنش هم به طریق اولی بند به چیست؟ پس وقتی مفید «کانه تامه» بود، یعنی وجودش وابسته به او بود، حتماً «کانه ناقصه» هم وابسته میشود.
برهان لمی هر وقت ما دیدیم نسبت اکبر با حد وسط به این نحو است که حد وسط علت خود وجودش است. حد وسط علت وجود اکبر. اینجا سریع میگوییم دیگر برهان لمی است. دیگر کاری به آن نسبت نداریم. وقتی که خود وجودش بند به این است، پس برهان مطلق است. وقتی وجودش بند است، حتماً عارض شدنش هم، نسبتش هم، حمل شدنش هم بند به همان حد وسط باشد. وجود اکبر به خاطر... احسنتم! میشود برهان لمی مطلق. پس این حرارت در چیزی به وجود میآید، وجودش مستقل نیست. ایجادش همان آهن یا آب. بر این اساس، وقتی که چیزی علت «کانه تامه» باشد، علت هست. این نحو میگویم برهان لمی مطلق.
یک وقتی هم علت برای وجود اکبر علیالاطلاق نیست، برای خود وجود اکبر. علت برای ثبوت، یعنی عارض شدن. علت فقط عارض شدن خالی، نه وجود اکبر. آن برهان لمی غیرمطلق، یعنی علت برای «کانه تامه» نیست و فقط علت برای وجودش در اصغر است، یعنی علت برای «کانه ناقصه» است و برای ثبوت اکبر در اصغر. این را میگویند برهان لمی غیرمطلق. و صحیح است که علت باشد برای وجود اکبر در اصغر و نه علت برای خود وجود اکبر. مطلب را ۶۰ بار تکرار... ۱۶.
پس به اعتبار اینکه وجود اکبر در اصغر چیزی است و ذات اکبر چیز دیگر. ذات اکبر، وجود او فینفسه است و وجودش فیالاصل وجود لغیره است. نکته مهم: ذات اکبر، وجود فینفسه اکبر. اصغر، وجود لغیره، عارض شدن وجود در غیر است. خود این تمدد، وجود اکبر، وجود. تمدد، وجود فینفسه. تمدد برای آهن، وجود لغیره. عارض شدن میشود وجود. پس علت وجود اکبر در اصغر است، غیر اینکه علت برای خود اکبر باشد. بار شانزدهم را که تکرار شد، و مختصر، برای اینکه برهان لمی باشد، این نیست، مگر اینکه علیت اوسط برای وجود اکبر در اصغر. ما برای برهان لمی فقط چی را میخواستیم؟ همین عارض شدن. علت این عارض شدن باشد.
حالا در کنار عارض شدن، نعمت چه بهتر! گفتند که رضاشاه از باب قلاب میگویند، تو رسانه میگویند مطالب یک سری جاها قلاب دارد. یک قلابهایی هست. این را میاندازد تو ذهن تو، بحث نگفته بودیم. آره، یک سری مباحث قلاب است. یعنی شما بعداً این مثال که تو ذهنتان میآید، بحث کامل میگویم که رضاشاه ملعون رفته بود یک پادگانی، به آن سرآشپز گفته بود که ناهار چی داریم؟ قربان، آبگوشت. پلو. فلان فلان شده! اینکه پلو، قربان چه بهتر! حالا اینجا آنکه لازم داریم برای اینکه برهانمان لمی باشد، چیست؟ ثبوت اکبر برای اصغر، «کانه ناقصه». حالا اگر «تامه» هم بود، چی؟ قربان، چه بهتر! قلاب مطلب «قربان چه بهتر!» اگر «کانه تامه» بود، میشود لمی مطلق. نبود، لمی است، ولی غیرمطلق. بلکه ممکن است که معلول باشد از حیث وجود برای اکبر و ممکن است که معلول باشد همچنین برای اصغر و ممکن است که معلول باشد برای چیز دیگری در برهان لمی غیرمطلق.
در برهان لمی غیرمطلق، لزوماً دیگر آنجا حد وسط علت برای وجود اکبر نیست. یک وقتی ممکن است که حد وسط معلول برای وجود اکبر باشد یا معلول برای وجود اصغر باشد یا معلول یک چیز سومی باشد. دیگر ربطش نسبیتش نسبت علیت نیست، ولی علت این عارض شدن چرا هست. حالا اینها را انشاءالله تو تمرین میآوریم. بعداً جزوه مناظره آقای مصباح دست شماست. دست خودم است انشاءالله. فایلش را کجا گذاشتم؟ تو اینترنت هست. فایلش را همانجا، متنش را تو سایت آیتالله مصباح بروید، آنجا تو بخش مناظرات، متن کل چهار تا مناظره هست. همان از همانجا کپی بگیرید. متن همراهتان باشد. برهان را انشاءالله اگر خدا بخواهد، پس فردا اگر بتوانیم تمام بکنیم، بعدش یک روزی نکات اضافی را فقط عرض خواهیم کرد و یک روزی هم تمرین بکنیم. بهروز تمرین بکنیم.
در برهان لمی، حد وسط علت اکبر نیست. حد وسط علت وجود اکبر نیست. علت وجود، وجود فینفسهی اکبر نیست. علت وجود لغیره اکبر، لغیره اکبر، وجود لغیره یعنی وجودش به نسبت اصغر، عارض شدنش. خیلی اینها مهمها! تو بحثهای توحید، نمیدانم از قدیم مثلاً اصطلاح رایجی بوده بین منطقیون برای اینجا. خواستند اشتباه نشود. همانجوری که گفته شده که میخواهد همچنین علت باشد برای وجود اکبر فینفسه، همانگونه که در نوع اول مطلق، یا معلول باشد برای اکبر فینفسه، یا معلول باشد برای اصغر.
سوم در برهان لمی غیرمطلق، علت دیگر نیست. معلول یا معلول اکبر است یا معلول اصغر است یا معلول شخص ثالث. علت، علت اصغر باشد. یک علت اصغر بود. چه جور علت حمل اکبر بر اصغر میشود؟ یعنی هم علت اصغر باشد، هم علت آن چیزی که عارض بر این معروض میشود. یک خورده سخت است. یعنی یک چیزی هم علت کاغذ باشد، هم علت حرارتی که دارد حمل بر این کاغذ میشود. بعید به ذهن نمیآید. مالت من خود خنگ و گیج هستم. چیزی گرفته، هرچی فکر... خیلی با عقل من جور درنمیآید. و از اینجاست که مصنف مثالهایی را برای این سه تا فرض ذکر کرده. کدام سه تا فرض؟ معلول اکبر باشد، معلول اصغر باشد، معلول شیخ ثالث باشد. مثال اول پای تخته نمینویسم دیگر. سه تا مثال اول.
یکی اینکه حد وسط واسطه در اثبات ثبوت با هم باشد، ولی معلول باشد از حیث وجودش برای حد اکبر. یعنی علت حمل اکبر بر اصغر هست، ولی معلول خود اکبر. این مثال اول: معلول اکبر. معلوم است که واسطه در اثبات، مفید علم است. واسطه در ثبوت هم، مفید معنای «کانه ناقصه» است و ثابت است در اصغر. مگر اینکه موجود ممکن نیست و علتش حد اکبر است.
مثل اینکه بگوییم: «هذا القیاس بدیهی الانتاج». این صغراست. «و کل قیاس بدیهی الانتاج، فهو من الشکل الاول». خب، نتیجهاش چی میشود، آقای دکتر؟ «هذا القیاس بدیهی الانتاج، هر قیاسی هم که بدیهی الانتاج باشد، از شکل اول است. پس این قیاس از شکل اول است.» (اکبر چی میشود؟ شکل اول. اصغر چی بود؟ نه، «هذا القیاس من الشکل الاول.») اصغر میشود «هذا القیاس». اکبر میشود «من الشکل الاول». علت حمل «شکل اول» بر «این قیاس»، علت این حمل چیست؟ «بدیهی الانتاج».
«بدیهی الانتاج» علت این حمل است، ولی خود نسبت «بدیهی الانتاج» با «شکل اول» چیست؟ آها، یعنی «بدیهی الانتاج» معلول «شکل اول» است. وجود علت «شکل اول» نیست. وجود معلول «شکل اول». «شکل اول» است که «بدیهی الانتاج» را به وجود میآورد، نه «بدیهی الانتاج» «شکل اول» را به وجود بیاورد. روشن است این الان برهان لمی است یا انی؟ «معلول غیرمطلق». احسنت! همانگونه که ما این را مفصل در اقسام برهان لمی گفتیم، این استدلال واضح است.
حد وسط درش «بدیهی الانتاج»، واسطه در اثبات ثبوت با هم است. اولاً مفید علم است، مفید ثبوت اکبر در اصغر ثانیاً. ولی «بدیهی الانتاج» معلول اکبر که اکبر چی بود؟ «من الشکل الاول». بنابراین، حد وسط معلول برای اکبر است، هرچند علت برای ثبوت اکبر در اصغر است. یعنی معلول برای «کانه تامه» در اکبر، هرچند علت برای «کانه ناقصه» در اکبر. به محصوریم اینجا نیست، چون مفاد «کانه تامه» چیزی است، مفاد چیز دیگری است.
اما آنچه که مصنف ذکر کرده از مثال این است که فرموده: مثال اول را فرمانده وقتی که حد وسط معلول برای اکبر باشد، مثل این «هذه الخشبه». این مثال خود مرحوم مظفر. سه تا مثال خود مرحوم مظفر را میزند. این سه تا مثال را بحث کن.
«هذه الخشبه». «خشبه» چی بود؟ چوب. «هذه الخشبه تتحرک الیه النار». «تتحرک» نه، معنایش حرکت دارد «الیه النار علیها النار» به سوی چی؟ «خشبه» چی؟ آتش که میشود فاعل. این چوب، آتش به سمتش در حرکت است، درست است؟ این صغراست. «و کل خشبه تتحرک الیه النار، توجد فیه النار». آتش میگیرد. هر چوبی که آتش به سمتش در حرکت باشد، آتش میگیرد. «الیه النار، توجد فیه النار». نتیجهاش محموله کبری «خشمه خشبت توجد فیه النار» نمیشود. نتیجه «هذه الخشبه توجد فیه النار». اصغر چیست؟ «هذا الخشب». اکبر چیست؟ «توجد فیه النار». علت اینکه «توجد فیه النار» بر این «خشبه» حمل میشود، چیست؟ حد وسط. حالا آن «تتحرک الیه النار» با «توجد فیه النار» نسبتش چیست؟ حرکت. حرکت آتش، علت برای آتش یافت میشود درش یا اینکه آتش درش یافت میشود، علت برای حرکت؟ دو طرفه بزن. آره، به نظر میآید که مثال یک خورده... آن مثال قبلی که خودمان گفتیم، بهتر. مرحوم مظفر یک خورده دور با ذهن، معنی خاص، تر، اشتباه. در آن آتش یافت میشود، اینکه درش آتش یافت میشود، علت بر اینکه آتش به سمتش. این جوری.
پس وجود آتش، اکبر و حرکت نار، حد وسط. حرکت علت بر وجود آتش است در خشبه، یعنی حرکتی که حد وسط است علت برای وجود آتش نیست، بلکه معلول بر وجود آتش. پس حرکت علت بر وجود آتش نیست. حد وسط معلول برای حد اکبر است، هرچند علت برای ثبوت اکبر در اصغر است. بیا به قول مرحوم مظفر اینجا، آتش علت وجود نار مطلق. علت برای خود وجود آتش نیست که مفاد «کانه تامه» است. حرکت علت بر وجود آتش نیست. حرکت معلول وجود آتش. وجود آتش اکبر ماست. وجود آتش «توجد فیه النار». در آن آتش یافت میشود. در آتش وجود دارد. علت برای این علت اینکه این بر آن حمل میشود، اکبر برای اصغر هم میشود حد وسط، ولی خود حد وسط معلول عین اکبر است. وجود آتش علت بر وجود حرکت و حرکت آتش معلول برای طبیعت آتش. خب، این مثال اول.
مثال دوم. مثال دوم چیست؟ ما سه تا بحث داشتیم دیگر. حد وسط معلول اکبر باشد، معلول اصغر باشد، معلول اصغر بشود. حد وسط همانجور که واسطه در اثبات ثبوت است، معلول اصغر هم، یعنی علت ثبوت اکبر بر اصغر هست، ولی در عین حال خودش معلول اصغر است. یک خورده پیچیده شد دیگر. در چیزش ساده است، تو فرض ذهنی ساده است. حقوقاتش چیز خاصی ندارد. مطلب ساده است.
مثل اینکه میگوییم: «المثلث زوایا هو، المثلث زوایا هو تصاوی قائمتین»، یعنی چی؟ زوایایش مساوی هر قائمهای ۹۰ درجه. «و کل این کبری، و کل ما یساوی قائمتین، نصف زوایا المربع». این چی میشود ترجمه؟ آها، داخلی مربع چند درجه است؟ ۳۶۰ درجه است. ۴ تا ۹۰ درجه است. مثلث میشود نصف مربع. زوایایش. نتیجه: «نصف و زوایا المربعین». حد وسط چیست اینجا؟ «تساوی قائمتین» میشود حد وسط. اصغر چیست؟ زوایای مثلث. اکبر چیست؟ «نصف زوایای مربع». درست است؟ «نصف زوایای مربع».
اینی که «نصف زوایای مربع» حمل بر مثلث، بر زوایای مثلث میشود، علت این حمل شدن چیست؟ «مساوی دو قائمه بودن». درست است؟ حد وسطی. «مساوی دو قائمه بودن». «مساوی دو قائمه بودن» علت وجود اکبر است، علت وجود اصغر است. معلول اکبر؟ نه، معلول چیست؟ اصغر است، یعنی: «نصف»، یعنی زوایای مثلث علت مساوی بودن دو تا قائم است. اصغر زوایای مثلث دیگر. اصغر زوایای مثلث است. حد وسط چیست؟ «مساوی دو قائمه بودن». «مساوی دو قائمه بودن» علت برای زوایای مثلث است یا معلول برای زوایای مثلث؟ معلولش. پس اینجا حد وسط معلول اصغر است، ولی در عین حال همین جا خود همین «تساوی قائمتاً» علت ثبوت اکبر برای اصغر هم است. خودش معلول اصغر است ها! ولی اکبر دارد برای اصغر حمل میشود. چی واسطه است؟ حد وسط. «و کل ما یساوی قائمته...» نه اشکال ندارد. ضمیر حالا جابجا میشود. نه عین هم باشد. نه آن تو بحث ضمیرش مشکلی نیست. معنایش.
و مثال سوم که بخوانیم و تمام. مثال سوم. مثال سوم معلول برای اصغر و اکبر اصلاً نیست، برای ثالثی است. در حالی که ثبوت اکبر در اصغر به واسطه چیست؟ حد وسط. مثلاً میگوییم: «هذا الحیوان غرابون». «غراب» چیست؟ کلاغ. «هذا الحیوان غرابون». (تو کدام سوره آمده اسم غراب آدم؟ سوره مائده.) «هذا الحیوان غرابون». «و کل غراب اسود».
(در ایام تعطیلات مطالعه چقدر انجام شد؟ چند صفحه؟ چقدر؟ چند تا کتاب؟) علی… آها، بله، حالا روح چیست؟ جواد غربی. علی یاری، پسر ایشان. از بزرگان. این کتاب را ندیده بودم تا حالا. بیابان و کتاب قشنگی! آقا، موضوع واجب شد. آقا این را به ما بدهید بخوانیم. خب، خیلی خب، خیلی عالی. پسندیدیم. آنها کجا ما کجا! کوهستانی، حسین. درسم بودن. جناب جبر، خیلی بیچاره، بدبختم. خیلی خب، آقای دکترم که توروف بودن دیگر. به روح اعتقاد دارند. همان بحثهای روح و اینها را مطالعه… غیر از آن دیگر چیز دیگری وقت نشدم. قسمت اول ساده و سخت بود. چطور بود؟
انصاری، متن نماز عامه تو خانه، تو نماز یکی «رب» زیاد میخواند، یکی هم «اللهم اجعل عاقبت امر خیراً» صبح ۱۰۰ بار ذکر تمسک به ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام به حساب حضرت انصاری، شیخ انصاری. من کتاب شناس هستم. یک صفحه وا کنم میفهمم چی به چی است. فهمیدم که کتاب نابی. شهرستان. خب.
«هذا الحیوان غرابون». برگردیم تو همین منطق خودمان. «و کل غراب اسود». این را هم گفتم. گفتم فکر کردم خودتان از خودتان. نتیجه چی میشود؟ «هذا الحیوان اسود». (صفت است.). «هذا الحیوان اسود». ادبیات این جوری به درد میخورد این شکلی. وگرنه الان دیگر این ماند دیگر تو ذهن تا ابد هست. وگرنه اگر به حفظ نمودار و اینها باشد، هیچی تهش درنمیآید. یعنی آدم با یک متن مواجه بشود، احساس میکنم که میگویند: شب اول، یک فشار. شب اول قبر همه معلومات آدمها را از آدم میگیرد. این هم شکلی میشود. یعنی فشار شب اول قبر میآید وسط. من دیدم رفقا میروند امتحان شفاهی، خیلی وارد همه را حفظ کردن. وسط مپ داری میخوانی، یک دفعه آن ممتحن گیر میدهد، این چیست اصلاً؟ میگوید: انگار من! «کانهو تا حالا کتاب امتحان شفاهی رفته بودیم». گفتم: در سرائر آمده. گفت: «سرائر مال کیست؟» گفتم: حلی. «کدام حلی؟» اینکه ما اینجا میگوییم، خیلی واقعاً فشار شب اول قبر. یادم رفت. گفتم: علامه. گفت: «از ابن ادریس کی بوده؟» ابن ادریس مال ابن ادریس. ۵۰۰ بود. من خودم سرائر آنجا که پرسید گفتند: حلیش فقط یادم. خلاصه ادبیات این شکلی است. یعنی باید تو آن، اگر کسی رفت آنجا امتحان شفاهی داد و سؤال پرسیدند نلرزید و چیزی یادش نرفت، معلوم میشود ملکه شده وگرنه اگر بخواهد صرف نمودار و حفظیات و اینها باشد، همه چیز یاد آدم میرود. ملکه، ملکه است. «اسود وزن الأفعَل».
«هذا الحیوان اسود». حد وسط چی بود؟ «غراب». اصغر چیست؟ «هذا الحیوان». اکبر چیست؟ «اسود». علت ثبوت «اسود» در «هذا الحیوان» چیست؟ «غراب». حد وسط، نسبت «غراب» معلول «اسود» ملا اکبر. معلول «هذا الحیوان»؟ نه، معلول چیست؟ معلول کسی است که او را به این صورت ایجاد کرده. نه معلول «اسود» است، نه معلول «هذا الحیوان». در حالی که حد وسط هست برای ثبوت وصف سیاهی برای این حیوان. این تا اینجای بحث و انشاءالله ادامهاش را که بحث جدیدی میشود ادامه خواهیم داد در ساعت بعد.
و الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...