منطق

جلسه سی و یکم

منطق . 1395/01/14
00:45:40
43

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. بحث بعدی ما در منطق، در کتاب برهان، که درباره "برهان لمی" (صغرا لمی) صحبت می‌کردیم، این بود که حد وسط علت ثبوت اکبر برای اصغر باشد. و از این جهت که گاهی به ذهن تبادر می‌کند که حد وسط، نمی‌باشد مگر علت فاعلیت، این بحث شکل گرفته است؛ در بیان معنای مراد و اینکه علیتی که ذکر شده برای حد وسط، منحصر به نحوی از انواع علت مختلفه نیست.
ما اقسامی داریم برای علیت. این اقسام علیت را می‌خواهیم بحث بکنیم: علت غایی، علت فاعلی، علت صوری... این علیت چه نوع علیتی است؟ علیت علی‌الاطلاق یا علیت منحصر به یکی از اقسام علیت است؟ اینی که حد وسط، علت است برای ثبوت اکبر برای اصغر، علت کدام نوع است؟ یک عده گفتند علت فاعلی است. آیا علت فاعلی است یا نه، هر نوع علیتی را در بر می‌گیرد؟
قبل شروع در توضیحات، می‌گوییم که برای علت، انواع اربعه گفته‌اند: علت فاعلی، علت مادی، علت صوری و علت غایی. این چهار علت چیستند؟ فاعلی، مادی، صوری، غایی. این‌ها از مباحث بسیار مهم هستند. اصلاً عرض کردم علیت خودش باید یک درس باشد؛ یعنی در حوزه فقط چند واحد باید از علیت گذرانده بشود. چون در کلام، در فلسفه، در عرفان، در منطق، در اصول و در فقه، یک بحث مهم و مفصل است. فکر کنم صحبت شد، یادم هست که در بحث منطق، یک وقت از علت در بحث شیخین صحبت شد که گفتیم کشف علیت اگر بکند که مثلاً علت حرمت خمر "اسکار" است، خاطرتان هست؟ حتی در فقه، یکی از نکات کلیدی و شاه‌کلید برای فهم مطلب و استنباط، بحث بسیار مهم علیت است. در گذشته آن‌جور به آن جلوه نداده بودند.
خیلی تو مباحث، بعد آن را در گیومه بزرگ بگذارند. و این علل همان است که معروف است، از زمان ارسطو تا امروز. ولیکن، آیا اینی که حد وسط، علت واقع می‌شود برای ثبوت اکبر در اصغر، در برهان لمی، این است که به همه این انواع باشد یا نه؟ باید هر چهار تا باشد یا فقط فاعلیه باشد، یا هر کدام می‌تواند باشد؟ برای اجابت از این سؤال، می‌گوییم که این علل فقط جمع می‌شود در وجودات مادی، نه در مطلق وجود. در مطلق وجود ما این علل را نداریم. در وجودات مادی این علل را داریم. وگرنه خود خدای متعال وجود است، مطلق وجود هم هست، صرف الوجود، اصل وجود. و هیچ کدام از این علل را هم ندارد؛ نه علت غایی دارد، نه علت صوری دارد، نه علت مادی دارد، نه علت فاعلی دارد چون معلول نیست. اما موجودات مادی، چون معلول‌اند، این مباحث روی آن‌ها بار می‌شود. چون موجود مجرد، شرط نیست در تحققش اجتماع همه این انواع، بلکه محقق می‌شود به اقل از این چهار علت در موجودات مجرد.
اما حالا در مورد بحث، به کنار. در مورد وجودات مجرد، در مورد ملائکه، در مورد ملائک هم ما لزوماً این چهار تا علت را نداریم. علت صوری نداریم مثلاً. علت فاعلی هست، علت غایی هست، علت مادی نیست، علت صوری مثلاً نیست. پس این چهار تا علت در چیست؟ در موجودات مادی. موجودات مادیِ دنیوی. در مجرد، ما با کمتر از این چهار تا، مسئله‌مان حل می‌شود. ولی در هر موجود مجردی، این چهار تا علت را با هم ... چون هر موجود مادی، هر چهار تا علت را با هم دارد. پس این نکته خیلی مهم است. که چهار تا علت را برای چی داریم؟ با هم، در موجودات مادی. نه فقط در وجود مادی، هر چهار تا علت را با هم دارد.
ما الان بحثی که داریم در مورد ثبوت اکبر برای اصغر است. می‌خواهیم ببینیم ... آها! در ثبوت اکبر برای اصغر که در خارج باشد، در ذهن باشد، برای ثبوت اکبر در اصغر، ثبوت و بحث می‌کنیم که کدام یک از این علل باید باشد. پس ما اول مشخص بکنیم توی موجود مادی هر چهار تا باید باشد. باید باشد. اما در موجود مجرد لزومی ندارد هر چهار تا باشد. در برخی موجودات، مثل خدای متعال، اصلاً هیچ کدام از این چهار تا نیست. در مجرد، نه لزومی ندارد هر چهار تا باشد. یاسن آنطور نیست که بگوییم نیست، هر چهار تایش نیست. چون مادی نیستند دیگر. علت مادی که لااقل ندارد. چون ماده نیست، چهار تا با همدیگر نیست. بله. یا دو تایش است، یا سه تایش است، یا یکی‌اش است.
وقتی که این واضح شد، شروع می‌کنیم در بیان انواع علل. برای اینکه برای ما معنای مراد واضح شود، می‌گوییم که: علت فاعلیه، اُولیٰ، علت فاعلی است. فاعل اطلاق می‌شود در کلماتشان، در کلمات کیا؟ منطقی ها. بنویسم که بدک نیست. قربان شما. علت فاعلی، دومی‌اش چی بود؟ مادی، صوری. فاعلی دو تاست: فاعلی که وجود می‌دهد، وجود از اوست. یا وجود از اوست. دومی‌اش فاعل طبیعی ساده است. این تکه‌ها ساده است، تند تند می‌خوانیم، رد می‌شویم. فاعلی که وجود می‌دهد، یا وجود از اوست، یعنی شیء را از عدم خارج می‌کند، به وجود می‌آورد. واضح این است که در این تعبیر، مسامحه است. چون عدم چیزی نیست تا اینکه شیء از او خارج بشود. تا به آن می‌گوییم شیء را از عدم خارج می‌کند... عدم نیست که بگویی ازش خارج می‌کند. از چیزی خارج کردن فرقش این است که آن مظروف باشد دیگر، یک چیزی باشد، شما از تویش دربیاوری. این تعبیر، مسامحه است. در فلسفه و کلام و این‌ها می‌گویند: "از عدم خارج کرد." این مسامحیه است. یعنی نبود، ورود بهش شد، وجود داد. از عدم خارجش کرد، آورد تو وجود. "عدمی نیست که بگویی از عدم خارج کرد." یعنی این عدم، ما مخرجُ المِنک بشود ازش اخراج بشود. وقتی چیزی نیست، چگونه می‌تواند مخرجُ المِنک بشود؟ درست است؟ و فقط گفته می‌شود که این شیء معدوم بود، خدا ایجادش کرد. از عقل انتظار می‌کند که معنای ایجاد بعد از اینکه معدوم بود را بفهمد. عقلی را می‌فهمد که می‌گوید: "این نبود، بود شد!" یعنی از عدم درآمد، از کتم عدم درآمد، به وجود پیوست. عدمی نیست که بگویی: "کتم عدم." عدمی نیست، عدم یعنی نیست، که بگویی ازش درآورد. پس این مسامحه است؛ یعنی نبود وجود پیدا کرد. علتی که چیزی را که نبوده، وجود داده است، این می‌شود علت فاعلی. می‌گویند: "او را از عدم خارج کرد، به وجود آورد." به معنای اینکه عقل فرض می‌گیرد برای عدم ظرفی را. فرض می‌کنه واقعاً که عدم ظرف نیستش که. این فرض می‌کنه که عدم یک ظرفی است، از تو این ظرف درآورده. مکان مظلمی قرار می‌دهد بعد تصور می‌کنه که آن از آن مکان درآورده. به حسب تعبیر متعارف می‌گویند: "خدای متعال اشیا را از لَا شَیْء ایجاد کرد." از لَا شَیْء.
این در فلسفه هم بحث می‌شود، در کلام هم بحث می‌شود. از مباحث بسیار مهم است که خدای متعال انسان را آفرید، وجود داد. وجود از کجا آمد؟ از عدم. عدم که نیست که بخواهد وجود ازش دربیاید. غیر از عدم ما فقط وجود را داریم. وجود را از وجود آورد. از کدام وجود آورد؟ حالا شبهه رو زیاد نیندازیم. بحث، بحث سنگینی است. ان شاءالله سر وقتش بهش می‌رسیم، می‌پردازیم. فعلاً فقط همین‌قدر داریم می‌گوییم: "خدا موجودات از لَا شَیْء درآورد." لَا شَیْء یعنی چی؟ عدم یعنی چی؟ عدم یعنی همین که نبودند، بود. برای شب اول قبرمان فعلاً همین‌قدر لازم است. تو عقاید به هم نخوره سیستم مبدأ. خدای متعال است. نبودیم، به ما، به ما هستی داد، وجود داد. پس همانا کسی که افاده می‌کند نشئت را. همراه اینکه معنای لاشیء چیزی نیست که بخواهد از او چیزی ایجاد بشود. برای همین وارد شده اینکه بعضی اصحاب تعبیر کردند و گفتند: "اوجد الاشیاء من لا شیء." حضرت فرمودند: "لا تقل هکذا، بل قل اوجد الاشیاء لا من شیء." آقای جوادی خیلی تو درس فرمودند: "خدای متعال انسان را من لَا شَیْء نیافرید، لا من شیء آفرید." من لا شیء نیافرید، لا من شیء آفرید. اوجد الاشیاء من لا شیء نه. اوجد الاشیاء لا من شیء. پس یک "مِن لَا شَیْء" داریم یعنی از عدم. یک "لَا مِن شَیْء" داریم یعنی از چیزی نیافرید. آنجا یعنی از عدم آفرید. اینجا یعنی از چیزی نیافرید.
"من لا شیء" یعنی از عدم. "لا من شیء" یعنی از چیزی خلق نکرده. این از عمیق‌ترین مباحث فلسفه و کلام است. خیلی بحث هم بحث سنگینی است. بهش می‌رسیم ان شاءالله. حضرت فرمودند که: "بگو لا من. نگو من لا شیء." خب این روایتی هم که خواندیم، از "قبسات" سید محمد باقر داماد حسینی، صفحه ۱۳۴. سید محمد باقر داماد، کتاب "قبسات" را ایشان صفحه ۱۳۴ نقل کرد. این‌ها معمولاً داماد بودند، مثلاً شیخ الاسلام بودند یا داماد حاکم بودند، یا پدرانشان بودند که این فامیلی می‌ماند روی این‌ها. میرداماد که داماد شاه عباس بوده است، کی بوده؟ داماد یکی بوده میرداماد! خوب، و فرق بسیار بزرگی است بین اینکه خدا اشیا را "من لا شیء" خلق کند و بین اینکه او را ایجاد کند "لا من شیء"؛ یعنی بهش وجود بدهد. فاعل به این معنا، خصوص باری تعالی است. و آن همانی است که ازش تعبیر می‌شود به فاعل الهی. پس فاعل اولیه را می‌گوییم فاعل الهی. فقط هم خدای تبارک و تعالی مبدأ اصلی پیدایش همه موجودات است. فاعل الهی.
فاعل طبیعی چیست؟ سبب یا مبدأ حرکت. خب این هم در قرآن داریم دیگر. جفتش را داریم. هم می‌فرماید که همه اشیا را خدا خلق کرده، هم می‌فرماید که مثلاً باران این‌ها را زنده کرد. جفتش را داریم. می‌گوید زمین را باران زنده کرد. یک جا می‌گوید خودش زنده کرد. خدا زنده کرد. چون می‌گوید: "باران زنده کرد." این‌ها در طول همند. خدای متعال علت اصلی، علت اصلی فاعلی است، علت فاعلی الهی است. این‌ها علت فاعلی طبیعی‌اند. علت پیدایش بچه چیست؟ نطفه. علت پیدایش نطفه چیست؟ پدر! با دوباره نگاه مردسالارانه! پس مادر کجاست؟ همان نطفه خوب است. نطفه، همان کروموزوم! بگوییم: عرض کنم که ... پس علت الهیه این‌ها چیست؟ خدای تبارک و تعالی.
خب علت فاعل طبیعی، همانی که استعمال می‌شود در عرف عقلا. مثل بانی که وجود بر هیئتی که قبلاً موجود نبود، عطا کرد. این محوِّل حرکت شیء، یعنی حرکت سنگ‌ها و مواد بنا دیگر را او ایجاد کرده. بله، سنگ‌ها را آورد از جایی به جای دیگر. این‌ها را حرکت داد، کنار هم چید، بالا برد. فقط او خداست. این علت فاعلی طبیعی. خیلی‌ها هستند فاعل طبیعی: برای پیدایش این کتاب ، نویسنده‌اش. آن کسی است که تایپ کرده، آن کسی است که چاپ کرده، آن کسی است که صحافی کرده. این‌ها همه علت فاعلی‌اند. فاعل طبیعی. ولی فاعل الهی، مبدأ پیدایش هو الاول و الآخر. او هم اول، او مبدأ حیات. هو یحیی الموت. هر چیزی که از کتم عدم بیرون می‌آید، با همان تعبیر مسامحیش. هر چیزی که نبود، بود شد. کی بود کرد؟ رنگ و بوی کلامی هم دارد.
خب پس این‌ها متفرق بودند. فاعل طبیعی متفرق بودن. این‌ها را جمع کرد به نحوی که هیئت ازش ایجاد شد. و مراد از علت فاعلیه در مقام، همین است. و این واضح می‌شود از خلال مثال‌هایی که مصنف مطرح کرده. ولی مقصود این نیست که برهان لَمی مختص به علت طبیعی است، بلکه او وسیع‌تر است از فاعل طبیعی و فاعل الهی. علت فاعلی که گفته بودیم، گفتیم: "برخی گفتند که فقط علت فاعلی است." یعنی حد وسط باید علت فاعلی باشد برای ثبوت اکبر برای اصغر. آن علت فاعلی، منظورمان کدام بوده؟ طبیعی یا نه؟ هر دو را در بر می‌گیرد، هم طبیعی هم الهی. به عبارت دیگر، مراد از فاعل، معنای اعم آن است، از معنای اول و دوم. و این همان معنای مقصود است از علت. پس ما اینجا در منطقه می‌گوییم: "علت فاعلی." مرحوم مظفر هر وقت فرمود: "علت فاعلی،" منظورش کدام علت است؟ هم الهی، هم طبیعی.
بریم سراغ علت بعدی: علت مادی. بیانش این است که بنا در مثالی که گذشت، ناچار موادی می‌خواهد. این ساختمان را مواد می‌سازد. آنی که آمده این‌ها را کنار هم چیده، می‌شود علت فاعلی. خود این مواد می‌شود چی؟ علت مادی. مثل سنگ و آهن و گچ و آجر و شن. تا تمکن پیدا کند بانی از تشکیلش، وگرنه نمی‌تواند او را به وجود بیاورد. پس مواد را ما بهش می‌گوییم علت. اگر این‌ها نباشد، ممکن نبود که اگر نبود، ممکن نبود که بنا به این هیئتش ایجاد بشود. این بنا متوقف بر آن ماده، معلولش می‌شود. متوقف بر آن می‌شود. علت متوقف بر آن است. نمی‌شود علت مادی. چشم و گوش و دست و پا و رگ و قلب و خون و این‌ها همه علت مادی هستند. علت فاعلی‌اش، علت فاعلی طبیعی، همان نطفه. علت فاعلی الهی، خدای متعال. علت مادی، رگ و پی و قلب و گوشت و پوست و استخوان.
سپس بدان، برای ماده در اصطلاح فلسفی معنای دیگری است؛ غیر از معنایی که ما ذکرش کردیم. و آن موضوع استعداد است؛ در چیزی پنهان است. و بیانش موکول است به بحث فلسفه. در فلسفه ماده می‌گویند یک معنای دیگر هم دارد غیر از اینی که اینجا گفتیم، که در بحث فلسفی ان شاءالله آن را بحث می‌کنیم. پس علت مادی همین است.
سومین علت: علت صوری. هیئتی است که فاعل به مواد می‌دهد، صورت می‌بخشد. پس ازش تشکیل می‌شود خانه، یا تخت، یا پُشتی. یک سری مواد بود؛ همه‌اش نخ. این نخ‌ها را همه را کنار هم می‌بافد، می‌شود پیراهن. آن نخ‌ها را همه را کنار هم می‌بافد، می‌شود رومیزی. این نخ‌ها را همه را کنار هم می‌بافد، می‌شود دستمال. این می‌شود علت صوری. علت مادی دیگر نیستا! ماده‌اش یکی. ماده‌اش همه نخ. صورتی که این دارد که شده صورت پیراهنی، صورت آها! بله. این‌ها آن علت صوری می‌شود. علت فاعلی فقط از این لحاظ که می‌گوییم: "کی این را ایجاد کرد؟" نه، نه. "کی این را به این صورت درآورد؟" علت اینکه این این صورت را دارد. در فلسفه معنای دیگری هم دارد صورت. که همان فعلیتی است که شیء را از قوه به فعل خارج می‌کند. که ما به آن صورت اینجا خیلی توجه نمی‌کنیم. علت اینکه این پیراهن است، پیراهن است. این یک علت فاعلی دارد، چون پیراهن‌دوز آن را ساخته. یک علت مادی دارد، که این پیراهن است که آن نخ است. یک علت صوری دارد که این صورت پیراهن — صورت پیراهن بودن — این را پیراهن کرده. علت فاعلی همین صورت را داده. ولی بالاخره اینی که این پیراهن است، به خاطر اینکه پیراهن است، صورت پیراهن دارد. پس خودمان آن صورت پیراهن هم باز برایش علت می‌شود؛ علتی در طول آن علت فاعلی.
اما علت آخر: علت غایی. بیانش این است که فاعلی که ببینید، به یک معنا همه این‌ها جمع می‌شود، یک جورهایی، در همان علت فاعلیه. علت فاعلی ماده را به این داده، صورت را هم داده، غایت را هم داده. در مورد خدای متعال برای ما که همه این‌جور است دیگر. در مورد فاعل الهی، وصل علته، آن ماده را داده، او صورتش را داده، او غایت را داده، علت غایی. ولی به یک معنا این چهار تا از هم جداست، چهار تا چیز متفاوت از هم. مخصوصاً اگر علت مادی، علت فاعلی طبیعی باشد. علت صوری، اینجا آن طراح پیراهن است. نه آنی که پیراهن را دوخته. آن کسی که پیراهن را این‌جوری طراحی کرد، او می‌شود علت صوری‌اش. صورت آنی که این صورت را ساخته. علت این ...
علت غایی. بیانش این است که فاعلی که این بنا را ایجاد کرده، یا تخت را، حکیم است و عاقل است. در نتیجه او ایجاد کرده آن را به خاطر غرض و غایت. این همان است که ما بهش می‌گوییم علت برای غرضی، برای نتیجه‌ای. خُلقِتُم لِلْبَقاء لَا لِلْفَنَا. شما را خلق کرده... حالا اینجا خُلقِتُم، خلق شدید. ولی خَلَقَکُم او شما را خلق کرد. کی؟ خدا. علت فاعلی. برای چی؟ برای بقا. علت غایی چیست؟ بقا.
و همان‌گونه که گفتیم، این علل اربعه در عالم ماده پیدا می‌شود. اما در عالم تجرد، علت ماده‌ای نیست، علت صوریه‌ای هم نیست. ما در مجردات نه علت مادی داریم نه علت صوری. بلکه آنجا یافت نمی‌شود مگر فاعل و فعلش و غایتی که مترتب می‌شود بر فعلش. مادی و صوری را در مجردات نداریم. روح صورت ندارد. ولی هم فاعل دارد، هم غایت دارد. علت فاعلی دارد و علت غایی. این‌ها از هم ممتازاند چون ارواح... یک خرده حالا باید تشخصشان به چیست؟ تشخیص داد؟ گفت: "آره، روح‌ها همدیگر را تشخیص می‌دهند." بحث، بحث سنگینی است. خیلی جای کار داریم. بزرگان فن باید در این مورد بحث کنند.
برای بیان این اقسام، مرحوم مصنف می‌فرماید... توی این ده دقیقه درس، این درس متن از مظفر را می‌خواهیم بخوانیم. چهار تا علت. متن مظفر را می‌خواهیم بخوانیم که ایشان می‌خواهد بگوید که علت که اینکه حد وسط علت باید باشد، علت فاعلی است فقط یا هر کدام از آن کفایت می‌کند؟ گفتیم: "برهان لَمی آن چیزی است که درش اوسط، علت باشد برای ثبوت اکبر برای اصغر." و گاهی به ذهن طلبه می‌آید که مراد از علت، خصوص علت فاعلی است. در واقع علت به هر چهار نوعش گفته می‌شود. و برهان لَمی به همه این‌ها واقع می‌شود. برهان لمی واقع می‌شود، یعنی می‌تواند علت فاعلی باشد، علت مادی باشد، صوری باشد یا غایی باشد.
خب این چهار تا چیست؟ مظفری که ما گفتیم و ایشان می‌خواهد روی متن می‌خواند. یکیش علت فاعلی. یا فاعل یا سبب. هر سه تا گفته می‌شود. علت فاعلی، فاعل، سبب. منظور فاعل الهی است دیگر. یا مبدأ حرکت. این هم گفته می‌شود. این‌ها در اصطلاحات منطقیون و فلاسفه و این‌ها همه هست. سبب، مبدأ حرکت، علت فاعلی، علت مبدأ، سبب. این‌ها را خیلی حالا در مبدأ حرکت بیشتر منظور فاعل طبیعی است. در سبب بیشتر منظور فاعل الهی است. بیشتر که سبب می‌گویند، منظور فاعل الهی مد نظر است. مبدأ حرکت که می‌گویند، بیشتر منظور فاعل طبیعی. هر چه می‌خواهی تعبیر کن. "من مظاهر اشتقاقی فعالیته." و گاهی ازش تعبیر می‌کنند، می‌گویند: "ما منه الوجود." آن چیزی که وجود از اوست. این تعبیر "ما منه الوجود" فقط به فاعل الهی درست است دیگر. مبدأ حرکت، فاعل طبیعی و این‌ها مومن به وجود دیگر درست نیست. غیر بازیکُن. و قصد می‌کنند مفید و مفید برای وجود را، مسبب را، مسبب وجود را. مثل بانی خانه را، نجار تخت را. نجار برای تخت، بانی برای خانه، پدر برای فرزند و مانند این. آنی است که مفید وجود می‌بخشد، مفید وجود. و واضح این است که این مثال‌ها مرتبط به فاعل طبیعی است، مرتبط به فاعل الهی نیست. چون ابَر فاعل وَلَد نیست. آیه شریفه در سوره مبارکه واقعه خیلی شفاف می‌فرماید: "أَفَرَأَیْتُمْ مَا تُمْنُونَ‌ * أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ‏". شما فقط کارتان اِمناء است. منی را ایجاد نمی‌کنی. منی را می‌جهانی. "وَلَکِنَّ اللهَ رَما." در صورت شما، کارتان اِمناء است. کی خلق می‌کند؟ شما که فاعلیت ندارید برای ولد. شما فاعلیت دارید برای این حرکت منی از رحم مادر، شما نقش فاعلتان همین‌قدر است. شما که فاعلیت برای خلق ولد ندارید! پس به یک معنا فاعل، فقط خدای متعال است. پس برای پدر هیچ علاقه‌ای نیست به مسئله خلق پسرش. هیچ ربطی ندارد. غایت آنکه او وظیفه واجبه‌ای دارد که قیام به او می‌کند و آن نقل این مقدار از منی از موضعی به موضع دیگر است. "مَا تَحْرُثُونَ * أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ." کشاورز فاعل حبه. کشاورز این دانه را رویاند. نخیر! بله. کافر فقط می‌پوشاند. فلاح. فلاح کیست؟ کشاورز. توی یزدی‌ها فامیلی فلاح زیاد است دیگر. فلاح وظیفه‌ای ندارد بلا اضطرار. فلاح شیرازی هم زارع این‌ها زیاد هست. فلاح چیزی ندارد مگر اینکه بذر را می‌گذارد و این حبوب را، حبه‌ها را در خاک می‌گذارد. و آنی که حبه را می‌شکافد و آن را درخت می‌کند و درخت را مثمره می‌کند، "هو الحِبُّ وَ النَّوَى". ارواحنا فداه. خب از اینجا واضح می‌شود مراد از علت فاعلی که اعم از فاعل الهی و فاعل طبیعی است. و مثال‌هایی که ذکر شد برای تقریب به ذهن است و نیست برای بیان حقیقت فاعلی که ازش در علم فلسفه بحث می‌شود. مثال اخذ فاعل در برهان. به برهان ما چه ربطی دارد این همه داریم فاعلیت و این‌ها می‌گوییم؟ علت فاعلی در برهان. می‌گوییم که:
"لِمَا سَارَ الْخَشَبُ یَطْفُو عَلَى الْمَاءِ." یعنی چرا چوب در آب نمی‌رود، می‌ماند روی آب؟ جواب چی می‌دهند؟ "لِأَنَّ الْخَشَبَ ثِقْلهُ أَخَفُّ مِن ثِقْلِ الْمَاءِ." یعنی چون چگالی چوب کمتر است از آب. خب این علت چیست؟ علت فرونرفتن، علت روی آب ماندن، علت روی آب بودن، چه نوع علیتی است؟ علت فاعل طبیعی است دیگر. چگالی فاعل طبیعی است برای پایین رفتن یا نرفتن. درصد چگالی فاعلیت دارد. مبدأ حرکت نیست. خدا ایجادش کرده این‌جور. بله. حالا آن این درست. حالا همین اینکه نه، نسبت حد وسط می‌خواهیم بگوییم. خدا کرده. وسط نیست اینجا. نسبت حد وسط با این اصغر به اکبر چیست؟ چه نوع علیتی است؟ فاعلی طبیعی. حل؟ مثال آن هم که گذشت در مثل تمدد حدیده به آتش. می‌گوییم برای چی آهن به وسیله حرارت تمدد پیدا کرد؟ شما در جواب چی می‌گویی؟ "لِأَنَّهُ صَارَ حارَا." یعنی چون گرم شد. حرارت علت تمدد. چه نوع علتی است؟ فاعل طبیعی. ایجاد می‌کند. دور از ذهن. ایجاد که می‌کند دیگر. هستی می‌دهد. هستی. اینی که روی آب می‌ماند، این هستی را چگالی دارد، خداست. هیچ بحثی در آن نیست. ما الان نسبت این حد وسط را با ثبوت اکبر اصغر بسنجیم. بله. نه. الان بحثمان سر چیست؟ می‌گوییم: "این برهان لَمی یعنی علت."
خب بریم سراغ علت مادی. سریع بخوانیم، تمامش کنیم. یا ماده‌ای که شیء بهش احتیاج دارد تا پیدایش داشته باشد و محقق بشود به فعل. به سبب قبولش برای صورت؛ یعنی ماده صورت را قبول می‌کند، پس شیء می‌شود. همان‌گونه که در قبول خشب برای هیئت این‌چنین است. پس بعد از اینکه قبول کرد، می‌شود تخت. چوب صورت تخت بودن را پذیرفت، شد چی؟ تخت. چی پذیرفت؟ چوب. این می‌شود علت مادی. آنی که صورت را می‌پذیرد، آن می‌شود علت مادی. در قبول تابوق و آجر، طابوق، طبقه، شن، آهن، گچ برای هیئت که می‌شود دار. این‌ها همه یک صورتی را می‌پذیرند. با هم که همه مجموع این صورتی که همه با همدیگر پذیرفتند، می‌شود چی؟ خانه. آنی که صورت‌ها را می‌پذیرد، می‌شود علت مادی. و این همان معنای عرفی است برای ماده. اما ماده در صورت فلسفی معنای دیگری دارد که تکرار شانزدهمی بود که... و گاهی ازش تعبیر می‌شود به تعبیر از ماده می‌شود: "مَا فِیهِ الْوُجُود." علت مادی را گاهی علت فاعل می‌گفتیم "مَا مِنْهُ الْوُجُود." علت مادی را می‌گوییم: "مَا فِیهِ الْوُجُود." صورت را به این دادیم دیگر. یعنی آنی که وجود درش واقع شد. مثل چوب و مسمار برای تخت. گچ و آجر و خشب و این‌ها برای خانه. نطفه برای مثال علت مادی در برهان.
خب حالا در برهان ما، علت مادی کجا داریم؟ می‌گوییم: "آقا! لِمَ یَفْسُدُ الْحَیَوَان؟" برای چه حیوان فاسد می‌شود؟ جواب: "لِأَنَّهُ مُرَکَّبٌ مِنَ الْأَضْدَاد." یعنی چون مرکبی از اضداد است. انسان علت فاسد شدنش چیست؟ اینکه مرکبی از اضداد است. یعنی ضدها با هم جمع شده‌اند، چند تا ضد با هم جمع شده. همین باعث فاسد شدنش می‌شود. درست. بدن فاسد می‌شود چون اضدادی با هم جمع شده‌اند. اینجا مرکب از اضداد بودن علت چیست؟ ما فیه الوجود. یعنی مرکب از موادی است که این‌ها متضادند و بعضی با بعضی دیگر تزاحم دارد. جفت فاسد می‌کند، فاسد می‌شود. چرا فاسد می‌شود؟ چون تو معده‌اش گاز است، آن گاز معده می‌زند به پوست مثلاً پوست را از بین می‌برد. درست؟ "مُفْسِدٌ" یعنی فعل "فاسد می‌کند" و "یَفْسُدُ" لازم، "یُفْسِدُ" متعدی است. "یَفْسُدُ الْحَیَوَان" دیگر مفعول نمی‌خواهد، خودش فاعل است. و خالی. چرا حیوان فاسد می‌شود؟ "یُفْسِدُ" چرا حیوان فاسد می‌کند؟ چه چیزی را؟ پس غلط برداشت شما. همان "سال بعد من الخصوص" دیدم. چرا فاسد؟ "یَفْسُدُ" یعنی چیزی او را... چرا چیزی او را فاسد می‌کند؟ چرا فاسد می‌شود؟ یک چیزی را ما بیاییم فاعلی باشد، بعد نافعل چه کنیم؟ آن فاعل را برداریم، مفعول را بیاوریم، فا افساد می‌کند. ما آنی که دارد افساد می‌کند را برمیداریم. اینی که دارد افساد می‌شود را می‌گذاریم. ما "یَفْسُدُ". "لِمَ" برای چه فاسد می‌شود؟ "لِمَ" اگر به من گفتید درست. به من "یَفْسُدُ الْحَیَوَان." به وسیله چه چیزی فاسد می‌شود؟ ولی اینجا به خاطر چی؟ این فاسد می‌شود؟ فاسد می‌شود. اما در فارسی جفتش را "فاسد می‌شود" ترجمه مجهول. درک این دو تا در عربی دو تاست. ترجمه‌اش هم فرق می‌کند با هم. پس برای همین حیوان فاسد می‌شود.
بریم سراغ علت سوم. وقت گذشت. علت صوری. یا صورت. در تعبیر مسامح است چون علت صوری چیزی است و صورت چیز دیگری است. بنا مثلاً مرکب از ماده و صورت. ماده‌اش آجر است و گچ و چوب و آهن و این‌ها. صورتش هم همان هیئت و شکل. پس وقتی ما نسبت دادیم ماده را به صورت و صورت را به ماده، ماده دیگر علت برای صورت نیست و صورت هم علت برای ماده نیست. ولی وقتی ما نسبت دادیم این دو تا را با هم به یکی از آن دو، اینجا کلش متوقف می‌شود بر اجزائش. و "کلٌّ متوقفٌ فهو معلولٌ. کلٌّ متوقفٌ علیه فهو علةٌ." آنی که متوقف است معلول است. آنی که متوقف علیه است علت است. این‌ها هر دو در واقع با همندها! کنار همند. ماده و صورت. این را به عنوان علت او در نظر بگیری، این می‌شود علت، آن می‌شود معلول. آن را علت این در نظر بگیریم، می‌شود علت، آن می‌شود معلول. آهن و گچ و این‌ها ماده است. این شکل خانه صورت است. این آهن و گچ علت این صورت است؟ صورت علت این آهن و گچ؟ هر دو به یک اعتبار علت و معلول‌اند برای همدیگر. هر کدام را متوقف بگیری، می‌شود معلول. آنی که متوقف علیه باشد. الان این سقف، این سقف به گچ پابند است. سقف صورت سقف بودن به گچ پابند است یا به آن آجری که در پشت این گچ است؟ به جفتش. به آجر بگیری، آجر می‌شود علت، گچ می‌شود معلولش. آنی که این را نگه داشته آجر. این را نگه داشته. شکل این‌جاست یا آهن‌ها به خاطر شکل این‌جاست؟ یعنی یا آهنی که استفاده شده به خاطر شکلی است که ما می‌خواستیم. هر کدام به یک اعتبار می‌تواند علت. بنابراین اگر مجموع را به یکی از دو جز نسبت بدهیم، آن جز علت می‌شود. اگر هر کدام را به دیگری نسبت بدهیم، یکی علت برای دیگری نمی‌شود. ما می‌آییم مجموع را، مجموع این سقف را، هر کدام را به آن یکی نسبت بدهیم، هیچ کدام علت نمی‌شودها! هر کدام به دیگری علت نمی‌شود. یعنی مجموع را به یکی از دو جز که نسبت بدهیم، آن جز. ماده را با صورت، ماده علت صورت نیست. صورت هم علت ماده نیست. صورت سقف بودن ربطی به گچ ندارد. گچ بودن هم ربطی به صورت سقف ندارد. این سقف است که مجموع است. به صورت سقف بودن اگر نسبت بدهی، صورت سقف بودن می‌شود علتش به گچ. اگر نسبت... بنابراین وقتی گفتیم علت صوری، معنایش این است که مجموع را به جز نسبت بدهیم. وقتی گفتیم صورت، معنایش این است که هر کدام را به دیگری نسبت بدهیم، علت صوری نیست. هیئت هم صورت نامیده می‌شود و نامیده نمی‌شود علت صوری. هیئت چیست؟ صورت است، نه علت صوری. علت صوری مجموع. ما یک صورت داریم، یک علت صوری. یک جز در کنار ماده. هیئت هم همان صورت است، یک جزئی در کنار ماده. علت صوری مجموع این صورت و ماده است. مثل آب مرکب از دو تا عنصر است. آن، اکسیژن، ولی هیدروژن. اکسیژن و هیدروژن. هر کدام از این دو جزئی علت برای وجود آب. اگر این دو تا نباشند، محقق نباشند، هیچی نیست. بر این اساس وقتی ما آن را نسبت دادیم به هر کدام از این دو تا آب، به نسبت هیدروژن، هیدروژن می‌شود علت آب. اکسیژن می‌شود علت آب. ولی هیدروژن نسبت به اکسیژن هیچی نیست. نه علت، نه معلول. اکسیژن نسبت به هیدروژن، نه علت، نه معلول. درست مثالش این‌ها. صورت و ماده دو تا ماده است با همدیگر ترکیب شد. حالا صورت و ماده کنار همدیگر، هیچ کدام نسبت به همدیگر علت و معلول نیستند. صورت و ماده هر کدام به نسبت علت صوری، علت صوری می‌شود علت برای این. پس می‌باشد کل این دو تا با هم علت بر وجودش. چون هر یک از این‌ها جز علت برایش است. ولی وقتی ما این دو تا را نسبت دادیم هر کدامش را به دیگری، هیچ علیت و معلولیتی بین این دو تا نیست.
مقام ما این بحثی که داریم از همین قبیله است. ما یکی از دو جز را علت صوری می‌نامیم، وقتی که نسبت داده بشود مجموع به یکی از دو جز. اما وقتی که نسبت داده بشود ماده یکی به صورت دیگری، اینجا صورت است و علت صوری نیست. هیئت هم صورت نامیده می‌شود و نامیده نمی‌شود علت صوری. هیئت چیست؟ صورت است، نه علت صوری. علت صوری مجموع ما یک صورت داریم، یک علت صوری. یک جز در کنار ماده. هیئت هم همون صورته. یک جزئی در کنار ماده. علت صوری مجموع این صورت و ماده است. و همچنین از کلام در ماده و گاهی از آن تعبیر می‌کنند به: "ما به الوجود." علت فاعلی "ما منه الوجود". علت مادی "ما فیه الوجود". علت صوری "ما به الوجود". تموم شد. یعنی آنچه که به وسیله او وجود محقق می‌شود. یعنی حاصل می‌شود به وسیله او شیء بالفعل. صورت تا وقتی که صورت با ماده همراه نشده، چیزی پیدا نمی‌شود و محقق نمی‌شود. مثل هیئت تخت و خانه و صورت جنینی که وسیله او انسان می‌شود. شما رگ و خون و استخوان و این‌ها داشته باشید، این‌ها انسان نمی‌شود. این‌ها چیست؟ "ما فیه الوجود". ولی "ما به الوجود" چیست؟ آن صورت انسانی. درست است؟ خود صورت به تنهایی هم انسان نیست. آن صورت چی می‌خواهد؟ ماده می‌خواهد. دو تایش با همدیگر باید باشد که این انسان بشود. انسان.
مثال اخذ صورت در برهان. خب حالا در برهان ما، علت صوری کجا داریم؟ می‌گوییم آقا: "لِمَ کَانَتْ هَذِهِ الزَّاوِیَةُ قَائِمَةً؟" برای چی این زاویه قائم است؟ شما می‌گویی: "چون دو تا ضلعش متعامدند." "لِمَ" برای چی این زاویه قائم است؟ می‌گوید: "چون دو تا ضلعش تعالل دارند، با هم عمودند بر هم. این عمود بر آن دیگری است. دو تا زاویه عمود. این عمود، این عمود، این بر آن عمود است. آن‌وری عمود است." صورتش است دیگر. عمود بودن صورتش است. علت صوری‌اش می‌شود. علت صوری اینکه این زاویه قائم است چیست؟ چون صورتش این است. دو تا علت غایی جاری می‌شود در همان حرف‌هایی که گفتیم. یا غایت. علت غایی را بهش می‌گویند: "مَا لَهُ الْوُجُود". فاعل: "مَا مِنْهُ الْوُجُود". مادی: "مَا فِیهِ الْوُجُود". صوری: "مَا بِهِ الْوُجُود". غایی: "مَا لَهُ الْوُجُود". تموم شد. یعنی به خاطر این شیء واجب شده و پیدا کرد. مثل جلوس برای کرسی. صندلی را می‌سازند برای چه علتی؟ صندلی چیست؟ نشستن. علت خانه چیست؟ سکنی. در برهان هم مثالش این است. می‌گوید: "برای چه خانه را ساختی؟" می‌گوید: "برای اینکه درش ساکن بشوم." علت ساختن خانه، علت فاعلی‌اش نیست. سکونت، علت فاعلی خانه‌سازی نیست. علت مادی خانه‌سازی نیست. "ما به الوجود" نیست. "ما فیه الوجود" نیست. نه صورتش است، نه ماده. علت غایی‌اش است. ساختم. علت ساختنم چی بود؟ رویش بنشینم. "برای چه فلانی لِمَ یَرْتَاضُ فُلَان؟" برای چی ورزش می‌کند؟ ورزش می‌کند: "لِکَيْ یَصِحَّ" برای اینکه...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

محبوب ترین جلسات منطق

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00